درس شرح منظومه استاد سید محمد موسوی بایگی

1405/02/23

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: شرح منظومه/الفریده الاولی فی احکام ذات الواجب بهر ببرهانه /[3]غرر فی ذکر شبهه ابن کمونه و دفعها

 

۱. ادامه بررسی شبهه ابن کمونه در باب توحید ذاتی

 

الف) بیان اشکال ابن کمونه و پاسخ اولیه به آن

 

بحث ما در شبهه ابن کمونه بود که بر برهان توحید ذاتی از راه لزوم ترکیب اشکال کرده بود. مستشکل مدعی شد که میتوان دو هویت بسیط در نظر گرفت که به تمام ذات با یکدیگر مباین باشند و سپس مفهوم وجوب ذاتی را به عنوان محمول من صمیمه و عرضی باب برهان بر هر دو اطلاق کرد تا ترکیب پیش نیاید. پاسخ داده شد که چون رابطه ذهن با خارج، رابطه حکایت گری است، اگر ما پذیرفتیم که ذهن ما بر اثر بعضی از مفاهیم و صورتهایش خبر میدهد و حکایت میکند از خارج، هرگاه که شما مفهوم واحدی داشته باشید که خبر از مصادیق متعدد بدهد، اعم از اینکه این مصادیق بسیط باشند یا مرکب باشند، این امر حاکی از یک جهت وحدت بین آنهاست.

 

البته جهت وحدت متفاوت است. گاهی این مفهوم واحد است و جهت وحدتش ناظر به ماهیت است. مثلاً شما معنای انسان را از افراد انسان انتزاع میکنید، معنای حیوان را از انواع حیوان، و معنای جسم را از اشیای مختلف طبیعی انتزاع میکنید. در اینجا مفهوم واحد دارید و مصادیق متعدد، ولی این جهت وحدت ناظر به ماهیت است؛ یعنی ماهیت، ماهیت واحدی است که یا در تمام ماهیت با هم مشترکند یا در جزئی از ماهیت با هم اشتراک دارند. اما گاهی جهت وحدت ناظر به نحوه وجود و سنخیت بین این وجودات است که این با آنچه در مورد ماهیت گفته میشود متفاوت است. ولی بالاخره مفهوم واحد در ذهن باید حکایتگر از محکی واحد در خارج باشد؛ چون ذهن نشان دهنده خارج است.

 

پس اگر شما مفهوم واحد داشتید، نمیتوانید ادعا کنید که آن مصادیق خارجی متباین مطلق من جمیع الوجوهاند و هیچ جهت وحدتی بینشان نیست. بله، ممکن است جهت وحدت ماهوی نباشد و در بسیاری از موارد نیز همینگونه است که اصلاً جهت وحدت ماهوی ندارند، ولی اینکه هیچ جهت وحدت و سنخیتی بینشان نباشد، نه ماهیتاً و نه وجوداً، در این صورت انتزاع مفهوم واحد امکان پذیر نیست.

 

ب) تفصیل اشکال در فرض دو واجب

 

در دو واجب مفروض که به تعبیر مستشکل هر دو ماهیت مجهول کن و بسیط اند و با یکدیگر متباینند، وجوب ذاتی از هر دو انتزاع میشود و بر هر دو حمل میشود. اگر شما قائل به این هستید که این دو، دو ماهیت خارجی اند و این وجوب، جهت اشتراک در ذات آنهاست و از حق ذاتشان انتزاع شده است، معنایش این است که در همان مقام ذات و ماهیت باید یک اشتراک ذاتی داشته باشند تا از هر دو وجوب ذاتی انتزاع شود. وقتی اشتراکی در وجوب ذاتی دارند، باید یک تفاوتی هم داشته باشند تا دوگانگی معنا بدهد. بنابراین فرض انتزاع مفهوم وجوب از دو ماهیت بسیط خارجی، باز هم مستلزم ترکیب در اینهاست و این مشکل را حل نمیکند.

 

ج) تفاوت موضع حکمت متعالیه با موضع مستشکل

 

برای ما در مواردی مانند انتزاع مفهوم موجود از خداوند و از انسانها یا مفهوم شیء، این مشکل پیش نمیآید؛ زیرا ما قائل به اصالت ماهیت نیستیم و نمیگوییم خدا ماهیت است و اشیا ماهیتند؛ بلکه میگوییم اینها نحوه وجودند. نحوه وجود، جهت وحدتش بین همه مراتب، همان سنخیت وجودی است که حقیقت واحد مقبول به تشکیک است. پس برای ما ترکیب پیش نمیآید. اگر از حالت وجود قائل شدید، آنگاه میتوانید بگویید ترکیب پیش نمیآید، ولی سنخیت که هست و سپس فرض دو وجود واجب، دیگر باطل خواهد بود.

 

د) جمعبندی پاسخ به شبهه

 

خلاصه اینکه این مستشکل با همین شبههای که مطرح کرد، باز هم پاسخش همان است که انتزاع مفهوم واحد از حقایق متباین به ماهیت متباین محال است. آن مثالها و نمونههایی که آورد، مانند انتزاع مفهوم شیء از اشیا یا صدق مقوله عرض بر افرادش، ربطی به بحث ما نداشت و غلط بود. در آنجاها نیز در واقع اگر مفهوم عرض و مفهوم شیء و امثال اینها از این ماهیات مختلف انتزاع میشود و بر آنها حمل میشود، باز هم ناظر به جهت وحدت است،

 

ولی وحدتش، جهتش در وجود است و سنخیتش در وجود است نه در ماهیت. او خیال کرده که وقتی میگوییم ماهیات متباین من جمیع الوجوهاند، پس یعنی هیچ مفهوم واحدی نباید بینشان باشد؛ ماهیت متباین است و بین ماهیتها نباید مفهوم واحد باشد. اما آنچه مربوط به نحوه وجود است، چون وجودات با هم سنخیت دارند، اشکال ندارد که مفهوم واحد از آنها انتزاع بشود و از جمله خود عرض که وجود حلولی را نشان میدهد.

 

هـ) تأکید بر اصل حکایتگری مفهوم واحد

 

در پایان نیز مطلب را از بیرون بیان کردیم که اگر شما مفهوم واحدی داشته باشید و محکیِ او، مصداق او متباین محض مطلق باشد، این محکی واحد و این معنای واحد نشاندهنده آن مصداق اولی باشد، پس دومی را که با اولین مباینت است مطلقاً، دیگر نباید نشان بدهد، یا دومی را نشان بدهد و اولی را نشان ندهد. اگر به هر دو صادق است، یعنی به این معنا که قدر مشترک دارند، این همان حرف ماست که میگوییم جهت وحدت وجود دارد.

 

نظم

 

و ادفع بأن طبيعة ما انتزعت‌      مما تخالفت بما تخالفت‌[1]

 

بل إن سألت الحق غير واحد      ليس معنونا لمعنى فارد

 

إذ الخصوصية إما تعتبر      في أخذه فلم يكن منه الأخر

 

أو الخصوصية ليست تشترط      فالواحد المشترك المحكي فقط

 

متن کتاب

 

فدع هذا (و ادفع الشبهة بأنّ طبيعة) و مفهوماً واحداً (ما) نافية (انتزعت ممّا) أي من أشياء (تخالفت بما) هي (تخالفت،) [2]

 

توضیح: به این نحو که طبیعت و معنای واحد انتزاع نمیشود از آن چیزهایی که مخالفند از جهتی که تخالف دارند، یعنی از اشیا مباین به ماهیت مباینه نمیتوانیم مفهوم واحد انتزاع کنیم.

 

كالحيوان المنتزع من الأنواع المتخالفة من جهة اتفاقها في حقيقتها لا من جهة اختلافها بالفصول،

 

توضیح: شما اگر الان معنای حیوان را از انسان و گوسفند و گربه انتزاع میکنید، این حیوان را به خاطر ناطق بودن و صاهل بودن و مثل اینها انتزاع میکنید یا به خاطر جهت اشتراک اینها؟ شما نمیگویید انسان به خاطر اینکه ناطق است حیوان ازش انتزاع کنم؛ میگویید چون حیوان است، به خاطر حیوانیتش این مفهوم انتزاع میشود. همین مفهوم از گوسفند و گربه هم انتزاع میشود، چون در این جهت مشترکند، ولی آن فصلش مال خودش اختصاصی است. بنابراین حیوان انتزاع شده است از انواع متخالفه، ولی نه از جهت تخلفشان از جهت فصلشان، بلکه از جهت اشتراکشان.

 

و الإنسان المنتزع من زيد و عمرو و غيرهما من جهة اتّحادهم في تمام الماهية المشتركة لا من جهة اختلافهم بالعوارض الشخصية

 

توضیح: وقتی به زید و عمرو و بکر میگویید انسانند، به سبب اینکه مثلاً سفید است یا سیاه است یا کاتب است یا عالم است یا جاهل است، به این سبب میگویید انسان، یا به خاطر آن جنبه اشتراکی ذاتیاتشان؟ معلوم است که انسان از جهت اشتراک در تمام ذات انتزاع میشود، نه به خاطر صفات شخصی. این دو مثال را گفتیم و

 

و قس عليهما البواقي

 

توضیح: یعنی دیگر موارد را بر اینها قیاس کن.

 

حالا این مثالهایی که گفته شد، مفهوم واحد بود که ناظر به جنبه ماهیت اشیا است. بعضی مفاهیم ناظر به جنبه وجود اشیا است؛ چون همانطور که ماهیت را در ذهن میآورید و تحلیل میکنید به اجزایش و لوازمی دارد، درک و فهمی هم که از وجود داریم با مفهوم وجود به آن اشاره میکنیم و این لوازمی دارد. اشیا اگر در نحوه وجود سنخیت دارند، در لوازمشان نیز باید سنخیت داشته باشند؛ اگر در نحوه ماهیت تباین دارند، در لوازمشان هم متباین میشوند؛ و اگر در نحوه ماهیت اشتراک دارند، در لوازمشان هم مشترک میشوند.

 

حتّى إنّ العرض المنتزع من الأجناس العالية البسيطة المتخالفة بتمام ذواتها، و هذا من قبيل ما فرضه هذا الرجل

 

توضیح: این چیزی که این شخص فرض کرده بود، از همین قبیل است؛ یعنی عرضیِ برهانیِ محمول من صمیمه. بعد مثال به عرض زده بود که عرض به همه مقولات گفته میشود. حتی این عرض که انتزاعشونده است از اجناس عالیه که به تمام ذات با هم مخالفند، و این محمول من صمیمه و عرضیِ برهانی که این شخص فرض کرد، از همین قبیل است.

 

أنّه إنّما ينتزع من جهة اشتراكها في العروض و الحلول في الموضوع،

 

توضیح: خود مفهوم عرض با برهان، این مفهوم عرض از جهت اشتراک اینها در عروض و حلول در موضوع انتزاع میشود. پس این ماهیات متباین عرضی که از حیث ماهیت و مقوله با هم مبایناند، از حیث حلول در موضوع و وابسته بودن به موضوع مشترکند. این حکم وجودشان است، یعنی وجود عرض اینگونه است که وجود عرض باید در یک محل و موضوعی باشد و به چیزی که قائم به موضوع است عرض میگوییم.

 

و إذا وجد في الواجبين المفروضين قدر مشترك، تحقّق في كلّ واحد منهما ما به الامتياز [3]

 

توضیح: اگر در دو واجب مفروض شما قدر مشترک پیدا کردید، گفتید قبول داری که هر دو واجب بالذاتند؟ این واجب بالذات که از اینها انتزاع میکنید، این مفهوم وجوب ذاتی که از هر دو انتزاع میکنید، معنای واحدی است. این دو تا هم که در خارج هر دو واجباند و از آنها این مفهوم انتزاع شد، پس یعنی یک اشتراک دارند. حالا در چه چیزی اشتراک دارند؟ یا قائل به اساس وجودی یا قائل به اساس ماهیتی، بالاخره یا سنخیت را باید بپذیرید یا نه. منتها خودش میگوید ماهیت، دو ماهیت مجهولهالکن؛ پس یعنی در ذات باید اشتراک ذاتی داشته باشند و دوباره آن ترکیب پیش میآید.

 

ليتحقّق الاثنينية، فجاء التركيب

 

توضیح: تحقق پیدا میکند ما به الامتیاز به خاطر اینکه دوگانگی معنا بدهد. اگر ما به الامتیاز نباشد، پس چرا میگویی دو تا؟ همین که میگویی دو تا، یعنی یک تفاوتی با هم دارند؛ پس ترکیب پیش آمد: یک جهت اختصاصی و یک جهت اشتراکی.

 

ما الان در مورد دو واجب مفروض گفتیم. در هر مورد دیگر نیز همینگونه است. هر کجا شما مفهوم واحد داشتید، مفهوم واحد ناظر به جهت وحدت در خارج است، ولی جهت وحدت را باید بشناسید؛ کسی گمان نکند که جهت وحدت همیشه مربوط به ماهیت است، بلکه بعضی اوقات مربوط به سنخیت وجودی است. اما بالاخره مفهوم و معنای واحد ناظر به مصادیق متعدد که شد، معنایش این است که بین این مصادیق یک نحوه وحدت، سنخیت و مناسبت هست. حالا هر لفظی که میخواهید بیاورید که معنا از طریق او فهمیده شود، در واقع همان چیزی است که در اول بحث فلسفه به عنوان مشترک معنوی خواندید. مشترک معنوی معنایش این بود که مفهوم واحدی باشد که ناظر به جهت جامعه حقیقی بین افراد در خارج است؛ یعنی افراد در خارج یک نحوه مناسبت و سنخیت و جهت وحدت باید داشته باشند و الا اشتراک معنوی قابل تصور نیست.

 

(بل إن سألت الحقّ) عنّا فنقول: في شيء من الموارد (غير) مصداق( واحد ليس معنوناً لمعنىً فارد)

 

توضیح: در هیچ موردی وقتی مفهوم واحد داشته باشی، در هیچ موردی غیر از مصداق واحد، معنون و مورد اشاره آن مفهوم فارد واحد نیست. مفهوم فارد ناظر به جهت وحدت است و هر چقدر هم مصادیق زیاد باشد، یعنی بینشان جهت وحدت است و غیر این نمیشود.

 

(إذ الخصوصيّة) التي في واحد من المعنونات و المصاديق لو تكثّرت،

 

توضیح: دلیلش این است که این خصوصیاتی که در مصادیق است، اگر اینها معتبر در این مفهوم واحد باشد، آن خصوصیات دیگر نباید اینجا مصداقش باشد، یعنی این مفهوم از آن خصوصیات دیگر نباید اشاره کند و حکایت کند. چون خصوصیاتی که در یکی از این معنونات و مصادیق است، اگر تکثر پیدا کند، شما مفهوم واحد دارید و در خارج مصادیق متعدد دارید بدون جهت وحدت؛ پس اینها هر کدام یک خصوصیت اختصاصی به خودشان دارند.

 

(إمّا تعتبر في أخذه) أي أخذ المعنى الفارد و انتزاعه منه و صدقه عليه

 

توضیح: یعنی یا این خصوصیت در اخذ این معنا و انتزاع این معنای فارد و صدق این معنا بر آن مصداق دخیل است.

 

(فلم يكن منه) أي من ذلك المعنى الفارد الأفراد (الأخر)

 

توضیح:یعنی از آن معنای فارد، افرادی دیگر نخواهند بود؛ چون شما از یک خصوصیت خاص این معنا را انتزاع کردی و آنها خصوصیتهایشان متفاوت است، پس این معنا از آنها انتزاع نمیشود؛ انتزاع که نشد، حمل هم نمیشود و صدق نمیکند و حکایت هم نمیکند. پس دیگر از قبیل این معنای فارد و از افراد او نخواهند بود.

 

لكونها فاقدة لهذه الخصوصيّة،

 

توضیح: چون خودت میگویی این خصوصیت متفاوت شد.

 

(أو الخصوصيّة) المخصوصة (ليست تشترط) في أخذ ذلك المعنى و صدقه

 

توضیح: یعنی خصوصیت فرد دخالتی در این معنا ندارد و آن قدر مشترک را دارد، پس انتزاع میشود و بین همه واحد است.

 

(فالواحد المشترك) يعني القدر المشترك بين المصاديق هو (المحكي) عنه و المأخوذ منه (فقط)

 

توضیح: همان قدر مشترک میشود مصداق و باز هم حرف ما درست شد که مفهوم واحد حاکی از مصداق واحد است، منتها مصداق واحد یعنی جهت واحد بین افراد.

 

إذ الخصوصيّات ملغاة،

 

توضیح: چون در اینجا خصوصیات ملغی و لغو شده است.

 

و قد مرّ في أوائل الأمور العامّة ما يتعلّق بالمقام

 

توضیح: در بحث تشکیک که میخواست نظر مشائی را رد کند، آنجا باز مفصلتر مسئله عدم جواز انتزاع مفهوم واحد از حقایق متباین توضیح داده شد.

 

برهان دیگر بر توحید ذاتی

 

الف) بیان مقدمات: اقسام کثرت و شرایط آن

 

دلیل سوم برای اثبات توحید این است که اگر ما تعدد و کثرت بخواهیم فرض کنیم، به دو صورت است: یا اینکه در مقام ذات و ماهیت یک شیء متعدد باشد که شما دو تا ماهیت دارید و این کثرت است؛ مانند ماهیت انسان با ماهیت کم و ماهیت کیف که متفاوتاند، یا ماهیت عقل اول با ماهیت عقل دوم متفاوت است. نحوه تفاوت یا به تمام ذات است یا در جز ذات، که فعلاً به آن کاری نداریم. نحو دیگر تفاوت، تفاوت عددی است که در شمارش میگوییم این زید غیر از این عمرو است و این سفیدی غیر از این سفیدی است و به عدد آنها را جدا میکنیم. پس گاهی تفاوتها مربوط به ماهیت است که ماهیتها متعدداند و منشأ تفاوت میشوند و گاهی اگر ماهیت یکسان باشد، افرادش متعدداند که به آن کثرت عددی میگویند.

 

کثرت عددی هم در جوهر هست و هم در عرض. مثلاً میگویید سفیدی این کاغذ غیر از سفیدی این تخته است و هر دو غیر از سفیدی این آجر است و هر سه غیر از سفیدی این پارچه است. پس کثرت عددی در عرض قابل فرض است. در جوهر نیز قابل فرض است؛ میگوییم این زید فرد انسان است و عمرو هم فرد انسان است و این میز یک فرد است و آن چوب دیگر فرد دیگری از چوب است. پس کثرت عددی هم در جوهر قابل تصور است و هم در اعراض.

 

ب) شرط تعدد فردی در انواع جوهری

 

چگونه در جوهر افراد متعدد داشته باشیم؟ یک ماهیت جوهری در نظر بگیرید، مثل انسان یا مثل عقل اول که هر دو ماهیت جوهریاند. چه عاملی باعث میشود که شما بگویید ما دو فرد از این ماهیت داریم؟ چون هر دو فرد مفروض فرد این ماهیتاند، یعنی در ذاتیات مشترکند. پس اگر در ذاتیات مشترکند، در عوارض و صفات باید متفاوت باشند. فرد اول صفاتی را پذیرفته که متفاوت است با صفات دومی. اگر بخواهد صفت بپذیرد، باید قابلیت پذیرش داشته باشد. آیا چیزی میتواند صفتی بپذیرد بدون اینکه قابلیت پذیرش آن صفت را داشته باشد؟ مثلاً بگویید صدا را میخواهیم طعمدار کنیم و به آن صفت طعم بدهیم، بگوییم این صدا طعمش شور یا شیرین یا تلخ است که معنا نمیدهد؛ چون صدا قابلیت پذیرش چنین خصوصیتی ندارد. پس هر صفتی که به شیئی وارد شد، باید آن شیء قابلیت پذیرش آن صفت را داشته باشد.

 

تعدد فردی در انواع جوهری که یعنی ما دو فرد یا چند فرد از یک ماهیت داشته باشیم، با این پیشفرض که تمام این افراد در اصل ذات و ذاتیات مشترکند، تعدد فردی منوط به عوارض است و عوارض نیز منوط به پذیرش است که همان ماده است. ماده یعنی قابلیت تحول، یعنی بتواند بپذیرد، عوض شود و تغییر کند. پس اگر ما بخواهیم در یک ماهیت حقیقی و نوع حقیقی افراد متعدد داشته باشیم، مثل نوع انسان یا نوع عقل اول، باید این ماهیت از قبیل ماهیتهایی باشد که ماده دارد تا بتواند بپذیرد و بعد بگوییم این افراد در ذاتیاتشان مشترکند و در صفاتی که هر کدام پذیرفتند با هم متفاوتاند و لذا افرادشان متعدد شد. اما اگر ماهیت اصلاً مادی نباشد، هیچگاه به تعدد و کثرت فردی نمیرسید.

 

برای همین جمله معروف که «نوع مجرد منحصر در فرد واحد است» معنایش این است که انواع مجرده مثل عقول و ملائکه هیچگاه تعدد فردی برایشان معنا نمیدهد. اگر شما دو جبرئیل فرض کردید، جبرئیل اول با جبرئیل دوم در ذاتیات مشترکند و تفاوتشان باید در صفتی باشد که یکی آن صفت را دارد و دیگری صفت دیگر، مثلاً یکی عمرش کوتاهتر یا بزرگتر یا چاقتر یا لاغرتر یا علمش کمتر یا بیشتر باشد و این به معنای قابلیت پذیرش است که همان مادی بودن است. در مجردات عقلی و جواهر مجرد اصلاً مادی نیستند تا به خاطر ماده و عوارض ماده کثرت فردی داشته باشند.

 

پس شرط تعدد فردی و کثرت فردی در انواع جوهری این است که یک نوع جوهری به شرطی متعدد الافراد میشود که از قبیل جواهر مادی باشد تا قابلیت پذیرش صفات متعدد داشته باشد و هر فردش مجموعهای از صفات برای خودش داشته باشد.

 

ج) شرط تعدد فردی در اعراض

 

اما تعدد فردی در اعراض: عرض در وجود خودش وابسته به موضوع و محل است. آیا عرض میتواند بدون محل وجود داشته باشد؟ نه. پس اگر بخواهید عرض را متعدد کنید، باید موضوعش متعدد باشد، چون وجودش در واقع در حیطه همان موضوع است. اگر موضوع واحد شد، عرضش نیز واحد است. سفیدی این کاغذ دیگر متعدد نمیشود. اگر میگوییم سفیدی این کاغذ با سفیدی این تخته متفاوت است، به خاطر این است که موضوعش فرق میکند؛ این سفیدی موجود است به وجود کاغذ و آن سفیدی موجود است به وجود شیء دیگر. پس تعدد به خاطر موضوعات و محلهاست.

 

د) نتیجه گیری در عدم امکان فرض تعدد برای واجب

 

سه نحو تعدد را فهمیدیم: یکی تعدد در اصل ماهیت که یک ماهیت با ماهیت دیگر مختلف شود، مانند تعدد انسان با اسب یا تعدد کم و کیف و انواع تحت آنها که تفاوت به حسب ماهیت است. مورد دیگر تفاوت فردی و عددی است که در جوهر به خاطر ماده است و در اعراض به خاطر موضوع. این شد سه نحوه تعدد. حال اگر شیئی ماهیت ندارد، ماده ندارد و موضوع هم ندارد، این سه نحو از او سلب میشود. اگر ماهیت و موضوع و ماده از چیزی سلب شد، آنگاه اگر دو فرد در نظر بگیریم و بگوییم واجب اول و واجب دوم، تفاوتشان به چه چیزی باید باشد؟ تفاوت ندارند و اصلاً نمیتوانید فرض تعدد کنید. چون اگر بخواهید بگویید واجب اول و واجب دوم، آیا ماهیتهایشان با هم متفاوت است؟

 

که اصلاً واجب ماهیت ندارد تا بگویید ماهیت اولی با دومی فرق میکند. اگر در عوارض شخصی با هم متفاوتند که مثل جواهر است و آن هم متوقف بر ماده است تا بگوییم واجب اول صفاتی میگیرد که دومی آن را نمیگیرد و صفات دیگر میگیرد. واجب ماده ندارد و موضوع هم که مال عرض است و عرض وجودش وابسته است، به طریق اولی برای واجب نیست. پس فرض تعدد واجب از یک سو با این فرض که واجب نه ماهیت دارد، نه ماده دارد و نه موضوع دارد، سازگار نیست. زیرا هرگاه شما خواستید فرض کثرت کنید، یا باید کثرت در ماهیت باشد، یا در افراد نوع مادی، یا موضوعی که برای عرض باشد و عرض به خاطر موضوعش متعدد شود. پس از این جهت نیز برای واجب تعدد فردی نمیتوان فرض کرد.

نظم

 

و حيث لا موضوع أو مهية      و لا هيولى كيف الاثنينية

 

متن کتاب

 

برهان آخر على التوحيد و هو أن الكثرة إن كانت نوعية فبالماهيات،

 

توضیح: اگر کثرت نوعی است، به خاطر ماهیت است.

 

و إن كانت عددية

 

توضیح: نحو دیگر کثرت عددی شمارشی است.

 

فإن كانت في الجواهر

 

توضیح: کثرت عددی در جوهر که بگوییم افراد جوهر متعدد شدند،

 

فبالمادة و لواحقها،

 

توضیح: کثرت عددی جوهر در ماده و لوازم ماده است. ماده لوایحی دارد و چیزهایی به خاطر ماده عارض میشود مانند حرکت و زمان و مکان و امثال ذلك.

 

و إن كانت في الأعراض

 

توضیح: اگر کثرت عددی در اعراض باشد، امکان آن کثرت عددی در اعراض به خاطر چیست؟

 

فبالموضوعات،

 

توضیح: کثرت عددی اعراض به موضوعاتش است.

 

(و حيث لا موضوع أو ماهية و لا هيولى) لتعالى الواجب عن الكل،

 

توضیح: چون برای خداوند موضوع و ماهیت و هیولا نیست به خاطر تعالی و برتری خداوند از تمام اینها که گفتیم، ك

 

(كيف) يتحقق (الاثنينية؟)

 

توضیح: پس فرض کثرت فردی برای واجب چگونه فرض میشود؟

 

توحید ربوبی و توحید در فاعلیت

 

الف) بیان مقامات توحید

 

ما در ابتدای بحث توحید گفتیم که توحید مقاماتی دارد. اولین مرتبه توحید، بحث توحید ذاتی است، یعنی واجب الوجود بالذات واحد است و لا شریک له فی الوجوب الذاتی. ادلهای که در اینجا اقامه شد برای اثبات توحید ذاتی بود. حالا بحث توحید وجودی نیز هست که بعضی از این ادله این را نیز اثبات میکند، یعنی همان وحدت شخصی که عارف میگوید. اما یک مقام دیگر توحید که محل خلاف است و غالب مشرکین در این مرحله مشرک به شمار میروند، توحید در ربوبیت و تدبیر است.

 

توحید الوهی یعنی اله عالم واحد است؛ اله یعنی رب و مدبر، آن که متصرف است. اگر کسی تصور کند که خداوند عالم را آفریده است، اما تدبیر عالم و تصرف در عالم را به خود آن عالم یا به اشیایی واگذار کرده، یا تصور کند که در عالم غیر از خداوند کسی تصرفی دارد و فعلی دارد به نحو استقلال، اینها منافات با توحید ربوبی دارد. رب یعنی مدبر و مربی، آن که تربیت میکند و تدبیر میکند.

 

ب) بیان مفاد توحید ربوبی

این مقام دوم توحید است. توحید در اله یا رب عالم، مفاد لا حول و لا قوة الا بالله است. هر چه هست حول و قوه الهی است و کسی به اذن و بدون اذن الهی تصرفی ندارد. تصرف نیز که میکند، اذن معنایش این نیست که یک اذنِ فاعل مباین به فاعل مباین دیگر باشد، مثل پدری که به فرزندش اذن بدهد برو سوار ماشین من شو. وقتی میگوییم به اذن الله، نه اینکه خدا اجازه داد حالا تو برو کارت را انجام بده؛ بلکه خودِ تو که انجام میدهی، در همان حین که فاعلی فعلی انجام میدهد و تصرفی میکند، خود این فاعل و اصل وجودش و تمام لوازم وجودش، از جمله همین افعال و تصرفاتش، در حیطه وجود خداوند و فاعلیت حق تعالی است.

 

ج) مخالفان توحید ربوبی

 

این مطلب را اگر بخواهیم اثبات کنیم، طرف خلاف در اینجا به لحاظ علمی و تصریح علمی، مجوس و معتزلهاند، اما به لحاظ عملی اکثر آدمها همینگونهاند یا اکثراً اینگونهاند و ما أکثر الناس و لکن أکثرهم لا یؤمنون.

 

د) ارتباط توحید ربوبی با برهان وجود رابط و مستقل

 

دلیلی که برای اثبات واجب الوجود بالذات از راه برهان صدیقین آمد و از راه تقسیم وجود رابط و مستقل این مطلب را اثبات میکند، همانگونه که توحید ذاتی اثبات میشود، توحید ربوبی نیز اثبات میشود. وقتی شما پذیرفتید که وجود مستقل به ذات واحد است و ماسوی او وجود رابطاند و وجود رابط هیچ شانی از خودش ندارد، نه در ذاتش شانی برای خودش دارد و نه در اثرگذاریش شانی برای خودش دارد؛ وقتی اصل ذاتش عین وابستگی به حق تعالی است و اصل ذاتش موجود به وجود حق تعالی است، در فاعلیت و خالقیت به طریق اولی وابسته است. پس توجه به آن استدلال وجود رابط و مستقل، این مطلب توحید ربوبی را نیز اثبات میکند که بنابراین وجودات رابط استقلال نه در ذات و نه در صفات و نه در افعال ندارند.

 

هـ) اشاره به برهان قدما بر وحدت اله عالم

 

ایشان برهانی را نقل کرده که مربوط به قدماست و مقدمهاش وحدت عالم حسی بود. میگفتند عالم محسوس واحد است و دو تا عالم نمیشود داشت. تصورشان از عالم حسی، همین زمینی بود که نه فلک بر او احاطه دارد. کلی مقدمات میآورند بر اثبات وحدت عالم حسی. وقتی میگویند عالم حسی واحد است، بعد این عالم حسی مدبرش نیز باید واحد باشد و بعد نتیجه میگیرند وحدت اله عالم را. ما وارد این استدلال نمیشویم، چون هم مقدماتش اصلاً حسی شأن فیلسوفی نیست که از محسوسات برای استدلالهای فلسفی استفاده کند و هم اصولاً بر اساس طبیعیات قدیم و افلاک است. فقط آن دو سه خط اول را میخوانیم تا بدانید بحث ما کجاست. برای استدلال، همان برهانی که اشاره کردیم، یعنی توجه به وجود رابط و مستقل، این مطلب را ثابت میکند.

 

متن کتاب

 

البراهین السابقة أقیمت على أنه لا شریک لواجب الوجود فی الوجوب الذاتی[4]

 

توضیح: دلایل گذشته اثبات کرد که واجب را شریکی در وجوب ذاتی نیست.

 

بل فی الوجود الحقیقی، أی الموجود فی نفسه لنفسه بنفسه، لیس إلا هو.[5]

 

توضیح: توحید وجودی را نیز اثبات کرد به معنای اینکه موجود قائم به ذات مستقل، حق تعالی است فقط. اما الان چه میخواهیم اثبات کنیم؟ مقام دوم بحث ما.

 

و الآن نرید أن نبرهن على أنه لا شریک له فی الإلهیة و الفاعلیة،

 

توضیح: شریکی در فاعلیت و خالقیت و تدبیر و الوهیت ندارد. فاعلیت یعنی چه؟

 

أی الفاعل بالمعنى المصطلح للإلهیین، لیس إلا هو.

 

توضیح: فاعلِ مفیضِ وجود اوست.

 

فمهّدنا أوّلاً وحدة العالم، ثم أثبتنا وحدة الإله.

 

توضیح: مقدمهاش این است که بر اساس طبیعیات وحدت عالم حسی را اثبات کنیم، بعد بگوییم عالم حسی که واحد است، مدبرش هم واحد است و الا اگر دو مدبر پیدا کند، یعنی بر معلول واحد دو علت وارد شده است. از این راه میخواهد برود. و الحمد لله رب العالمین.

 


[1] منظومه ملاهادی سبزواری، السبزواري، الملا هادي، ج3، ص513.
[2] منظومه ملاهادی سبزواری، السبزواري، الملا هادي، ج3، ص518.
[3] منظومه ملاهادی سبزواری، السبزواري، الملا هادي، ج3، ص519.
[4] منظومه ملاهادی سبزواری، السبزواري، الملا هادي، ج3، ص521.
[5] منظومه ملاهادی سبزواری، السبزواري، الملا هادي، ج3، ص522.