درس تفسیر آیت‌الله عبدالله جوادی‌آملی

69/10/29

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: تفسیر/ سوره آل‌عمران/ آیه 104 الی 108

 

﴿وَ لْتَکنْ مِنْکمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَي الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهوْنَ عَنِ الْمُنْکرِ وَ أُولئِک همُ الْمُفْلِحُونَ﴾[1]

﴿وَ لا تَکونُوا کالَّذينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهمُ الْبَيِّناتُ وَ أُولئِک لَهمْ عَذابٌ عَظيمٌ﴾[2]

﴿يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوه وَ تَسْوَدُّ وُجُوه فَأَمَّا الَّذينَ اسْوَدَّتْ وُجُوههمْ أَکفَرْتُمْ بَعْدَ إيمانِکمْ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما کنْتُمْ تَکفُرُونَ﴾[3]

﴿وَ أَمَّا الَّذينَ ابْيَضَّتْ وُجُوههمْ فَفي رَحْمَةِ اللّه همْ فيها خالِدُونَ﴾[4]

﴿تِلْک آياتُ اللّه نَتْلُوها عَلَيْک بِالْحَقِّ وَ مَا اللّه يُريدُ ظُلْمًا لِلْعالَمينَ﴾[5]

 

اشاره‌اي به بعضي از مباحث گذشته

گرچه بحث مبسوط پيرامون امر به معروف و نهي از منکر به فقه موکول شده است و بعضي از بحث‌هاي امر به معروف هم شايد در ذيل آيه 110 همين سوره مبارکه «آل عمران» بيايد؛ اما بعض ديگر از مباحثش مانده است و آن اين است که در باب امر به معروف هم مسئله جهاد ذکر مي‌شود هم مسئله دفاع ذکر مي‌شود هم مسئله جهاد نفس ذکر مي‌شود که همه اين‌ها را مرحوم صاحب وسائل (رضوان‌الله‌عليه) در کتاب امر به معروف جمع‌آوري کرده يعني نزديک امر به معروف جمع‌آوري کرده.

يکي از روايت‌هايي که ديروز قرائت شد همين ترتيب در دفاع است که فرمود اگر حادثه‌اي پيش آمد اول مالتان را فداي جان کنيد و اگر نازله‌اي پيش آمد جانتان را فداي دين کنيد که «إذا حَضَرَتْ بَليَّةٌ فاجعلوا اموالَکم دونَ أنفسِکم و إذا نَزَلَتْ نازلةٌ فاجعلوا انفسکم دون دِينِکم»[6] يعني مالتان را فداي جان کنيد و جانتان را فداي دين، که دين براي هميشه محفوظ خواهد بود براي اين‌که در پشت سنگر جان هست و جان، وقتي بدن را رها کرد با دين مي‌ميرد «لا تموتُ إلا و هي مسلمة».

 

حکم شهيد براي مقتول در دفاع از مال و ناموس

منتها در مسئله دفاع اين مطلب هست که آن رواياتي که دارد «مَن قُتِلَ دونَ مالِه فَهو شَهيدٌ»،[7] «مَن قُتِلَ دونَ عِرْضِه فهو شهيدٌ»،[8] «مَن قُتِلَ دونَ مَظْلِمَتِه فهو شهيدٌ»[9] از آن روايات استفاده مي‌شود که نفس را بايد فداي مال کرد، براي اين‌که در آن روايات آمده «من قتل دون ماله فهو شهيد» يعني انسان مي‌تواند براي مال کشته بشود و ثواب شهيد را هم دارد، با اين‌که در اين وصيت حضرت امير(سلام‌الله‌عليه) آمده است که شما مالتان را حافظ جانتان قرار بدهيد و براي مالتان جان ندهيد [بلکه] براي حفظ جانتان مال را بدهيد در خلال بحث ديروز اشاره شد که اين يک جمع فقهي در کتاب‌هاي فقهي دارد و آن اين است که در باب حدود، وقتي مسائل حد به پايان مي‌رسد، مسئله دفاع را مطرح مي‌کنند، آن طوري که مرحوم محقق در شرايع مطرح کرده و عده‌اي هم پيروي کردند دفاع را گفتند که انسان مي‌تواند از مال خود، عرض، ناموس خود و از جان خود دفاع کند، اين جايز است.[10]

اگر انسان در دفاع، کشته شد به منزله شهيد است حکم فقهي او شهادت نيست که غسل نخواهد و کفن نخواهد با همان لباس دفن بشود چون آن حکم فقهي، مخصوص شهيد در معرکه و ميدان قتال است اين حکم کلامي دارد شهيد کلامي است يعني ثواب شهيد را دارد. پس اگر کسي براي حمايت از مال خود، از ناموس خود و از جان خود کشته شد اين شهيد است، ثواب شهيد را دارد و خون کسي که مهاجم است هدر است چه اين‌که مال و حدود او هم حرمتي ندارد، اين يک مطلب.

 

حکم دفاع از مالي که حفظ نفس متوقف برآن است

مطلب ديگر آن است که جمع بين اين دو طايفه از روايات چگونه خواهد بود.

پدر آن روايتي که از حضرت امير (سلام‌الله‌عليه) خوانده شد اين بود که اگر بليه‌اي آمد «اذا حَضَرتْ بليّةٌ فاجعلوا اموالکم دونَ أنفسکم»[11] يعني اول مالتان را از دست بدهيد بعد جان را؛ به وسيله مال، جانتان را حفظ بکنيد و آن روايات هم دارد که «مَن قُتِلَ دونَ ماله فهو شهيدٌ»[12] راه‌هاي مختلفي براي جمع اين دو تا طايفه از نصوص ارائه دادند که يکي از آن راه‌ها اين است.

يک وقت است که بحث در جواز است، يک بحث در وجوب که آيا اصلاً جايز است براي حمايت از مال کشته بشود يا نه؟ وقتي جايز است که براي حمايت از مال کشته بشود که به وسيله آن مال، اصل حفظ نفس حاصل بشود يعني حفظ نفس، توقف بر آن مال داشته باشد؛ اگر مالي است که به وسيله آن شخص زنده است که اگر آن مال را از او بگيرند ديگر او ادامه حيات نمي‌دهد، در اين گونه از موارد، دفاع از اين مال جايز است حالا احياناً لازم است و اگر کسي در اين محدوده کشته بشود شهيد است اين دفاع از مالي است که حفظ نفس، متوقف بر آن مال است.

بياباني است مقداري نان يا آب به همراه اوست که اگر اين نان و آب را سارقين ببرند او نمي‌تواند زنده بماند، که حفظ حيات، متوقف بر آن مال است. در اين‌جا دفاع جايز يا واجب است اين مشمول «من قُتِلَ دون ماله فهو شهيدٌ» خواهد بود اين يک.

 

حکم دفاع از مالي که حفظ نفس متوقف برآن نيست و احتمال قتل وجود ندارد

مسئله ديگر آن است که مالي است که حفظ نفس متوقف بر آن مال نيست ولي شخص، احتمال عقلايي در ذهنش منقدح مي‌شود که با اين دفاع کشته نشود گرچه يک مقدار آسيب مي‌بيند ضرب و جرحي مي‌بيند ولي کشته نمي‌شود، با مظنه سلامت از مال خود دفاع کرد و در اين حال هم کشته شد با مظنه سلامت دفاع از مال ولو آن مال مايه حيات نباشد و حفظ حيات متوقف بر او نباشد، اين دفاع جايز است و اگر کسي در اين حال کشته شد ثواب شهيد را دارد و مشمول آن رواياتي است که فرمود: «مَن قُتِلَ دونَ مَظْلَمتِه»[13] يا «مَن قُتِلَ دون ماله فهو شهيد».

 

حکم دفاع از مالي که حفظ نفس متوقف برآن نيست و احتمال قتل وجود دارد

مسئله سوم آن‌جايي است که مهاجم، براي گرفتن مال حمله کرده است.

اين مال، نه حافظ حيات است که حيات اين شخص متوقف بر آن مال باشد و نه اين شخص مدافع، مظنه سلامت دارد، بلکه بر اساس شواهد عقلايي مطمئن است که اگر دفاع کند کشته مي‌شود، براي مالي که حفظ نفس محترمه هم متوقف بر آن مال نيست، اين مسئله سوم آيا مشمول «مَن قُتِلَ دون مَظْلَمَتِه» و «مَن قُتِلَ دون ماله فهو شهيدٌ»[14] هست يا مشمول «فاجعلوا اموالکم دون انفسکم»[15] هست و آيا در اين قسم، دفاع واجب است يا نه؟ اگر واجب نبود آيا جايز است يا نه؟

اين‌جا است که محل اختلاف است و آن طوري که مرحوم صاحب جواهر (رضوان‌الله‌عليه) ميل کرده اين است که بعيد است در اين قسم، دفاع جايز باشد و شايد دفاع، حرام باشد، زيرا حفظ نفس، اهم از حفظ مال است و کسي حق ندارد براي مال خود، جان خود را هدر بدهد و آن روايتي که دارد «من قُتِلَ دون ماله فهو شهيدٌ» ناظر به مسئله اُولي يا ناظر به مسئله ثانيه است. روايات اين باب را مرحوم صاحب وسائل (رضوان‌الله‌عليه) در کتاب شريف جهاد، در باب 46 از ابواب جهاد عدو «من ابواب جهاد العدو» ذکر کرده است.

 

پرسش:...

پاسخ: چون مسئله اهل و ناموس آن اهم از مال است آن اگر اهم از حفظ نفس نباشد در حد حفظ نفس است، اما مال است که مهم است و نفس است که اهم است در عرض آمده در عيال و اهل آمده در مظلمه آمده در خصوص مال هم آمده که «من قتل دون مظلمة»[16] شهيد است، درباره مال فرمود شهيد است درباره عِرض و ناموس فرمود شهيد است.

 

رواياتي مربوط به دفاع از مال و ناموس

رواياتي که مرحوم صاحب وسائل در باب 46 از ابواب جهاد عدو نقل مي‌کند زياد است. اوّلي از حضرت امير (سلام‌الله‌عليه) است که کسي به حضرت عرض کرد يا اميرالمؤمنين «إن لِصّاً دَخَل علي إمْرأتي فسَرَقَ حُلّيها»؛[17] دزدي آمده و زيور همسرم را گرفت، حضرت فرمود: «اما إنّه لو دَخَلَ علي ابن صَفِيَّةَ لَما رضي بذلک حتي يَعُمَّه بالسيف»[18] خب يعني کنايه از آن است که اگر به خانوادگي ما آمده بود مثلاً، هرگز ما بدون شمشير او را پاسخ نمي‌داديم، اين مربوط به غيرت خود صاحب خانه است، اين تنها مسئله مال نيست.

روايت دوم مشابه آن است و روايت سوم اين است که «اذا دَخَل عليک رجلٌ يريدُ أهلَک و مالَک فابْدَرْه بالضربةِ»[19] يعني بدار و مبادرت کن به زدن «ان استطعتَ فإنّ اللصَّ محاربٌ لله و لرسولِه فما تَبِعَک منه شيءٌ فهو عَليَّ»؛[20] هر خسارتي که به او وارد کردي بر عهده من است يعني جان و مال اين مهاجم هدر است.

روايت ديگر هم اين است که «مَن حَمَلَ السِّلاحَ بالليل فهو محاربٌ الا أن يکون رجلاً ليس مِن أهل الرِّيبةِ»؛[21] مگر کسي که درباره او گمان بد نرود وگرنه کسي شبانه، اسلحه حمل کند اين محارب محسوب مي‌شود.

روايت پنجم که از رسول خدا (صلّي‌الله‌عليه‌و‌آله‌و‌سلّم) است اين است که «مَن قُتِلَ دونَ عياله فهو شهيد»[22] روايت ششم اين است که «اللصّ يَدْخُلُ عَلَيَّ في بيتي يريد نفسي و مالي قال اقْتُلْه فاشْهدُ الله و مَن سَمِعَ أنَّ دَمَه في عُنقي»؛[23] به امام باقر عرض کرد که دزدي شبانه مي‌آيد و متوجه من و مال من مي‌شود، فرمود او را بکش من خدا و هر کس که اين سخن مرا ‌مي‌شنود شاهد مي‌گيرم که خونش به گردن من است يعني خون او هدر است.

روايت هفتم هم از اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) است که «اذا دَخل عليک اللصُّ المحاربُ فاقْتُلْه فما أصابک فدمُه في عُنقي».[24]

روايت هشتم هم اين است که از رسول خدا (صلّي‌الله‌عليه‌و‌آله‌و‌سلّم) آمده است «من قُتِلَ دونَ مظلمتِه فهو شهيدٌ».[25]

روايت نهم قال رسول الله (صلّي‌الله‌عليه‌و‌آله‌و‌سلّم) «من قتل دون مظلمة فهو شهيد ثم قال»[26] به اين راوي فرمود: «يا ابا مريم هل تَدري ما دون مظلمتِه قُلتُ جُعِلْتُ فداک الرجل يُقْتَلُ دون أهله و دونَ ماله و اشباه ذلک»[27] حضرت فرمود: «من قُتِلَ دون مظلمته فهو شهيد» بعد به سائل فرمود که مي‌دانيد «دون مظلمته فهو شهيدٌ» يعني چه؟ عرض کرد اين است ديگر که انسان براي اهلش و مالش و مانند آن کشته مي‌شود «فقال يا ابا مريم إنّ مِن الفقه عرفانَ الحقِ».[28]

امام باقر اين روايت را از رسول خدا (صلّي‌الله‌عليه‌و‌آله‌و‌سلّم) نقل مي‌کند راوي اين روايت ابي‌مريم است ابي‌مريم مي‌گويد که امام باقر فرموده است که رسول خدا فرموده است «مَن قُتِلَ دون مظلمة فهو شهيدٌ» بعد ابي‌مريم مي‌گويد امام باقر به من فرموده است که مي‌دانيد «مَن قُتِلَ دون مظلمة» يعني چه؟ عرض کرد اين است که «يُقتلُ دونَ أهله و دون ماله و اشباه ذلک»[29] حضرت فرمود: «يا ابا مريم ان مِن الفقه عرفانَ الحق»[30] که ظاهراً تأييد و تصديق درک ابي‌مريم است.

روايت دهم اين باب که باز از رسول خدا (صلّي‌الله‌عليه‌و‌آله‌و‌سلّم) است «مَن قُتِلَ دون ماله فهو بمنزلةِ شهيدٍ»[31] اين شارح آن رواياتي است که دارد «فهو شهيد» يعني اين ثواب شهيد را دارد.

 

پرسش:...

پاسخ: آن‌جا حداکثر رواياتي هم هست که فضيلت را ذکر مي‌کند اصل جواز را اما وجوب آن‌هم مراتبي دارد حالا شايد آن روايت را هم بخوانيم که «مَن رَدَّ عن قومٍ مِن المسلمين عاديةَ ماءٍ أو نارٍ وَجَبَتْ له الجنة»؛[32] اگر کسي آتشي را خاموش بکند سيلي دارد مي‌آيد جلوي سيل را بگيرد [و] عده‌اي را نجات بدهد «وَجَبَتْ له الجنة» اما وجوبش با رعايت اهم و مهم شايد ممکن باشد؛ اما اصل جوازش چرا.

 

پرسش:...

پاسخ: نه؛ «ان مِن الفقه عرفانَ الحق»[33] که در اين‌جا بفهميد که منظور از اين «مظلمة» چيست اين حق در مسئله چيست نه اين‌که يک چيز بيگانه‌اي را فرموده باشد که شامل اين سؤال و جواب نباشد، اين‌چنين نيست.

 

پرسش:...

پاسخ: چرا؛ آن‌که روشن هست انساني که مهم‌ترين فرع، همان اصول دين هست ديگر؛ اما بايد که به اين مسئله ارتباط داشته باشد، سؤالي از ابي‌مريم کرده، ابي مريم جواب داده، بايد حضرت بالأخره تصديق بکند يا تکذيب.

روايت دهم از رسول خدا (صلّي‌الله‌عليه‌و‌آله‌و‌سلّم) است که «مَن قُتِلَ دونَ ماله فهو بمنزلة الشهيدِ فقلتُ أ يقاتل أفضل او لايُقاتل»[34] به حضرت عرض کردند بسيار خب، از اين بيان معلوم مي‌شود که جايز است؛ اما حالا بکند يا نکند؟ يعني حفظ نفس بهتر است يا حفظ مال؟ «فقال» اگر براي مال، قتال نکرد کار حرامي را مرتکب نشد «أمّا اَنا لو کنْتُ لم اقاتِلُ و تَرَکتُه»[35] اما من اگر بودم کسي براي مال، به سراغ من مي‌آمد من رها مي‌کردم برود براي مال کشته نمي‌شدم ولي اگر کسي براي مال خود کشته بشود عيب ندارد اما مسئله ناموس که مي‌رسد فرمود اگر اين به ابن سفيه دست دراز مي‌کرد ولو بخواهد زيور پايش را بگيرد «يَعُمُّه بالسيفِ»[36] آن يک حساب ديگري است، آن جواب روايت اول بود.

روايت يازده که از امام سجاد (عليه‌السّلام) است فرمود: «مَن اعتدِيَ عليه في صَدقِةِ مالِه فَقاتلَ فَقُتِلَ فهو شهيدٌ»[37] اگر کسي «من اعتدي عليه في صدقة ماله»؛ کسي محل تعدي و تجاوز شد در مالش و مبارزه کرد و کشته شد ثواب شهيد را دارد.

 

تفاوت دفاع از جان با دفاع از مال و ناموس

اما براي جدا شدن هر کدام از مسئله مال و عرض و جان، روايت دوازده يک روايت جامعي است که از امام رضا (سلام‌الله‌عليه) مي‌کنند «عن الرجل يکون في السفر و مَعَه جاريةٌ له»[38] کنيزي همراه او است «فيجيع قوم يريدون اخذ جاريته أ يمنع جاريته من أن توخذ و إن خاف علي نفسه القتل قال (عليه‌السّلام) نعم»[39] اين براي حفظ عرض جاريه، سؤال دوم «قلت و کذلک اذا کانت معه امرأةٌ»[40] نه «امرأته» «امرأة» زني يعني زني که بايد محفوظ بماند «قال نعم قلت و کذلک الامُ و البنتُ و ابنةُ العمِ و القرابةُ يَمْنَعُهنَّ و إن خاف علي نفسه القتل قال نعم»[41] از اين‌که اسم اين زن‌ها و محارم را بعد برد شايد آن «اذا کانت معه امرأته» باشد، به هر حال در حفظ عرض اين روايات دارد که «و ان خاف علي نفسه القتل» دفاع جايز است «قلت و کذلک المالُ يريدون اخذه في سفرٍ فَيَمْنَعُه و إن خافَ القتل قال نعم»؛[42] براي حفظ مال در سفر اگر خوف قتل هم دارد باز دفاع بکند در برابر اين سارقين؟

فرمود آري، اين منافات ندارد با آن فرمايش مرحوم صاحب جواهر و امثال ايشان دارند چون از اين‌که فرمود در سفر است، ظاهراً مالي است که حفظ نفس متوقف بر آن مال است ولي اگر در حضر بود حفظ نفس متوقف بر آن مال نبود، بعيد است که کسي براي مالي که اين دو تا شرط را دارد يک، حفظ نفس متوقف بر او نيست دو، ظن سلامت در دفاع ندارد، بلکه خوف قتل دارد با حفظ اين دو وصف، باز دفاع جايز باشد و کشته بشود.

روايت سيزدهم که از امام سجاد (سلام‌الله‌عليه) است دارد که «مِن الفاظِ رسول الله (صلّي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلّم) مَن قُتِلَ دونَ ماله فهو شهيدٌ».[43]

روايت چهارده که مکاتبه‌اي است که امام هشتم (سلام‌الله‌عليه) براي مأمون (عليه ‌من ‌الرحمن ‌ما يستحق ‌من‌ العذاب) نوشته است، اين است «مَن قُتِلَ من دون ماله فهو شهيد».[44]

 

دستور به غيرت جهت دفاع از مال و ناموس

روايت پانزده که دستور غيرت مي‌دهد اين است که از رسول خدا (صلّي‌الله‌عليه‌و‌آله‌و‌سلّم) «يُبْغِضُ الله تبارک و تعالي رجلاً يُدخلُ عليه في بيتِه فلا يُقاتل»[45] آن کسي که اهل غيرت نيست، مغضوب و مبغوض خداست؛ بيگانه‌ها مي‌آيند در خانه‌اش، اين قتال نمي‌کند خب، اين ندارد که براي مال است يا براي عرض است يا مانند آن، اين تقييد مي‌شود براي عرض يا براي مال در صورت حفظ نفس.

 

پرسش:...

پاسخ: آن دو تا آيه است: يکي در سوره مبارکه «حج» است؛ يکي هم در سوره مبارکه «بقره». يکي مي‌فرمايد که ﴿لَوْ لا دَفْعُ اللّه النّاسَ بَعْضَهمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ اْلأَرْضُ﴾[46] بعد از اين بازتر و روشن‌تر و همان آيه سوره «حج» اين است که ﴿لَوْ لا دَفْعُ اللّه النّاسَ بَعْضَهمْ بِبَعْضٍ لَهدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ يُذْکرُ فيها اسْمُ اللّه﴾؛[47] خب، اگر دفاع نباشد بيگانه مراکز مذهب را از بين مي‌برد، وقتي مراکز مذهب از بين رفت، آن وقت «ظهر الفساد في الارض» خب اين براي حفظ دين مردم است اين‌جا مي‌شود جهاد در راه دين اين ديگر مسائل مالي نيست مسائل شخصي نيست البته واجب است آن، روايت‌هاي شانزده و هفده هم از همين باب است.

 

اهميت دفاع از حيات و مال مردم در جامعه اسلامي

اما آن‌چه مربوط به حفظ حيات يا مال مردم است درباره جامعه اسلامي است روايات باب شصت از ابواب جهاد عدو اين‌ها را تأمين مي‌کند اولين روايت همان است که امام باقر از امام سجاد (عليهما‌السّلام) نقل مي‌کند که اميرالمؤمنين فرمود که رسول خدا (صلّي‌الله‌عليه‌و‌آله‌و‌سلّم) چنين فرموده‌ است «مَن رَدَّ عن قومٍ مِن المسلمين عاديةَ ماءٍ او نارٍ وَجَبَتْ له الجنة»؛[48] اگر کسي جلوي تهاجم و تجاوز عليه مسلمين را بگيرد، اگر سيلي دارد مي‌آيد عاديه ماء است طغيان آب است، اين جلويش را بگيرد «وَجَبَتْ له الجنه» آتشي آمده، اين مسلمين دارند مي‌سوزند، اين دفاع کرده «وجبت له الجنة».

روايت دوم اين باب هم از حضرت امير (سلام‌الله‌عليه) است که «مَن رَدَّ عن المسلمين عادية ماء او نار او عادية عدو مکابر للمسلمين غَفَر الله له ذنبه»[49] اين دفاع از حريم مسلمين است، از مال مسلمين، عرض مسلمين و جان مسلمين، اين «وجبت له الجنة»[50] و در موارد ديگر که اصل حفظ نظام باشد که خب، مطلب ديگري است.

 

رواياتي مربوط به قيام عملي در امر به معروف

روايات ديگر که امر به معروف و نهي از منکر اين‌چنين نيست که انسان فقط بگويد با زبان اما وقتي که نسبت به قيام عملي رسيده است بگويد به من چه اين را روايات باب 61 از همين ابواب جهاد عدو حل مي‌کند «عن ابي‌عبدالله (عليه‌السّلام) قال ما جعل له عزوجل بسط اللسان و کف اليد و لکن جعلهما يبسطان معاً و يکفان معاً»[51] خداي سبحان اين‌چنين قرار نداد که فقط زبان آدم دراز باشد و دستش بسته باشد بالأخره يا دست و زبان هر دو بسته است يا دست و زبان هر دو باز است عده‌اي ديدند که ‌بگويند ما امر به معروف و نهي از منکر زباني مي‌کنيم؛ اما مادامي که حضور در صحنه و جبهه است ديگر نمي‌آييم، مي‌بينند با اين روايات سازگار نيست بعد گفتند چه بهتر که هر دو را ترک بکنيم حضرت فرمود که تفصيلي در مسئله نيست که «بسط اللسان و کفُ اليد»[52] اين طور نيست يا هر دو باز است يا هر دو بسته، هر دو را که نمي‌شود بست چون امر به معروف تا روز قيامت واجب است پس هر دو را بايد باز کرد.

حضرت نخواست بگويد که اين‌جا سه تا کار است تفصيل ممنوع است آن دو تا کار هر کدام را که انتخاب بکنيد مجازيد، اين را که نمي‌خواهد بگويد که مي‌خواهد بفرمايد تفصيل، ممنوع است يعني زبان باز باشد، اما دست بسته باشد اين طور نيست يا دست و زبان هر دو باز باشد يا دست و زبان هر دو بسته يعني چه؟ يعني يا مي‌توانيد دستتان باز باشد با دست و زبانتان هم باز باشد با زبان امر به معروف بکنيد يا هر دو را ببنديد اين است معنايش، که مختاريد يعني امر به معروف نکنيد اصلاً يا حضرت مي‌خواهد او را نهي کند، مي‌فرمايد اين طور نيست اگر امر به معروف بکنيد بالأخره با زبان و دست، با هم امر به معروف بکنيد. اگر دست را بستي زبان را هم پس ببند، نه اينکه بستن زبان جايز باشد چون امر به معروف ديگر از واجبهايي است که هرگز قابل ترک نيست.

پاسخ: الآن ما چند تا از آن بزرگان رديف اول که داريم، روزانه در حوزه‌هاي علميه به طور متوسط بيش از ده‌هزار بار به طور متوسط حالا شايد بيشتر يا کمتر، در حوزه‌هاي علميه مشهد و قم و نجف و حوزه‌هاي ديگر ده‌هزار بار اين‌چنين مي‌گوييم مرحوم شهيد اول فرمود، مرحوم شهيد ثاني فرمود اين‌ها الگوهاي ما هستند که بالأخره براي دين خون دادند اين‌ها رکن‌اند وقتي از ائمه (عليه‌السّلام) گذشتيم به اين‌ها مي‌رسيم که به شفاعت اين‌ها هم اطمينان داريم و اميدواريم اين‌ها الگوي‌ هستند اين‌ها استوانه‌هاي اوليه‌اند.

از اين طرف نمي‌شود گفت که «العلما ورثة الانبياء»[53] از اين طرف نمي‌شود گفت «العلماء نواب الائمة (عليهم‌السّلام)» از آن طرف حرف آن‌ها [يعني ائمه] را نزد، آخر آن‌ها حرفشان اين بود «ما منا الا مقتولٌ أو مسموم»[54] از اين طرف بگوييم زيد نايب امام است؛ اما آن را ديگر نگوييم «ما مِنّا الاّ مَسمومٌ او مقتولٌ»[55] نايب امام آن است که بالأخره تا آن لحظه‌اي که هست بگويد، بعد بگويد اين کاسه زهر را به من دادند من مجبور شدم بنوشم، اين مي‌شود نايب امام؛ اما آن که وقتي به نوشيدن زهر مي‌رسد ديگر مي‌گويد به من چه، اين نمي‌تواند از اين طرف ورثه آن‌ها باشد [و] از آن طرف حرف آن‌ها را نزند؛ اگر کسي وارث آن‌ها است بايد حرف آن‌ها را بزند، آن‌ها مي‌گويند «ما منّا الا مقتولٌ أو مسمومٌ».

غرض آن است که بقيه امر به معروف شايد در بحث ﴿کنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ﴾[56] آن مقداري که بحث تفسيري مربوط است ‌بيايد.

 

عذاب عظيم براي عوامل تفرقه

در اين‌جا که فرمود آن‌هايي که عامل تفرقه‌اند عذاب عظيمي به دنبال آن‌هاست، قسمت مهم تفرقه از نفاق درآمده يعني منافق هم اسلام را به عنوان «لُبِسَ الاسلامُ لبسَ الفروِ مَقلوبا»[57] ارائه کرد و هم پيدايش مذاهب گوناگون با دخالت نفاق است به تعبير سيدنا الاستاد (رضوان‌الله‌عليه) هر جا يک اختلاف فکري است سومي راه پيدا کرده که اين اختلاف را حل کند، يک مذهب سومي ابداع کرده چهارمي آمده بين اين‌ها اختلاف‌هاي فکري و مکتبي را حل کند يک مذهب پنجمي را ابداع کرده.

اين جنگ هفتاد و دو ملت و امثال ذلک با دخالت نفاق است و بدترين دشمن در درون خود آدم است که ما شبانه‌روز با اين دشمن سر کار داريم «اَعْدَي عَدُوِّک نفسک التي بين جَنْبَيْک»[58] و اين مثل خوره دارد آدم را مي‌خورد کسي پيشرفت کرد نگران است که چرا من ترقي نکردم؟ خب اين انسان را بالأخره به هر جايي که مي‌خواهد مي‌برد ديگر چرا اين حرف را من نگفتم چرا اين کار را من نکردم چرا نام من مطرح نشد؟

اين «اَعْدَي عَدُوِّک نفسک التي بين جَنْبَيْک» اين آدم را مي‌خورد و اين ﴿وَ أُحْضِرَتِ اْلأَنْفُسُ الشُّحَّ﴾[59] يک تعبير لطيف قرآني است يعني قرآن فرمود اين دشمن شما اصلاً درون جان شما سنگر گرفته تا شما مي‌خواهيد بجنبيد اين مي‌فهمد چه کار مي‌خواهيد بکند، يک چنين دشمني است و چقدر هوشياري مي‌خواهد که انسان آن دشمني که در خود مقر آدم سنگر دارد او را سرکوب کند، اين است که بايد به جاي ديگر برود خلاصه مادامي که در اين مقر خود هست اين نمي‌تواند بر اين دشمن پيروز بشود وقتي خودي را رها کرد وقتي خودي را رها کرد خود اين مقر را سوزاند وقتي خودي را رها کرد اين مقر محترق شد آن‌گاه انسان در پناه ذات اقدس الهي قرار مي‌گيرد آن‌جا ديگر شيطان راه ندارد.

فرمود که ﴿إِلاّ عِبادَک مِنْهمُ الْمُخْلَصينَ﴾[60] ذات اقدس الهي فرمود «الا عبادي» بندگان خاص و خود شيطان هم اعتراف کرد ﴿إِلاّ عِبادَک مِنْهمُ الْمُخْلَصينَ﴾ آن‌ها که تا مقر خودي خود هستند آن‌جا هم شيطان آتش روشن کرده، وقتي انسان از اين مقر بيرون آمد ديگر خالصاً لله شد ديگر از هر خطري مصون است هر گونه اختلافي که آمد به وسيله نفاق آمد، فرمود: ﴿وَ لا تَکونُوا کالَّذينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهمُ الْبَيِّناتُ وَ أُولئِک لَهمْ عَذابٌ عَظيمٌ﴾[61] چه وقت؟ ﴿يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوه﴾[62] اين‌که اين «يوم» منصوب است و مفعول فيه است که ظرف آن عذاب است چه زماني عذاب عظيم دامنگير اين‌ها مي‌شود، ظرفش چه زماني است، ظرفي که يک عده روسياه‌اند يک عده روسفيد.

 

مراد از بياض و سواد در آيه شريفه

اين بياض و سواد آيا کنايه از آن است که ما هم در تعبيرات ادبي و عرفي داريم که فلان کس روسفيد شد، فلان کس روسياه همين است؟ يک تمثيل و تشبيه باشد که سخن از روسفيدي و روسياهي نيست ﴿يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوه وَ تَسْوَدُّ وُجُوه﴾[63] يعني صورت‌ها فرق نمي‌کند و اما تعبير کنايه‌اي است کسي که موفق شد مي‌گوييم روسفيد است کسي که موفق نيست مي‌گوييم روسياه اين است معنايش؟ يا واقعاً صورت هم دگرگون مي‌شود. البته بخشي از آيات قرآن کريم دارد که يک عده در قيامت نوراني‌اند.

خب، اگر ما دليل عقلي يا نقلي معتبر نداشتيم که مايه صرف ظهور باشد ظاهر، حجت است. گرچه ما تعبيري داريم که انسان موفق را مي‌گويند روسفيد و انسان ناکام را مي‌گويند روسياه؛ اما اين با قرينه است ولي اگر يک مخبر صادقي به ما بفرمايد عده‌اي در قيامت روسفيدند [و] عده‌اي روسياه، همين تعبير را ما حمل بکنيم براي اين‌که يک عده کامياب‌اند، يک عده ناموفق به اين معناست يا نه گذشته از اينکه يک عده کامياب‌اند و اهل سعادت‌اند واقعاً روسفيدند، يک عده که ناکام‌اند واقعاً روسياه‌اند؛ صورتشان سياه است، دليلي نيست بر اينکه اين حمل بر تمثيل باشد، بر مجاز باشد [و] هيچ سياهي در کار نباشد، عده‌اي سياه‌اند اين يک مطلب.

مطلب ديگر اين است که سفيدي و سياهي گاهي از بيرون بر انسان تحميل مي‌شود اين نه فخر است و نه وهم، کسي در يک موقعيت اقليمي خاصي به سر مي‌برد آفتاب مرتب مي‌تابد اين سياه چهره است، کسي در يک موقعيت اقليمي ديگر زندگي مي‌کند سفيد چهره است، اين سفيدي و سياهي که از بيرون بيايد نه فخر است براي غرب نه وهن است براي بلال حبشي اين نيست، چون اين از زمان و مکان آمده يک وقت است سفيدي سياهي از عقيده و از دل برمي‌خيزد اين نشانه فخر و وهن است، در قيامت چون ﴿لا يَرَوْنَ فيها شَمْسًا وَ لا زَمْهريرًا﴾[64] آفتاب، اقليم جغرافيايي و امثال ذلک نيست که کسي سفيدرو يا سياه‌رو باشد که، اين نوارنيت دروني که ﴿جَعَلْنَا لَه نُوراً يَمْشِي بِه فِي النَّاسِ﴾[65] اين ظهور مي‌کند ﴿تُبْلَي السَّرائِرُ﴾[66] درون و بيرون او روشن است.

 

مراد از وجه در آيه

آن وقت «وجه» هم به معناي صورت نيست يک وقت است که «وجه» خصوص صورت است اين در مقابل يد که قرار گرفت در مقابل سر که قرار گرفت خصوص صورت است، مثل آيه وضو ﴿فَاغْسِلُوا وُجُوهکمْ وَ أَيْدِيَکمْ إِلَي الْمَرافِقِ﴾[67] براي اين‌که «وجه» در مقابل دست همان صورت است يا «وجه» در مقابل سر که فرمود: ﴿وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکمْ﴾[68] اين يعني صورت يک وقت «وجه» مقابل ندارد، مثل ﴿وَ أَنْ أَقِمْ وَجْهک لِلدِّينِ حَنيفًا﴾[69] اين «وجه» يعني چهره جان درون و بيرون، اين مي‌شود وجه.

 

پرسش:...

پاسخ: آن ﴿لِسَعْيِها راضِيَةٌ﴾ [70] را دارد؛ اما ناعمه هم دارد، دو چيز است ﴿وُجُوه يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ﴾[71] ﴿إِلي رَبِّها ناظِرَةٌ﴾[72] ﴿وَ وُجُوه يَوْمَئِذٍ باسِرَةٌ﴾[73] ﴿تَظُنُّ أَنْ يُفْعَلَ بِها فاقِرَةٌ﴾،[74] ﴿وُجُوه يَوْمَئِذٍ ناعِمَةٌ﴾[75] ﴿لِسَعْيِها راضِيَةٌ﴾،[76] ﴿وُجُوه يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ﴾[77] اين‌ها همه‌شان جدا جداست، دليلي نيست که ما اين‌ها را فقط بر آن تمثيل و مجاز حمل بکنيم، البته در بعضي از موارد، شاهد بر مجاز بودن هست، مثل اين‌که در سوره «نحل» آمده که اگر به يکي از اين مردهاي جاهلي در جاهليت، خبر مي‌رسيد که همسرت دختر آورد اين سياه‌رو مي‌شد.

آيه 58 سوره «نحل» اين است که ﴿وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهمْ بِاْلأُنْثي ظَلَّ وَجْهه مُسْوَدًّا وَ هوَ کظيمٌ﴾[78] البته صورت، سرخ شدن در حال شنيدن خبر تلخ هست که ميل به سياهي داشته باشد؛ اما روسياه شدن گرچه اين خبر تلخ، اين‌ها را غضبناک مي‌کرد در چهره اين‌ها اثري ظهور مي‌کرد؛ اما سياه‌رو نمي‌شدند مگر به همان معناي کنايه‌اي، اثري در صورت ظاهر مي‌شد عصباني مي‌شدند بر افروخته مي‌شدند؛ اما سياه‌چهره بشوند نبود مگر اين‌که سياه‌رو شدن به معناي همان کنايه‌اي‌اش باشد.

يا در سوره مبارکه «زخرف» آيه هفده هم اين است که ﴿وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهمْ بِما ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهه مُسْوَدًّا وَ هوَ کظيمٌ﴾[79] به زبان اين‌ها با اين‌ها سخن مي‌گويد، فرمود که چطور شما خودتان حاضر نيستيد دختر داشته باشيد اما مي‌گوييد ملائکه دختران الهي‌اند ـ معاذ‌الله ـ خب فرمود شما اگر بشنويد که به شما خدا دختر داد چهره‌تان سياه مي‌شود يعني احساس سياه‌رويي مي‌کنيد البته چهره اين‌ها برآشفته مي‌شود اما شايد معناي سياه‌رو بودن اين‌ها همان معناي کنايه‌اي باشد با حفظ اينکه در چهره اين‌ها اثري ظهور مي‌کند.

 

معاني سفيد رويي و سياه رويي

ولي اگر قرينه‌اي در کار نبود حالا ﴿وُجُوه يَوْمَئِذٍ باسِرَةٌ﴾[80] عده‌اي که دژم‌اند، پژمرده‌اند [و] افسرده‌اند، اين‌ها بگوييم يعني فقط از نظر معنا ناکام‌اند و نامؤفق‌اند يا نه ظاهرشان همين طور است خب، ظاهرشان هم همين طور است مثل اين‌که عده‌اي درونشان کور است باطنشان هم کور است اگر معناي اين سفيدي و سياه يعني که معناي کنايي باشد يک عده سفيدروي يک عده سياه‌رويند يعني روسفيدند و روسياه نه سياه‌روي و سفيدروي بلکه روسفيدند و روسياه معنا اين باشد ديگر لازم نيست به زحمت بيفتيم که خب آن‌ها که بينابين‌اند چطور کافر مست سياه‌رو است و مؤمن محض سفيدرو است مسلمان فاسق چه که به زحمت بيافتيم بگوييم يک عده خاکستري رنگ‌اند، بعد ﴿وُجُوه يَوْمَئِذٍ عَلَيْها غَبَرَةٌ﴾[81] ﴿تَرْهقُها قَتَرَةٌ﴾[82] که بعضي اغبرند خاکستري رنگ‌اند غبارآلود‌اند اما اگر منظور واقعاً اين باشد که يک عده مؤفق‌اند يک عده نامؤفق، ديگر نيازي به توجيه نيست؛ اما اگر منظور اين باشد نه، يک عده سفيدند يک عده سياه، بايد گفت آن‌چه بينابين است ﴿خَلَطُوا عَمَلاً صالِحًا وَ آخَرَ سَيِّئًا﴾[83] آن‌ها به چه صورت محشور مي‌شوند؟

البته اين حالات قيامت، اين‌چنين نيست که فقط يک موقف را مشخص کند، آن‌هايي هم که ﴿خَلَطُوا عَمَلاً صالِحًا وَ آخَرَ سَيِّئًا﴾ بالأخره مشمول رحمت حق مي‌شوند وقتي مشمول رحمت حق شدند مي‌شوند سفيدروي و روسفيد؛ منتها سفيدي درجاتي دارد، روسفيدي هم درجاتي دارد، نظير اين‌که نورانيت معنوي هم مراتبي دارد؛ يک عده هستند که نوراني‌اند يک عده هستند که ﴿نُورُهمْ يَسْعي بَيْنَ أَيْديهمْ وَ بِأَيْمانِهمْ﴾[84] بعد هم مي‌گويند ﴿رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا﴾[85] هم نور معنوي دارند، هم نور ظاهري دارند روشن‌اند.

 


[1] سوره آل عمران، آيه 104.
[2] سوره آل عمران، آيه 105.
[3] سوره آل عمران، آيه 106.
[4] سوره آل عمران، آيه 107.
[5] سوره آل عمران، آيه 108.
[6] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج16، ص192، أبواب22، باب2، ح2، ط آل البيت.
[7] من لا يحضره الفقيه، الشيخ الصدوق، ج4، ص95.
[8] فقه السنة، سيد سابق، ج2، ص484.
[9] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج5، ص52.
[10] شرائع الإسلام في مسائل الحلال و الحرام -ط اسماعیلیان)، المحقق الحلي، ج4، ص177-178.
[11] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج16، ص192، أبواب22، باب2، ح٢١٣٢٠، ط آل البيت.
[12] من لا يحضره الفقيه، الشيخ الصدوق، ج4، ص95.
[13] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج5، ص52.
[14] من لا يحضره الفقيه، الشيخ الصدوق، ج4، ص95.
[15] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج16، ص192، أبواب22، باب2، ح٢١٣٢٠، ط آل البيت.
[16] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج5، ص52.
[17] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص119، أبواب46، باب1، ح٢٠١١٠، ط آل البيت.
[18] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص119، أبواب46، باب1، ح٢٠١١٠، ط آل البيت.
[19] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص119، أبواب46، باب3، ح٢٠١١٢، ط آل البيت.
[20] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص119، أبواب46، باب3، ح٢٠١١٢، ط آل البيت.
[21] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص120، أبواب46، باب4، ح٢٠١١3، ط آل البيت.
[22] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص120، أبواب46، باب5، ح٢٠١١4، ط آل البيت.
[23] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص120، أبواب46، باب6، ح٢٠١١5، ط آل البيت.
[24] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص121، أبواب46، باب7، ح٢٠١١6، ط آل البيت.
[25] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص121، أبواب46، باب8، ح٢٠١١7، ط آل البيت.
[26] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص121، أبواب46، باب9، ح٢٠١١8، ط آل البيت.
[27] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص121، أبواب46، باب9، ح٢٠١١8، ط آل البيت.
[28] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص121، أبواب46، باب9، ح٢٠١١8، ط آل البيت.
[29] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص121، أبواب46، باب9، ح٢٠١١8، ط آل البيت.
[30] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص121، أبواب46، باب9، ح٢٠١١8، ط آل البيت.
[31] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص122، أبواب46، باب10، ح٢٠١١9، ط آل البيت.
[32] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص142، أبواب60، باب1، ح٢٠١٧٢، ط آل البيت.
[33] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص121، أبواب46، باب9، ح٢٠١١8، ط آل البيت.
[34] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص122، أبواب46، باب10، ح٢٠١١9، ط آل البيت.
[35] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص122، أبواب46، باب10، ح٢٠١١9، ط آل البيت.
[36] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص119، أبواب46، باب1، ح٢٠١١٠، ط آل البيت.
[37] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص122، أبواب46، باب11، ح٢٠١٢٠، ط آل البيت.
[38] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص122، أبواب46، باب12، ح٢٠١٢1، ط آل البيت.
[39] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص122، أبواب46، باب12، ح٢٠١٢1، ط آل البيت.
[40] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص122، أبواب46، باب12، ح٢٠١٢1، ط آل البيت.
[41] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص122، أبواب46، باب12، ح٢٠١٢1، ط آل البيت.
[42] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص122، أبواب46، باب12، ح٢٠١٢1، ط آل البيت.
[43] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص122، أبواب46، باب13، ح٢٠١٢2، ط آل البيت.
[44] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص123، أبواب46، باب14، ح٢٠١٢3، ط آل البيت.
[45] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص123، أبواب46، باب15، ح٢٠١٢4، ط آل البيت.
[46] سوره بقره، آيه 251.
[47] سوره حج، آيه 40.
[48] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص142، أبواب60، باب1، ح٢٠١٧٢، ط آل البيت.
[49] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص142، أبواب60، باب2، ح٢٠١٧3، ط آل البيت.
[50] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص142، أبواب60، باب1، ح٢٠١٧٢، ط آل البيت.
[51] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص143، أبواب61، باب1، ح٢٠١٧٤، ط آل البيت.
[52] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج15، ص143، أبواب61، باب1، ح٢٠١٧٤، ط آل البيت.
[53] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج1، ص32.
[54] بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث، العلامة المجلسي، ج27، ص217.
[55] بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث، العلامة المجلسي، ج27، ص217.
[56] سوره آل عمران، آيه 110.
[57] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص157-158، خطبه 108.
[58] بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث، العلامة المجلسي، ج67، ص64.
[59] سوره نساء، آيه 128.
[60] سوره حجر، آيه 40.
[61] سوره آل عمران، آيه 105.
[62] سوره آل عمران، آيه 106.
[63] سوره آل عمران، آيه 106.
[64] سوره انسان، آيه 13.
[65] سوره انعام، آيه 122.
[66] سوره طارق، آيه 9.
[67] سوره مائده، آيه 6.
[68] سوره مائده، آيه 6.
[69] سوره یونس، آيه 105.
[70] سوره غاشیه، آيه 9.
[71] سوره قیامه، آيه 22.
[72] سوره قیامه، آيه 23.
[73] سوره قیامه، آيه 24.
[74] سوره قیامه، آيه 25.
[75] سوره غاشیه، آيه 8.
[76] سوره غاشیه، آيه 9.
[77] سوره عبس، آيه 38.
[78] سوره نحل، آيه 58.
[79] سوره زخرف، آيه 17.
[80] سوره قیامه، آيه 24.
[81] سوره عبس، آيه 40.
[82] سوره عبس، آيه 41.
[83] سوره توبه، آيه 102.
[84] سوره حدید، آيه 12.
[85] سوره تحریم، آيه 8.