درس فقه معاصر استاد مرتضی ترابی

1404/07/30

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: بررسی نظریه های روابط بین الملل/ نظریه پست مدرنیسم/ پایه های فکری

 

به فرمایش بعضی از دوستان، روزهای چهارشنبه یک حدیثی را می‌خوانیم؛ بعد، ان‌شاءالله وارد بحث می‌شویم. در کافی شریف در «کتاب العِشره» حدیث اول را خواندیم. احادیث بعدی هم به همان معنا هستند و راجع به این‌اند که انسان در رابطه با کسانی که از مذاهب دیگر هستند، چگونه رفتار بکند. حالا حدیث آخری که در این باب هست را هم می‌خوانیم و احادیث وسط را دیگر نمی‌خوانیم:

أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِيعاً عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَبِي أُسَامَةَ زَيْدٍ الشَّحَّامِ قَالَ قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:‌ اقْرَأْ عَلَى‌ مَنْ‌ تَرَى‌ أَنَّهُ يُطِيعُنِي مِنْهُمْ وَ يَأْخُذُ بِقَوْلِيَ السَّلَامَ وَ أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْوَرَعِ فِي دِينِكُمْ وَ الِاجْتِهَادِ لِلَّهِ وَ صِدْقِ الْحَدِيثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ وَ طُولِ السُّجُودِ وَ حُسْنِ الْجِوَارِ فَبِهَذَا جَاءَ مُحَمَّدٌ ص أَدُّوا الْأَمَانَةَ إِلَى مَنِ ائْتَمَنَكُمْ عَلَيْهَا بَرّاً أَوْ فَاجِراً فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص كَانَ يَأْمُرُ بِأَدَاءِ الْخَيْطِ وَ الْمِخْيَطِ[1] - صِلُوا عَشَائِرَكُمْ وَ اشْهَدُوا جَنَائِزَهُمْ وَ عُودُوا مَرْضَاهُمْ وَ أَدُّوا حُقُوقَهُمْ فَإِنَّ الرَّجُلَ مِنْكُمْ إِذَا وَرِعَ فِي دِينِهِ وَ صَدَقَ الْحَدِيثَ وَ أَدَّى الْأَمَانَةَ وَ حَسُنَ خُلُقُهُ مَعَ النَّاسِ قِيلَ هَذَا جَعْفَرِيٌّ فَيَسُرُّنِي ذَلِكَ وَ يَدْخُلُ عَلَيَّ مِنْهُ السُّرُورُ وَ قِيلَ «هَذَا أَدَبُ جَعْفَرٍ» وَ إِذَا كَانَ عَلَى غَيْرِ ذَلِكَ دَخَلَ عَلَيَّ بَلَاؤُهُ وَ عَارُهُ وَ قِيلَ «هَذَا أَدَبُ جَعْفَرٍ».

فَوَ اللَّهِ لَحَدَّثَنِي أَبِي ع: أَنَّ الرَّجُلَ كَانَ يَكُونُ فِي الْقَبِيلَةِ مِنْ شِيعَةِ عَلِيٍّ ع فَيَكُونُ زَيْنَهَا آدَاهُمْ لِلْأَمَانَةِ وَ أَقْضَاهُمْ لِلْحُقُوقِ وَ أَصْدَقَهُمْ لِلْحَدِيثِ إِلَيْهِ وَصَايَاهُمْ وَ وَدَائِعُهُمْ تُسْأَلُ الْعَشِيرَةُ عَنْهُ فَتَقُولُ مَنْ مِثْلُ فُلَانٍ إِنَّهُ لآَدَانَا لِلْأَمَانَةِ وَ أَصْدَقُنَا لِلْحَدِيثِ. [2]

سند حدیث صحیح است.

امام صادق علیه‌السلام فرمودند: به آن شیعیانی که به نظرت می‌آید حرف من را گوش می‌کنند، سلام من را برسان. و این مطالب را به آن‌ها برسان که: شما را وصیت می‌کنم که از خدا پروا داشته باشید؛ یعنی پرهیزکار باشید، و در دین‌تان اهل ورع باشید. ورع، مرتبه بالاتری از تقواست، یا ورع در اجتناب از محرمات به کار برده می‌شود؛ یعنی از گناهان اجتناب کنید. تقوا داشته باشید و از گناهان اجتناب کنید.

و برای خدا تلاش بکنید؛ یعنی تلاش‌هایتان، آن چیزی که مایه جان‌تان را برای آن صرف می‌کنید، برای خدا باشد. حالا ممکن است کارهای معیشتی هم باشد، ولی انسان نیتش را برای خدا قرار بدهد. حتی درسی که می‌خواند، و یا هر کاری انجام می‌دهد، نیتش را برای خدا قرار بدهد؛ این می‌شود برای خدا.

راست‌گویی، و امانت داری را رعایت کند. امانت، همین چیزهایی است که انسان گاهی، مثلاً، دوستی قلمی یا کتابی می‌دهد، یا یک کسی می‌آید چیزی را نزد انسان می‌گذارد؛ همه این‌ها امانت‌اند.

روایت مهم امام زین‌العابدین علیه‌السلام در مورد امانتداری

یکی از اوصاف مؤمنین، که خیلی تأکید شده، این است که امانت را به صاحبش برسانند؛ امام زین‌العابدین علیه‌السلام فرمودند: ولو شمشیر قاتل پدرم باشد، آن شمشیری که با آن پدرم را شهید کرده، اگر به من امانت بدهد، من باز آن را به صاحبش برمی‌گردانم.

حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْرُورٍ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ عَمِّهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ حُمْرَانَ بْنِ أَعْيَنَ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ سَمِعْتُ سَيِّدَ الْعَابِدِينَ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع يَقُولُ لِشِيعَتِهِ‌ عَلَيْكُمْ بِأَدَاءِ الْأَمَانَةِ فَوَ الَّذِي‌ بَعَثَ‌ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ نَبِيّاً لَوْ أَنَّ قَاتِلَ أَبِيَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع ائْتَمَنَنِي عَلَى السَّيْفِ الَّذِي قَتَلَهُ بِهِ لَأَدَّيْتُهُ إِلَيْهِ. [3]

و اینکه سجده‌های طولانی انجام بدهید. و همسایگی خوب داشته باشید. همین‌هاست که دین است. پیامبر هم همین‌ها را از مردم خواسته است. بعد امام مجددا فرمودند که امانت را به صاحبش برگردانید؛ حالا آن آدم، آدم خوبی باشد یا آدم فاجری باشد.

یعنی پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله دستور می‌دادند که حتی نخ و سوزن را هم به صاحبش برسانید. خَیط یعنی همان نخ، و مِخیَط یعنی سوزن. حتی چیزهای کوچک را هم اگر به عنوان امانت پیش شما گذاشتند، پیامبر اکرم می‌فرمودند این‌ها را هم به صاحبش برسانید.

و در میان عشیره‌هایشان نماز بخوانید. عشیره‌ها معمولاً از عامه بودند، از مذاهبی که شیعه نبودند. شما که شیعه شدید، در میان آن‌ها نماز بخوانید. در تشییع‌جنازه‌هایشان حاضر شوید. و مریض‌هایشان را عیادت کنید، و حقوقشان را ادا کنید.

چرا که وقتی شما نماز می‌خوانید، در تشییع‌جنازه‌ها و عیادتِ مریض‌ها حاضر می‌شوید و حقوقشان را رعایت می‌کنید، گفته می‌شود: «این فرد شیعه ی جعفری است»؛ و این [نسبت] مرا خوشحال می‌کند و سرور و شادی به قلبم وارد می‌شود.

و می‌گویند: «این ادبِ جعفر صادق است»؛ و این‌گونه، [آن شخص] باعث استحکام و شادی قلب من می‌شود.

اما اگر [شخص شیعه] خلاف این رفتار کند، بلا و ننگِ آن به من می‌رسد و می‌گویند: «این [رفتار] نتیجه‌ی ادبِ جعفر است.»؛ یعنی عیب و عارش به نامِ من نوشته می‌شود.

به خدا قسم! پدرم (امام محمدباقر علیه‌السلام) برایم نقل کرد که: در یک قبیله، فردی از شیعیان علی (علیه‌السلام) بود که زینتِ آن قبیله محسوب می‌شد؛ از همه در ادای امانت موفق‌تر بود، حقوقِ دیگران را بهتر از همه ادا می‌کرد و در سخن گفتن از همه راستگوتر بود.

و به همین دلیل [مردمِ قبیله]، وصیت‌ها و امانت‌هایشان را نزدِ او می‌گذاشتند و به او اعتماد می‌کردند. از آن قبیله می‌پرسیدند که «فلانی چگونه انسانی است؟» و قبیله پاسخ می‌داد: «او مانند فلان کس نیست؛ او در امانتداری و راستگویی از همه برتر است.»

امام (علیه‌السلام) می‌فرمایند که شیعه باید چنین باشد. یعنی در هر کجا که زندگی می‌کند، واقعاً مایه آبرو و اعتبار برای مکتب تشیع باشد.

رهبری نیز در مورد این سبک زندگی و کمبود آن در جامعه را مطرح فرموده‌اند. به این معنا که ما در برگزاری اعمال عبادی، زیارات و مراسم‌ها بسیار خوب عمل کنیم، اما از آن جهاتی که امام در اینجا فرموده‌اند، نقص‌های بسیار زیادی داریم. متأسفانه گاهی مشاهده می‌شود که دیگران (در سایر ادیان) بر این مسائل واقف شده و در رعایت آن‌ها، از ما پیشی گرفته‌اند. این موضوع برای جامعه شیعه نقص بزرگی است؛ اینکه نتوانسته‌ایم نسلی تربیت کنیم که دارای اوصاف مورد نظر امام صادق (علیه‌السلام) باشد. ما باید بررسی کنیم که چه می‌توان کرد تا نسل‌های بعدی این اوصاف را داشته باشند و حتی از سایر مذاهب نیز برتر باشند. متأسفانه در برخی شهرها یا بازارهای مسیحیان، مشاهده می‌شود که آن‌ها در رعایت این مسائل، شاید از ما بهتر باشند که این یک نقص بزرگ است.

در ادامه، من نیز از انگیزه‌ی درسی خود، تصمیم گرفتم که این متن را به زبان عربی نیز بنویسم تا دوستان با زبان عربی آشنا شوند. در گذشته، اگر علمای ما به زبان عربی تسلط نداشتند، این مسئله در حوزه‌ها چندان نقص محسوب نمی‌شد چون ارتباطات مانند امروز نبود، اما امروزه این یک نقص بزرگ است؛ اینکه فرد بیست سال علوم دینی بخواند اما نتواند دو جمله به عربی صحبت کند یا مطلبش را برساند. این موضوع باید جبران شود. در سطح جهانی، کسانی که دکترا می‌گیرند باید به زبان‌های خارجی مسلط باشند، اما متأسفانه در برخی مراکز علمی، حتی در قم، با وجود داشتن رتبه‌های علمی بالا، تسلط بر زبان (اعم از انگلیسی یا عربی) چندان جدی گرفته نشده است.

لذا ما این متن را به عربی نوشتیم تا دوستان زحمت مطالعه آن را بکشند. ممکن است در ابتدا با دشواری روبرو شوید و با کلمات جدید مواجه شوید، اما با تکرار و مطالعه، این کلمات برایتان آسان خواهد شد. خواهشمند است این زحمت را متحمل شوید؛ چرا که ما باید با دیدگاهی جهانی به مسائل بنگریم، نه با دیدگاهی محدود به منطقه یا ملی.

در مورد نوشته‌های عربی نیز لازم به ذکر است که ما این مطالب را صرفاً کپی نکرده‌ایم، بلکه با دقت و زحمت بسیار، آن‌ها را بازنویسی و تنظیم کرده‌ایم تا به بهترین شکل در اختیار شما قرار گیرد. بنابراین، خواهشمندم این مطالب را هم به زبان عربی مطالعه و مورد توجه قرار دهید.

نظریه پست‌مدرنیسم در روابط بین‌الملل

موضوع بحث امروز، نظریه پست‌مدرنیسم (Post-modernism) است که با اصطلاحاتی نظیر پسا‌نوگرایی یا پسا‌تجدد نیز شناخته می‌شود. این نظریه که در واقع معادل «ما بعد الحداثة» در زبان عربی است، اگرچه در اصل از حوزه‌هایی مانند هنر و معماری نشأت گرفت، اما به‌تدریج توسط برخی دانشمندان وارد حوزه علوم سیاسی و روابط بین‌الملل شده است.

ماهیت نظریه:

نخست باید روشن شود که پست‌مدرنیسم برخلاف نظریات کلاسیک مانند «واقع‌گرایی» (Realism) یا «سازه انگاری» (Constructivism)، یک نظریه در سطح آن‌ها نیست؛ بلکه نوعی «نظریه انتقادی» یا به تعبیر دقیق‌تر، یک «فرا-نظریه» (Meta-theory) محسوب می‌شود. وظیفه این نظریه، زیر سوال بردن اصول موضوعه، مفروضات و پایه‌های فکری نظریات موجود است. پست‌مدرنیسم مدعی است که مبانی فکری مدرنیسم موجود، از اعتبار کافی برخوردار نیستند و باید از این الگو فراتر رفت و طرح‌های جدیدی جایگزین کرد. در این میان، میان صاحب‌نظران اختلاف است که آیا این رویکرد، نوعی «انقلاب علیه مدرنیسم» است یا صرفاً «ادامه مدرنیسم» در قالبی متفاوت.

در حوزه‌های دیگر مانند ادبیات و شعر، پست‌مدرنیسم با به هم ریختن ساختارها، وزن و قالب‌های سنتی شناخته می‌شود؛ به گونه‌ای که هرگونه نظم و ساختار مستقر را به چالش می‌کشد.

ظهور در روابط بین‌الملل

در زبان عربی، این نظریه را «ما بعد الحداثة فی العلاقات الدَولیة» می‌نامند (توضیح: در تلفظ صحیح، واژه «الدولیة» صحیح است و نباید به اشتباه «الدُولیه» خوانده شود). این نظریه در دهه ۱۹۸۰ میلادی (اواخر قرن بیستم) در حوزه روابط بین‌الملل ظهور کرد.

ظهور پست‌مدرنیسم در این حوزه، در واقع یک «عکس‌العمل» در برابر مکاتب سنتی (المدارس التقلیدیة) بود؛ مکاتب سنتی که عبارتند از:

۱. واقع‌گرایی (Realism)

۲. لیبرالیسم (Liberalism)

پست‌مدرنیسم با هدف شکستن هژمونی (سلطه) نظریات مستقر، یعنی همان واقع‌گرایی و لیبرالیسم جدید، به میدان آمد تا مبانی فکری آن‌ها را به چالش بکشد.

اما اینکه شخصیت هایش چیست را خودتان در جزوه مطالعه می کنید.

تحلیل مبانی و پیشینه نظری پست‌مدرنیسم

در بررسی «الخلفیة الفکریه» یا همان پشتوانه فکری نظریه پست‌مدرنیسم، نخست باید به چرایی و تاریخچه ظهور این جریان پرداخت. در خصوص زمان دقیق پیدایش این نظریه و نخستین بار که اصطلاح «پست‌مدرنیسم» به کار رفت، دیدگاه‌های متفاوتی وجود دارد؛ برخی معتقدند ریشه‌های آن به اواخر قرن نوزدهم بازمی‌گردد، در حالی که برخی دیگر بر این باورند که این اصطلاح در دهه ۱۹۵۰ میلادی در فرانسه باب شد. در این میان، می‌توان گفت که فرانسوی‌ها بنیان‌گذاران اصلی پست‌مدرنیسم هستند و اگرچه آمریکایی‌ها نیز در توسعه این نظریه نقش داشته‌اند، اما منشأ اصلی آن فرانسه است.

تعریف نظریه «ما بعد الحداثه»

در زمینه تعریف نظریه «ما بعد الحداثه» (پست‌مدرنیسم)، به دلیل ماهیت این جریان، اختلاف‌نظرها میان اندیشمندان بسیار است. با این حال، یکی از برجسته‌ترین تعاریف، تعریف «ژان فرانسوا لیوتار» (فیلسوف فرانسوی) است که آن را چنین تبیین می‌کند: «عدم تصدیق به نصوص روایی» (عدم پذیرش فرا-روایت‌ها).

مقصود از این تعریف، نپذیرفتنِ «نصوص روایی» یا همان روایت‌های کلان است. در واقع، پست‌مدرنیسم با آن دسته از کلیات و اصول بنیادینی که در ادیان یا مکاتب مختلف وجود دارد، مخالفت می‌کند. برای مثال، در مکتب مارکسیسم، یک روایت کلی وجود دارد مبنی بر اینکه جوامع بشری در یک روند پیشرفت‌یافته و دیالکتیکی حرکت می‌کنند؛ به این صورت که جوامع از فئودالیسم به سرمایه‌داری، از سرمایه‌داری به سوسیالیسم و در نهایت به کمونیسم میل می‌کنند. در اینجا، «دیالکتیک» نقش روایتِ حاکم بر جهان را ایفا می‌کند.

به همین ترتیب، ادیان نیز دارای «کبریات» یا اصول و مبانی بنیادین هستند؛ برای نمونه، مسیحیت بر پایه آموزه‌های خاصی درباره حضرت مسیح و رستگاری انسان‌ها بنا شده و دین اسلام نیز بر مجموعه‌ای از اصول و تکالیف بزرگ استوار است. اما رویکرد پست‌مدرنیسم، انکار تمامی این «کبریات» یا همان «فرا-روایت‌ها» (Meta-narratives) است. از دیدگاه این نظریه، هرگونه مدعیتی که بخواهد بر اساس یک اصل کلی یا یک روایت جهانی برای تبیین جهان عمل کند، مورد نقد و انکار قرار می‌گیرد. بنابراین، جوهره اصلی پست‌مدرنیسم در همان «عدم التصدیق بماوراء النصوص السردیة» خلاصه می‌شود؛ یعنی بازپس‌نشینی از پذیرش هرگونه روایت جامع و کلی.

تحلیل ویژگی‌ها و مبانی فکری جریان پست‌مدرنیسم

در تبیین مفاهیم بنیادین پست‌مدرنیسم، نخست باید به معنای اصطلاح «نصوص سردیه» (روایت‌ها) پرداخت. واژه «روایت» در زبان انگلیسی معادل *Narrative* است و اصطلاح «فرا-روایت» نیز به معنای *Meta-narrative* می‌باشد. پست‌مدرنیسم با ادعای خود بر «فرا-روایت بودن»، هرگونه اصل کلی یا «کبریایی» را نمی‌پذیرد؛ به این معنا که هرگاه ادعایی مبنی بر وجود یک اصل بنیادین و همگانی مطرح شود، این جریان آن را رد می‌کند.

این رویکرد، تمامی باورهای دینی، اخلاقی و حتی مکاتب فکری را زیر سؤال می‌برد. برای نمونه، مکتب مارکسیسم بر این اصل استوار است که «عقل راهنمای انسان است» و علم می‌تواند بشر را از رنج‌ها نجات دهد؛ اما پست‌مدرنیسم این نوع مسلمات را نمی‌پذیرد. در حوزه هنرشناسی نیز، اگر گفته شود «بشر همواره در مسیر تکامل است»، پست‌مدرنیسم آن را انکار کرده و می‌پرسد: «چه کسی گفته که بشر در مسیر تکامل است؟ شاید در مسیر انحطاط باشد.» به همین ترتیب، در مکتب اومانیسم (انسان‌گرایی) که معتقد است «انسان با کرامت آفریده شده و طبیعت بهتر از انسان است»، پست‌مدرنیسم نیز با انکار هرگونه کلیات، این مبانی را رد می‌کند. بنابراین، تعریف نهایی پست‌مدرنیسم در گروِ «انکار فرا-روایت‌ها» یا همان «عدم التصدیق به ماوراء النصوص السردیه» است.

پایه‌های فکری این نظریه

در ادامه، لازم است به اصول و پایه‌های فکری این نظریه (أسس النظریه) اشاره کنیم که می‌توان آن‌ها را در سه محور اصلی خلاصه نمود:

اصل اول: تقویض (Deconstruction)

نخستین اصل، «تقویض» یا همان درهم‌شکستن و منهدم کردن است. پیروان این جریان بر این باورند که هرگونه بنیان فکری و ساختار ذهنی باید تخریب شود و هیچ خیمه یا بنای فکری نباید پابرجا بماند.

اصل دوم: تشکیک

دومین اصل، «تشکیک» در حقیقت و یقین است. آن‌ها معتقدند هیچ‌چیز به گونه‌ای که ادعا می‌شود، قطعی نیست و هر آنچه به عنوان حقیقتِ مسلم مطرح می‌شود، ممکن است نباشد؛ لذا امکان دستیابی به یقین را نفی می‌کنند.

اصل سوم: نیهیلیسم یا پوچ‌گرایی (Nihilism)

سومین و شاید عمیق‌ترین اصل، «هیچ‌گرایی» است. اگرچه پوچ‌گرایی و نیهیلیسم می‌توانند از نظر فلسفی مفاهیمی متمایز باشند، اما در فضای پست‌مدرنیسم، این دو در هم تنیده‌اند. اندیشمندانی همچون نیچه و دیگران، زمینه‌های این تفکر را فراهم آوردند. این جریان در کشورهای غربی، به‌ویژه در آمریکا و آلمان، نمودهای ملموس و گاه دلخراشی یافته است؛ مانند گروه‌هایی که به اصطلاح «هیپی» نامیده می‌شوند. این افراد با پذیرش پوچ‌گرایی، نوعی بی‌تفاوتی نسبت به اصول زیستی، بهداشتی و اجتماعی پیدا کرده‌اند که گاه به رفتارهای مخاطره‌آمیز و آشوب‌گرانه منجر می‌شود.

در نهایت، مشاهده این وضعیت نشان‌دهنده یک پیام هشداردهنده است: وقتی انسان از پیوند با خدا و دین گسسته شود، به چه جایگاه‌های ناپایداری دچار می‌گردد. اگرچه هدف ما تحلیل علمی این مبانی است و نه ورود به بحث‌های جانبی، اما باید نسبت به ریشه‌های فکری این جریان‌ها هوشیار بود تا جوانان ما نیز در آینده در معرض جذب شدن به این جریان‌های بی‌بنیان قرار نگیرند.

بنا بر آنچه گفته شد، بررسی دقیق این جریان و شناخت ماهیت آن امری ضروری است. از آنجا که ما زمان محدودی برای این پژوهش داشتیم، این مسئولیت بر عهده جوانان است که با صرف وقت و دقت، پایه‌های فکری این تفکر را به‌خوبی بشناسند و نسبت به آن‌ها موضع علمی اتخاذ کنند. شناسایی و رد کردن این مبانی، ضرورتی است که نباید از آن چشم‌پوشی کرد.

یکی از ارکان اصلی این جریان، «عدمیت» یا همان «نیهیلیسم» (Nihilism) است که پیش‌تر به آن اشاره شد. علاوه بر این، جریان مذکور به «آنارشی» (Anarchy) یا همان بی‌نظمی نیز گرایش دارد. یکی از ویژگی‌های بارز این تفکر، «عدم ارائه بدائل» است؛ به این معنا که پست‌مدرنیسم با رد کردن تمامی اصول و روایت‌ها، هیچ جایگزین یا راهکار جایگزینی نیز پیشنهاد نمی‌دهد. این رویکرد، نشان‌دهنده نوعی «فقدان انسجام» (Lack of Cohesion) در تفکر آن‌هاست؛ چرا که هدف آن‌ها از هم پاشیدن و از هم گسیختن هرگونه ساختار و انسجامی است که ما به دنبال آن هستیم.

در ادامه، باید به برخی دیگر از ابزارهای این جریان در تخریب مفاهیم پرداخت:

اصل چهارم: تفکیک مقولات و مفاهیم مرکزی

آن‌ها تلاش می‌کنند مفاهیم و مقولات اصلی و بنیادین را از میان ببرند.

اصل پنجم: انکار ثنویت‌ها و تقابل‌های مفهومی (Binary Oppositions)

یکی از روش‌های آن‌ها، از میان بردنِ زوج‌اصطلاحات و مفاهیم دوقلو است. برای نمونه، در حالی که عقل سلیم بر وجود تقابل‌هایی نظیر «عالم و جاهل»، «دال و مدلول»، یا «حاضر و غایب» تأکید دارد، پست‌مدرنیسم این تقابل‌ها را انکار می‌کند. آن‌ها حتی در مفاهیم فلسفی و اخلاقی نیز بر این باورند که نباید میان دو امر متمایز تفکیک قائل شد؛ مثلاً در بحث نسبت میان «روح و بدن»، یا «زن و مرد»، یا حتی تقابل‌های کیفی مانند «شب و روز» و «روشنی و تاریکی»، آن‌ها بر دوگانگی و برتری یکی بر دیگری صحه نمی‌گذارند و هرگونه تمایز را رد می‌کنند.

اصل ششم: انکار مبانی اخلاقی و ارزش‌ها

این جریان حتی مفاهیم اخلاقیِ بدیهی را نیز هدف قرار می‌دهد. برای مثال، اگر بخواهیم از مفاهیمی همچون «امانت‌داری در مقابل خیانت» یا «نسبت‌های برتری و اخلاقی» سخن بگوییم، آن‌ها با زیر سؤال بردنِ ماهیتِ این ارزش‌ها، از پذیرش آن‌ها سر باز می‌زنند.

اصل هفتم: نسبیت‌گرایی و انعطاف‌پذیری مفرط

یکی دیگر از جنبه‌های این جریان، «نسبیت‌گرایی» است. آن‌ها مدعی هستند که همه چیز نسبی است و با رویکردی بسیار منعطف، هرگونه سخن جدیدی را می‌پذیرند. در واقع، آن‌ها با به حاشیه راندن «فرا-روایت‌ها» و روایت‌های بنیادین، سعی در بی‌اعتبار کردن هرگونه حقیقتِ مستقر دارند.

بررسی آسیب‌شناختی رویکرد پست‌مدرنیسم به حقیقت، دانش و قدرت

برخی از جریان‌های فکری با هدف بی‌اعتبار کردن «روایت‌های کلان» (Grand Narratives)، تلاش می‌کنند تا جایگاه آن‌ها را به حاشیه برانده و اجازه دهند تنها «روایت‌های خرد» (Small Narratives) مطرح شوند. در این میان، یک چالش معرفت‌شناختی بسیار جدی وجود دارد؛ از آنجا که در میان انبوه سخنان باطل، احتمال وجود حتی یک گزاره صحیح نیز وجود دارد، نباید با نگاهی سطحی از آن‌ها گذشت.

سخن حکیمانه مرحوم آیت الله بهجت

همان‌طور که مرحوم آیت‌الله بهجت فرموده‌اند: «اگر کسی هزار سخن باطل بگوید، نباید هزار و یکمین سخن او را نیز بدون بررسی باطل دانست، زیرا ممکن است آن یک سخن، حقیقت باشد. در مقابل نیز اگر کسی هزار سخن صحیح بگوید، نباید به سادگی تصور کرد که سخن هزار و یکمش نیز لزوماً صحیح است». بنابراین، بررسی دقیق این ادعاهای خرد، بسیار حیاتی است.

اصل هشتم: رهایی از هرگونه ساختار

یکی از ویژگی‌های بنیادین این مکتب، تلاش برای رهایی از هرگونه ساختار اجتماعی و سیاسی است، اما این رهایی برخلاف ادعا، در واقع انکاری است بر «حقیقت مطلق» و ابطالی است بر معیارها و قواعد سنجش (معیار و قاعده). در این راستا، شخصیت‌هایی نظیر «میشل فوکو» (Michel Foucault) به عنوان یکی از بنیان‌گذاران اصلی این مکتب شناخته می‌شوند. فوکو بر این باور است که «خطاب» (Discourse) همواره با ابزارها و قرائت‌های متعدد همراه است؛ به این معنا که هر نسلی که در مقابل انسان قرار می‌گیرد، معنای خاص خود را به آن نسبت می‌دهد. این رویکرد، همسو با مباحث «هرمنوتیک» (Hermeneutics) است که معتقد است حقیقت، امری واحد و ثابت نیست و هر کس بر اساس برداشت خود، معنایی را درک می‌کند. در واقع، آن‌ها هیچ روش یا معیار مشخص و ثابتی برای دستیابی به حقیقت قائل نیستند.

نکته بسیار مهم دیگر در اندیشه فوکو

آن نکته نظریه «پیوند میان قدرت و معرفت» (Power/Knowledge) است. او معتقد است که علم و قدرت با یکدیگر گره خورده‌اند و از یکدیگر جدا نیستند. به بیانی دیگر، علم در خدمت قدرت است؛ زیرا قدرت تعیین می‌کند که چه چیزی باید تحقیق شود و چه موضوعی باید نادیده گرفته شود. در واقع، قدرت به علم جهت می‌دهد و همزمان، علم نیز ابزاری در اختیار قدرت قرار می‌دهد تا مشروعیت خود را حفظ کند.

فوکو با شدت با این ایده که «دانش» امری بی‌طرفانه، عینی یا مستقل است، مخالفت می‌کند. او معتقد است دانش، خیالی نیست که به خودی خود وجود داشته باشد، بلکه همواره تحت تأثیر و در اختیار قدرت است. از نظر او، قدرت مسیرهای علمی را مشخص می‌کند تا دانش در خدمت منافع آن قرار گیرد و از این طریق، قدرت بتواند تداوم خود را تضمین کند.

نتیجه منطقی این دیدگاه، انکار امکان دستیابی به «حقایق مطلق» است. از منظر پست‌مدرنیسم، چون مسیر جست‌وجوی حقیقت توسط صاحبان قدرت تعیین و محدود می‌شود، ما نمی‌توانیم ادعای رسیدن به حقیقت محض را داشته باشیم. از آنجا که با تغییر قدرت، دانش و ادراک نیز تغییر می‌کند، پس دانش امری «نسبی» و فاقد اعتبار مستقل است. در نهایت، این رویکرد به جای جست‌وجوی حقیقت، بر بازی‌های قدرت تمرکز می‌کند؛ به گونه‌ای که هدف، نه دستیابی به واقعیت، بلکه به دست آوردن امتیاز یا اعمال فشار بر طرف مقابل در عرصه‌های مختلف (مانند میز مذاکره) است.

برای درک بهتر چگونگی کارکرد قدرت در بازتولید دانش، می‌توان به حوزه‌ی تاریخ‌نگاری و آموزش تاریخ استناد کرد. در بسیاری از نظام‌های آموزشی، تاریخ به‌گونه‌ای تدوین و روایت می‌شود که مشروعیت حاکمیت موجود را تأیید کند. در واقع، روایات تاریخی غالباً به گونه‌ای بازنویسی می‌شوند که پیوند میان گذشته و ساختار قدرت فعلی را تبیین کنند؛ از این رو، امکان ارائه تاریخ به‌صورت عینی و مستقل از مقتضیات سیاسی وجود ندارد. کتاب‌های تاریخی نیز با تغییر قدرت‌های سیاسی، بلافاصله بازنگری و بازتولید می‌شوند تا روایت جدید را جایگزین کنند.

اصل نهم: اعتقاد به نسبیت

در این میان، یکی از چالش‌برانگیزترین مباحث، نظریه‌ی «میان‌متنی بودن» (Intertextuality) است که در متون مربوط به پست‌مدرنیسم به آن اشاره شده است. طبق این دیدگاه، ما با «متن‌های ثابت» روبه‌رو نیستیم، بلکه با مجموعه‌ای از متون مواجهیم که در بستر تاریخ، پیوند خورده و معنایی جدید تولید می‌کنند؛ معنایی که برآمده از تقاطع متون مختلف است و اصالت مستقلی ندارد.

اشکالات این نظریه

اگرچه جریان پوزیتیویسم (اثبات‌گرایی) نیز با محدود کردن دانش به علوم تجربی و آزمایشگاهی، با ادیان و سایر علوم عقلی مخالفت می‌کرد، اما پست‌مدرنیسم گامی فراتر نهاده است. در حالی که پوزیتیویست‌ها صرفاً بر روش‌شناسی علم تجربی پافشاری داشتند، پست‌مدرنیست‌ها با ردّ بنیادهای معرفت‌شناختی، وضعیتی بسیار بحرانی ایجاد کرده‌اند. آن‌ها نه تنها پوزیتیویسم را نمی‌پذیرند، بلکه حتی اصل «یقین» و امکان دست‌یابی به «حقیقت» را نیز زیر سؤال برده و انکار می‌کنند.

این رویکرد، از نظر معرفت‌شناختی، به نوعی «گودال فکری» شباهت دارد؛ چرا که با فروپاشی تمامی اصول و قواعد، راه را برای هرگونه استدلال منطقی می‌بندد. پیامد این نگرش، بی‌معنا شدن مفاهیم بنیادین است؛ برای مثال، در چارچوب فکری آنان، حتی مفاهیمی نظیر «نسل‌کشی» نیز معنای اخلاقی یا حقوقی خود را از دست می‌دهد، زیرا وقتی هیچ کلیت، قاعده یا حقیقت مطلقی وجود نداشته باشد، نمی‌توان هیچ کنشی را بر اساس معیارهای کلی قضاوت کرد. در نهایت، می‌توان گفت نظریات این جریان، از نظر انسجام منطقی، بر هیچ پایه و اساس استواری استوار نیستند و هیچ سنگی بر سنگی بند نمی شود.


[1] الخيط: السلك و المخيط: الابرة.
[2] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص636.
[3] الأمالي، الشيخ الصدوق، ج1، ص319.