1405/04/08
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: فلسفه اسلامی/الفريدة الثانية في أحكام صفاته علت آياته /غرر في مراتب علمه تعالى
این متن توسط هوش مصنوعی پیاده سازی و سپس توسط انسان برای مستند سازی تطبیق با فایل صوتی استاد باز بینی و تایید شده است.
تبیین مراتب علم الهی
پس از اینکه بحث علم تبیین شد و دو مقام علم ذاتی و علم فعلی مشخص گردید، اکنون مراتب علم مورد بررسی قرار میگیرد. علم دارای مراتب است و دلیل آن این است که در نحوه آفرینش، سلسلهای از اسباب و علل واسطه برای ایجاد مراتب مادون وجود دارد و این معنایش این است که هر یک از این مراتب آگاه به مرتبه دیگر هستند و اقتضای علیت نیز همین است و همه اینها نیز در حضور حق تعالی قرار دارند. تمام این وسائط فیض به هر گونه و به هر نحو و به هر تعدادی که باشد، همه مشهود خداوند هستند، به عنوان مثال عقل اول علم به همه اشیا دارد و خودش مشهود خداوند است و عقل دوم نیز علم به اشیا مادون دارد و خودش مشهود خداوند است.
پس میتوان به درستی تعبیر کرد که حق تعالی همانطور که در مقام ذات علم به همه اشیا دارد، عقل اول را نیز شهود میکند و عقل اول در حضور اوست و چون عقل اول مشهود حق است، اشیا نیز که در علم عقل اول هستند باز مشهود حق هستند و عقل دوم نیز در حضور حق تعالی و مشهود اوست و عقل دوم به اشیا هم علم دارد، پس حق تعالی در عقل دوم نیز اشیا را شهود میکند، علاوه بر شهود عقل اول و علاوه بر شهود ذاتی خودش که عین ذاتش است. حال اگر هزاران هزار عقل وجود داشته باشد و هر کدام به کل یا به برخی از مراتب عالم آگاه باشند، هر چیزی که مشهود حق است و او نیز به هر چیزی آگاه است،
معنایش این است که خداوند از مجرای این واسطه، آن معلومات این واسطه را نیز شهود میکند. بنابراین علم دارای مراتب است و به عبارت دیگر اشیا نه یک بار، بلکه به دفعات متعدد و به ازای این مراتب، مشهود خداوند هستند. خداوند همه اشیا را طارتاً در ذات خود شهود میکند به عین علم ذاتی تفصیلی بسیط، و در عقل اول نیز شهود میکند به عین علم عقل اول، و در دومی نیز همینگونه و در سومی نیز همینگونه و هر چقدر که مراتب دیگر باشند، همینگونه است.
به عنوان تشبیه در محسوسات، نظام عالم مانند آیینههای متعکسی است که به هر آیینهای بنگرید، همه صور در آن هست و بیننده و ناظر هر کدام از این آیینهها را که ببیند، این آیینه بقیه را نشان میدهد، پس اگر کسی همه آیینهها را ببیند، معنایش این است که در هر آیینه همه را دیده است و به این ترتیب اشیا به کرات مشهود حق تعالی هستند و از این جهت گفته میشود که علم خداوند دارای مراتب است.
الف) علم عنایت و ویژگیهای آن
مراتب کلیات علم قابل احصا است و در شرع هم نیز آمده است و در بحثهای فلسفی و عرفانی نیز مطرح است. علم عنایت اولین مرتبه علم است و پس از آن قلم، لوح، قضا، قدر و سجل الکون قرار دارند که هر کدام توضیح و تفسیر خاصی دارند. مقصود از علم عنایت، علم تفصیلی به همه اشیا با چند خصوصیت است که در علم الهی معتبر است و در اینجا اختلافی نیز میان مشائیان، اشراقیون و حکمت متعالیه وجود دارد.
ویژگیهای مشترک علم عنایت در حکمت متعالیه و مشائیان
۱) تفصیلی بودن: علم عنایت، علم تفصیلی است، یعنی همه امور به حسب علم عنایت آشکار است و علم به هر شیئی وجود دارد.
۲) سابق بودن بر اشیا: این علم مفصل بر اشیا تقدم دارد.
3) فعلی بودن به معنای مؤثر بودن: این علم مفصل، منشأ صدور و ایجاد اشیا است و فعلی است به این معنا که منشأ اثر و کار است، نه اینکه صرفاً مقابل انفعالی باشد. در اطلاقات علم فعلی گاهی به معنای مقابل ذاتی به کار میرود یعنی خود آن مقام فعل و مخلوق و گاهی به معنای علم مؤثر و منشأ صدور است که در اینجا مراد همین معناست.
۴) زائد بودن یا عین ذات بودن: مشائیان قائل بودند که این علم مفصل سابق مؤثر، زائد بر ذات است و صور مرتسمهای قائم به ذات هستند. اما در حکمت متعالیه گفته میشود که این علم سابق مفصل فعلی، خود ذات الهی است و با مقدماتی که اثبات شد، علم خداوند به اشیا در مقام ذات هم تفصیلی است و هم عین ذات است و طبیعتاً بر اشیا مقدم است و فعلی و منشأ صدور است و عینیت با ذات نیز اثبات شد.
بنابراین در حکمت متعالیه، علم عنایت به معنای عینیت با ذات است، علاوه بر سه ویژگی مشترک. اما مشائیان وقتی میگویند علم عنایت، مقصودشان علم مفصلی است که همان صور مرتسمه باشد. اشراقیون نیز به خاطر زائد بر ذات بودن و اشکالاتی که مطرح کردند، کلاً علم عنایت را منکرند و شیخ اشراق میگوید این حرف بیمعناست.
ب) نظام احسن و نسبت آن با علم عنایت
نکته مهم دیگر در ذیل علم عنایت این است که چون علم عنایت، علم به همه اشیا و منشأ صدور همه آنهاست، معنایش این است که نظام خارج و آنچه آفریده شده است، در واقع ظهور و عینیت یافتن همان علم عنایت است. حق تعالی در مقام ذات، آنچه را که میداند به عینه میآفریند. بنابراین عالم موجود و نظام آفرینش، ذیل علم خداوند و ظهور علم خداست و هرچه آفریده شده بر اساس علم آفریده شده است و آنچه آفریده شده، میشود ظهور علم الهی. بنابراین از این بهتر و نیکوتر، آفرینش معنا نمیدهد؛ همانطور که علم خداوند اتم و اکمل نحوه علم است
و علمی از این علم کاملتر نیست، ظهور این علم نیز عالم آفرینش است و از این نظام موجود، نظام بهتری نمیتوان فرض کرد البته فرض معقول ونه این کسی بگوید اگر من این طور بودم بهتر بود. آنچه را که خیر و مصلحت است، خداوند به آن علم دارد و مطابق همان خیر و مصلحت آفریده است. پس عالم هستی و موجودات، پرتو و ظهور و ذیل علمی هستند که آن علم یا عین ذات خداست (به رأی متعالیه) یا لازمه لاینفک ذات اوست (صور مرتسمه). در هر صورت نظام عالم، نظام احسن است و از این عالم و از این نحوه آفرینش، بهتر و نیکوتر و زیباتر قابل تصور و قابل آفریدن نیست، زیرا از خداوند کاملتری وجود ندارد
و خداوند مطابق علم خود که عین ذات یا لازمه ذات است آفریده است، پس این نظام، اکمل نظامهای مفروض است. اما وقتی میگوییم اکمل، نباید به یک جزئی در محدوده عالم طبیعت نگاه کرد، بلکه کل عالم را باید در نظر گرفت. عالم طبیعت در قیاس با سایر عوالم وجود، از حیث شرافت و کمال، در روایات آمده است که خداوند عالم طبیعت را به اندازه بال مگسی هم برایش ارزش ندارد، این کل عالم طبیعت است.
وقتی کل طبیعت بال مگس هم برای خدا به حساب نمیآید، جزئیات آن نیز به همینگونه است. بنابراین اگر صحبت از نظام احسن شد که این عالم احسن نظامها و نیکوترین نحوه آفرینش است، باید کل را در نظر گرفت. ممکن است کسی جهانبینی مورچهای داشته باشد و فضای چند متر را کل خانه خود ببیند و کسی بر اساس درک که کم است یک حادثه تلخی ببیند گوید مصلحت نیست در عالم ، اما حکمت الهی بر اساس خیر مطلق و حکیم مطلق است. به برهان لمی میفهمیم که چون خیر مطلق و حکیم مطلق و بخشنده مطلق، آفریدگار این نظام است، پس او به بهترین وجه آفریده است، ولی بهترین از منظر خودش که بهترین و برترین حکیم است، نه از منظر توهم بشر محدود.
یک عده ایی هستند از ملحدین که می گویند مگر خداوند مهربان نیست پس این همه حوادث تلخ و نا مطلوب و ظلم ها چیست و چطوری از خداوند صادر میشود و باز یک عده از این مقدس نما هستند که گویند یعنی پس خداوند قدرت بر ایجاد عالم غیر مصلحت ندارد و برای رضای خدا انکار می کند این قاعده را البته خداوند قدرت بر همه چیز دارد ولی یک عده توهم خودشان را که لاشی و عدم است لحاظ میکنند و بعد اصلا به این ها میگوییم خداوند میتواند عالم دیگری را ایجاد کند خوب سوال می کنیم که چرا این را ایجاد کرد میگوید چون مصلحت دار این عالم که ان نداشت که در واقع به همین حرف اقرار میکند .
ج) قلم و مراتب آن
مرتبه دیگر از مراتب علم الهی، قلم است. قلم در معنای عام، یعنی چیزی که واسطه ابراز علم نویسنده و کاتب باشد. هر چه که نحوهای وساطت دارد در اینکه علم کاتب ظاهر شود، آن میشود قلم. نویسنده با قلم آنچه را در ذهن دارد آشکار میکند و اگر این واسطه موجود مجرد هم باشد، فرقی نمیکند.
خداوند از طریق عقل اول آنچه را میداند ظاهر کرده است، پس میتوان به عقل اول قلم گفت، زیرا عقل اول واسطهای است که علم الهی را در مقام ذات و آنچه را که آگاه بود، از طریق آن ظاهر کرده است. الفاظ برای معنای عام وضع شدهاند، نه برای خصوص یک مرتبه محدود. قلم یعنی واسطه ابراز علم نویسنده، خواه نویسنده خدا باشد یا انسان و خواه این واسطه مجرد باشد یا مادی. بنابراین اولین مرتبه قلم، همان عقل اول است که واسطه برای ظهور علم الهی است. تمام عقول دیگر نیز به نحوی قلم هستند، زیرا عقل دوم نیز واسطه است برای ابراز علم عقل اول و از طریق او واسطه برای ابراز علم الهی است.
پس تمام عقول، حقیقتاً و بدون شائبه مجاز، واسطه در ابراز مراتب مادون و ایجاد مراتب مادون هستند و همه بر طبق علم مراتب اعلی آفریده شدند. بنابراین معنای قلم بر همه آنها صادق است. نفس انسان نیز مانند لوحی است که حقایق بر آن نگاشته میشود و مجرای افاضه، ملائکه مقرب و عقول هستند، اعم از طولی و عرضی. پس به همه آنها واقعاً صدق میکند که قلم هستند. صورتی هایی که به ماده داه میشود و این صورت ها کمالات جدید اند که باز بخشی از عقول این فعلیت ها رو افاضه میکنند بر مواد جرمانی که به خودی خود حیات ندارند .پس اقوی است هر مرتبه ای بالاتر مثل عقل اول که اقوی است از عقل دوم و همین طور دوم از سوم و در عقول عرضی هم اگر باشد باز عقول طولی اقوی هستند بر عقول عرضی و در بسیط بودن هم اقوی تر هستند از قول عرضی و این عقول عرضی چگونه به وجود میاید در واقع این ها لوازم عقول طولی است و یعنی در واقع خود عقول طولی واسطهاند در ایجاد عقول عرضی.
همانطور که شما میگویید، مثلاً عقل دوم واسطه است در ایجاد عقل سوم، اولی هم واسطه است در ایجاد دومی، عقل سوم واسطه است در ایجاد آن مرحلهٔ بعدی یعنی چهارم، و کذا. حالا اگر شما عقول عرضی را اثبات کردید، هرکدام از این عقول طولی واسطهاند برای ایجاد و اظهار بعضی از این عقول طولی؛ یعنی از لوازمش. تازه معلوم میشود عقول عرضی از لوازم عقول طولیاند، از باب اینکه هر معلولی از لوازم لاینفک علت خود هست. خب، این عقول عرضی هم معلول عقول طولیاند، پس لازم و ملزوم، علت و معلولاند.
از آن طرف گفتیم چون وجودشان ضعیفتر است، پس به جهت کثرت نزدیکترند و وساطتشان در قیاس با بساطت عقول طولی ضعیفتر است. پس عقول طولی به اجمال نزدیکاند و عقول عرضی به کثرت و تفصیل نزدیکترند. نسبت لازم و ملزوم هم که با هم دارند، همینجا به یک اصطلاح دیگری میرسیم. توجه هم داشته باشید: تمام این عقول، اعم از طولی و عرضی، با همهٔ درجات و مراتبشان، همگی چون واسطهٔ افاضهٔ مادون هستند، همهشان میتوانیم بگوییم قلم و سه هستند. همه قلّت مراتب مختلف دارند، ولی بعضی مراتبشان شدیدتر و بعضی ضعیفتر است.
بعضی واسطهٔ افاضهٔ کل هستند، مثل عقل اول که کل از طریق او ایجاد شده است. بعضیها واسطهٔ افاضهٔ بعضی هستند؛ مثلاً عقل اَرَضی و ربّ و نوع انسان دیگر واسطهٔ ایجاد فرض کنید ملائکه نیست و واسطهٔ ایجاد عقل دیگری نیست؛ او فقط واسطهٔ ایجاد افراد انسان است. بره، آن ربّ نوعی که نوع دیگری از طریق او به وجود آمده، واسطهٔ ایجاد نوع افراد به نوع خودش است. پس اینها به کثرت نزدیکتر شدهاند. علم به همین مراتب مادون هم دارند، چون هر علتی باید علم به معلولاتش داشته باشد.
د) قضا و مراتب علم قضایی
اصطلاح قضا که یکی از مراتب علم است، در لغت به معنای حکم قطعی تخلفناپذیر است. به علم ملائکه مقرب، یعنی عقول طولی و عرضی، قضا گفته میشود، زیرا اینها واسطه ایجاد مراتب مادون هستند و مراتب مادون نیز بر اساس علم سابق ملائکه مقرب ایجاد شدهاند و این علم تخلفناپذیر است. علم عقول، ثابت و تخلفناپذیر است و مراتب مادون مطابق همان علم به وجود میآیند، بنابراین به این علم، قضا گفته میشود و در متون دینی نیز قضا به عنوان قضای حتمی که لا یرد و لا یبدل توصیف شده است.
ه) عقول طولی و عرضی و نسبت اجمال و تفصیل در آنها
اولاً قضا خودش یکی از مراتب علم است. قضا در لغت یعنی چی؟ در همین عرف خودمون وقتی میگیم قضا و قاضی حکم کرد، یعنی یک حکم قطعی تخلفناپذیر. وقتی دو نفر نزاع میکنند میرن پیش قاضی، قاضی حکم میکنه که مثلاً حق از آن فلانیه، این مال از آن فلانیه. چرا بهش میگیم قضا؟ چون حکم قطعی کرده، حق رو مشخص کرده، حدود و ثغور هر چیز رو مشخص کرده، گفته هرکس اینطوریه حق و اینه، حق اینه.
به علم ملائکه مقرّب، یعنی عقول طولی و عرضی، به اینا میگیم قضا. چون گفتیم اینا واسطهان برای ایجاد مراتب مادون. مراتب مادون هرکدوم بر اساس همین علم سابق ملائکه مقرّب ایجاد شدند و این علم هم تخلفناپذیره. یعنی نمیشود در عالم چیزی برخلاف علم عقل اول پیش بیاید، که او واسطه ایجاد همه چیزه، همه چیز میشه معلول او. آیا بد معنا داره که این معلول تخلف کنه از علت خودش؟ عقل اول بخواد یه چیزی در عالم بیافریند، بعد نشود، او علم داشته باشد و چیزی مخالف او پیش بیاید؟ یا مثلاً ربالنوع انسان، آن عقلی که از طریق او افراد انسان به وجود آمدند، او بخواد انسان بیافریند با خصوصیاتی، ولی معلول جور دیگری از کار دربیاید؟ معنا نمیده، اینجا قابل فرض نیست.
پس علم عقول اولاً ثابت است و ثانیاً تخلفناپذیره. مطابق همان علمی که اونا دارن، مراتب مادون هم همان گونه به وجود میآید. بنابراین به این جهت بهش میگیم قضا، یعنی قضای حتمی لایُردّ و لا یُبدّل. در متون دینی هم همینطور، قضا همیشه توصیف شده. یکی از اوصافی که در خیلی موارد، خصوصاً در ادعیه در ماه مبارک رمضان میخوانید، یکی از اوصافی که برای قضا گفته شده، قضای حتمی است «الَّذی لا یُرَدُّ وَ لا یُبَدَّل». پس یعنی یک علمی است که قابل تغییر نیست. این همون علم ملائکه مقرّب است که عوض نمیشه. همه مراتب مادون هم بر اساس همین علم آفریده شده. پس به علم همه عقول، اعم از طولی و عرضی، میتوانیم بگیم علم قضایی.
اینها علم از جهت علمشون بهشون میگیم قضا. گفتیم عقول طولی، نحوه وجودشون اَجْوَد است از عقول عرضی، به بساطت نزدیکترند، عقول عرضی به کثرت نزدیکترند. پس جهتِ بساطت و کثرت داره. پس میتونیم بگیم قضای اجمالی و قضای تفصیلی. یعنی علم عقول عرضی را بگیم قضای تفصیلی چون به کثرت نزدیکه، و علم عقول طولی را بگیم قضای اجمالی چون به بساطت نزدیکتره.
معلوم ویژگیهای عقول عرضی رو هم در بحثهای قبلی چند بار تکرار کردیم. مثلاً ربالنوع انسان، یعنی آن ملک مُدَبِّر که از طریق او افراد انسان به وجود آمدند، به حکم اینکه او علت برای افراد انسان است، پس هر کمالی که در افراد انسانی پراکنده است، او به نحو بسیط و جامع یکجا همه رو دارد. چون معلول باید واجد کمالات علتش باشد، به نحو کاملتر و شدیدتری، و الا علت نمیشد. پس این علم قضایی تفصیلی، یا به عبارتی همون صُرَفا، همون ربالنوعها، اینها دارای تمام کمالات افراد مادی خودشون هستند. هرگونه کمالی که در افراد انسانها پراکنده است، شدیدترش، کاملترش به نحو تجرّد، اینا به نحو مادی و آمیخته با ماده این کمالات رو دارند و خیلی ضعیف، و او به نحو تجرّدی و در سطح خیلی کاملتر همه این کمالات رو دارد.
پس وقتی میگیم کمالات رو دارد، توجه کنید که کمال، مثلاً راه رفتن در مکان، برای ما کمال است. اگر یک انسان یا حیوانی نتونه راه بره، میگن این معلول است، این نقص داره. بعد کسی گمان نکنه که خب پس آن ربالنوع انسانی هم باید خوب راه بره، ولی حالا سریعتر مثلاً بدود، اینا آروم میدوند، آن تند، سرعتش بیشتر باشه. نه، این راه رفتن کمال در واقع به خاطر محدودیتهای عالم ماده است. ما راه میریم که به یک غرضی برسیم، به یک مکانی برسیم. اگر نخواهیم به یک غرضی، به یک مکان جدیدی برسیم، راه نمیریم.
حالا اگر این مکان در حیطه وجود یک موجودی باشد، او که دیگه نیازی به راه رفتن نداره. پس وقتی میگیم کمال، مقصود آن کمالات وجودی است، نه چیزهایی که ما بر حسب مرتبه مادی کمال یا نقص به حساب میآوریم. قدرت کمال است، ولی اینکه این قدرت از طریق زور بازو اعمال بشود، این عین نقص است. اگر کسی به صرف ارادهاش آنچه که میخواهد بشود، او نیاز ندارد که اعمال زور بازو کنه. آن که کاملتر است، آن است که به اراده این کار بشود. شما با اراده این میز رو بلند کن، این کاملتر در قدرت است، یا خیلی زور بازو داشته باشی که به دو دستی بخوای بلندش کنی؟ تو که با اراده چیزی رو بلند کنی، معناش اینه که قدرتش بیشتره.
پس در حیثیت این کمالات دقت کنید. وقتی میگیم آن ربالنوع یا هر موجود مجرّدی کمالات مادون رو دارد، آن حیثیت نقص را از حیثیت کمال وجودی جدا کنید. آن موجود برتر، آن کمال به معنای کمال را، آن هم به نحو تجرّدی و شدیدتر دارد. جنبههای محدودیتش دیگه جزو کمال به حساب نمیآد.
حالا غرض اینه که ربالنوعها و عقول عرضی که واسطه ایجاد انواع مختلف در عالم طبیعت هستند، تمام کمالاتی که در این افراد پراکنده به نحو مادی و ضعیف است، آنها به نحو تجرّدی و شدیدتر و کاملتر واجد و دارایاند. به اینا میگیم قضای تفصیلی.
این قضای تفصیلیِ این عقول عرضی، از لوازم وجود چی هستند؟ از لوازم وجود عقول طولیاند، چون معلول عقول طولیاند. پس به اینها یعنی به عقول طولی میتونید بگید قضای اجمالی. قضای تفصیلی لازمه قضای اجمالی است. به عبارت دیگر عقول عرضی لازمه عقول طولیاند. به عبارت سوم گفتیم هر مرتبه بالاتر، مرتبه پایینتر را شهود میکند.
علمی هم که این مرتبه پایینتر به هرچی داشته باشه، آن علم را هم شهود میکند. درسته عقول عرضی علم به آن افراد مادی خودشون دارند، دیگه مثلاً ربالنوع انسان علم به همه افراد انسان داره، درسته. حالا عقل طولی این ربالنوع را شهود میکند. معناش اینه که آن عقل طولی، افراد انسان را هم از مجرای این ربالنوع شهود میکنند. پس عقل طولی در علم خودش، هر چیزی که علم داره از جمله افراد انسان، با شهود این ربالنوع انسان، افراد انسان هم از مجرای او به طور مضاعف باز شهود میکنند. پس به این معنا میتونیم بگیم که این ربالنوعها یک نحوهای از علم آن عقول طولی هم هستند.
و) اختلاف نظر مشائیان با حکمت متعالیه در تفسیر قضا
یک نکته رو مد نظر داشته باشید: مشائین، همانطور که برای خداوند صور مرتسمه اثبات کردند، گفتند علم تفصیلی خدا به عالم، آن صور مرتسمه است. چون کثرت در ذات خدا که راه نداره، پس علم تفصیلی به ذات نسبت داده نمیشه، علم تفصیلیاش میشه همین صور مرتسمه. عیّن این سخن رو در مورد عقول هم دارم. ربالنوعها را که قبول ندارند، توجه دارید. قبلاً در بحثهای قبلی گفته بودیم مشائین کلاً منکر ربالنوعاند. مشائین میگن فقط عقول طولی، صور مرتسمهای برای عقول طولی اثبات میکنند. در واقع میگن علم تفصیلی عقول به مادون، همون صور مرتسمهشان است، همانطور که برای خدا هم اثبات میکردند.
پس الان شما اگر از یک مشائی بپرسید علم تفصیلی عقل اول به مادونش چیه؟ آیا عقل اول به مادون خودش علم مفصل داره یا نه؟ میگه بله داره. خب چیه این علم مفصل؟ میگه آن صور علمی که قائم به عقل اول است. خدا هم که این رو اثبات میکردن، میگفتن خداوند هم صور علمیۀ مفصله قائم به ذاتش داره، دیگه درسته. عقل دوم چیه؟ آیا عقل دوم علم تفصیلی به مادونش داره؟ میگن بله. خب علم تفصیلیاش چیه؟ میگه صورتهای علمیۀ قائم به ذات عقل دوم.
پس مشائی وقتی از علم عقول سخن میگن، آن علم مفصل را چگونه تفسیر میکنند؟ این علم را به صور مرتسمۀ مفصلی که قائم به ذات همین عقول است، تعبیر میکنند. عیّن همان صور مفصل علمی که قائم به ذات خدا بود، میگفتند صور مرتسمه. معلوم، واضح.
حالا شما از فیلسوف مشا بپرسید قضا یعنی چی؟ گفتیم یکی از مراتب علم است، میگوید قضا یعنی علم تفصیلی که عقول دارند به مادون خودشون. ساقط هم نمیشود ، تغییر هم نمیکنه، لایُرَدُّ و لا یُبَدَّل است. خب این علم تفصیلی چیه؟ میگه صورتهای مفصل علمی که به منزله اعراض همین عقول و قائم به این عقولاند، از لوازم همین عقول. مثل همان که در مورد خدا گفتیم که خداوند اعراض علمی و صور علمی قائم به ذات خودش داره و صور مرتسمه است، بهش میگفتیم علم به آن صور مرتسمه الهی میگفتیم علم، و به صور مرتسمه عقول میگیم علم قضایی واضح.
ما چی گفتیم؟ ما گفتیم آن علم، مرتسمه نیست، عین ذات است. اثبات کردیم که تفصیل در همان اجمال هست. اینجا هم در مورد عقول همین حرف رو میزنیم. میگیم علم تفصیلی عقول که عین ذاتشونه، همون میشه علم اجمالی و علم قضایی. اما یک علم قضایی تفصیلی هم هست که دیگه شما آن رو اثبات نکردید. آن چیه؟ همون ربالنوعها، ربالوحی که شما مشائی منکرید. وقتی که ما سؤال میکردیم علم تفصیلی این عقول طولی مثل عقل اول، علم تفصیلیاش چیه؟
میگفتی صور مرتسمه قائم به ذات عقل اول. ما میگیم عقل اول دو تا علم داره: یکی علم ذاتی داره که همون ذات خودشه، همانطور که در مورد خدا میگفتیم. ولی یک علم دیگری دارد که در واقع عقل اول، این عقول طولی را، عقول عرضی را مثلاً هرچند تا عقل عرضیاند که از طریق عقل اول است، هرچند تا عقل عرضیاند از طریق عقل دوم و این عقول طولی، هرچند تا عقل عرضی که واسطه شدن و از طریق اونا آفریده شده، و اینا علم به آن افراد مادونشان دارند، و این عقول عرضی در حضور آن عقول طولیاند. پس اینا علم عقل اول یا سایر عقول طولی هم به حساب میان. بهش میگیم قضای تفصیلی.
معلوم شد پس یک تفاوتی شد در تفسیر قضا. مشائی وقتی میگن قضا، اون رو حمل میکنند فقط بر صور مرتسمه عقول، همانطور که عنایت را حمل میکردند بر صور مرتسمه الهی. ما میگیم دو تا قضا هست: یکی قضای اجمالیه که عین ذات عقل طولی است، همانطور که میگفتیم علم ذاتی خدا عین ذاتشه، تفصیل هم هست، اجمال هم هست. یک علم مفصل دیگری هست که مقام فعل است، میشه عقول عرضی.
پس عقول طولی در ذات خودشون علم به همه چیز دارند به نحو بسیط و اجمال. یک دسته دیگری، طایفه دیگری از معلولات است که ما بهش میگیم عقول عرضی، و شما مشائی البته منکرید. از مجرای هرکدوم از این عقول عرضی یک نوعی آفریده شده، از مجرای یکی انسانها، از مجرای یکی اسباب، از مجرای یکی فلان گیاه. هرچی اینها هم در حضور آن عقل طولیاند، علم مفصل به این معلولهای خودشون دارند. به اینا میگیم قضای تفصیلی، و اینا هم از لوازم همان عقول طولیاند. پس به یک معنا از صور علمی اونا هستند، ولی صور علمی که در مقام فعل به حساب میآد. واضح، معلوم.
علم الهی که گفت علم تعیّن امور است، علم الهی سابق است، منتها اشیاء را مثلاً بگیم در عقل اول که عقل اول مثلاً نام اشیا محیط است، به نام اشیا هیچی اشکالی نداره. خب اگر علم الهی مقصود علم خداوند باشد، یعنی خداوند فقط به عقل اول علم دارد در ذات خودش؟ خب الان شما در مقام علم سخن میگی احاطه، احاطه وجودی عقل اول به اشیای موجوده خارجی است.
ز) جمعبندی مراتب علم الهی
بنابراین در ذات خداوند که بسیط الحقیقه است، هم علم به عقل اول است و هم علم به همه اشیای دیگر و او احاطه به همه امور دارد، نه فقط به عقل اول در ذات خداوند، علم تفصیلی بسیط به کل اشیا وجود دارد و این همان علم عنایت است که به نظر حکمت متعالیه عین ذات است.