1405/04/13
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: شرح منظومه/الفريدة الثانية في أحكام صفاته علت آياته / غرر في مراتب علمه تعالى
این متن توسط هوش مصنوعی پیاده سازی و سپس توسط انسان برای مستند سازی تطبیق با فایل صوتی استاد باز بینی و تایید شده است.
۱. تبیین تطبیق مراتب علم با اصطلاحات دینی و تفکیک مراتب عوالم
پس از بیان نکات مربوط به نفس فلکی و حرفهایی که خودش بوده و قضیه اشکالات، اکنون به بحث تطبیق مراتب بر اساس اصطلاحات دینی و اصلاحات دینی میپردازیم. در متون دینی تعابیری مانند امالکتاب، کتاب مبین، کتاب محو و اثبات، لوح محفوظ، قضا و قدر وجود دارد که برای هر یک از اینها اوصافی در متون دینی بیان شده است که اشاره به مراتبی برتر از عالم طبیعت دارد. بر این اساس، فلاسفه آمدند مراتب عوالم غیبی را از یک سو با توجه به دلایل عقلی و شناختی که برای خودشان حاصل شد و از سوی دیگر با تطبیق این امور با آن اصطلاحات دینی و توصیفاتی که در دین از اینها شده بود، تطبیق کردند. برای نمونه، مرتبه عقل اول و یک طایفه از ملائکه را بر قلم و اقلام تطبیق کردند که توضیح آن گذشت. همچنین امالکتاب یا کتاب مبین و همچنین قضا را که به دو نحو از علم عقول، یعنی قضای اجمالی و تفصیلی، تطبیق شد.
الف) تبیین مراتب عوالم و تطبیق آن با اصطلاحات دینی
یکی دیگر از مراتبی که در نظام عالم برای آنها اثبات شده بود، مرتبه نفس فلکی بود که با مقدماتی مشخص شده است. خصوصیات نفس فلکی چند چیز است: نخست اینکه هم مرتبه عاقله دارد و هم مرتبه متخیله، مانند انسان. در مرتبه عاقلهاش حقایق عالم و معقولات مثل علم عقول وجود دارد، ولی نازلتر از عقل اول است علم قضایی و عقلانی به همه امور دارد، اما همانطور که وجود فلک انزل از وجود عقل است، علم قضایی او و علم عقلی او نیز نازلتر از علم عقل است. در مرتبه قوه خیالش نیز همینگونه است و
صور جزئی به همان خصوصیت جزئیات و با اوصافی که ما آنها را جزئی میشماریم، دارد، مانند آنچه که ما در صورت خیال داریم. صور خیالی در ذهن ما به همان نحو جزئیات و با همان اوصاف و شکل و اندازه و این خصوصیات شناخته میشوند. مثل فردی که ملکه تکلم به زبان فارسی دارد، این ملکه خودش یک لغت معین نیست ولی اصل همه این لغات است، اما وقتی که صورت تفصیلی لغتها بخواهد تصور شود، این در مرتبه قوه خیال است، اما آن ملکه میتواند در مرتبه قوه عاقله یا واهمه، به نحو بسیط،
علم به همه حقایق به نحو کلی و معقول داشته باشد. در مرتبه عاقله فلک یا نفس کلی فلک که البته گاهی نفس کلی گفته میشود، چون این مرتبه عاقله محفوظ از تغییر است، حکما تطبیق کردند نفس کلی فلک و مرتبه عاقله فلک را بر لوح محفوظ. چرا مرتبه فلک را بالخصوص لوح گفتند؟ برای اینکه نسبتش با عقل مثل نسبت قلم با لوح است، همانطور که عقل قلم بود و واسطه بود در اظهار علم الهی، از مجرای این عقل که همان قلم باشد، حقایق در مرتبه عاقله فلک ثبت و ضبط شده است،
پس لوح محفوظ است. مرتبه پایینتر از آن یعنی قوه خیالش یا نفس منطبعاش که صور جزئی با خصوصیات و ویژگیها دارد که در روایات تعبیر شده از این خصوصیات که اسم بردند، مثل اینکه زمانش چه باشد، مکانش چه باشد، اندازهاش چگونه باشد، این خصوصیات جزئی را اسم بردند و بعد فرمودند هندسه اشیا، این مرتبه که ویژگیهای جزئی و صفات جزئی شیء در او ظهور و بروز دارد و هر شیئی با خصوصیات خاص خودش متمایز از شیء دیگر است، این مرتبه را قدر نامیدند. پس مرتبه قوه خیال فلک یا نفس منطبعه فلک میشود قدر. اگر به فرض در مرتبه نفس منطبعه محو و اثبات راه داشته باشد، چون خودش محل اختلاف است که آیا صور خیالی فلکی قابل زوال هست که جایش صورت جدید بیاید یا نه، اگر چنین چیزی باشد این مرتبه علم قدری، لوح محو و اثبات نیز نامیده میشود. این محل اختلاف است، مثل مرحوم سبزواری و
بعضی دیگر که بسیاری قائلند اصلاً فلک همانطور که صور عقلیش تغییر نمیکند، صور جزئیش هم تغییر نمیکند، ولی بعضی مثل ملاصدرا میگویند قابل تغییر است. اگر هم به هر صورت این مرتبه قوه خیالی فلکی لوح محو و اثبات نشد، بالاخره ما یک لوح محو و اثبات هم داریم بربسته متون دینی، خب خود عالم طبیعت همینگونه میشود، قطعاً خود عالم طبیعت حقایقی در آن محو میشود و حقایقی ظاهر میشود، پس خود عالم طبیعت را میشود اطلاق لوح محو و اثبات کرد، اما چون این محل خلاف است، وارد آن نشدیم.
ب) جمعبندی مراتب علم الهی
پس مراتب از ابتدا به این ترتیب است: عنایت اولین مرتبه علم است که به رأی حکمت متعالیه عین ذات است یا به رأی مشائیان صور مرتسمه زائد بر ذات. پس به هر حال عنایت بر هر دو معنا جز مراتب عالیه علم به شمار میرود و مربوط به خداوند است، یا عین ذات یا صور مرتسمه قائم به ذات. بعد مرتبه عقل اول و مادون آن، عقل اول میشود مرتبه قلم اعلی و سایر عقول هم به وجهی همه قلم هستند با مراتب خودشان. علم عقول، علم قضایی به شمار میرود. عقول عرضی چون وجودشان به جانب کثرت نزدیکتر است، قضای تفصیلی به آنها میگوییم و علم آنها میشود علم قضای تفصیلی قلم.
حالا خود عقل اول و سایر عقول طولی هر کدام در مرتبه خودشان قضای اجمالی هستند. بعد مرتبه نفس فلکی است که در فلک گفتند هم مرتبه عاقله دارد به نام نفس کلی و هم مرتبه نفس منطبعه یعنی قوه خیال. در هر دو مرتبه دو گونه علم است، مثل ما انسانها که هم علم کلی داریم و علم بسیط اجمالی داریم در مقام قوه عاقله، و هم علم تفصیلی به جزئیات در مرتبه قوه خیال داریم. فلک هم این دو نحوه علم را دارد. آن مرتبه نفس کلیهاش لوح محفوظ نامیده شده و مرتبه علمش به جزئیات، قدر علمی یا قدر نامیده شده است.
ج) رویکرد صحیح در تطبیق اصطلاحات فلسفی با متون دینی و پرهیز از افراط و تفریط
بحث تطبیق و معادلسازی اصطلاحات فلسفی با متون دینی، بحث تعبیر و تفسیر به رأی نیست و هر جای آن تفسیر به رأی بود و غلط بود، باید آن را نپذیرفت. اجمال و تفسیر یعنی بساطت و غلبه جهت کثرت، در عقل اول بساطتش مثل وجودش شدیدتر از بساطت سایر عقول است. در اینجا اجمال به معنای اجمالی که در علم اصول فقه به کار میرود که مخلوط با جهل نیست، بلکه اجمال یعنی بساطت. مثل خود علم الهی که در عین اینکه اجمالی است، تفسیری هم هست، بله تفسیری هست ولی مقصود از اجمال که مقابل تفسیر است، یعنی جهت کثرت در آن کمتر است و تفسیر یعنی جهت کثرت بیشتر شده باشد. وقتی در قرآن میخوانید که «و عنده امالکتاب»، از این دو تا ویژگی برداشت میشود: یکی اینکه مشرف به مقام عندیت است،
پس بین او و خدا نباید واسطهای باشد، و دیگری اینکه امالکتاب یعنی اصل و ریشه است. این را شما بر چه چیزی میخواهید حمل کنید؟ بر یک حقیقتی که غیر از خدا باشد و بعد چنین نقشی در عالم داشته باشد، به غیر از عقل اول میتوانید به چیز دیگری حمل کنید؟ این تفسیر به رأی نیست. یا وقتی از قلم گفته میشود، قلم چیزی است که باید بنویسد، «ن و القلم و ما یسطرون»، حالا به چه چیزی حمل کنیم که آن تفسیر به رأی هم نباشد؟ آیا عقل اول واسطهای در اظهار سایر اشیا هست یا نیست؟ حالا اسمش را عقل اول یا روح محمدی یا نور نبوی هر اسمی میخواهید بگذارید، مهم نیست، با چه اسمی شما میخواهید بگویید ما به زبان فلسفی داریم حرف میزنیم، به زبان فلسفی آن اولین صادر را عقل اول میگویند،
خب حالا بگوییم این قلم اعلی است، این چه تفسیر به رأی شد؟ برای اینکه دچار تفسیر به رأی نشویم، از آن طرف هم نباید دچار جمود شویم. همانطور که تفسیر به رأی غلط است، مقابل آن یعنی منجمد بودن و حنبلی بودن نیز غلط است. اینطور نیست که کسی خیال کند اگر ما دست از این تفسیرها و بیان مراد برداریم، این به ثواب نزدیکتر است. اگر قرار بر این باشد که هیچ توجیه و تفسیری نکنیم، احمد حنبل باید در همه عالمان دینی از همه وضعش بهتر باشد که میگوید هیچ توجیه نکنید، هیچ تفسیر نکنید، همین که خدا گفته «کن» همین کاف و نون است، خدا میگوید اصلاً یعنی صوتی بههم «کن» گفته میشود.
چرا اینگونه میگوید؟ شما معنا میکنی؟ میگوید برای اینکه نمیشود از خودمان چیزی بگوییم، خدا گفته کن پس کن. این تفسیر به رأی غلط است، نفهمیدن متون دینی نیز غلطی بدتر از تفسیر به رأی است. هر دو طرف افراط و تفریط است. اگر تفسیر به رأی در خطاست، از این طرف بگوییم پس احتیاط این است که مثل احمد حنبل عمل کنیم، آن هم خلاف است. احتیاط کسی که میخواهد بکند، حرف نزند و بگوید من نمیدانم، هر کس هر تفسیری گفت، بگوید من نمیدانم، من اهلش نیستم، عقل من نمیرسد، اینها یک چیزی گفتند، دینم یک چیزی گفته، من نمیدانم کدامش حقیقت است و باید سکوت کند. اگر کسی میخواهد احتیاط کند باید سکوت کند و فقط قرآن بخواند و روایت بخواند بدون اینکه در آن تدبر کرده باشد، هر وقت هم از این تفسیرها و تأویلهای عارف و فیلسوف و امثال اینها چیزی شنید، نگوید اینها غلط است،
بلکه بگوید نمیدانم و نمیفهمم. این یک راه احتیاط است، اما احتیاط به معنایی که جمع کرده تکلیف خود را عمل کرده باشد، این احتیاط فقهی با این تفاوت دارد، این احتیاط یعنی من نمیدانم و جهل اشکال ندارد. اگر کسی متوجه نمیشود، قاعده هم همین است که نمیفهمد، خدا قدرت فهم را به او نداده است و تکلیفی هم از او نمیخواهد، «لا یکلف الله نفسا الا ما آتاها». ولی اگر قوه فهم دارد، نمیتواند قوه فهمش را تعطیل کند و هیچ تطبیق و تفسیری نداشته باشد، این در واقع ظلم در حق خودش است چون خودش را از کمال محروم کرده است. پس چه باید کرد؟
باید آنجاهایی که قطعی است، یعنی اوصافی که در دین گفته شده برای این مراتب را به دقت بخواند و متوجه شود و ببیند اینها با کدام یک از این مراتب قابل تطبیق است. هر کدام را که به طور یقین فهمید که تطبیق میکند، مثل امالکتاب که تطبیق آن روشن است، میپذیرد و آنجایی که شک داشت، سکوت میکند.
حالا اگر کسی مدعی شد که در این تطبیقات به یقین رسیده است، برای او واضح است اما برای شما مبهم است، شما حق نداری به او بگویی تو داری تفسیر به رأی میکنی، بلکه میتوانی بگویی من نمیفهمم و متوجه نمیشوم، اما اینکه این تفسیر به رأی است یا نه، به خودش مربوط است، اگر تفسیر به رأی نباشد خوش به حالش که فهمیده و اگر باشد بد به حال او که دین را تفسیر به رأی خود کرده است. ما حق نداریم بگوییم حرف تو تفسیر به رأی است، چون من نمیفهمم، او مکلف به فهم من و شما نیست، او مکلف به فهم خودش است و خودش میداند و جواب خدا را خودش باید بدهد.
د) عالم طبیعت و جایگاه آن در مراتب علم الهی
عالم طبیعت در مراتب تنزل وجود، نازلترین و ضعیفترین مرتبه است. اما آیا عالم طبیعت جز مراتب علم به شمار میرود یا نه؟ مرحوم سبزواری میفرماید که عالم طبیعت در محضر خداوند است و برای حق تعالی آشکار است، پس همان معنای حضور و آشکاری که ملاک در علم بود، بر عالم طبیعت نیز صادق است. عالم طبیعت نیز چون در محضر حق است و حاضر و آشکار برای حق است، به عالم طبیعت هم میگوییم جز مراتب علم است، ولی آخرین مرتبه علم الهی. پس علم الهی درجات دارد، در مقام فعل توجه داشته باشید که سخنان در علم در مقام فعل است و علم ذاتی بحثش چیز دیگری است علم در مقام فعل از این جهت علم نامیده میشود که این معلوم و این معلول و این مخلوق حاضر برای حق تعالی است. عالم طبیعت نیز همینگونه است،
حاضر است و حضور دارد و غایب از خداوند نیست، پس عالم طبیعت نیز از مراتب علم الهی به شمار میرود، همانطور که در مراتب قبلی درجات داشتید، مثلاً مرتبه عقل اول با مرتبه عقل دوم یا با مرتبه نفوس یا عالم مثال متفاوت بود، به همینسان عالم طبیعت نیز نازلترین و پایینترین و ضعیفترین مرتبه علم فعلی خداوند است که اصطلاحاً به آن سجل الکون گفته میشود، یعنی دفتر وجود که با عالم طبیعت بسته میشود و پایینتر و ضعیفتر از عالم طبیعت وجود ندارد، هرچند خود عالم طبیعت درجات و مراتبی دارد و مخلوقات آن یکسان نیستند، ولی بالاخره کلیت این عالم در قیاس با عوالم مافوق،
ضعیفترین عوالم و مراتب است. این عالم در واقع ظهور همان قدر علمی است. قدر علمی چیست؟ گفتیم علم جزئی که فلک به حوادث و جزئیات و اشیای خاصی در عالم طبیعت دارد، تمام جزئیات با همه صفاتشان ابتدائاً معلوم و آشکار هستند و نقشه علمیشان معلوم است و این در مرتبه نفس منطبعه فلک یا همان قوه خیال فلکی است. حال اگر ما عالم مثال را نیز اثبات کردیم
و ملائکه مثالی را اثبات کردیم که اشراقیون همین کار را کردند و در حکمت متعالیه نیز اثبات میشود، چه فلک باشد چه نباشد، شما میگویید علمی که ملائکه عالم مثال دارند، آن هم همان قدر علمی است و به جای صور خیالی فلکی میگویید صور مثالی ملائکه عالم مثال. پس بالاخره در مرتبه قبل از عالم طبیعت باید نقشه علمی عالم طبیعت معین و مشخص باشد تا بر همان اساس آفریده شود. حالا آن مرتبه قبلش یا صور خیالی فلک است یا علوم مثالی جزئی ملائکه عالم مثال. اگر هم کسی هر دو را قبول داشته باشد، مثل حکمت متعالیه که ملاصدرا و خود سبزواری هم عالم مثال را قبول دارند و هم فلک را، میگوید هر دو هستند و نفس فلکی در مرتبه خیالش، یعنی نفس منطبعه، همان علومی را که ملائکه مثالی دارند، در نفس منطبعه فلکی نیز هست.
اگر کسی فلک برایش اثبات نشد، آنچه قدر مسلم است این است که قدر علمی عبارت است از علم ملائکه عالم مثال به جزئیاتی که در عالم طبیعت واقع میشود. حالا اگر به این عالم طبیعت یا سجل الکون بگوییم قدر عینی، در مقابل قدر علمی، حرف درستی است. قدر علمی یعنی آن نقشه علمی به جزئیات، حالا این جزئیات وجود خارجی پیدا کرده و وجود عینی پیدا کرده است، پس آن نقشه علمی مبدل شده به ظهور خارجی و عینی، پس به آن قدر عینی میگوییم. سجل الکون یا قدر عینی یعنی عالم طبیعت که بر اساس چه نقشهای ظهور یافت؟ بر اساس علمی که ملائکه مثالی یا علمی که فلک در مرتبه خیالش دارد. بنابراین هر مبنا را که بپذیرید، یا فلک را میپذیرید یا ملائکه مثال را یا هر دو را، مهم نیست، آنچه مهم است این است که قبل از مرتبه عالم طبیعت در سلسله طولی باید علم به این جزئیات، نقشه علمی تفصیلی عالم با همه جزئیات و خصوصیاتش مشخص و معین باشد،
زیرا اگر علم مفصل به اینها نباشد، امکان ایجادش نیز نیست. این علم مفصل به تمام جزئیات با همه خصوصیات، مثل صور خیالی که خودمان داریم، این علم مفصل جزئی با این خصوصیات را حالا یا تطبیق میکنیم بر علم ملائکه عالم مثال، یا تطبیق میکنیم بر قوه خیالی فلک، یا هر دو را میپذیریم. بر اساس مذهب خودمان میگوییم امام و پیامبر علم به همه جزئیات دارند و ملائکه مثالی را نیز قبول داریم، پس پذیرفتیم هم پیامبر و امام علم به جزئیات دارند و هم ملائکه عالم مثال علم به جزئیات دارند.
حالا اشراقیون یا ملاصدرا میگویند فلک نیز همینگونه است و مهم همین موجودی است که علم جزئیات را دارد، حالا اینکه فلک هست یا نیست، مسئله دیگری است و بر فرض که باشد، چنین است و اگر نباشد، نیست.
نظم
نفس سما كلية لوح حفظ ما انطبعت فقدر منها لحظ[1]
علميه ذا و سجل الكون عينيه من كل ما في العين
متن کتاب
(نفس سما) مقصور للضرورة (كليه) صفة نفس (لوح حفظ)،[2]
توضیح: نفس فلکی سما یعنی همان نفس آسمان، نفس فلک، نفس کلیهاش یعنی مرتبه عاقلهاش لوح محفوظ است.
أما كونها لوحا،
توضیح: چرا به نفس فلکی در مرتبه عاقله، به آن عاقله فلکی، گفتیم لوح محفوظ؟ چرا لوح است؟
فلأن منزلتها من العقل في قبول الصور الكلية منزلة اللوح الحسي من القلم الحسي في قبول النقوش الحسية،
توضیح: نسبت نفس عاقله فلکی به عقل مجرد مثل نسبت قلم حسی است به لوح حسی. لوح حسی و قلم حسی چه نسبتی با هم دارند؟ شما با قلم محسوس در صفحه کاغذ نقوشی ظاهر میکنید و حقایق علمی ذهنتان را اظهار میکنید. فلک هم مثل یک لوحی است که حقایق معقول در نفس او ظاهر شده است. چه کسی واسطه اظهار اینها بوده و از چه کسی این علوم را گرفته است؟ از طریق عقل، پس عقل میشود قلم معنوی و نفس عاقله فلک میشود لوح معنوی که محفوظ از تغییر است. پس اینکه لوح است، چون منزلت و نسبتش با عقل مجرد در قبول صور کلی یعنی صور معقول محیط، مثل نسبت لوح حسی است به قلم حسی در قبول نقوش حسی.
و كذا تسمية النفس المنطبعة باللوح،
توضیح: عین این سخن در مورد نفس منطبعه نیز هست، چون به نفس منطبعه نیز لوح گفته میشود، حالا لوح محو و اثبات مثلاً اگر قابل تغییر باشد، اگر هم قابل تغییر نباشد، در مورد فلک در قوه خیالش دو نظر بود، بعضی میگفتند صور خیالیش تغییر میکند و بعضی میگفتند تغییر نمیکند. در هر صورت باز معنای لوح به این نفس منطبعه فلک صادق است و اصل معنای لوح صادق است. نفس منطبعه فلکی که لوح نامگذاری شده، باز وجهش همین است که حقایق بر او ظاهر میشود.
و أما كونها محفوظة،
توضیح: و اما چرا گفتیم این مرتبه عاقله نفس کلی، نفس کلی فلک، چرا محفوظ است؟
فلانحفاظها و انحفاظ صورها لتجردها و كليتها عن التغير،
توضیح: به خاطر محفوظ ماندن این نفس کلیه و محفوظ ماندن صورتهایش از تغیر، به خاطر تجرد و کلیت و احاطه و معقولیتش، چون مجرد است و چون کلی و معقول است، پس محفوظ از تغییر است.
(ما) أي نفس (انطبعت) في جرم السماء،
توضیح: آن چیزی که یعنی آن نفسی که آن مرتبه از نفس فلک که منطبع و حال در جرم سماء است، در جرم فلک است.
(فقدر منها لحظ)
توضیح: این قدر لحاظ میشود از این مراتب علوم، قدر لحاظ میشود. فلک را به خاطر داشته باشید که جسم فلکی مثل جسم عنصری غلیظ و کثیف و فشرده نیست، جسم فلکی شبیه جسم مثالی است، یعنی شبیه بدنهای مثالی، ولی بالاخره خیلی لطیف است، لذا در جسم فلک آن قوه خیالش و نفس منطبعش سریان دارد. آن نفسی که منطبع و حلولکننده در جرم و جسم فلک و سماء است، پس قدر از این مراتب علوم لحاظ میشود
فإن القدر على وزان القضاء،
توضیح: قدر بر وزان قضا است، قدر تفسیر قضاست، همانطور که صور خیالی تفسیر آن ملکاتی هستند که ما داریم، مثلاً شما صورتهای خیالی لغت که در ذهن دارید تفسیر یافته آن ملکه تکلم است. ملکه ضرب شما مجمل و بسیط است و ظروف مختلفی که در قوه خیال تخیل میکنید، مفصل شده همان ملکه است. صور خیالی فلک نیز مفصل شده و تنزل یافته آن حقایق معقول است که نزد اوست، همانطور که خود حقایق معقول تنزل یافته علم عقول است و عقول نیز با درجات و مراتب خود، قدر بر وزان قضاست.
فالصور الكلية القائمة بالعقل كانت قضاء
توضیح: آن صور کلی محیط معقول که قائم به عقل است، قضاست.
كذلك الصور الجزئية القائمة بالنفس الجزئية المنطبعة الفلكية كانت قدرا،
توضیح: صورتهای جزئی که قائم به نفس جزئی فلکی است، یعنی قوه خیالش، صور جزئی که قائم به قوه خیال فلک است، میشود قدر.
و تلك الصور عند المشائين كالصور المرتسمة في خيالنا و عند الإشراقيين المثل المعلقة[3] ،
توضیح: خب این صور جزئی قائم به فلک نزد مشائیان شبیه صورتهای خیالی ما هستند که در قوه خیال ما ارتسام یافته است. این علم قدری نزد اشراقیون چیست؟ مثل معلقه، یعنی موجودات عالم مثال، اما با مثل افلاطونی و ربالنوعها اشتباه نگیرید، بعضی اشتباه کردهاند زیرا در هر دو کلمه مثل وجود دارد. مثل نوری یا مثل عقلی یا مثل افلاطونی، اینها همان عقول عرضی هستند، همان ربالنوعها هستند. پس اصطلاحات را به خاطر داشته باشید: ربالنوع، عقول عرضی، مثل نوری، مثل عقلی، مثل افلاطونی، اینها همه به یک معنا اشاره میکنند و آن عقول عرضی هستند
و مرتبه آنها عالم جبروت است و از سنخ ملائکه مقرب هستند. مثل معلقه از اسمش معلوم است که معلق است، یعنی بین عالم طبیعت و عالم عقول قرار دارد و برزخ بین این دو عالم است، نه از سنخ عقول که عقل مجرد باشند و نه از سنخ ماده که موجود مادی باشد، برای همین به آن مثل معلقه یا ملائکه عالم مثال گفته میشود. علم مثل معلقه و علم ملائکه مثالی به رأی اشراقیون میشود قدر. به رأی مشائیان، آنها عالم مثال را اصلاً منکرند و میگویند همان علم جزئی که در مرتبه خیال فلک است، آن علم خیالی فلکی میشود قدر. معلوم است که اگر کسی هر دو را بپذیرد، میگوید فلک مظهر آن علم جزئی و مظهر آن ملائکه است.
(علميه)،بالإضافة إلى الضمير یعنی علمی قدر و القدر العلمی، ذا الذي سمعته،
توضیح: قدر علمی همینی است که شنیدی، یعنی همین علم ملائکه مثالی یا حالا علم خیالی فلک هر کدام بنابر دو مبنا و دو رأی، این میشود علمی قدر یا قدر علمی. قدر عینی چیست؟
(و سجل الكون)،
توضیح: یعنی دفتر نظام وجود که کجا بسته میشود و این چیست؟
أي الصور الجزئية العينية المنطبعة في المواد الكونية،
توضیح: این صورتهای جزئی عینی خارجی که منطبع در ماده است، عالم طبیعت، صورتها و فعلیتهایی است که حلول در ماده دارد. پس سجل الکون یعنی صورتهای جزئی خارجی که حال در ماده است.
(عينيه)، ای عینی القدر و القدر العینی. من بيان للعيني (كل ما في العين) كل في مادته و زمانه و مكانه و غير ذلك من مميزاته الجزئية،
توضیح: قدر عینی یا عینی قدر عبارت است از همه آنچه در عالم خارج است، عالم خارج در اینجا یعنی همان عالم طبیعت، همه در ماده خودش، زمان خودش، مکان خودش با تمام خصوصیات و صفاتش. پس قدر عینی یعنی عالم طبیعت به این اعتبار که ظهور همان علم است که حال یا ملائکه مثالی دارند یا نفس فلک دارد ان علم جزئی را.
بل السيد المحقق الداماد قدس سره في الأفق المبين أطلق القضاء العيني عليها،
توضیح: یعنی میرداماد به عالم طبیعت گفته قضای عینی در آن کتابش، اما از چه جهت؟
و لكن مأخوذة بالنسبة إلى المبادي طولا، و حينئذ
توضیح: گفته عالم را از این جهت که در ارتباط با سلسله طولی علتهاست نگاه کنید، از این جهت که در این سلسله است، بگویید این در طول آنهاست و از این جهت که ظهور آنهاست، به آن گفته قضای عینی. و حينئذ
فإطلاق القدر عليها ليس بعزيز،
توضیح: حالا که میرداماد به این عالم از جهت ارتباطش با مبادی عالی اطلاق قضای عینی کرده است، ما که گفتیم قدر عینی، قدر که تازه نزدیکتر به عالم طبیعت است و قضا هم تازه واسطه دارد، یعنی ما از طریق عالم مثال یا فلک به عالم طبیعت میرسیم، او بدون واسطه گفته قضای عینی. خب پس حالا که ما به قدر عینی گفتیم، حرف عجیب غریبی نیست .