1405/03/31
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: شرح منظومه/الفريدة الثانية في أحكام صفاته علت آياته /[8] غرر في أن علمه بالأشياء بالعقل البسيط و الإضافة الإشراقية
۱. ادامه تقریر علم تفصیلی در مقام ذات و پاسخ به شبهه ازلیت اشیاء
گفتیم که در تبیین علم تفصیلی به اشیاء در مقام ذات، با توجه به مقدماتی که توضیح داده شد و یکی از مهمترین آنها فهم درست قاعده بسیط الحقیقه است، بر آن اساس توضیح داده شد که وجود بسیط و نامحدود، کل وجودات و کل لوازم وجودات که ماهیات باشند را در بر دارد و علم نیز آشکاری و پیدایی است، یعنی علم این است که چیزی برای چیز دیگر آشکار باشد، پس اگر وجود ذات، وجود مطلق بسیط و کل کمال و کل وجود است.
این بدان معناست که همین وجود به صرافت ذات و در عین محوضت و بساطت، آشکارکننده کل وجودات است و آشکارکننده لوازم این موجودات که از آنها به ماهیت یا اعیان ثابته تعبیر میشود نیز هست، و این وجود بسیط و مطلق و نامحدود، همچنان که خود در عین صرافت و بساطت کل وجود است، فیض خود را که ظهور او در مقام فعل است در بر گرفته است و این فیض خود دربردارنده کل اشیای حادثه نیز هست، پس ذات الهی هم به حسب مقام ذات کل وجود است در عین بساطت و هم این وجود بسیط محیط بر کل اشیاء است به گونهای که چیزی خارج از حیطه او نیست.
الف) طرح شبهه ازلیت اشیاء و عدم امکان تعلق علم به معدوم
در اینجا سؤالی مطرح میشود و آن این است که اشیاء ازلی نیستند و در ازل معدومند، چه وجود اشیاء را در نظر بگیریم و چه ماهیت آنها را، اینها ازلاً معدوم هستند، پس چگونه چیزی که وجوداً و ماهیتاً معدوم است، متعلق علم و آشکاری قرار میگیرد، در حالی که «المعدوم لا یعلم» و «المعدوم لا یخبر عنه»، اما پیش از هر چیز باید به تصحیح تعبیر سؤال پرداخت، زیرا همانگونه که پیش از این نیز اشاره شد، تعبیر باید به گونهای باشد که سلب تحقق از اشیاء به عین ازل به نحو سالبه محصله صورت گیرد که مستدعی وجود موضوع نباشد، نه به نحو موجبه معدوله، بنابراین وقتی میخواهیم سلب تحقق را از اشیاء به عین ازل بیان کنیم، باید بگوییم اینها موجود نیستند، نه اینکه بگوییم معدومند.
ب) پاسخ اصلی به شبهه و تبیین مابهالانکشاف
پاسخ این سؤال آن است که این شیء با این نحوه وجود و این حدود و قیود و محدودیتها ازلی نیست و طبیعتاً لازم آن که ماهیت باشد نیز ازلی نیست، اما آنچه ازلی است، مایه ظهور و آشکاری کل وجود است و آن وجود بسیط حق تعالی است، بنابراین مابهالانکشاف یعنی آنچه مایه آشکاری است ازلی است و آن وجود بسیط و بسیط الحقیقه میباشد، و لازمه این وجود بسیط که کل وجودات است، این است که تمام لوازم اشیاء از جمله ماهیات نیز آشکار باشند، پس اگر مقصود این باشد که این اشیاء با این وجودات محدود ازلی نیستند و بنابراین قابل تعلق علم نیستند.
پاسخ آن است که اینها ازلی نیستند، اما آنچه کاشف از اینهاست ازلی است و آن وجود بسیط الهی است، و ماهیت اینها نیز ازلی نیست، اما آنچه ملزوم این ماهیتهاست و باز همان وجود بسیط الهی است، چون او خود کاشف از وجودات است، کاشف از لوازم وجودات نیز هست، یعنی کاشف از ماهیات، و این نحوه ظهور و آشکاری بسیار شدیدتر و آشکارتر از نحوه ظهور و آشکاری است که این ماهیت در حین تحقق به وجود خاص خود دارد، همانگونه که وجود بسیط حق تعالی حقیقت هر شیء است و این حقیقت اولی شیء است از آن نحوه وجود محدود، و لازمه این وجود بسیط که اعیان ثابته باشد، حقیقت ماهیت اشیاء است و اولی است از ماهیت این شیء، بلکه نحوه اعلای این ماهیت محسوب میشود.
پ) پاسخ به اشکال نحوه اعلای وجود و ماهیت به عنوان علم به نحوه ضعیف
ممکن است سؤال و ابهام دیگری پیش آید که اگر این نحوه اظهر ماهیت که اعیان ثابت است و یا نحوه اعلای وجود که وجود بسیط الهی است ازلی است و علم به آنها نیز ازلی است، اما سخن ما در آن نحوه اضعف بود و سخن ما در وجود ضعیف و ماهیتی که لازمه آن وجود ضعیف است، چگونه علم به نحوه اعلی از وجود و علم به نحوه اظهر از ماهیت، میتواند علم به نحوه اضعف وجود و ماهیت به حساب آید، پاسخ آن است که شیئیت شیء به تمام اوست نه به نقصان او، و وجود در اعلی مرتبه و در انزل مراتب، سنخ واحد است و این سنخ واحد، و نیز ماهیت که در همه مراتب محفوظ است.
با مقدماتی که گفته شد، این سنخ واحد وجود و این محفوظ ماندن ماهیت در مراتب، به اضافه این نکته که شیئیت شیء به تمامیت اوست نه به نقصانش، و شیئیت شیء به صورت اوست که همان تمامیت اوست، پس آن نحوه اعلای وجود و نحوه اظهر ماهیت که لازمه آن نحوه اعلاست، شدیدترین و کاملترین نحوه آشکاری این شیء است، وجوداً و ماهیتاً، یعنی این وجود ضعیف و لازمه آن که ماهیتش باشد ازلی نیست، ولی نحوه اعلای وجود و لازمه آن که اعیان ثابته است ازلی است، و این نحوه اعلای وجود بیش از خود آن وجود و ماهیت، آن وجود و ماهیت را نشان میدهد، بنابراین در علم اولی است.
ت) پاسخ به این شبهه که چطور وجود بسیط که ماهیت ندارد، کاشف از کل ماهیات است
اگر باز این سؤال مطرح شود که چگونه در وجود بسیط خداوند، بینهایت ماهیت را اثبات میکنید، زیرا میگویید وجود کاشف از کل وجودات است و پس کاشف از کل لوازم نیز هست، در حالی که وجود حق تعالی ماهیت ندارد، چگونه میتوان گفت که این وجود بسیط کاشف از کل ماهیات است، پاسخ آن است که در این مراتب ناظره که وجود محدود ظاهر میشود، آیا ماهیت ظاهر میشود یا نه، ماهیت لازم آن است و لازمه هر مرتبه از وجود، ماهیت مختلف و لازمه لاینفک آن است، چنانکه در این مراتب نازله و متکثر، وجودات محدود لوازم خود را نشان میدهند و آشکار میکنند.
در مرتبه اعلی که کاشف از کل وجودات است با وحدت و بساطت، چرا نباید لوازم این وجودات آشکار شود، همانگونه که آن مرتبه اعلی تمامیت این مراتب ناقص است، لوازمی هم که در مرتبه اعلی ظاهر و آشکار میشود، آشکارکننده این ماهیت اشیاء هستند، همانگونه که وجود مرتبه اعلی آشکارکننده وجودات ضعیف است، آشکارکننده لوازم آنها نیز هست و به طریق اولی باید اینگونه باشد، زیرا در این مراتب متکثر، لوازم وجود ظاهر شده است، پس در مرتبهای که این وجود به نحو شدیدتر ظهور دارد، چرا نباید لازمه آن نیز به نحو شدیدتر ظهور داشته باشد، و اگر چنین نباشد تناقض پیش میآید، زیرا اگر در مرتبه نازل و مرتبه کثرت، وجود آشکارکننده لوازم خود مانند ماهیت است.
و شما پذیرفتید که بسیط الحقیقه کل الاشیا است و آشکارکننده کل وجودات است به نحوی اعلی و اشد، پس باید بپذیرید که همانگونه که بسیط الحقیقه آشکارکننده کل وجودات است به نحوی اعلی، آشکارکننده لوازم آنها نیز هست به نحوی اعلی که به آن اعیان ثابته یا ماهیت گفته میشود، پس خلاصه آنکه علم ازلی است و آشکارکننده اشیاء است وجوداً و ماهیتاً، اما وجودات محدود و لوازم وجودات محدود که به آنها ماهیت میگوییم، این ماهیتهای خاص البته ازلی نیستند، پس علم حکمی دارد و معلوم به معنای آن امر خارجی حکم دیگری دارد و لازم نیست برای اینکه در ازل اشیاء آشکار باشند، خود اشیاء به ماهیت وجودات محدود و به ماهیت ماهیات متکثره نیز تحقق داشته باشند، بلکه چیزی تحقق دارد و چیزی ازلی است که آشکارکننده همه این وجودات و لوازم آنهاست.
ث) تشبیه حسّی برای تقریب فهم نسبت علم ازلی به اشیاء
به عنوان تشبیه محسوس، که جهتی مقرب و جهاتی مبعد دارد، مانند شعاع خورشید که به وسیله آن اشیاء کثیرهای ظاهر میشوند، شعاع از ناحیه خورشید است، ولی آن منکشفات و آن اشیایی که ظاهر شدهاند از ناحیه خورشید نیستند، علم الهی نیز ظاهرکننده اشیاء است ولی عین اشیاء نیست و اشیاء لازم نیست در این مقام و مرتبه ازل، ظهور خاص برای خود داشته باشند.
ج) تصحیح فهم ازل و رفع توهم امتداد زمانی یا مکانی
نکته دیگری که در تکمیل این پاسخ و تصحیح فهم ازل باید اضافه شود این است که سائل در سؤال خود گفت اشیاء ازلی نیستند و وجودات و ماهیات ازلی نیستند، پس معدومند و معدوم را نمیتوان شناخت، از ظاهر این سؤال برمیآید که سائل ازل را مانند یک زمان دور تصور کرده است و گمان کرده که اشیاء در این زمانهای متأخر هستند و در آن گذشته نیستند، پس چگونه اینها معلوم قرار گرفتهاند در حالی که در آن ظرف ازل وجود نداشتهاند، در حالی که ازل به این معنا نیست که شما به یک گذشته دور برگردید و بگویید آغاز زمانی ندارد و یک امتداد بیآغاز است که در آن امتداد بیآغاز فقط خدا بوده و اشیاء دیگر نبودهاند.
ازل یعنی آنچه اول ندارد، و معنای عام آن این است که اول ندارد، نه اینکه اول زمانی ندارد یا اول مکانی ندارد و سپس ندارد، و اینها اصلاً به انتفاع موضوع است، زیرا باید برای چیزی دنبال امتداد زمان یا مکان گشت که از سنخ موجودات زمانی و مکانی باشد و سپس بررسی کرد که آیا اول زمانی دارد یا اول مکانی دارد یا نه، اما اگر به خداوند گفته میشود که او اول ندارد، یعنی حد ندارد، یعنی وجود نامحدود است، و ازلیت خداوند یعنی وجود مطلق و نامحدود او که حد ندارد، و وجود نامحدود همه وجودات را در بر گرفته است، اینکه این وجودات محدود هستند یعنی حادثاند، حال به هر نحوه حدوثی که باشند، بعضی حدوث ذاتی دارند و همه دارند، حدوث دهری را همه دارند به فرض اثبات حدوث دهری، و حدوث زمانی را بعضی دارند و بعضی ندارند، اما همه از هر قبیل که باشند، وجود محدود هستند، و وجود نامحدود همه اشیاء را در بر گرفته است.
پس این توهم که اشیاء ازلی نیستند و بنابراین چگونه متعلق علم قرار گرفتهاند، ناشی از یک پیشفرض نادرست است که ازل را مانند یک امتداد تصور کرده است و سپس میگوید این اشیایی که در این مقطع هستند، در آن مقطع قبلی نبودهاند، پس چگونه در این مقطع معلوم قرار گرفتهاند، در حالی که اشیاء در هر مرتبهای از قطعات زمان که قرار گرفته باشند، محاط به وجود نامحدود هستند، اگر معنای وجود نامحدود را توجه کنید، وجود نامحدود یعنی هیچ چیزی از حیطه او خارج نیست و همه اشیاء از آن جهت که به حق تعالی بازمیگردند، از حیث حضورشان در نزد حق تعالی خالی از ازلیت نیستند، ولی باز قوه واهمه همیشه این ازل را مانند یک امتداد زمانی توهم میکند، و اگر تصریح شود که این امتداد زمانی نیست و به معنای وجود نامحدود است، باز ممکن است یک مکان بدون ابعاد و از حیث ابعاد نامتناهی را توهم کند.
یعنی باز از زمان خارج شود و به مکان برود و تصور کند که وجود نامحدود یعنی مکان نامحدود و سپس درون این فضای نامحدود کرات و اشیاء قرار گرفتهاند، در حالی که وقتی وجود نامحدود در نظر گرفته شود و شناخته شود، نامحدود جایی و مرتبهای از واقعیت برای غیر نمیگذارد، زیرا اگر واقعیتی غیر از این نامحدود باشد، آنگاه او نامحدود نیست، پس آنچه را که ما به عنوان وجودات محدود میشناسیم، همه موجود به وجود همین حقیقت بسیط نامحدود هستند، و اگر موجود به وجود نامحدود هستند، یعنی از این جهت ازلی نیز هستند، زیرا در او حدوث و تغیر و گذر راه ندارد، همانگونه که وجود محدود بهرهای از نامحدود دارد و به برکت او موجود است، هر مرتبهای از این مراتب ظروف و اوعیه واقع مانند دهر و زمان را نیز که در نظر بگیرید.
هر مرتبهای محاط به ازل است و در حیطه ازل قرار دارد و بیبهره از او نیست، و باز قوه واهمه وقتی میگوید هر مرتبه از مراتب واقع یعنی زمان یا دهر بیبهره از ازل نیست، دو شیء تصور میکند، یک شیء به نام ظرف زمان که درون یک ظرف دیگر به نام ازل قرار گرفته است، که این نیز نادرست است، همانگونه که وقتی گفته میشود وجود محدود و وجود نامحدود، غرض اثبات دو وجود نیست که یکی بزرگتر و دیگری کوچکتر باشد، بلکه آنچه را که شما محدود مینامید، موجود است به وجود همان نامحدود و ظهور و تجلی و آیه اوست، همچنین وقتی میگوییم دهر و زمان، اینها ظهورات و تعینات همان ازل هستند، همانگونه که وجود محدود تعین و ظهور نامحدود است.
چ) دو مثال تشبیهی برای نسبت ازل و دهر و زمان
برای تقریب این معنا، دو مثال تشبیهی بیان میشود که نسبت ازل و دهر و زمان را نشان میدهد، این دو مثال پیش از این در بعضی مباحث خوانده شده است و تفصیل آن نیز بعداً خواهد آمد، یکی مثال حرکت توسطی و حرکت قطعیه و دیگری مثال آن سیال و زمان.
۱) مثال حرکت توسطی و حرکت قطعیه
هرگاه متحرکی از مبدأ خارج شود و شروع به حرکت کند، دو گونه میتوان این حالت را در نظر گرفت، یک وقت گفته میشود که او در حال گذر است و به محض اینکه از مبدأ خارج شد، حالت جدیدی پیدا کرده است که قبلاً نداشته است و فرقی نمیکند که این متحرک در کدام قسمت از مسافت باشد، نیمه اول باشد یا نیمه دوم، هر کجا که باشد، در هر وضعیتی که باشد، صادق است که او در حال گذر است و این حال گذر خودش ثابت است و از گذر خودش گذر نمیکند، به این حالت، حرکت توسطی گفته میشود و این حال گذر یک حالت بسیط و یکنواخت و ثابت است و تقسیم و تجزیه نمیپذیرد، تا وقتی که این شیء در آن نقطه ساکن است، این حالت را ندارد و به محض اینکه از مبدأ خارج شد، یک صفت جدید پیدا کرده است که قبلاً نداشته و آن حال گذر است و دیگر در این حالت تغییری روی نمیدهد.
این یک نوع ملاحظه کردن حرکت شیء است، و یک وقت گفته میشود گذر از حد اول، گذر از حد دوم، گذر از حد سوم تا گذر از حد نهم، و معنای گذر از حد اول بدون گذر از حد دوم صدق نمیکند و گذر از نیمه اول غیر از گذر از نیمه دوم است، یعنی این حال گذر با حدود مسافت نسبت داده میشود و میگوییم گذر از این حد، گذر از آن حد، که در اینجا کثرت پیدا میشود و تقسیم میپذیرد و میتوان قبل و بعد در نظر گرفت و گفت گذر از نیمه اول قبل از گذر از نیمه دوم است، به خلاف معنای اول که در حال گذر اصلاً قبل و بعدی ندارد و یکنواخت است و از اول تا آخر، تا وقتی که او در حال حرکت است، همین معنای حال گذر صادق است.
حال چگونه است که حال گذر با همه آن گذرهای از حدود، هیچکدام از آنها نیست، ولی با همه آنها هست، حالت گذر به معنای حرکت توسطی با گذر از حد اول هست، با گذر از حد دوم هست، با گذر از حد سوم هست و تعینات همین حال گذر هستند، ولی خودش در ذات خودش به خودی خود تعین ندارد و فقط حالت گذر است، این دومی را که گذر از حدود است، حرکت قطعیه میگویند و آن اولی را که یک حال بسیط ثابت یکنواخت است، حرکت توسطی مینامند، حال این دو را با یکدیگر مقایسه کنید، نسبت حرکت توسطی را با حرکت قطعیه و با همه آن مراتب و حدود حرکت قطعیه مقایسه کنید.
حرکت توسطیه با همه آنها هست، ولی خود اجزای حرکت قطعیه با یکدیگر نیستند و هرگز نمیتوان گفت گذر از حد اول عین گذر از حد دوم است یا عین گذر از حد سوم است، بلکه با یکدیگر متفاوتند، اما حرکت توسطی با همه آنها هست و هیچکدام از آنها از این حال گذر خارج نیستند و تمام این گذرها از حدود، همه در حیطه همین حال گذر بسیط قرار دارند و او با اینکه بسیط است، همه اینها را در بر گرفته است، پس میبینید که بساطت میتواند با یک کثرت جمع شود، و نسبت ازل که بسیط است با مراتب دهر و زمان از جهتی مانند این مثال است.
۲) مثال آن سیال و نسبت آن با زمان
مثال دوم، آن سیال و نسبت آن با زمان است، آنچه ظرف حرکت توسطی است، آن سیال نام دارد، همانگونه که خود حرکت توسطی یک حال گذر است، لحظه گذر ظرف آن است و آن لحظه گذر را نمیتوان نگه داشت تا به آن اشاره کرد و رد شده است، آن ظرف همان حرکت توسطی است و از نسبت این آن سیال به حدود مسافت، معنای زمان انتزاع میشود، همانگونه که از نسبت گذر به حدود مسافت، گذر از حد اول و گذر از حد دوم گفته میشد و یک امتدادی کنار هم پدید میآمد، خود حرکت توسطی که امتداد نداشت، آن امر مستمر است ولی ممتد نیست و کشش ندارد.
اما حرکت قطعیه یک کشش دارد و برای همین میگوییم گذر از حد اول و گذر از حد دوم، آن سیال نیز یک امر مستمر است و استمرار دارد ولی امتداد ندارد، اما زمان که از استمرار آن سیال پدید میآید، امتداد و کشش دارد و ظرف حرکت قطعیه میشود، ظرف حرکت قطعیه زمان است و ظرف حرکت توسطی آن سیال است، و همان نسبتی که حرکت توسطی با حرکت قطعیه داشت، همان نسبت را آن سیال با مراتب زمان دارد، آن لحظه گذر خودش تقسیم نمیپذیرد و لحظه گذر است، ولی از مرور و استمرار آن، یک امتدادی برای ما آشکار میشود که به آن زمان میگوییم و سپس میگوییم آن قطعه اول زمان غیر از قطعه دوم آن است.
همانگونه که میگفتیم در حرکت قطعیه، گذر از حد اول غیر از گذر از حد دوم است، ظرفهای آنها نیز همینگونه است و میگوییم قطعه اول زمان و قطعه دوم زمان، ولی آن آن سیال با همه آنها هست، مانند حرکت توسطیه که با همه مراتب حرکت قطعیه هست، همانگونه که حرکت قطعیه از مرور حرکت توسطیه و نسبت آن به حدود مسافت پیدا میشود، زمان نیز از مرور آن سیال و نسبت آن به این حدود حرکت یا مسافت پیدا میشود، و مثال ازل به مراتب دیگر واقع و ظروف واقع، به این دو تشبیه محسوس میماند، هرچند درک این مثالها دشوار است و هر دو سخت هستند، زیرا درک حرکت و زمان سخت است و مرتبه آن بسیار ضعیف است، و ذهن ما همیشه در مراتب متوسط است و اگر چیزی بسیار ضعیف شود مانند هیولا یا زمان، در شناخت صحیح آن دچار مشکل میشویم، همانگونه که اگر چیزی بسیار قوی شود نیز در شناخت آن مشکل پیدا میکنیم، اینها را باید تمرین کرد.
ح) جمعبندی پاسخ به سؤال و تصحیح فهم ازل
بنابراین باید سؤال آن سائل را تصحیح کرد که او گفت اشیاء در ازل نیستند و چگونه معلوم قرار میگیرند، پاسخ آن است که ازل محیط بر کل اشیاء است و اشیاء ازلی نیستند، یعنی اشیاء نامحدود نیستند، ولی اشیاء محدود محاط به وجود نامحدود هستند، همانگونه که مراتب دهر و زمان محاط به ازل هستند، و معنای دیگری از ازل نیز وجود دارد که زیرمجموعه این معنای اول است، معنای اول این بود که ازل یعنی «لا أول له مطلقاً»، یعنی آنچه اول ندارد و حد ندارد، و به این معنا، ازل گاهی بالخصوص به آنچه به منزله ظرف مبدأ قوس نزول است گفته میشود و این نیز مبدأ قوس نزول است.
و چیزی که به منزله ظرف آن است، در اینجا به یک مرتبه خاص و یک تعین خاص و حیثیت خاص از وجود مطلق اشاره میشود، و الّا وجود مطلق مبدأ قوس نزول یا منتهای قوس صعود که فرقی ندارد و همه را در بر گرفته است، پس باید توجه داشت که گاهی ازل به معنای ظرف مبدأ قوس نزول است، اما معنای عام و مطلق که حقیقت ازل و ازلیت حقیقی است، همان وجود مطلق و نامحدود است، یعنی «لا أول له مطلقاً» و به هیچ حدی محدود نیست، و فرق ازل با وجود نامحدود در اعتبار ماست، همانگونه که فرق زمان با اشیاء زمانی به حسب تحلیل و اعتبار است، نه اینکه در خارج چیزی به نام زمان داشته باشیم و بعد اشیاء در قطعات این زمان چیده شده باشند، اگرچه توهم عامیانه همینگونه است و این مطلب را باید در بحث حرکت بیشتر خواند.
نظم
لم تك بالسلب البسيط في الأزل لكن ما به انكشافها حصل[1]
متن کتاب
لما كان هنا مظنة سؤال هو أن هذا الوجود الخاص و الماهية الخاصة و بالجملة ذات كل شيء المذكورة في النظم لم يكن في الأزل[2]
توضیح: آغاز میشود، یعنی اینجا ممکن است سؤالی مطرح باشد که بگوید این وجود خاص و ماهیت خاصه، یعنی همان ذات هر چیزی که در نظم ذکر شده است، در ازل نبوده است، و این ذات، چه ذات ماهوی و چه ذات وجودی، در ازل نیست، پس چگونه معلوم قرار گرفته است، و حال آنکه معدوم را نمیتوان شناخت، و در پاسخ میگوید.
فكيف كان معلوما و المعدوم لا يعلم[3]
توضیح: شما که میگویید نه ماهیت و نه وجود، هیچکدام ازلی نیستند، پس چگونه معلوم قرار گرفتهاند، و پاسخ این است که در ادامه می آورد.
أجبنا بأنه (لم تكن) ذات كل شيء (بالسلب البسيط في الأزل) أي لم تكن بنحو الكثرة في الأزل
توضیح: یعنی ذات اشیاء وجوداً و ماهیتاً، به سلب بسیط در ازل نیست، به سلب بسیط در ازل نیست، یعنی به نحو کثرت در ازل نیست، و به عبارت دیگر وقتی میگوییم به نحو کثرت ازلی نیست، یعنی نمیشود که وجود محدود نامحدود باشد، و روشن است که وجود محدود نامحدود نیست، و در همین جا باید توجه داشت که قوه واهمه دوباره یک ظرف تصور میکند و میگوید اشیایی که الان هستند در آن گذشته نیستند، و این را باید دائم به خود تذکر داد، زیرا قوه واهمه ول نمیکند و حتی اگر همه مطالب معقول را خوب بفهمید و ملکه نیز شده باشد، این به معنای ساکت شدن قوه واهمه نیست و او کار خود را میکند و وظیفهاش این است که هر مطلب معقولی را به صورت محسوس درآورد، برای همین دائم نیاز به تذکر داریم.
و فذكر إن الذكرى تنفع المؤمنين
توضیح: مؤمن حقیقی کسی است که خدا و پیغمبر و ازل و ملائکه را به نحو درست شناخته باشد، نه کسی که فقط لفظ ایمان بیاورد و معانی و حقیقت اینها را نداند، و برای این مؤمنین نیز باید دائم تذکر داد، زیرا مؤمن شدن و فهم حقیقی به معنای تعطیل شدن قوه واهمه نیست و قوه واهمه تعطیل نمیشود، پس اینجا که گفته شد.
لم تكن بنحو الكثرة في الأزل
توضیح: یعنی به نحو کثرت در ازل نیست، باید به خود تذکر داد که قوه واهمه اینگونه تصور نکند که این اشیاء در گذشته نبودهاند، بلکه معنای آن این است که اشیاء ازلی نیستند، یعنی اشیاء نامحدود نیستند و وجود محدود نامحدود نیست، و فرقی نمیکند که حادث زمانی باشد یا نباشد و اصلاً ربطی به این ندارد، حتی اگر عقل اول باشد نیز همینگونه است، و سپس جمله معترضهای میآید.
و قولنا بالسلب البسيط معناه أنه لا بد أن يكون التعبير عن سلب الكون في الأزل بالسالبة البسيطة المنتفية بانتفاء الموضوع إذا لوحظ الأزل
توضیح: یعنی اینکه گفتیم اشیاء به سلب بسیط ازلی نیستند، بدین معناست که تعبیر از سلب کون در ازل باید به نحو قضیه سالبه بسیطه باشد که در آن، موضوع منتفی است و قضیه به انتفای موضوع منتفی میشود، وقتی ملاحظه شما به ازل باشد و از حیث ازل نگاه کنید، و این جمله معترضه در مورد چگونگی تعبیر است.
و بالجملة لم يكن المعلوم في الأزل
توضیح: این معلوم محدود که وجود محدود باشد و لازمه آن که ماهیتش باشد، با این محدودیت ازلی نیست، یعنی نامحدود نیست.
(لكن ما به انكشافها) أي العلم بها
توضیح: این جمله مبتداست و خبر آن در صفحه بعد میآید و به این معناست که آنچه به واسطه آن انکشاف این اشیاء واقع میشود، یعنی علم به این اشیاء، در ازل هست، پس اشیاء به نحو کثرت ازلی نیستند، اما آنچه به واسطه آن انکشاف این اشیاء صورت میگیرد، یعنی علم به آنها، در ازل موجود است، و سپس توضیح خواهد داد.
و هو النحو الأعلى من كل وجود على طريق البساطة و الوحدة لا التركيب و الكثرة كما في المعلوم فيما لا يزال
توضیح: یعنی مقصود از مابهالانکشاف، اگر به وجود بنگرید، بسیط الحقیقه است و وجود بسیط نامحدود، و مابهالانکشاف کل وجودات، آن نحوه اعلای هر وجود به نحو بساطت و وحدت است، یعنی همان بسیط الحقیقه، نه ترکیب و کثرت که در آن معلوم خارجی در جانب حدوث است.
و فيما لا يزال
توضیح: یعنی در آن جانب غیر ازلی و جانب محدود، پس مابهالانکشاف اگر مقصود وجود باشد، او بسیط الحقیقه است و همان وجود بسیط نامحدود است، و همچنین لازمه این وجود بسیط نامحدود، ماهیاتی هستند که لوازم همین وجودات هستند، و اگر این بسیط الحقیقه کاشف از کل وجودات است، کاشف از کل ماهیات که لوازم وجودات باشند نیز هست.
و كذا النحو الأظهر السابق من كل ماهية أعني الأعيان الثابتة اللازمة لأسمائه و صفاته
توضیح: یعنی نحوه اظهر و پیداتر از هر ماهیتی که سابق بر همه است و به زبان عرفانی اعیان ثابته و لوازم اسماء و صفات الهی است، و سپس یک سؤال و دفع دخل مقدر مطرح میشود که شما گفتید ماهیات که همان اعیان ثابته هستند، اینها همان نحوه اظهر همین ماهیات خارجی هستند و در ازل معلوم و مکشوفند، چگونه این ماهیات متکثره و متعدده در ازل ظهور و بروز داشته باشند، در حالی که اولاً خداوند اصلاً ماهیت ندارد و ثانیاً بسیط است، و پاسخ آن را در ادامه می آورد.
كيف و إذا ظهرت الماهيات هنا بالوجودات و الأنوار المتشتتة[4]
توضیح: یعنی هنگامی که ماهیات در همین مرتبه کثرت با این وجودها و انوار متشتت و پراکنده ظاهر میشوند، چگونه در آن مقام ظاهر نشوند، وقتی خود این وجود در آن مقام به نحوی بیشتر ظاهر شده است.
فما ظنك إذا كان الوجود جميعا و النور واحدا[5]
توضیح: یعنی چگونه باید تصور کنید وقتی که وجود، وجود جمعی و جامع باشد و نور واحد باشد، و اینجا انوار متعدد ظاهرکننده ماهیات متعدد هستند و حال آنکه با نور واحد همه انوار ظاهر میشوند.
و في عين وحدته غير متناهية شدة
توضیح: و در عین وحدت، شدت آن نامتناهی است.
و فإن يد الله مع الجماعة
توضیح: یعنی قدرت خداوند در مقام جمعیت، ظهور و بروزش بیشتر از مقام کثرت است، و اینها جمله معترضه و دفع دخل و پاسخ آن سؤال بود، و سپس در صفحه بعد توضیح خواهد داد.
و بالجملة العلم (حصل) في الأزل فللعلم حكم و للمعلوم آخر
توضیح: یعنی علم ازلی است و حکمی دارد و معلوم حکم دیگری دارد، و مقصود از معلوم، این معلوم خارجی است که به وصف کثرت موجود باشد.
فالعلم عين الذات بخلاف المعلوم
توضیح: علم عین ذات است، بر خلاف معلوم که چنین نیست، و مثالی خواهد آورد.
و العلم بالشجر صفة لزيد مثلا بخلاف الشجر
توضیح: علم به شجر صفت زید است، ولی خود شجر صفت زید نیست، و مثال دیگر را در ادامه خواهد آورد.
هذا كما أن ما به الانكشاف في عالم الحس للألوان و الأشكال هو شعاع الشمس مثلا و هو واحد و المنكشفات به كثيرة و يمكن أن يقال هو من صقع الشمس و لا يمكن فيها
توضیح: یعنی در عالم حس، آنچه مایه انکشاف و آشکاری برای رنگها و شکلهاست، شعاع خورشید است و واحد است، و منکشفات به واسطه آن بسیارند، و میتوان گفت که شعاع از ناحیه خورشید است، اما نمیتوان گفت که منکشفات از ناحیه خورشیدند، و سپس میفرماید.
و ينبغي أن يعلم أن نسبة الأزل إلى مراتب الدهر و الزمان نسبة الوجود الصرف إلى مراتب الوجود
توضیح: یعنی نسبت ازل با دهر و زمان، مانند نسبت وجود صرف با مراتب وجود است.
و مثال النسبتين في هذا العالم بوجه نسبة الحركة التوسطية إلى مراتب القطعية و الآن السيال إلى قطعات الزمان
توضیح: و مثال این نسبت در این عالم به گونهای است که نسبت حرکت توسطی به مراتب حرکت قطعیه، و مثال دیگر نسبت آن سیال به قطعات زمان است.
و الدهر روح الزمان و الأزل روح الدهر
توضیح: دهر روح زمان است و ازل روح دهر است، یعنی مرتبه عالیتری که محیط بر مرتبه دانی است، همانگونه که وجود مجردات دهری محیط بر کل زمان است، حق تعالی نیز وجود ازلی و سرمدی خود محیط بر کل دهر است.
فالأزل ليس وقتا موقوتا و حدا محدودا و جزءا مما مضى من الزمان يغيب عن أجزائه الأخر[6]
توضیح: ازل یک وقت موقت و معین و حد محدود و جزئی از زمان گذشته نیست که از اجزای دیگرش غایب باشد، زیرا اگر چنین باشد.
كان كما أو متكمما
توضیح: یعنی مثل زمان میشود که دارای کم و زیاد است.
بل يسع القديم و الحادث فيحيط بالحادث و إن لم يكن الحادث فيه
توضیح: بلکه ازل قدیم و حادث را در بر گرفته است و به حسب وجود عین وجود قدیم است و به حسب اعتبار از هم جدا میشوند و گفته میشود به منزله ظرف است و حادث را در بر میگیرد، اگرچه حادث در ازل نیست، و معنای این جمله که میگوییم حادث در ازل نیست، این است که حادث نامحدود نیست، نه اینکه در آن گذشته زمانی نیست.
و قد يراد به مبدأ ما هو نازل منزلة الوعاء للسلسلة الطولية النزولية كما يراد بالأبد المنتهى في السلسلة الطولية العروجية.
توضیح: گاهی نیز ازل به معنای مبدأ و آنچه که به منزله ظرف سلسله طولی نزولی است، به کار میرود، همانگونه که ابد به منتهای سلسله طولی عروجی اطلاق میشود، و این معنا زیرمجموعه معنای اول است، زیرا در معنای اول، وجود مطلق نامحدود، قوس نزول و صعود را همه در بر گرفته است و گاهی بالخصوص به قوس نزول یا قوس صعود اشاره میشود که این یک اعتبار و ملاحظه خاص است.