درس فقه معاصر استاد مرتضی ترابی

1404/09/26

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: بررسی نظریه های روابط بین الملل/ نظریه بنائیه/ نقد

 

در جلسات گذشته، پیرامون نظریه سازه‌انگاری توضیحاتی ارائه دادیم و اصول و مبانی این نظریه را تا حدودی مورد اشاره قرار دادیم. به‌طور خلاصه، پس از آنکه نظریه‌های واقع‌گرایی و لیبرالیسم در تحلیل و تفسیر برخی از وقایع مهم جهان ناتوان ماندند (برای نمونه، مسئله انحلال اتحاد جماهیر شوروی)، ضرورت بررسی نظریات جایگزین احساس شد.

واقع‌گرایی نتوانست چراییِ رسیدن به آن نقطه و فروپاشی شوروی را تبیین کند؛ چرا که مبنای واقع‌گرایی بر قدرت، توان نظامی و موازنه قوا استوار است. در حالی که موازنه قوا تغییر نکرده بود و شوروی از نظر نظامی در اوج قدرت خود قرار داشت، با این حال دچار فروپاشی شد؛ از این رو، نظریه واقع‌گرایی از توضیح علت از بین رفتن شوروی عاجز ماند.

از سوی دیگر، نظریه لیبرالیسم نیز در توضیح این مسئله ناتوان بود؛ زیرا لیبرالیسم بر این باور است که علاوه بر دولت‌ها، سازمان‌های بین‌المللی (نظیر سازمان ملل متحد) نیز در جنگ و صلح نقش‌آفرین هستند. اما در مورد انحلال شوروی، گویی از سوی آن سازمان‌ها و نهادها اقدام یا معاهده‌ای صورت نگرفته بود که بتوان آن‌ها را عامل فروپاشی شوروی دانست.

ناتوانی هر دو نظریه در تفسیر شکست و انحلال اتحاد جماهیر شوروی، زمینه را برای ظهور نظریه سازه‌انگاری فراهم آورد؛ نظریه‌ای که «الکساندر ونت» آن را مطرح کرد. او معتقد بود که هم واقع‌گرایی و هم لیبرالیسم پاسخگوی مسائل نیستند و نظریه سازه‌انگاری مسیر متفاوتی را ارائه می‌دهد. در سازه‌انگاری، تأکید بر این است که افکار و اصول فکری، خود عامل ایجاد مسائل بیرونی هستند؛ به این معنا که باید بر «فکر» و «هویت» تمرکز بیشتری صورت گیرد. بر اساس این دیدگاه، زمانی که تفکر «گورباچف» تغییر کرد و تلقی او از «دشمن» دگرگون شد، او با بازنگری در جناح‌بندی‌ها و مرزبندی‌های دوران شوروی، سیاست‌ها را تغییر داد.

اهمیت هویت ملی در عرصه بین المللی

بنابراین، آنچه در عرصه بین‌الملل مؤثر است، نه موازنه قوا _که مبتنی بر سلاح و توان نظامی است_ است و نه سازمان‌های بین‌المللی _آن‌گونه که لیبرالیسم ادعا می‌کند_، بلکه عامل سوم، همان «هویت» کشورها و افکاری است که بر آن‌ها حاکم است؛ چرا که این افکار تعیین می‌کنند که جهت‌گیری یک کشور چگونه باشد و با چه کشورهایی دوست یا با چه کشورهایی دشمن باشد و در نهایت، مسیر حرکت کشور را مشخص می‌کنند.

مطالب فوق را که در جلسات قبل به‌طور مفصل بررسی کردیم، اکنون در این جلسه به بررسی انتقاداتی می‌پردازیم که بر نظریه سازه‌انگاری وارد است؛ انتقاداتی که امروزه در سطح جهان نیز مطرح هستند. این نظریه به‌عنوان یک رویکرد پیشرو و مطرح، با پذیرش هم‌زمان از سوی طرفداران لیبرالیسم و واقع‌گرایی، راه سومی را پیش روی پژوهشگران قرار داده است، اما همواره با نقد‌هایی مواجه بوده است.

نقد هایی بر نظریه سازه‌انگاری

امروز قصد داریم این نقدها را تبیین کنیم.

نقد بر مبانی

بخشی از این انتقادات مستقیماً متوجه مبانی این نظریه است؛ در واقع، به تصریح خودِ نظریه‌پردازان، این نظریه بر مبانی خاصی استوار است که اگر آن مبانی مورد نقد قرار گیرند، در حقیقت خودِ نظریه نیز مورد نقد خواهد بود. ما دو مبنا برای این نظریه مطرح کردیم:

نخست: یک مبنای فکری که خودِ نظریه‌پردازان نیز بر آن تصریح دارند و در موارد متعددی ذکر می‌کنند که دیدگاه‌های خود را بر پایه «هرمنوتیک» ارائه داده‌اند. در چندین مورد، ایشان به این مطلب اشاره کرده‌اند، اما متأسفانه عبارات دقیق ایشان را در اینجا نقل نکردیم؛ شاید این موارد را در جلسه پیشین ارائه کرده بودیم. من عبارت‌های دقیق ایشان را از کتابشان استخراج کرده‌ام؛ ایشان در چهار یا پنج جای مختلف تصریح می‌کنند که این دیدگاه را از آقای گادامر یا هایدگر فراگرفته‌اند. یکی دیگر از بنیان‌گذاران هرمنوتیک فلسفی «هایدگر» است،

«هایدگر» و «گادامر»، دو بنیان‌گذار هرمنوتیک فلسفی هستند. هرمنوتیک فلسفی بر این مبنا استوار است که ما اصلاً به «واقعیتِ محض» دسترسی نداریم؛ بنابراین، در مواجهه با هر متنی، نباید صرفاً به دنبال «مراد متکلم و قصد نویسنده» بود، بلکه باید آن متن را با «زمانِ حاضر» تلفیق کرد تا معنای جدیدی حاصل شود. بر این اساس، حتی اگر خود متکلم نیز بر قصد و مراد خود تأکید ورزد، فایده‌ای ندارد؛ چرا که هر فرد با نگاهی متفاوت و در بُعدی خاص به متن می‌نگرد. شما در هر زمان، با شرایط خاص خود به متن نگاه می‌کنید؛ لذا معنا زمانی پدید می‌آید که «افق‌های» معنایی با هم تلاقی کنند؛ یعنی افقِ مخاطب با افقِ گوینده ادغام شود.

بنابراین، هدف ما کشف مرادِ شخصی نیست، بلکه معتقدان به این مکتب می‌گویند که معانی بی‌نهایتی پدید می‌آیند و تمامی آن‌ها «معانی صحیح» محسوب می‌شوند؛ زیرا هر کس در هر زمانی، با شرایط خاص خود به متن می‌نگرد و از تلاقی افقِ ناظر و افقِ گوینده، معنای واحدی حاصل می‌شود که همان معنای صحیح است. در واقع، هرمنوتیک فلسفی بر این باور است که ما به واقعیتِ عینی دسترسی نداریم و خودِ «واقعیت» نیز همین است: یعنی حاصلِ تلاقیِ افقِ فرد با افقِ جهانِ خارج. بنابراین، نباید به‌دنبال واقعیتی فراتر از این فرآیند گشت.

به هر تقدیر، بحث هرمنوتیک فلسفی بسیار پردامنه و پرپیچ‌وخم است. بنیان‌گذاران نظریه سازه‌انگاری در چندین مورد تصریح می‌کنند که دیدگاه آن‌ها همسو با نظریات هایدگر است؛ یعنی همان هرمنوتیک.

پس طبیعی است هر انتقادی که به هرمنوتیک وارد باشد بر سازه‌انگاری نیز وارد است. بخشی از نقدهایی که بر هرمنوتیک وارد است ما در اینجا مطرح کردیم:

اشکالات هرمنوتیک

اول: هدم حقیقت و تخریب مبانی

نخستین اشکال، از بین رفتن معیار است. این دیدگاه، مفهوم «حقیقت» را مندم می‌سازد. با این بیان، دیگر نه حقیقتی وجود دارد و نه معیاری؛ در واقع ما اصلاً به حقیقت دسترسی نداریم. این نگاه منجر به نوعی «بی‌معنایی» می‌شود، ترجیح بر حقیقت، امر بی‌معناست. بر اساس این دیدگاه، دیگر نمی‌توان گفت: فلان مطلب «حق» یا «باطل» است، یا حتی «بی‌معنا» است؛ زیرا وقتی گفته می‌شود «تفسیر شما غلط است»، در این نظام فکری معنای مشخصی ندارد. اگر معنای تفسیر، حاصلِ تلاقی افقِ مخاطب با متن باشد، دیگر شما هیچ معیاری برای قضاوت ندارید که بگویید این نظر با آن نظر دیگر مطابقت دارد یا فلان تفسیر باطل است؛ چرا که این هرمنوتیک، تمام معیارها و استانداردهای قضاوت را از میان می‌برد و امکانِ تشخیصِ درست از نادرست را سلب می‌کند.

در چنین شرایطی، حتی اگر خودِ متکلم نیز با صدای بلند بر مراد و قصد خویش پافشاری کند، باز هم نمی‌توان ادعا کرد که «نه، مراد او این نیست»؛ چرا که وقتی می‌گویید معنای خاصی اراده شده، در واقع افقی مشخص را ترسیم کرده‌اید، اما به محض آنکه نگاه دیگری به متن می‌افتد، معنای جدیدی پدید می‌آید. در این وضعیت، دیگر امکانِ ادعای «مرادِ واقعی» وجود ندارد، زیرا هیچ معیارِ مطابقی در کار نیست. هرمنوتیک فلسفی با این رویکرد، تمام معیارها و استانداردهای سنجش را از بین می‌برد.

اشکال دوم: بستن مسیر های واقع

دومین اشکال، سد کردن راهِ دستیابی به حقیقت است. این دیدگاه در نهایت به «نسبیت‌گرایی» می‌انجامد؛ به این معنا که شما ناچارید به شکاکیت و نسبیت تن بدهید. این نظریه، در واقع راه را بر فهمِ واقعیت می‌بندد، زیرا اجازه نمی‌دهد آنچه را که واقعیت است، به‌گونه‌ای اصیل و عینی درک کنیم.

اشکال سوم: تناقض درونی

سومین اشکالی که بر هرمنوتیک وارد کردیم، «نقضِ نفس» است. خودِ این نظریه، اصول خود را نقض می‌کند. از یک سو می‌گوییم که آقای هایدگر و گادامر _ این دو استاد و شاگرد یکدیگر بوده‌اند_ اگر اصلِ این نظریه را بپذیریم که «فهمی ماورایی از حقیقت وجود ندارد و تنها حاصلِ تلاقی افق‌هاست»، باید بپرسیم آیا خودِ این ادعا نیز تحت تبعیت از همین قاعده هست یا نیست؟

اگر ادعای آن‌ها را بپذیریم، وقتی من به آن‌ها اعتراض می‌کنم و می‌گویم: «شما اشتباه می‌کنید»، آن‌ها حق ندارند پاسخ دهند: «نه، حرف ما درست است و حرف شما غلط است»؛ زیرا خودشان معتقدند که هیچ معیاری برای تشخیص حق از باطل وجود ندارد و هر برداشتی، صرفاً یک برداشت است. طبق منطق خودشان، برداشت آن‌ها نیز تنها حاصلِ تلاقی افکارشان با واقعیت است و برداشت من نیز حاصلِ تلاقی افکار من با واقعیت؛ پس آن‌ها نمی‌توانند ادعای برتری یا درستیِ مطلقِ نظر خود را داشته باشند. بنابراین، این نظریه در درون خود دچار تناقض است.

اشکال چهارم: مخالف شواهد قطعی

چهارمین اشکال نیز به این نکته اشاره دارد که این رویکرد، در واقع نوعی «ایده‌آلیسم» است؛ با این دیدگاه، گویی واقعیتی مستقل از ذهن وجود ندارد و هر آنچه هست، صرفاً همان است که ذهنِ فرد تصور کرده است. در نهایت، همان‌گونه که پیش‌تر گفته شد، این بیان و دیدگاه، دچار نقضِ خود است.

پس اشکال چهارم بر هرمنوتیک، ناتوانی در پذیرش «شواهد قطعی و خلافِ آن» (ادله قطعیه و خلافِ ادله) است. در جهان، سلسله علومی وجود دارند که هیچ‌کس ادعا نکرده است که در آن‌ها، برداشت‌های ذهنی و افق‌های ناظر، جایگزین حقیقتِ عینی شده‌اند؛ برای نمونه، در قوانین ریاضی، نمی‌توان پذیرفت که مجموع زوایای یک مثلث ۱۸۰ درجه نیست و به جای آن ۳۰۰ درجه باشد. با این حال، هرمنوتیک فلسفی در حوزه خود ادعا می‌کند که هیچ استثنایی وجود ندارد و هیچ «مفروضات واقعی» یا حقایق عینی‌ای در کار نیست؛ بلکه هر آنچه هست، صرفاً تلاقیِ افقِ ناظر با واقعه است.

در این دیدگاه، حتی اگر کسی ادعا کند که «پیش‌فرض‌ها» در درک ما دخالت دارند، باز هم راه به جایی نمی‌برد؛ زیرا در نهایت می‌گوید هر کس بر اساس پیش‌فرض‌های خود (چه پیش‌فرض من، چه شما و چه دیگری) برداشتی می‌کند و این تلاقی‌ها معنا را می‌سازند. پیامد این نگاه، «نسبیت‌گرایی مطلق» در همه عرصه‌هاست که لازمه آن، انکار حتی قوانین ثابت در علوم پایه مانند فیزیک و شیمی است. از آنجا که بنیان‌گذاران سازه‌انگاری صراحتاً تصریح کرده‌اند که مبنای فکری آن‌ها «هرمنوتیک» است، پس تمامی اشکالات وارد بر هرمنوتیک _از جمله شکاکیت، نسبیت‌گرایی، از بین رفتن معیارها، نقضِ خود و انکار قوانین ثابت علوم_ مستقیماً متوجه نظریه سازه‌انگاری نیز خواهد بود.

مبنای دیگر در سازه‌انگاری: «وجودگرایی» یا همان «اگزیستانسیالیسم»

علاوه بر این، به نظر می‌رسد سازه‌انگاری دارای مبنای دیگری نیز هست که هرچند آن‌ها صراحتاً به آن تصریح نکرده‌اند، اما در بطن نظریه‌شان جریان دارد؛ و آن مبنا، «وجودگرایی» یا همان «اگزیستانسیالیسم» است. اگزیستانسیالیسم نظریه‌ای که فیلسوفانی همچون ژان-پل سارتر مطرح کردند بر این باور است که انسان در بدو ورود به جهان، مانند یک «ماده خام» یا یک نوار خالی است که هیچ ماهیت و حقیقت از پیش تعیین‌شده‌ای در او وجود ندارد. به عبارتی، انسان فاقد گرایش‌های طبیعی یا ارزش‌های پیش‌فرض (مانند خوب و بد، یا عدالت و ظلم) است و تنها در جریان زندگی، با کنش‌های خود به خود معنا می‌بخشد.

شهید مطهری در آثار خود بارها این دیدگاه را نقد کرده است.[1]

نکته ظریف اینجاست که اگزیستانسیالیسم این نگاه را در مورد «فرد» مطرح می‌کند، اما سازه‌انگاری همان نگاه را در مورد «جامعه» به کار می‌گیرد. برای مثال، نظریه‌پردازانی همچون «آنوف» یا «ونت» معتقدند که پدیده‌هایی مانند «آنارشی» یا ساختارهای دولتی، اموری نیستند که از پیش وجود داشته باشند، بلکه توسط ما «ساخته» می‌شوند. آن‌ها معتقدند جامعه دارای یک حقیقتِ مستقل نیست، بلکه «هویت جامعه» است که این مسائل را می‌سازد و از آنجا که این هویت نیز همواره قابل تغییر و متغیر است، هیچ امر ثابتی در جامعه وجود ندارد.

بنابراین، هر اشکالی که بر نظریه اگزیستانسیالیسم وارد است، بر سازه‌انگاری نیز وارد خواهد بود، چرا که هر دو در حقیقت از یک ریشه برخاسته‌اند؛ با این تفاوت که اولی بر «فرد» و دومی بر «جامعه» تمرکز دارد.

اشکالات اگزیستانسیالیسم

یکی از اصلی‌ترین اشکالات وارد بر اگزیستانسیالیسم (و در نتیجه سازه‌انگاری) این است که آن‌ها انسان را «مادة خام فاقد للفطرة» و تنها یک ماده خام می‌دانند. در حالی که این ادعا قطعاً با واقعیت سازگار نیست چون وجود «فطرت» در انسان را نادیده می‌گیرد.

بنیاد اصلی اشکال بر اگزیستانسیالیسم و سازه‌انگاری، انکار مفهوم «فطرت» است. این جریان‌ها با این ادعا که انسان در بدو تولد مانند یک «نوار خام» یا «ماده بی‌تفاوت» است، تلاش می‌کنند انسان را موجودی فاقد هرگونه گرایش ذاتی، ارزش پیش‌فرض یا حقیقت درونی معرفی کنند. اما این دیدگاه، نه تنها با واقعیت‌های عینی در تضاد است، بلکه با منطقِ خودِ وجود انسان نیز سازگاری ندارد.

۱. تمایز میان استعداد (بالقوه) و فعلیت (بالفعل):

از منظر دیدگاه اسلامی و منطق فلسفی، میان «عدمِ وجودِ گرایش» و «عدمِ فعلیتِ گرایش» تفاوتی بنیادین است. اگرچه ممکن است هنگام تولد، گرایش‌های اخلاقی و معرفتی انسان هنوز به مرحله «بالفعل» نرسیده باشند، اما این به معنای نبود آن‌ها نیست؛ بلکه انسان با مجموعه‌ای از «استعدادهای بالقوه» متولد می‌شود. انسان با گرایش‌های ذاتی به سوی زیبایی، عدالت، حق و حقیقت متولد می‌شود. او از پیش، توانایی تشخیص «خوب از بد» و «عدل از ظلم» را در درون خود دارد. همان‌گونه که قرآن کریم تصریح می‌کند: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فطرَ النّاسَ عَلَیها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّه»؛ یعنی این فطرت، خلقتِ الهی است که در جان انسان‌ها نهفته و قابل تغییر یا حذف نیست.

شواهد تاریخی و جامعه‌شناختی (وحدتِ مشترکات انسانی):

اگر فرض بر این بود که مفاهیمی مانند دین‌داری، زیبایی‌شناسی یا اخلاق، پدیده‌هایی «تحمیلی» و محصولِ تمدن یا ساختارهای اجتماعی هستند، باید در جوامع بدوی، قبایل جنگلی و تمدن‌های پیش‌گام (مانند قبایل آفریقا یا آمریکای لاتین) شاهد نبودِ این مفاهیم می‌بودیم. اما مشاهدات تاریخی و جامعه‌شناختی نشان می‌دهد که در هر کجای جهان، از متمدن‌ترین شهرها تا دورافتاده‌ترین جنگل‌ها، همواره «مشترکات انسانی» دیده می‌شود.

هر جامعه‌ای، از نوعی گرایش به «ماوراء»، نوعی مفهوم از «زیبایی» (موزون و غیرموزون) و نوعی درک از «شکرگزاری» و «سپاسگزاری» دارد. تفاوت جوامع تنها در «مصادیق» این مفاهیم است، نه در «اصلِ وجود» آن‌ها. اگر این مفاهیم تحمیلی بودند، با گسترش تمدن یا تغییر ساختارهای سیاسی، باید به طور کلی ناپدید یا کاملاً دگرگون می‌شدند، در حالی که هسته مرکزی آن‌ها در همه جا ثابت است.

رد انکار بدیهیات:

در نهایت، این جریان‌ها با انکار فطرت، در واقع در حال «انکار بدیهیات» هستند. تمایز میان نظم و بی‌نظمی، زیبایی و زشتی، و حق و باطل، اموری است که حتی در حیوانات نیز ردی از آن دیده می‌شود، چه رسد به انسان. علم و تحقیقات گسترده در علوم انسانی نشان داده است که انسان با یک زیربنای اخلاقی و معرفتی خاص وارد عرصه می‌شود؛ او یک موجود «خالی» نیست، بلکه موجودی است که با «نقشه راهی درونی» به جهان آمده است.

بنابراین، از آنجا که سازه‌انگاری بر پایه هرمنوتیک استوار است و هرمنوتیک به نوعی بر انکار حقیقت عینی و تکیه بر نسبیت‌گرایی بنا شده، و از سوی دیگر، سازه‌انگاری در سطح جامعه، همان مبانی اگزیستانسیالیسم (در سطح فرد) را دنبال می‌کند، تمامی این نظریات در برخورد با حقیقتِ «فطرت» باطل هستند. ادعای آن‌ها مبنی بر اینکه انسان و جامعه از «هیچ» هستند و تنها از طریق «ساختن» معنا می‌یابند، با واقعیتِ عمیقِ وجودی انسان در تضاد است.

در تکمیل استدلال‌های پیشین، لازم است بر دو محور بنیادین دیگر تأکید شود:

نخست: ثبات علمیِ وجودِ ساختارهای درونی و فطری در انسان؛ و دوم: تبیین پیامدهای مخرب سازه‌انگاری در عرصه سیاست و روابط بین‌الملل در مقایسه با مکتب واقع‌گرایی.

۱. شاهد علمی بر وجود ساختارهای ذاتی (نظریه چامسکی):

اگر مدعیان سازه‌انگاری و اگزیستانسیالیسم پافشاری کنند که انسان در بدو تولد مانند یک «ماده خام» یا «نوار خالی» است، یافته‌های علوم مدرن، به‌ویژه در حوزه زبان‌شناسی، این ادعا را باطل می‌کنند. نوآوری بزرگ «نوآم چامسکی» (Noam Chomsky)، برنده جایزه نوبل، نشان داد که انسان با یک «جعبه سیاه» (Black Box) یا همان ساختار درونیِ زبانی متولد می‌شود.

چامسکی اثبات کرد که قواعد بنیادین زبان (مانند ساختار فاعل و فعل) صرفاً از طریق یادگیری و محیط کسب نمی‌شوند، بلکه بخشی از ساختار زیستی و فطری مغز انسان هستند. این «دستگاه اکتساب زبان» (LAD)، نشان می‌دهد که بشر برخلاف ادعای سازه‌انگاران، با مجموعه‌ای از قواعد و ظرفیت‌های از پیش تعیین‌شده و ذاتی وارد جهان می‌شود. بنابراین، همان‌گونه که قواعد زبان در ذات انسان نهفته است، گرایش‌های اخلاقی و معرفتی نیز تحت عنوان «فطرت» در وجود او وجود دارند.

خطرناک‌ترین پیامد سازه‌انگاری: فروپاشی ارزش‌ها و توجیه ظلم:

اشکال دوم و بسیار حیاتی، پیامد اخلاقی و سیاسی این نظریه است. در سازه‌انگاری، اگر هیچ حقیقت عینی و ثابتی وجود نداشته باشد، تمامی ارزش‌ها «نسبی» و «قابل تبدیل به ضد خود» خواهند بود. اگر «عدالت» و «ظلم» تنها برساخته‌های ذهنی و حاصلِ تلاقی افق‌ها باشند، پس هیچ مانعی برای تبدیل «عدالت» به «ظلم» وجود ندارد.

در اینجا باید میان «واقع‌گرایی» (Realism) و «سازه‌انگاری» (Constructivism) تمایز قائل شد:

مکتب واقع‌گرایی (مانند مورگنتا و والتز): واقع‌گرایان با وجود دیدگاه بدبینانه نسبت به طبیعت بشر، همچنان «خوب» و «بد» را می‌شناسند. آن‌ها معتقدند انسان ذاتاً متمایل به قدرت و گاه شرارت است؛ اما از همین رو، برای حفظ بقا و جلوگیری از هرج‌ومرج، بر ضرورت وجود قواعد اخلاقی، قدرت نظامی و تعادل قوا تأکید می‌کنند. واقع‌گرایی بر پایه «شناخت واقعیتِ نقص بشر» بنا شده تا بتوان از آن نقص جلوگیری کرد.

مکتب سازه‌انگاری: اما سازه‌انگاری، برخلاف واقع‌گرایی، نه تنها نقص بشر را نمی‌پذیرد، بلکه «معیار تشخیص نقص از کمال» را نیز از بین می‌برد. وقتی می‌گوییم هویت کشورها و رفتارهای آن‌ها صرفاً «ساخته‌شده» و «تغییرپذیر» است، در واقع راه را برای هرگونه تجاوز و جنایت بشری هموار می‌کنیم.

اگر بدانیم که هیچ ارزش ثابتی وجود ندارد و هر چیزی «ساخته‌شده» است، پس اگر جامعه‌ای یا قدرتی تصمیم بگیرد که «نابودی نیمی از بشریت» یا «استفاده از سلاح‌های کشتار جمعی» را به عنوان یک «سازه جدید» یا «هویت جدید» تعریف کند، سازه‌انگاری ابزاری برای اثبات باطل بودن این اقدام نخواهد داشت؛ زیرا در این نظریه، هیچ مرجعی برای گفتنِ «این کار غلط است» وجود ندارد. سازه‌انگاری با نادیده گرفتنِ واقعیت‌های عینی، نه تنها به مسئله روابط بین‌الملل خدمتی نمی‌کند، بلکه با بی‌اعتبار کردنِ مفهوم «حقیقت»، راه را برای توجیه هرگونه ظلم و هرج‌ومرجِ ساختاریافته باز می‌کند.

بنابراین، نقد ما به نظریه سازه‌انگاری از سه منظر استراتژیک صورت گرفت:

1. نقد معرفت‌شناختی: از بین رفتن معیار حقیقت و فروپاشی امکان سنجش قضایا.

2. نقد هستی‌شناختی: انکار فطرت و نادیده گرفتن ساختارهای درونی انسان (که توسط علم نیز رد شده است).

3. نقد اخلاقی-سیاسی: تبدیل شدن به ابزاری برای توجیه نسبیت‌گرایی مطلق و فراهم آوردن زمینه برای تجاوز و ظلم از طریق بی‌اعتبار کردن ارزش‌های جهانی.

 


[1] انسان کامل، مطهری، مرتضی، ج1، ص306.