درس شرح منظومه استاد سید محمد موسوی بایگی

1405/04/10

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: فلسفه اسلامی /الفريدة الثانية في أحكام صفاته علت آياته‌ / غرر في مراتب علمه تعالى‌

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده سازی و سپس توسط انسان برای مستند سازی تطبیق با فایل صوتی استاد باز بینی و تایید شده است.

 

تبیین مراتب علم الهی و تفاوت دیدگاه مشائیان و حکمت متعالیه

 

سخن ما در مراتب علم بود و گفتیم که اولین مرتبه علم، علم عنایت است که بنا بر حکمت متعالیه، عین ذات خداوند است و علمی است مفصل و بسیط به همه امور با این ویژگی‌ها که قبل از مرتبه آفرینش است، زیرا وقتی عین ذات است، معلوم است که قبل از مقام آفرینش است و منشأ صدور است و تفسیری است و به همه امور تعلق گرفته است. مشائیان نیز همین معنای علم عنایت را قبول دارند، ولی چون نتوانستند تفسیری که عین بساطت باشد را بفهمند، گفتند این علم عنایت با همین خصوصیات یعنی فعلی و مؤثر و تفسیری و سابق بر کل شیء، همان صور مرتسمه زائد بر ذات است.

 

مرتبه بعدی قلم است که مقصود از قلم، آن چیزی است که واسطه در اظهار و ایجاد سایر اشیاست و عنوان قلم بر او صادق است، زیرا قلم یعنی واسطه اظهار علم نویسنده و عقل اول واسطه اظهار علم الهی است در آفرینش و همه عقول دیگر نیز همین‌گونه هستند و هر عقلی در حد خودش چنین است.

 

نکته‌ای که پیش از این بیان شد این بود که مشائیان همان‌طور که برای علم تفصیلی الهی صور مرتسمه قائل هستند، برای علم تفصیلی عقول نیز صور مرتسمه‌ای قائل به قائم به ذات این عقول هستند و به این علم مفصل، قضا می‌گویند. بنا بر نظر حکمت اشراق و حکمت متعالیه، علم قضایی یعنی علم عقول اعم از عقول طولی و عرضی به همه حقایق که باز علم تفصیلی فعلی سابق بر خود شیء است. نکته اینجاست که مشائیان آن صور مرتسمه زائد بر ذات عقول را که قضا می‌دانستند، اما در حکمت متعالیه گفته می‌شود که غیر از آن علم ذاتی که هر عقلی دارد در حد و مرتبه خود، صور علمیه‌ای نیز وجود دارد که اینها از لوازم عقول طولی هستند، ولی نه صور علمیه به معنای صور مرتسمه عرضی قائم به ذات،

 

بلکه صور علمیه قائم به ذات خود که در واقع همان عقول عرضی و رب‌النوع‌ها هستند. این عقول عرضی اولاً علم هستند، یعنی علم قائم به ذات هستند مثل بقیه عقول که همه علم هستند و مانند ذات خدا که علم است، و ثانیاً از لوازم عقول طولی هستند همان‌طور که هر معلولی از لوازم علت خود است و این مثل که صور علمیه قائم به ذات خود و از لوازم عقول طولی است، واسطه ایجاد افراد انواع مختلف است. هر عقلی از این عقول، واسطه است برای ایجاد افراد نوعی، مثلاً یک عقل متکفل ایجاد افراد انسان است و یکی افراد اسب و دیگر انوا

 

این سخن، سخن اشراقیون بود که می‌گفتند انواع مختلف از طریق عقل‌های مختلف عرضی به وجود می‌آیند، در حالی که مشائیان می‌گفتند همه این انواع از طریق یک عقل به وجود می‌آید که همان عقل فعال و آخرین عقل در سلسله طولیه است. چون این عقول چه طولی و چه عرضی، علم ثابت و قطعی به همه حقایق دارند، پس علم این‌ها می‌شود علم قضایی. پس مرتبه قضا یا قضای الهی که در اصطلاح رایج به کار می‌رود، یعنی علم عقول. همان‌طور که عقول طولی وقتی با عقول عرضی مقایسه شوند، عقول طولی به بساطت نزدیک‌ترند و جانب وحدت بر آنها غالب است و عقول عرضی جانب کثرت در آنها بیشتر است در قیاس با آن طولی‌ها، پس علمشان نیز این‌گونه است و می‌توان علم قضایی را به علم قضایی اجمالی و علم قضایی تفصیلی تقسیم کرد. می‌توان علم عقول طولی را قضای اولیه یا اجمالی نامید و علم عقول عرضی را قضای تفصیلی یا قضای ثانوی. در هر صورت، هر دو نحوه علم عقول است که ثابت و لایتغیر است و هر تفاوتی که بین عقل طولی و عرضی هست، بین علمشان نیز همین تفاوت وجود دارد.

 

نظم

 

إذ يكشف الأشياء مرات له‌    فذا مراتب يبان علمه‌[1]

 

عناية و قلم لوح قضا    و قدر سجل كون يرتضى‌

 

ما من بداية إلى نهاية    في الواحد انطواؤه عناية

 

فالكل من نظامه الكياني‌    ينشأ من نظامه الرباني‌

 

و الممكن الأقرب الأشرف قلم‌    و صور قامت به قضا حتم‌

 

و صورا ما تحت كل صورة    جمعها بوحدة ضرورة

 

فهي إذن قضاؤه التفصيلي‌    قلمه قضاؤه الإجمالي‌

 

متن کتاب

 

غرر في مراتب علمه تعالى،[2]

توضیح: این فصل در مورد مراتب علم الهی است.

 

(إذ) توقيتي (يكشف الأشياء) مرات له تعالى، و لما كان كلمة إذ للماضي فالفعل ماض معنى أدي بصيغة المضارع لتصوير ما مضى في الحال كما في قوله كما يجزى سنمار على أن الفعل في نظائر المقام منسلخ عن الزمان (مرات له)

توضیح: وقتی که اشیا به دفعات برای خداوند آشکار می‌شود، چرا به دفعات اشیا آشکار برای خداست؟ خداوند در عقل اول همه اشیا را شهود می‌کند، زیرا عقل اول علم به همه دارد و در دومی نیز همه اشیا را شهود می‌کند چون او علم به همه اشیا دارد و در سوم نیز همین‌گونه و هر چقدر که این مراتب باشد، هر واسطه‌ای از این واسطه‌ها را که خدا شهود می‌کند، یعنی علم او را نیز شهود می‌کند. پس مثلاً این زیدی که در عالم طبیعت است، هم معلوم عقل اول است و هم معلوم عقل دوم و هم معلوم عقل سوم و هم معلوم ملائکه مثالی است و خداوند همه این‌ها را شهود می‌کند، پس معنایش این است که زید را به دفعات شهود کرده است. این معنای جمله است که وقتی خداوند اشیا را به دفعات و به مراتب مکشوف و آشکار می‌بیند، پس علمش دارای مراتب است.

 

إذ للأشياء أكوان سابقة،

توضیح: اشیا کون‌ها و نحوه‌های وجود سابقی دارند، همان‌طور که در وجود ذهنی می‌گفتید شیء غیر از کون در اعیان، کون به نفس در اذهان دارد، این آتش در خارج وجود دارد و در ذهن شما نیز هست ولی با یک نحوه دیگر. عین این سخن در مورد وسعت فیض نیز هست. زید وجودی در مرتبه عالم طبیعت دارد، وجودی در علم عقل اول دارد، وجودی در علم عقل دوم دارد، پس واقعاً صادق است که بگوییم زید قبل از مرتبه طبیعتش در علم عقل اول موجود بود و این می‌شود یک نحوه کون زید و یک نحوه وجودش در علم عقل دوم و این نحوه در سوم و همچنین. پس برای اشیا اکوان و کون‌های سابقه‌ای است.

 

و الوجودات المترتبة الطولية كمرائي يتكرر فيها نقوش العالم بأجمعهامرة بعد أولى و كرة بعد أخرى،[3]

توضیح: وجود مترتب طولی یعنی سلسله وسائط و سلسله اسباب و علل مانند مرائی و آیینه‌هایی است که نقوش عالم و صورت‌های عالم در آنها تکرر پیدا می‌کند، مثل آیینه‌های متعدد که در همه آنها این صور وجود دارد. در مورد وجود یک شخص خاص نه، علم به او متعدد است بلکه خود شخص واحد خارجی است. شما اگر الان علم به این میز داری و رفیقت نیز علم به میز دارد و من نیز علم دارم، الان معنایش این نیست که میز سه تا شده است، بلکه این شیء نیست که متعدد شده است، بلکه علم به این شیء است. این شیء نه به معنای وجود خاصش در عالم طبیعت اش، اما علم باید حاکی از همین شیء باشد و اگر حکایت‌گر نباشد، علم به حساب نمی‌آید، پس یک نحوه دیگری است مثل وجود ذهنی که وقتی در ذهن می‌گویید برای شیء یعنی برای ماهیت، غیر از وجود عینی، وجود ذهنی هم هست، یعنی وجود خارجی دو تا نشده بلکه ماهیت دو مرتبه وجود دارد. در مراتب عالیه نیز علم به آنها هست، اما تفاوت علم آنها با علم ما چیست؟

 

علم آنها خودش منشأ این وجود خارجی می‌شود، ولی علم ما منشأ وجود خارجی نمی‌شود و ضعیف است، اما علم او قوی است. علم عقل اول منشأ زید خارجی است، ولی علم ما به زید منشأ زید نیست، برای همین می‌گوییم علم ما ضعیف است و مفهومی است، اما بالاخره این مفهوم حاکی از حقیقت زید است، اما در عقل اول این حکایت‌گری خیلی شدیدتر است، زیرا علاوه بر اینکه زید را عقل اول آشکار می‌کند، منشأ به وجود آمدن زید نیز هست. پس اینجا صدق می‌کند که بگوییم زید قبل از این وجودش در علم عقل اول بود و به وجود عقل اول موجود بود.

 

سخن شاگرد: این سخن برای علم حضوری قابل تصور است و می‌گوییم که زید برای عقل اول حاضر است و برای عقل دوم نیز حاضر است، پس یک بار برای این حاضر است و یک بار برای آن حاضر.

جواب استاد: علم حضوری به معنای حضور شیء در علم است. یک وقت موضوع بحث مقام علم فعلی است و یک وقت مقام علم ذاتی. ما سخن در علم ذاتی عقل اول داشتیم. حضوری بودن علم ذاتی عقل اول یعنی عقل اول با همه این نحوه وجودی که دارد و حقیقت وجود اشیا مادونش، خودش از خودش جدا نیست و خودش منفک از خودش نیست.

 

در مورد علم ذاتی الهی در آخرین بحث به نتیجه‌گیری رسیدیم که وقتی می‌گوییم خداوند عالم است یعنی ذات از خودش منفک نیست، ذاتی که حقیقت اشیا است و بسیط الحقیقه کل اشیا است. عین آن سخنی که در مورد بسیط الحقیقه کل الاشیا برای حق تعالی بیان شد، در مرتبه دوم برای عقل اول نیز هست. عقل اول نیز کل اشیای مادون است، همان‌طور که همه اشیا در مقام ذات الهی به عین وجود واحد بسیط او موجودند، همه اشیای مادون عقل اول نیز در وجود عقل اول به عین وجود عقل اول موجودند. او اولی به خود این اشیا است، همان‌طور که خداوند اولی از هر شیء به خود شیء است. عقل اول نیز بعد از مقام ذات الهی،

 

اولی از هر شیء به خود آن شیء است. آنچه در مورد خدا گفته شد، در مرتبه نازل برای عقل اول و برای دومی نیز هست. علم حضوری به این معنا، آن حضوری است که معلول خارجی نزد علت است، یعنی موجود به وجود اوست. در اینجا چند بار وجود نیست که او وجود واحده باشد. موجودیت این زید که به وجود خدا موجود است، یعنی به وجود عقل اول موجود است و به وجود عقل دوم موجود است، نه اینکه یک بار به وجود خدا موجود است و یک بار به وجود عقل اول موجود است و یک بار به وجود عقل دوم موجود است، این‌گونه نیست، بلکه به وجود واحدی موجود است. کل عالم نیز نسبت به حق تعالی همین‌گونه است.

 

فهو تعالى يشاهد موجودات عالمنا الطبيعي قبل وجودها لا مرة بل مرات،

توضیح: پس خداوند موجودات این عالم مادون را قبل از مرتبه وجودشان، به دفعات در مراتب وسعت فیض و سلسله اسباب مشاهده می‌کند. چون این چنین است که اشیا چنین هستند،

 

(فذا مراتب) حال عاملها و صاحبها (يبان علمه)،

توضیح: پس علمش دارای مراتب آشکار می‌شود. وقتی که به خداوند نسبت داده می‌شود، زمان را بردارید و به سبب تعبیر چنین می‌گوییم، ولی مقصود مرتبه و مقام علم ذاتی و مقام علم فعلی در علم عقول است، نه اینکه در یک زمانی خدا علمش آشکار می‌شود. در خداوند باید این زمان را بردارید، مثل اینکه بگوییم کان الله و لا شیء معه، نه اینکه در ماضی گذشته چنین بوده و بعد چنین نیست.

 

و تلك المراتب (عناية) و (قلم)و (لوح) و (قضا) و (قدر) و (سجل كون)

توضیح: عنایت، قلم، لوح، قضا و قدر و سجل الکون که حالا بعد معانی آنها گفته می‌شود.

 

(يرتضى) أي هذا الأخير.

توضیح: یعنی من این را قبول دارم و مورد ارتضای من است. آن قبلی‌ها را همه می‌گفتند، اما سجل الکون را بعضی گفتند که جز علم نیست.

 

و فيه إشارة إلى أن بعضهم أسقط سجل الوجود عن مراتب العلم،[4]

توضیح: و در این سخن اشاره است که برخی سجل الوجود را از مراتب علم حذف کرده‌اند. سجل الکون یعنی دفتر وجود، آخر وجود می‌شود عالم طبیعت. عالم طبیعت جز مراتب علم فعلی خدا هست یا نیست. بعضی می‌گفتند نه، چون طبیعت حتی از خودش هم غایب است، اما ایشان می‌فرمایند که طبیعت از خودش غایب است، ولی بر حق تعالی حاضر است

 

و لما فرغنا عن تعداد المراتب شرعنا في تفصيلها،

توضیح: حالا که از شمارش مراتب فارغ شدیم، شروع می‌کنیم به طور مفصل توضیح دادن

 

فقلنا في تعريف العناية (ما) مبتدا اول (من بداية) للوجود (إلى نهاية) له (في الواحد) متعلق بقولنا (انطواؤه و هو مبتدأ ثان و بالجملة

توضیح: عنایت به تعبیر ایشان این است که آنچه از اول تا آخر وجود در آن حقیقت واحد منطوی باشد، به عبارت دیگر

 

كون الوجود البسيط مشتملا على كل الخيرات، (عناية) خبر الثاني و الجملة خبر الأول

توضیح: اینکه وجود بسیط همان بسیط الحقیقه کل الاشیا است، این عنایت است.

 

و هي عند المشائين صور مرتسمة في ذاته،

توضیح: و این نزد مشائیان صور مرتسمه در ذات است. تعبیر مشائی این بود که علم تفصیلی زائد بر ذات است، اما ما گفتیم به حکم بسیط الحقیقه، همان ذات خودش است با اینکه وجود بسیط است و کل الاشیا نیز هست.

 

و لما اعتبر في العلم العنائي كونه سابقا على النظام الأحسن و فعليا، أي منشأ لذلك النظام قلنا

توضیح: دو ویژگی را در اینجا مد نظر داشته باشید: یکی اینکه سابق بر عالم باشد، بر نظام احسن، این نظام آفرینش که نیکوترین نظام است، قبل از این مرتبه است و همچنین فعلی است، یعنی منشأ آن نظام است.

 

(فالكل من) بيانية (نظامه الكياني) أي عالم الكون (ينشأ من نظامه الرباني) أي عالم العلم،

توضیح: پس کل عالم که عبارت است از نظام کیانی یعنی عالم هستی و مخلوقات، نشأت گرفته است از نظام ربانی یعنی همان عالم علم.

 

كما قالوا العالم الربوبي فسيح جدا و مرادهم نشأة العلم،

توضیح: همان‌طور که می‌گفتند عالم ربوبی فسیح است و وسیع است و مقصودشان نشأت علم بود. این جمله در کلمات مشائیان دایر بود که می‌گفتند عالم ربوبی فسیح است و مقصودشان این بود که صور مرتسمه به همه امور تعلق گرفته است.

 

و في قولنا هذا إشارة إلى أنه لا يمكن نظام أشرف من هذا النظام المشاهد لكونه ظلا للجميل على الإطلاق،

توضیح: نظامی برتر از این نظام مشهود که عالم خلقت است و انزل مراتب آن عالم طبیعت است، نمی‌تواند وجود داشته باشدبر تر از این، زیرا او ذیل و پرتو زیبای مطلق است.

 

(و الممكن الأقرب الأشرف) و هو العقل الأول (قلم)،

توضیح: و ممکن اقرب و اشرف که عقل اول است، قلم است،

 

لكونه واسطة لإفاضة الحق جميع صور ما دونه،

توضیح: چون واسطه است برای افاضه تمام صورت‌ها و فعلیت‌ها و مخلوقات مادون

 

و بوجه كل العقول أقلام،

توضیح: به یک وجه نیز به همه عقول می‌توان قلم گفت، ولی مراتب دارند.

 

و هو قلم أعلى،

توضیح: و عقل اول قلم اعلی است،

 

لكونها وسائط في إفاضة العلوم على النفوس الكلية و الجزئية و إفاضة الصور على الأجرام،

توضیح: چون همه عقول واسطه هستند در افاضه علم در نفوس کلی و جزئی، نفوس کلی مثل نفوس اولیای الهی یا نفوس فلکی و نفوس جزئی مثل نفس انسان معمولی و حیوان و جن و امثال آنها، و همچنین واسطه هستند در افاضه صورت‌های مادی بر اجرام. ماده و صورت را قبلاً خواندید، ماده آن زمینه‌ای است که فعلیت و صورت بر او افاضه می‌شود و این صور از ناحیه عقل مجرد افاضه می‌شود. پس خلاصه آنها واسطه افاضه همه چیز هستند و علم الهی از مجرای آنها ظاهر می‌شود، پس اسم قلم بر آنها صدق می‌کند.

 

(و صور قامت به) أي بالقلم‌ قيام صدور بلا واسطة أو بواسطة (قضا حتم)، اي قضاء حتمي لا يرد و لا يبدل[5]

توضیح: صور علمیه‌ای که قائم به اوست به قیام صدوری، حالا یا با واسطه یا بی‌واسطه، تمام عقول طولی و عرضی با واسطه معلول عقل اول هستند و خود او بی‌واسطه علت عقل دوم است و همه آنها هم علم هستند و علم قائم به ذات است، پس به همه آنها می‌توانی بگویی صور علمیه و اینها قضای حتمی هستند.

 

و للإشارة إلى أن المراد بالصور القضائية ليس الصور الكلية القائمة بالعقل بنحو الارتسام كما يقول به المشائون،

توضیح: مقصود از صور قضاییه که این قضای حتمی است، آن صورت‌های علمی کلی محیط که قائم به عقل است به نحو ارتسام نیست، مثل صور مرتسمه خداوند برای عقول که صور مرتسمه باشد، بلکه

 

بل المراد بها المثل النورية،

توضیح: مقصود مثل نوری و عقول افلاطونی و رب‌النوع است،

 

وصفناها بقولنا (و صورا) طبيعية لأفراد كونية (ما تحت كل صورة) من الصور القضائية و هو المثال النوري الذي يقال له رب النوع،

توضیح: هر عقل عرضی از این عقول عرضی، محیط به یک طایفه خاصی از اشیا است و واسطه ایجاد یک گروه است، مثلاً یک عقل واسطه ایجاد افراد انسان است و همه کمالات افراد انسان را یکجا به نحو بساطت دارد.

 

(جمعها) أي جمع كل صورة تلك الصور و فعلياتها و كمالاتها (بوحدة) أي بنحو الوحدة و البساطة (ضرورة) و وجوبا،

توضیح: هر کدام از این صور قضایی و هر کدام از این رب‌النوع‌ها، آن صور طبیعی و کمالات و فعلیات این صور طبیعی را به نحو وحدت و بساطت جمع کرده است، و این ضرورت دارد و وجوباً چنین است،

 

لأن معطي الكمال غير فاقد له،

توضیح: زیرا عطاکننده کمال فاقد آن نیست و قطعاً باید رب‌النوع همه کمالات افراد مادون خود را داشته باشد، زیرا آنها از مجرای او به وجود آمده‌اند.

 

(فهي) أي الصور القائمة بالعقل (إذن قضاؤه التفصيلي) لكونها عقولا عرضية متكافئة،

توضیح: این عقول عرضی متکافئ و متکافی و متعادل هستند، یعنی نسبتشان با یکدیگر نسبت علت و معلول نیست و در عرض هم هستند. البته رب النوع انسانی اشرف از رب النوع اسب است، زیرا معلولش بالاتر است و انسان اشرف از اسب است، پس علتش هم باید اشرف باشد، ولی اشرف بودن و کامل‌تر بودن به معنای علت بودن برای دیگری نیست و بین عقول عرضی تکافو است و رابطه علی و معلولی با هم ندارند، اگرچه بعضی اشرف و اکمل از بعضی دیگر هستند

 

و فيها كثرة نوعية،قلمه

توضیح: در اینها کثرت نوعی وجود دارد و ماهیت هر کدام با دیگری فرق می‌کند

 

(قضاؤه الإجمالي) حيث أنه بسيط الحقيقة مشتمل على جميع صور ما دونه بنحو البساطة،

عقل اول یا سایر عقول طولی را می‌توان قضای اجمالی یا قضای اولی نامید، زیرا عقل اول نسبت به مادون خود بسیط الحقیقه است و همه را در بر گرفته و همه کمالات را به نحو بساطت دارد.

 

توضیح: و همچنین نفس منطبعه نیز لوح نامیده می‌شود.

 

.2نکات مقدماتی درباره مراتب دیگر علم و رویکرد نمادین در بیان حقایق

 

قبل از اینکه مراتب دیگر علم را بیان کنیم، لازم است یادآوری شود که تصویری که در گذشته از کیهان‌شناسی و عالم طبیعت در ذهن مردم بود، تصوراتی بود که بعضی از آنها در روایات نیز وجود دارد و معنادار است. مثلاً برخی تصورات این بود که زمین یک نقطه مرکزی در عالم است و نه فلک جسمانی شفاف کروی شکل مانند لایه‌های پیاز تو در تو، محیط بر یکدیگرند و در حال چرخش هستند و این افلاک موجودات زنده‌ای هستند که نفس ناطقه دارند و بدن دارند و قوه خیال دارند، همان‌طور که انسان نفس ناطقه و قوه خیال و بدن دارد، فلک نیز چنین است و حتی جن نیز چنین است، اما بدن فلک با بدن انسان و جن متفاوت است.

 

بعضی تصویرهای دیگر این بود که زمین روی شاخ گاو است و گاو نیز بر پشت ماهی است و آن ماهی نیز در یک اقیانوس نامتناهی قرار دارد. اگر ما به این سخنانی که از گذشتگان آمده است و برای تبیین مطالب بیان‌هایی داشته‌اند، به عمق مطلب برسیم و مقصود آنها را دربیابیم، می‌بینیم که مطالب بسیار عمیقی بوده است، اما اگر به ظاهر نگاه کنیم، ممکن است امروز مورد سخره باشد، مثل اینکه زمین روی شاخ گاو است و گاو بر پشت ماهی است که مانند یک خرافه و افسانه به نظر می‌آید، یا قصه‌هایی که در اساطیر یونان بود از الهه‌هایی که خدای جنگ و خدای صلح و خدای آب و غیره تصور می‌کردند و بعد خداها با هم دعوا می‌کردند و ازدواج می‌کردند و امثال اینها.

 

وقتی با آن سخنانی که از گذشتگان مطرح شده و به ما رسیده مواجه می‌شویم، باید بدانیم که بسیاری از این‌ها نمادها و رمزهایی بود برای اشاره به حقایق از باب تمثیل و از باب رمز و نماد. آن حکیمی که این حرف را گفت، یا حتی اولیای الهی و پیامبران، در قالب این نمادها و رمزها سخنانی را بیان کردند که هم حقیقت را به وجهی اشاره کرده باشند و هم برای مردم ناتوانی که قدرت درک حقایق را ندارند، به طور مطلق محروم از درک حقیقت نشده باشند. مثلاً مثال دیگر می‌زدند که روح انسان قبل از اینکه هبوط کند در عالم اله بود، سپس خطایی کرد و بال و پرش ریخت و روی زمین افتاد تا آن خطا را جبران کند، یا اینکه از خشم خدا فرار کرد و به زمین آمد تا خطایش را جبران کند. این‌ها تمثیل و نماد و رمز است.

 

در قرآن نیز فرموده که ملائکه دارای بال هستند، ما از بال بر اثر تعبیر ظاهر، همان چیزی را می‌فهمیم که در پرنده‌ها وجود دارد. اگر حقیقت صریح به همه گفته شود، جز عده‌ای اندک، بقیه چیزی نمی‌فهمند. این یک راه است، یا حقیقت در کسوت رمز و نماد گفته شود، خواص که حقیقت صریح به آنها گفته می‌شد، باز همین را می‌فهمند و برای آنها فرقی نمی‌کند که چه به صراحت گفته شود و چه به رمز، در هر صورت مطلب را می‌فهمند، اما این عوام و اکثری که نمی‌توانند حقیقت صریح را بفهمند، به این طریق یک تصوری ولو ضعیف و مبهم از حقیقت برایشان پیدا می‌شود که بهتر از هیچ تصوری داشتن است. سنت خداوند و سنت اولیای الهی و به تبع آنها سنت حکما و عرفا، این بود که حقایق را سعی کنند در کسوت رمز و مثال و نماد بیان کنند تا هم خواص بهره‌مند شوند و هم قشری‌ها و ظاهری‌ها و عوام یک تصوری ولو خیالی و مبهم از حقیقت برایشان پیدا شود.

 

﴿یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ﴾، خداوند برای مردم مثال می‌زند، مثال عمومیه است و ﴿وَ ما یَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ، اما آن درک عمیق و باطن آن مال عده خاص است. اگر صریح این حقیقت گفته می‌شد، اکثریت محروم می‌شدند، برای همین پیامبر و سایر اولیا علیهم السلام در حد خودشان و در حد قوه درک مردم با آنها سخن گفتند و نه آن‌گونه که خودشان می‌فهمند. (نحن معاشر الأنبیاء کلمنا الناس علی قدر عقولهم، عقل این‌ها در قالب افراد ضعیف است و عقل ناب خالص ندارند و وهم هر چه می‌خواهد بفهمد باید در کسوت محسوس بفهمد. پس اگر با سخنانی از گذشته مواجه شدیم که ظاهری عجیب و غریب دارد، مثل روایاتی که در مورد این است که زمین بر روی شاخ گاو است و گاو بر پشت ماهی است و ماهی در دریاست و بعد سؤال شد که دریا کجاست و حضرت فرمود «هنا انتهی علم العلماء»، ظاهرش که نگاه می‌کنیم مثل یک خرافه می‌ماند، اما این روایت در اصول کافی نیز نقل شده است و معتبر است و معنای عرفانی بسیار عمیقی دارد. دقیقاً آن چیزهایی که در عرفان خوانده می‌شود، حضرت همین‌ها را فرموده است، اما به تعبیری گفت که این قشری ظاهر بین بر اساس درک خودش یک تصوری از آن داشته باشد.

 

این نکته اول است که نباید گمان کنیم که آنچه از گذشته آمده است همه خرافه است و علم امروزی حرف آخر را می‌زند، زیرا علم امروز حتی در مورد عالم طبیعت نیز حرف آخر را نمی‌تواند بزند و بسیاری از چیزهایی که گفته شد در بعضی علوم، بد فهمیده شد و بعد فهمیدند که آنچه قبلاً گفته می‌شد بهتر و درست‌تر جواب می‌داد. اساساً حرف آخری وجود ندارد تا چه رسد به آنچه که مربوط به ماوراء طبیعت است که علم تجربی راهش به آنها کلاً بسته است.

 

نکته دوم بر اساس تصویری که در گذشته از افلاک داشتند و زمین را مرکز می‌دانستند و نه فلک جسمانی شفاف کروی که محیط به یکدیگر است و نفس و بدن دارد، همان‌طور که ما به بعضی از حوادث آگاهیم، چه حوادث آینده و چه حوادث گذشته، می‌توان گفت که ما در قوه خیالمان به بعضی از حوادث گذشته و آینده آگاهیم. فلک نیز بر اساس تصویری که داشتند معتقد بودند که او نیز به همه حوادث آگاه است. همان‌طور که علم ما به حوادث دو گونه است، یکی بر وجه کلی و یکی بر وجه جزئی، مثلاً می‌دانیم هر گاه با بدن خیس در معرض باد قرار بگیریم سرما می‌خوریم، این علم کلی است، و همچنین می‌دانیم که دیروز یا پارسال در زمان و مکان خاصی سرما خورده‌ایم، این علم جزئی است.پس دو نوع علم داریم یکی کلی مثل همان هر کس خربزه با عسل بخورد مریض میشود و یک علم جزئی که مکان و زمان خاصی دارد. فلک نیز همین‌گونه است و بعضی از علومش جزئی است، با این تفاوت که ما بعضی از جزئیات را می‌دانیم، ولی فلک چون نفسش از ما وسیع‌تر و شریف‌تر و کامل‌تر است، همه جزئیات را می‌داند و کلیاتش را نیز می‌داند.

 

شبیه این علم فلک را به وجهی و از جهتی، ما در عقاید مذهبی خودمان داریم و می‌گوییم امام علم به همه امور دارد و پیامبر علم به همه امور دارد و همه چیز را می‌داند و گذشته و آینده برایش فرقی نمی‌کند و به حسب حیات ظاهری یا نداشتن آن فرقی نمی‌کند. کسی که مبانی این عقیده برایش آشکار نباشد، اگر به او بگویید که انسانی که هزار و چهارصد سال پیش بوده، همه حالات ما را می‌داند و آینده را نیز می‌داند، برایش عجیب است م مسخره میکند و حرجی هم برایش نیست، زیرا مقدماتی که باید طی شود را ندارد. این اعتقاد به فلک نیز مقدماتی دارد که چرا چنین اعتقادی داشتند و چه ضرورتی دارد تا همچنین چیزی را بپذیریم دنبالش این است که فلک علم به همه ای امور چه جزئی و کلی دارد که میشود قدر .

 


[1] منظومه ملاهادی سبزواری، السبزواري، الملا هادي، ج3، ص607.
[2] منظومه ملاهادی سبزواری، السبزواري، الملا هادي، ج3، ص609.
[3] منظومه ملاهادی سبزواری، السبزواري، الملا هادي، ج3، ص609.
[4] منظومه ملاهادی سبزواری، السبزواري، الملا هادي، ج3، ص610.
[5] منظومه ملاهادی سبزواری، السبزواري، الملا هادي، ج3، ص611.