1405/03/16
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: اسفار جلد یک/المنهج الثانی فی اصول الکیفیات و عناصر العقود و خواص کل منها /فصل (یک) فی تعریف الوجوب و الإمکان و الإمتناع و الحقّ و الباطل
«این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.»
۱. تقسیمات مواد ثلاث:
الف) روش فلاسفه در تقسیم مواد ثلاث:
سخن در منهج دوم و فصل اول، تعریف مواد ثلاث بود. ایشان بعد از مقدمهای، کاری که مشهور انجام دادند در تقسیم مواد ثلاث را بیان میکنند. میفرمایند مشهور وقتی که وارد این بحث شدند نخستین کاری که شد این بود که حال ماهیت را در قیاس با وجود مقایسه کردند و این مفاهیم سهگانه پیدا شد که بالاخره اگر نسبت ماهیت با وجود و یا هر محمول دیگری سنجیده شود چه نسبتی دارد. مقتضی وجود است، مقتضی عدم است یا لا اقتضاء است. اینکه اقتضای هر دو وجود و عدم را داشته باشد معلوم و واضح البطلان است.
سپس تأمل کردند و متوجه شدند که اینکه ماهیت بخواهد خودش مقتضی وجود باشد نامعقول است و از اینجا به معنای دیگری رسیدند که آن چیزی که اینچنین است باید واجب باشد. یعنی در ابتدا از ماهیت شروع کردند ولی بعد به یک معنای دیگری رسیدند؛ که ملاصدرا میگوید ما در این مطلب بهطور مفصلتر وارد میشویم؛ و این سنت آنها است که در مقام تعلیم و تعلّم همیشه از یک بحثی شروع میکنند، تدقیق و تصحیحِ آن به لحاظِ سهولتِ تفهیم در ابتدا نمیشود، لذا بعداً تدقیق آن را خواهند گفت. که ملاصدرا میگوید شیوه ما نیز در فلسفهمان همین است.
ب) تقسیم اقرب به تحقیق برای مواد ثلاث:
بعد از این مقدمه ایشان میگوید تقسیم بهتر و اقرب به تحقیق برای مواد ثلاث این است: هر موجودی را که ما در نظر بگیریم یا ذاتش به خودی خود منشأ انتزاع مفهوم وجود است و در این انتزاع نیاز به ملاحظه هیچچیز جز خودِ ذات بما هی ذات ندارد؛ نیاز به انضمام چیزی، اتحاد با چیزی، اتصاف با چیزی ندارد و اینگونه نیست. و یا این موجودی که در نظر گرفتیم، مفهوم موجود با ملاحظه یک جهت، ارتباط و اتحادی از او انتزاع میشود. شق اول واجب الوجود است و شق دوم ممکن الوجود است.
این موجودی که ما به او ممکن الوجود گفتیم، در واقع با آن ارتباط، اتصاف (با هر بیانی خواستیم بگوییم) گاهی از منظر قابل و این معلول ملاحظه میشود، گاهی از منظر منشأ و فاعل ملاحظه میشود. این ارتباط، اتصاف و اتحاد را اگر از حیث فاعل نگاه کنید تجلی، ایجاد و افاضه است؛ اگر از جهت قابل بنگریم اتصاف این قابل به وجود، اتحادش با حقیقت وجود، تطور او در وجود و امثال این تعابیری است که به هر حال بشود این معنا را رساند. در اینجا واضح است که وقتی ما مقسم را موجود قرار دادیم و گفتیم او با تعلق و ارتباط با جاعل، خالق و حقیقت وجود، قابلِ این است که به او بگوییم وجود، معلوم است که ذاتی که دارای تعلق و ارتباط باشد نیست، بلکه عین تعلق است. یک وقت هم ما ماهیتش را در نظر میگیریم؛ این ماهیت با ملاحظه انضمام چیزی یا اتصاف به چیزی صحیح است که به او تعبیر موجود کنیم. اگر خودِ وجود و نحوه تحققش را ملاحظه کردیم ذات له الوجود، ذات له الارتباط و ذات له الاتصاف معنا نمیدهد؛ بلکه عین این ارتباط و اتصاف است. لذا از همینجا آن مطلب روشن میشود که حقیقت وجودی ممکنات، همان ربط به فاعل و جاعل است. حاصل نکاتی که ایشان در اینجا فرمود این است، برخی نکات جزئیتر در متن هست که اشاره خواهد شد.
متن کتاب
ثم اعلم أن القوم أول ما اشتغلوا بالتقسيم للشيء إلى هذه المعاني الثلاثة نظروا إلى حال المهيات الكلية بالقياس إلى الوجود و العدم بحسب مفهومات الأقسام[1]
توضیح: فلاسفه وقتی که وارد بحث تقسیم مواد ثلاث میشوند ابتدا ماهیت را با وجود و عدم قیاس میکنند.
من غير ملاحظة الواقع الثابت بالبرهان
توضیح: یعنی به حسب حصر عقلی و احتمالات این را در نظر میگیرند؛ حال آنکه در متن خارج چه هست و برهان چه اقتضا میکند مقام دوم است.
فوجدوا أن لا مفهوم كليا إلا و له الاتصاف بأحد منها
توضیح: یعنی هر معنا و مفهومی ملاحظه کنیم یکی از این سه حکم در مورد آن جاری است.
فحكموا أولا بأن كل مفهوم بحسب ذاته إما أن يقتضي الوجود أو يقتضي العدم أو لا يقتضي شيئا منهما فحصل الأقسام الثلاثة: الواجب لذاته و الممكن لذاته و الممتنع لذاته
توضیح: پس هر چیزی بالاخره یا اقتضای وجود دارد یا عدم و یا هیچکدام؛ همین سه معنا پیدا میشود.
و أما احتمال كون الشيء مقتضيا للوجود و العدم جميعا فيرتفع بأدنى الالتفات.
توضیح: آن احتمال چهارم هم که واضحالبطلان است.
و هذا هو المراد من كون الحصر في الثلاثة عقليا
توضیح: اینکه میگفتند حصر به مواد ثلاث عقلی است یعنی اینکه وقتی شما این مفهوم را در نظر بگیرید، به حکم عقل فقط یکی از این سه صادق است.
ثم لما جاءوا إلى البرهان وجدوا أن احتمال كون الماهية مقتضية لوجودها أمر غير معقول بحسب النظر العقلي و إن خرج من التقسيم في أول الأمر
توضیح: بعد متوجه شدند اینکه ماهیت خودش مقتضی وجود باشد غلط است؛ برهان این را رد میکند. پس باید یک معنا و حقیقت دیگری در مورد واجب ملاحظه کنید.
فوضعوا أولا معنى الواجب على ذلك الوجه[2]
توضیح: ابتدا واجب را به معنی ماهیتی که مقتضی وجود است معنا کردند؛ به حسب تصور اولیه این بود.
فإذا شرعوا في شرح خواصه انكشف معنى آخر لواجب الوجود كما سنذكر على وجه التصدير
توضیح: وقتی شروع به شناخت دقیقتر و خواص این واجب کردند دیدند باید به یک معنای دیگری ملتزم شوند؛ که میگوید ما بعداً بر وجه تصدیر -یعنی بحث بعدیمان مُصدّر به این است و از صدر بحث همین مطلب را خواهیم گفت- آن را توضیح خواهیم داد.
و هذه عادتهم في بعض المواضع لسهولة التعليم
توضیح: سنت عالمان علوم عقلی این است که از بحث ساده شروع کنند؛ چون خودش به خودی خود سخت است، اینها از ساده شروع کنند، بعداً به مطالب دقیقتر برسند. یک نمونه از دیگران و یک نمونه از خودش ذکر میکند. نمونه دیگران این است که وقتی مراتب صدور کثرت را بیان میکنند، میگویند عقل اول، دوم، سوم، سلسله عقول، سلسله مجردات و بعد عالم طبیعت. ممکن است در ذهن کسی این بیاید که علت اولیه فقط کار اول را کرده، دومی ادامه کار، سومی ادامه کار و هکذا. در جای دیگر اثبات کردند «لا مؤثر فی الوجود الّا الله»، همه اینها به حول و قوه الهی است. پس یعنی گاهی به خاطر سهولت تعلیم، اقتضای مقام تعلیم و تعلم و امثال اینها مطالبی میگویند ولی بعداً تدقیق یا مکمل آن در جای دیگر گفته شده است.
كما فعلوا من إثباتهم الوسائط العقلية و النفسية و الطبائع الجسمية و نسبة العلية و الإفاضة و الآثار إليها أولا
توضیح: اینها که وسائط عقلی اثبات کردند گفتند مثلاً عقل اول واسطه است، دوم واسطه است یا وسائط نفسیه در مثل نفس فلک یا نفس انسان در افاضه کمالات بر مراتب مادون؛ یا طبایع، صور نوعیه و طبایع جسمانی که اثبات کردند، میگفتند مثلاً صورت نوعیه آب مصدر آثار است و اثرگذاری از آن اوست؛ طبیعت آتش اثری دارد، آهن اثری دارد و هکذا. سپس به هر کدام به حسب خودش (که بستگی دارد مرتبهاش چه باشد) نسبت علیت، افاضه و آثار دادند. چرا این کار را کردند؟
ثقة بما بينوا في مقامه أن لا مؤثر في الوجود إلا الواجب
توضیح: در جای خودش گفتند که لا مؤثر الّا الحق. اما اینها را به این خاطر گفتند در واقع مجاری فیض الهی است.
و إنما ينسب العلية و التأثير إلى ما سواه من المبادي العقلية و النفسية و الطبيعية من أجل أنها شرائط و معدات لفيض الواحد الحق و تكثرات لجهات جوده و رحمته.
توضیح: اگر علیت و تأثیر به نحوی (علیت اعدادی یا غیر او) به غیر حق نسبت داده میشود، مثل مبادی عقلی و عقول یا نفسیه یا مبادی طبیعی از جهت اینکه اینها شرایط هستند و زمینه را فراهم میکند و مجرا برای ظهور فیض حق تعالی است؛ جهات تکثر رحمت فعلی و جود فعلی خداوند است. میگوید ما نیز همین کار را کردیم؛ ما از بحثی که شروع کردیم از ابتدا، حرف آخر را نزدیم.
و نحن أيضا سالكوا هذا المنهج في أكثر مقاصدنا الخاصة
توضیح: در آنجایی که رأی های خاص داشتیم همین کار را کردیم.
حيث سلكنا أولا مسلك القوم في أوائل الأبحاث و أواسطها ثم نفترق عنهم في الغايات
توضیح: ما از ابتدا تا میانه راه با قوم بودیم؛ در آن اواخر به غایت که میرسیم حرف خودمان میشود.
لئلا تنبو الطبائع عما نحن بصدده في أول الأمر
توضیح: دلیلش این است که اینها از ما فاصله نگیرند، نفرتی پیدا نشود که خلاف مشهور و اجماع عقلا حرف زدی.
بل يحصل لهم الاستيناس به و يقع في أسماعهم كلامنا موقع القبول إشفاقا بهم
توضیح: اینکه انس بگیرند و ببینند حرفهای ما نیز انطباق با مشهور دارد؛ حال چرا این کار را کردیم؟ میخواستیم برای خودمان مشتری جلب کنیم؟ میگوید نه، از باب اشفاق بر آنها است. «اشفاقا بهم» یعنی بالاخره اینها اگر از حق دور بشوند خودشان ضرر میکنند؛ منِ ملاصدرا که ضرر نمیکنم، ولی اشفاقاً و رحمةً و تلطفاً، آنها را اینطوری در این مسیر میآوریم. آنها در این مسیر مواد ثلاث چه کردند؟ ابتدا از ماهیت شروع کردند؛ سه معنا از وجوب، امکان و امتناع (ممکن، واجب و ممتنع) را شناختند؛ سپس به بحث واجب که رسیدند گفتند نمیشود واجب ماهیت باشد؛ واجب عین الوجود است. ما نیز همین کار را در مورد ممکن کردیم. یعنی طوری سخن میگوییم و گفتیم که ممکن عین وجود، ولی در عین حال عین تعلق باشد و دیگر بحث ماهیت نباشد.
فكما أنهم غيروا معنى الواجب عما فهمه المتعلمون من التعريف الخارج من التقسيم
توضیح: همانطور که آنها در مقام بحث اصلی که وارد شدند، معنای واجب را از آنچه که متعلم در ابتدا میفهیمد درآن تقسیم اولیه تغییر دادند.
فكذلك نحن غيرنا معنى الممكن في بعض ما سوى الواجب عما فهم الجمهور كما ستقف عليه.
توضیح: ما نیز معنای ممکن را در بعضی از ماسوای واجب عوض کردیم. ماسوای واجب یا وجودات امکانی است یا ماهیات؛ در ماهیت معنایش عوض نشده است؛ در ماهیت همان چیزی که مشهور میفهمند است. ما معنای ممکن را در وجود عوض کردیمو لذا میگوید ما معنای ممکن را در بعض ما سوی عوض کردیم که ممکن، ممکن فقری است.
فالتقسيم الأقرب إلى التحقيق ما يوجد في كتبهم أن كل موجود إذا لاحظه العقل من حيث هو موجود و جرد النظر إليه عما عداه
توضیح: تقسیم اقرب این است: هر موجودی اگر عقل او را ملاحظه بکند و فقط به خود این موجود توجه کند
فلا يخلو إما أن يكون بحيث ينتزع من نفس ذاته بذاته الموجودية بالمعنى العام الشامل للموجودات و يحكم بها عليه
توضیح: یا اینچنین است که از خودِ ذات این شیء به معنای عام، مفهوم موجودیت انتزاع میشود؛ مفهوم معنای عام وجود از این موجود بدون هیچ چیز دیگری انتزاع میشود.
أم لا يكون كذلك[3]
توضیح: گاهی هم نه؛ به صرف ملاحظه این موجود با قطع نظر از ما سوی آن معنای عام موجودیت انتزاع نمیشود.
بل يفتقر في هذا الانتزاع إلى ملاحظة أمر وراء نفس الذات و الحقيقة
توضیح: یعنی غیر از خودش باید چیز دیگری با او ملاحظه بشود. حال اینکه آن ملاحظه چگونه باشد، آن نحوه ارتباط چه باشد، ممکن است تعابیر مختلف باشد.
كانتسابه إلى شيء ما أو انضمام شيء ما إليه أو غير ذلك
توضیح: نسبت دادن چیزی، منضم شدن چیزی یا هر تعبیر دیگری.
فالأول هو مفهوم الواجب لذاته الحق الأول و نور الأنوار على لسان الإشراق الوحدة الحقيقية عند الفيثاغورثيين و حقيقة الحقائق عند الصوفية
توضیح: این تعابیر از حق تعالی به حسب تعبیر، نزد طوایف و فرق مختلف است. شنیده بودید که در کتابهای ریاضی میگویند فیثاغورس و اصحابش معتقد بودند که عدد مبدأ کل عالم است. او گفته بود وحدت حقیقیه مبدأ کل عالم است، اینها خیال کردند وحدت یعنی همین عدد یک، بعد میگفتند نظر اینها این است که اعداد مبدأ عالماند. یا نورالانوار یا حقیقت الحقایق که عرفا تعبیر کنند. این چیزی است که به هر لسانی، مفهوم وجود و موجود بدون ملاحظه غیر از او انتزاع میشود.
و الثاني لا يكون ممتنعا لذاته بعد ما جعلنا المقسم الموجود فلنسمه ممكنا سواء كان ماهية أو إنية
توضیح: آنکه با ملاحظه چیز دیگری مفهوم وجود از او انتزاع میشود؛ معلوم است که او ممتنع نیست؛ چون مقسم ما موجود بود. آن ممتنع نیست بعد از اینکه ما مقسم را موجود قرار دادیم. حال اینکه به او میگوییم ممکن، اگر مقصود ماهیت باشد بحث انضمام و امثال اینها است، اگر وجود باشد عین الارتباط باید معنایش کرد. این چیزی که با ملاحظه دیگری مفهوم موجود از او انتزاع میشود ممکن است ماهیت باشد، ممکن است انیت و نحوه وجود باشد.
إلا أن موجودية الماهيات بانضمام الوجود إليها و انصباغها به و موجودية الوجودات بصدورها عن الجاعل التام
توضیح: موجودیت ماهیت به اینکه وجود منضم به او بشود، ماهیت رنگ وجود بگیرد است؛ موجودیت وجودات این نیست که وجود به وجودش انضمام پیدا کند؛ این معنا نمیدهد. موجودیت وجود به صدورش از جاعل است و اینکه تعلّق به جاعل به او صدق کند.
كوقوع الأضواء و الأظلال على الهياكل و القوابل
توضیح: مثل اینکه نور بر آینهها و قابلهای متعدد بتابد تا به یک نحوهای نور انعکاس پیدا کند.
بل بتطوره بالأطوار الوجودية المنسوبة إلى الماهيات بنحو الانصباغ و الاتصاف و الاستكمال
توضیح: بلکه به بیان دیگر میشود گفت وجود تطوری پیدا میکند، ظهور پیدا میکند به صورت ماهیتها. تطور یعنی طورهای مختلف یافتن، به طورها و به نحوههایی ظاهر شود که به حسب هر نحوهاش ما اسم ماهیتی را به کار میگیریم. بلکه به تطور وجود به طورهای وجودی که منسوب به ماهیت است به نحو رنگ گرفتن، اتصاف و استکمال، یعنی ماهیت متصف به وجود شد، رنگ وجود گرفت و امثال این تعابیر. اتصاف ماهیت به وجود و انضمام وجود به ماهیت، نگاه از جهت قابل است. از جهت فاعل که نگاه کنیم میگوییم او تنزل کرده، تجلی کرده، ایجاد و افاضه کرده است.
و إلى القيوم الجاعل على نحو القيام و النزول و التشعشع و الالتماع و التجلي و الفيض و الرشح
توضیح: یعنی این وجودها منسوب به ماهیتاند به نحو انصباغ، استکمال و اتصاف؛ این اطوار وجودی منسوب به جاعل قیوماند به نحو قیام، نزول، تشعشع، التماع، لمعهپراکنی، نورپاشی، تجلی، فیض، رشحه و ترشحی از او هستند؛ ولی نه مثل ترشح قطره آب از دریا که خارج از حیطه وجودش باشد.
إلى غير ذلك مما يليق بتقدسه و غناه عما سواه
توضیح: به نحوهای که بالاخره با وجود حق تعالی، اطلاق، نامحدودی و بینیازی او سازگار باشد. اینها تعابیر مختلف هستند؛ در این تعابیر مثلاً گاهی میگویند ممکنات ترشح از واجب است. این ترشح در معنای عرفی ترشح قطره آب از مخزن آب است؛ قطعا کسی که این حرف را میزند مقصودش این نیست.
فمصداق حمل مفهوم الموجود العام و مبدإ انتزاع هذا المعنى الكلي في الواجب لذاته هو نفس ذاته بذاته
توضیح: همانطور که گفتیم ذات خداوند بدون ملاحظه هیچ چیز، به خودی خود منشأ انتزاع این معنا هست.
بلا ملاحظة جهة أخرى و اعتبار أمر آخر غير ذاته من الحيثيات الانضمامية أو الانتزاعية التعليلية أو التقيدية
توضیح: یا به انضمام باشد، یا با ملاحظه جهت علیت باشد، یا مقید شدن آن موضوع به چیزی که محمول وجود را به او حمل کنیم مثل مقید شدن ماهیت به وجود که اگر ماهیت مقید به وجود شد آنگاه به او میگوییم موجودةٌ. در واجب هیچکدام از اینها نیست.
و في الممكن بواسطة حيثية أخرى
توضیح: در ممکن چطور؟ مصداق حمل مفهوم وجود در ممکن به واسطه حیثیتی خاص است.
انضمامية اتحادية إذا أريد به الماهية
توضیح: یا حیثیت انضمامی است، اگر مقصود از ممکن ماهیت باشد.
أو ارتباطية تعلقية إذا أريد به نحو من الوجود
توضیح: اگر مقصود وجود فقیر باشد، آن تعلق و ارتباط ربطیاش که عین وجودش است.