درس شرح منظومه استاد سید محمد موسوی بایگی

1405/04/22

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: شرح منظومه /الفريدة الثانية في أحكام صفاته علت آياته / غرر في القدرة

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است

 

۱. ادامه بحث صفت قدرت

 

بحث ما در صفت قدرت بود و گفتیم که در تعریف قدرت بین فلاسفه و عرفا یک اختلافی وجود دارد و این مطلب را توضیح دادیم و حاصل سخن این شد که قدرت بر اساس تفسیر حکیم به این معناست که فاعل به گونه ای باشد که اگر بخواهد فعل را انجام می دهد و اگر نخواهد انجام نمی دهد و این معنا منافاتی ندارد که بخواهد ازلاً و ابداً فعل را انجام دهد و یا نخواهد ازلاً و ابداً و فعل را هرگز انجام ندهد، باز هم این تعریف صادق است زیرا صدق شرطیه متوقف بر تحقق شرط و جزا نیست و

 

بنابراین با این تعبیر، انفکاک مقدور از قادر یا سابقه عدمی داشتن مقدور و امثال اینها که متکلمین شرط کرده اند، هیچ مدخلیتی در حقیقت معنای قدرت ندارد و اگر او دائماً هم کاری را انجام دهد، باز هم صدق می کند که اگر نخواهد انجام نمی دهد و این به معنای ایجاب و الزام در خداوند نیست، زیرا خداوند فاعل موجب است یعنی اگر کاری را انجام می دهد، به حکم ضرورت ذات خودش است زیرا ذاتش دائمی است و ضرورت ازلی دارد و منافاتی ندارد که کاری داشته باشد و فعلی داشته باشد دائمی، نه اینکه فاعل مجبور باشد، زیرا فاعل مجبور آن فاعلی است که صدور فعل از او ضروری باشد اما نه بر اساس اختیار، مانند آتشی که به ضرورت خود می سوزاند ولی نه بر اساس اختیار، اما خداوند اگر کاری انجام می دهد به ضرورت خود است اما بر اساس اختیار و این حاصل مطلب است که تفسیرش را دیروز گفتیم و متن آن فکر می کنم باقی ماند.

 

یک نکته ای در ابتدا وجود دارد که چگونه ما به آن معنای قدرت می رسیم و این مطلب را قبلاً یک بار گفتیم و در بحث کلی صفات گفتیم که چون خداوند واجب الوجود بالذات است، یعنی به خودی خود ظاهر و آشکار است و مظهر غیر است و بنابراین معنای نور بر او صادق است و همین معنای نور دلالت بر علم دارد و معنای علم از همین نور به دست می آید و همین معنای قدرت نیز از نور به دست می آید و اینکه می گوییم خداوند نور است، یعنی ظاهر است بالذات و مظهر للغیر است و این اظهار غیر یعنی همان ایجاد بر اساس مشیت و خواست و اراده.

 

نظم

 

و كونه نورا على القدرة دل‌    لا يلزمنها حدوث ما انفعل[1]

 

لكن بالفعل الشعور وجبا    فالحق موجب و ليس موجبا

 

متن کتاب

 

(وکونه) تعالی (نورا علی القدره دل) [2]

توضیح: همین که خداوند نور است، این دلالت بر قدرت می کند،

 

لأن الفیاضیه لازم النور،

توضیح: فیضان این لازمه نور است و این نور که عین ذات خداست و عین علم است و عین مشیت و اراده و شعور است،

 

و هذا النور عین المشیه و الشعور (لا یلزمنها حدوث ما انفعل)

توضیح: هرگز لازم نیست حدوث زمانی آن منفعل یعنی آن مقدور مخلوق، هرگز لازم نیست برای قدرت، لا یلزمنها یعنی لازمه قدرت این نیست که حدوث منفعل و حدوث آن معلول، یعنی

 

ای الحدوث الزمانی فی المقدور القابل للأثر،

توضیح: آن مقدور و آن مخلوقی که پذیرای فیض هست، لازم نیست حادث زمانی باشد تا صدق معنای قدرت بکند،

 

خلافاً للمتکلمین فاعتبروا في مفهوم القدرة انفكاك متعلقها وقتا ما عن الذات

توضیح: برخلاف متکلم که گفته بود باید آن متعلق قدرت و آن مقدور بالاخره یک زمانی نبوده باشد و قادر باشد و بعداً مقدور بیاید، زیرا اگر دائمی باشد می گفت پس فرقش با آتش چیست که دائماً می سوزاند و خدا هم همینطوری نمی شود و می شود فاعل مجبور، پس برخلاف متکلمین که معتبر دانستند در مفهوم قدرت انفکاک متعلق قدرت را در یک وقتی از ذات قادر،

 

و قد عرفوا قدرته تعالی بصحة الفعل و الترک وهو باطل

توضیح: تعریف کردند قدرت را به جواز و صحت فعل و ترک یعنی اینکه می گویند جواز فعل و ترک یعنی امکان فعل و ترک و این باطل است،

 

إذ الصحه هی الإمکان[3]

توضیح: صحت فعل و ترک یعنی امکان فعل و ترک و این امکان است و

 

و واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جمیع الجهات،

توضیح: واجب هم همان طور که وجودش ضروری است، کمالش هم ضروری است و همه کمالات برای او ضروری است،

 

فالقدره کون الفاعل بحیث إن شاء فعل و إن لم یشأ لم یفعل،

توضیح: قدرت معنایش این است که فاعل به گونه ای باشد که اگر بخواهد انجام می دهد

 

کما قلنا (لکن بالفعل الشعور وجباً)

توضیح: این معنا را اینجوری گفتیم که علم و شعور به فعل ضروری است

 

و یلزمه المشیه المعتبره سابقاً بقولنا،

توضیح: در بحث قوه و فعل آنجا قوه و معانی مختلفه را تعریف کردیم و بعد گفتیم اگر قوه مقارن با علم و اراده بود، آن قوه مؤثر که از آن اثری بر می آید و آن قوه مؤثری که بر اساس علم و اراده این اثرگذاری است، اصطلاحاً به آن قوه می گوییم قدرت، پس نمی گوییم آتش قدرتمند است زیرا غلط است ولی بعد می توانی بگویی قوی است، زیرا در قوه به طور مطلق علم و اراده شرط نیست که هر قوه ای حتماً باید علم و اراده داشته باشد، اما در قدرت حتماً علم و اراده شرط است و شعور بالفعل واجب است و لازمه اش مشیت است که این مشیت معتبر بود سابقاً در آن قولی که قبلاً گفتیم:

 

للقدره انم قوه فعلیه إن قارنت بالعلم و المشیه

توضیح: برای قدرت نسبت بده قوه فعلی را، بگو قدرت قوه فعلی است یعنی قوه اثرگذار مؤثر با این شرط اگر مقارن علم و اراده باشد.

معنای قدرت را گفتیم و اینکه لازم نیست مقدور از قادر منفک باشد یعنی اول قادر باشد بدون مقدورش و سپس در زمان دوم مقدور را خلق کند، ما چنین شرطی را لازم نمی دانیم و بر این اساس آنها یعنی کثیری از متکلمین و امروز هم هستند، همین امروز هم عده ای از کسانی که ادعای معارف می کنند این حرف را می زنند و می گویند نه باید بینش جدایی باشد تا صدق قدرت کند، اگر انفکاک نبود و در زمان اول قادر به تنهایی بود و بعد در زمان دوم مقدورش می آمد و اگر اینطور نباشد این قدرت نیست و این دیگر ایجاب می شود و پس سؤال مجبور می شود، حالا به آنها چون فهمیدند که می گویید در زمان اول در زمان دوم، می گویند نه مقصود ما زمان نیست که بگویید زمان، خیال می کنند با نفی لفظ زمان مشکل حل می شود و به معنای زمان هم دقت نمی کنند که این تقدم و تأخری که شما در متن واقعی می گویید و چیزی سابقه عدمی داشته باشد، به معنای زمان است و خیال می کند با لفظ زمان که بگوید مقصود ما زمان نیست، مشکل حل می شود.

 

(فالحق) تعالی (موجب)به کسر جیم ای فاعل یجب فعله بقدرته و اختیاره،

توضیح: اگر می گوییم این فعلش انفکاک ندارد و ضروری است، این ضرورت از غیر به او تحمیل نشده است، این ضرورت ناشی از ذات خودش است زیرا علمش ضروری و مطلق و نامحدود است و او نیاز به تأمل و تروی و بالا پایین رفتن ندارد که مصلحت چیست تا من انتخابش کنم، زیرا علمش مطلق و نامحدود است و خداوند فاعل موجب است یعنی فاعلی که فعلش واجب و ضروری است به قدرت و اختیار خودش.

 

و هذا علی مذهب الحکیم حیث یقول الشیء ما لم یجب لم یوجد (و لیس موجباً) بفتح جیم اي فاعلا يجب فعله لا بقدرته و اختياره. كالمضطر تعريض إلى من نسب إلى الحكماء إطلاقهم الموجب عليه تعالى بهذا المعنى بأنه حرف الكلمة عن موضعها [4]

توضیح: یعنی فاعلی که فعلی ضروری است ولی نه از طرف خودش و به قدرت و اراده خودش، بلکه ذاتش ساخته شده که همین جوری باشد نه اینکه خودش بخواهد یا نخواهد، و این جمله ما تعریضی است به کسانی که نسبت دادند به فلاسفه چیزی را و نسبت دادند که آنها اطلاق کردند کلمه مجب را بر خداوند به این معنا، گفتند خود فلاسفه می گویند خدا فاعل مجبور است در حالی که آنها گفتند موجب، بلد نبود بخواند یا پیش استاد نخوانده بود و خودش مطالعه می کند، عده ای اینطور هستند و برای فقه و اصول می گویند حتماً باید پیش استاد بخوانی و بدون اجازه استاد اصلاً مجتهد نیستی، بعد به فلسفه و معارف که می رسند که مشکل تر هم هست، خیال می کنند خودخوان چیز فهم شد، لذا تعریض ما این است که تو کلمه را تحریف کردی و از موضعش خارج کردی،

 

فإنهم أطلقوا الموجب بالکسر و قد حرف إلی الفتح، کیف و هو تعالی عندهم عین العلم و الإراده و الاختیار،

توضیح: چگونه اینها بگویند او مجبور است؟ مجبور یعنی فاعلی که علم و اراده ندارد و او آفریده شده تا همین اثر از او سر بزند، آتش خلق شده تا بسوزاند نه اینکه به اراده خود بسوزاند، خداوند ذاتش عین اراده است و عین علم است،

 

کیف یعتقدون أن فاعلیته کفاعلیه الشمس للإشراق أو النار للإحراق،

توضیح: چگونه این سخن صحیح باشد و خداوند عندهم عین العلم و الإراده و الاختیار است و اراده و اختیار علم عین ذات الهی است بعد نسبت به اینکه اینجوری است، اینها در باب خداوند اینطور توهم می کنند که اختیار از او سلب شده است و به رأی فلسفه عرض کردم جلسه قبل، اینها تصورشان از اختیار این است که چند تا مسئله و گزینه در مقابل باشد و بعد یکی را انتخاب کند، یعنی جهل خودش را که نمی داند کدام یک از مصلحت است، این را برای خدا کمال می پندارند.

 

ادامه مباحث جبر و اختیار

 

در ذیل بحث قدرت، مسئله جبر و اختیار مطرح می شود و این مسئله دامنه دار است و از جهات مختلفی هم طرح می شود، در ذیل علم هم می شود مسئله جبر و اختیار را مطرح کرد و در ذیل قدرت هم که به خالقیت مرتبط است، می شود این مسئله را مطرح کرد و در ذیل اراده هم می شود مطرح کرد.

 

طرح مسئله در ذیل علم به این نحو است که وقتی می گوییم خداوند علم به همه امور دارد، از جمله مثلاً به کاری که ما می کنیم، پس خدا می داند که مثلاً یک ساعت دیگر من چه کاری می کنم و حالا آن ساعت فرا رسید، آیا من می توانم برخلاف علم الهی کاری انجام دهم؟ می گوییم نه، همان چیزی واقع می شود که متعلق علم الهی است، پس من قطعاً همان کاری را می کنم که خدا می داند و اگر اینطور گفتیم، این سؤال مطرح می شود که پس دیگر من اختیار ترک و قدرت بر ترک ندارم، زیرا همان چیزی که خدا می داند، همان را من انجام می دهم و پس می شود اجبار و الزام و من مجبورم که مطابق علم الهی کار انجام دهم و حالا عقابی اگر بر این بار شد یا ثوابی بار شد، ما مجبور بودیم و مطابق علم خدا کار می کردیم و تخلف نداشتیم، خدا علم داشت که من گناه می کنم، پس من حتماً باید گناه کنم و الا اگر بگویم نه می توانم گناه نکنم، می گوییم پس یعنی علم خدا جهل بود، او می دانست من گناه می کنم و منم گفتم نه نمی کنم گناه را، این طرح مسئله از راه علم است.

 

شبیه همین از راه اراده هم هست، اگر اراده خداوند تعلق گرفته است به یک چیزی و اراده خدا تعلق گرفته که من فلان کار را بکنم، آیا می شود تخلف کرد؟ اگر تخلف کنیم یعنی برخلاف اراده خدا ما کار انجام دهیم و اگر هم بر اساس اراده بود، چرا ما باید عقاب بشیم؟ پس ما مجبوریم در این کار و دیگر اختیار نداریم.

از راه قدرت هم این مسئله قابل طرح است با این بیان که قدرت خداوند به همه امور تعلق گرفته است، یعنی هر چه که در عالم به عنوان معلول از او یاد کنیم، در هر مرتبه ای که باشد، او در واقع مقدور خداوند است و مخلوق خداوند است، پس هر چه که شما در عالم بنگرید، می شود مقدور و مخلوق خداوند، از جمله همین اموری که مخلوق و مقدور خداست، اعمال خود ماست، پس عملی که ما انجام می دهیم مقدور و مخلوق خداوند است و حالا اگر خدا خودش این عمل را خلق کرده است، برای چه ما باید مجازات بشویم؟ در قرآن هم فرمود که الله خالق کل شیء است، خدا خالق همه چیز هست و حالا خدا گناه را خلق کرده ولی ما برای چه باید آنجا عقاب شویم؟ ما تو وسط کاره ای نبودیم، او خالق است و متعلق به قدرت خودش است، اینها راه های طرح مسئله جبر و اختیار است.

 

حالا قبل از اینکه هم به مطلب ایشان و هم به پاسخ برسیم، این مقدماتی که می گویم شش مقدمه است را می گویم و اینها را خوب دقت کنید که با توجه به اینها مسئله از اساس برایتان حل شود.

 

۴. مقدمات حل مسئله جبر و اختیار

 

مقدمه اول

 

وقتی که ما از شیء یا از ممکن سخن می گوییم، ذهنتان فقط به ذات جوهری نباید برود، ممکنات بعضی از آنها جوهر هستند یعنی ذاتاً جوهرند مثل ذات انسان، ذات عقل اول، ذات جماد، میز، سنگ و بعضی صفت هستند و صفت این ذوات هستند و اینها هم شیء هستند، همان طور که جوهر این میز یک شیء است، رنگش و وزنش و شکلش هم شیء است و همچنین افعال یعنی آثاری که از این اشیا سر می زنند، انسان ذاتی دارد و صفاتی دارد و از این انسان دارای صفات، کارهایی هم سر می زند و همه این مراتب سه گانه یعنی ذات و صفات و افعال، عنوان شیء را به آنها اطلاق می کنیم و اینها همه می شوند مراتب اشیا و مراتب ممکنات، ممکن چه ذات باشد و چه صفت باشد و چه فعل باشد، هرچه باشد ممکن الوجود است یعنی از خودش وجود ندارد و در این وجود وابسته به غیر است، پس فرقی نمی کند که وقتی می گویید ممکن وابسته است و از خود وجود ندارد، مقصودتان از این ممکن، ذوات باشد یا افعال آن ذات، در ممکن بودن اینها با هم فرقی نمی کند.

 

مقدمه دوم

 

افعال به عنوان یک قسمی از ممکنات، تقسیمات متعددی دارند که شما قبلاً به اعتبار تقسیمات فاعل آنها را خواندید، در بحث علت فاعلی خواندید که فاعل چندین نحوه است، بعضی فاعل ها آثارشان بر اساس علم است و بعضی بدون علم است، مثلاً اثر آتش یا سنگی را که به سمت بالا پرتاب می کنیم، این حرکت به سمت فوق اثر این سنگ است و حالت این سنگ است ولی هیچ کدام بر اساس علم نیست، یعنی نه آن سنگ علم به این حرکت به سمت فوق دارد و نه آتش علم به احراق خود دارد، به این قبیل فاعل ها می گفتید فاعل بالقسر یا بالطبع یعنی بر اساس علم نیست و حالا آن فعلش یا ملایم به ذاتش هست یا ملایم به ذاتش نیست، پس یک نحوه ای از افعال، افعال طبیعی یا قسری است، فعلی که ملایم به ذات فاعلش باشد یا ملایم به ذات فاعلش نباشد و هر دو هم مشترک در این معنا هستند که صدور این فعل از فاعل بر اساس علم نیست و اصلاً فاعل شأنیت علم ندارد.

 

اما آن فاعل هایی که بر اساس علم کار می کنند، افعال علمی اند و اینها دو گونه اند، یا این فعلی که از او سر می زند آگاه به آن فعل است یا آگاهی به آن فعل ندارد و فعلی که از او سر می زند یا به اراده او هست یا به اراده او نیست، آگاهی نداشتن ویژگی آن دو تای دیگر بود که بالطبع و بالقسر بودند، فاعل علمی آن نیست که بر اساس علم کار می کند یعنی آگاه به کار است،

 

اینکه آگاه به کارش است یا اراده این کار را دارد یا اراده این کار را ندارد، می داند این کار سر زده ولی بدون اراده اش بوده است، اگر آنجا خاطرتان باشد می گفتیم فاعل بالجبر، مثال زدیم مثلاً اگر بدن ما را بکشانند و کسی بدن ما را بگیرد و بکشد و از یک اتاق بیرون ببرد، ما می فهمیم که بدن دارد حرکت می کند پس آگاهیم و حرکت هم حرکت همین بدن است و حالت این بدن است و آگاه هم هستیم اما اراده این حرکت را نداشتیم، به این حرکت و به این فعل می گوییم فعل جبری، پس خوب دقت کنید که فعل جبری یعنی کاری که فاعل آگاه به آن هست و می فهمد که چه دارد رخ می دهد ولی اراده او را ندارد، بدن ما توسط شخصی کشیده می شود و این حرکت اثر و حالت همین بدن است و ما هم آگاه به آن هستیم ولی اراده ی ما نقشی نداشت، این می شود فعل جبری.

 

از این که گذشت، سایر افعال همه فعل اختیاری است اگر از ما سر بزند، حالا این فعل اختیاری که از ما سر می زند ممکن است که در آن فاعل بالقسر باشیم یا فاعل بالطبع باشیم یا فاعل بالتجلی باشیم که نحوه هایی بود که الان ما کاری نداریم و آن تقسیمات برای ما مهم نیست، مسئله اینجا این است که اثری که در شیء هست و فعلی که از او سر می زند، یا اراده این شخص در صدور این فعل و اثر مدخلیت داشت که می گوییم فعل اختیاری، یا اراده او مطلقاً دخالتی نداشت اگرچه می داند که چه دارد می شود ولی اراده اش نقشی نداشت که این می شود فعل جبری.

 

حالا آنجایی که اراده مدخلیت دارد، ممکن است با قصد زائد باشد و ممکن است نباشد، ممکن است علمش به کارش عین کارش باشد و ممکن است نباشد، ممکن است دایره انتخاب هایش محدود باشد و ممکن است دایره انتخاب هایش نامحدود باشد، به شما می گویند الان این ساختمان دارد فرو می ریزد از این اتاق بیایید بیرون و ما هم می رویم بیرون، ممکن است عرفاً بر حسب تعبیر عامیانه تعبیر کند که ما مجبور شدیم از اینجا بیایم بیرون، ولی به حسب اصطلاح علمی فلسفی و کلامی ما مجبور نیستیم اگرچه مضطر هستیم، مضطر یعنی کسی که دامنه انتخابش کم است، اگر این ساختمان سالم بود می گفتیم ما الان می رویم یا یک ساعت دیگر می رویم یا نیم ساعت دیگر می رویم و چند تا انتخاب دارید که کی بروید بیرون و هر چه دلتان بخواهد، دامنه انتخاب زیاد است ولی اگر دیدید که دارد خراب می شود، دیگر به خاطر جان، نه من می زنم زود می روم و همین الان می روم و دامنه انتخاب نداریم و محدود می شود، ولی بازم ما با اراده خودمان می رویم بیرون، اینها همه می شود نمونه های فعل اختیاری.

 

پس معیار این را خوب به خاطر بسپارید که تکرار می کنم چون بعداً وقتی به حل مسئله برسیم، غالب افراد دوباره این را فراموش می کنند و اشکال می کنند که اختیار نشد و جبر شد، خوب اینجا یاد بگیرید که کار اختیاری یعنی کاری که اراده و خواست فاعل در انجام این کار مدخلیت دارد و کار اختیاری یعنی کاری که بر اساس اختیار فاعل انجام می شود، کار جبری چیست؟ کار جبری آن است که فاعل می داند چه دارد می شود ولی بر اساس اختیار او نیست، پس فعل جبری آگاهانه هست ولی اختیاری نیست و اراده نقشی ندارد.

 

آن دو قسم دیگری که گفتیم مثلاً فعل طبایع جمادات که می گفتیم فعل فاعل بالطبع یا بالقسر است، آنها را اصلاً نه می توانی بگویی اختیاری است و نه می توانی بگویی جبری و هیچ کدام، آن نه جبری است و نه اختیاری، پس غلط است اگر کسی بگوید آتش مجبور است بسوزاند، زیرا آتش مجبور نیست بسوزاند و چرا مجبور نیست؟ زیرا اصلاً رکن و مقوم معنای جبری این است که در آن علم هم باشد، مثل اینکه بگویید دیوار می بیند یا نمی بیند که هیچ کدام غلط است، دیوار یا کور است یا بینا؟ هیچ کدام، زیرا شأنیت بینایی ندارد تا به آن بگوییم کور، پس نه کور است و نه بینا، فعلی که از آتش سر می زند نه اختیاری است و نه جبری و هیچ کدام، زیرا اصولاً آن شأنیت علم ندارد، باید گفت فعلش یا تبعی طبیعی است یا قسری و این معنا در مورد او صادق است.

 

مقدمه سوم

 

ما در نظام عالم یک سلسله از اسباب و علل داریم و هیچ چیزی در عالم بدون واسطه نیست، تنها چیزی که در عالم بدون واسطه آفریده شده است عقل اول است و هر شیء دیگری که در عالم بنگرید، از عقل دوم به بعد همه با واسطه است، حالا این واسطه ها کم باشد یا زیاد باشد یا محتاج به شرایط و علل اعدادی باشد یا نباشد، آن دیگر یک مسئله دیگری است، هر چقدر که مراتب تنزل در این سلسله اسباب و علل بیشتر شود و این معلول ضعیف تر شود، معنایش این است که جهات نقص او و وابستگی او بیشتر می شود، تا اینکه به عالم طبیعت می رسیم و در عالم طبیعت به قدری جهات ضعف و نقص گسترده شده است که علت فاعلی به تنهایی کفایت نمی کند برای صدور فعل و نیاز به علت های دیگر هم هست و نیاز به علت اعدادی هم هست، این هم یک مقدمه که پس ما در نظام عالم سلسله اسباب و علل از مراتب مختلف داریم که این می شود آن سلسله طولی.

 

مقدمه چهارم

 

اگر یادتان باشد در مقدمه دوم گفتیم که ممکن تقسیم می شود به ذات و صفت و فعل و همه اینها حکم امکان نسبتشان به وجود و عدم مساوی است و ممکن در خروج از استوا محتاج به علت است و محتاج به مخرج است، فرقی هم نمی کند که این ممکن ذات باشد یا صفت یا فعل، وقتی که ما از فعل سخن می گوییم، گاهی اوقات این فعل را در ارتباط با علت نزدیک و مباشر بی واسطه اش در نظر می گیریم و گاهی اوقات بر اساس آن سلسله طولی در ارتباط با علت های غیر مباشر آن را در نظر می گیریم، مثلاً عقل سوم فعل عقل دوم است ولی فعل عقل اول هم هست اما با یک واسطه، حالا بیاییم به مراتب پایین تر از آن مراتب عالیه تنزل کنیم،

 

در عالم طبیعت شما اشیایی دارید مثل انسان که انسان کارهایی دارد و آثاری از انسان سر می زند یا از جمادات آثاری سر می زند، آتش می سوزاند، این سوزاندن فعل آتش است، حرکت هایی که ما انجام می دهیم مانند راه رفتن، نشستن، خوابیدن و آثار دیگری که از ما سر می زند، اینها فعل ما هستند و از قبیله ممکنات هم هستند، حالا اگر ما خواستیم این فعل را به آن عقل فعالی که واسطه ایجاد عالم طبیعت است نسبت دهیم،

 

صحیح است که بگوییم فعل اوست، ولی فعل او به چه معنا؟ فعل او از مجرای یک فعل دیگر است، نه اینکه مستقیم به او نسبت دهی، شما نمی توانی بگوید مثلاً انسان غذا خورد که یک فعلی است، این غذا خوردن یک فعلی است از ممکنات و خالق می خواهد که مخرج از حد استوا باشد، پس بگوییم عقل فعال غذا خورد که غلط است، این غذا خوردن یک فعل هست ولی از طریق انسان باید به عقل فعال برگردد و شما این واسطه را نمی توانید حذف کنید، بنابراین ما دو گونه علت داریم، یکی علت مباشر که این فعل بی واسطه به او نسبت داده می شود و یکی علت غیر مباشر در سلسله طولی که اگر خواستی این فعل را به آن علت طولی بالاتر نسبت دهی، حتماً باید این وسط آن حلقه میانی و واسطه میانی را هم ملاحظه کنی و نمی توانی بدون ملاحظه به آن بالاتری برگردانی، پس شما نمی توانی بگویی عقل فعال راه رفت، زیرا این دونده دارد می دود و او هم که خالقش عقل فعال است، عقل فعال خالق اوست از مجرای این فاعل مباشر و بی واسطه نمی شود به او نسبت داد.

 

پس علت گاهی مقصود علت مباشرت بی واسطه است و گاهی علت غیر مباشر واسطه دار است، به حکم علیت و به حکم مقام علیت، هر چقدر که مراتب تنزل بیشتر شد، ضعف و نقص در معلول بیشتر می شود، آن مثال اولی که گفتم عقل سوم معلول عقل دوم است، نقصش بیشتر از دومی است و چرا شما نمی توانید عقل سوم را بی واسطه به عقل اول متصل کنید؟ برای اینکه این معلول با این حدود و قیود و محدودیت نمی شود به عقل اول بی واسطه برگردد، چرا بی واسطه عقل سوم را به خدا مرتبط نمی کنی؟ چون لیاقتش را ندارد و این محدودیت را نمی شود به خدا نسبت داد و باید از طریق دومی نسبت دهیم و دومی هم باز از طریق اولی و عقل اول به خدا بی واسطه برمی گردد، حالا این مثال در مجردات گفتیم که مراتب عالم طبیعت هم همینطور است.

 

شما در فاعل مباشر آن فاعل بی واسطه مثل مثلاً سوزاندنی که از آتش است یا مثل راه رفتنی که فعل اختیاری انسان و حیوان است، اگر بگوییم خالق همه اشیا از جمله همین راه رفتن و این سوزاندن کیست؟ در کل نظام وجود وقتی کل نظام را نگاه می کنی و کل سلسله اسباب را به خدا نگاه کنیم می گوییم خالق خداست و خالق همه چیز خداست، آیا معنای جمله این است که الان بگوییم پس خدا راه رفت و خدا الان سوزاند به همین معنای خاص محدود؟ نه، خداوند را از طریق سلسله اسباب و علل باید ببینید، این راه رفتن فعل بی واسطه همین فاعل است، حتی به آن ملکی که واسطه ایجاد انسان است، به او هم نمی شود مستقیم نسبتش داد،

 

پس توجه به این مسئله مهم است و به حکم علیت هرچه تنزل کرد، محدودیت بیشتر می شود و این نقص و محدودیت مربوط به آن فاعل مباشر است نه مربوط به فاعل بالاتر، راه رفتن یک اثری است در نظام عالم ولی آن را بدون واسطه به عقل فعال نباید نسبت دهی، ولی این محدودیت را به این انسان باید نسبت دهی، پس توجه به این مسئله مهم است که در ذیل این مقدمه چهارم که علت مباشر و غیر مباشر را شناختید، توجه کنید که فعل با آن حدود و نقایصی که دارد، اول باید به فاعل مباشرش برگردد و نمی شود این فعل محدود را به فاعل بالاتر بدون واسطه برگرداند، زیرا آن واسطه از مجرای این فاعل مباشر این فعل را می آفریند نه مستقیماً.

 

مقدمه پنجم

 

قاعده معروف را خواندید که الشیء ما لم یجب لم یوجد، هر چیزی که در عالم واقع می شود، چه از قبیل ذوات باشد و چه از قبیل صفات باشد و چه از قبیل افعال باشد، هر چه که در این قبیله ممکنات واقع شد، او باید وجودش ضروری بشود تا موجود بشود، فرقی هم نمی کند در این قاعده که الشیء ما لم یجب لم یوجد که نظر شما به مجردات است یا به مادیات، نظر شما به ذوات است یا به صفات یا به افعال، فرق نمی کند، چرا فرق نمی کند؟ مشکل اینها چیست که نیاز به وجوب دارند؟ مشکل همه اینها این است که ممکن هستند و همه از قبیله ممکنات اند و ممکن از خود وجود ندارد، پس نیاز به مخرج و ضرورت بخش دارد، البته این ممکناتی که نیاز به مخرج ضرورت بخش دارند، یک سلسله مترتبه از اسباب و علل هم هست و آن مقدمات قبلی فراموش نشود، ممکن را نمی شود بدون آن سلسله اسباب و علل و بدون واسطه به خداوند نسبت داد، ضرورت ها هم همینطور است، همان طور که مراتب وجود دارای سلسله اسباب و علل است، وجوب و ضرورت هم همینطور است، پس ضرورت علی و معلولی حاکم بر کل نظام وجود است، هر چیزی که در عالم به وجود بیاید، چه ذات باشد و چه صفت و چه فعل، باید واجب شده باشد تا موجود شده باشد،

 

زیرا خودش به خودی خود ضرورت ندارد و ممکن است، پس محتاج به فاعل موجب ضرورت بخش است، البته بعضی ها بدون واسطه این ضرورت و وجود را می گیرند مثل عقل اول و بعضی ها با واسطه می گیرند، این واسطه ها ممکن است کم باشد و ممکن است زیاد باشد و باز وقتی هم زیاد شد در مراتب نازله، ممکن است غیر از سلسله طولی علت، محتاج حتی به اسباب اعدادی و علل مادی هم باشد، به این کاری نداریم، بالاخره اینها مجموع شرایطشان که فراهم شد، ضروری می شوند و این ضرورت حاکم بر کل نظام هم هست، اگر آتشی می سوزاند یعنی هم اصل وجود آتش ضروری شد و هم آن احراق ضروری شد،

 

پس می گوییم این احراق ضروری است، این احراق چگونه فعلی بود؟ بسته به آن تقسیمات و اصطلاحات گفتیم چه فعلی است، گفتیم فعل طبیعیه، پس اگر از این جهت نگاه کنیم که این احراق بدون علم از آتش سر می زند، به آن می گوییم فعل طبیعی، اگر از این جهت نگاه می کنیم که این احراق از قبیله ممکنات است و ممکن هم تا وقتی ضروری نشود موجود نمی شود، می گوییم این ضروری شده است و پس واجب بالغیر است، بنابراین احراق هم طبیعی است و هم واجب بالغیر است، آیا واجب بالغیر و طبیعی بودن در اینجا با هم منافات دارد؟ نه.

حالا اگر سنگی را شما برخلاف جهت زمین به سمت آسمان پرتاب کردید، این حرکت به سمت آسمان را می گویید فعل قسری، ولی واجب بالغیر هم هست و هم واجب بالغیر است به حکم اینکه این یک حرکتی بود از قبیله ممکنات و باید ضروری باشد تا به وجود بیاید، پس واجب بالغیر است و قسری است چون خلاف طبیعت سنگ است.

 

یک انسانی کار اختیاری انجام می دهد و به اراده و اختیار خود از اتاق پا می شود و می رود بیرون، به این کار می گوییم کار اختیاری، چرا می گویید اختیاری؟ چون بر اساس اختیار این شخص انجام شده است، در عین حالی که اختیاری است، واجب بالغیر هم هست و کار ضروری هم هست، چرا ضروری است؟ چون این حرکت از قبیله ممکنات است و هر ممکنی در وجودش و تحققش نیاز به عامل مخرج دارد، پس هم ضروری است به معنایی که مشمول قاعده الشیء ما لم یجب لم یوجد است و هم اختیاری است به این معنا که با اختیار شخص دارد انجام می شود و بینش منافاتی نیست.

 

حالا اگر آمدن این شخص را بدون اراده از این اتاق، کشان کشان بدنش را گرفتند و بردند بیرون، به این کار می گوییم جبری، چرا جبری است؟ چون اراده او نقشی نداشته است ولی می گوییم واجب بالغیر است و از ضروری هم هست، ضروری است چون همین حرکت بی اختیار یک چیزی در عالم و یک ممکنی از ممکنات است و برای تحققش هم نیاز به علت موجب ضرورت بخش دارد و مشمول قاعده الشیء ما لم یجب لم یوجد هم هست، پس الان این کار جبری هم جبری هست

 

پس الان این کار جبری هم جبریست به این معنا که بدون اختیار فاعل سر زده، هم ضروری است، چون ممکن نیست که باید ضروری می‌شد تا به وجود می‌آمد. حالا به ذات خودش نگاه کنیم، به خودِ ذات این شخص، به خودِ این انسان. شما به خودِ این انسان نمی‌گویید این انسان الان اختیاریه یا جبریه، چون انسان، اختیاری و جبری را در مورد فعل به کار می‌بردیم؛ می‌گفتیم کار اختیاری و کار جبری. به جوهر که نمی‌گویم جوهر اختیاری و جوهر جبری. به کارِ جوهر می‌گوییم یا جبریه یا اختیاریه یا حالا طبیعی، قَسری هرچی. به این ذات، به ذات انسان، به ذات این سنگ، به ذات ملائکه نه، بهشون می‌گوییم اینا کار طبیعی‌اند، نه قَسریان، نه اختیاری‌ان، نه جبریان، چی؟ فقط می‌گوییم ذاتاً. ولی همین ذات، همین که موجود است، بازم مشمول قاعده‌ی «اَلشَّیءُ ما لَم یَجِب لَم یوجَد» هست. بازم وجودش ضروریه، از جوهریست، از قبیله ممکنات است، مشمول قاعده ضرورت، ضرورت علت و معلول. پس قاعده «اَلشَّیءُ ما لَم یَجِب لَم یوجَد» در تمام مراتب ممکنات،

 

اعمّ از ذات‌وات، صفات و افعال، حاکمه. برخلاف جبر و اختیار که اصلاً به ذوات نمی‌گفتیم جبریان یا اختیاری‌اند، به کار اونا باید بگیم جبری یا اختیاری، اونم نه هر ذاتی، بعضی از ذوات، اونم نه هر کاری که باز از این ذوات سر می‌زند. شما به تپش قلبتان نمی‌گویید اختیاری، نه می‌گویید جبری، هیچ‌کدوم؛ اون فعل طبیعیِ بدنه. به گردش خون نمی‌گویید جبری و اختیاری، اون فعل طبیعیِ بدنه. تپش قلب و گردش خون مثل حرکت سنگه؛ اراده شما نقشی نداره، بدانی و ندانی هم نقشی نداره، اصلاً ما نمی‌دونستیم، مثلاً خون در بدن ما حرکت می‌کنه، الان هم که می‌دونیم با علم دیگری فهمیدیم که چنین چیزی هست. پس این مقدمه پنجم، شناخت ضرورت علی و معلولی و اون قاعده است، و اون قاعده، یه قاعده عامه در همه موجودات این حاکم است؛ چه ذات باشند، چه صفت باشند و چه افعال باشند. اینا مقدماتی بود که حتماً باید به این مقدمات دقت کنید، خوب در موردش تأمل کنید، بعد ان‌شاءالله بر اساس این‌ها پاسخ این مسئله را که گفتیم در جبر و اختیار، پاسخش را خواهیم داد.

 


[1] منظومه ملاهادی سبزواری، السبزواري، الملا هادي، ج3، ص613.
[2] منظومه ملاهادی سبزواری، السبزواري، الملا هادي، ج3، ص614.
[3] منظومه ملاهادی سبزواری، السبزواري، الملا هادي، ج3، ص615.
[4] منظومه ملاهادی سبزواری، السبزواري، الملا هادي، ج3، ص616.