1404/10/17
بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: بررسی نظریه های روابط بین الملل/النظریات المارکسیة /نقد
روز چهارشنبه است. در ادامه بررسی نظریات روابط بینالملل، به نظریه مارکسیسم میرسیم. مارکسیسم خود یک نظریه جامع است که ابعاد گوناگونی دارد؛ اما در حوزه روابط بینالملل، نحلههای خاصی از آن استخراج و عرضه شده است. بنابراین، میان مارکسیسم به معنای عام و نحلههای مختص به روابط بینالملل تفکیک قائل میشویم؛ تمرکز ما بر آن دسته از نظریاتی است که در این حوزه مطرح شدهاند.
در متن جزوه، با مفاهیم و اصطلاحات عربی مرتبط با این مباحث آشنا میشویم: «النظریات المارکسیة و النیومارکسیة» (نظریات مارکسیسم و نومارکسیسم). در این مبحث، این نظریات به عنوان یک «پارادایم» در روابط بینالملل مطرح میشوند. پارادایم در اینجا به معنای مجموعهای از گفتارها و اصول است؛ همانطور که در علوم اصولی و فقهی نیز از اصطلاح پارادایم برای توصیف یک نظام فکری با اصطلاحات و ویژگیهای خاص استفاده میکنیم.
این پارادایم فکری، در واقع «تحدی»، مقابله و چالش میکند با «المقاربات المهیمنة» یعنی رویکردهای مسلط. مقصود از رویکردهای مسلط، به طور مشخص دو نظریه رئالیسم (واقعگرایی) و لیبرالیسم است که در نظریات بینالملل سیطره دارند. این رویکردهای مسلط، حوادث بینالمللی را یا بر پایه «الصراع» (کشمکش/رئالیسم) و یا بر پایه «التعاون» (همکاری/لیبرالیسم) تفسیر و توجیه میکنند. نظریه مارکسیسم در روابط بینالملل ادعا دارد که تبیینهای رایج رئالیستی و لیبرالیستی کافی نیستند و رویکرد جدیدی برای تحلیل جنگها، صلحها و پیمانها ارائه میدهد.
نکته متمایز این است که نظریات مارکسیستی، به جای تمرکز انحصاری بر دولت و نقش آن، بر «البُنی الاقتصادیة والمادیة و الطبقیة» (ساختار اقتصادی، مادی و طبقاتی) تأکید میورزند و در تحلیل تحولات جهانی، «اولویت اقتصاد سیاسی» را مطرح میکنند.
در پایان تأکید میشود که برای درک عمیق این مباحث، مطالعه متون تخصصی به زبان عربی ضروری است. از آنجا که این واژگان در مباحث آینده مکرراً تکرار خواهند شد، پیشنهاد میشود با استفاده از لغتنامه، بر این مفاهیم مسلط شوید تا بتوانید در آینده از این متون برای نگارش مقالات علمی و ارائه سخنرانی بهرهمند شوید.
حدود سی تا چهل سال پیش، من فرهنگ لغت «نوین» را خریداری کرده بودم. که واژگان روز را در بر داشت. امروزه شاید فرهنگهای بهتری نیز پدید آمده باشند؛ برای مثال، آقای آذروش فرهنگ جدیدی تدوین کردهاند که احتمالاً بسیار کارآمد خواهد بود.
به هر حال، به موضوع اصلی میپردازیم. ما در اینجا اساس فکری نظریه مارکسیسم در روابط بینالملل را بررسی میکنیم. مبنای فکری این نظریه چیست؟
مبنای اول: این دیدگاه از افکار آقای کارل مارکس استخراج شده است. ایشان کتابی مشهور به نام «داش کاپیتال» (Das Kapital) دارند که نامی آلمانی است و به فارسی نیز ترجمه شده است. این کتاب بسیار حجیم و قطور است. باید توجه داشت که کارل مارکس در این کتاب مستقیماً به روابط بینالملل نپرداخته است، بلکه دیگران با استخراج مفاهیم از کتاب «کاپیتال»، نظریه روابط بینالملل را از آن استخراج نمودهاند.
محور اصلی افکار کارل مارکس را میتوان در چند مورد خلاصه کرد:
نخست: مادیگرایی تاریخی؛
دوم: مادیگرایی دیالکتیک (که در متون عربی به آن «المادیة الجدلیة» میگویند)؛
سوم: نزاع طبقاتی؛
چهارم: ابزاری بودن دولت و دین، به گونهای که دولت و دین در خدمت منافع طبقه مسلط و سرمایهدار هستند؛
پنجم: طبیعت نظام سرمایهداری به گونهای است که بر دیگران سلطه مییابد.
در مورد مادیگرایی دیالکتیک که در متن نیز به آن اشاره کردیم، باید گفت این مفهوم اساس فلسفه مارکسیسم است که از «هگل» وام گرفته شده است. این فلسفه بر پایه سه رکن «تز»، «آنتیتز» (ضدِ تز) و «سنتز» استوار است. بر اساس این دیدگاه، تمام موجودات جهان _اعم از دولت، گیاه، حیوان، آب، هوا و فضا_ در حال حرکت و تحول هستند. فرآیند حرکت در فلسفه عام مارکسیسم به این صورت است که یک «تز» وجود دارد که در درون خود دچار تناقض شده و «آنتیتز» در آن ایجاد میشود.
برای مثال، اگر آبی را گرم کنید، این گرمایش نوعی تغییر یا تضاد در حالت اولیه آب است که در نهایت به نقطه جوش رسیده و به «سنتز» منجر میشود. یا در مورد تخممرغ، تحولاتی در درون آن رخ میدهد که آنتیتز، وضعیت قبلی را نفی میکند تا در نهایت به یک سنتز یعنی وضعیت جدید برسد.
تفاوت اصلی هگل با مارکس
باید توجه داشت که این فلسفه، همان «دیالکتیک» است. تفاوت اصلی با هگل در اینجاست که هگل دیالکتیک را از «فکر» آغاز میکرد؛ یعنی اصل از فکر است، سپس فکر به ماده تبدیل میشود و دوباره به سطح بالاتری از فکر بازمیگردد. اما مارکس، با کنار گذاشتن تمرکز بر ایده و فکر، از «ماده» شروع میکند. از نظر مارکس، فکر تنها «روبنا» است و «زیربنا» همان ماده است. بنابراین، جوهر فلسفه مارکسیسم، مادیگرایی دیالکتیک است.
مراحل حرکت تاریخ
در نهایت، آنها این اصول دیالکتیکی را در بستر تاریخ به کار گرفتند و آن را «مادیگرایی تاریخی» (ماتریالیسم تاریخی) نامیدند. مادیگرایی تاریخی در واقع تطبیق همان قوانین کلی دیالکتیک (تز، آنتیتز و سنتز) بر حرکت تاریخ است. طبق این نظریه، حرکت تاریخ شامل شش مرحله است: 1. کمون اولیه اشتراکی ابتدایی، 2. بردهداری، 3. فئودالیسم، 4. سرمایهداری، 5. سوسیالیسم، 6. کمونیسم.
مرحله نخست: یعنی «کمون اولیه»، انسانها در غارها زندگی میکردند و برای بقا تنها به جستجوی روزانه برای تأمین نیازهای اولیه میپرداختند؛ به این معنا که صبحها چیزی برای سیر کردن شکم مییافتند و پس از آن، فعالیت دیگری نداشتند. در این دوران، مفهوم «مالکیت» وجود نداشت؛ افراد آنچه را مییافتند میان خود تقسیم میکردند و همهچیز بهصورت اشتراکی بود. حتی واژه «کمون» نیز خود به معنای مشترک و اشتراکی است. در این دوران، بشر در جنگلها زندگی میکرد، در همانجا غذا مییافت و حتی هنوز ابزاری مانند نیزه ساخته نشده بود؛ لذا انسانها با دست خالی برای تأمین نیاز خود تلاش میکردند و همهچیز بر پایه اشتراک بود.
مرحله دوم: با پیشرفت ابزارها، انسانها نیزه ساختند و کسانی که ابزارهای کارآمدتری داشتند، توانستند فراتر از نیاز روزانه خود تولید کنند. در همین راستا، مفهوم «مالکیت شخصی» پدید آمد؛ یعنی فرد بر بخشی از تولیدات خود تصاحب داشت. در مقابل، افرادی که ضعیفتر بودند و توانایی تولید نداشتند، بهتدریج به برده تبدیل شدند و مجبور گشتند برای صاحبان ابزار و قدرت کار کنند. بدین ترتیب، مرحله «کمونیسم اولیه» به مرحله «بردهداری» تبدیل شد. در واقع، اینجا همان فرآیند دیالکتیکی است که «تز» (کمونیسم اولیه) به «آنتیتز» (بردهداری) تغییر یافت. در نظام بردهداری، بردهها تولیدکننده اصلی بودند اما خودشان تولید نمیکردند، بلکه تنها برای بقا تلاش میکردند و ثروت را برای صاحبان خود فراهم میآوردند.
مرحله سوم: با گذشت زمان، این وضعیت نیز دچار تحول شد و به مرحله سوم یعنی «فئودالیسم» (اقطاعگری) رسید. در این مرحله، بشر کشاورزی و مدیریت زمین (مزرعهداری) را آموخت و نظام ارباب و رعیت شکل گرفت.
مرحله چهارم: در دوران فئودالیسم، میان مالکان (خانها) و کشاورزان نوعی تضاد و درگیری (آنتیتز) ایجاد شد که در نهایت منجر به پیدایش مرحله چهارم یعنی «سرمایهداری» گشت. با کشف صنعت، بشر به مالک کارخانه تبدیل شد که «بورژوا» نامیده میشود و در مقابل، طبقه کارگر که «پرولتاریا» نام دارد، پدید آمد. امروزه کشورهای غربی در همان مرحله چهارم (سرمایهداری) قرار دارند.
مرحله پنجم: در مرحله چهارم، طبقه پرولتاریا (کارگران) علیه سلطه بورژوازی قیام کردند. آنها با براندازی حکومت بورژواها و کارخانهداران، انقلابهایی را به راه انداختند که منجر به تشکیل نظامهای «سوسیالیسم» شد (مانند آنچه در شوروی و چین رخ داد). لازم به ذکر است که هدف نهایی هنوز محقق نشده است. در مرحله «سوسیالیسم»، مالکیت خصوصی نفی شده و همهچیز اشتراکی است؛ یعنی پول دیگر عامل اصلی توزیع ثروت نیست، بلکه افراد بر اساس «میزان کارکردی» که انجام میدهند، از منابع استفاده میکنند؛ یعنی هرکس بیشتر کار کند، بهره بیشتری میبرد.
مرحله ششم: پس از سوسیالیسم، هدف نهایی رسیدن به «کمونیسم» است. در مرحله سوسیالیسم (مانند آنچه در دوران شوروی برای حدود پنجاه سال تجربه شد)، دولت همچنان وجود دارد. در این دوره، از مفهوم «دیکتاتوری پرولتاریا» استفاده میشود تا با استفاده از قدرت دولت، آثار دوران بورژوازی را از بین برده و مالکیتهای خصوصی را ریشهکن کنند. البته این دوران با چالشهای بسیار بزرگی همراه بود؛ برای نمونه، استالین و دیگران با استفاده از قدرت دولت، برخوردهای بسیار خشونتآمیزی داشتند که منجر به سرکوب میلیونها انسان شد. در واقع، در سوسیالیسم، دولت به عنوان ابزاری برای رسیدن به اشتراکیت کامل و از بین بردن مالکیت خصوصی به کار گرفته میشود.
اما در مرحله نهایی یعنی «کمونیسم»، چشمانداز متفاوت است. در کمونیسم، دولت بهطور کامل از بین میرود؛ زیرا دولت تنها ابزاری برای مدیریت تضادهاست و زمانی که انسانها به رشد اجتماعی و فکری خاصی رسیدند، دیگر نیازی به وجود دولت یا حاکمیت نخواهند داشت. در آن مرحله، شعار اصلی از «هرکس به میزان کارش» به «هرکس به میزان نیازش» تغییر مییابد. در سوسیالیسم، توزیع بر اساس میزان کار است، اما در کمونیسم، افراد بدون توجه به مقدار کار، بر اساس نیازهای واقعی خود از امکانات جامعه بهرهمند میشوند.
در مورد مرحله «کمونیسم»، این نظریه مدعی است که نیازی به اجبار یا کار اجباری نخواهد بود؛ بلکه افراد بر اساس توانایی خود کار میکنند و بر اساس نیاز خود از منابع استفاده مینمایند. از منظر این نظریه، کمونیسم به نوعی «بهشت روی زمین!» تشبیه میشود؛ مرحلهای که در آن دیگر دولتی وجود ندارد و تمام انسانها، به عنوان موجوداتی فرهیخته، با اشتیاق و بر اساس تواناییهایشان به فعالیت میپردازند و بر اساس نیازهایشان از امکانات بهره میبرند. این تصویری بسیار زیبا و آرمانی از کمونیسم است که تاکنون محقق نشده است؛ چرا که تاکنون تنها مرحله «اشتراکیت» (سوسیالیسم) ایجاد شده است.
جالب اینجاست که این تصویرِ کمونیسم _بلا تشبیه_ شباهتهایی با برخی تصورات مذهبی مانند حکومت امام زمان عج دارد. برای نمونه، در برخی از این تصورات، گویی با انجام اعمالی (مانند ذکر صلوات) میتوان به هر آنچه نیاز دارد رسید؛ به طوری که فرد بدون کار و تلاش، تنها با تکیه بر برکات، به امکاناتی نظیر خودرو و غیره دست مییابد. این شباهت در تصویرسازیِ دسترسی بدون تلاش به نیازها مشهود است.
بنابراین، این شش مرحله (از کمونیسم اولیه تا کمونیسم) همگی بر اساس همان فرآیند دیالکتیکی (تز، آنتیتز و سنتز) تعریف میشوند که تاریخ را به حرکت درمیآورند. طبق این دیدگاه، جنگها و تنشهای کنونی جهان، ناشی از مرحله «سرمایهداری» است؛ زیرا ماهیت سرمایهداری بر سلطهگری و زیر یوغ قدرت خود درآوردن دیگران استوار است و همین مسئله منجر به بروز جنگها میشود.
این نظریه مدعی است که اگر کمونیسم محقق شود، به دلیل نبود دولت، دیگر نیازی به جنگ و درگیری نخواهد بود.
با این توصیف، میتوان دریافت که اساس فکری مارکسیسم شامل دو رکن اصلی است: «مادیگرایی دیالکتیک» و «مادیگرایی تاریخی» (که مصداق آن در تاریخ است). از این مبانی، چندین مکتب و نحله در حوزه «روابط بینالملل» استخراج شده است که باید به آنها پرداخت؛ اما باید توجه داشت که برنامهها و طرحهای این مکاتب را باید گامبهگام و با دقت بررسی کرد.
اگر با نگاهی عمیقتر به این افکار بنگریم، درک خواهیم کرد که این نظریات در نوعی «باتلاق فکری» گرفتار شدهاند. از یک سو، مارکسیسم آرمانهای بسیار زیبایی (مانند جامعهای فرهیخته و بدون نیاز به سلطه) را ترسیم میکند که بهویژه جوانان را جذب میکند، اما از سوی دیگر، به دلیل ماهیت «مادیگرا» بودن، به امور ماورایی و اخلاق متعالی اعتقادی ندارد. این تناقض میان «آرمانهای زیبا» و «ریشههای مادی»، باعث شده است که این نظریات با بافتهای مختلف در جهان، به سختی تطبیق یابند. در واقع، این مراحل ششگانه و ساختار کلی آنها، حاصل تلاش برای بافتن یک مدل نظری است که در عمل با واقعیتها همخوانی ندارد.
نکته بسیار مهم این است که اگر واقعاً پایبند به مادیگرایی باشیم، تمام این نظریات (خواه مارکسیسم باشد، خواه لیبرالیسم یا واقعگرایی)، در نهایت به یک نقطه واحد ختم میشوند؛ یعنی همان نقطهای که محاسبات صرفاً عقلانی و مادیمحور، ما را به آن میرساند. این همان نقطهای است که امروزه در سیاستهای ایالات متحده (مانند رویکرد ترامپ) مشاهده میشود؛ جایی که قدرت حرف اول را میزند. اگر مبنای ما فقط ماده باشد و به معاد و اخلاق اعتقادی نداشته باشیم، منطق این خواهد بود که: «اگر من قدرت دارم، چرا از منابع جهان برای رفاه خود استفاده نکنم؟». در این نگاه، اگر من درختی را قطع کنم، حق دارم؛ و اگر بتوانم گروهی را تحت سلطه بگیرم تا گروهی دیگر در رفاه زندگی کنند، این تنها یک محاسبه مادی است.
در نهایت، تمام نظریات مادیگرا _اعم از مارکسیسم، لیبرالیسم و غیره_ در نهایت به همان جایگاهی میرسند که در دنیای امروز (بهویژه در ساختار قدرت آمریکا) دیده میشود؛ جایی که مفهوم «خوبی» و «بدی» از بین رفته است. وقتی انسان به ماوراء و ارزشهای متعالی اعتقادی نداشته باشد، مبنای اخلاقی برای قضاوت وجود نخواهد داشت. در چنین فضای مادیگرایانهای، ممکن است در دنیایی که برای اکثریت مردم تنگ شده است، تنها یکسوم جمعیت در رفاه کامل زندگی کنند و این خود، تنها یک "تز" یا یک دیدگاه مادی است که بدون پشتوانه اخلاقی، بر جهان حاکم میشود.
در نهایت، باید پرسید چرا ما نباید این نتیجهگیری را بپذیریم؟ بر اساس منطق مادی، عقلانیتِ صرف حکم میکند که تمامی این نظریات در نهایت به همان نقطه واحد ختم شوند؛ و واقعیت نیز نشان میدهد که آنها به آن نقطه رسیدهاند. برای نمونه، لیبرالیسم که ادعای اصلی غرب و ایالات متحده به عنوان پرچچمدار آن در جهان است، اکنون به چه جایگاهی رسیده است؟ ادعای لیبرالیسم در مقایسه با واقعیتِ موجود در جهان، بسیار فاصله دارد. این تضاد میان ادعا و واقعیت، در جریانهای فکری دیگر نیز مشهود است.
برای مثال، استالین با این ادعا که قصد دارد نظام «اشتراکیت» را برقرار کند و «بهشتی برای انسانها» بیافریند، به چنان خشونتی روی آورد که منجر به کشتار دهها میلیون انسان شد.
در چین نیز، مائو با چنین ادعاهای مشابهی، رنجهای بیشماری را بر مردم تحمیل کرد. اینها نشان میدهد که اگرچه تصاویر ترسیمشده بسیار زیبا و آرمانی هستند، اما پایههای فکری آنها، بهویژه وقتی با محاسبات عقلانی و مادی گره میخورد، هرگز نمیتواند به آن آرمانها منجر شود و در نهایت به همان نقطه (سلطهگری مادی) ختم میشود.
بنابراین، محاسبات عقلانی و مادی، انسان را دقیقاً به همان جایگاهی میرساند که امروزه در سیاستهای تند و قدرتمحور (مانند رویکرد ترامپ) مشاهده میکنیم. در مراحل بعدی، لازم است به بررسی و نقد چهار نحله اصلی که از دل نظریه مارکسیسم در حوزه روابط بینالملل پدید آمدهاند، بپردازیم تا ابعاد این نظریهها را بهطور کامل روشن کنیم.