درس اسفار استاد سید محمد موسوی بایگی

1405/03/12

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: اسفار جلد یک/المنهج الأول فی أحوال نفس الوجود /فصل (نُه) فی الوجود الرابطی

 

«این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.»

 

۱. معنای وجود رابط و رابطی:

 

در آخرین فصل از این منهج، ایشان به وجود رابطی و معانی‌ که دارد، اشاره می‌کند. تعبیر وجود رابطی در مشهور فلاسفه به دو معنا به کار می‌رفت و بعد البته با اصطلاح میرداماد و صدرالمتألهین تدقیق و تعبیر بهتری شد. قبل از میرداماد هم به وجود رابط و هم رابطی که ما اکنون به کار می‌بریم، وجود رابطی می‌گفتند؛ آنگاه شخص با موارد استعمال باید متوجه می‌شد که مقصود کدام معناست. وجود رابط که گاهی رابطی هم گفته می‌شد، مقصود آن ثبوتی است که شیء، از جمله‌ اعراض در هلیات مرکبه برای موضوع دارد.

 

الف) تحلیل گزاره‌ها و نسبت حکمیه:

 

یک نکته مقدماتی را از خارج توجه کنید که گزاره‌ها وقتی ناظر به واقعیت حقیقی و نفس‌الامری باشند، چه اجزائی و یا چه ما‌به‌ازایی دارند؟ شما در یک گزاره، موضوع و محمول دارید. اگر بین موضوع و محمول، نسبت اتحادی ملاحظه نکنید، فقط دو تصور خالی است؛ مثلاً «انسان»، «سفید»، هیچ معنایی به غیر از دو تصور صِرف به ذهن ما نمی‌آید. اگر مقصود ما این است که بین این موضوع و محمول ارتباط و نسبتی برقرار کرده و اینها را متحد بدانیم، پس به ناچار باید امر سومی در گزاره باشد؛ می‌گوییم «انسان سفید است». عقد و گزاره اینگونه معنا می‌دهد. چرا به این عقد می‌گویند؟ چون شما با آن نسبت حکمیه، موضوع را با محمول گره زده‌اید و اگر او نبود، اینها گره و ربطی هم به هم نداشتند. در تمام گزاره‌ها این معنا باید باشد؛ اصلاً شما بدون این نسبت حکمیه نه گزاره ایجابی و نه سلبی نخواهید داشت. مثلاً بگویید «انسان»، «سنگ»؛ چه تصوری و چه فهمی از این دارید؟ دو صورت است؛ ولی وقتی گفتیم «انسان سنگ نیست»، داریم با این نسبت سلبی می‌فهمیم مقصود چیست؛ این شکل گزاره گرفت. یا بگویید «انسان سنگ است»؛ اینجا نیز نسبت اتحادی و نسبت حکمیه داریم. بگویید «انسان موجود است»، «انسان معدوم است»، «اجتماع نقیضین محال است»؛ در تمام اینها شما این اجزاء ثلاثه را باید داشته باشید وگرنه گزاره و عقد بی‌معنا است.

 

۱: مقایسه ما به ازای هلیه بسیطه، مرکبه و قضایای سالبه: اما در بعضی گزاره‌ها ما اذعان به وقوع و صدق آن داریم، بعضی را می‌گوییم کاذب است. کواذب که جدا از بحث است و به آن کاری نداریم؛ شکلش، شکل گزاره است اما در واقع کذب محض است. در گزاره‌های صادق تأمل کنید.

 

گزاره صادق آن گزاره‌ای است که از یک حقیقت و یک مابه‌ازایی می‌خواهد به ما خبر بدهد. اگر این گزاره صادق است و می‌خواهد مابه‌ازایی را به ما برساند، پس باید ببینیم اجزاء این گزاره چه هستند و به ازای آنها در نفس‌الامر چیست. وقتی شما می‌گویید «انسان موجود است» به حسب ظرف ذهنی و اعتباراتی که برای شناخت و ملاحظه‌ گزاره لازم است، موضوع باید باشد، محمول باشد، نسبت حکمیه نیز باید باشد؛ از این جهت فرقی بین «انسان موجود است» یا «انسان معدوم است» نیست. اما وقتی که ما می‌گوییم «انسان موجود است»، آیا مقصودمان این است که یک واقعیتی هست و سپس یک واقعیت افزوده دیگری نیز هست که به او افزوده می‌شود؟ مثل آنجایی که می‌گوییم «جسم گرم است»؛ وقتی جسم گرم است، شما واقعاً یک جسمی دارید و سپس این گرما به آن افزوده می‌شود؛ ولی در «انسان موجود است» ما نمی‌توانیم چنین معنایی تصور کنیم؛ بلکه مفاد این هلیه بسیطه صرفاً إخبار از ثبوت الانسان است. اگرچه ظاهر لفظی و آن اعتبار ذهنی مثل گزاره‌های دیگر است. ظاهر «انسان گرم است»، «انسان سفید است» و «انسان موجود است» مثل هم است؛ چون به لحاظ لغوی و فهم و اعتبار ذهنی، باید همینطور گزاره را بسازیم؛ ولی به لحاظ مابه‌ازا می‌فهمیم که مفاد «انسان سفید است» با «انسان موجود است» فرق می‌کند. گاهی «ثبوت البیاض للانسان» مد نظر است، گاهی فقط «ثبوت الانسان» مد نظر است. پس ما اینجا فقط همان «ثبوت الانسان» داریم؛ اما در «انسان سفید است»، «ثبوت شیء ‌للانسان» داریم؛ این غیر از ثبوت خود انسان است؛ کأنّه یک ثبوت اضافی است، یک چیزی غیر از اصل حقیقتش است.

 

اینها را مقایسه کنیم با قضایای سالبه؛ «انسان سنگ نیست»، «انسان موجود نیست»؛ آیا در این گزاره‌ها چیزی را برای انسان ثابت می‌کنیم یا سلب چیزی می‌کنیم؟ واضح است که اینجا سلب الشیء است نه ثبوت شیء برای انسان؛ سلب را برای انسان ثابت نکردیم، بلکه یک چیزی از او سلب کرده‌ایم؛ پس ثبوت نداریم. بنابراین در مثل «انسان سنگ نیست» یا «انسان موجود نیست»، ثبوت شیء لشیء نیست؛ ثبوت اضافی معنا نمی‌دهد. در «الانسان موجود» نیز ثبوت اضافی معنا نمی‌دهد، بلکه واقعاً ثبوت خود انسان است. آن هلیات مرکبه‌ای که در عوارض مفارقه است می‌ماند. یعنی مفاد گزاره «الانسان ابیض» این است که بر انسانِ ثابت، یک چیزی را می‌افزایید؛ ثبوت شیء للانسان می‌شود.

 

ب) حقیقت وجود رابط:

 

این ثبوتی که فقط و فقط در ضمن انسان و بیاض قابل تصور است و اگر یکی از این طرفین نسبت را بردارید بی‌معنا می‌شود؛ اینکه بی‌معنا می‌شود یعنی حتی تصور هم نمی‌شود. به این وجود رابط می‌گوییم. پس وجود رابط، مفاد قضایای صادقه موجبه‌ هلیه‌ مرکبه است. در سوالب که نداریم، چون چیزی ثابت نکردیم؛ بلکه سلب کردیم. در هلیات بسیطه هم نداریم، چون مفادش ثبوت چیزی بر یک واقعیت نیست؛ واقعیت افزوده نداریم، بلکه فقط از ثبوت همان چیزی که موضوع است خبر می‌دهید. قبلاً به این نحوه از وجود وجود رابطی می‌گفتند که اکنون اینها می‌گویند بگویید وجود رابط. ما واقعاً با این قضایای صادقه داریم به این معنا اشاره می‌کنیم؛ ولی این معنای تعلّقی است که در مقام تصور و واقعاً آن چیزی که مصداق همین مفهوم وجود رابط است، بدون طرفینِ نسبت قابل تصور نیست. اکنون که ما با این تعبیر وجود رابط به آن اشاره می‌کنیم، از باب ناچاری است و الّا این در واقع تعریف وجود رابط نیست. مثلاً در ادبیات «مِن» به چه معناست؟ «مِن» برای ابتدائیت است. یعنی ما در مقام ترجمه و توضیح لغوی، اگر بخواهیم «مِن» را توضیح بدهیم ناچاریم همینطور توضیح بدهیم؛ ولی به این معنا نیست که شما می‌توانید در جمله این «مِن» را بردارید و به جای آن ابتدائیت بگذارید. لذا خود آنها می‌گویند این معنای حرفی است؛ واقعی‌ یا فلسفی‌ بخواهیم بگوییم، «مِن» که به حمل شایع بخواهد «مِن» باشد، همانی است که در جمله است. در جمله «سرتُ من البصره»، کلمه «مِن» در اینجا و این معنا با جمله «سرت من البیت» فرق کرد؛ فقط لفظ در اینجا یکی است و الّا این یک معنا است که باید در ضمن «بیت و سرت» باشد، آن یکی دیگر در ضمن «بصره و سرت» دیگر باشد. ولی ما که دائماً نمی‌توانیم طرفین گزاره را بیاوریم؛ پس ناچاریم در ادبیات یک معنای اسمی را در نظر بگیریم و این معنای حرفی را در قالب آن معنای اسمی توضیح دهیم؛ ولی توجه داریم که این برای حاضر کردن چیزی است در ذهن ما که خودش همیشه فقط به لحاظ مصداقی و در ضمن یک چیز دیگری باید حاضر شود؛ حتی شما بدون طرفین تصور آن را هم نمی‌توانید داشته باشید. هر تصوری هم که کردید به حسب آن مورد، خودش خودش است و با مورد دیگر فرق کرد. برای همین نمی‌توانید جابه‌جا کنید؛ با هیچ‌چیز جابه‌جا نمی‌شود، چون در طرفینش است؛ طرفین باید جابه‌جا شوند تا او جابه‌جا بشود. اگر گفتیم وجود رابط مثل معنای حرفی است و در قالب این عناوین و مفاهیم توضیحش می‌دهیم، توجه داریم که آن چیزی که حقیقتاً مصداق عنوان وجود رابط باشد و به حمل شایع بخواهد وجود رابط حقیقی باشد، بدون طرفینش قابل تصور نیست؛ در هر عقد موجبه‌ هلیه مرکبه، خودش فقط در ضمن همان طرفش است. ما به این وجود رابط می‌گوییم.

 

ب) حقیقت وجود رابطی و موارد استعمال:

 

در مقابل وجود رابطی است که به اصطلاح مشهور بعضاً به آن نیز وجود رابطی می‌گفتند. شما در رابط چه چیزی را نفی کردید؟ وقتی گفتید نمی‌شود بدون طرفین تصورش کرد نفسیت را از او گرفتید؛ او نفسیت ندارد، خودی ندارد. پس مفاد وجود رابط و حقیقت و مصداقی که می‌خواهیم با این عنوان به آن اشاره کنیم، «لا فی‌نفسه» است بلکه «فی‌غیره» است. پس دیگر وقتی نفسیت نداشت، فی‌نفسه نبود، به طریق اولی لنفسه و بنفسه نیست. بنابراین شما در وجود رابط همه این نحوه‌های سه‌گانه را سلب کردید؛ لا فی‌نفسه، لا لنفسه و لا بنفسه. برای همین در مورد وجود رابط می‌گویید بدون طرفین نه اینکه تحقق ندارد، بلکه تصور ندارد؛ چون نفسیت ندارد.

 

وجود رابطی به ازای رابط است؛ نفسیت دارد؛ یعنی شما به لحاظ معنایی و مفهومی می‌توانید او را مستقل ملاحظه کنید؛ برای همین می‌گوییم فی‌نفسه یک چیزی است، یعنی در اعتبار عقل ملاحظه شد. بنابراین وجود فی‌نفسه است. هر وقت می‌گوییم وجود فی‌نفسه یعنی پس او قابل ملاحظه است. و اما لنفسه نیست، بنفسه هم نیست.

 

۱) استعمال برای اعراض و صور جوهری حال در ماده: آنچه که معروف است در مورد استعمال وجود رابطی در مورد اعراض است و همچنین در مورد صورت‌های جوهری که حال در ماده هستند. ممکن است این مورد اخیر را کمتر بشنویم. ما معمولاً بیشتر می‌گوییم وجود رابطی، یعنی وجود اعراض. ولی صورت‌هایی که موجود در ماده و حال در ماده هستند نیز وجودشان همینگونه است؛ فی‌نفسه است، ولی موجودٌ للماده است.

 

۲) استعمال برای معلول نسبت به علت و غایت نسبت به ذوالغایة: اما استعمال وجود رابطی مختص به این نیست. هر معلولی برای علتش موجود است. به این معنا به معلول نیز می‌گوییم موجودٌ للعلة و وجودش وجود رابطی است. یعنی تعبیر وجود رابطی برای او نیز استفاده می‌شود. هر غایتی برای ذوالغایة نیز به همین معنا استفاده می‌شود. عقل فعال موجود است برای نفس؛ خداوند موجود است برای عالم به معنای اینکه او غایت عالم است؛ عقل فعال غایت نفس کامله است. به این معنا می‌توان گفت؛ ولی توجه دارید وجود رابطی خداوند برای نفس یا وجود رابطی عقل فعال برای نفس، در واقع از باب این است که کمال این نفس در رسیدن به این غایت است؛ یعنی آن اشراق و افاضه‌ای که از ناحیه‌ این علت مفیض به این نفسِ قابل شده است. این موجود برای همین ذوالغایه (نفس)؛ این کمال، کمالِ این نفس است؛ اما این کمال از ناحیه‌ حق افاضه شده است. در این موارد نیز وجود رابطی را استفاده می‌کنند؛ اما خیلی موارد کمی است و استفاده‌اش زیاد نیست. پس اگر احیاناً در بعضی مواضع شنیدید که خداوند وجودی لنفسه و بنفسه دارد و وجوداتی للغیر دارد؛ یا عقل مجرد وجودی لنفسه دارد، وجودی للغیر (لأنفسنا) دارد (یک وجودی برای خود دارد، یک وجودی برای ما دارد؛ خداوند وجودی برای خود دارد، وجوداتی برای ما دارد) مقصود همان اشراق، پرتو و افاضه‌ای است که از ناحیه حق یا عقل مجرد از باب وصول به غایت به این شیء مستعد می‌شود.

 

۳) استعمال برای بودن چیزی نزد دیگری: در موارد دیگری نیز همین تعبیر وجود رابطی استفاده می‌شود. وقتی چیزی نزد چیزی است و رابطه‌ هم رابطه‌ اتحادی نباشد. مثلاً معلوم نزد عالم آشکار است؛ بنا بر رأی مشهور که اتحاد عالم و معلوم را قبول نمی‌کنند، به این معلوم موجودٌ للعالم می‌گویند؛ این برای عالم وجود رابطی دارد. اینها مواردی است که ما می‌توانیم تعبیر وجود رابطی را به کار بگیریم. اگرچه آنچه که بیشتر رایج است و غالباً هم ما در مباحث با آنها سر و کار داریم، همان است که مربوط به اعراض باشد.

 

به این می‌گوییم وجود فی‌نفسه یا وجود نفسی که مقابل رابط (فی‌غیره) بود. گاهی نیز وجود نفسی در مقابل وجود عرض گفته می‌شود؛ یعنی به عرض نمی‌گوییم وجود نفسی دارد، بلکه جوهر است که وجود نفسی دارد. این اصطلاحاتی است که باید دانسته شود تا در مباحث مختلف اشتباه پیش نیاید. این اصطلاح و کاربردش متفاوت است.

 

ج) وحدت سنخی وجود رابط و رابطی:

 

نکته‌ دیگری که اینجا ایشان مطرح می‌کنند این است که وجود رابط و وجود رابطی از نظر سنخی چگونه هستند؟ آیا اینها به لحاظ سنخی اتحاد دارند؟ تعبیر خودشان سنخ نیست، بلکه نوع است. نوع به معنای ماهیت که به وجود نسبت داده نمی‌شود، پس همان سنخ مد نظر است. ملاصدرا می‌گوید که اختلاف وجود رابط و رابطی، اختلاف نوعی است؛ یعنی این حقیقت مختلف است؛ اشتراکشان فقط در لفظ است. در بعضی مواضع دیگر نیز نحوه‌ دیگری گفته است.

 

۱) نقد کلام ملاصدرا و توجیه محشین: وجود بما هو وجود اگر متن واقعیت است، چه اضعف مراتب مثل فی‌غیره (وجود رابط به اصطلاح خود ایشان) باشد و چه غیر او باشد، بنابر ادله‌ اصالت وجود سنخش باید سنخ واحد باشد؛ شما نمی‌توانید قائل به دو سنخ وجود بشوید. لذا محشین حرف ایشان را توجیه کرده‌اند که اینکه می‌گوید اشتراک اینها صرفاً در لفظ است، شاید مراد این است که بین وجود رابط و مقابلش که نفسیت دارد غایت بُعد است. وجه بُعد هم این است که شما در وجود رابطی و نفسی لااقل می‌توانید در عقل ملاحظه کنید؛ ولی وجود رابط را اصلاً نمی‌توانید ملاحظه کنید، حتی نمی‌توانید بدون طرفین تصور کنید؛ پس چیزی که حتی در تصور بدون طرفین قابل فرض نیست با چیزی که می‌شود ملاحظه‌اش کرد، غایت بُعد را دارد. مقصودِ اینکه در اشتراک لفظی است به این جهت است، یعنی غایت بُعد است. بعضی هم گفته بودند که مقصود این است که چون آن معنا و مفهومی که ما از این وجود رابط انتزاع می‌کنیم؛ در جایی می‌گوییم وجود فی‌غیره، یعنی یک سلب عامی از همه نحوه‌هایش است که فقط در ضمن این طرفین باید تصور بشود؛ در یک جاهایی نه، در رابطی شما می‌توانید خودش را تصور کنید؛ پس جایی که می‌شود تصورش کرد، جایی که نمی‌شود تصورش کرد به اعتبار آن مفهومی که از اینها انتزاع می‌شود، این مفاهیم هستند که با هم در غایت بُعد هستند و هیچ اشتراکی ندارند؛ یکی مثل سلب می‌ماند، نفسیت را به طور مطلق از او سلب کردید، یکی نه، یک چیزی اثبات می‌کنید. این غایت بُعد و این اشتراکی که گفته اینها فقط اشتراک لفظی دارند، به اعتبار آن مفهوم یا آن ماهیتی است که از اینها انتزاع می‌شود. خلاصه باید این سخنش را توجیه کرد و الّا اگر واقعاً مقصود این است که سنخ حقیقت وجود اینچنین است، قبول نیست.

 

البته در کلام خودش در همینجا شاهد هم هست که خودش همین را می‌گوید؛ می‌گوید اینکه ما چنین حرفی گفتیم، با آن سخنمان که قائل به وحدت حقیقت وجود هستیم منافات ندارد، به اعتبار آن مفاهیم ذاتیه که از این مصادیق وجودی انتزاع می‌شود. اینکه می‌گوییم اینها اتفاق نوعی و سنخی ندارند، با آن حرف ما که ما قائل به وحدت حقیقت وجود هستیم منافات ندارد؛ به دلیل اینکه این تفاوت به اعتبار مفاهیم منتَزَع است.

 

د) اختلاف بین مشهور فلاسفه و ملاصدرا در مورد مصداق موجود لذاته:

 

نکته‌ دیگری مطرح می‌کنند؛ ما ابتدا در مورد اطلاق وجود رابط و رابطی، معنایش را گفتیم؛ موارد و مصادیق رابطی را نیز عرض کردیم که در کجا ممکن است استفاده شود. اختلافی بین ایشان و مشهور است که آنها در مورد نسبت معلول با علت می‌گویند وجود رابطی. ایشان می‌گویند از نظر ما موجود لذاته فقط واجب‌الوجود است؛ ولی مشهور این را نمی‌گویند، بلکه می‌گویند نسبت معلول به علت وجود رابطی است.

 

۱) منشأ اختلاف:‌ تفاوت از کجا نشأت می‌گیرد و چرا این اختلاف پیش می‌آید؟ ما چون قائل به جعل وجود و اصالت وجود هستیم، آنچه را که مجعول می‌دانیم وجودی است که وقتی این وجود متعلق به علت باشد، یعنی خود حقیقت وجود اینگونه است؛ پس یک جهت و حیثیت دیگری باقی نمی‌ماند که بگوییم ارتباط و تعلقش به علت عارض بر او شده است؛ یک ذاتی ندارد که این ذات مرتبط با علت شود، بلکه ذاتش عین ارتباط با علت می‌شود، چون ما می‌گوییم وجود مجعول است. اما مشهور نمی‌توانند بگویند ذاتش عین ارتباط است، چون آنها یا قائل به جعل ماهیت هستند؛ ماهیت ذاتی است که مثلاً مرتبط با علت شده است نه اینکه عین‌الارتباط باشد؛ و یا هم اتصاف ماهیت به وجود را در نظر می‌گیرند؛ دوباره می‌گویند ماهیت «ذات» است، این ذات را باید در نظر بگیرند که متعلّق جعل بسیط قرار گرفته است؛ پس در هر دو صورت ولو بالاعتبار باید ذات ملاحظه کنند تا مرتبط و متعلق به علت باشد. اما در فلسفه‌ ما موجود لذاته فقط خداوند است؛ آنها علاوه بر خداوند، عقول را نیز موجود لذاته می‌دانند. تأمل کنید که چرا در مورد موجودات طبیعی یا حتی در مورد نفس نمی‌گویند موجود لذاته است، اما به عقول می‌گویند موجود لذاته است.

 

ملاصدرا می‌گوید به علت اینکه یا قائل به جعل ماهیت هستند یا اتصاف ماهیت به وجود را قبول دارند، ذات را باید لحاظ کنند. ولی از نظر ما که قائل به جعل وجود شدیم، موجود لذاته فقط خداوند است.

 

متن کتاب

 

فصل (9) في الوجود الرابطي‌[1]

 

إطلاق الوجود الرابطي في صناعاتهم يكون على معنيين‌: أحدهما ما يقابل الوجود المحمولي و هو وجود الشي‌ء في نفسه المستعمل في مباحث المواد الثلاث[2]

توضیح:‌ یکی مقابل وجود محمولی و فی‌نفسه که در مواد ثلاث استفاده می‌شود.

 

و هو ما يقع رابطة في الحمليات الإيجابية وراء النسبة الحكمية الاتحادية التي هي تكون في جملة العقود

توضیح:‌ مقصود از این وجود رابطی یا به اصطلاح دقیق‌تر رابط، که مقابل محمولی است، آن است که رابط در حملیه ایجابی است، غیر از نسبت حکمیه. نسبت حکمیه در هر عقدی (سالبه، معدوله و ...) باید باشد؛ اگر نباشد اصلاً گزاره تشکیل نمی‌شود.

 

و قد اختلفوا في كونه غير الوجود المحمولي بالنوع أم لا ثم تحققه في الهليات البسيطة أم لا

توضیح:‌ آیا این وجود رابطی اینچنینی که ما به اصطلاح خود به آن رابط می‌گوییم، به لحاظ نوع و حقیقت غیر از محمولی است؟ اختلاف دوم اینکه در هلیه‌ بسیطه تحقق دارد یا ندارد؟

 

و الحق هو الأول في الأول و الثاني في الثاني

توضیح:‌ در مورد اختلاف اول، حق قول اول است؛ آیا نوعاً غیر از وجود محمولی است؟ ملاصدرا می‌گوید بله، نوعاً غیر از اوست؛ یعنی حقیقتاً غیر اوست. در اختلاف دوم که آیا تحقق در هلیه بسیطه دارد یا ندارد، حق این است که تحقق ندارد. حال اگر وجود رابط به اصطلاح خود شما با وجود محمولی اختلاف نوعی و حقیقی دارد، پس وحدت حقیقت وجود را چگونه حل می‌کنید؟ جمله بعدی پاسخ این سوال است.

 

و الاتفاق‌ النوعي في طبيعة الوجود مطلقا عندنا لا ينافي التخالف النوعي في معانيها الذاتية و مفهوماتها الانتزاعية كما سيتضح لك مزيد إيضاح على أن الحق أن الاتفاق بينهما في مجرد اللفظ.

توضیح:‌ اتفاق نوعی و حقیقی در سنخ وجود، مخالفت و منافاتی با تخالف نوعی در معانی و مفهومات ذاتی که از او انتزاع می‌شود ندارد؛ یعنی در ماهیاتش. پس از این جمله معلوم می‌شود آنچه که اول گفت به این معناست که به لحاظ معانی و مفهومی که انتزاع می‌شود اینگونه است؛ نه وحدت سنخ که در نتیجه بگوییم سنخ وجود رابط با سنخ وجود محمولی مختلف است و شما دو سنخ وجود داشته باشید که واقعا بین این دو تباین باشد. مرحوم آقای طباطبایی همان ابتدا فرمودند که حرف‌هایی که ایشان اینجا زده اندماج دارد؛ سخنانش در این فصل لایخلوا عن اندماج است؛ چون همین حرف‌ها را گفته است. اینجا می‌گوید اتفاق نوعی، چند خط بعد می‌گوید تخالف نوعی اشکال ندارد. ابتدا گفت بر اساس مفهوم و معنای ذاتی اختلاف دارند؛ سپس می‌گوید «علی ان الحق أن الاتفاق بینهما بمجرد اللفظ»؛ کأنّه دوباره از حرفی که گفته بود برمی‌گردد؛ یعنی فقط لفظاً مشترکند و اشتراک لفظی دارند. وقتی گفتید اشتراک لفظی، یعنی سنخش مختلف است. لذا به فرمایش مرحوم علامه در عبارت مقداری اندماج هست.

 

و الثاني‌ ما هو أحد اعتباري وجود الشي‌ء الذي هو من المعاني الناعتية[3]

توضیح:‌ وجود رابطی به اصطلاح دوم، از معانی نعتی است.

 

و ليس معناه إلا تحقق الشي‌ء في نفسه

توضیح:‌ یعنی نفسیتی دارد، به طوری که قابل ملاحظه است.

 

و لكن على أن يكون في شي‌ء آخر أو له أو عنده

توضیح:‌ اینکه در شیء دیگر موجود باشد، مثل عرض که در جوهر موجود است یا مثل صورت که در ماده است. «له» به اعتبار غایت است؛ مثل وجود خداوند برای عالم، وجود عقل فعال برای نفس به اعتبار غایت آن، یا وجود معلول برای علت؛ معلول للعلة موجود است به اعتبار فاعلیت علت. «أو عنده» آنجایی که عندیت است، ولی اتحاد نیست؛ مثلاً معلوم نزد عالم آشکار است، ولی به رأی مشهور اتحاد ندارند. همه اینها نحوه‌های کاربرد واژه وجود رابطی است.

 

لا بأن يكون لذاته

توضیح:‌ لذاته نیست.

 

كما في الوجود القيوم بذاته فقط في فلسفتنا

توضیح:‌ ما فقط خداوند را موجود لذاته می‌دانیم.

 

و جملة المفارقات الإبداعية في الفلسفة المشهورة

توضیح:‌ آنها برای عقول هم می‌گفتند موجود لذاته هستند. سوالی که شایسته است در مورد آن فکر کنید اینکه چرا نفس یا جسم را -که ما به آنها نیز موجود لذاته می‌گوییم- اینجا نیاورده است؟

 

فإن وجود المعلول من حيث هو وجود المعلول هو وجوده بعينه للعلة الفاعلية التامة عندنا و عندهم

توضیح:‌ این وجه تعلیلِ این است که چرا موجودٌ للعلة باید بدانیم؛ این مورد اتفاق، که مشهور نیز این را قبول دارند که معلول موجود للعلة است. اما فرق کجا است؟

 

لكنا نقول بأن لا جهة أخرى للمعلول غير كونه مرتبطا إلى جاعله التام

توضیح:‌ ما می‌گوییم معلول ذات و جهت دیگری ندارد که بگوییم این مثل معروض برای تعلق است؛ ذاتی که ثبت له التعلق باشد نیست؛ چون قائل به اصالت وجودیم. ما می‌گوییم معلول جهت دیگری غیر از همین ارتباط ندارد.

 

يكون بتلك الجهة موجودا لنفسه لا لجاعله حتى يتغاير الوجودان و يختلف‌ النسبتان و هم لا يقولون به[4]

توضیح:‌ معلول جهت دیگری ندارد که بگوییم دو نسبت شد؛ این نحوه‌ وجود لنفسه‌ای یا یک نسبتی دارد که به آن نسبت، ارتباط با علت داشته باشد؛ اینطور نیست.

 

إذ المعلول عندنا هو أنحاء الوجودات بالجعل الإبداعي

توضیح:‌ در نزد ما معلول این وجودات است به جعل بسیط.

 

و عندهم إما نفس الماهيات كما في طريقة الرواقيين أو اتصافها بوجوداتها كما في قاعدة المشائين

توضیح:‌ در مورد اتصاف که آنها به جعل اتصاف قائل نبودند؛ جعل وجود می‌گفتند؛ مقصود این است که اینها چون بالاخره ذهنشان با ماهیت درگیر بود و مسئله اصالت وجود را به گونه‌ای که ملاصدرا مطرح کرده بود نمی‌شناختند، همیشه ناچار بودند ماهیت را در نظر بگیرند. می‌گفتند ماهیت چیزی است که متصف به وجود می‌شود، نه اینکه در خارج قرار است متصف شود؛ ولی بالاخره ذات، این ماهیت است؛ از این ماهیت نمی‌توانست خلاص پیدا کند. اگر او مسئله‌ اصالت وجود به این نحوه که ایشان طرح کرده را می‌شناخت، می‌گفت مقصود من نیز همین است؛ ولی نمی‌توانست این را بگوید، چون همیشه ذهنش مرتبط با ماهیت بود. لذا اینجا کسی اشکال نکند که خودِ شما در جای دیگر می‌گویید که در بحث جعل، قیلی بود که اتصاف مجعول است و این هم که واضح‌البطلان است؛ هیچ عاقلی نمی‌گوید اتصاف مجعول است؛ در مواضع دیگر نیز خودتان گفتید مشائین قائل به جعل وجودند. مقصود این نیست که غیر از اشراقیون، همه مشائین قائل به جعل اتصافند، این واضح‌البطلان است؛ ولی مشکل آنها این بود که نمی‌توانستند از ماهیت بیرون بیایند. دوباره می‌گفت همین ماهیت مجعول است، یعنی وجود به آن مفاض می‌شود. ذهن همیشه در ماهیت بود؛ پس وقتی می‌گفتند حقیقت شیء خارجی چیست، در پاسخ می‌گوید حقیقت همین ذات انسان است. ولی ملاصدرا نمی‌گوید حقیقت ذات انسان است؛ بلکه می‌گوید نحوه وجود است. از این جهت این تفاوت بینشان است.

 

فإذن هذا الوجود الرابطي ليس طباعه أن تباين تحقق الشي‌ء في نفسه بالذات

توضیح:‌ وجود رابطی با حقیقت شیء و نفسیت آن مختلف نیست؛ یعنی شما دو چیز ندارید؛ بله، می‌توانید دو نحوه ملاحظه داشته باشید. در وجود رابطی اینطور است. پس طبیعت و حقیقت وجود رابطی این نیست که با تحقق شیء فی‌نفسه مخالف باشد؛ مثلاً وقتی می‌گوید «البیاض موجود»، اینطور نیست که بیاض دو وجود داشته باشد؛ یکی برای خودش و یکی هم برای جسمش تا در نتیجه بگوییم بیاض یک وجود فی‌نفسه برای خودش دارد و خودش یک وجودی است، یک چیزی هم هست که برای جسم ثابت شده است؛ سپس دو وجود داشته باشید. نه، یک وجود است؛ برای همین می‌گفتیم «وجود عرض فی‌نفسه عین وجوده لموضوعه». ولی در مقام تعبیر اعتبارمان فرق می‌کند؛ آنجایی که خودش را در نظر می‌گیریم می‌گوییم «وجود فی‌نفسه»، به یک اعتبار نیز برای موضوع در نظر می‌گیریم؛ مقصودش اینجا این است.

 

بل إنه أحد اعتباراته التي عليها إن كانت

توضیح:‌ بعضی از نسخ «إن کان» دارد که شاید بهتر باشد؛ یعنی این یکی از آن اعتبارهایی است که برای وجود است.

 

و أما الوجود الرابطي الذي هو أحد الرابطين في الهلية المركبة

توضیح:‌ شما در هلیات‌ مرکبه دو رابط دارید؛ یکی مشترک با همه عقود است؛ همان نسبت حکمیه که اگر نباشد اصلاً عقد و قضیه شکل نمی‌گیرد، این مشترک است. اما یک رابط دیگر، این وجود رابط است که اینجا دوباره به آن رابطی گفته است.

 

فنفس مفهومه يباين وجود الشي‌ء في نفسه

توضیح:‌ این وجود رابط غیر از وجود فی‌نفسه‌اش است.

 

و في قولنا البياض موجود في الجسم اعتباران

توضیح:‌ شما وقتی می‌گویید «البیاض موجود»، اولاً بیاض را در نظر گرفتید پس یک نفسیت به آن دادید، ملاحظه شد؛ ولی اینجا می‌خواهید بگویید مقصود شما «ثبوت البیاض للجسم» است؛ پس دو اعتبار شد.

 

اعتبار تحقق البياض في نفسه و إن كان في الجسم و هو بذلك الاعتبار محمول لهل البسيطة و الآخر أنه هو بعينه في الجسم و هذا مفهوم آخر غير تحقق البياض في نفسه و إن كان هو بعينه تحقق البياض في نفسه ملحوظا بهذه الحيثية

توضیح:‌ همان که گفته شد «وجود عرض فی‌نفسه عین وجوده لموضوعه»؛ تفاوت به اعتبار است. اینجا شما به نحوه اول وقتی «البیاض موجود» را در نظر می‌گیرید، می‌گوییم عرض است؛ وقتی او را به اعتبار وجودش در جسم در نظر می‌گیرید می‌گوییم عرضی است. فرق عرض با عرضی به اعتبار است، در مباحث دیگر این گفته شده است، اینجا نیز همین را می‌گویید؛ وقتی می‌گوید «البیاض موجود» یعنی به عرض اشاره می‌کنید، اگر گفتید «الجسم ابیض» مقصود «الجسم موجود له البیاض» است و به عرضی اشاره می‌کنید. برای همین می‌گفتند قابل حمل و لا بشرط است؛ ولی وقتی می‌گوید «البیاض موجود»، نمی‌گویید «الجسم بیاض»، بشرط لا است؛ عرض با جوهر اتحاد ندارد؛ عرض، عرض است و جوهر، جوهر است.

 

و إنما يصح أن يكون محمولا في الهل المركبة و مفاده أنه حقيقة ناعتية ليس وجودها في نفسها لنفسها بل للجسم.

توضیح:‌ وقتی که ما به نحو «الجسم ابیض» یا «الجسم موجود له البیاض» در نظر گرفتیم آن جنبه‌ نعتی را ملاحظه کرده‌ایم؛ این در هل مرکبه محمول قرار می‌گیرد و مفاد این نحوه محمول قرار گرفتن این است که این یک حقیقت ناعتی و وصفی است؛ وجودی برای خود ندارد، وجودی برای جسم دارد.


[1] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج1، ص78.
[2] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج1، ص79.
[3] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج1، ص80.
[4] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج1، ص81.