درس اسفار استاد سید محمد موسوی بایگی

1405/03/11

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: اسفار جلد یک/المنهج الأول فی أحوال نفس الوجود /فصل (هشت) فی مساوقة الوجود للشیئية (۲)

 

«این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.»

 

۱. نقل چهار توهم متکلمین و نقد آنها:

 

گفتیم ایشان چهار توهم از جمع متکلمین نقل می‌کند و جوابی می‌دهد؛ سپس به اینکه چرا اصلاً متعرض چنین سخنی شده است و نقل و نقد کرده است، می‌پردازد.

 

الف) توهم اول؛ وجود به عنوان صفت متجدد بر ماهیت:

 

توهم اول این بود که عده‌ای گمان کرده‌اند وجود صفتی است که متجدد بر ماهیت می‌شود و ماهیت در حال عدم و در حال وجود ثابت و یکنواخت است؛ گاهی وجود به آن عارض می‌شود و گاهی از آن سلب می‌شود.

 

ب) توهم دوم؛ صفات به عنوان احوال:

 

یک توهم دیگر این بود که گفتند صفات نه موجود هستند، نه معدوم، نه معلوم هستند و نه مجهول؛ ولی این صفاتِ اینچنینی موجب معلومیت ذوات هستند. این که ذوات با صفت شناخته می‌شوند، چون همه ذوات در ذات بودن مشترک هستند، پس به صِرف ذات بودن شناسایی نمی‌شوند؛ بلکه به واسطه صفاتش است که از یکدیگر تمایز پیدا می‌کنند. پس صفت موجب تمایز ذوات و شناخته شدن ذوات است؛ وگرنه ذوات شناخته نمی‌شوند؛ اما خود این صفت نه موجود است، نه معدوم و نه مجهول است، نه معلوم.

 

ج) توهم سوم؛ واسطه میان وجود و عدم:

 

وهم سوم این است که بین وجود و عدم واسطه قائل شدند؛ یکی همین صفات و یکی خودِ وجود. شما به وجود نمی‌توانید بگویید معدوم است، وگرنه به نقیضش متصف شده است‌. نمی‌توانید به وجود بگویید موجود است وگرنه منجر به تسلسل می‌شود؛ پس وجود نه موجود است و نه معدوم. این هم یکی از آن واسطه‌ها است؛ و قسم دیگر از واسطه نیز معدوماتِ ممکن یا همان ثابتات ازلی هستند که قبلاً در بحث‌های دیگر اشاره شده است.

 

د) نقد وهمیات متکلمین:

 

ملاصدرا می‌گوید که اگر اینها صرفاً یک اصطلاح‌گذاری و جعل اصطلاح کرده باشند، کسی نمی‌تواند اشکال کند که چرا شما جعل اصطلاح می‌کنید. کاری به آن نداریم که کسی اصطلاحی برای خودش جعل کند. اما اگر مقصودشان واقعاً التزام به این امور است، اینها که گفتند ماهیت بدون وجود و عدم ثابت است (با دلیلی که قبلاً اشاره شد) در واقع به این معناست که بین امور ذهنی و خارجی خلط کرده‌اند. چون در خارج نیست، گمان کرده است که باید یک برزخی بین وجود و عدم باشد.

 

۱) نقض ادعای متکلمین مبنی بر واسطه بین موجود و معدوم: سپس مطلبی می‌آورد که به قول خودش موجب آبروریزی اینها است. می‌گوید که اینها قبول دارند که بین موجود و معدوم واسطه است، مثل احوال و معدوم ممکن؛ اما می‌گویند بین منفی و ثابت دیگر واسطه نیست؛ هر چیزی یا منفی است یا ثابت است؛ این مطلب را قبول دارند. مثل آنچه که ما بین وجود و عدم می‌گوییم که هر چیزی یا موجود یا معدوم است و واسطه ندارد، آنها این سخن را در مورد ثابت و منفی می‌گویند. حال یک معدوم ممکن (مثلاً سیمرغ) را در نظر بگیرید. از نظر اینها معدوم ممکن، یک ثبوتی دون الوجود باید داشته باشد. وجودِ سیمرغ را نیز در نظر بگیرید. به حکم اینکه گفتند بین ثابت و منفی واسطه نیست، این وجود یا ثابت است یا منفی است. پس وجودِ سیمرغِ معدوم، یا ثابت است یا منفی. اگر منفی است، یعنی ممتنع است. پس یعنی وجود سیمرغِ ممکنِ معدوم، ممتنع است؛ در عینی که ممکن است، ممتنع است؛ اینکه تناقض است. اگر این وجود ثابت است، هر چیزی که برای شیء ثابت است و صفت اوست، به این معنا است که شما صفت را به آن اتصاف بدهید؛ پس شما باید بتوانید سیمرغ ممکن معدوم را متصف به وجود کنید. پس یا وجود را منفی می‌دانید و می‌گویید وجودِ سیمرغِ معدوم منفی است، یعنی ممتنع است؛ با اینکه ممکن است، می‌گویید ممتنع است؛ یا ثابت است که در حال عدم توصیف به وجود باید بشود. چون هر صفتی که ثابت برای شیء است، قابل اتصاف به او است.

 

اگر آنها بگویند که اتصاف ندهید؛ یعنی بگویند ما سیمرغ معدوم را متصف به وجود نمی‌کنیم. از این باب که در صفات ثابت، اگرچه که می‌گوییم ثابت هستند، ولی اتصاف به خاطر وجود است؛ این هم وجود ندارد، پس متصفش نمی‌کنیم. در پاسخ می‌گوییم آیا امکان را به این سیمرغ معدوم نسبت می‌دهید یا نه؟ به آن می‌گویید ممکن است؟ اصلاً علت اینکه اینها قائل به این حرف شدند، تصحیح همین امکان بود. می‌خواستند بگویند اینها ممکن هستند، ممکن هم محل می‌خواهد. آیا سیمرغ معدوم را متصف به امکان و شیء می‌کنید یا نه؟ این هم جزو همین صفات ثابت است. پس این مطلب نقض بر آن ادعا است که اگر کسی در اینجا که گیر کرد بگوید ما شیء را به صفات ثابت متصف نمی‌کنیم، معنایش این است که پس سیمرغ معدوم را به امکان توصیف نکنید؛ در حالی که اصل حرف شما برای تصحیح امکان بود. یا می‌گفتید اینها شیئیت ثبوت دارند، شیئیت وجودی ندارند؛ پس یک شیء هستند. این ادعا این‌گونه نقض می‌شود.

 

۲) نقد تمایز ذوات به واسطه صفات: و اما در آن سخن دیگر گفتند که ذوات در اصل ذات بودن مشترک هستند، لذا ذات بماهی ذات موجب تمیز نمی‌شود؛ پس با صفت باید او را بشناسیم. صفت خودش چیست؟ صفت خودش نه موجود است، نه معدوم است، نه معلوم است، نه مجهول است؛ ولی موجب معلومیت ذوات می‌شود. عین این استدلال را شما در مورد صفت هم می‌توانید بیاورید؛ همانطور که ذوات در ذات بودن مشترک هستند، پس موجب تمایز نمی‌شوند، همه صفات هم در صفت بودن مشترک هستند، پس موجب تمایز نمی‌شوند. اگر صفت با اینکه صفت است موجب تمایز می‌شود، ذات هم با اینکه ذات است موجب تمایز شود. چرا تفاوت گذاشتید؟

 

۳) نقد وهم چهارم؛ منع اطلاق لفظ موجود بر خداوند: قبلا اشاره شد که برخی افراد گفتند به خدا نمی‌شود گفت موجود؛ چون این صیغه اسم مفعول است و نمی‌شود که ما خداوند را اینگونه خطاب کنیم.

 

اصلاً در باب معارف این سخنان مطرح نیست؛ اگر غرض تقدیس خداوند و تنزیه حق‌تعالی از نقائص است، اولاً اینطور نیست که هر چه به لحاظ لفظی صیغه‌ اسم مفعول بود حتماً باعث نقص باشد. خیلی اوقات صیغه اسم فاعل نقص است؛ وقتی می‌گویید عابد و معبود، عابد جهت نقص است، معبود جهت تنزیه است، با اینکه لفظاً اسم مفعول است. پس این قاعده را از کجا آورده‌اید که هر کجا اسم مفعول بود دال بر نقص است؟ علاوه بر اینکه اصلاً در باب معارف که این حرف‌ها را نمی‌شود گفت. ما به صرافت وضع اول الفاظی مثل سمع و بصر را برای یک نحوه خاصی از ادراکات حسی از طریق اندام‌های حسی به کار می‌بریم. به حسب وضع اولیه اینگونه است. اما اگر به خداوند سمع و بصر اطلاق کردیم، معلوم است که مقصود این نیست که او نیز همین نحوه‌ای که ما ادراک می‌کنیم، ادراک بصری دارد. یا وقتی می‌گوییم علم، ما علم را به وضع اولیه را برای علم حصولی به کار بردیم و اینگونه شناختیم. کسی که عالم است یعنی زحمت کشیده و علم کسب کرده است. اما وقتی که به خداوند گفتید عالم که قطعاً مقصود این جنبه‌ها نیست.

 

سلب محدودیت صفات کمالی و اسناد آن به حق: پس اینکه وضع لغوی چه باشد، ربطی به آن حقایق ندارد. ما ناچاریم از همین‌ها استفاده کنیم چون در نزد ما همین الفاظ دال بر معانی است که آن معانی حاکی از کمالات است. برای همین اگر کسی مثلاً سمع و بصر نداشت، این را دال بر نقص می‌دانیم. اگر کسی علم نداشت، این را دال بر نقص می‌دانیم. پس اگر خواستیم همین کمال را به خدا نسبت بدهیم باید چه کنیم؟ مجبوریم از این الفاظ استفاده کنیم. اما می‌فهمیم که باید محدودیت‌هایی که لازمه‌ مراتب امکانی است را از این معنا سلب کرد. البته در باب سلب نقائص از خداوند اشکالی ندارد که همان معنی عرفی مدنظر باشد. در این قسمت چون بحث سلب است اشکالی ندارد بگوییم خدا جسم نیست، خدا نابینا نیست. اما آنجایی که می‌خواهیم معانی ایجابی نسبت بدهیم، بین اصل معنا و محدودیت‌های آن تفاوت می‌گذاریم و مقصودمان از اسناد این معنا به خداوند آن اصل است، ولو اینکه در کاربردهای عرفی ما دال بر محدودیت هم باشد.

 

۴) وجه دیگری بر وهم چهارم و نقد آن: بعضی از یک وجه دیگری این سخن را گفته‌اند که به خدا نمی‌شود گفت موجود. گفتند اگر شما بگویید خدا موجود است، به انسان هم می‌گویید موجود است؛ اشتراک پیش آمد. شأن خدا بالاتر از این است که ما معنایی یا لفظی به کار بگیریم که لازمه‌ این لفظ و معنا اشتراک او با خلقش باشد. بنابراین نباید به خدا گفت موجود، از جهت این‌که اشتراک با مخلوق پیش می‌آید.

 

این در واقع تعطیل عقل از معرفت است و خودش ناقض خودش است. چون وقتی به خداوند موجود نگویید، یعنی حقیقت و شیء هم نباید بگویید. بالاخره خدا یک چیزی هست یا چیزی نیست؟ نه می‌شود گفت چیزی هست، نه می‌شود گفت هیچ چیز نیست. از نفی و اثبات که خارج نیست. وقتی شما گفتید نمی‌توانم به او بگویم حقیقت، نمی‌توانم به او بگویم شیء، پس باید لاحقیقت و لاشیء بر او صادق باشد. این را هم که ملتزم نمی‌شوید. موجود نمی‌توانید بگویید، پس لاموجود باید ملتزم بشوید. این را که نمی‌گویید. پس در مورد خداوند چه می‌خواهید بگویید؟ همین که دارید می‌گویید خدا اجل از این است؛ شما به خاطر تقدیس و تنزیه الهی این حرف را می‌زنید؛ چه تصور و معرفتی از این موجود دارید که می‌خواهید او را آنقدر منزه کنید که حتی نگویید موجود، حقیقت و شیء است؟ در واقع یعنی من هیچ چیز نمی‌فهمم. اگر نمی‌فهمی پس چه چیزی را تنزیه می‌کنی؟ از این جهت این سخن ناقض خودش است.

 

علت پرداختن به این توهمات و ریشه تاریخی آن:

 

ملاصدرا در قسمت آخرِ این بحث، می‌گوید خودم توجه دارم که عقلاً و شرعاً حرام است که کسی به این حرف‌ها بپردازد و بخواهد نقدش کند؛ انسان عاقل وقتش را صرف این هوساتی که اینها گفته‌اند نمی‌کند. اما علت اینکه ما این سخنان را نقل کردیم این است که یک عده‌ای که بین عوام مشهور به فضل هستند همین حرف‌ها را می‌زنند. بعضی هستند که به سرشان قسم می‌خورند و همین حرف‌ها را می‌زنند. در غرب هم اینها هستند؛ بعضی از همین فلاسفه غربی می‌گویند در مورد خدا حتی نمی‌شود گفت موجود است؛ به اصطلاح خودش می‌خواهد خیلی شأن خدا را تنزیه کند. می‌گوید علت اینکه ما اینها را اشاره کردیم، چون یک عده مشهور به فضل هستند، نزد عوام هم مقبول هستند، مجبوریم این اشاره را بکنیم.

 

الف) نقل سخن شیخ اشراق در مورد اقبال متکلمین به متون ترجمه شده یونان:

 

ریشه این حرف‌ها به مسئله‌ای برمی‌گردد که شیخ اشراق هم اشاره کرده است. شیخ اشراق سخنی نقل می‌کند از عده‌ای از اینها که می‌گفتند مثلاً خداوند وجود به اشیاء می‌دهد، وجودِ وجود را نمی‌دهد؛ همین که گفته بود وجود، نه موجود است، نه معدوم است. سپس می‌گوید اگر وجود نه موجود است، نه معدوم و خدا وجودِ وجود نمی‌دهد، در واقع به این معناست که پس وجود عالم را نیز نداده است؛ پس اصلاً عالم صانع نمی‌خواهد؛ معنای حرف این می‌شود.

 

شیخ اشراق می‌گوید اینها گروهی بودند که در عالم اسلام رشد کردند؛ سپس اینها با کتاب‌هایی که در عهد بنی‌امیه ترجمه شد مواجه شدند و دیدند اسم‌های یونانی دارد. فکر کردند هر کجا که اسم یونانی است، اسم یک فیلسوفی است. در حرف‌هایی که از یونان ترجمه شده بود کلی خزعبلات هم وجود دارد؛ چرندیات هم زیاد است. یک تمدن آمیخته با شرکِ خیلی مشوشی بود، یکدست هم که نبودند. آن یونانی که امروز شما تصور می‌کنید بر اساس افلاطون و ارسطو، آن هم ارسطو و افلاطونی که ما در کتاب‌های فلسفه اسلامی اینگونه تطهیرشان کردیم، وگرنه عده‌ای از غربی‌ها چنین اعتقادی به آنها ندارند که اینگونه هستند. البته آنجا نیز اختلاف است. یک عده می‌گویند نه، اینها هم مثل بقیه مشرک بوده‌اند. غرض این است که آن تصوری که ما در ذهنمان از ارسطو و افلاطون داریم، بله اینها را عُظَمایی از کشف و یقین می‌دانیم؛ مثل شیخ اشراق و ملاصدرا خیلی به آنها ارادت دارند. این تصویر را با آن تصویر اولی که در دوران ترجمه بود و در زمان بنی‌امیه کتاب‌ها کم‌کم وارد شد، شروع شد، مقایسه نکنید؛ شیخ اشراق می‌گوید اینها به هر اسم یونانی رسیدند و هر حرفی بود خیال می‌کردند که این فلسفه است، این یک فیلسوف است. بعد همینطور حرف‌های آنها را گفتند، سپس متأخرینشان همین حرف‌ها را گرفتند و پرورش دادند شد همین نظرات. خیال کردند این فلسفه است. خلاصه یک غرب‌زدگی که این اسامی فرنگی را کسی دال بر یک کلاسی و توهم بالایی برای خودش داشته باشد از آن قدیم بوده است. امروز می‌بینید عده‌ای از این آدم‌های بی‌اصل و ریشه از تکیه‌کلامش، از حرف‌هایش، از اصطلاحاتش حتماً باید اصطلاحات غیر فارسی به کار بگیرد که بگویند این دال بر درک و فهم و شعور است.

 

متن کتاب

 

و قالوا أيضا إن الصفات ليست موجودة و لا معدومة و لا مجهولة و لا معلومة[1]

توضیح: وهم دوم این است که صفات اینچنین است: نه موجود، نه معدوم، نه مجهول، نه معلوم.

 

بل المعلوم هو الذات بالصفة و الصفة لا تعلم و سلموا أن المحال منفي و أنه لا واسطة بين النفي و الإثبات.

توضیح: معلوم آن ذات است؛ چون ذات مشترک بین همه است، به واسطه‌ صفت معلوم می‌شود، ولی خود صفت معلوم نمی‌شود.

 

و ربما أثبتوا واسطة بين الموجود و المعدوم حتى يقال الثابت على بعض المعدوم و هو المعدوم الممكن و على نفس الوجود و على أمر ليس بموجود و لا معدوم عندهم مما سموه حالا.

توضیح: وهم سوم: واسطه‌ای که اینها بین موجود و معدوم قائل بودند که به آن می‌گفتند ثابت، شامل این امور بود: ثابت گفته می‌شود بر معدومات ممکن. «و علی نفس الوجود» خود وجود ثابت است؛ چون نه موجود است نه معدوم؛ اگر موجود باشد می‌شود له الوجود و تسلسل، معدوم هم که باشد اتصاف به نقیضش است؛ پس وجود نه موجود است نه معدوم. و مصداق سوم آن صفات انتزاعی است.

 

و كأنّ هذه الطائفة من الناس إما أن يكون غرضهم مجرد اصطلاح تواضعوا عليه في التخاطب

توضیح: وقتی می‌گوید من الناس، یعنی مرتبه‌شان را مشخص می‌کند که اینها کی هستند. یا یک اصطلاحی با یکدیگر درست کرده‌اند و می‌خواهند اینگونه صحبت کنند.

 

و إما أن يكونوا ذاهلين عن الأمور الذهنية

توضیح: یا از اعتبارات ذهن غفلت کرده‌اند.

 

فإن عنوا بالمعدوم المعدوم في خارج العقل جاز أن يكون الشي‌ء ثابتا في العقل معدوما في الخارج و إن عنوا غير ذلك كان باطلا و لا خبر عنه و لا به

توضیح: اگر مراد از معدومی که اینها می‌گویند به حسب خارج است، این معدوم به حسب خارج، در ذهن ثابت است. اما اگر به حسب ذهن معدوم است، به حسب خارج هم معدوم است، پس یعنی هیچ نحوه وجودی در ذهن ندارد؛ پس در مورد چه چیزی صحبت می‌کنید؟ چه چیزی را تصور کردید؟ از آن نمی‌شود خبری داد.

 

و مما يوجب افتضاحهم أن يقال لهم

توضیح: یکی از افتضاح‌هایشان این است، این‌گونه به آن‌ها بگویید:

 

إذا كان الممكن معدوما في الخارج فوجوده هل هو ثابت أو منفي

توضیح: اگر ممکن معدومی را مدنظر داشته باشید وجودش چیست؟ ثابت یا منفی است؟

 

فإنه باعترافهم لا يخرج الشي‌ء من النفي و الإثبات

توضیح: چون شیء از نفی و اثبات خارج نمی‌شود، این را قبول دارند.

 

فإن قالوا وجود المعدوم الممكن منفي و كل منفي عندهم ممتنع فالوجود الممكن يصير ممتنعا و هو محال

توضیح: این وجودِ (مثلا سیمرغ) منفی است، هر منفی ممتنع است، پس وجودِ ممکن، ممتنع می‌شود.

 

و إن قالوا إن الوجود ثابت له

توضیح: اگر بگویند این وجودِ «مثلاً سیمرغ» ثابت است.

 

و كل صفة ثابتة للشي‌ء يجوز أن يوصف بها الشي‌ء فالمعدوم يصح أن يوصف في حالة العدم بالوجود فيكون موجودا و معدوما معا و هو محال

توضیح: صفت ثابت قابل توصیف است. پس سیمرغِ معدوم، موجود است.

 

فإن منعوا اتصاف الشي‌ء بالصفة الثابتة له فالماهية المعدومة يجب أن لا يصح أن يقال لها إنها شي‌ء فإن الشيئية ثابتة لها

توضیح: اگر بگویند نه، به صفات ثابت توصیف نمی‌کنیم؛ در پاسخ می‌گوییم پس به ماهیت معدومه‌ای که خودتان می‌گفتید چیزی است که ثبوت دارد نباید بگویی چیزی است.

 

و إن التزم أحد على هذا التقدير بأنه لا يصح أن يوصف الشي‌ء بأمر ثابت له فليس بشي‌ء و قد قال بأنه شي‌ء و كذا الإمكان‌. [2]

توضیح: پس یا می‌گویید شیء، یا می‌گویید لیس بشیء، یکی از این دوتاست. در حالی که قائل بودید که اینها شیء هستند. در مورد امکان هم همین اشکال می‌آید.

 

ثم إنهم كما اضطروا في كون الذوات مشتركة في أنها ذوات إلى صفات تفترق بها

توضیح: همانطور که اینها مضطر شدند در اینکه ذوات مشترک هستند؛ چون در اصل ذات بودن مشترک هستند؛ مضطر شدند که اینها در ذات بودنشان محتاج به صفات هستند تا با این صفات از هم تمایز پیدا کنند. «تفترق» یعنی تفترق آن ذوات «بها» یعنی به آن صفات. همانطور که اینجا این اضطرار برایشان پیش آمد.

 

كذلك يضطرهم كون الصفات غير مختلفة في أنها صفات إلى فرض قسم ثالث يفترق بها و يتمادى الأمر إلى غير النهاية

توضیح: صفات هم در صفت بودن مشترک هستند، پس چه چیزی صفت را از صفت دیگر جدا کند؟ تسلسل پیش می‌آید.

 

و يتبين أنه إذا لم يعلم الشي‌ء لم يعلم به الشي‌ء و تبين عليهم أن الصفة مخبر عنها كما أن الذات مخبر عنها.

توضیح: از همین معلوم شد اگر یک چیزی خودش معلوم نبود واسطه معلومیت دیگری هم قرار نمی‌گیرد؛ اگر هم چیزی قابل اخبار است مثل ذات، صفتش هم همینطور است. چون اینها در مورد صفت می‌گفتند لا معلوم، لا مجهول. خیلی موجودات عجیبی هستند؛ از بس بعضی حرف‌ها پرت است آدم باور نمی‌کند که یک آدمی سلیم الذهن باشد، نه که اهل فضل باشد، آدم معمولی از همین عوام کوچه‌بازاری اینگونه حرف‌ها بزند.

 

و من هذا القبيل جماعة أيضا تحاشوا أن يقولوا إن الباري موجود أو معدوم

توضیح: وهم چهارم: یک عده هم بودند گفتند نمی‌شود گفت باری موجود است یا معدوم است.

 

لكون اللفظ على صيغة المفعول يقدسونه عن ذلك

توضیح: خداوند را باید تقدیس کرد از اینکه لفظی بر صیغه‌ مفعول به او نسبت بدهیم.

 

و ما بحسب اللفظ أمر سهل فيما يتعلق بالعلوم و المعارف

توضیح: در حالی که آنچه که در مورد معارف است بحث لفظی‌اش مشکلی ندارد.

 

كيف و جل الألفاظ المطلقة في وصفه تعالى بل كلها إنما المراد منها في حق الباري تعالى معان هي تكون أعلى و أشرف مما وضعت الأسامي بإزائها

توضیح: آن الفاظی که ما در مورد خداوند به کار می‌بریم همگی دال بر معانی است که از معنای متعارفش بالاتر است.

 

فكما أن المراد من السمع و البصر السائغين إطلاقهما بحسب التوقيف الشرعي عليه تعالى ليس معناهما الوضعي لتقدسه عن الجسمية و الآلة فكذا العلم و القدرة و الوجود و الإرادة معانيها في حقه تعالى أعلى و أشرف مما يفهمه الجمهور

توضیح: همانطور که مقصود از سمع و بصر که اطلاق آن به حسب توقیف شرعی به خداوند جایز است، آن معنای وضعی لغوی نیست که مثلاً با جارحه و چشم و گوش باشد، در مورد علم و قدرة و ارادة و وجود نیز همینطور است.

 

و ليس لنا بد من وصفه و إطلاق لفظه من هذه الألفاظ المشتركة المعاني

توضیح: ولی ما چکار باید بکنیم؟ ما الان چگونه این معانی را با یکدیگر تعامل کنیم، یا خودمان به آن توجه کنیم؟ ما چاره‌ای نداریم از توصیف خداوند و از اطلاق یک لفظی از همین الفاظ که به او اطلاق کنیم.

 

مع التنبيه على أن صفاته صريح ذاته

توضیح: در عین حال عقل حکم می‌کند که صفات و کمالات او عین ذات است.

 

البعيدة عن المعنى الذي نتصوره من تلك اللفظة هذه في صفاته الحقيقية

توضیح: ویژگی ذات هم این است: این ذات از آن معنایی که ما به وضع اول تصور کرده‌ایم بعید است.

 

و أما السلوب و الاعتبارات فلا يبعد أن يراد من الألفاظ الموضوعة بإزائها المستعملة فيه تعالى معانيها الوضعية العرفية.

توضیح: در مورد معانی سلبی بُعدی ندارد که بگوییم همین معانی عرفی مدنظر بوده است.

 

و أما من احتج على عدم إطلاق لفظ الموجود فيه تعالى بأنه يلزم منه كونه تعالی مشاركا للموجودات في الوجود

توضیح: وجه دوم این جماعت که می‌گفتند نمی‌شود به خدا گفت موجود: به همه می‌گویید موجود، معنای وجود هم که می‌گویید معنای واضحی است، اشتراک معنوی دارد پس خدا با خلق مشترک شد.

 

فقد ذهب إلى مجرد التعطيل

توضیح: کسی که این حرف را می‌زند قائل به تعطیل شده است.

 

فإنه لا يصح حينئذ أن‌ يقال إنه حقيقة أو ذات أو شي‌ء من الأشياء[3]

توضیح: این اختصاص به وجود و موجود که ندارد، پس به خدا بگوییم شیء؟ نه. حقیقت است؟ نه. هیچی نمی‌توانید بگویید.

 

و إلا لزم اشتراكه مع غيره في مفهوم الحقيقة و الذات و الشي‌ء

توضیح: و الاّ اگر گفتید همین اشکال آنجا هم هست.

 

فإذا لم تكن شيئا يكون لا شيئا لاستحالة الخروج عن السلب و الإيجاب

توضیح: اگر شیء نیست، لاشیء است.

 

و كذا الهوية و الثبات و التقوم و أمثالها فينسد باب معرفته و وصفه بصفات جماله و نعوت كماله.

 

و العجب أن أشباه هؤلاء القوم ممن يعدون عند الناس من أهل النظر

توضیح: اینها نزد مردم اهل نظر هم به حساب می‌آیند و اینها را بزرگ می‌شمارند.

 

و هذا هو العذر في إيرادنا شيئا من هوساتهم في هذا الكتاب إذ العاقل لا يضيع وقته بذكر هذه المجازفات و ردها

توضیح: دلیل اینکه ما هوس‌های اینها را آورده‌ایم همین بود، آن هم فقط یک اشاره‌ای کردیم.

 

و ذكر صاحب الإشراق في كتاب المطارحات بعد ذكر ما تهوسوا به من شيئية المعدوم و إثبات الواسطة:

توضیح: شیخ اشراق بعد از اینکه هوس‌بازی‌هایشان را ذکر کرده اینگونه فرمود:

 

و من العجب أن الوجود عندهم يفيده الفاعل و هو ليس بموجود و لا معدوم

توضیح: می‌گوید وجود به او می‌دهد، ولی خودش نه موجود است و نه معدوم.

 

فلا يفيد الفاعل وجود الوجود مع أنه كان يعود الكلام إليه و لا يفيد ثَباته

توضیح: پس نه وجودِ وجود را می‌دهد، نه ثبات وجود را می‌دهد.

 

فإنه كان ثابتا في نفسه بإمكانه فما أفاد الفاعل للماهيات شيئا

توضیح: این ثبات که گفتید از خود ماهیت است. وجود هم که نه وجود است و نه موجود است؛ پس این وسط نقش فاعل چه شد؟ این خالق چه کرده است؟

 

فعطلوا العالم عن الصانع

توضیح: در واقع معنای حرفشان نفی صانع است. بسیاری از این حرف‌هایی که این قشری‌ها می‌زنند که به ادای اسلام و ادای دین است، اگر کسی به لوازمش توجه کند در واقع نفی همان چیزی است که می‌خواهد اثبات کند. مثل همین حرف‌های اینها؛ الحمدالله به این شدت در شیعه نبوده است، ولی به نحو دیگری که به انکار معاد می‌انجامد هست. یک چیزهایی در مورد معاد می‌گویند که در واقع به معنای انکار معاد است، به نیت تقرب الی‌الله و اثبات معاد هم این حرف‌ها را می‌زنند.

 

قال و هؤلاء قوم نبغوا في ملة الإسلام و مالوا إلى الأمور العقلية

توضیح: اینها یک جماعتی بودند که ظاهر شدند در دین اسلام و به امور عقلی مایل بودند. البته همه به امور عقلی مایل هستند؛ از فضیلت فلسفه همین بس که کسی که دشمن آن است، دوست دارد بگوید که من اینها را بلدم. نمی‌گوید من بلد نیستم، دوست دارد توصیف بشود که بلد است.

 

و ما كانت لهم أفكار سليمة و لا حصل لهم ما حصل للصوفية من الأمور الذوقية

توضیح: فکر سالمی نداشتند، اهل ذوق هم که نبودند، به کشف و شهود هم که نرسیده بودند.

 

و وقع بأيديهم مما نقله جماعة في عهد بني أمية من كتب قوم أساميهم تشبه أسامي الفلاسفة فظن القوم أن كل اسم يوناني فهو اسم فيلسوف فوجدوا فيها كلمات استحسنوا و ذهبوا إليها و فرعوها رغبة في الفلسفة و انتشرت في الأرض و هم فرحون بها

توضیح: یک چیزهایی بهشان رسیده بود با اسامی فرنگی، همان را گرفتند، خودشان هم تفریع فروع کردند؛ این حرف‌ها منتشر شد.

 

و تبعهم جماعة من المتأخرين و خالفوهم في بعض الأشياء

توضیح: بعد از آنها دوباره نسل‌های بعدی بعضی حرف‌ها را قبول کردند، بعضی حرف‌ها را رد کردند.

 

إلا أن كلهم إنما غلطوا بسبب ما سمعوا من أسامي يونانية لجماعة صنفوا كتبا يتوهم أن فيها فلسفة و ما كان فيها شي‌ء منها فقبلها متقدموهم و تبعهم فيها المتأخرون

توضیح: غلط همه‌شان این بود که خیال کردند چون یک کتاب‌هایی است که اسم یونانی دارد، پس این فلسفه است. در حالی که در این کتاب‌ها هیچ چیزی از فلسفه نبود.

 

و ما خرجت الفلسفة إلا بعد انتشار أقاويل عامة يونان و خطبائهم و قبول الناس لها.

توضیح: در یک نسخه «جُرِحت» دارد. اگر «ما خرجت» باشد یعنی از بین نرفت؛ یعنی فلسفه از بین نرفت مگر بعد از اینکه همین حرف‌های عوام یونانی پخش شد، این عوام دیگر هم خیال کردند اینها فلسفه است. اگر «ما جرحت» باشد، یعنی فلسفه آسیب ندید مگر بعد از این حرف‌ها.


[1] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج1، ص76.
[2] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج1، ص77.
[3] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج1، ص78.