1404/10/24
بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: بررسی نظریه های روابط بین الملل/ النظریة ترامبیة/ نقد
در مبحث نظریات روابط بینالملل، پس از بررسی نظریه مارکسیسم، در این هفته به بررسی موضوعی خاص خواهیم پرداخت. بحث اصلی را موکول میکنیم به زمانی که موضوع مورد نظر را بهطور تفصیلی بررسی کنیم؛ اما در حال حاضر، قصد داریم به بررسی پدیده «ترامپیسم» بپردازیم.
ترامپیسم مکتبی است که به دونالد ترامپ، حاکم فعلی آمریکا نسبت داده میشود. در این باره مقالات و کتابهای متعددی نگاشته شده است. در میان اعراب، این مفهوم با عنوان «الترامبیه» شناخته میشود که ظاهراً ریشه انگلیسی یا فرانسوی دارد. هدف ما این است که دریابیم ترامپیسم چیست و چه ویژگیها و خصوصیاتی دارد؟ همچنین باید بررسی کنیم که آیا این دیدگاه نشانهای از قدرت کشوری است که این نظریه را دنبال میکند، یا برعکس، نشانهای از افول و شکست طرفداران این مکتب است؟
نظریه ترامپیه از منظر قرآن کریم
در این مسیر، میتوان از منظر قرآن کریم نیز به این موضوع نگریست. قرآن کریم همواره مانند خورشید است؛ در هر دورهای که طلوع کند، تاریکیها را از میان برداشته و روشنایی میبخشد. قرآن مختص به دوره خاصی نیست؛ همانگونه که خورشید هزار سال پیش زمین را روشن میکرد و امروز نیز همچنان روشنایی میبخشد، قرآن نیز با تکیه بر آیات و روایات (مانند جاری بودن مجاری شمس و قمر)، راهنمای همیشگی است. بنابراین، ما با رجوع به قرآن، خواهیم دید که این مسئله را چگونه میتوان فهمید.
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ يُونُسَ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ فُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ هَذِهِ الرِّوَايَةِ «مَا مِنَ الْقُرْآنِ آيَةٌ إِلَّا وَ لَهَا ظَهْرٌ وَ بَطْنٌ» فَقَالَ: ظَهْرُهُ تَنْزِيلُهُ وَ بَطْنُهُ تَأْوِيلُهُ، مِنْهُ مَا قَدْ مَضَى وَ مِنْهُ مَا لَمْ يَكُنْ يَجْرِي كَمَا يَجْرِي الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ كَمَا جَاءَ تَأْوِيلُ شَيْءٍ مِنْهُ يَكُونُ عَلَى الْأَمْوَاتِ كَمَا يَكُونُ عَلَى الْأَحْيَاءِ قَالَ اللَّهُ وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ نَحْنُ نَعْلَمُهُ. [1]
قال أبو عبد الله علیه السلام: قَالَ لِلْقُرْآنِ تَأْوِيلٌ يَجْرِي كَمَا يَجْرِي اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ وَ كَمَا تَجْرِي الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ فَإِذَا جَاءَ تَأْوِيلُ شَيْءٍ مِنْهُ وَقَعَ فَمِنْهُ مَا قَدْ جَاءَ وَ مِنْهُ مَا لَمْ يَجِئْ؛ الحدیث. [2]
در قرآن کریم، آیاتی درباره هلاک، فروپاشی، شکست و نابودی جوامع در اثر برخی اعمال و رفتارها وجود دارد. این جوامع در پی اعمال خود، رو به زوال رفته و دچار عذاب الهی میشوند. این ویژگیها از سنن تخلفناپذیر الهی هستند. لذا، ابتدا نگاهی به این سنن الهی در قرآن میاندازیم و سپس با بررسی ویژگیهای ترامپیسم، بررسی خواهیم کرد که آیا این مکتب با اوصاف مذکور در آیات انطباق دارد یا خیر.
سنت اول: انحطاط اقوام به خاطر کفر، شرک و تکذیب پیامبران
یکی از سنن الهی در زمینه انحطاط، هزیمت و فروپاشی اقوام، به خاطر کفر، شرک و تکذیب پیامبران است. جوامعی که پیامبران را تکذیب میکنند، پایداری نخواهند داشت و در نهایت فرو میپاشند.
﴿جُندٌ مَّا هُنَالِكَ مَهْزُومٌ مِّنَ الْأَحْزَابِ * كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَعَادٌ وَفِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتَادِ * وَثَمُودُ وَقَوْمُ لُوطٍ وَأَصْحَابُ الأَيْكَةِ أُوْلَئِكَ الْأَحْزَابُ * إِن كُلٌّ إِلَّا كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقَابِ﴾ [3]
در این آیات به هلاک شدن اقوام پیشین پرداخته شده است. قرآن اقوام و گروههایی نظیر قوم عاد، ثمود، قوم لوط، فرعون را برمیشمارد که همگی هلاک شدند. علت اصلی هلاک شدن آنها، تکذیب رسول و پیامبران بود. اگر قومی پیامبران را تکذیب کنند، این یکی از نشانههای زوال آنهاست.
به عنوان مثال، در فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، یکی از عوامل مهم، انکار خداوند، توحید و پیامبران بود. حاکمان امروز در غرب، اگرچه لزوماً به صراحت مدعی انکار دین نیستند، اما در عمل دچار «تکذیب عملی» هستند؛ بدین معنا که هر آنچه پیامبران آوردهاند را در عمل انکار میکنند. برای مثال، در موضوع «عفت»، اگرچه در ظاهر ممکن است اصول اخلاقی پذیرفته شود، اما در عمل با وضع قوانینی که باعث گسترش فحشا میشود، این ارزشها را زیر پا میگذارند. در واقع، در جوامع غربی با وضع قوانینی که برخلاف موازین عفت است (مثلاً در نظام آموزشی)، زندگی بر اساس اصول اخلاقی پیامبران دشوار شده است. بنابراین، آنها در عمل، برنامهها و آموزههای پیامبران را تکذیب میکنند.
سنت دوم: ظلم عیان
نکته دوم در مورد سنن الهی، بحث «ظلم» است. ظلم میتواند به دو صورت رخ دهد:
نخست، ظلمی که همراه با پنهانکاری است؛ یعنی فرد ظلم میکند اما سعی در توجیه آن دارد و نقاب بر چهره میزند تا نشان دهد ظالم نیست.
اما نوع دوم، «ظلمِ آشکار» یا همان «نزعِ قناع» یعنی برداشتن نقاب است. در این حالت، فرد با قلدری و بیپرده اعلام میکند که من ظالم هستم و با قدرت خود میکوبم و میزنم؛ یعنی نقاب از چهره برمیدارد و آشکارا به ستمگری میپردازد.
در قرآن کریم، در مورد چنین کسانی آمده است:
﴿وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُواْ لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُم مِّنْ أَرْضِنَآ أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنَا فَأَوْحَى إِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ الظَّالِمِينَ﴾ [4]
در این آیه، کفار هنگامی که وارد میدان شدند، آشکارا برنامههای ظلمآمیز خود را مطرح کردند و با خود گفتند که ما حتماً شما را از سرزمین خود بیرون خواهیم کرد یا شما را مجبور میکنیم به آیین ما بازگردید. در پاسخ به این شیوه سینه سپر کردن و آشکار کردن شمشیرها، خداوند وحی فرمود که ما حتماً ستمگران را هلاک میکنیم.
و نیز در آیه دیگر می فرماید:
﴿وَلَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِن قَبْلِكُمْ لَمَّا ظَلَمُواْ وَجَاءتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَيِّنَاتِ وَمَا كَانُواْ لِيُؤْمِنُواْ كَذَلِكَ نَجْزِي الْقَوْمَ الْمُجْرِمِينَ﴾ [5]
این یک برنامه الهی است: هرگاه قومی به ستمگری روی آوردند، خداوند آنها را هلاک میکند.
همچنین در آیات دیگری اشاره شده است که:
﴿وَتِلْكَ الْقُرَى أَهْلَكْنَاهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَجَعَلْنَا لِمَهْلِكِهِم مَّوْعِدًا ﴾ [6]
در این آیه می فرماید:
﴿وَمَا كَانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرَى بِظُلْمٍ وَأَهْلُهَا مُصْلِحُونَ ﴾ [7]
یعنی خداوند هرگونه گناهی را موجب هلاک نمیکند؛ اگر اکثریت یا بخش قابل توجهی از جامعه در حال اصلاح باشند و به امر به معروف و نهی از منکر عمل کنند، آن جامعه از نابودی نجات مییابد. یعنی اگر در شهری گروهی مفسد و ظالم باشند، اما اکثریت جامعه مصلح و آمر به معروف باشند، آن جامعه هلاک نمیشود. در واقع، هلاک شدن در گروِ سیطره و اکثریت یافتنِ ظلم و فساد است. همچنین اگر جامعهای در غفلت کامل باشد و پیام حق به آنها نرسیده باشد، شرایط هلاک شدن متفاوت خواهد بود. قرآن کریم در بیش از ده آیه، به صراحت بیان میکند که عاقبتِ جوامعی که ستمگری در ویژگی اصلی آنهاست، هلاک و از بین رفتن استکبار خواهد بود.
سنت سوم: استکبار
سنت دیگری که باعث نابودی یک قوم می شود موضوع «استکبار» است.
﴿ثُمَّ بَعَثْنَا مِن بَعْدِهِم مُّوسَى وَهَارُونَ إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ بِآيَاتِنَا فَاسْتَكْبَرُواْ وَكَانُواْ قَوْمًا مُّجْرِمِينَ﴾ [8]
همچنین در داستان قارون نیز آمده است که او با تکبر در برابر آیات الهی ایستاد، اما خداوند او و ثروتش را از بین برد.
﴿وَقَارُونَ وَفِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَلَقَدْ جَاءهُم مُّوسَى بِالْبَيِّنَاتِ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ وَمَا كَانُوا سَابِقِينَ * فَكُلًّا أَخَذْنَا بِذَنبِهِ فَمِنْهُم مَّنْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِ حَاصِبًا وَمِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَمِنْهُم مَّنْ أَغْرَقْنَا وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ﴾ [9]
سنت چهارم: مجرم بودن
چهارمین عاملی که در آیات موجب هلاک ذکر شده، «مجرم بودن» یا همان جنایتکاری است؛ به گونهای که رفتار آنها باعث رنج و تأسف اولیای الهی شود. قرآن میفرماید: ﴿فَلَمَّا آسَفُونَا انتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ﴾ [10]
منظور از «آسفونا» این است که آنها با اقدامات خود باعث رنج و تأسف اولیای خدا شدند.
یا می فرماید: ﴿وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُكِّرَ بِآيَاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهَا إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنتَقِمُونَ﴾ [11]
وقتی مجرمان باعث این رنج میشوند، خداوند از آنها انتقام میگیرد.
سنت پنجم: طغیان
پنجمین عامل، «طغیان» است. همانگونه که در سوره فجر آمده است:
﴿الَّذِينَ طَغَوْا فِي الْبِلَادِ * فَأَكْثَرُوا فِيهَا الْفَسَادَ * فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذَابٍ﴾ [12]
یعنی در آن سرزمین فساد و طغیان گسترش یافت و در نتیجه خداوند عذاب خود را بر آنها فرود آورد.
﴿وَإِذَا أَرَدْنَا أَن نُّهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُواْ فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيرًا ﴾ [13]
در نهایت، هنگامی که مهلت یک قوم به پایان برسد، خداوند دیگر آنها را عذاب می کند.
امروزه وضعیت غرب نیز به همین منوال است؛ آنها دیگر پردههای حیا را کنار زدهاند و با آشکار کردن فساد، طغیان و رفتارهای نابهنجار (مانند همجنسگرایی و مسائل مشابه در محیطهای عمومی و ورزشی)، در واقع همان مسیر تکذیب عملی پیامبران و از بین رفتن ارزشهای اخلاقی را طی میکنند.
این فسق و فسادِ آنها دیگر علنی شده و حتی به آن افتخار هم میکنند. در رابطه با موضوع ظلم و طغیانی که در آیاتِ پیشین بررسی کردیم، این فسق و فجور نیز در همان چارچوب قرار میگیرد؛ بدین معنا که وقتی خداوند اراده میکند جامعهای را هلاک کند، به «مُترفین» (افراد برخوردار و مفسدِ آن جامعه) مهلت میدهد تا در آن سرزمین فساد کنند.
در این میان، لازم است مفهوم «أَمَرْنَا» در این آیات تبیین شود. این «امر»، به معنای دستورِ الهی برای ارتکابِ فسق و فجور نیست؛ خداوند هرگز بندگانش را به گناه امر نمیکند. بلکه مقصود از «أَمَرْنَا مُتْرَفِیهَا» این است که خداوند آنها را به حال خود رها میکند، مهلت میدهد و موانع را از سر راهشان برمیدارد. در واقع، این «امر» در بسترِ سنتِ الهیِ «مهلت دادن» معنا میشود؛ یعنی خداوند مانعی در برابر طغیانگری آنها قرار نمیدهد و آنها را در مسیرِ فسادِ خودشان آزاد میگذارد.
در برخی آیات، از واژه «استدراج» سخن به میان آمده است؛ بدین معنا که چون بلا یا مشکلی فوری بر سرِ راهِ آنها قرار نمیگیرد، آنها تصور میکنند که در امنیت کامل هستند و در نتیجه با جسارت بیشتری به گسترش فسق و فجور میپردازند. وقتی این ظلم، طغیان، فسق، فجور و شرک به مرحله اوجِ خود میرسد، زمینه برای نزولِ عذاب الهی فراهم میشود و وعده خداوند محقق میگردد.
هر یک از این گناهان، مراتب و درجات خاص خود را دارند. گاهی ممکن است تصور شود که هنوز به مرحله نهاییِ اوجِ ظلم یا طغیان نرسیدهاند، اما اکنون با مشاهده وقایعی نظیر نسلکشی در غزه یا فسادی که عملاً در جوامع ترویج میشود، وجدان عمومی جهان درک میکند که اینها به نقطه اوجِ ستمگری رسیدهاند.
نکته مهم: باید تأکید کنم که ما نه برای خداوند تعیینِ وقت میکنیم و نه به خود اجازه میدهیم برای او تعیین تکلیف نماییم؛ اما بر اساسِ سننِ الهی و آیاتی که ذکر شد، تحققِ این وعده را برای نابودی و فروپاشیِ این جریان، بسیار نزدیک میدانیم. همانطور که رهبر معظم انقلاب حفظه الله نیز در جملهای کوتاه و پرمعنا بیان کردند که:
«آن (ترامپی) که با نخوت و غرور نشسته آنجا راجع به همهی دنیا قضاوت میکند، او هم بداند که معمولاً مستبدّین و مستکبران عالم، از قبیل فرعون و نمرود و رضاخان و محمّدرضا و امثال اینها، وقتی که در اوج غرور بودند سرنگون شدند، این هم سرنگون خواهد شد» [14]
ما نیز در تبیینِ فرمایش ایشان، بر همین دیدگاه تأکید داریم.
با استناد به آیات مذکور، ما در انتظار تحقق وعدههای الهی هستیم؛ چرا که دشمنان در مسیرِ انکار، فسق و ظلم، به مرحله «اوج» رسیدهاند. طبق وعدههای الهی که به آنها ایمان داریم، نزول عذاب، فروپاشی و از هم پاشیدنِ این ساختارهای ستمگر، امری بسیار نزدیک به وقوع است. این مباحث از گاه قرآن بود.
نظریه ترامپیه از منظر نظریههای روابط بینالملل
اما حال، اگر از منظر نظریههای روابط بینالملل به این موضوع بنگریم، باید بررسی کنیم که «ترامپیسم» چه ویژگیهایی دارد؟
نخست: باید گفت که ترامپیسم برخلاف ایدئولوژیهای کلاسیک، یک نظریه منسجم و سازمانیافته نیست؛ بلکه مجموعهای از رفتارها، گفتارها و روشهای نوین در اداره کشور و مدیریت روابط بینالملل است. از این رو، ترامپیسم را نباید یک «ایدئولوژی منظم» دانست، بلکه بهتر است آن را یک «پدیده سیاسی-اجتماعی» (Political-Social Phenomenon) تعریف کرد.
ویژگیهای این پدیده
در بررسی ویژگیهای این پدیده، علاوه بر موارد مطرح شده در آثار علمی، میتوان به ویژگیهای کلیدی زیر اشاره کرد:
1. قومگرایی و ملیگرایی افراطی (Nationalism):
ترامپیسم با ردِ رویکردهای «جهانشمولی» (Globalism)، بر منافع ملی تمرکز دارد. شعار معروف «اول آمریکا» (America First)، نشاندهنده این است که او به مسائل جهانی و تعهدات بینالمللی اعتنایی ندارد و تنها بر مصلحتِ ملت آمریکا تاکید میورزد.
2. هویتگرایی مسیحی-سفیدپوست (Identity Politics):
او بر هویت فرهنگیِ مسیحی و ارزشهای سنتیِ سفیدپوستان تاکید میورزد تا توازن قدرت و هویت را در جامعه خود بازتعریف کند.
3. گفتمانِ عنصری و تمایزگذاری (Racialized Discourse):
یکی از ابزارهای اصلی ترامپیسم، بهکارگیری گفتمانِ نژادپرستانه و تفکیکگرایانه است. او از طریق این گفتمان، میان «ما» (خودیها) و «آنها» (دیگران/بیگانگان) مرزی آشکار ایجاد میکند. این روش، در واقع نوعی «نرمالسازی» (Normalization) برای تبعیض است؛ به گونهای که با استفاده از این گفتمان، موضوعاتی نظیر تبعیض علیه سیاهپوستان یا مهاجران را در فضای عمومی عادیسازی میکند.
4. عادیسازیِ و تطبیع (Normalization of Normalization):
این گفتمان عنصری، بستری را فراهم میکند تا برنامههایی نظیر «عادیسازیِ روابط با اسرائیل» (تطبیع) که یکی از اهداف استراتژیک آمریکا و متحدانش است، در میان جوامع (از جمله برخی کشورهای عربی) پذیرفته شود. در واقع، با استفاده از ابزارِ گفتمان، این فرآیندها به گونهای ارائه میشوند که گویی بخشی از نظم طبیعی هستند.
در نهایت، این ویژگیها در کنار هم، تصویری از یک رویکرد استبدادی و مصلحتطلبانه را ترسیم میکنند که در آن، هویتهای ملی و نژادی بر ارزشهای جهانی و حقوق بینالملل مقدم شمرده میشوند.
5. استبدادگرایی و تضعیف نهادگرایی (Anti-Institutionalism):
ترامپیسم بر اصل تمرکز قدرت تأکید دارد و معتقد است برای پیشبرد اهداف، باید قدرت را از نهادهای سنتی و واسطهای گرفت. این رویکرد، منجر به «از بین رفتن فاعلیتِ قانون» (Inactivation of Law) و تضعیف موسسات میشود. در این دیدگاه، نه قوانین اساسی، نه قدرت مجلس و نه حتی کنوانسیونهای بینالمللی؛ همه با دیدهی مانع نگریسته میشوند. برای نمونه، میتوان به رویه خروج یا عدم مشارکت ترامپ در سازمانهای بینالمللی (مانند سازمان ملل، نهادهای حقوق بشری و دادگاه لاهه) اشاره کرد؛ رویکردی که در آن با قطع حمایت مالی و باز پس گرفتن حق عضویت، تلاش میشود تا اعتبار و کارکرد این نهادها از بین برود.
6. محوریت منافع اقتصادی (Economic Primacy):
در ترامپیسم، تصمیمگیریهای سیاسی و دیپلماتیک، برخلاف مدلهای کلاسیک، نه بر پایه ارزشهای اخلاقی یا حقوق بینالملل، بلکه بر پایه «منافع مادی و اقتصادی» استوار است. هر منطقه یا کشوری (از ونزوئلا گرفته تا گرینلند یا کانال پاناما) تنها از این منظر سنجیده میشود که چه منابعی (نفت، معادن و غیره) برای منافع اقتصادی آمریکا فراهم میکند.
7. پوپولیسم و عبور از ساختارهای حزبی (Anti-Partisanship & Populism):
در حالی که ساختار سیاسی غرب بر پایه فعالیت احزاب است، ترامپیسم تلاش میکند تا «جریانهای حزبی» را کنار زده و مستقیماً با «توده مردم» (The Masses) ارتباط برقرار کند. این رویکرد، نوعی «دیپلماسی پوپولیستی» است که در آن رهبر، خود را نماینده مستقیم و تنها سخنگوی خواستههای توده میداند و از میان رفتن واسطههای سیاسی (احزاب) را هدف قرار میدهد.
8. تمایل به نظریههای توطئه (Conspiracism):
نگاه ترامپیسم به جهان، نگاهی «توطئهگرا» است. او به جای تحلیلهای علمی و منطقی، تمایل دارد هر پدیدهای را محصول یک توطئه پنهان بداند. این «توهم توطئه» (Conspiracy Theory) ابزاری است برای ایجاد ترس در میان مردم؛ با ادعای اینکه «همه چیز آنگونه که به نظر میرسد نیست و چیزهای پنهانی در کار است»، او میتواند تودهها را از واقعیتهای موجود دور کرده و آنها را تحت تأثیر روایتهای خود قرار دهد.
9. گفتمانِ تقابلی و چالشبرانگیز (Confrontational Discourse):
او از یک «گفتمانِ تصادمی» استفاده میکند که هدف آن ایجاد جبههبندیهای آشکار (ما در برابر آنها) است. این شیوه، به جای دیپلماسیِ سازنده، بر پایه ایجاد تقابل و چالش استوار است که باعث شکافهای عمیق اجتماعی و سیاسی میشود.
10. ادعاهای غیرمستند و انکار حقایق (Disinformation & Denialism):
یکی از ویژگیهای بارز، ارائه «ادعاهای غیرمستند» و بیبنیاد است. در این رویکرد، حتی اگر حقیقتی روشن و اثباتشده باشد (مانند مسائل مربوط به بحران کرونا یا حقایق علمی دیگر)، او با رویکردی انکارگرایانه، آن را نفی میکند. هدف از این رفتار، تنها بیان حقیقت نیست، بلکه تضعیف جایگاهِ «حقیقت و معرفت» (Epistemology) و جایگزینی آن با روایتهای شخصی و بیبنیاد است.
فرصتطلبی ایدئولوژیک:
این جریان از مسائل بیربط به عنوان مکاسب سیاسی و اهداف مردمی استفاده میکند تا منافع خود را تأمین نماید. در واقع، این رویکرد دارای ویژگیهایی است که با «ترامپیسم» همخوانی دارد.
این موارد را دیگران هم اشاره کرده اند.
از نظر ما ویژگیهای زیر را هم میتوان به موارد سابق اضافه کرد:
1. تحقیر کشورها، ملت ها و شخصیتهای بینالمللی:
این جریان نسبت به هر ملت یا شخصیتی که در برابر آن ایستادگی کند، بیاحترامی و تحقیر به خرج میدهد؛ برای نمونه، مسخره کردن ملت چین یا تحقیر شخصیتهای برجسته جهانی. این رفتار، مشابه رفتار «فرعون» در قرآن کریم است که بر پایه «استخفاف» (تحقیر) بنا شده بود تا مردم را وادار به تسلیم و سر فرود آوردن در برابر جبروت خود کند. ﴿فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا فَاسِقِينَ﴾ [15]
قلدری و تهدید و تفرعن:
استفاده از زبان تهدیدآمیز و رفتارهای قلدریمآبانه از ویژگیهای بارز این جریان است؛ به گونهای که هنگام سخن گفتن، همواره بر پیامدهای تخریبی و بلایایی که میتواند بر طرف مقابل وارد کند، تأکید میورزد.
3. اتکا به قدرت مادی:
این جریان به شدت و بسیار به امکانانت خود مغرور است و به آنها می بالد.
4. خودشیفتگی:
انتظار دارد دیگران در برابر او تسلیم و خاضع شوند.
بیباک در ظلم و نسلکشی:
این رویکرد از اِعمال ظلم ابایی ندارد و در حمایت از مجرمان و انجام نسلکشیها (مانند حمایت از نتانیاهو و اقدامات او) سهم دارد.
بیشرمی و از بین بردن حیا:
این جریان از حیا فاصله گرفته و با تکیه بر منافع خود، حتی اگر با بیشرمی همراه باشد مانند رابطه او با قضیه جزیره جفری اپستین، از آنها عبور میکند.
7. دروغگویی و افترا:
دروغ و تهمت در این جریان بسیار رایج است و به راحتی از آنها استفاده میکنند.
نمونههای عملی این رفتارهای بیبنیاد
یک: سرقت رئیس جهور ونزوئلا؛
دو: حمایت از نتانیاهو و انجام نسلکشی.
مبانی نظری ترامپ از منظر روابط بین الملل:
در بررسی مبانی نظری این جریان در عرصه روابط بینالملل، دو نظریه اصلی مطرح است:
اول: احیای دکترین مونرو (Monroe Doctrine):
این جریان در واقع نسخه جدیدی از «اعلامیه مونرو» را احیا میکند. جیمز مونرو، پنجمین رئیسجمهور آمریکا در سال ۱۸۲۳ بود که اعلام کرد: نیمکره غربی (از جمله آمریکای شمالی و جنوبی) نباید تحت نفوذ یا مداخله قدرتهای اروپایی باشد و این منطقه منحصراً در حوزه نفوذ آمریکا قرار دارد. امروزه ترامپ با بازسازی این عقیده، رقبایی مانند چین را طرد میکند، بلکه بر «حاکمیت بر منابع حیاتی» تأکید دارد.
پیوست ترامپی
افزون بر این، او یک «پیوست ترامپی» به این دکترین اضافه کرده است؛ پیوستی که برتری اقتصادی و کنترل کامل بر منابع را نیز در کنار ممنوعیت مداخله نظامی سایر کشورها قرار میدهد تا منافع مادی منطقه نیز کاملاً تحت سلطه آمریکا باشد.
دوم: واقعگرایی تهاجمی (Offensive Realism):
دومین مبنای نظری، برخاسته از مکتب «واقعگرایی تهاجمی» است. در مقابلِ «واقعگرایی تدافعی» مانند نظریه والتز که بر حفظ توازن تأکید دارد، نظریه «واقعگرایی تهاجمی» که توسط نظریهپردازانی همچون «جان میرشایمر» مطرح شده، بر این باور است که به دلیل حاکمیت «آنارشی» در روابط بینالملل، کشورها به طور طبیعی و برای بقای خود، ناگزیر به تعرض، مداخله و قدرتنمایی هستند. به عبارت دیگر، از نظر این مکتب، برای زندهماندن در جهان، کشورها باید رفتاری تهاجمی داشته باشند. در نهایت، میتوان گفت رفتارهای ترامپ بر پایه تلفیقی از احیای دکترین مونرو و مبانی نظری واقعگرایی تهاجمی میرشایمر شکل گرفته است.
واقعگرایی تبادلی
این رویکرد، گونهای خاص از واقعگرایی است که در آن حتی پیمانها و اتحادهای استراتژیک نیز مورد احترام قرار نمیگیرند. در این دیدگاه، روابط بینالملل صرفاً بر پایه «معامله» تعریف میشود؛ به این معنا که یک کشور تنها تا زمانی با متحد خود همکاری میکند که آن همکاری به نفع مادی و منافع آن باشد. برخلاف واقعگرایی کلاسیک که اگر هدفِ کسب قدرت باشد، وفاداری به پیمانها نوعی ضرورت استراتژیک محسوب میشود، در «واقعگرایی تبادلیِ» دوران ترامپ، وفاداری به متحدان معنایی ندارد و در صورت عدم تأمین منافع، پیمانها بهراحتی شکسته میشوند.
تفاوت دوران کنونی با دوران پیشین، از پردهپوشی تا وقاحت!
در بررسی تاریخ سیاست خارجی ایالات متحده، باید توجه داشت که در این 70 سالِ پس از جنگ جهانی دوم تاکنون، سیاستهای آمریکا همواره بر پایه «کشورگشایی» و مداخلات مستقیم نظیر کودتاها استوار بوده است؛ نمونههایی از این مداخلات، از کودتای دکتر مصدق در ایران تا اقدامات مشابه در سایر کشورها، مبرهن است. تفاوت اصلی در این نیست که دولتهای پیشین (که معمولاً با رویکرد لیبرالیسم فعالیت میکردند) کارهای متفاوتی انجام میدادند؛ بلکه تفاوت در «شیوه بیان و نوع رویکرد» است.
دولتهای پیشین از نظریه لیبرالیسم به عنوان یک «پرده» یا پوشش ایدئولوژیک برای اقدامات مادی و نفعطلبانه خود استفاده میکردند؛ آنها ادعا میکردند که به اصول ایدئالیسم و لیبرالیسم پایبندند، در حالی که در عمل، اهداف مادی را دنبال میکردند. اما آنچه در مرحله فعلی مشاهده میشود، کنار گذاشتن آن پردهها و حرکت به سوی «وقاحت» است. در واقع، ماهیت و جوهر اقدامات تغییر نکرده است، بلکه تنها «وقاحت» به ویژگی اصلی این مرحله تبدیل شده است. به عبارت دیگر، آنچه جدید است، نه هدف بلکه شیوه و میزان بیشرمی در اجرای اهداف است.
پیامدهای استفاده از قدرت بدون عقلانیت
در نهایت، باید تأکید کرد که استفاده از قدرت بدون در نظر گرفتن عقلانیت، تدبیر و پیوستهای اخلاقی، لزوماً به شکست منجر میشود. برای تبیین این مطلب، میتوان به آرای «توسیدید» (Thucydides)، مورخ و اندیشمند بزرگ، در کتاب معروف او یعنی «جنگهای پلوپونزی» استناد کرد. او در این اثر با بررسی تاریخ جنگها، نشان میدهد که چگونه رفتارهای قلدرمآبانه و استفاده از قدرت بدون تدبیر، سرانجام دولتها را به ورطه سقوط میکشاند.
توسیدید به نمونه تاریخی جزیره «میلیان» (Melian Dialogue) در سال ۴۱۶ پیش از میلاد اشاره میکند. در این واقعه، آتن (قدرت بزرگ آن زمان) به جزیره کوچک میلیان که مدعی بیطرفی و عدم مداخله در امور دیگران بود، حمله کرد. در آن گفتگوی مشهور، آتنیها با نگاهی صرفاً مبتنی بر قدرت، این اصل را مطرح کردند که: «قدرتمند هر کاری که بخواهد انجام میدهد و ضعیف نیز باید آنچه را که مستحق آن است، تحمل کند» یعنی القوی یفعل ما یشاء والضعیف یتحمل ما یستحق!
این نگاهِ مبتنی بر قدرتِ محض و فاقد عقلانیت و اخلاق، نمونهای بارز از رفتاری است که در تاریخ ثابت شده است که حتی قدرتمندان را نیز به سوی زوال سوق میدهد.
این رویکردِ مبتنی بر ستم، منجر به خشونتهای گستردهای شد؛ از جمله اعدام مردان، اسارت زنان و از بین رفتن کودکان.
توسیدید با تحلیل این واقعه استدلال میکند که همین رفتارهای بیرحمانه و قلدرمآبانه، عامل اصلی سقوط و شکست آتن بود. در واقع، این برخوردها باعث شد که سایر قدرتها و حتی متحدان سابق، اعتماد خود را به آتن از دست بدهند و در جنگهای بعدی با آن همکاری نکنند. از این منظر، در تحلیلهای علمی روابط بینالملل، استفاده از قدرتِ محض و فاقدِ اعتماد و وفاداری، در نهایت به «شکست قطعی» میانجامد.
تطبیق با آموزههای دینی
این نتیجهگیری علمی، با آموزههای بنیادین دینی ما نیز کاملاً همسو است. همانگونه که نظریات روابط بینالملل بر پیامد منفی رفتارهای غیرعقلانی تأکید دارند، قرآن کریم نیز به صراحت بر عاقبتِ ستمگران و فرعونیان تأکید ورزیده است.
بنابراین، میتوان به یقین گفت که عاقبت این جریانها، شکست و فروپاشی خواهد بود. اگرچه آنها در ظاهر ممکن است پیروز و مقتدر به نظر برسند، اما با توجه به ماهیت رفتارهایشان، زوال و نابودی آنها نزدیک است. این حقیقت، هم در تاریخ و هم در کتاب آسمانی یک اصل مسلم و مسجل است.