1405/03/13
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: اسفار جلد یک/المنهج الأول فی أحوال نفس الوجود/ المنهج الثانی فی اصول الکیفیات و عناصر العقود و خواص کل منها /فصل (نُه) فی الوجود الرابطی/ فصل (یک) فی تعریف الوجوب و الإمکان و الإمتناع و الحقّ و الباطل
«این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.»
۱. مصداق موجودٌ بذاته در فلسفه مشهور:
ملاصدرا میگوید فقط واجب الوجود موجودٌ بذاته است؛ مشهور فلاسفه غیر از واجب الوجود میگویند عقول نیز موجود بذاته هستند. سوال این بود که چرا بنابر مبنای مشهور اجسام موجودٌ لذاته نباشند؟ جواهر به عقل، نفس، ماده، صورت و جسم تقسیم شد که در واقع این سه قسم اخیر یکی به حساب میآید، اما هرکدام احکام خاص خود را دارد. فقط عقل در تحققش وابسته به علت است. عقل از باب اینکه ممکن است، مفاض از ناحیه علت است. اما او نه در کار به چیزی وابستگی دارد، نه در وجودش وابستگی به ماده دارد. نه فعلیتش وابستگی به ماده دارد. یعنی جنبه فعلیت و ماده جدا ندارد که بعد بگوییم ماده در وجود وابسته به صورت است، صورت هم در وجود حال در ماده است. او فعلیت محض است. پس عقل است که موجودٌ بذاته یا لذاته است. اما اگر به اقسام دیگر بنگریم، نفس از جهت کار وابسته به بدن و ماده است؛ پس وابستگی دارد. صورت که حالّ در ماده است. ماده جهت اثرپذیری و قبول دارد و در وجود از مجرای صورت افاضه میشود، وجود استقلالی ندارد. ترکیب این دو نیز در واقع ترکیب حقیقی است که به آن جسم میگوییم. پس شما اگر بگویید جسم موجودٌ لذاته یا بذاته، دارید به دو موجود اشاره میکنید. به موجود واحد اشاره نکردید که بعد بگویید لذاته و بذاته است یا خیر. پس سرّ اینکه اینها برای مصداق در موجودٌ بذاته، واجب و مفارقات را ذکر کردند به این بر میگردد.
نکات پایانی بحث وجود رابطی:
ایشان در این قسمت پایانی چند نکته جزئی را بیان میکنند.
الف) دو نحوه ملاحظه وجود نعتی (رابطی):
نکته اول اینکه شما دو گونه میتوانید وجود نعتی را ملاحظه کنید؛ دو اعتبار دارد. اگر وجود فینفسه این نعتها را ملاحظه کنید، وجود محمولی دارد و مفاد کان تامه قرار میگیرد، لذا میتوانیم بگوییم مثلاً «البیاض موجود». اگر اعتبار وجود فینفسه را لحاظ کردیم، به آن میگوییم عرض. اگر او را به عنوان لغیره اعتبار و لحاظ کردیم، قابل حمل است و به آن عرضی میگوییم. پس وجود نعتی دو اعتبار نفسی (وجود محمولی فینفسه) و لغیره دارد؛ نه اینکه دو وجود داشته باشد، یکی نفسی و یکی لغیره؛ این دو عین یکدیگر است؛ دو اعتبار است از یک حقیقت. برای همین به آن اعتبار میگوییم.
ب) وجود محمولی و نفسی در مقابل وجود رابط و رابطی:
بر همین منوال که ما در توضیح قبلی گفتیم که وجود رابط و رابطی دو معنای متفاوت هستند، وجود نفسی را نیز میتوان مقابل اینها قرار داد که در منظومه نیز مطابق همین تعبیر ایشان نامگذاری کرد[1] . همانطور که میرداماد وجود رابط و رابطی را جدا کرد که خلط پیش نیاید، مقابل اینها را نیز ملاصدرا جدا کرد. ملاصدرا گفت برای اینکه اشتباه پیش نیاید، بگوییم مقابل وجود رابط، وجود محمولی است که شامل اعراض نیز میشود. مقابل وجود رابطی، وجود نفسی است که فقط شامل جواهر و واجب میشود؛ در این اصطلاح به وجود اعراض دیگر وجود نفسی نمیگوییم. به اطلاق اول اما به اعراض نیز وجود نفسی میگوییم. این یک نکته که پس به ازای این دو معنا که ما از رابط و رابطی داریم، مقابلش هم دو معنا پیدا میکند.
ج) اطلاق اصطلاحات بر وزان وجود در عدم:
نکته دیگر در مورد عدم است. همان اطلاقاتی که برای وجود به کار بردید، جانب مقابل آن در عدم را نیز میتوانید داشته باشید. اما واضح است که مثل قضایای شرطیه حملیه که تقسیم میشدند به سالبه و موجبه، ولی در واقع حملیه واقعی، موجبه است؛ اما به قرینه و به تناظر او، به سالبه میگوییم سالبه حملیه، در واقع سلبالحمل است؛ یا شرطیه سلبالشرط است؛ اینجا نیز همینطور است. حال اگر گفتیم عدم محمولی، عدم رابط و امثال اینها، به قرینه تناظرش در مقابل وجود است؛ اینجا نیز میتوان این اطلاق را گفت.
متن کتاب
ثم وجود الشيء الناعتي بعد أن يؤخذ على هذه الجهة[2] يلحظ على نحوين
توضیح: یعنی وجود نعتی را اینگونه ملاحظهاش کنیم؛ «هذه الجهة» یعنی وجود فینفسه همان وجود فیموضوعه است.
تارة ينسب إلى ذلك الشيء فيكون من أحواله
توضیح: گاهی این وجود به خود این ماهیت نسبت داده میشود، میگوییم «البیاض موجود»؛ یعنی وجود را از احوال این ماهیت ملاحظه میکنیم. این وجود منسوب به خودِ این ماهیت میشود، از احوال این ماهیت و این شیء میشود.
و تارة إلى المنعوت
توضیح: گاهی این وجود را به عنوان نعت آن منعوت و موضوع، ملاحظه میکنیم؛ مثلا بیاض را به عنوان نعت جسم، در نظر میگیریم؛ وجود بیاض میگوییم وصف جسم است. این فرق عرض و عرضی است که گفتیم.
فيقال الجسم موجود له البياض فيكون بهذا الاعتبار من حالات المنعوت.
توضیح: آن وقت وجود بیاض از حالات جسم میشود؛ ولی در «البیاض موجود»، این وجود از حالات خود بیاض به حساب میآمد.
و على قياس ما تلوناه عليك يقع لفظ الوجود في نفسه أيضا بالاشتراك العرفي على معنيين
توضیح: یعنی گاهی مقصودمان از وجود فینفسه آن معنایی است که سه نحوه وجود فینفسه، لنفسه و بنفسه را شامل میشود در مقابل رابط؛ گاهی میگوییم فینفسه، فقط لنفسه و بنفسه را شامل میشود. بعداً میگوید به اولی بگوییم وجود محمولی، به بعدی که مقابل رابطی است بگوییم وجود نفسی یا فینفسه که اشتباه نشود؛ ولی در هر صورت فینفسه به هر دو قابل اطلاق است. پس لفظ وجود فینفسه نیز به اشتراک به دو معنا اطلاق میشود.
أحدهما بإزاء الوجود الرابطي بالمعنى الأول
توضیح: یکی به ازای وجود رابطی به معنای اول؛ رابطی به معنای اول همان است که ما به آن میگوییم رابط؛ فینفسه مقابل رابط است که شامل سه نحوه از آن تقسیمات وجود شد.
و يعم ما لذاته و هو الوجود في نفسه و لنفسه و ما لغيره كوجود الأعراض و الصور و هو الوجود في نفسه لا لنفسه
توضیح: آن چیزی که مقابل رابط است چه چیزی را در بر میگیرد؟ لذاته را در بر میگیرد که آن وجود فینفسه و لنفسه است و آنچه که للغیر است مثل وجود اعراض و صور که وجود فینفسه لا لنفسه است؛ این یک معناست.
و الآخر بإزاء الرابطي بالمعنى الأخير[3]
توضیح: که مقابل اعراض است.
و هو ما يختص بوجود الشيء لنفسه و لا يكون للنواعت و الأوصاف.
توضیح: این معنای وجود فینفسه شامل نعت و عرض نمیشود.
و الحاصل أن الوجود الرابطي بالمعنى الأول مفهوم تعلقي
توضیح: وجود رابطی یعنی همان رابط؛ همان وجود رابطی که برای ما رابط است. این وجود رابط، مفهوم تعلقی است.
لا يمكن تعقلها على الاستقلال و هو من المعاني الحرفية و يستحيل أن يسلخ عنه ذلك الشأن و يؤخذ معنى اسميا بتوجيه الالتفات إليه فيصير الوجود المحمولي
توضیح: وجود رابط، معنای تعلقی است که اصلاً نمیشود به استقلال دربیاید، این با حقیقتش منافات دارد؛ پس شأنش از او منسلخ و جدا نمیشود و وجود رابط مبدل به محمولی و استقلالی نمیشود.
نعم ربما يصح أن يؤخذ نسبيا غيرَ رابطي
توضیح: گاهی میشود وجود رابط را به نحو نسبیِ غیر رابط ملاحظه کرد. این جمله را مرحوم سبزواری اینطور تفسیر کرده است: چطور ما وجود رابط را نسبی نگاه کنیم؟ مثل مرکب تقییدی. یک وقت شما میگویید «جسم سفید است»؛ این مرکب خبری است. یک وقت میگویید «جسمِ سفید»؛ اینجا وقتی گفتید «جسمِ سفید»، ثبوت سفیدی برای جسم که مفاد مرکب تام خبری است در اینجا نیست، ولی یک ارتباطی برقرار کردهاید، در این بیان شما «جسمِ سفید» مقید شده است به سفیدی؛ پس کأنّه آن وجود رابط به نحو نسبی ملاحظه میشود. میشود گفت بالاخره «جسمِ سفید»، ثبوت سفیدی برای جسم را نشان میدهد؛ ولی نسبی، ادعای قطعیت نکردیم.
مرحوم میرزا هاشم اشکوری میگوید نه، این نیست؛ او معتقد است که اگر در گزارههایی ما حال شک داشته باشیم و صورت شک باشد، شک وقتی معنا میدهد که شما نسبت ثبوت این موضوع و محمول را در نظر بگیرید؛ اگر در نظر نگیرید که بر چه مشکوک هستید؟ ولی در حد نسبیت، قطعیت ندارید، چیزی ثابت نکردید، ادعای ثبوت نکردید؛ مثلاً اگر گفتیم مریخ مسکون است، در مورد این مطلب ساکتیم و نمیدانیم؛ پس اکنون ثبوت سکونت برای مریخ مشکوک است. ایشان گفتهاند که مقصود از اینکه میشود وجود رابط را نسبیِ غیر رابطی اخذ کرد این است.
به نظر هردو این نظرات کمی تکلف است. آنچه که اولی به نظر میرسد این است که شما چطور وقتی میخواهید از معنای حرفی خبر بدهید باید آن را به نحو اسمی نگاه کنید که در واقع حرفی نیست، ولی چاره هم ندارید؛ اگر بخواهید از معنای حرفی خبر بدهید باید بگویید «مِن» للابتداء است؛ اگر این را نگویید نمیتوانید معنایش کنید. ولی آنگاه که گفتید «مِن» للابتداء، مقصود این نیست که ترجمهاش است و لذا در وضع لغوی میتوانید به جای «سرت من البصره» بگویید «ابتدا»؛ نه، این فقط برای این بود که آن معنا به ذهن شما بیاید و بفهمید که در هنگام استعمال اینگونه است و الّا معنای واقعیاش نیست.
قبل از این عبارت گفت وجود رابط از این شأن رابطی جدا نمیشود؛ این همین است، یعنی استقلال پیدا نمیکند. اما «یصح أن یؤخذ نسبیا غیر رابطی»؛ یعنی اصلاً رابطی نگاهش نکن، آن در چه هنگام است؟ هنگامی که خبر میدهیذ. ما نیز همین کار را میکنیم، اکنون ما وجود رابط را موضوع احکاممان قرار میدهیم؛ میگوییم رابط استقلال ندارد؛ حال که شما در این گزاره موضوع قرار دادید و میگویید وجود رابط مفهوم تعلقی است و استقلال ندارد، این چیزی که در آن صحبت کرده و موضوع قرارش دادید، خودش وجود رابط واقعی نیست؛ به تعبیر ادبی خودش معنای اسمی است، به تعبیر اینجا وجود استقلالی و فینفسه است؛ چاره هم ندارید، اگر غیر از این باشد قابل شناخت و إخبار نیست. پس وجود رابط به نحو نسبی، یعنی به طوری که یک نسبتی با او دارد، یک ارتباطی با رابط واقعی دارد؛ همانطور که ابتدا یک نسبت و ارتباطی با «مِن» واقعی دارد، ولی خودش نیست؛ این «ابتدا» یک عنوان است که شما با این عنوان اشاره به معنای «مِن) میکنید که هیچگاه به دست شما نمیآید مگر در ضمن جمله خاص جزئی خودش، و الاّ جای دیگر دستت نیست. شما که نمیتوانید برای معنای «مِن» دائماً مثال بیاورید؛ باید بر وجه کلی آن را تعریف کنید؛ پس چاره ندارید. ما نیز نمیتوانیم در مورد وجود رابط، همیشه به تکتک روابط در ضمن غیر اشاره کنیم؛ ما چارهای نداریم جز اینکه بر وجه کلی به آن اشاره کنیم؛ پس باید یک کاری کنیم که یک نسبتی با او داشته باشد، از این طریق او را بشناسیم که با اینکه نسبت دارد ولی رابطی هم نیست. این همین کاری است که اکنون ما هنگام خبر دادن از آن انجام میدهیم؛ او را متعلّق إخبار و احکام قرار دادیم، تفاوتش را با وجود نفسی بیان کردیم؛ همه اینها صحیح است، ولی اینها آن رابط واقعی نیست. اینها همهاش فینفسها است؛ اما این فینفسهای است که یک نسبت و اشارهای به رابط واقعی دارد. به نظر میرسد که اینطور باید این عبارت را معنا کرد. میشود وجود رابط را نسبی به معنای منسوب بودن به یک چیزی که آن رابط واقعی باشد و در عین حال غیر رابطی باشد، لحاظ کرد.
و بالمعنى الثاني مفهوم مستقل بالتعقل هو وجود الشيء في نفسه و إنما لحقته الإضافة إلى الغير بحسب الواقع خارجا عن ماهية موضوعه
توضیح: و اما آن معنای دوم وجود رابطی که همان رابط نعتی است، این مفهومی است مستقل در تصور، که ماهیتش را میشود تصور کرد؛ این وجود شیء فینفسه است، اضافه به غیر، خارج از ماهیتش است.
فله صلوح أن يؤخذ بما هو هو فيكون معنى اسميا
توضیح: لذا وجود رابطی را میشود به عنوان اسمی در نظر گرفت، حقیقتش نیز همینگونه است، در این مرحلهاش همینطور است.
بخلاف الإضافات المحضة و النسب الصرفة
توضیح: اینها را نمیشود معنای اسمی ملاحظه کرد الّا به آن بیانی که گفتیم.
و هذه الأقسام متأتية في العدم على وزان ما قيل في الوجود
توضیح: همین اقسامی که گفتیم که وجود رابط و رابطی، پس عدم رابط و عدم رابطی؛ در واقع به معنای سلب این وجودها است.
و كثيرا ما يقع الغلط من اشتراك اللفظ فلو اصطلح على الوجود الرابط لأول الرابطين و الرابطي للأخير
توضیح: اگر اصطلاحگذاری بشود که به اولی بگوییم رابط، به اخیری بگوییم رابطی...
و بإزائهما الوجود المحمول لأول المعنيين
توضیح: در مقابل بگوییم وجود محمولی که مقابل رابط است که شامل آن سه نحو وجود میشود، یعنی وجود لغیره، فینفسه، بذاته.
و الوجود في نفسه للأخير
توضیح: این وجود فینفسه یعنی همان وجود نفسی که فقط شامل جوهر و خداوند بشود، یعنی لنفسه و بنفسه؛ در باب وجود اینچنین بشود.
و كذا في باب العدم يقع الصيانة عن الغلط.
توضیح: اگر اینچنین اصطلاحی در باب عدم گذاشته شود، صیانت از غلط واقع میشود.
اصول کیفیات؛ تعریف مواد ثلاث:
و اما بحث بعدی به تعبیر ایشان اصول کیفیات است. ما در مباحث منطق، در فلسفه و به طور کلی هرگاه هر محمولی را به موضوعی نسبت بدهیم، رابطه موضوع و محمول به حصر عقل از این مواد ثلاث خارج نیست. البته چون ما در فلسفه بالخصوص در مورد وجود میخواهیم بحث کنیم، این محمول مد نظرمان است؛ و الاّ به حسب کلی نیز همینطور است که نسبت اینها با یکدیگر ضروری است یا نه.
از منهج دوم بحث مواد ثلاث و احکام هر کدام را شروع میکنند. فصل اول اشاره به تعریف اینها میکند. همانطور که در منظومه نیز گفته شد، اینها معانی بدیهی و بیّن است و نیاز به تعریف ندارد[4] ؛ لذا کسانی که سعی میکردند اینها را تعریف کنند، تعاریفشان دوری بود.
یک اصطلاحی اینجا آوردند که شاید کمتر در بحث فلسفی رایج باشد، فرموده که عنوان فصل این است که تعریف وجوب و امکان و امتناع و حق و باطل.
الف) معنای حق و صدق در اصطلاح عرفانی و توصیف گزاره:
در اول منظومه گفته شد که حق چند معنا دارد[5] . اگر مراد اصطلاح اهل عرفان باشد، حق، حقتعالی است فقط و ماسوی باطل میشوند. یک وقت ما حق را به معنای توصیف گزارهها قرار میدهیم. حق به این معنا با صدق یک ارتباطی دارد، در عین حال یک تفاوتی نیز دارد. شما وقتی گزارهای در ذهن دارید و خبر از واقعیت میدهد، به این معناست که این گزاره ذهنی و حکم ذهنی شما از خارج خبر میدهد و بر آن منطبق است؛ خارج نیز با این امر ذهنی مطابقت دارد. اینها لازم و ملزوم یکدیگرند؛ یعنی یک رابطه طرفینی اینجا وجود دارد. حق و صدق به اعتبار تفاوت این رابطه طرفینی اطلاق میشود. وقتی که شما میگویید این گزاره مطابِق با خارج است، میگوییم این صادق است؛ خارج هم مطابِق این گزاره است. اگر یک چیزی مطابِق با چیزی باشد، یعنی دیگری هم با او انطباق و تطابق دارد. پس گزاره یک وصف دیگر پیدا کرد. از یک سو گفتید این گزاره مطابِق است با خارج، پس صادق است. صدق، مطابِق بودن این حکم ذهنی ما با خارج است. چون این حکم ذهنی مطاِبق با خارج است، خارج هم باید مطابِق با او باشد؛ وقتی خارج مطابِق با او شد این گزاره میشود مطابَق خارج. در اعتبار اول گفتیم گزاره ما مطابِق است؛ در این اعتبار دوم میگوییم این گزاره ما مطابَق است؛ به اعتبار مطابَق بودن به آن گفتهاند حق است. پس حق و صدق در واقع وصف یک گزاره است، ولی با ملاحظه همین دو اعتبار. اگر مقصود ایشان از این حق و باطل، اصطلاح عرفانی باشد، مقصود حقتعالی و باطل ماسوی است.
متن کتاب
المنهج الثاني في أصول الكيفيات و عناصر العقود و خواص كل منها و فيه فصول[6]
فصل (1) في تعريف الوجوب و الإمكان و الامتناع و الحق و الباطل
إن من المعاني التي ترتسم النفس بها ارتساما أوليا هو معنى الضرورة و اللاضرورة
توضیح: جزو معانی واضح، ضرورت و لاضرورت است. ضرورت هم شامل امتناع میشود و هم وجوب؛ پس اگر اینطور نگاه کنید دو طرفی خواهد بود.
و لذلك لما تصدى بعض الناس أن يعرفها تعريفا حقيقيا لا لفظيا تنبيهيا عرفها بما يتضمن دورا
توضیح: از متکلمین آنهایی که خواستند تعریف حقیقی کنند (نه تعریف لفظی تنبیهی، بلکه بخواهد حقیقتش را بشناسد) تعریف کردند به آنچه که متضمن دور میشود.
فعرّف الممتنع بأنه ليس بممكن ثم عرف الممكن بما ليس بممتنع و هذا دور ظاهر
توضیح: مثل این حرفها:گفتند ممتنع آن است که ممکن نیست، که اینجا امکان عام مقصود است، امکان خاص مقصود نیست. سپس ممکن را تعریف کرد به آنچه که ممتنع نیست. که این دور ظاهر است.
و عرّفوا أيضا الواجب بأنه الذي يلزم من فرض عدمه محال و الممكن بأنه الذي لا يلزم من فرض وجوده و عدمه محال
توضیح: گفتند واجب آن است که از فرض عدمش محال پیش بیاید؛ ممکن آنکه هیچ محالی از فرض وجود و عدمش پیش نیاید. بعضی فکر کردهاند که این دور است. ایشان میگوید نه، اینجا دور نیست؛ چون آن ممکنی که گفت مقصود ممکن عامی است، نه ممکن خاص، این واجب هم که در مقابلش است و از این جهت دور نیست. بلکه دور از این جهت است که ممتنع را به «یجب ان لایکون» تعریف کرده است. سپس واجب را نیز تعریف کرده به چیزی که از نبودن آن محال پیش بیاید. وجه دور اینجاست که محال همان ممتنع است؛ تعریف ممتنع هم «یجب ان لایکون» است؛ پس وجه دور این است؛ نه اینکه در جهات ممکن باشد؛ چون در آنجا دو معنا از ممکن قصد شده است.
و هذا فاسد لا لما توهمه بعضهم من أن هذا يوجب الدور من جهة تعريفهم الممتنع بما ليس بممكن
توضیح: این برای صاحب مواقف است که گفته دور از این جهت است که ممتنع را غیر ممکن گفته است؛ ممکن را گفته ممتنع نیست.
فإن المراد منه الممكن العامي و ما عرف بأنه الذي لا يلزم من فرض وجوده و عدمه محال هو الممكن الخاصي فلا يلزم الدور من هذا الوجه
توضیح: اگر این ممکن، ممکن خاص باشد آنگاه واجب جزو ممتنع خواهد بود؛ یعنی بگوید ممتنع یعنی «ما لیس بممکن»؛ اگر این ممکن، ممکن خاص باشد خداوند هم جزو این نیست؛ بعد خداوند جزو ممتنعات میشود. ولی اگر بگوید ممتنع «مالیس بممکن» یعنی ممکن عام، آنگاه هم شامل واجب و هم شامل ممکن خاص میشود؛ لذا آنهایی که این را گفته بودند مقصودشان ممکن عام بود. آنکه تعریف کرد ممکن را که از فرض وجود و عدمش محال لازم نیاید، مقصود ممکن خاص بود؛ پس دور پیش نمیآید. از چه جهت مشکل پیش میآید؟
بل من أجل أن من عرف الممتنع بما يجب أن لا يكون عرف الواجب بما ذكرناه فيكون تعريفه دوريا
توضیح: واجب یعنی «اگر نباشد محال پیش میآید»، [توجه شود که محال در اینجا همان امتناع است] در تعریف ممتنع نیز گفته «واجب است که نباشد»؛ این دور دارد.
فهذه الأشياء يجب أن تؤخذ من الأمور البينة فإن الإنسان لا يتصور بعد مفهوم الوجود و الشيئية العامتين مفهوما أقدم من الضروري و اللاضروري
توضیح: میگوید ما بعد از مفهومهایی مثل وجود، شیء و اینها در مقام تحلیل ذهنی چیزی مثل ضرورت و لاضرورت نزدیکتر نمییابیم. در تعابیر خودمان یک چیزی را میگوییم حتمی است، یا حتماً آن را میخواهم؛ در مصداق اینگونه است. او از ضرورت و حتمیت یک درکی دارد که اینطور تعبیر میکند و اینگونه میفهمد؛ همین درک یعنی شما ضرورت را بدون واسطه فهمیدید. آن کودک یا حتی حیوانی که دنبال غذا است، به محض گرسنگی حتماً دنبال غذا است؛ یعنی یک درکی در حد خود از این ضرورت دارد؛ مقصود این است. نه اینکه مفهوم ضرورت و لاضرورت به این معنای تعبیر فلسفی را همه میفهمند. همین حتمیت و قطعیتی که کسی در مطلوبات خودش دارد معنایش این است که پس ما یک درکی از این ضرورت داریم. سپس در مقام تحلیل که وارد شدیم مثل مفهوم وجود، همه درکی از واقعیت دارند، بعد اینکه این وجود عارض است، نسبتش با ماهیت چیست و این بحثها حرفهای بعدی است که باید در تحلیل به آن برسیم؛ بقیه آنها را نمیفهمند. در ضرورت نیز همینگونه است.
فإذا نسب الضرورة إلى الوجود يكون وجوبا و إذا نسبها إلى العدم يكون امتناعا و إذا نسب اللاضرورة إلى أحدهما أو كليهما حصل الإمكان العام أو الخاص[7]
توضیح: فاعل «نَسَب»، ضمیری است که به انسان برمیگردد. میگوید انسان بعد از مفهوم وجود و شیء عام، اقدم از ضرورت و لاضرورت چیزی نمیفهمد.
على أن التعريفات المذكورة مشتملة على خلل آخر و هو أن مفهوم الواجب ليس ما يلزم من عدمه محال بل هو نفس عدمه محال
توضیح: یک اختلال دیگری در این تعریفها علاوه بر اشکالاتی که ایشان گفت وجود دارد که این را نیز اشاره میکند. اینها در تعریف گفتهاند «ممکن آن است که از فرض وجود و عدمش محال لازم نمیآید»؛ در واجب گفت «از فرض عدمش محال لازم میآید» در ممتنع گفت مقابل اینها است. اشکال ایشان در اینجا این است: شما گفتید «واجب آن است که از فرض عدمش محال پیش بیاید»؛ با صرفنظر از اینکه این تعریف دوری است، تعریف مانع نیست. ما ممکناتی هم داریم که از فرض عدمشان محال پیش میآید، ولی ممکن است. عدم عقل اول ممکن است، همانطور که وجود عقل اول ممکن است. اما اگر شما عدم عقل اول را فرض کنید، عدم واجب پیش میآید، یعنی محال پیش میآید. پس این تعبیر که بگویید واجب آن است که از فرض عدمش محال پیش میآید غلط است؛ چون شامل مثل عدم عقل اول هم میشود. اصلاً محال وقوعی همین است؛ محال وقوعی این است که خودش فینفسه ممکن است، اما از فرض عدمش یک محال پیش میآید؛ برای همین واقع نمیشود، اگرچه فینفسه ممکن است. پس نباید میگفتید واجب آن است که از فرض عدمش محال پیش میآید، بلکه اصلاً خودِ عدمش محال است. یا در مورد ممتنع بگوییم از فرض آن محال پیش بیاید؛ او خودش ممتنع است، نه اینکه از فرضش یک چیزی پیش بیاید. اشکال دوم ایشان در اینجا این است.
و ليس لأجل محال آخر یلزم
توضیح: چون وقتی گفت از فرض عدم او محال لازم میآید، یعنی یک لازم و ملزوم درست کرده است.
بل قد لا يلزم محال آخر أو لا يكون ما يلزم أظهر و لا أبين من نفس فرض عدمه
توضیح: گاهی ممکن است یک چیزی را واجب فرض کنید و فرض عدم او محال دیگری به دنبال نداشته باشد. یا اگر به فرض یک چیزی ضروری باشد و فرض عدم آن مستلزم محال باشد، آن محال از خودش اخفی است؛ بعضی وقتها اینطوری هم میشود. پس گاهی محال پیش نمیآید خودش عین المحال است، گاهی نیز آن چیزی که شما میگویید به عنوان محال لازمهاش است، خودش مخفیتر است، خودش نیاز به اثبات دارد؛ مثلاً کسی از فرض عدم واجب بگوید اگر واجب نباشد سلسله ممکنات باید به نحو تسلسل پیش برود و این هم که محال است. اثبات تسلسل و محال بودن تسلسل سختتر است از فرضِ خود واجب و فرضِ عدم واجب؛ یعنی شما ابتدا باید تسلسل را تصور کنید، نحوههایش را بگویید، دلایل اقامه کنید، خیلی از دلایل هم مخدوش است. پس میتوانید اینگونه فرض کنید که محال پیش میآید؛ ولی محال بودنش از محال بودن ملزوم آشکارتر نیست.
و كذا الكلام في الممتنع فإن المحال نفس الممتنع لا ما يلزم من فرض وجوده فيكون تعريفا للشيء بنفسه.
و على هذا السبيل معنى الإمكان بل جميع المفهومات الشاملة المبحوث عنها في العلم الكلي كما نبهناك عليه سابقا.
توضیح: بعضی از محشین گفتهاند «علی هذا السبیل» یعنی همین مسئلهای که اینجا در مورد واجب و ممتنع گفتیم که تعریف «یلزم من فرض عدمه أو وجوده محال» صحیح نیست، بر امکان نیز جاری است؛ نه، اینطور نیست؛ چون به این قرینه که بعد گفته جمیع مفهومات شامله، این عطف به آن عبارت قبل است که گفت «فهذه الاشیاء یجب ان توخذ بیّنا»؛ شما اینها را باید بیّن بگیرید؛ در مورد وجوب و امتناع توضیح داد، سپس میگوید امکان نیز همینگونه است. نه تنها امکان، بلکه تمام مفاهیم عامهای که شما در فلسفه به کار میگیرید همینطور است؛ یعنی همه اینها بیّن هستند. پس یعنی به همین بیّن بودن در معنا، امکان است، بلکه جمیع مفاهیم شاملهای که از آن در علم کلی و فلسفه بحث میشود، مثل فعلیت، وحدت، حدوث و قدم که همه اینها فقط نیاز به منبّه دارد؛ ما نمیتوانیم تعریف حقیقی برایش بیاوریم.