درس تفسیر استاد سیدمحمد میراحمدی

1405/07/15

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: تفسیر موضوعی/غضب و حلم /آیه 100 و 101 صافات

 

در ادامه بحث تفسیری خود، به لطف خدا، از جلسه گذشته وارد ششمین آیه از آیات مربوط به صفت حلم و غضب شدیم. این آیه ششم در سوره مبارکه صافات، آیه ۱۰۱ قرار دارد.

در جلسات گذشته اصل آیه و ترجمه آن ارائه شد. طبق روش و سنت کاری ما، باید وارد بخش شرح لغات میشدیم، اما برای اینکه این آیه کریمه دوباره در ذهنمان تداعی و تکرار شود و بتوانیم ادامه بحث را بهتر تعقیب کنیم، ابتدا آیه کریمه را مرور میکنیم:

﴿رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصَّالِحِینَ﴾

این دعایی است که حضرت ابراهیم علیهالسلام میکنند و دعایی مستجاب قرار میگیرد.

در اینجا یک نکته بسیار زیبا و دلچسب وجود دارد که گرچه جزو نکات تفسیری است، اما به دلیل اهمیتش و اینکه ممکن است از ذهن برود، پیش از ورود به شرح لغات به آن میپردازیم.

این دعا جزو دعاهای مستجاب حضرت ابراهیم علیهالسلام است. نکته مهم این است که:

- دعای مستجاب، هرچند بسیار خوب و ارزشمند است و مقامی محسوب میشود، اما مقام بسیار والایی نیست.

- مستجاب الدعوه شدن، یعنی اینکه دعای انسان به اجابت قطعی برسد، بر اساس همین قاعده و قانون است که خوب و ارزشمند است، اما مقام بسیار بالایی نیست.

مثال: افرادی مانند بلعم باعورا و امثال او، صاحب مقام مستجاب الدعوه بودند، اما بعداً سقوط کردند (پناه بر خدا، معاذالله).

مقام رضا و تسلیم در برابر مقام مستجاب الدعوه

- یک انسان مستجابالدعوه میتواند سقوط کند.

- اما کسی که در مقام رضا و تسلیم باشد، یا سقوط نمیکند یا سقوطش بسیار سخت و دشوار است.

مقایسه: یک پیرزن رنجدیده و گرفتار که دلش واقعاً صاف و زلال است و در هر شرایطی میگوید «خدایا ممنونتم» و این را از صمیم دل میگوید، نه از روی ریا با شخصی که مستجابالدعوه است و خدا به او عنایت کرده، مقایسه کنید. با چشم برزخی و حساب و کتاب قیامتی، رتبه کدام یک بالاتر است؟

فاصله این پیرزن با آن شخص اصلاً قابل مقایسه نیست. کسی که به مقام رضا برسد و به مقام تسلیم برسد، در جایگاه بسیار بالاتری قرار دارد.

حکمتهای خداوند چیست و ما چه میفهمیم و چه نمیفهمیم؟ تنها چیزی که یقین داریم این است که:

- این خدا حکیم است و خلاف حکمت، مرتکب نمیشود.

- حکمت او برخاسته از رحمت و لطف اوست.

اینکه خدا به چه کسی بخواهد مستجاب الدعوه بدهد و به چه کسی ندهد، از درک ما خارج است. حتی خود انبیا نیز دعاهایی میکردند که الزاماً همه آنها مستجاب نمی‌شد. دعا میکردند، تقاضا میکردند، اما اجابت رد میشد (نعوذ بالله، نستجیر بالله).

خداوند تبارک و تعالی نه انفعال دارد و نه تعارض، حتی در مقابل پیغمبر خودش. حضرت ابراهیم، این پیامبر بزرگ الهی، وقتی با خدا مجادله و اصرار میکند (اصرار شجاعانه و عادلانه ای که از عذاب قومش بگذرد) به او گفته می‌شود: «ای ابراهیم، بس کن، کوتاه بیا، این عذاب غیرقابل رد است.» خدا اصرار او را قبول نمیکند، اما همین ابراهیم خلیل، چه مقامی پیدا میکند.

مقام والا، مقام رضا است. مقامی که امام حسین علیه السلام در ظهر روز عاشورا در سرزمین کربلا، صورت مبارکش را بر خاکهای گرم کربلا میگذارد و میگوید: «الهی رضا بقضائک و تسلیماً لامرک».

این مقام، مقام حضرت زینب کبری سلامالله علیهاست که میگوید: «ما رأیت الا جمیلاً».

نظم اصلی این مقامات در جنگ نیست. بخشی از آن در صف محشر مشخص میشود. اگر یک طلبه در زندگی طلبگی با حرمانها و مشکلاتی که دست و پنجه نرم میکند راضی باشد، شک نکنید که از بسیاری از افرادی که به ظاهر هیاهو دارند، بالاتر است. اما این در صف محشر مشخص میشود و خدا میداند.

حقیقت دعا و مقام رضا

اگر انسان به مقام رضا برسد (به هر مرتبه ای) و اهل دعا هم باشد، این نور علی نور است، به شرط اینکه جان کلام را بفهمد و حقیقت دعا را درک کند.

حقیقت دعا چیست؟ مثال علل مطلوب، جان کلام و روح مسئله در دعا، ابراز فقر و استغنا و وابستگی به خدا است. حقیقت دعا این است. دعا نه به زبان، نه حتی به دل، بلکه به مرتبه اعتقاد است.

چقدر افرادی هستند که به زبان دعا نمیکنند، اما بندبند وجودشان دارد دعا میکند و میگوید: «خدایا ما فقیر به تو هستیم، لحظهای توجهت از ما کاسته شود، نابودیم.» وقتی این دعا با این میزان معرفت همراه شود، به مقام رضا میرسد و رضا هم مکمل آن میشود.

ممکن است خداوند تبارک و تعالی ناگهان به این بندهاش بگوید: «من تا الان تو را با این مشکل و این مسئله امتحان کردم تا ببینم چقدر در میدان عمل میمانی و پای این کار میایستی.» سپس ناگهان دست او را میگیرد و چنان گره از کارش باز میکند که دنیا مبهوت و متحیر میشود. همه یقین میکنند که جز اراده خدا نبوده است. از این طریق، دلهای مؤمنان به سوی رحمت الهی گسیل میشود که این مزه دارد و ارزش دارد.

شرح لغات آیه کریمه

کلمه «هَبْ»

کلمه «هَبْ» از «وَهَبَ» گرفته شده است، بر وزن فعل.

این «هَبْ» صیغه امر است. بر اساس قواعد اعلال صرفی، واو آن حذف شده و به «هَبْ» تبدیل شده است.

به معنای عطا کردن و بخشیدن است. «رَبِّ هَبْ لِی» یعنی «خدای عطا کن و ببخش».

کلمه «غُلام»

«غلام» به معنای پسر، نوجوان است. البته در برخی موارد به برده نیز معنا شده است و به اجیر و مزدور نیز اطلاق میشود.

در استعمالات فقهی، «غلام» عمدتاً به پسر بچه انطباق دارد. اما غیر از پسر بچه و نوجوان، به برده و اجیر و مزدور نیز اطلاق میشود.

- کاربرد در مورد دختر: جالب این است که به دختر بچه نیز «غلامه» گفته میشود. استعمال اصلی آن «جاریه» است، اما «غلامه» نیز به آن اطلاق میشود. در بحث فقهالسنه (که سال گذشته آخرین سال آن بود) چند بار عرض شد که غلام یعنی پسر بچه و جاریه یعنی دختر بچه، تا قبل از سن بلوغ.

کلمه «حَلیم»

«حلیم» از «حِلْم» گرفته شده است.

حلم یعنی قدرت خویشتنداری در برابر هیجان غضب.

هنگامی که انسان دچار خشم و غضب میشود، خون با سرعت و فشار زیاد در جریان قرار میگیرد و نظم و تعادل انسان را به هم میزند و او را در معرض بلاها و خطرهای زیادی قرار میدهد.

چه چیزی میتواند این قوه خشم را مدیریت کند؟ عقل. عقل واقعی در اینجا مشخص میشود.

عقل، تیزهوشی نیست. اینکه کسی نفر اول کنکور شود، به این معنا نیست که الزاماً آدم عاقلی است. او باهوش است و امتیاز دارد، اما به او عاقل نمیگویند.

«العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان»[1] جان کلام و اصل عقل اینجاست. انسانهای عاقل واقعی در اینجا مشخص میشوند: وقتی خشمگین و غضبناک میشوند، بتوانند ترمز دستی را بکشند و واقعاً خود را کنترل کنند. اگر توانست خویشتنداری کند و خشم و غضب را مدیریت کند، عاقل است. اگر نتوانست، دم از عقل نزند.

راهکارهای عملی مدیریت خشم

برای مدیریت خشم، راهکارهایی وجود دارد:

- گاهی لازم نیست از خانه بیرون بروی؛ در خانه بمان.

- گاهی اتاق را عوض کن.

- گاهی حالت را عوض کن.

- گاهی آب به صورتت بزن.

نکته آخر در این باب این است که گاهی به عقل «حِلْم» میگویند و به عقلا «احلام» می‌گویند. رابطه این دو از آن جهت است که چیزی که سبب میشود خشم مدیریت شود، همین عقل است. از باب اینکه تناسب و نسبتی بینشان وجود دارد، عقل و حلم به هم نسبت داده میشوند.

برخی کلمات وزن و هیئتشان شبیه به هم است، اما ریشه شان کاملاً متفاوت است و در نتیجه معناهایشان نیز متفاوت میشود. دو نوع «احلام» داریم:

1. احلام به معنای خوابها که ریشه آن متفاوت است.

2. احلام به معنای جمع حلم که به معنای خرد و عقل است.

وقتی ریشه ها جدا شوند، معانی نیز جدا می‌شوند. اختلاف معانی به اختلاف ماده و ریشههاست.

حلم مورد بحث ما به معنای عقل و خرد است، زیرا چیزی که در جنگ با خشم و غضب به انسان کمک میکند، همین خرد و عقل است. به همین دلیل، به انسانی که بسیار بردبار است «حلیم» میگویند، چون خرد و عقلش بسیار قوی است و توانسته خشم و غضب را مدیریت کند.

نکات تفسیری درباره غلام حلیم (اسماعیل علیهالسلام)

این دعای حضرت ابراهیم جزو دعاهای مستجاب اوست. با آن مقامی که ابراهیم دارد، بعضی از دعاهایش اجابت نمیشود، اما بعضی از دعاهایش اجابت میشود. این دعا («رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصَّالِحِینَ») جزو دعاهای مستجاب اوست.

دلیل بر اجابت آیه بعدی که میفرماید «فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلامٍ حَلِیمٍ» — او از ما خواست فرزندی صالح به او بدهیم و ما دادیم، و خوبش را هم دادیم: غلام حلیم.

معنای غلام حلیم

خداوند چگونه این دعا را مستجاب میکند؟ میگوید به تو فرزندی میدهم که برای تاریخ به عنوان نمونه باقی بماند و واقعاً ماند. به او اسماعیل داد.

کدام اسماعیل؟ اسماعیلی که در سیزده سالگی، پدرش به او میگوید: «من خواب دیدم که خدا در خواب به من دستور داده تو را ذبح کنم. چه کار کنم؟»

حلیم بودن این غلام یعنی ﴿یا اَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَر﴾ بدون شک، بدون معطلی: «پدرم، هرچه خدا به تو گفته بکن، من هم نوکرت هستم.»

این نوجوان را ببینید با آن نوجوانی که پدرش به او میگوید «بیا برو نانوایی، برو خرید» و او به چشمهای پدر نگاه میکند و حرفش را گوش نمیدهد. حاضر نیست نانوایی برود، حاضر نیست یک خرید برود، حاضر نیست فلان کار را در خانه بکند.

اما این نوجوان وقتی پدرش میگوید: «باباجان، من در خواب دیدم خدا به من دستور داده تو را ذبح کنم»، میگوید: ﴿یا اَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَر﴾ چه غلامی، چه فرزندی!

ادامه قصه را خودتان میدانید. هرچند آن کار به امر پروردگار محقق نمیشود، اما هر دو پای کار میروند. هم ابراهیم میرود و هم اسماعیل. اسماعیل گردن را میکشد و بالای پوست نازکش را در اختیار پدر قرار میدهد. پدر چاقوی تیز را میکشد، اما خبری نیست.

در واقع بحث اصلی، سر خود این غلام و خود این اسماعیل است. خیلیها پدرشان هم آدم خوبی هستند، اما جوهرش را ندارند که امثال این کار را بکنند.

چقدر از آدمهای بزرگ داریم که متاسفانه آقازاده هایشان بد درآمدند. حتی خود حضرت نوح علیهالسلام که پیغمبر بود و الگویی برای حضرت ابراهیم قرار گرفته بود. با اینکه فاصله بین ابراهیم و نوح بسیار زیاد است، اما ابراهیم آنقدر به نوح علاقه دارد که او را الگو قرار میدهد. نوح کم آدمی نبود و پیغمبر معمولی هم نبود. او هم پسر داشت و این هم پسر. آن چه پسری داشت و این چه پسری!


[1] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج1، ص54.