1405/03/20
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: اسفار جلد یک/النهج الثانی فی اصول الکیفیات و عناصر العقود و خواص کل منها /فصل (یک) فی تعریف الوجوب و الإمکان و الإمتناع و الحق و الباطل
«این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.»
ایشان در مورد معنای وجود امکانی -که همان امکان فقری باشد و با تأمل در نسبت وجود و ماهیت و با مبنای اصالت وجود به آن میرسیم- نکاتی را گفتند و توضیح دادند.
۱. نتیجه سخنان ملاصدرا در مورد امکان فقری:
یک جمله، نتیجه این سخنان است که به آن اشاره نکردیم؛ چون قبل از آن باید به نکتهای بپردازیم. بعد از بیان این مطلب ایشان وارد بحث اولویت و ابطال آن میشود. و اما این نکتهای که نتیجه سخنان قبل است. ابتدا به مقدمهای توجه کنید.
الف) خلط بین حقیقت و الفاظ در شناخت واقعیت:
گاهی اوقات میشود که در تصور و شناخت حقیقت، برای ما یک خلطی بین آن حقیقت و معنای واقعی شیء با الفاظی که ما در گستره ذهن برای حکایت از این معنا به کار میگیریم پیدا میشود. اول در قالب مثال عرض میکنیم، سپس به توضیح فنی آن بر میگردیم.
۱) توهم سلب ذات و ذاتیات از شیء: شما تقریباً در اکثر انسانها میتوانید این معنا را بیابید که وقتی در خصوصیات وجودی یا ماهوی خودشان تأمل میکنند، همواره میتوانند تصور کنند که خودش باشد، ولی این ویژگیهای وجودی و ذاتی نباشد. اینکه گفتیم اثبات ذات بکند ولی ذاتیات وجود یا ماهیت را سلب کند، نه اینکه اینها بر حسب اصطلاحات به این معنا توجه دارند؛ اموری را در نظر میگیرند و سخنانی میگویند که معنای آن سخنان این است. مثلاً کسی که به خاطر شرایط مختلف و مسائلی که برایش پیش میآید، این آرزو برایش مطرح میشود که ای کاش اصلاً من وجود نمیداشتم، ای کاش خدا من را خلق نمیکرد؛ یعنی او در واقع وجود خودش را از خودش سلب میکند. اینکه او میگوید ای کاش من نبودم، به معنای سلب وجود از وجود است. این به یک معنا بدتر از سلب ماهیت از ماهیت است. یا مثلاً توهم سلب بعضی خصوصیات ذاتی از خودش و امثال خودش میکند؛ ممکن است بعضی اینطور تصور کنند که چرا ما به این نحوه و با این محدودیتها و مشکلات آفریده شدهایم؟ مثلاً اگر خداوند ما را به صورت ملائکه میآفريد، این محدودیتها را نداشتیم. او در واقع ذاتیات خودش را از خودش سلب میکند و آرزوی ذاتیات یک شیء دیگر را میکند، در عین حال دوباره خودش را تصور میکند. یعنی در تصور اول از وجود خودش، وجودش را سلب میکند، در این وهم دوم از ذات و ماهیت خودش بعضی از ذاتیات خودش را سلب میکند، در عین حال خودش را اثبات میکند. امثال این توهماتی که در بین انسانها کم هم نیست، ناشی از این است که آن شخص در مقام توهم، حقیقت ذات خودش یا حقیقت وجود خودش را نشناخته است. یک تصور مبهم از ذات خود یا وجود خود دارد؛ چون تصورش مبهم است و از طرف دیگر یک ثبوتٌ مّا و نحوهای از خود بودن در عدم توهم میکند، این حرفها و این آرزوها را به دنبالش ابراز میکند.
۲) تفاوت ادراک عقلی و کارکرد وهم: این از کارکردهای وهم است. یکی از دلایل این است که چون آن حقیقت ذات را نشناخته است، ذاتیات را از صاحب ذات و از خود ذات جدا میکند. اینکه ما میگوییم سلب شیء از ذات و سلب ذاتیات محال است، ممکن است کسی به ذهنش برسد که همه دارند همین کار را میکنند، این چطور محالی است که هیچکس نمیفهمد محال است؟ چون اگر این محال انقدر بَیّن است، همه با اندک توجهی باید بفهمند. این استحاله بر حسب حکم عقل است، برای کسی که بر حسب ادراک عقلی این مطلب را فهمیده باشد؛ اما بر حسب وهم و کارکردهای قوه واهمه، میتواند هر کاری بکند. قوه واهمه عدم وجود خود را در عدم توهم میکند و بعد بر همین عدم وجود در دار عدم احکامی بار میکند؛ بر حسب اصطلاح از کاری که آنها میکنند اینطور باید تعبیر کرد؛ آن کسی که میگوید اگر من نبودم راحت بودم، اگر خدا من را خلق نمیکرد راحت بودم و مشکل نداشتم، معنایش همین است؛ یعنی او در عدم برای خودش عدمی ثابت توهم میکند، سپس راحتی هم بر او بار میکند. قوه واهمه این کار را میکند؛ سلب شیء از ذات که دیگر کاری نیست. اما اگر عقل به ادراک حقیقت و شناخت حقیقت رسید، میفهمد سلب شیء از ذاتش محال است؛ نه در مرحله الفاظ که بگوییم مثلاً ناطق بودن را از حیوان سلب کنیم چه اشکالی پیش میآید؟ انسان ناطق هم نباشد مشکلی نیست؛ این برای این است که در مرحله الفاظ است، چون لفظ ناطق با لفظ حیوان و انسان متفاوت است، سلبش میکند. اما اگر کسی در مقام ادراک عقلی حقیقت انسان را شناخت، بر حسب همین مرتبه ادراک میفهمد که سلب ناطق از انسان غلط است و معنا نمیدهد.
ب) وجود رابط بدون ملاحظه مستقل قابل تصور نیست:
به عین همین بیان، اگر کسی به ادراک عقلی شناخت که حقیقت وجود رابط، عین ربط به وجود مستقل است، نمیتواند بر حسب هیچ اعتبار صحیحی وجود رابط را از مفیض و مستقل جدا در نظر بگیرد. و اگر به فرض این کار را کرد، به این معناست که در مقام ادراک عقلی نیست؛ دچار توهم شده است. اگر کسی مثلاً وجود انسان را بدون خداوند، وجود رابط را بدون وجود مستقل ملاحظه کرد، به این معناست که در واقع شما رابطی را که عین ربط به مستقل است جدا کردید؛ پس این مطابقت با واقع ندارد؛ چون در متن واقع این وجود رابط حتی قابل فرض جدایی و قابل تصور انفکاک از آن مستقل نیست. اقتضای برهان این است. پس اگر کسی وجود مخلوق، انسان و هر شیئی را ملاحظه کرد و در این ملاحظه مستقل را ملاحظه نکرد، به این معناست که این ادراک، ادراک عقلی واقعی نیست؛ این خیال عقل است، وهم است. عقل و ادراک عقلی آن است که مطابق واقع باشد. وجود رابط از خود حقیقتی ندارد که جدای از مستقل تصور شود. اینکه میگوییم تصور شود یعنی احتمال آن را هم بدهد. گاهی شما چیزی را تصور میکنید، بعد میگویید به این دلیل نمیشود، چون لازمهاش یک مشکل دیگری است. گاهی بالاتر از این است. مثل مواد ثلاث که در وهله اول یک احتمالی میدادیم که یک چیزی مقتضی وجود و عدم باشد، ولی تصورش به طوری که یک تصور صحیحی باشد نمیکنیم؛ تصور صحیحی ندارد. ولی مثلاً امکان بالقیاس الی الغیر تصور صحیحی دارد، مصداق ندارد. در مواضعی شما احتمال میتوانید بدهید، ولی بعد با اندک توجه میفهمید که غلط است. در وجود رابط (وجود فیغیره) حتی احتمال اینکه بدون غیر تصور کنید معنا نمیدهد. اگر معنا میدهد پس چرا میگویید فیغیره است؟
۱) امتناع جدایی وجود متقوّم از مقوّم: غرض اینکه بر حسب ماهیت و ذات ماهوی، جدا کردن ذاتیات از ماهیت محال است؛ جدا کردن وجود متقوّم از مقومش نیز محال است. اگرچه قوه واهمه میتواند این تجریدها و جداییها را در نظر بگیرد. در یک مراحل و مراتبی ممکن است کسی که اهل علوم عقلی است با اندک دقتی متوجه این بشود و عوام متوجه نشوند، مثل مثالهایی که گذشت. در یک مراتبی دقت بیشتر میخواهد، ممکن است کسی مدعی است که اهل علوم عقلی است، ولی همین خبط و خطا را مرتکب بشود؛ مثل بعضی فیلسوفهایی که در مقام بحث و استدلالهایشان بر معلول را با صرفنظر از علت احکام بار میکردند. اگر این معلول ماهیت است، ماهیت نه معلول است، نه غیر معلول؛ هیچ چیزی نیست، باطل محض است. اگر معلول، معلولِ این علت است، چطور شما بدون علت در نظرش میگیرید؟ چیزی که به وجود علت موجود است، در علت موجود است، معنا ندارد که او را از مقوّم خودش جدا فرض کنید و محل احکام قرار بگیرد. این غلط است. این تتمهای بود که در این یک جمله داشتند و با این توضیحات عرض شد.
بررسی نظر متکلمین در باب اولویت:
و اما بر همین اساس و با مسئله وجود رابط و مستقل، بطلان نظریه اولویت واضحتر است تا اینکه بر اساس ماهیت بخواهیم پاسخ آن را بدهیم. به خاطر دارید که عدهای از متکلمین گفتند وقتی اشیاء را با یکدیگر مقایسه کنیم، بعضی اشیاء وجودشان بر حسب اقتضای ذات، به خودی خود نسبت به عدم اولویت دارد؛ بعضی اشیاء عدمش اولویت دارد، ولی این اولویت اولاً برای موجود شدن شیء کافی نیست و ثانیاً این اولویت حتی آنجایی که از ناحیه غیر میآید، به حد ضرورت نمیرسد.
الف) سوء برداشت متکلمین از قاعده «الشیء ما لم یجب لم یوجد»:
مشکل آنها چه بود؟ اصل طرح این مسئله و جایی که آنها این مسئله را طرح میکردند، در ذیل قاعده «الشیء ما لم یجب لم یوجد» است. فلاسفه گفتند وجود هر شیء اگر به حد ضرورت رسید، موجود میشود و الاّ موجود نمیشود. آنها بر چه اساس میگفتند؟ میگفتند چون ماهیت به خودی خود نسبتش به وجود و عدم یکسان است، پس در خروج از این استواء و برای محقق شدن یا معدوم شدن، عاملی غیر از اصل ذات ماهیت باید باشد. آن عامل همان مُخرِج است؛ حال یا اقتضای عدم شیء دارد یا اقتضای وجود شیء دارد. اگر اقتضای وجود داشت یعنی وجودش ضروری است، اقتضای عدم داشت عدم ضروری است.
عدهای از متکلمین یک سوءبرداشتی از این کلام دارند؛ امروزه هم هنوز هستند، جمع زیادی از اصولیین همین حرفها را میزنند و تخلف معلول از علت تامه را روا میدانند، «الشیء ما لم یجب لم یوجد» را منکر هستند. توهم اینها چیست و چرا منکر میشوند؟ تصورشان این است که اگر شما قائل به ضرورت معلول پس از علت تامه شدید و «الشیء ما لم یجب لم یوجد» را پذیرفتید، به این معناست که اگر یک چیزی شرایط علیتش فراهم و علت تامهاش حاصل شد، وقوع آن ضروری است و واجب میشود؛ پس خدا دیگر نمیتواند جلوی آن را بگیرد. دست خدا بسته است و این با قدرت مطلقه خداوند سازگار نیست. یک مجموعه خیلی وسیعی از توهمات غلط اندر غلط داشته که به چنین نتیجهای رسیده و این «الشیء ما لم یجب لم یوجد» را اینطور معنا میکند.
۱) نقد برداشت متکلمین: اول از همه این است که او خدا را مقابل این عالم قرار داده است که خدا آن طرف عالم، اینها این طرف عالم، اینجا هم اسباب علیت جمع شد. این اسباب علیت که جمع شد، معلول ضروری است، علت تامه فراهم شده است، خدا از آن طرف دیگر چطور جلوی آن را بگیرد؟ کسانی که این حرف را میزنند منکر علیت نیستند. میخواهند شأن خدا محفوظ بماند و قدرت مطلقه او مخدوش نشود؛ او هر کاری که بخواهد میکند. مرحوم شیخ محمود حلبی، از اجلّای تفاککه، یک لیوان آب جلویش بود، برمیداشت و میگفت من مثلاً میخواهم آب را بنوشم، جلوی دهانم میآورم، تمام اسباب الان جمع است. تا جلوی دهانم میآورم که این آب را بنوشم، در لحظه منصرف میشوم. تمام اسباب جمع بود که این واقع شود، ولی در آخرین لحظه جلوی آن را میگیرم و نمیخورم. این کُنه حریت است. عین جملهاش این بود که میگفت :در من اینطور است، در خدا نیز همینطور است. از آن طرف اینها اشکال میکردند که شما در وحدت وجود و امثال اینها، خالق و مخلوق را با هم مخلوط و قاطی کردید. آن وقت با کمال بیتوجهی، میگوید در من اینطور است، در خدا هم اینطور است. از ازل هرچه قسمت بوده اگر در آن لحظه خداوند نخواست جلویش را میگیرد و نمیشود. اما بنا بر رأی فلاسفه، خدا اگر از ازل یک چیزی تقدیر کرده، زمانش که رسید باید انجام شود، دیگر هم نمیشود تغییر بدهد. یعنی ازلی که تصور میکرد یک زمانی بود که خدا در این زمان قرار گرفته است. مجموعهای از توهمات غلط اندر غلط که وقتی انسان نگاه میکند، میبیند اصلاً فایدهای ندارد و صحبت کردن با او به جایی نمیرسد؛ به هر کجا اشکال کنید، ده تا اشکال قبلش دارد. آن وقت برای خود آدم مشکل درست میشود، با بعضیها سر و کله زدن آدم را از نظر ذهنی از خود بیخود میکند.
غرض اینکه اینها که مخالف با این قاعده بودند، چون تصورشان این بود که ضرورت یافتن معلول با قدرت مطلقه خداوند منافات دارد. پس ما میگوییم این شیء اولویت پیدا میکند، نه مثل فلاسفه که بگوییم ضرورت پیدا میکند. اولویت که پیدا کرد، هر موقع خواست میتواند جلوی آن را بگیرد؛ برخلاف آنجایی که بگویید ضرورت. وقتی ضرورت پیدا کرد، خدا هم دیگر نمیتواند جلوی آن را بگیرد. پس میگوییم اولی است. از همین هم معلوم شد که معنای ممکن را نیز نفهمیده است، خروج از استواء را نفهمیده است. خیال کرده خروج از استواء مثل دو پله ترازو است، یک وقت این دو پله ترازو دقیقاً مقابل هم هستند، یک وقت کمی جابهجا شده، ولی به صفر و صد هم نرسیده است. استواء را اینطور تصور کرده است.
ب) اقسام اولویت و رد آن:
کسانی که قائل به اولویت بودند، میگفتند اولویت یا ذاتی است یا غیری. اولویت ذاتی یعنی ذات بعضی اشیاء اولی برای وجود است؛ مثلاً فیل اولی برای وجود است؛ پشه اولویتی ندارد، به همین دلیل زود از بین میرود؛ ولی فیل را به این سادگی نمیشود از بین برد؛ پس این اولویت ذاتی دارد. اولویت غیری آن است که دیگری به او میدهد؛ علت وجود شیء را از عدم آن اولی میکند. هر کدام تقسیم به کافی و ناکافی میشد. البته کسی قائل به اولویت ذاتی کافی نیست. اولویت ذاتی کافی به این معناست که ذات شیء اولویت برای وجود دارد و همین اولویت برای تحقق یافتن آن کفایت میکند.
۱) وجه بطلان اول برای اولویت ذاتی و غیری: ردی که مشهور برای این نظر داشتند این است که چون ماهیت به خودی خود هیچی نیست، «ليست الماهية من حيث هي إلا هي»، پس اولویت و عدم اولویت نیز از او سلب میشود. ماهیت چیزی نیست تا بعد بخواهد اولویت داشته باشد یا نداشته باشد. بنابراین اولویت ذاتی غلط است. معنای اولویت غیری هم در واقع ترجیح بدون مرجح است؛ چون وقتی میگویید غیر به او اولویت داده، یعنی وجودش را اولی کرده است؛ در گمان او از حالت مثلاً پنجاه پنجاه مساوی خارج شده و به شصت درصد، چهل درصد یا نود درصد، ده درصد رسیده است؛ تصور او از امکان اینگونه بوده است. گفته اولویت دارد، پس موجود میشود. در حالی که به لحاظ عقلی امکان چیست؟ امکان این بود که از خودش ندارد، سلب ضرورتین است. وقتی از خودش ندارد و وجودش هم از ناحیه علت الزام نشده و ضرورت نیافته، دوباره این سؤال وجود دارد که چرا چیزی که جایز العدم است، موجود بشود؟ پس هنوز هم در حد تساوی است؛ مقصود تساوی عددی ریاضی نیست؛ تساوی یعنی اینکه نه وجود برایش لازم است، نه عدم برایش لازم است. علت هم که کاری نکرده که وجود یا عدمش لازم شود. پس چرا چیزی که وجودش لازم نیست موجود بشود؟ چیزی که عدمش لازم نیست، چرا باید معدوم باشد؟ پس سؤال بیپاسخ است؛ به این معناست که این بدون مرجح به وجود آمده است. در واقع بدون علت به وجود آمده است. اگر خوب تأمل کنیم انتهای این معنا، انکار صانع است؛ اینها به گمان اینکه میخواستند شأن حقتعالی را بالا ببرند، سخنی گفتند که معنای آن انکار صانع است.
وجه بطلان اولویت ذاتی این است که اگر چیزی از ناحیه ذات خود اقتضای هیچ خصوصیتی به جز ذاتیات خودش ندارد، باطل محض است و اگر به ماهیتش بنگریم فقط همین ذاتیات را مییابیم، پس مقتضای او اولویت به یک جانبی دون جانب دیگری نیست. اگر به وجودش بنگرید، اصلاً چیزی نیست که بخواهد اولویتی داشته باشد، ماهیتش هم که من حیث هی لا شیء محض است.
۲) وجه بطلان دوم: وجه دیگری ذکر میفرماید که اگر وجود ممکن اولویت جانب وجود یا جانب عدم داشته باشد، به ناچار بالاخره در یک مرتبهای، به گونهای، به یک نحوهای باید موجود شود؛ وقتی شما میگویید این ذات مثلاً اولویت برای وجودی دارد، به این معناست که شما در یک مرتبهای برای او وجود و تحقق قائل هستید. حال دو ممکن فرض کنید که اینها قبل از اینکه هرکدام در مرتبه خود محقق شود، یکی اولویت برای آن مرتبه دارد، یکی هم اولویت برای مرتبه دیگر؛ قبل از تحقق هم که هیچی نیست. چرا این دو امر مفروض که باطل محض هستند، یکی اولویت برای فلان مرتبه داشته باشد، دیگری برای مرتبه دیگر؟ چه ترجیحی وجود دارد؟ میشود ترجیح بدون مرجح.
۳) ابطال اولویت بر اساس امکان فقری: شما در امکان ذاتی ماهیتی تصور میکنید، مثلاً ماهیت فیل؛ ذات فیل معدوم را تصور کنید. ماهیت ماموت را تصور کنید که قطعاً در زمین لااقل معدوم است. حال بگویید این اولویت برای وجود دارد. پس یک چیزی را تصور کردید که بعد بر این متصوَّر یک حکمی بار کنید. ولی وجود رابط را بدون علت میتوانید تصور کنید تا بعد بگویید اولویت دارد یا نه؟ به همین خاطر بر اساس امکان فقری اولویت راحتتر رد میشود.
این حاصل این قسمت فرمایش ایشان بود. بحث مواد ثلاث در این قسمت تمام میشود؛ سپس وارد بحث حق میشوند.
متن کتاب
و بالجملة تجريد الممكن عن مقوماته بحسب الماهية أو الوجود ليس إلا من تعملات النفس و تصرفاتها.[1]
توضیح: تجرید ممکن و جدا کردن ممکن از مقومات خودش، حال این مقوم بر حسب ماهیت باشد یا مقوم بر حسب وجود که همان علت مفیض است، جدا کردن ممکن از مقومات ماهوی یا مقوم وجودی از تأملات و کارکردهای نفس است، آن هم در مرتبه قوه واهمه و الّا عقل چنین کاری نمیکند، ولی وهم این کار را میکند.
و قد تبين مما ذكر من معنى الإمكان و الوجوب أن ما حقه في نفس ذاته الإمكان و الافتقار لا يصح أن يقتضي وجود ذاته لا تاما و لا ناقصا و لا ترجيح وجوده أو عدمه
توضیح: از اینجا میخواهد نظر اولویت را رد کند. با همین چیزی که در مورد امکان و وجوب گفتیم معلوم شد آن چیزی که حق او در حقیقت ذاتش امکان و افتقار است، چه امکان ماهوی، چه افتقار وجودی، نمیشود که مقتضی وجود خودش باشد؛ اقتضای تام داشته باشد یا ناقص، یا ترجیح وجود و عدم داشته باشد.
سواء بلغا حد الوجوب أو لا
توضیح: این ترجیح به حد وجوب برسد یا نرسد.
فإذن تجويز كون ذات الممكن مقتضيا لرجحان الوجود و أولويته رجحانا متقدما على وجوده و أولوية باعثه لتحققه إنما نشأ من الغفلة عن كون الممكن في نفسه مع انقطاعه عن سببه باطلا محضا و ليس له امتياز و لا تأثير و لا اقتضاء أصلا.[2]
توضیح: این معنا که ذات ممکن مقتضی باشد که جانب وجود رجحان و اولویت پیدا کند و طبعاً این رجحان قبل از خود وجود است، اول رجحان و اولویت است بعد موجود میشود، کسی که چنین احتمالی را تجویز میکند، نشأت گرفته از غفلت از این است که ممکن با صرفنظر از سببش باطل محض است.
و أيضا لو اقتضى ذات ممكن مّا أولوية وجوده و رجحانه لزم الترجيح من غير مرجح
توضیح: اگر ذات ممکنی وجود خودش را اولویت بدهد و اقتضای اولویت داشته باشد، ترجیح بدون مرجح است. چرا؟
لأنه لما لم يكن قبل وجوده تميز و لا تخصص
توضیح: قبل از وجودش که چیزی نیست، این اولویت هم که مال قبل وجود است، باید اولویت بدهد تا موجود بشود.
فحيث اقتضى ممكن ما أولوية وجوده و تخصصه بمرتبة من مراتب الوجود و لا يقتضي ممكن آخر أولوية وجوده و تخصصه بتلك المرتبة مع عدم تميز شيء منهما عن الآخر لبطلانهما في تلك المرتبة
توضیح: دو ممکن معدوم مفروض فرض کنید، یکی اولویت پیدا کرده که در این مرتبه باشد، دیگری اولویت پیدا نکرده در این مرتبه باشد، او در یک مرتبه دیگری است. بین این دو که فرقی در عدم بودن نیست. پس اگر ممکنی اقتضاء کند اولویت و تخصص وجود را به یک مرتبه ای و دیگری اولویت و تخصص به این مرتبه را نداشته باشد، با اینکه هر دو باطلاند و تمیّز از هم ندارند. لا میز فی الأعدام.
يلزم ما ذكرناه من الترجيح بلا مرجح و التخصص بلا مخصص
توضیح: چون دو امری که در عدم مساوی هستند، یکی اقتضا کرده مرتبهای را و دیگری نکرده است، با اینکه تفاوتی با یکدیگر ندارند.
و أشير إلى معنى الإمكان الذاتي الشامل لجميع الممكنات في قوله تعالى: ﴿كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ﴾[3]
توضیح: یک معنایش این است که هر شیئی هالک است جز وجهالله. بعضی هم گفتند «وجهه» یعنی وجه همان شیء. معانی دیگر هم میشود کرد؛ این آیه را فقط اینطور نمیشود معنا کرد. بعضی معناهای آن به انسان کامل برمیگردد. ما بحث امکان ذاتی یا امکان فقری را گفتیم؛ یعنی هلاکت ذاتی ماهیت یا وجود رابط را، میگوید این آیه شریفه که «كل شيء هالك إلا وجهه» همین را دارد میگوید.
إذ الهلاك عبارة عن لا استحقاقية الوجود
توضیح: هلاکت و بطلان یعنی اینکه استحقاق وجود ندارد.
فاستثنى وجهه و هو جهة الوجوب الذي هو فعلية الوجود
توضیح: آنچه که استثناء شده همان جهت وجوب است.
و بهذه النغمة الروحانية قيل اهتزت نفس النبي اهتزازا علويا لا سفليا حيث سمع قول لبيد.
ألا كل شيء ما خلا الله باطل، و كل نعيم لا محالة زائل
و طربت طربا قدسيا لا حسيا و قال اللهم إلا أن العيش عيش الآخرة.
توضیح: یک قضیه هم نقل میکند؛ یکی از شعرای جاهلی شعری سروده بود که حضرت فرمود: «أصدق كلمة قالها شاعرٌ کلمة لبید». این جریان که حضرت فرمود این صادقترین کلمهای است که عرب جاهلی گفته خیلی هم موجب اهتزاز حضرت میشد.[4]