1405/03/23
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: اسفار جلد یک/المنهج الثانی فی أصول الکیفیات و عناصر العقود و خواص کل منها /فصل (یک) فی تعریف الوجوب و الإمکان و الإمتناع و الحق و الباطل
«این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.»
بعد از اینکه ایشان معنای مواد ثلاث را توضیح دادند، معنای حق را بیان میکنند؛ در مقابل معنای باطل نیز واضح میشود.
۱. بیان معانی حق و احق اقوال:
برای حق چهار معنا ذکر میشود.
• گاهی میگوییم حق، مقصود چیزی است که ثبوت دارد. هر چیزی به هر نحوهای که ثبوتی دارد، در همان حد و مرتبه ثبوت و وجودش حق است؛ پس حق به معنای ثابت و بالفعل خارجی.
• معنای دوم حق چیزی است که وجود و ثبوت دائمی داشته باشد. مثلاً میگوییم عالم طبیعت زائل است، باطل است؛ عالم مجردات حق است چون ثبوت دائم و وجود دائم دارد.
• معنای سوم حق، چیزی است که هیچ نحوه بطلان و عدم به او راه نداشته باشد و به هر اعتباری ثابت و موجود باشد؛ که این معنا اختصاص به حق تعالی دارد. مجردات بر حسب وجود خارجی حق هستند و ثبوت دائم دارند، اما اگر بر حسب اعتبار ذات و ماهیت در نظر بگیرید باطل است و از خود وجود ندارد. اگر وجودش را در نظر بگیرید، وابسته به غیر است، حقانیتش به خودش نیست، حق بودنش یعنی وجودش به وجود دیگری است. حق تعالی حق مطلق به هر اعتبار و هر ملاحظهای است.
• معنای چهارم حق این است که ما قول یا عقیدهای را در نظر بگیریم و به اعتبار اینکه متن واقعیت با او مطابقت دارد، به این قول یا عقیده میگوییم عقیده یا قول حق؛ که همین قول یا عقیده به اعتبار اینکه مطابق با متن واقعیت است صادق نیز میباشد. پس در این معنای چهارم، حق و صدق، هر دو وصف قول یا عقیده هستند به دو ملاحظه؛ به اعتبار مطابِق بودن میگوییم صادق است، به اعتبار مطابَق بودن میگوییم حق است.
الف) نقد تفاوت صدق و حق در خارج، اقوال و عقاید:
بعضی بین معانی حق دچار خبط شدهاند و گفتهاند حق وصف امر خارجی است، صدق وصف قول یا عقیده است. مثلاً اگر گفتیم زمین کروی است، متن واقع کرویت زمین است و این کرویت خارجی زمین حق است. ما که میگوییم زمین کروی است و به این سخن معتقدیم، قول یا عقیده ما صادق است. پس حق را وصف آن واقعیت خارجی قرار داد، صدق را وصف آن عقد یا قول قرار داده است، که ایشان میگوید این غلط است. ما وقتی عقاید را توصیف به حق میکنیم، مقصود حق بودن خودِ عقیده است. این سخن شما معنای جدیدی نیست، بلکه همان معنای اول است؛ اگر شما به آنچه در متن واقع است بگویید حق، همان معنای اول است؛ هر چیزی که وجود دارد حق است. ولی ما به هر چیزی که در خارج وجود دارد نمیگوییم این عقیده، حق است. مثلاً ظلم در متن واقع هست، به این معنا که ثبوت خارجی دارد حق است، اما عقیده به ظلم که حق نیست، این باطل است.
ب) حقترینِ اقاویل و اعتقادات:
مطلب دوم اینکه در این قسم چهارم که وصف اقاویل و اعتقادات است؛ حقترین اعتقادات و اقوال چیست؟ اگر چیزی که صدق او و حقانیت او دائمی است را با چیزی که صدقش دائمی نیست و مشروط به شرایط است مقایسه کنیم، واضح است که آن چیزی که صدق و حقانیت او دائمی است اصدق و احقِ اعتقادات و اقوال است. سپس بین این اعتقادات یا اقوال آنچه که حقتر از این حقهای دائمی و صدقهای دائمی است، آن است که حقانیت و صدقش بدیهی بوده و نیاز به کسب و نظر نداشته باشد و اولینِ اینها حکم به استحاله ارتفاع و اجتماع نقیضین است و اینکه بین سلب و ایجاب واسطه و رابطهای دیگر نیست. اگر کسی منکر این قول و این عقیده شد، به این معناست که تمام معارف و علوم بشری را انکار کرده است. پایه همه عقاید همین است. شما هر عقیده و هر گزارهای را در هر علمی اثبات کنید، وقتی گفتید این اثبات شد، به این معناست که مقابل آن را قبول ندارید. وقتی گفتید آب در صد درجه به جوش میآید، یعنی اینکه میخواهید گزاره آب در صد درجه به جوش نمیآید را رد کنید؛ پس معنا ندارد که بین اینها جمع شود. در امور عرفی و ادراکات متعارف نیز همینگونه است. لذا همانگونه که در منطق خواندید اول الاوائل و احق همه اقاویل همین است.
ج) استحاله اجتماع و ارتفاع نقیضین به عنوان عوارض موجود بما هو موجود:
سپس ایشان میفرمایند این معنا که اشاره شد از عوارض موجود بما هو موجود است. این خاصیت وجود است که اینگونه است. مرحوم سبزواری اینگونه معنا کردهاند که یعنی این بدیهی بودن در مقام تصورِ وجود که ابدهِ همه تصورات است، منشأ این است که تصدیق به وجود نیز بدیهیترین تصدیقات باشد. به بیان دیگر ایشان میفرماید سرّ سخن ملاصدرا -که میگوید بحث استحاله اجتماع و ارتفاع نقیضین از عوارض موجود بما هو موجود است- این است که چون وجود در مقام تصور ابدهِ بدیهیات و بینیاز از تعریف است، پس در تصدیقش نیز اول تصدیقات میشود.
۱) نقد فرمایش حکیم سبزواری و بیان نظر مختار: این فرمایش قابل مناقشه و منع است. تعبیر ملاصدرا این است که حکم به عدم رابطه و واسطه بین سلب و ایجاب از عوارض موجود بما هو موجود است. چیزی که ایشان در مقام تفسیر گفت در مورد مفهوم وجود است، که مفهوم وجود بدیهی است و چون مفهومش بدیهی است تصدیقش نیز بدیهی است. آیا ما حکم مفهوم را با حکم وجود بما هو وجود یکی میدانیم؟ وقتی میگوییم احکام موجود و وجود بما هو موجودٌ و وجودٌ، ناظر به مفهوم نیست. البته یک مرتبهی آن مفهوم است. اینجا مقصود این است که وقتی میگوییم استحاله ارتفاع و اجتماع نقیضین از عوارض موجود بما هو موجود است، یعنی هر موجودی را در هر مرتبهای در نظر بگیرید، با عدمِ خود جمع نمیشود. هیچ وجود و موجودی با عدمش جمع نمیشود. این ویژگی وجود است که وجودِ چیزی با عدمش قابل اجتماع نیست، ربطی به خصوص مفهوم هم ندارد. این از عوارض موجود بما هو موجود است. پس چون وجود بما هو وجود با سلب و عدمش قابل جمع نیست، ما حکم میکنیم به اینکه اجتماع نقیضین یا ارتفاعش محال است.
نحوه مواجهه با سوفسطائیان و منکران حقیقت:
مطلب سومی که ایشان میفرمایند به تعبیر خودش نقاوت، پاکیزه، خلاصه و لُب سخنی است که میتوان با سوفسطائیان (که منکر حقیقت هستند) گفت. علت اینکه متعرض بحث سوفسطایی میشوند این است که ما وقتی میخواهیم وارد عرصه برهان، اثبات یا شناخت اشیاء شویم، تا وقتی که سخن سوفسطایی مطرح باشد، نمیتوانیم چیزی را اثبات کنیم؛ چون او از ابتدا اصل راه اثبات را برای شناخت حقیقت قبول ندارد. به هر بیانی که بگوید؛ ممکن است بگوید اصلاً هیچ واقعیتی وجود ندارد، ممکن است بگوید قابل شناخت نیست، ممکن است بگوید این شناخت فردی است؛ حق برای هر کسی همان است که خودش شناخته است. حق به عدد شناخت افراد متعدد است، حق واحد نداریم. شناخت هر کسی برای خودش حق است چون قابل انتقال نیست. هیچکس نمیتواند آنچه را که خودش حق شناخته به دیگری منتقل کند. اینها قالبهای معروف و مشهوری است که در بیان سوفسطائیان بود. امروز هم بعضی از همین سخنان مطرح است. البته ظاهرا کسی ملتزم و معتقد به قسم اول -که هیچ واقعیتی مطلقاً نیست- نمیباشد. همان کسانی هم که گذشته این حرف را میزدند یک لقلقه لسانی برایشان بود. ولی اینکه واقعیت قابل شناخت یا قابل انتقال نیست به اشکال و نحوههای دیگر، امروز هم مطرح است.
الف) بیان ابنسینا در مواجهه با سوفسطایی:
شیخ بیانی در شفا دارد که ایشان حاصل آن بیان را آورده است: اگر شما منکر واقعیت و حقیقت باشید، یا اینکه بگویید ما نمیتوانیم بشناسیم (در هر قالبی که بگویند)، آیا در همین حد که نمیشود واقعیت و حق را شناخت فهمیدید که حق قابل شناخت نیست؟ اگر اعتراف کرد که بله، حق قابل شناخت نیست، پس یعنی حق این است که حق قابل شناخت نیست. حق این است که واقعیت قابل شناخت نیست. پس خودتان به اینکه شناختید واقعیتی هست، ولی قابل شناخت نیست اعتراف کردید. همین خودش یک واقعیت و حقی شد. مرحله دوم این است که نه، ما در این معنا شک داریم، ما یقین به حقانیت چیزهایی که شما گفتید نداریم، مشکوک هستیم. دوباره سؤال را اینگونه تکرار میکنند که شما در همین که شک دارید که دیگر متیقن هستید؟ فهمیدید که این برای شما مشکوک است؟ پس حق این است که من نمیفهمم حق چیست. پس اعتراف به یک حقانیتی کردید. مرحله سوم هم که درد بیدرمان سوفسطایی است؛ اگر بگوید ما شک داریم و شک داریم که شک داریم، حتی در خودمان، در وجودمان، در همه چیز شک داریم، در همین شکمان هم شک داریم، حرف آخر ابنسینا این است که این شخص یا واقعاً بیمار است که این حرف را میزند یا لج بازی میکند؛ پس باید او را در معرض اَلَم و آسیب قرار داد و گفت درد و عدم درد برای تو فرقی نمیکند، کنارِ مار و عقرب باشی با اینکه نباشی فرقی نمیکند. راهش این است و الّا کسی که اینگونه میگوید درمانی ندارد.
متن کتاب:
و أما الحق فقد يعنى به الوجود في الأعيان مطلقا فحقية كل شيء نحو وجوده العيني[1]
توضیح: معنای اول حق وجود عینی است. به این معنا میگفتند «الحق لِمَن غلب»؛ هر که غالب شد حق با او است؛ یعنی در خارج او غالب است. حق این است که مثلاً در عالم قانون جنگل است. به این معنا وجود همین است.
و قد يعنى به الوجود الدائم
توضیح: معنای دوم، که مربوط به مجردات تام است.
و قد يعنى به الواجب لذاته
توضیح: معنای سوم؛ واجب لذاته یعنی حقیقتی که واجبٌ من جمیع الجهات و الحیثیات است. لذا به تعبیر منظومه که از فارابی نقل کرد و توضیح داد ( اینجا ایشان فقط گفتند واجب، توضیح نداده است) وقتی میگوییم واجب الوجود یا حق تعالی اطلاق میکنیم، یعنی به هیچ اعتبار و ملاحظهای بطلان به او راه ندارد؛ برخلاف وجود دائم مجرد که هم به لحاظ ماهیت عدم به او راه دارد و هم اصل وجودش وابسته است، پس به آن لحاظ باطل است.[2]
و قد يفهم عنه حال القول و العقد من حيث مطابَقتهما لما هو واقع في الأعيان فيقال هذا قول حق و هذا اعتقاد حق
توضیح: به اعتبار اینکه به لفظ و کتابت بیاید میگوییم قول، به اعتبار اینکه صورت ذهنی است میشود عقد و عقیده. هم میگوییم این قول و سخنی که گفتید سخن حق است، هم میگوییم عقیده، عقیده حق است، به هر دو توصیف به حق میکنند. از حیث مطابَق بودنشان با آنچه در خارج واقع است.
و هذا الاعتبار من مفهوم الحق هو الصادق
توضیح: که همین قول حق قول صادق هم هست، ولی با دو ملاحظه.
فهو الصادق باعتبار نسبته إلى الأمر و حق باعتبار نسبة الأمر إليه
توضیح: این قول یا عقیده به اعتبار نسبتش با آن امر خارجی، با آن واقع، صادق است؛ به اعتبار مطابِق بودن و حکایتگریاش؛ پس در حکایتگریاش صادق میشود. و همین قول یا عقد حق است به اعتبار نسبت آن واقع با این قول و امر. پس میشود مطابِق بودن و مطابَق بودن.
و قد أخطأ من توهم أن الحقية عبارة عن نسبة الأمر في نفسه إلى القول أو العقد و الصدق نسبتهما إلى الأمر في نفسه
توضیح: یک عدهای توهم کردهاند که حق بودن یعنی نسبت و خصوصیت آن امر واقعی خودش فینفسه به قول یا عقد؛ مثلاً میگویید زمین کروی است؛ وقتی کرویت زمین در خارج را به قول یا عقد نسبت میدهیم و مقایسه میکنیم میشود حق. پس در واقع حق صفت آن امر خارجی و واقع میشود. صدق صفت این قول یا عقیده میشود.
فإن التفرقة بينهما بهذا الوجه فيها تعسف
توضیح: این یک انحراف است؛ چون یک معنای جدیدی نخواهد شد. هر چه که در واقع است حق میباشد و آن معنای اول است؛ شما عقیده را میگویید عقیده حق یا قول را قول حق میگویید.
و أحق الأقاويل ما كان صدقه دائما و أحق من ذلك ما كان صدقه أوليا[3]
توضیح: واضح است که صدق دائمی از چیزی که مثلاً گاهی صادق است احق است؛ شما میگویید مثلاً جسم گرم است، همواره اینگونه نیست، با شرایطی جسم گرم است و با شرایطی نیز جسم گرم نیست، پس همیشه حق نیست. اما اینکه مثلاً جسم مرکب از ذرات است، دائماً اینگونه است. اولیات هم همینطور که احق از اینها هستند.
و أول الأقاويل الحقة الأولية التي إنكاره مبني كل سفسطة هو القول بأنه لا واسطة بين الإيجاب و السلب
توضیح: اول الاوایل که انکارش ریشه سفسطه میشود، این است که واسطه بین ایجاب و سلب نیست.
فإنه إليه ينتهي جميع الأقوال عند التحليل و إنكاره إنكار لجميع المقدمات و النتائج
توضیح: چون شما هر قول و عقدی که داشته باشید و او را پذیرفته باشید به این معناست که مقابل و نقیضش را رد کردهاید. لذا اصلاً هیچ عقیده یا قولی بدون این نمیشود.
و هذه الخاصة من عوارض الموجود بما هو موجود لعمومه في كل موجود
توضیح: نکتهای که از بیرون عرض شد؛ این ویژگی که واسطه بین ایجاب و سلب نیست، از عوارض موجود است چون در همه اشیاء صادق است؛ چون هر وجودی خودش خودش است و با عدمش جمع نمیشود، پس عمومیت دارد؛ برخلاف تفسیر مرحوم حاجی که میگوید این خاصیت یعنی اینکه وجود، مفهوم تصوری بدیهی است، پس در تصدیقش نیز اولی است. مطلب دوم تمام شد.
و نقاوة ما ذكره الشيخ في الشفا لسبيل مقابيح السوفسطائية أن يسأل عنهم إنكم هل تعلمون أن إنكاركم حق أو باطل أو تشكون
توضیح: مطلب سوم این است. جمعبندی، پاکیزه و خلاصه آنچه شیخ فرمود برای مقابیح و حرفهای قبیح سوفسطائیان این است که از آنها سؤال کنیم آیا آنچه انکار میکنید حق است یا باطل است یا شک دارید؟ مدنظر داشته باشید که آنها یا منکر اصل واقعیت یا شناخت واقعیت یا انتقال این درک و شناخت بودند و میگفتند حق برای هرکس همان است که خودش رسیده؛ برای همین میگفتند در مقام گفتار باید غالب بشوید.
فإن حكموا بعلمهم بشيء من هذه الأمور فقد اعترفوا بحقية اعتقاد ما
توضیح: اگر اعتراف کردند که نه، یک حقی داریم؛ یعنی قبول داریم که نمیشود واقعیت را شناخت؛ پس یعنی به این علم داریم.
سواء كان ذلك الاعتقاد اعتقاد الحقية في قولهم بإنكار القول الحق أو اعتقاد البطلان أو الشك فيه
توضیح: حال که حقیت اعتقادی را که قبول دارند؛ این اعتقادی است که خودش دارد، خود را همسر کسی میداند یا نه؟ بچه کسی هست یا نه؟ پدر و مادری داشته است؟ یا به هر پدر و مادری مستند میشود؟ اگر در یک جایی، علمی دارید پس نحوهای از واقعیت را شناختید. سواء که این اعتقادی که میگوییم حق است، یک اعتقاد حقیّه است یا نه اعتقاد به همین که میگویید حق و واقع را نمیشود شناخت.
فسقط إنكارهم الحق مطلقا
توضیح: خلاصه اگر یک جایی، به هر نحوهای چیزی را قبول دارد، اینکه به طور مطلق واقعیتی را که ما شناختیم انکار کنیم ساقط شد.
و إن قالوا إنا شككنا
توضیح: شک دارد، در همه چیز شک دارد، در پدر و مادرش هم شک دارد، در همسرش هم شک دارد.
فيقال لهم هل تعلمون أنّكم شككتم أو أنّكم أنكرتم
توضیح: الان میدانی که شک داری؟ یا همین شکت را نیز منکری؟
و هل تعلمون من الأقاويل شيئا معينا
توضیح: بالاخره پدر و مادرتان را میشناسید یا نه؟ یک چیز معینی.
فإن اعترفوا بأنهم شاكون أو منكرون و أنهم يعلمون شيئا معينا من الأشياء فقد اعترفوا بعلم ما و حق ما
توضیح: اگر این را قبول دارند، پس بالاخره یک چیزی قبول کردند.
و إن قالوا إنا لا نفهم شيئا أبدا و لا نفهم أنا لا نفهم و نشك في جميع الأشياء حتى في وجودنا و عدمنا و نشك في شكنا أيضا و ننكر الأشياء جميعا حتى إنكارنا لها أيضا و لعل هذا مما يتلفظ به لسانهم معاندين
توضیح: خلاصه همه چیز را انکار میکنیم؛ که خودش میگوید معلوم است که اینها در مقام لجاجت این حرف را میزنند.
فسقط الاحتجاج معهم و لا يرجى منهم الاسترشاد
توضیح: این مثل ﴿ختم الله علی قلوبهم﴾[4] است که فرمود بعضی را خدا یک مهری زده، این دل دیگر بسته شد. پیغمبر خدا هم نمیتواند آن را باز کند. وقتی خدا بست، کسی آن را باز نمیکند.
فليس علاجهم إلا أن يكلفوا بدخول النار إذ النار و اللانار واحد و يضربوا فإن الألم و اللاألم واحد
توضیح: نار و لانار یکی است. علاج این است که مورد درد و ضربه قرار بگیرند چون اَلم و لا اَلم واحد است.
۳) حصر حقیقی مواد ثلاث و عمومیت آن در همه مفاهیم:
در ذنابه ایشان میفرمایند این حصری که گفتیم به مواد ثلاث، یا حصر حقیقی است یا در رتبه حقیقی؛ چون لااقل بر حسب احتمال اولیه میتوانستیم این احتمال را فرض کنیم که هر شیئی یا مقتضی وجود است یا عدم است یا هیچکدام یا مقتضی هر دو. اینکه مقتضی هم وجود و هم عدم باشد با اندک تأمل باطل میشود و غلط است؛ پس حصر به این سه یا حقیقی است، یا در رتبه قسمت حقیقی است.
این حصر به مواد ثلاث همانطور که در منطق خواندید مربوط به همه مفاهیم است؛ هر محمولی را با موضوع بسنجید یکی از این سه جهت و ماده برای او هست. ولی ما در فلسفه بالخصوص در مورد محمول خاصی بحث میکنیم؛ چون بحثمان در مورد عوارض وجود و شناخت وجود است، لذا اینجا بالخصوص نسبت وجود با ماهیتها و موضوعات مختلف مدنظر است. اما به لحاظ معنای وجوب و امکان و امتناع، آنچه که اینجا گفته میشود و آنچه در منطق گفته شده یکی است؛ معنایش فرقی نکرد.
الف) نقد توهم صاحب مواقف بر تفاوت معنای مواد ثلاث:
این مطلب را به این جهت گفتند که بعضیها مثل صاحب مواقف توهم کرده بود که معنایش کلاً متفاوت است؛ یعنی وجوب و امتناعی که در فلسفه گفته میشود با آنچه در منطق میگویند فرق میکند. استدلالش این بود که گفته بود اگر به یک معنا باشد، پس لوازم ضروری ماهیات واجب الوجود هستند. وقتی شما میگویید مثلاً «اربعة بالوجوب و الضروره زوج است»، پس اگر به یک معنا باشد، این باید واجب الوجود باشد؛ و توجه نکرده بود که وقتی اینها به یک معنا هستند لازمهاش این است که اربعة واجبة الزوجیه باشد، نه اینکه واجب الوجود باشد. ما گفتیم نسبت این محمول به موضوع یا ضرورت، یا امکان و یا امتناع است. اما معنای محمول میتواند هرچیزی باشد. هرچیزی که محمول قرار بگیرد یا ضروری است، یا نیست و یا امتناع دارد. این حاصل قسمت اول ذنابه که ایشان در اینجا میفرمایند.
متن کتاب:
ذنابة: قسمة المفهوم بحسب المواد الثلاث إلى الواجب و الممكن و الممتنع قسمة حقيقية أو في مرتبتها[5]
توضیح: یا قسمتِ حقیقی است یا در مرتبه قسمتِ حقیقی است؛ چون احتمال چهارمش مندفع است.
لأن احتمال ضرورة طرفي الوجود و العدم أو الإيجاب و السلب ساقط عن الاعتبار مع صحة القريحة
توضیح: این طرف وجود و عدم که میگوییم اگر در قیاس با محمول وجود بخواهیم مقایسهاش کنیم؛ جمع ایجاب و سلب در قیاس با هر محمولی که بخواهد باشد که مثلاً شما بگویید زمین کروی است، زمین کروی نیست؛ بالضرورة هست و بالضرورة نیست؛ مثل آنچه در منطق میخوانید. احتمال اینکه طرفین نقیض اعم از وجود و عدم یا هر سلب و ایجاب دیگری ضروری باشد، ساقط است.
و هي جارية في جميع المفهومات بالقياس إلى أي محمول كان فكل مفهوم إما أن يكون واجب الحيوانية أو ممتنعها أو ممكنها
توضیح: این مواد ثلاث در تمام مفهومات و موضوعات و بر هر محمولی مقایسهاش کنیم جاری است.
لكن حيثما يطلق الواجب و قسيماه في العلم الكلي يتبادر الذهن إلى ما يكون بالقياس إلى الوجود
توضیح: البته ما در علم کلی به این کار داریم، به ذهن ما در قیاس با وجود تبادر میکند.
فهذه بعينها هي المستعملة في فن الميزان لكن مقيدة بنسبة محمول خاص هو الوجود.
و أما ما توهمه بعض من أن هذه مغايرة لتلك بحسب المعنى
توضیح: اینکه ایجی (صاحب مواقف) توهم کرد که مواد ثلاث در منطق با فلسفه متفاوت است، معنایش فرق میکند...
و إلا لكانت لوازم الماهيات واجبة لذواتها
توضیح: و الّا محذورش این است: گفته بود شما میگویید خدا واجب الوجود است، زوجیت هم واجب الوجود است؛ پس این خدا شد.
فمندفع بأن اللازم منه هو أن يكون الأربعة واجبة الزوجية لا واجبة الوجود
توضیح: لازمهاش این است که چهار واجب الزوجیه باشد.
فاختلاف المعنى بحسب اختلاف المحمول
توضیح: اینجا محمولها با هم مختلف هستند، ولی نسبت این محمول به آن موضوع یکی است؛ یا ضروری است یا نیست. پس اختلاف معنا به حسب اختلاف محمول است.
لا بحسب اختلاف مفهوم الوجوب الذي هو المادة و الجهة
توضیح: که به اعتبار خارج ماده و به اعتبار قضیه میگوییم جهت.