درس فقه معاصر استاد مرتضی ترابی

1404/08/07

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: بررسی نظریه های روابط بین الملل/ نظریه پست مدرنیسم/ نقدها از نظر اسلام و دیگران

 

روز چهارشنبه، ابتدا متبرک می شویم به نقل حدیثی از کتاب شریف کافی، باب «حُسن المعاشرة» در بخش «کتاب العشرة»:

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع‌ مَنْ خَالَطْتَ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَكُونَ يَدُكَ‌ الْعُلْيَا عَلَيْهِمْ فَافْعَل‌. [1]

علی بن ابراهیم: از مشایخ ثقه کلینی است. ابراهیم بن هاشم: از راویان بزرگ و پدر علی بن ابراهیم است. حماد بن عیسی و حماد بن عثمان از اصحاب اجماع هستند. و حریز نیز ثقه است. محمد بن مسلم: از اصحاب برجسته امام محمد باقر(ع) است.

محمد بن مسلم از امام محمد باقر (علیه‌السلام) روایت می‌کند که ایشان فرمودند:

در رجال کشی، حکایتی در مورد حماد نقل شده است:

حَمْدَوَيْهِ، قَالَ حَدَّثَنِي الْعُبَيْدِيُّ، عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى، قَالَ:، دَخَلْتُ، عَلَى أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ (ع) فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ ادْعُ اللَّهَ لِي أَنْ يَرْزُقَنِي دَاراً وَ زَوْجَةً وَ وَلَداً وَ خَادِماً وَ الْحَجَّ فِي كُلِّ سَنَةٍ! فَقَالَ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ارْزُقْهُ دَاراً وَ زَوْجَةً وَ وَلَداً وَ خَادِماً وَ الْحَجَّ خَمْسِينَ سَنَةً.

قَالَ حَمَّادٌ فَلَمَّا اشْتَرَطَ خَمْسِينَ سَنَةً عَلِمْتُ أَنِّي لَا أَحُجُّ أَكْثَرَ مِنْ خَمْسِينَ سَنَةً، قَالَ حَمَّادٌ وَ حَجَجْتُ ثَمَانِياً وَ أَرْبَعِينَ سَنَةً وَ هَذِهِ دَارِي قَدْ رُزِقْتُهَا وَ هَذِهِ‌ زَوْجَتِي وَرَاءَ السِّتْرِ تَسْمَعُ كَلَامِي وَ هَذَا ابْنِي وَ هَذَا خَادِمِي قَدْ رُزِقْتُ كُلَّ ذَلِكَ، فَحَجَّ بَعْدَ هَذَا الْكَلَامِ حَجَّتَيْنِ تَمَامَ الْخَمْسِينَ.

ثُمَّ خَرَجَ بَعْدَ الْخَمْسِينَ حَاجّاً: فَزَامَلَ‌ أَبَا الْعَبَّاسِ النَّوْفَلِيَّ الْقَصِيرَ، فَلَمَّا صَارَ فِي مَوْضِعِ الْإِحْرَامِ دَخَلَ يَغْتَسِلُ: فَجَاءَ الْوَادِي‌ فَحَمَلَهُ فَغَرَقَهُ الْمَاءُ رَحِمَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاهُ، قَبْلَ أَنْ يَحُجَّ زِيَادَةً عَلَى الْخَمْسِينَ، عَاشَ إِلَى وَقْتِ الرِّضَا (ع) وَ تُوُفِّيَ سَنَةَ تِسْعٍ وَ مِائَتَيْنِ، وَ كَانَ مِنْ جُهَيْنَةَ وَ كَانَ أَصْلُهُ كُوفِيّاً وَ مَسْكَنُهُ الْبَصْرَةَ، وَعَاشَ نَيِّفاً وَ سَبْعِينَ سَنَةً، وَمَاتَ بِوَادِي قَنَاةَ بِالْمَدِينَةِ وَهُوَ وَادِي يَسِيلُ مِنَ الشَّجَرَةِ إِلَى الْمَدِينَةِ. [2]

 

حماد، که اصالتاً اهل کوفه بوده و در بصره سکونت داشته، در بصره خدمت امام موسی کاظم (علیه‌السلام) رسید. حماد در آن زمان جوانی بوده و از امام درخواست دعا برای چند خواسته مهم می‌کند:

1. داشتن خانه‌ای مناسب.

2. داشتن همسری شایسته.

3. داشتن خادمی.

4. داشتن فرزندانی نیکو.

5. توفیق رفتن به حج.

امام کاظم (علیه‌السلام) پس از صلوات فرستادن، برای حماد دعا کردند: خداوند به حماد، همسری نیکو، فرزندانی نیکو، خادمی، خانه‌ای وسیع، و توفیق پنجاه بار حج رفتن روزی‌اش کند.

حماد به دوستش می‌گوید: «اکنون چهل و هشت بار به حج رفته‌ام. خانه من وسیع است (و به آن اشاره می‌کند). این همسرم که سخنان ما را از پشت پرده می‌شنود، این هم فرزندان من هستند، و این هم خادم من است.» یعنی تمام دعاهای امام در حق حماد مستجاب شده بود.

پس از آن، حماد دوباره قصد رفتن به مکه را کرد. در زمان امامت امام جواد (علیه‌السلام)، ایشان به حماد فرمودند: «دیگر به حج نرو.» اما حماد اصرار کرد که قصد رفتن دارد و دیگر بار خود را بسته و به کاروان پیوسته است.

همان سال، در نزدیکی مدینه، زمانی که حماد برای غسل و پوشیدن لباس احرام توقف کرده بود، سیل آمد و او را با خود برد. لذا حماد موفق به انجام حج پنجاه و یکم نشد.

خلاصه حماد بن عیسی از اصحاب اجماع است و طبق گفته خودش، از میان هفتاد حدیثی که فرا گرفته بود، تنها بیست حدیث را به دلیل اطمینان کامل به حافظه‌اش، نقل می‌کرد. این نشان‌دهنده دقت و احتیاط او در نقل حدیث است.

پس حماد بن عیسی از بزرگان زمان امام جواد (علیه‌السلام) بود و پس از شهادت امام رضا (علیه‌السلام) از دنیا رفت.

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع‌ مَنْ خَالَطْتَ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَكُونَ يَدُكَ‌ الْعُلْيَا عَلَيْهِمْ فَافْعَل‌. [3]

مضمون اصلی این آموزه بر این پایه استوار است که انسان در معاشرت با دیگران، فارغ از دین، مذهب، گرایش یا باورهای آنان (خواه مسلمان باشند یا غیرمسلمان، شیعه باشند یا سنی، یا هر مذهب دیگری)، باید همواره به دنبال «ید علیا» باشد. «ید علیا» به معنای دستی است که عطا می‌کند و برتری دارد؛ چرا که دستی که می‌بخشد بالاتر و دستی که می‌گیرد، پایین‌تر است. هدف این است که اگر توانایی انجام خدمتی را داشتید، آن را به دیگران عرضه کنید.

اهمیت خدمت‌رسانی و ماهیت آن

این یک دستور بسیار مهم در حوزه معاشرت است؛ اینکه انسان همواره به فکر خدمت به مردم باشد. رسیدن به این مقام که انسان بیش از آنچه از دیگران دریافت می‌کند، به دیگران خدمت کند، جایگاه بسیار والایی است. لازم به ذکر است که این خدمت لزوماً نباید مادی باشد؛ بلکه می‌تواند خدمتی غیرمادی و در هر زمینه‌ای باشد که هر فرد توانایی عرضه آن را به دیگران دارد.

در دوران معاصر، می‌توان از ابزارهای ارتباطی برای انجام این خدمت استفاده کرد. برای مثال، می‌توان در فضای مجازی گروهی از اقوام و خویشان را تشکیل داد و هفته‌ای یک‌بار، پنج دقیقه، با آن‌ها گفتگو کرد. نقل کردن فرمایشات ائمه (علیه‌السلام) برای نزدیکان، خود نوعی «ید علیا» و احسان است که بدون هیچ چشم‌داشت و انتظاری از سوی آن‌ها انجام می‌شود. بنابراین، انسان باید در تعاملات و معاملات خود همواره بکوشد تا در جایگاه «ید علیا» قرار گیرد.

تفاوت دیدگاه روان‌شناسی اجتماعی با آموزه‌های دینی

توصیه ائمه (علیه‌السلام) در معاشرت، بر همین محور استوار است که همواره تلاش کنیم خدمات بیشتری به دیگران برسانیم. امروزه در علوم جدید، این مباحث در قالب «روان‌شناسی اجتماعی» مطالعه می‌شود. پیشنهاد می‌شود ضمن مطالعه این حوزه، به کتاب «المعاشره» در کتاب کافی نیز توجه شود تا تفاوت افق دید دو نگاه مشخص گردد.

افق دید در علوم اجتماعی گاهی بر این محور می‌چرخد که چگونه مردم را جذب کنیم یا چگونه از آنان بهره‌برداری نماییم؛ اما افق دید ما متفاوت است. ما به مردم از باب دوستی و به عنوان مخلوقات خداوند نگاه می‌کنیم؛ چرا که روایت داریم مردم، خانواده و تحت تکفل خداوند هستند:

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‌ الْخَلْقُ‌ عِيَالُ‌ اللَّهِ‌ فَأَحَبُّ الْخَلْقِ إِلَى اللَّهِ مَنْ نَفَعَ عِيَالَ اللَّهِ وَ أَدْخَلَ عَلَى أَهْلِ بَيْتٍ سُرُوراً. [4]

نگاه ما، نگاهی مبتنی بر رحمت و دلسوزی نسبت به هم‌نوع است، نه نگاهی ابزاری برای جذب یا بهره‌کشی. هدف ما این است که با چشم رحمت به مخلوق بنگریم و به آن‌ها خدمت کنیم؛ در این صورت، آثار مثبت و نتایج دیگر نیز به دنبال آن خواهد آمد.

مروری بر مباحث نظریات روابط بین‌الملل

بحث ما در مورد نظریات روابط بین‌الملل بود که در دو جلسه اخیر، دو نظریه «سازه‌انگاری» و «پست‌مدرنیسم» را مطرح کردیم. این دو نظریه تا حدودی تبیین شدند، اما در جلسات گذشته به نقد و بررسی عمیق آن‌ها نپرداخته‌ایم.

امروز قصد داریم به بررسی و نقد دو نظریه، یا دست‌کم تمرکز بر نقد «نظریه سازه‌انگاری» (Constructivism) بپردازیم. پیش‌تر در جلسات گذشته، اصول بنیادین نظریه سازه‌انگاری و نیز نظریه پست‌مدرنیسم را تبیین کردیم. پیشنهاد می‌شود فضلاء گرامی، در هنگام مطالعه، ابتدا بر اصول و مبانی هر نظریه تمرکز کنند و سپس به سراغ نقدها بروند.

اصل اول: تقابل دیدگاه سازه‌انگاری و واقع‌گرایی درباره ماهیت «آنارشی»

یکی از اصلی‌ترین محورهای بحث، ماهیت «واقعیت بین‌الملل» است. در نظریات کلاسیک، به‌ویژه در «واقع‌گرایی نو» (Neorealism)، فرض بر این است که واقعیت بین‌الملل، ماهیتی «آنارشیک» (فقدان قدرت مرکزی) دارد. از دیدگاه واقع‌گرایان، این آنارشی یک امر پیش‌فرض و مقدر است که بر سرنوشت بشر حاکم است. در چنین محیطی، دولت‌ها همواره در وضعیت «ترس و وحشت» (Security Dilemma) به سر می‌برند و خود را برای آمادگی نظامی، خواه در قالب سیاست‌های دفاعی و خواه تهاجمی، آماده می‌کنند؛ چرا که از نیت واقعی دولت‌های دیگر آگاهی ندارند.

اما سازه‌انگاران این پیش‌فرض را نمی‌پذیرند. آن‌ها معتقدند آنارشی یک واقعیت مستقل و حاکم بر ما نیست، بلکه محصول ساخته‌های ذهنی ماست. به عبارت دیگر، منشأ آنارشی، افکار و برداشت‌های کنشگران است. اگر نگاه ما به جهان تغییر کند، ماهیت آنارشی نیز تغییر خواهد کرد. در همین راستا، «الکساندر ونت» در مقاله مشهور خود با عنوان «آنارشی است آنچه دولت‌ها از آن می‌سازند»، استدلال می‌کند که آنارشی یک واقعیت عینی نیست، بلکه برآمده از ساختارهای اجتماعی و فکری دولت‌هاست.

اصل دوم: تقدم افکار بر ماده:(نقش ادراک در تعیین تهدید)

نکته دوم و بسیار مهمی که سازه‌انگاران بر آن تأکید می‌ورزند، این است که «افکار و ادراکات بر ماده تقدم دارند». به بیان دیگر، فکر و نگرش است که به «ماده» جهت و معنا می‌دهد.

برای تبیین این موضوع، می‌توان به مسئله تسلیحات نگاه کرد. فرض کنید دو کشور دارای سلاح هسته‌ای باشند؛ از نظر مادی (فیزیکی)، هر دو کشور از نظر توانایی تخریب یکسان هستند. اما چرا ممکن است ما از سلاح هسته‌ای یک کشور (مانند کره شمالی) بترسیم، اما از سلاح هسته‌ای کشور دیگری (مانند انگلستان) ترسی نداشته باشیم؟ پاسخ در «فکر و ادراک» نهفته است. در اینجا، نوع نگاه و شناخت ما از آن کشور، تعیین می‌کند که آن سلاح برای ما «تهدید» محسوب شود یا خیر. بنابراین، سازه‌انگاران معتقدند که «افکار و معانی، برخلاف واقعیت مادی، بر ماهیت قدرت حاکم هستند».

خلاصه دیدگاه سازه‌انگاری

در نهایت، سازه‌انگاران بر این باورند که افکار، مفاهیم و باورها، تعیین‌کننده‌ی نحوه استفاده از «قوه مادی» هستند. به عبارت دقیق‌تر، هویت، معیارها و ارزش‌ها، جهت‌دهنده به رفتارها و تعیین‌کننده منافع واقعی کشورها هستند. در واقع، این‌ها هستند که مشخص می‌کنند قدرت مادی چگونه و با چه هدفی به کار گرفته شود.

اصل سوم: تأکید بر هویت و نقش آن در جهت‌دهی به کنشگران

سازه‌انگاران بر مفهوم «هویت» تأکید ویژه‌ای دارند و معتقدند که هویت، جهت‌دهنده به رفتار دولت‌هاست. برای نمونه، هویت کشوری مانند ایران، با پیشینه تاریخی غنی و فرهنگ تمدنیِ گسترده، به طور طبیعی کنش‌های متفاوتی را نسبت به کشوری با هویتی متفاوت در عرصه بین‌المللی رقم می‌زند.

نقدهای هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی نظریه سازه‌انگاری

اول: پارادوکس هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی در سازه‌انگاری

نظریه سازه‌انگاری در بنیادهای خود با یک ناهمگونی یا «دوگانگی» مواجه است؛ از یک سو، هستی‌شناسی (Ontology) آن «مثالی» یا «ایده‌آلیستی» است. یعنی سازه‌انگاران بر خلاف واقع‌گرایان که تنها بر ماده تأکید دارند، معتقدند که افکار، فرهنگ، معانی و باورها نیز در شکل‌گیری واقعیت بین‌المللی دخیل هستند و نباید از آن‌ها غفلت کرد.

از سوی دیگر، «معرفت‌شناسی» (Epistemology) یا شناخت‌شناسی آن‌ها «پوزیتیویستی» (اثبات‌گرایی) است. در این رویکرد، برای شناخت جهان، اصرار بر روش‌های تجربی و آزمون‌پذیری وجود دارد. همین ازدواج میان «هستی‌شناسی ایده‌آلیستی» (که افق‌های فرامادی را می‌گشاید) و «معرفت‌شناسی پوزیتیویستی» (که تنها بر داده‌های تجربی تکیه دارد)، منشأ اصلی انتقادات جوهری به این نظریه است. منتقدان معتقدند این ترکیب، نوعی ناهمگونی در روش‌شناسی علمی ایجاد کرده است.

ریشه‌یابی این ناهمگونی در علوم جدید

به نظر می‌رسد این دوگانگی، ریشه در ماهیت علوم نظری مدرن دارد. علوم جدید، به‌ویژه آنجا که بر پایه پوزیتیویسم و تجربه‌گرایی بنا شده‌اند، در مواجهه با ظواهر، دچار نوعی «جزم‌گرایی» و «جبرگرایی» می‌شوند؛ به‌گونه‌ای که همه پدیده‌ها را قابل پیش‌بینی دانسته و مسائل معنوی و غیرمادی را نادیده می‌گیرند. این همان مسیری است که واقع‌گرایان کلاسیک نیز طی کردند.

اما هنگامی که این علوم می‌کوشند در لایه‌های عمیق‌ترِ واقعیت نفوذ کنند، دیگر نمی‌توانند آن رویکرد صلب و جبری را حفظ کنند و ناگزیر به وضعیتی میانه (حالت بینابین) می‌رسند.

درس‌هایی از فیزیک مدرن (نظریه کوانتوم)

این گذار از جبرگرایی به عدم قطعیت، حتی در علوم پایه مانند فیزیک نیز مشهود است. برای نمونه، آلبرت اینشتین با نگاهی کلاسیک و جبری، معتقد بود که همه پدیده‌ها معلول علت‌های مشخصی هستند و نظام عالم به گونه‌ای است که «خداوند قمار نمی‌کند». اما پس از او، فیزیک‌دانان با ورود به دنیای اتم دریافتند که در آن سطوح، دیگر نمی‌توان با قطعیت پیش‌بینی کرد. نظریه «کوانتوم» دقیقاً بر همین مبنا شکل گرفت که ماهیت ماده در سطوح بنیادین، لزوماً جبری و قابل پیش‌بینی نیست؛ پدیده‌ای که نشان می‌دهد جهان پیچیده‌تر از آن است که صرفاً با عینک پوزیتیویسم کلاسیک نگریسته شود.

در نتیجه، سازه‌انگاری نیز با تأثیرپذیری از این فضای علمی، می‌کوشد از حصار تنگ ماده‌گرایی محض خارج شود، هرچند که در پیوند دادن این هستی‌شناسیِ وسیع با روش‌شناسیِ محدودِ پوزیتیویستی، دچار چالش‌های نظری شده است.

در نهایت، چه نظریه‌ای وجود دارد که پس از آن، پژوهشگران به مرزی می‌رسند که آن مرز، به تعبیر من، مرزِ ارتباط میان «ماده» و «ماورای ماده» است؟ زمانی که پژوهشگران به این نقطه می‌رسند، از نگاهی مادی می‌نگرند و درمی‌یابند که این نگاه باید از حالت «جبرگرایانه» خارج شود؛ اما در سوی دیگرِ سکه، یعنی همان‌جا که مرز میان ماده و غیرماده است، در علوم اجتماعی و انسانی، «اراده انسان» دخیل است. اراده، امری است که ریشه در امر الهی دارد و نمی‌توان آن را در قالب جبر گنجاند؛ لذا در اینجا، پدیده‌ها از کنترلِ جبر خارج می‌شوند.

بنابراین، به باور من، این علوم جدید (چه علوم انسانی و چه غیرانسانی) تا زمانی که عمیق نشده‌اند، ماهیتی جبری و جزم‌گرایانه دارند و با بیانی بسیار سرراست، فرمول‌بندی می‌کنند و همه‌چیز را تبیین می‌نمایند. اما به محض آنکه پژوهشگر اندکی عمیق‌تر می‌شود، آن جزم‌گرایی از میان می‌رود و نوعی «ازدواج» (ترکیبِ مفاهیم) رخ می‌دهد؛ چرا که دریافت می‌کنند هویت، فرهنگ و عوامل دیگر نیز دخیل هستند. همچنین، اراده انسان نیز در این میان نقش دارد و باید توجه داشت که مسائل دیگری نیز در این مسئله دخیل‌اند. در این مرحله است که حالت «ازدواجی» (ترکیبی) پیش می‌آید؛ از یک سو از آن‌ها می‌خواهند که پیش‌بینی کنند و با رویکرد پوزیتیویستی سخن بگویند، اما از سوی دیگر، با تداوم در این مسیرِ تعمیق، با واقعیت‌هایی مواجه می‌شوند که جزم‌گرایی را از کار می‌اندازد.

اگر این پست‌های علمی و رویکردها، این روندِ تعمیق را جدی بگیرند، به مرحله‌ای می‌رسند که در آن، ادعای نفیِ هرگونه واقعیت را مطرح می‌کنند؛ یعنی می‌گویند: «ما هیچ‌چیز را قبول نداریم.» اما واقعیت این است که واقعیتی وجود دارد، ولی آن‌ها به دلیل اینکه نمی‌خواهند «آن سوی سکه» را ببینند، آن را نادیده می‌گیرند. آن‌ها این موضوع را به عنوان یک پیش‌فرض اصلی پذیرفته‌اند که نباید از معنویت و سخن خدا سخنی گفت. این وضعیت، یکی از بزرگترین آسیب‌ها را به دانشمندان وارد کرده است؛ برای نمونه، استفن هاوکینگ که یکی از بزرگترین دانشمندان عصر حاضر بود و حتی نوبل نیز گرفته بود، در این مسیر دچار خطا شد؛ او حاضر بود هر سخنی غلطی را بیان کند ولی حرف خدا را انکار کند.

در بحث هویت نیز، مسئله اینجاست که این هویت، هویتِ انسانی است. گاهی مجموعه‌ای گرد هم می‌آیند و کشوری تشکیل می‌دهند که اصلاً مشخص نیست چه هدفی دارند؛ و ما از این جهت بیم داریم. برخی می‌گویند هویت وجود دارد، اما در عین حال معتقدند که هویت قابل تغییر است و تاریخ نیز آن را ایجاد می‌کند. اما اگر بخواهیم هویت را یک امر ثابت در نظر بگیریم، با این اصل مواجه می‌شویم که: «هویت، عنصر اساسی در تفسیر سلوک دولت‌هاست.»

این موضوع می‌تواند خطرناک باشد، زیرا اگر بخواهیم بر اساس «مصالح» عمل کنیم، حرکت دولت‌ها محدود خواهد شد. واقع‌گرایان می‌گفتند: «منافع ملی اقتضا می‌کند که فلان کار را انجام دهیم؛ مثلاً اگر لازم است برای بقا حمله کنیم، باید بکشیم تا کشته نشویم.» اما طرفداران هویت می‌گویند: «خیر، این سخنان نیست؛ بلکه باید هویت را بررسی کرد؛ اینکه هویت آن کشور یا آن ملت چیست؟»

به عنوان مثال، دولت به‌گونه‌ای که خود را «مرکز صلح» می‌داند، رفتاری بسیار متفاوت با دولتی خواهد داشت که خود را «قوه مهیمنه» (قدرت مسلط) می‌بیند.

آیا فهم سلوک دولت‌ها تنها بر مبنای هویت است؟

اینکه هویت چیست و چگونه باید به آن نگاه کرد، نکته‌ای اساسی است. آیا باید هویت را علتی مشروع دانست، یا اینکه منافع مادی صرف، محور اصلی است؟ برخلاف آنچه واقع‌گرایان می‌گفتند، که اساساً به هویت، دین، مذهب، یا ایدئولوژیِ طرف مقابل توجه نمی‌کردند و معتقد بودند که همه چیز در نهایت به منافع مادی و چرخش قدرت بازمی‌گردد؛ آن‌ها استدلال می‌کردند که «اصلاً به ایدئولوژی یا عقاید آن کشور نگاه نکن، چون همه‌ی این‌ها در نهایت به منافع خلاصه می‌شوند.» منافعی که در چارچوب قدرت تعریف می‌شوند.

واقع‌گرایان می‌گفتند: «منافع در چهارچوب قدرت چه اقتضایی دارد؟ باید حمله کرد؛ پس حمله می‌کنند.» آن‌ها این‌گونه استدلال می‌کردند: «شما گمان نکنید که هویت آن دولت، مثلاً مسلمان یا غیرمسلمان بودن، مانع حمله یا کشتن می‌شود؛ خیر، آن‌ها هم حمله می‌کنند و هم می‌کشند، هر کاری که از دستشان برآید انجام می‌دهند.» این رویکردِ واقع‌گرایان بود.

اما نظریه سازه‌انگاری می‌گوید: «نه، این‌گونه نیست؛ باید به هویتِ طرف مقابل نگاه کرد.»

البته، «جامعه» این هویت را می‌سازد؛ «فرهنگ» این هویت را می‌سازد؛ این‌گونه نیست که هویت ثابت باشد. «مصالح و منافع» نیز ثابت نیستند. اگر بگوییم منافع ثابت است، خیر، منافع تغییر می‌کنند؛ امکان تغییر و تحول وجود دارد. این‌ها خصوصیاتی است که سازه‌انگاران در روابط بین‌الملل مطرح می‌کنند.

بنابراین، تفاوتِ این رویکرد با رویکرد واقع‌گرایان بسیار زیاد است. واقع‌گرایان حرف کاملاً متفاوتی می‌زدند. اکنون این نظریه (سازه‌انگاری) می‌گوید: «آقا، اینقدر مسئله را وحشتناک نکنید؛ فرهنگ مؤثر است، فقط ماده نیست. هویت مؤثر است و هویت نیز قابل تغییر است.»

نقد نظریه سازه‌انگاری

حال به نقد این نظریه می‌پردازیم. ابتدا نقدهایی که دیگر صاحب‌نظران به آن وارد کرده‌اند و ما نیز آن‌ها را ذکر خواهیم کرد:

این انتقادات، که به ناحیه سازه‌انگاری متوجه شده، عمدتاً از سوی «خصم فکری» آن، یعنی «نوواقع‌گرایی مطرح شده است.

۱. دوگانگی در معیار (ازدواجیة المعیار):

مهم‌ترین ایراد این است که شما یک معیار واضح و روشن ندارید. معیار شما دوگانه است. چرا با دو معیار سخن می‌گویید؟ یک معیار واضح بگذارید و با آن حرکت کنید.

۲. ابهام در جایگاه معرفتی (قد وضع ع نفسه کسر معرفتی):

سازه‌انگاران ادعا می‌کنند که «من یک پل معرفتی هستم». اشکال شما این است که خودتان یک پلِ معرفتی بین رویکردهای «وضعی» (پوزیتیویستی، تجربی) و رویکردهای «پساوضعیت» (مابعدوضعیت) ساخته‌اید.

رویکرد وضعي (پوزیتیویستی): این رویکرد معتقد است که شناخت تنها از طریق تجربه و روش‌های علمیِ آزمون‌پذیر ممکن است؛ برای مثال، «این حادثه، این نتیجه را دارد؛ این میکروب، این بیماری را ایجاد می‌کند» و دائماً بر جنبه پوزیتیویستی تأکید دارند.

رویکرد مابعدوضعیت (پست‌مدرنیسم): همان‌طور که گفتیم، این رویکرد اساساً بسیاری از مفروضات را زیر سؤال می‌برد و «هیچ‌چیز را قبول ندارد».

حال، سوال این است که معیار شما چیست؟ آیا معیار پوزیتیویسم را قبول دارید یا مابعد پوزیتیویسم را؟ مشخص نیست.

۳. موضع‌گیری دوگانه

این گرایشِ اصلیِ این بنا (سازه‌انگاری) این است که خواسته هر دو معیار را همزمان داشته باشد. این یک موضع‌گیریِ دوگانه و «دو سویه» است.

یکی از بنیان‌گذاران این رویکرد، «الکساندر ولت» (Alexander Wendt) بوده است.

اشکالات دیگری هم هست که در جزوه ملاحظه ببفرمایید.

دیدگاه اسلامی در مورد نظریه «سازه‌انگاری»

«ما از منظر اسلامی، چه نقدی بر نظریه «سازه‌انگاری» (Constructivism) داریم؟ از چه از دیدگاه اسلامی، می‌توان چالش‌ها و اشکالات متعددی را بر این نظریه مطرح کرد.

اشکال اول

نخستین اشکال ما این است که نظریه سازه‌انگاری، «فطرت انسانی» را انکار می‌کند. آن‌ها در این بحث، مساله هویت را مطرح می‌کنند که هویت امری تغییرپذیر است و اساساً قائل به وجود یک هویت ثابت انسانی نیستند؛ به تعبیر خودشان، هویت‌ها در طول تاریخ و از طریق فرهنگ‌ها، ارتباطات و تعاملات اجتماعی دگرگون می‌شوند.

این ادعا نادرست است و فاقد استدلال عقلی است؛ چرا که با بررسی جهان، درمی‌یابیم که همه‌ی انسان‌ها در طول تاریخ دارای اصول مشترک و مورد اتفاقی بوده‌اند؛ اصول و ارزش‌هایی نظیر عهدشکنی و ظلم (به عنوان امر ناپسند) و عدالت (به عنوان امر پسندیده).

بنابراین، این‌گونه نیست که هویت‌ها همواره در حال تغییر باشند. در واقع، در قاموسِ این نظریه، مفهوم «فطرت» به‌گونه‌ای مطرح نمی‌شود که با حقیقت و وجدان انسانی همخوانی داشته باشد. آن‌ها یکی از عناصر اصلی هویت، یعنی «فطرت» را نمی‌پذیرند؛ در حالی که هر جامعه‌ای دارای نقط مشترک و ثابتی در هویت خود است. از دیدگاه ما، هویت ثابت وجود دارد، زیرا ریشه در فطرت الهی دارد. برای نمونه، «خداجویی»، «زیبایی‌دوستی» و «عدالت‌خواهی» از ویژگی‌های فطری و مشترک تمامی انسان‌هاست، اما نظریه سازه‌انگاری این موارد را نمی‌پذیرد. یکی از اعتراضات اصلی ما این است که آن‌ها هرچند در مباحث مربوط به افکار و فرهنگ به مسائل مختلف می‌پردازند، اما نسبت به مسئله‌ی «فطرت» که از ارکان اصلی ماست، بی‌توجهی کرده یا آن را نفی می‌کنند. این است که نظریه سازه‌انگاری از جهاتی به دیدگاه‌های ما نزدیک است؛ سازه‌انگاری در نهایت به مفاهیمی چون فرهنگ و هویت احترام می‌گذارد.

اشکال دوم

دومین اشکالی که بر این نظریه وارد می‌کنیم، تجاهل کامل نظریه‌پردازان سازه‌انگاری نسبت به «سنن الهی» در عرصه روابط بین‌الملل و حیات جوامع است. حتی اگر بپذیریم که جهان بر پایه «آنارشی» (هرج‌ومرج/بی‌نظمی) اداره می‌شود، باز هم نمی‌توان از وجود سنن الهی که بر ارتباطات بین‌المللی و حیات جوامع حاکم است، چشم‌پوشی کرد. هر جامعه‌ای، حیات و مماتی دارد و زمانی که زمانِ از بین رفتن آن فرا رسد، بقای آن پایان می‌یابد؛ همان‌گونه که در آیات قرآن کریم نیز به موضوع عجله و اتمام حجت اشاره شده است.

﴿وَلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ﴾ [5]

امام معصوم (علیه‌السلام) نیز در مقام بیان این حقیقت، به ثبات کوه در برابر تغییر حکومت وقت اشاره کرد و فرمود که الان براندازی حکومت بنی العباس، تا زمانی که زمانِ از میان رفتنِ آن فرا نرسیده باشد، از تغییر کوه دشوارتر است.

یکی از این سنن الهی که بارها بر آن تأکید کرده‌ام، این است که اگر ملتی در حمایت از حقیقتی یا نعمتی پایداری کنند، خداوند آن نعمت را از آن‌ها نمی‌گیرد؛ حتی اگر تمام جهان علیه آن‌ها متحد شوند. نمونه‌ی بارز این سنت را امروزه در غزه مشاهده می‌کنیم؛ جایی که مردم برای آرمان خود ایستادگی کردند و با وجود تمام قدرت‌های جهانی که برای نابودی آن‌ها متحد شدند، نتوانستند این مقاومت را در هم بشکنند.

﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ وَأَنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ﴾ [6]

﴿لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِّن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ وَإِذَا أَرَادَ اللّهُ بِقَوْمٍ سُوءًا فَلاَ مَرَدَّ لَهُ وَمَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَالٍ﴾ [7]

در مقابل، می‌توان به نمونه‌های دیگر نیز نگریست؛ برای مثال در افغانستان، شوروی با تمام توان و تجهیزات خود حمله کرد اما با شکست مواجه شد و از آن منطقه خارج گشت. در عراق، زمانی که ملت با نظام صدام همراهی نکردند، اشغال صورت گرفت، اما در سوریه نیز به دلیل عدم حمایتِ گسترده و منسجم ملت، اوضاع به گونه‌ای تغییر کرد که گروه‌های تروریستی توانستند کنترل امور را به دست بگیرند. بنابراین، یک سنت الهی ثابت است: اگر ملت‌ها پای کار باشند و برای هدفی ایستادگی کنند (خواه مسلمان باشند یا غیرمسلمان)، آن هدف از میان نخواهد رفت. این یک سنت تاریخی و همیشگی است که نمی‌توان آن را نادیده گرفت.

علت اصلی این نادیده گرفتن، نگرش مادیاتیِ نظریه‌پردازان سازه‌انگاری و غیرسازه‌انگاری است؛ چرا که در پارادایم‌های مادی، جایی برای سنن الهی وجود ندارد. ما معتقدیم یکی از این سنن الهی این است که اگر در راه یک تفکر، فداکاری و ایثار (حتی در حد خونریزی و شهادت) صورت گیرد، آن تفکر حیات می‌یابد. از همین رو، ما امیدواریم که تفکر تشیع که در طول تاریخ پاک‌ترین خون‌ها در راه آن ریخته شده است، به حاکمیت جهانی دست یابد، چرا که در مسیر آن فداکاری‌های بی‌نظیری صورت گرفته است. در نهایت، ما علاوه بر این مورد، اشکالات دیگری نیز بر این نظریه وارد کردیم که در ادامه به آن‌ها خواهیم پرداخت.


[1] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص637.
[2] إختيار معرفة الرجال المعروف بـ رجال الكشي، الشيخ الطوسي، ج1، ص316.
[3] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص637.
[4] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص164.
[5] سوره اعراف، آيه 34.
[6] سوره انفال، آيه 53.
[7] سوره رعد، آيه 250.