استاد سيدابوالفضل طباطبایی
درس فقه

1404/07/07

بسم الله الرحمن الرحيم

 

موضوع: فقه‌المسجد(مسجد تراز انقلاب اسلامی)/الباب الخامس: أحكام المسجد /الفصل الثاني: محرمات المسجد - الثاني: حرمة دخول الكافر في المسجد - كلمات الفقهاء - الأدلة في المقام الأول: حول الاستدلال بالآية بالمباركة (حول كلمة صاحب المدارک)

 

در استدلال به‌آیه ﴿إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ﴾[1] اشکال‌هایی وارد؛ ازجمله اینکه عنوان «مشرک» مطلق و عام نیست که همه اقسام کافر، به‌ویژه اهل کتاب را شامل شود، اما چرا گاهی تعبیر مشرک برای اهل کتاب آمده است؟ عبارت صاحب مدارک را ذیل آیه ﴿اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ﴾[2] بیان کردیم[3] ؛ ایشان معتقد بودند:

«متبادر از معنی «مشرک» کسی است که به معبودی همراه خدا اعتقاد داشته باشد؛ در روایات ما نیز وارد شده است که علما و راهبان خویش را معبودهایی در برابر خدا قرار دادند؛ یعنی اینکه اوامر و نواهی ایشان را اطاعت کردند و اعتقادشان این نبود که آن‌ها را خدا بدانند. چه‌بسا در آیاتی که در آن‌ها «مشرکين» و «اهل کتاب» با حرف «واو» بر یکدیگر عطف شده‌اند، اشاره‌ای به تفاوت و مغایرت میان این دو گروه باشد».[4]

همچنین عبارت صاحب جواهر را نیز خواندیم که ایشان نیز قائل بودند:

«آنچه از واژه‌ی «مشرک» در اصطلاح شرع به‌ذهن متبادر می‌شود، غیرِ اهلِ کتاب است؛ همچنان‌که در بسیاری از آیات، «مشرکين» و «اهل کتاب» با حرف «واو» بر یکدیگر عطف شده‌اند و این خود مؤید همین معناست؛ و این با اعتقاد ایشان که مستلزم شرک است منافاتی ندارد، زیرا غرض نفی شرک از آن‌ها نیست، بلکه از اطلاق لفظ «مشرک»، اهل کتاب به‌ذهن متبادر نمی‌شود».[5]

اکنون به‌روایاتی خواهیم پرداخت که صاحب مدارک بدان اشاره کرده بود. باید دید مقصود از این روایات چیست؟ برخی از آن‌ها را شیخ کلینی در کافی ذکر کرده است و برخی دیگر نیز در منابع عامه آمده است.

منابع خاصه

مرحوم کلینی ذیل بابی با عنوان «بَابُ الشِّرْك‌» چندین روایت را ذکر کرده است. اشاره‌ی صاحب مدارک به «أخبارنا» ناظر به‌همین روایات کافی است؛ البته دیگران نیز، به‌ویژه عامه نیز نقل کرده‌اند.

برای نمونه چندین روایت را نقل می‌کنیم که ببینیم «شرک» در این آیه و امثال آن‌را چگونه معنا کرده‌اند و آیا این روایات تأییدی بر اشکال‌های وارده بر استدلال به‌آیه هست یا نه؟

روایت نخست

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ ضُرَيْسٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ‌ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ ﴿وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِكُونَ﴾[6] قَالَ شِرْكُ طَاعَةٍ وَلَيْسَ شِرْكَ عِبَادَةٍ وَعَنْ قَوْلِهِ عَزَّ وَجَلَّ ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَىٰ حَرْفٍ‌﴾[7] قَالَ إِنَّ الْآيَةَ تَنْزِلُ فِي الرَّجُلِ ثُمَّ تَكُونُ فِي أَتْبَاعِهِ ثُمَّ قُلْتُ كُلُّ مَنْ نَصَبَ دُونَكُمْ شَيْئاً فَهُوَ مِمَّنْ‌ ﴿يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى‌ حَرْفٍ﴾[8] فَقَالَ نَعَمْ وَقَدْ يَكُونُ مَحْضاً»[9] ؛

ضريس از امام صادق نقل درباره گفتار خداى عزوجل: «و بیشتر آن‌ها که مدعی ایمان به‌خدا هستند، مشرک‌اند!»، ایشان فرمود: این شرك در اطاعت است، نه شرك در عبادت؛ و درباره گفتار خداى عزوجل: «برخی از مردم خدا را تنها با زبان می‌پرستند» [پرسيدم؟ ایشان] فرمود: آيه درباره مردى نازل‌شده و سپس درباره پيروان او نیز هست، پس گفتم: هر كه در برابر شما چيزى برپا دارد او از كسانى است كه خدا را بر حرف پرستيده است؟ فرمود: بله و گاهى مشرك محض است.

مقصود از‌ «مُشْرِكُون» در آیه ﴿وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِكُونَ﴾ چیست؟ این شرک فرمان‌بری و اطاعت است و شرک عبادت نیست که غیر خدا را می‌پرستیدند، بلکه مقصود این است که این‌ها از دیگری و غیر خدا فرمان می‌بردند و حرف غیر خدا را نیز گوش می‌دادند؛ خلاصه اینکه فرمان‌بری از حرف غیر خدا نوعی از شرک است.

بسیاری از ما نیز درحقیقت مشرک هستیم، زیرا گاهی از غیر خدا اطاعت می‌کنیم و فرمان خدا را زمین می‌گذاریم؛ و به این معنا نیست که این‌ها شامل آیه ﴿إنّمَا المُشرِکونَ نَجَسٌ﴾[10] شوند و نجس باشند؛ البته اهل کتاب مشرک هستند، اما نجس نیستند، زیرا غیر خدا را عبادت نمی‌کنند.

روایت دوم

يُونُسُ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ عَنْ حَسَّانَ الْجَمَّالِ عَنْ عَمِيرَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ: «أُمِرَ النَّاسُ بِمَعْرِفَتِنَا وَ الرَّدِّ إِلَيْنَا وَ التَّسْلِيمِ لَنَا ثُمَّ قَالَ: وَ إِنْ صَامُوا وَ صَلَّوْا وَ شَهِدُوا أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ جَعَلُوا فِي أَنْفُسِهِمْ أَنْ لَا يَرُدُّوا إِلَيْنَا كَانُوا بِذَلِكَ مُشْرِكِين‌»[11] ؛

عميره گويد: از حضرت صادق شنيدم كه مي‌فرمود: مردم به شناسایی و مراجعه به ما و تسليم‌ شدن براى ما امر شدند، سپس فرمود: و اگر روزه‌بگیرند و نمازگزارند و گواهى دهند كه معبودى جز خداى يگانه نيست، اما به ما مراجعه نكنند و [در دلشان بگویند ما امورمان را به ائمه برنمی‌گردانیم]؛ به‌همان سبب مشرك گردند؛ [یعنی به‌جای آنکه فرمان ما را که از طرف خداست اطاعت کنند، فرمان دیگری را پذیرفته‌اند و در دل خود تصمیم گرفته‌اند که این‌چنین باشند. پس بازهم مشرک هستند، اما این مشرک غیر از مشرک اصطلاحی است].

روایت سوم

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يَحْيَى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ﴿اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ﴾[12] فَقَالَ: «أَمَا وَ اللَّهِ مَا دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ لَمَا أَجَابُوهُمْ وَ لَكِنْ أَحَلُّوا لَهُمْ حَرَاماً وَ حَرَّمُوا عَلَيْهِمْ حَلَالًا فَعَبَدُوهُمْ مِنْ حَيْثُ لَا يَشْعُرُون‌»[13] ؛

ابو بصير گويد: از امام صادق درباره گفتار خداى عزوجل پرسیدم که فرمود: «[آن‌ها] دانشمندان و راهبان خویش را معبودهایی در برابر خدا قرار دادند»؛ ایشان فرمودند: آگاه باش! به‌خدا سوگند، آنان مردم را به پرستشِ خودشان دعوت نکردند و اگر به پرستش خودشان دعوت می‌کردند، مردم هرگز از آنان پیروی نمی‌کردند، بلکه [دانشمندان و راهبان] حلال خدا را برای آنان حرام و حرام خدا را برایشان حلال کردند؛ [یعنی حکم خدا را تغییر دادند]؛ و مردم نیز از آنان اطاعت نمودند؛ پس درحقیقت آنان را پرستیدند بی‌آنکه خود بدانند. [این پرستیدن در اینجا به‌معنای اطاعت و فرمان‌بری است؛ این‌ها برای مردم ارباب شدند].

یکی از روایاتی که صاحب مدارک در عبارت «قد ورد في أخبارنا» اشاره کرده بودند، همین روایت بود. پس مقصود از شرک در این روایت و رب قرار دادن، همان اطاعت و فرمان‌بری است؛ به‌عبارتی هر آنچه را دانشمندان و راهبان حلال و حرام کردند مردم نیز اطاعت کردند.

پس مقصود از «مشرکين» در آیه، مشرک در عبادت نیست، بلکه مشرک در اطاعت و فرمان‌بری است؛ بنابراین مشرک به همه اقسام کافر اطلاق نمی‌شود.

روایت چهارم

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ بُرَيْدٍ الْعِجْلِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ أَدْنَى مَا يَكُونُ الْعَبْدُ بِهِ مُشْرِكاً قَالَ فَقَالَ «مَنْ قَالَ لِلنَّوَاةِ إِنَّهَا حَصَاةٌ وَ لِلْحَصَاةِ إِنَّهَا نَوَاةٌ ثُمَّ دَانَ بِه‌»[14] ؛

بريد عجلى گويد: از حضرت باقر: درباره كمترين چيزى كه بنده بدان مشرك گردد پرسيدم؟ فرمودند: هر كه به هسته‌اى بگويد: سنگريزه و به سنگريزه، بگويد: هسته و به آن متدين گردد.

علامه مجلسی ذیل این روایات از شیخ بهایی نقل کرده است که ایشان فرموده‌اند: «لعلّ مراده عليه‌السلام: من اعتقد شيئاً من الدين و لم يكن كذلك في الواقع، فهو أدنى الشرك، و لو كان مثل اعتقاد أنّ النواة حصاة و أنّ الحصاة نواة، ثمّ دان به»[15] ؛

شاید مقصود امام باقر این باشد که هر کس چیزی را از دین‌باور کند، درحالی‌که درواقع آن‌گونه نیست؛ پس دچار کمترین مرتبه‌ی شرک شده است، حتی اگر باورش در حد این باشد که هسته‌ا‌ی را سنگ‌ریزه بداند و سنگ‌ریزه را هسته و سپس بر اساس همان باور، متدین گردد.

به‌عبارت‌دیگر آنچه را که از دین نباشد به‌عنوان دین‌باور کنی، بدون اینکه بدانی از دین نباشد، این پایین مرتبه شرک است. اینجا بحث می‌شود که عنوان «نجس» در کدام مرتبه از شرک هست.

منابع عامه

در منابع عامه نیز به این مسئله پرداخته‌اند و از باب نمونه چند مورد را بیان می‌کنیم:

روایت

حَدَّثَنَا غُطَيْفُ بْنُ أَعْيَنَ‌، عَنْ مُصْعَبِ بْنِ سَعْدٍ، عَنْ عَدِيِّ‌ بْنِ حَاتِم، قَالَ: أَتَيْتُ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ وَفِي عُنُقِي صَلِيبٌ مِنْ ذَهَبٍ، فَقَالَ: «يَا عَدِيُّ! اطْرَحْ هَذَا الْوَثَنَ مِنْ عُنُقِكَ، فَطَرَحْتُهُ فَانْتَهَيْتُ إِلَيْهِ وَهُوَ يَقْرَأُ سُورَةَ بَرَاءَةَ فَقَرَأَ هَذِهِ الْآيَةَ ﴿اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللهِ﴾[16] حَتَّى فَرَغَ مِنْهَا، فَقُلْتُ: إنَّا لَسْنَا نَعْبُدُهُمْ، فَقَالَ: أَلَيْسَ يُحَرِّمُونَ مَا أَحَلَّ اللهُ فَتُحَرِّمُونُهُ، ويُحِلُّونَ مَا حَرَّمَ اللهُ فَتَسْتَحِلُّونَهُ؟ قُلْتُ: بَلَى، قَالَ: فَتِلْكَ عِبَادَتُهُمْ»[17] .

از «عَدی بن حاتم» روایت شده است که گفت: به‌حضور پیامبر خدا آمدم، درحالی‌که بر گردنم صلیبی از طلا بود. پیامبر فرمود: «ای عدی! این بُت را از گردنت بینداز.» من نیز آن‌را از گردنم انداختم. سپس نزد پیامبر رفتم، درحالی‌که ایشان سوره‌ی توبه را تلاوت می‌فرمود. پس به این آیه رسیدند: «علما و راهبان خویش را معبودهایی در برابر خدا قرار دادند»؛ پس‌ازاینکه آیه را خواند. گفتم: «ما آنان را عبادت نمی‌کنیم!» پیامبر فرمود: «آیا آنان آنچه را خدا حلال کرده بود، بر شما حرام نمی‌کردند و شما نیز آن‌ها را حرام می‌دانستید؟ آیا آنچه را که خدا حرام کرده بود، برای شما حلال نمی‌کردند و شما نیز آن‌را حلال می‌شمردید؟» گفتم: «بله صحیح است» فرمود: «پس همان، عبادتِ آنان است».

تفسیر

بیضاوی نیز در تفسیر خود همین تعبیر را آورده و گفته است: «بأن أطاعوهم في تحريم ما أحل الله و تحليل ما حرمة، أو بالسجود لهم ﴿وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ﴾ بأن جعلوه ابنا الله ﴿وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا﴾ أي ليطيعوا ﴿إِلهاً واحِداً﴾ و هو الله تعالى، و أما طاعة الرسول و سائر من أمر الله بطاعته فهي في الحقيقة طاعة الله»[18] ؛

آنان (علما و راهبان) را اطاعت کردند در حرام دانستن آنچه خدا حلال کرده بود و حلال دانستن آنچه حرام کرده بود یا در مقابل آن‌ها سجده کردند و «مسیح فرزند مریم» را فرزند خدا قرار دادند، «درحالی‌که دستور نداشتند معبودی جز خداوند را بپرستند»؛ یعنی خدای یکتا را که همان خدای متعال است اطاعت کنند؛ [این‌ها خدا را بندگی می‌کنند، لکن از دیگری فرمان می‌برند؛ ازاین‌رو دیگری را در حکم خدا قرار دادند]، اما اطاعت از پیامبر و دیگر کسانی‌که خدا به اطاعتشان امر کرده است؛ درحقیقت اطاعت از خود خداست.

بیضاوی در عبارات پایانی خود اعتراف ضمنی می‌کند که فرمان بردن از پیامبر شرک نیست، بلکه اطاعت از ایشان همان اطاعت از خدای متعال است.

پس از مجموع روایات خاصه و عامه روشن می‌شود که مقصود از «ارباباً» در آیه، شرک در عبادت نیست، بلکه شرک در اطاعت و فرمان‌بری است که آثار شرک و مشرک بر آن‌ها مترتب نمی‌شود. مقصود صاحب مدارک از «ورد في أخبارنا» نیز اشاره به‌روایات بالا بود که مردم عالمان و راهبان را در فرمان‌بری ارباب خویش قرار داده بودند و در مقام عبادت این‌چنین نبود.

تحقیق در استدلال

با توجه به آنچه درباره استدلال به‌آیه ﴿إنّمَا المُشرِکونَ نَجَسٌ فَلَا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ﴾ بیان شد؛ تحقیق ما در استدلال به این آیه چیست؟ برای روشن شدن مطلب چند نکته باید بیان شود:

نکته نخست: برخی‌ها ذیل آیه ﴿إنّمَا المُشرِکونَ نَجَسٌ﴾[19] درباره نجاست فرمودند مقصود از نجاست، نجاست باطنی است و نجاست ظاهری مقصود نیست.[20] عرض ما این است که نجاست در آیه، نجاست باطنی نیست، بلکه مقصود نجاست ظاهری است؛ ظاهر مشرک نجس است و با برخورد دست به بدنش نجس می‌شود.

چرا مراد نجاست ظاهری است؟ زیرا آنچه بیان شد ملاک عرف بود و گفتیم نجاست، معنای لغوی و عرفی‌اش مراد است و معنا و حقیقت شرعیه دراین‌باره نداریم؛ پس وقتی معنای عرفی باشد، اهل عرف نجاست باطنی را درک نمی‌کند، بلکه تنها نجاست ظاهری را درک می‌کند؛ ازاین‌رو آنچه در عرف و در آن زمان مطرح بوده است می‌تواند مورد استدلال قرار بگیرد و عرف نیز تنها نجاست ظاهری را درک می‌کند. عرف این‌گونه تشخیص می‌دهد و حکم می‌کند؛ یعنی اینکه خدای متعال فرمود: ﴿إنّمَا المُشرِکونَ نَجَسٌ فَلَا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ﴾[21] ؛ چرا مشرکان به مسجدالحرام نروند؟ زیرا آن‌ها نجس و آلوده هستند. آنچه عرف از این می‌فهمد مانند این است که کسی بگوید: «إِنَّ الْكَلْبَ نَجِسٌ، لا يَقْرَبُ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ»؛ سگ نجس است، آن‌را به مسجدالحرام نبرید؛ عرف از این جمله نجاست باطنی نمی‌فهمد، بلکه برداشت نجاست ظاهری از آن می‌کند. پس اینکه خداوند فرمود: ﴿فَلَا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ﴾؛ به‌خاطر این است که مسجدالحرام باید برای همیشه طاهر بماند و ما یکی از ابعاد هویتی مسجد را «هویت طهارت» دانستیم که پیش‌تر بدان پرداختیم.[22] پس آنچه آلودگی عرفی یا شرعی دارد، اجازه نزدیک شدن و ورود به مسجدالحرام را ندارد.

نکته دوم: شکی در این نیست که این نجاست ظاهری متأثر از نجاست باطنی است. چرا با دست خیس دست به مشرک بزنید، نجس می‌شوید؟ این نجاست به‌خاطر این نیست که بول یا خون روی دستش ریخته است، بلکه به‌خاطر این است که باطن مشرک آلودگی دارد؛ این باطن بر ظاهر اثر می‌گذارد.

بیان جمله اخلاقی

همیشه باطن و ظاهر انسان تأثیر متقابل دارند، اما اثرگذاری باطن بر ظاهر بیشتر است؛ مثلاً اگر دست شما خون بیاید و دستتان را بشورید؛ باطن انسان آلوده نمی‌شود و اثری بر آن ندارد، اما اگر باطن انسان نجس شود؛ حتماً ظاهرش نیز نجس می‌شود و آن‌را آلوده می‌کند؛ پس گفتن جمله‌ی: «دل پاک باشد، ظاهر مهم نیست» سخن درستی نیست. اگر باطن ناپاک باشد؛ ظاهر نیز ناپاک می‌شود و بالعکس اگر باطن پاک باشد؛ ظاهرش نیز پاک می‌شود؛ البته اینکه حجاب برخی‌ها کمرنگ است یا بدون حجاب هستند دلالت بر باطن ناپاکشان ندارد، اما نمی‌توان گفت: شما باطنت را پاک نگه‌دار و هر کار با ظاهرت کردی مشکلی نیست؛ این حرف معقولی نیست.

نکته سوم: مشرکان به مسجدالحرام نروند، زیرا آن‌ها نجس و آلوده هستند؛

باید میان «نجاست» و «رجس» تفاوت قائل شد. «رجس» همان پلیدی و آلودگی باطنی است، اما «نجاست» به نجاست ظاهری گفته می‌شود، حتی اگر متأثر از باطن نیز باشد؛ ازاین‌رو خداوند در قرآن فرموده است: ﴿كَذَٰلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ﴾[23] ؛ این‌گونه خداوند پلیدی را بر افرادی که ایمان نمی‌آورند قرار می‌دهد! خداوند رجس را بر کسانی‌که مؤمن نیستند قرار می‌دهد و مقصود همان رجس و پلیدی باطنی است، اما در آنجا که می‌فرماید: ﴿إنّمَا المُشرِکونَ نَجَسٌ﴾ مقصود آلودگی ظاهری است که عرف نیز آن‌را تشخیص می‌دهد.

 

الدرس السابع: (دوشنبه 07/07/6 ربيع الثانی 1447)

الباب الخامس: أحكام المسجد

الفصل الثاني: محرمات المسجد - الثاني: حرمة دخول الكافر في المسجد - كلمات الفقهاء - الأدلة في المقام الأول: حول الاستدلال بالآية المباركة (حول كلمة صاحب المدارک)

كما ذكرت في الدرس الماضي أن صاحب المدارک صرح في خصوص اتخاذ الرهبان والأحبار أربابا من دون الله بأنه:

يقول: ... إذ المتبادر من معنى الشرك من اعتقد إلهاً مع الله، وقد ورد في أخبارنا أن معنى اتخاذهم الأحبار والرهبان أربابا من دون الله، امتثالهم أوامرهم ونواهيهم لا اعتقادهم أنهم آلهة ...

ان المقصود مما ورد في أخبارنا انما هي عدة روايات من طريق الخاصة والعامة وذكر بعضها الشيخ الكليني في الكافي وبعضها في مصادر العامة.

ذكر الكليني باب بعنوان: (بَابُ الشِّرْكِ‌) وذكر فيه عدة أحاديث:

منها:

الحديث الرابع:

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ ضُرَيْسٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ‌ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ ﴿وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِكُونَ﴾[24] قَالَ شِرْكُ طَاعَةٍ وَلَيْسَ شِرْكَ عِبَادَةٍ وَعَنْ قَوْلِهِ عَزَّ وَجَلَّ ﴿وَمِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَىٰ حَرْفٍ‌﴾[25] قَالَ إِنَّ الْآيَةَ تَنْزِلُ فِي الرَّجُلِ ثُمَّ تَكُونُ فِي أَتْبَاعِهِ ثُمَّ قُلْتُ كُلُّ مَنْ نَصَبَ دُونَكُمْ شَيْئاً فَهُوَ مِمَّنْ‌ ﴿يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى‌ حَرْفٍ﴾[26] فَقَالَ نَعَمْ وَقَدْ يَكُونُ مَحْضاً»[27] .

الحديث الخامس:

يُونُسُ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ عَنْ حَسَّانَ الْجَمَّالِ عَنْ عَمِيرَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ: «أُمِرَ النَّاسُ بِمَعْرِفَتِنَا وَ الرَّدِّ إِلَيْنَا وَ التَّسْلِيمِ لَنَا ثُمَّ قَالَ: وَ إِنْ صَامُوا وَ صَلَّوْا وَ شَهِدُوا أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ جَعَلُوا فِي أَنْفُسِهِمْ أَنْ لَا يَرُدُّوا إِلَيْنَا كَانُوا بِذَلِكَ مُشْرِكِين‌»[28] .

الحديث السابع:

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يَحْيَى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ﴿اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ﴾[29] فَقَالَ: «أَمَا وَ اللَّهِ مَا دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ لَمَا أَجَابُوهُمْ وَ لَكِنْ أَحَلُّوا لَهُمْ حَرَاماً وَ حَرَّمُوا عَلَيْهِمْ حَلَالًا فَعَبَدُوهُمْ مِنْ حَيْثُ لَا يَشْعُرُون‌»[30] .

الحديث الثامن:

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ بُرَيْدٍ الْعِجْلِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ أَدْنَى مَا يَكُونُ الْعَبْدُ بِهِ مُشْرِكاً قَالَ فَقَالَ «مَنْ قَالَ لِلنَّوَاةِ إِنَّهَا حَصَاةٌ وَ لِلْحَصَاةِ إِنَّهَا نَوَاةٌ ثُمَّ دَانَ بِه‌»[31] .

قال الشيخ البهائى: «لعلّ مراده عليه‌السلام: من اعتقد شيئاً من الدين و لم يكن كذلك في الواقع، فهو أدنى الشرك، و لو كان مثل اعتقاد أنّ النواة حصاة و أنّ الحصاة نواة، ثمّ دان به»[32] .

وأما الرواية التي وردت في مصادر العامة فهي:

وروى الثعلبي بإسناده، عَنْ عَدِيِّ‌ بْنِ حَاتِم، قَالَ: أَتَيْتُ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ وَفِي عُنُقِي صَلِيبٌ مِنْ ذَهَبٍ، فَقَالَ: «يَا عَدِيُّ! اطْرَحْ هَذَا الْوَثَنَ مِنْ عُنُقِكَ، فَطَرَحْتُهُ فَانْتَهَيْتُ إِلَيْهِ وَهُوَ يَقْرَأُ سُورَةَ بَرَاءَةَ فَقَرَأَ هَذِهِ الْآيَةَ ﴿اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللهِ﴾[33] حَتَّى فَرَغَ مِنْهَا، فَقُلْتُ: إنَّا لَسْنَا نَعْبُدُهُمْ، فَقَالَ: أَلَيْسَ يُحَرِّمُونَ مَا أَحَلَّ اللهُ فَتُحَرِّمُونُهُ، ويُحِلُّونَ مَا حَرَّمَ اللهُ فَتَسْتَحِلُّونَهُ؟ قُلْتُ: بَلَى، قَالَ: فَتِلْكَ عِبَادَتُهُمْ»[34] .

وقال البيضاوي:

«بأن أطاعوهم في تحريم ما أحل الله و تحليل ما حرمة، أو بالسجود لهم ﴿وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ﴾ بأن جعلوه ابنا الله ﴿وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا﴾ أي ليطيعوا ﴿إِلهاً واحِداً﴾ و هو الله تعالى، و أما طاعة الرسول و سائر من أمر الله بطاعته فهي في الحقيقة طاعة الله»[35] .

التحقيق في الاستدلال:

بعد أن عرفت ما ذكرناه من المباحث حول الاستدلال بالآية والمناقشة فيه يظهر لنا أولا:

أنه لايمكن القول بأن النحاسة في الآية المباركة هي النجاسة الباطنية القذرة فقط، بل المراد منها النجاسة العرفية الظاهرية بقرينة (لايقربوا المسجد الحرام) وبقرينة أن العرف لايرف النجاسة الباطنية بل يعرف الظاهرية فقط.

يعني بما أن العرف يحكم بأن لا يناسب قربهم لمسجد الحرام بما أنهم نجس وقذر ويتنفر العرف عنهم؛ وهذا مثل ما لو قيل: أن الكلب نجس لايقرب المسجد الحرام.

لعدم مناسبة الموجود النجس القذر مع البيت الحرام والمسجد الحرام، الذي لابدّ وأن يكون طاهراً أبدا.

فهنا يوجد الفرق بين مفردة (نجس) في الآية المستدلة بها في المقام وبين مفردة (الرجس) الواردة في آية أخرى في سورة الأنعام وهي: ﴿إنّمَا المُشرِکونَ نَجَسٌ فَلَا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ﴾[36] ؛ لأن الرجس يطلق على القذارة الباطنية وأم النجاسة يطلق على القذارة الظاهرية.


[1] سوره توبه، آيه 28.
[2] سوره توبه، آيه 31.
[3] - ر.ک: جلسه 6 فقه‌المسجد، 05/07/1404.
[4] - ر.ک: مدارك الأحكام في شرح عبادات شرائع الإسلام، ج‌ 2، ص296‌.
[5] - ر.ک: جواهر الکلام، ج30، ص35.
[6] سوره یوسف، آيه 106.
[7] سوره حج، آيه 11.
[8] سوره حج، آيه 11.
[9] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص397.
[10] سوره توبه، آيه 28.
[11] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص398.
[12] سوره توبه، آيه 31.
[13] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص398.
[14] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص397.
[15] مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، العلامة المجلسي، ج11، ص173.
[16] سوره توبه، آيه 31.
[17] المعجم الكبير، الطبراني، ج17، ص92.
[18] تفسير البيضاوي = أنوار التنزيل وأسرار التأويل، البيضاوي، ناصر الدين، ج3، ص78.
[19] سوره توبه، آيه 28.
[20] - ر.ک: جلسه 5 فقه‌المسجد، 05/07/1404.
[21] سوره توبه، آيه 28.
[22] - ر.ک: جلسه 41 فقه‌المسجد، سال تحصیلی 1401-1400.
[23] سوره انعام، آيه 125.
[24] سوره یوسف، آيه 106.
[25] سوره حج، آيه 11.
[26] سوره حج، آيه 11.
[27] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص397.
[28] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص398.
[29] سوره توبه، آيه 31.
[30] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص398.
[31] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص397.
[32] مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، العلامة المجلسي، ج11، ص173.
[33] سوره توبه، آيه 31.
[34] المعجم الكبير، الطبراني، ج17، ص92.
[35] تفسير البيضاوي = أنوار التنزيل وأسرار التأويل، البيضاوي، ناصر الدين، ج3، ص78.
[36] سوره توبه، آيه 28.