1404/11/01
بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: بررسی نظریه های روابط بین الملل/ النظریة المارکسیة/ نقدهای آن
در بحث مربوط به روابط بینالملل، پس از بررسی دیدگاهها و ادعاهای نظریه مارکسیسم، در این جلسه به ارائه نقدهایی بر این نظریه میپردازیم. در جلسات پیشین، به ادعاهای این نظریه اشاره کردیم و اکنون وارد مرحله نقد خواهیم شد.
الحمد لله در این زمینه، دست ما پر است؛ چرا که در حالی که برخی نظریات دیگر (مانند نظریه سازنده انگاری یا رئالیسم) در محافل علمی و مذهبی کمتر مورد واکاوی و نقد قرار گرفتهاند، مارکسیسم از جمله مباحثی است که بزرگان ما در آن پژوهشهای گستردهای انجام دادهاند.
اگرچه بخش مربوط به کاربرد این نظریه در روابط بینالملل ممکن است از مباحث اصلیِ مورد بحثِ علما فاصله داشته باشد، اما اصلِ مبانی این نظریه مورد نقد جدی قرار گرفته است. از جمله این بزرگان میتوان به مرحوم علامه طباطبایی در «روش رئالیسم»[1] ، مرحوم شهید صدر در مباحث «فلسفتنا» [2] و مرحوم شهید مطهری در آثار متعددشان اشاره کرد.
همچنین، استاد آیتالله العظمی سبحانی نیز در سلسله مباحث چاپشده توسط شاگردشان، مرحوم آقای شیخ جعفر الهادی با عنوان «الله خالق الکون»، به طرح این نظریه و ارائه نقدهای علمی بر آن پرداختهاند.
در این جلسه، ما با استناد به مطالعات خود، نقدهای ایشان را به صورت خلاصه و منسجم ارائه کردهایم. همچنین از دیدگاههای شهید مطهری در کتاب «جامعه و تاریخ» [3] نیز بهره گرفتهایم. البته باید توجه داشت که استقصای کامل و جامع تمام این نقدها نیازمند زمان بسیار زیادی است؛ لذا ما در اینجا به صورت اجمالی، نقدهای مطرحشده از سوی علما و همچنین برخی نقدهای خارج از حوزه علمیه را ارائه میکنیم.
عرض کردیم که مارکسیسم بر دو پایه اصلی استوار است:
۱. ماتریالیسم دیالکتیک (مادهگرایی دیالکتیکی): که در متون عربی با عنوان «المادة الجدلیةا» نیز شناخته میشود.
۲. ماتریالیسم تاریخی (مادهگرایی تاریخی): که در واقع نوعی مادهگرایی تاریخیِ تطبیقی است.
مادهگرایی تاریخی مدعی است که سیر حرکت تاریخ از مراحل مشخصی عبور میکند؛ مراحلی که شامل: کمون اولیه، بردهداری، فئودالیسم، سرمایهداری، سوسیالیسم و در نهایت کمونیسم است. طبق ادعای این نظریه، جوامع «باید» و «ناچار» از این مراحل عبور کنند؛ خواه انسانها از این روند آگاه باشند یا نباشند. آنها معتقدند آگاهی انسان تنها در این است که از این روند مطلع باشد تا تلاشهای خود را در مسیر اشتباه (مثلاً آرزوی سوسیالیسم در مرحله فئودالیسم) هدر ندهد؛ چرا که برای رسیدن به سوسیالیسم، ابتدا باید مرحله سرمایهداری صنعتی سپری شود تا طبقه کارگر شکل بگیرد. حتی در نوشتههای آنها، از کشاورزانِ بیاطلاع با تعابیر تحقیرآمیزی «همچون کشاورزان ابله» یاد شده که گویا توان درک این مراحل را ندارند.
در نهایت، آنها مرحله «کمونیسم» را وعده میدهند؛ مرحلهای که تصویری تقریباً فراتر از بهشتی که خداوند در قرآن وعده داده است، ترسیم میکند. این تصویرسازیِ بسیار زیبا و آرمانی، بهویژه برای جوانان، بسیار وسوسهانگیز است و باعث میشود که بسیاری با اشتیاق به دنبال تحقق آن باشند.
اما حقیقت این است که اینها «فلسفههای بافی» و دروغهای بزرگی بودند که در نهایت، میلیونها انسان را فریب دادند.
پس از تبیین مقدماتی، اکنون به ارائه نقدهایی میپردازیم که از سوی بزرگان ما، از جمله آیتالله العظمی سبحانی در کتاب «الله خالق الکون»، شهید مطهری در کتاب «جامعه و تاریخ» و سایر صاحبنظران مطرح شده است.
در ابتدا باید به تبیین مبنای فکری آنها اشاره کرد؛ آنها مدعیاند که جهان و تاریخ تابع قانون «دیالکتیک» است؛ یعنی فرآیندِ «تز»، «آنتیتز» و «سنتز». برای توجیه این مدعا، مثالهایی از طبیعت ذکر میکنند؛ برای نمونه، دانه گندمی را در نظر بگیرید که در زیر خاک قرار دارد؛ در ابتدا دانه در مرحله اثبات وجود خود است، سپس از درون خود به صورت دینامیک و پویا، شروع به نفیِ حالت قبلی میکند تا به مرحله جوانه تبدیل شود که «آنتیتز» است و در نهایت پس از تبدیل شدن به درخت و میوه دادن، به مرحله «سنتز» میرسد. آنها حتی مثال معروف «تخممرغ و جوجه» را نیز به کار میبرند؛ یعنی در درون تخممرغ، نیرویی وجود دارد که با شرایط محیطی مبارزه کرده و حالت قبلی را از بین میبرد (آنتیتز) و در نهایت منجر به پیدایش جوجه میشود (سنتز).
بر اساس این دیدگاه، تاریخ نیز به همین منوال پیش میرود؛ هر فکری در درون خود، ضدِ خود را پرورش میدهد و جوامع نیز همین مسیر را طی میکنند. حتی در مورد مرحله نهایی یعنی «کمونیسم» نیز سعی در توجیه دارند؛ آنها میگویند در آن مرحله، تکامل به گونهای متفاوت است که دیگر برخلاف مراحل قبل، به نزاع و ضدیت ختم نمیشود؛ بلکه نوعی فراتر از ضدیت است. در واقع، این نوع توجیه برای آن است که وقتی وعده «بهشتی» به مردم دادهاند، با برخورد با واقعیت، از آن بهشت به جهنم تبدیل نشود و ادعا کنند که در آن مرحله، تکامل به سمت بالا حرکت میکند و دیگر نزاعی نخواهد بود.
اشکال اول: انتحار مارکسیسم
اما با وجود این توجیهات، ما با اولین و جدیترین اشکال روبرو هستیم که آن را «انتحار مارکسیسم» مینامیم؛ یعنی این نظریه با همان منطقی که خود بیان میکند، خودکشی میکند.
توضیح این مطلب چنین است: اگر طبق ادعای این نظریه، هر «تز» حتماً باید با یک «آنتیتز» مواجه شود و در نهایت از بین برود و به «سنتز» تبدیل شود، پس آیا این قانون شامل خودِ این نظریه نیز میشود؟
الف: اگر بگویند: خیر، باید دلیل استثنای این قانون را بیان کنند؛ چرا که اگر استثنایی وجود داشته باشد، دیگر آن قانون کلی نیست.
ب: اما اگر بگویند: بله، این قانون شامل خودِ مارکسیسم نیز میشود؛ یعنی پس از مدتی، باید نظریه مارکسیسم نیز با یک «آنتیتز» مواجه شده و از میان برود. بنابراین، مارکسیسم با تکیه بر منطق خود، محکوم به نابودی و انتحار است.
اشکال دوم: نقد بر بنیانگذاران مارکسیسم
دومین اشکال که از کلام شهید مطهری نقل میکنیم، نقد بر «بنیانگذاران مارکسیسم» (مارکس و انگلس) است.
طبق ادعای مارکسیسم، «فکر پیشرفته و صحیح» تنها در طبقه «پرولتاریا_کارگر» ایجاد میشود؛ یعنی با تغییر ابزارهای تولید و وسایل اقتصادی، کارگر به این آگاهی میرسد. در این نگاه، کسانی که در نظام موجود به عنوان روشنفکر، فیلسوف، روحانی یا نویسنده فعالیت میکنند، یا خود بخشی از طبقه کارگر نیستند و یا اگر هستند، درک درستی از واقعیت ندارند. حتی ادعا میشود که روحانیون و نویسندگان، تنها «سرودخوانان» یا «لالاییخوانان» طبقه بورژوازی هستند که وظیفهشان خواباندن تودهها و جلوگیری از درک درد و رنج آنهاست.
در این ساختار، اقتصاد و ابزار تولید «زیربنا» محسوب میشود و قوانین، دولت و اندیشههای اجتماعی «روبنا» هستند که توسط بورژوازی ساخته شدهاند.
تناقض مضحک
در اینجا یک تناقض آشکار وجود دارد: اگر مارکسیسم مدعی است که تفکر عمیق و علمی تنها محصول طبقه کارگر است، پس خودِ مارکس و انگلس که دانشمند، فیلسوف و متفکر بودند و نه کارگرِ صنعتی، چگونه توانستند چنین نظریات پیچیدهای را مطرح کنند؟ اگر آنها از طبقه کارگر بودند، چگونه به این سطح از دانش علمی دست یافتند؟
و اگر از طبقه بورژوازی بودند، چگونه میتوانند ادعای نمایندگی طبقه کارگر را داشته باشند؟
حتی در نوشتههای خود نیز، مارکس و انگلس سعی کردهاند با این تناقض مقابله کنند؛ آنها ادعا میکنند که خودشان برخاسته از طبقه بورژوازی بودهاند، اما به نوعی «سُر خورده و در میان طبقه کارگر سقوط کردهاند» تا بتوانند از دیدگاه آنها سخن بگویند؛ اما این توجیه، هرگز نمیتواند این تناقض بنیادین را برطرف کند.
در ادامه، شهید مطهری با نگاهی بسیار دقیق، طنزآمیز و استهزاگونه، به یکی از بزرگترین تناقضهای رفتاری و فکری بنیانگذاران مارکسیسم میپردازد. ایشان با اشاره به ادعای مارکس و انگلس مبنی بر اینکه آنها «از طبقه بورژوازی برخاستهاند اما به درون طبقه «پرولتاریا_کارگر» سر خورده و سقوط کردهاند»، نوعی استهزا به کار میگیرند.
ایشان میپرسند: با این تعبیر، گویی شما نوعی «هبوط» را برای خود تعریف کردهاید؛ همانگونه که در داستان حضرت آدم، مفهوم هبوط مطرح است. اما این «هبوطِ» شما چه تحفهای با خود دارد؟ شما که خود از طبقه حاکم (بورژوازی) بودهاید و خدمتگزاران این طبقه محسوب میشوید، ناگهان ادعا میکنید که «سر خورده و سقوط کردهاید» تا به میان طبقه کارگر بیفتید! [4]
نکتهی استثنایی و تناقضآمیز در اینجا این است: اگر طبق مبانی مارکسیسم، هر سخنی که از طبقه بورژوازی و روبنای حاکم صادر شود، باید به دلیل ماهیتِ طبقاتیاش، باطل و فاقد حقیقت باشد، پس چگونه حرفهای خودِ مارکس و انگلس که از همان طبقه بودهاند، میتواند «درست» و «علمی» باشد؟ اگر شما طبق قواعد خودتان، هر چه را از بورژوازی صادر شود رد میکنید، پس چگونه نظریهی خودتان را که از همان طبقه برخاسته، پذیرفتنی میدانید؟ این یعنی شما برای خودتان استثنا قائل شدهاید؛ یا یا باید حرف خودتان را رد کنید و یا باید قاعده «روبنا و زیربنا» را بشکنید. این همان تناقض درونی است که مارکسیسم را با دست خود، به سوی انتحار میبرد.
اشکال سوم
این اشکال که از سوی سایر صاحبنظران مطرح شده، بررسی تجربیِ ادعاهای مارکسیستی در تاریخ است. برای نمونه، لنین در روسیه و مائو در چین مدعی شدند که انقلاب کمونیستی را رهبری میکنند. اما با نگاهی به واقعیت تاریخی، این ادعاها با نظریه مارکس همخوانی ندارد. طبق مارکسیسم، انقلاب باید در جوامع صنعتی و پس از شکلگیری کامل طبقه کارگر رخ دهد. اما لنین در کشوری فعالیت میکرد که روسیه در آن زمان هنوز نیمهفئودال بود و هنوز مرحلهی صنعتی شدن کامل را طی نکرده بود. لنین با ورود به صحنه، مراحل را به هم ریخت و پیش از آنکه طبقه کارگر صنعتی شکل بگیرد، انقلاب را به پیش برد. مائو نیز در چین، کشوری که اساساً فئودالی بود و حتی نیمه صنعتی هم محسوب نمیشد، مدعی پیشبرد سوسیالیسم شد. بنابراین، این افراد برخلاف ادعای خود، از طبقه کارگر نبودند، بلکه از طبقات متوسط به بالا بودند و نوعی «توانایی یا کرامت خاص» نشان دادند که با قواعد دیالکتیک تاریخیِ مارکس در تضاد است.
اشکال چهارم
علاوه بر این، یک اشکال بنیادین دیگر در مورد «نمایندگی طبقه کارگر» وجود دارد. مارکسیسم مدعی است که حزب کمونیست، نمایندگان واقعی کارگران است. اما در عمل شاهد بودیم که چگونه پس از به قدرت رسیدن، نه کارگران، بلکه گروهی از قدرتمندان و نخبگان (مانند استالین) حاکمیت را به دست گرفتند. اگرچه ادعا میشود استالین از خانوادهای فقیر بوده است، اما واقعیت این است که او و دیگر رهبران، قدرت را در دست گرفتند و میلیونها نفر را به کام مرگ کشاندند. در اینجا دیگر جای کارگری باقی نماند؛ حزب به یک نهاد حاکم تبدیل شد که تودههای کارگر در آن تنها قربانی بودند، نه صاحب قدرت.
جواب مارکسیستها
در پاسخ به این اشکالات، مارکسیستها گاهی سعی میکنند با توسل به «علم» از این تناقضات فرار کنند. آنها میگویند: «علم یا دانش، منحصر به یک طبقه نیست و هر کسی میتواند آن را کشف کند؛ پس دانشِ مارکس هم میتواند درست باشد حتی اگر او بورژوا باشد.
اشکال این جواب
اما این پاسخ نیز از نظر علمی مردود است؛ چرا که طبق تعریف، «علم» پدیدهای است که باید قابلیت «آزمایشپذیری» (Testability) و «راستآزمایی» داشته باشد، در حالی که نظریات آنها فاقد این ویژگی است؛ اولا.
ثانیاً، آنها نمیتوانند با تکیه بر این توجیه، از قاعده خودشان فرار کنند. اگر آنها معتقدند «روبنا» (فکر و فرهنگ) بر اساس «زیربنا» (اقتصاد) تغییر میکند، پس نباید ادعا کنند که روبنای مخصوصِ بورژوازی با روبنای مخصوصِ دیگر طبقات متفاوت است و سپس بخواهند دانشِ حاصل از طبقه اول را به عنوان حقیقت مطلق به همه تحمیل کنند.
اصلیترین نقد وارد بر مارکسیسم
در نهایت، میتوان نتیجه گرفت که اصلیترین نقد وارد بر مارکسیسم، وجود تناقضات درونی و ساختاری در ذات این نظریه است؛ نظریهای که در درون خود با چالشها و تضادهای حلنشدنی روبروست.
اشکال پنجم (استاد سبحانی): تقلیلگرایی افراطی و نادیده گرفتن قوای درونی انسان
نخستین نقد در این بخش، نقد به رویکرد تقلیلگرایانه (Reductionism) مارکسیسم است. مارکسیستها مدعیاند که تمامی تغییرات در ساختار جامعه، از جمله تغییر در افکار، روابط اجتماعی، نظامهای قضایی، ساختار دولتها، قدرتها و حتی فرهنگ، تنها و تنها تابع تغییر در «ابزار تولید» و زیربنای اقتصادی است. به عبارت دیگر، آنها معتقدند با تغییر ابزار تولید، تمام ابعاد هستیِ بشری به تبع آن تغییر میکند.
غرایز و نیروهای درونی
استاد سبحانی بر این مدعا اشکال کرده و میفرماید این نگاه، عاملی برای پیشرفت و حرکت انسانی را نادیده میگیرد. انسان تنها یک موجود اقتصادی نیست، بلکه دارای مجموعهای از «غرایز و نیروهای درونی» است که نقش تعیینکنندهای در سیر تاریخ و پیشرفت بشریت دارند. این غرایز که فراتر از نیازهای مادی و اقتصادی هستند، عبارتند از:
۱. میل به دانش و کشف: غریزه جستوجوگری که انسان را بر آن میدارد تا طبیعت و هستی را بشناسد.
۲. حب استدلال: نیروی عقلانی که به دنبال فهم و استدلال است.
۳. حب زیبایی (زیباییشناسی): گرایش فطری انسان به زیبایی که امروزه حتی به عنوان یک رشته مستقل علمی (Aesthetics) در دانشگاهها شناخته میشود.
۴. حب تدین: میل فطری به امر قدسی و دینداری. تحقیقات علمی اخیر نشان دادهاند که دین و معنویت، بخشی جداییناپذیر از سلامت روان انسان هستند و نبودِ آنها، سلامت روانی کامل را به مخاطره میاندازد.
مارکسیستها با تمرکز صرف بر نیازهای اولیه و ثانویه اقتصادی، حتی نیازهای غریزی دیگر (مانند نیاز جنسی یا نیازهای روحی) را نیز در معادلات خود نمیگنجانند. این رویکرد، نادیده گرفتن نقش حیاتی این غرایز در تکامل تاریخ است و باعث میشود که نظریه آنها در تبیین واقعیتِ پیچیده انسانی، ناتوان ظاهر شود.
اشکال ششم: عجز ماتریالیسم در تبیین پدیدههای غیرمادی و حرکت جوهری
اولا: این اشکال، به ناتوانی ماتریالیسم در تفسیر پدیدههای غیرمادی و متافیزیکی بازمیگردد. مارکسیسم با تکیه بر ماده، سعی دارد تمامی پدیده های عالم را تبیین کند، اما در برابر پدیدههایی نظیر مسائل مربوط به روح، روان، و برخی پدیدههای فرای طبیعت (مانند تلهپاتی یا مسائل مرتبط با خواب مغناطیسی و جنبههای روحی انسان) کاملاً ناتوان است. این پدیدهها با پارادایم «مادهگرایی صرف» قابل تبیین و تحلیل نیستند.
ثانیا: علاوه بر این، استاد سبحانی با استناد به مبانی فلسفه صدرایی (ملاصدرا)، مسئله «حرکت جوهری» را مطرح میکنند. طبق این دیدگاه، در ذات اشیاء نوعی حرکت وجودی جریان دارد که با قوانین فیزیکیِ ماده قابل تفسیر نیست. در فلسفه ملاصدرا، موجودات در هر لحظه از زمان، نیازمند «تجدید وجود» هستند؛ یعنی هر آن، باید از منبع هستی، فیض و مددی دریافت کنند تا وجودشان تداوم یابد.
برای درک بهتر، میتوان این مفهوم را به نوری تشبیه کرد که یک چراغ را روشن نگه میدارد؛ اگر جریان برق به عنوان منبع تجدید وجود قطع شود، نور نیز از میان میرود. مفهوم «زمان» نیز در واقع از همین حرکت جوهری و تداومِ تجدیدِ وجود نشأت میگیرد؛ اگر حرکت جوهری در ذات اشیاء نباشد، مفهوم زمان نیز معنای خود را از دست میدهد. این «اتصال مستمر به منبع هستی» برای استمرارِ وجود، امری است که در چارچوب نظریه ماتریالیسم و قوانین محضِ مادی، نمیتوان آن را تبیین کرد. بنابراین، ماتریالیسم نه تنها در تبیین روان و روح ناتوان است، بلکه در تبیین بنیادینترین مفاهیم هستیشناختی مانند ماهیت وجود و زمان نیز دچار عجز است.
اشکال هفتم: نقد قانون تبدیل کمیت به کیفیت و نادیده گرفتن «حرکتهای چرخشی»
یکی دیگر از مبانی کلیدی که مارکسیستها بر آن پافشاری میکنند، قانون «تبدیل کمیت به کیفیت» است. بر اساس این قانون، تغییرات در هر پدیده ابتدا به صورت تدریجی و «کمی» رخ میدهد (مانند افزایش دمای آب) و پس از رسیدن به یک نقطه بحرانی یا «نقطه جوش»، ناگهان تغییر «کیفی» حاصل میشود (مانند تبدیل آب به بخار). مارکسیستها از این قاعده برای تبیین تحولات اجتماعی نیز استفاده میکنند؛ آنها مدعیاند که تغییرات تدریجی در ساختارهای اقتصادی، در نهایت به یک نقطه انفجار یا انقلاب منتهی میشود که در آن، نظام اجتماعی از فئودالیسم به سرمایهداری و سپس از سرمایهداری به سوسیالیسم تغییر ماهیت مییابد.
نقد این ادعا از دو جهت:
جهت اول: عدم لزوم انقلاب در تمام تحولات
واقعیت تاریخی نشان میدهد که تغییرات در جوامع همواره به صورت «انفجار کیفی» یا انقلاب رخ نمیدهد. بسیاری از تحولات بزرگ بشری به صورت «کمی» و تدریجی پیش میروند و بدون وقوع یک نقطه جوش یا انقلاب ساختاری، مسیر تاریخ را تغییر میدهند. بنابراین، فرضِ همیشگیِ اینکه هر تغییر کمی باید حتماً به یک تغییر کیفی (انقلاب) ختم شود، با واقعیتهای جامعهشناختی در تضاد است.
جهت دوم: نادیده گرفتن حرکتهای چرخشی و دورانی
مارکسیستها بر نوعی حرکت «تکاملی و خطی» تأکید دارند که همواره به سمت کیفیتی بالاتر و جدید میرود. اما در طبیعت و تاریخ، بسیاری از پدیده ها دارای «حرکتهای چرخشی» (Cyclical) هستند و نه لزوماً تکاملی.
برای مثال، چرخه حیات یک موجود (مانند تخممرغ که به جوجه تبدیل شده و دوباره تخممرغ میآورد) یا چرخه آب در طبیعت (تبخیر اقیانوسها، تشکیل ابر و بارش مجدد باران در دریاها)، نشاندهنده حرکتهای دورانی است که در آن کیفیت جدید، لزوماً به معنای عبور از مرحله قبلی یا رسیدن به یک سطح بالاتر از پیش نیست، بلکه تکرار یک چرخه است. بنابراین، تقلیل تمام تحولات جهان به مدل «کمیت_کیفیت_تکامل خطی»، نگاهی سادهانگارانه است که پیچیدگیهای جهان را نادیده میگیرد.
تفکیک میان مبانی مارکسیستی و نظریات روابط بینالملل
در پایان، لازم است میان «مبانی فلسفی مارکسیسم» و «نظریات کاربردی آن در حوزه روابط بینالملل» تفکیک قائل شد. برخی از صاحبنظران، نظریاتی را در حوزه روابط بینالملل ارائه میدهند که از چارچوبهای کلی مارکسیستی (مانند نگاه چپگرایانه) بهره میگیرند، اما خود از منتقدان جدی مبانی اصلی مارکسیسم هستند.
یکی از نقدهای اساسی این منتقدان بر مارکسیسم این است که مارکسیسم دچار «تقلیلگرایی اقتصادی» است و تمامی پدیدههای انسانی (افکار، فرهنگ و سیاست) را صرفاً «روبنا» و تابع «زیربنای اقتصادی» میداند. در حالی که این منتقدان معتقدند ما با دو زیربنا روبرو هستیم: «زیربنای اقتصادی» و «زیربنای فکری/فرهنگی». یعنی تفکر و اندیشه نیز دارای استقلال و تأثیرگذاری خاص خود است و نمیتوان آن را تنها محصولِ معادلات اقتصادی دانست.
بنابراین، برای درک دقیقِ روابط بینالملل، نباید تنها به نگاهِ تقلیلگرایانه مارکسیستی اکتفا کرد، بلکه باید به جای تمرکز صرف بر اقتصاد، به نقش مستقلِ اندیشهها، فرهنگها و ساختارهای فکری نیز توجه ویژهای داشت.