درس تفسیر آیت‌الله عبدالله جوادی‌آملی

69/10/18

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: تفسیر/ سوره آل‌عمران/ آیه 103

 

﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعًا وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْکرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيکمْ إِذْ کنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَينَ قُلُوبِکمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوانًا وَ کنْتُمْ عَلي شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَأَنْقَذَکمْ مِنْها کذلِک يبَينُ اللّهُ لَکمْ آياتِهِ لَعَلَّکمْ تَهْتَدُونَ﴾[1]

 

قرآن و عترت، حبل پروردگار

اين آيه، امت اسلامي را دعوت به اجتماع و اتحاد مي‌کند. اجتماع محوري طلب مي‌کند [و] محور، همان قرآن کريم است و عترت طاهره، هم درباره قرآن کلمه حبل آمده[2] هم درباره عترت طاهره[3] (عليهم‌السّلام) و هم درباره هر دو يعني روايات وارده يا ادله وارده سه قسم است: بعضي ناظر به حبل بودن قرآن است؛ بعضي ناظر به حبل بودن عترت طاهره است؛ بعضي جامع بين هر دو است، چون لسان روايات ثقلين شامل بر حبل بودن هر دو است، در بعضي از نقل‌ها اين است که «انا تارک فيکم الثقلين» بعد فرمود این‌ها «حبلان» هستند.[4]

گمراهي در اجتماع بدون محوريت خداوند و تقسيم مسلمانان به 73 فرقه

مطلب ديگر آن است که گرچه هر اجتماعي محوري دارد ولي اگر محور، حبل‌الله نبود يعني قرآن و عترت نبود، آن اجتماع، علي ضلالت است. پس هر اجتماعي مطلوب نيست و هر اتحادي هم مطلوب نيست.

در بحث‌هاي نهج‌البلاغه به خواست خدا ملاحظه مي‌فرماييد که در آن‌جا حضرت امير(سلام‌الله‌عليه) دارد که ما قبلاً با هم بوديم و نظام اسلامي آمد بين ما تفرقه ايجاد کرد.

خب، آن با هم بودن، با هم بودن علي شرک و جاهليت بود و اين نظام اسلامي آمد به ما فرمود: ﴿وَ امْتازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ﴾[5] صف مجرمين را از صف مسلمين جدا ‌کرد، مسلمين را با هم متحد کرد. پس اين‌چنين نيست که هر اجتماعي مطلوب باشد تا محور آن جامعه چه کسي باشد و چه چيزي باشد.

در خطبه شقشقيه حضرت علي(سلام‌الله‌عليه) به عنوان محور اجتماع معرفي شد، فرمود: «وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَي»؛[6] سنگ آسياب در محور آن قطب مي‌گردد «وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَي» بنابراين اگر اجتماع در محور حبل‌الله بود، اين حق است.

مطلب بعدي آن است که روايات فراواني را فريقين از وجود مبارک رسول خدا (صلّي‌الله‌عليه‌و‌آله‌و‌سلّم) نقل کرده‌اند که امت‌هاي گذشته به چندين گروه تقسيم شدند، بعضي از امم به 71 فرقه، بعضي از امم به 72 فرقه و امت من به 73 فرقه منشعب مي‌شوند. يک فرقه اهل نجات است، بقيه در نارند. حقش اين بود که آن بقيه يعني 72 فرقه ديگر هم با اين يک فرقه، هماهنگ مي‌شدند.

آن‌گاه مشخصات آن فرقه ناجيه را بيان کرده است و هر يک از اين 73 فرقه هم، آن فرقه ناجيه را بر خودشان منطبق مي‌دانند و خودشان را مشمول آن فرقه ناجيه مي‌پندارند، معلوم مي‌شود که اين خطر هست و فرقه ناجيه فقط کسي است که به حبل‌الله که همان قرآن و عترت است، اعتصام ‌کند.

مطلب ديگر آن است که همان‌طوري که آيات، منشأ اختلاف را دنيا طلبي طرح کردند، فرمودند: ﴿مِنْکمْ مَنْ يُريدُ الدُّنْيا وَ مِنْکمْ مَنْ يُريدُ اْلآخِرَةَ﴾[7] همين بيان هم در نهج‌البلاغه آمده است که «مَا فَرَّقَ بَيْنَکمْ إِلاَّ خُبْثُ السَّرَائِرِ، وَ سُوءُ الضَّمَائِرِ»[8] که حالا آن را هم ممکن است بعد بخوانيم يعني تنها عامل تفرقه، بدانديشي است بدخواهي است خبث سريره و سوء ضمير، عامل تفرقه است «مَا فَرَّقَ بَيْنَکمْ إِلاَّ خُبْثُ السَّرَائِرِ، وَ سُوءُ الضَّمَائِرِ».

نبودن سود و فايده در تفرقه

مطلب بعدي آن است که کسي که دنبال تفرقه مي‌گردد به خيال سود است، در حالي که هيچ کسي از تفرقه سودي نبرده است؛ با اختلاف، هيچ کسي به جايي نرسيد.

در يکي از خطبه‌هاي حضرت امير (سلام‌الله‌عليه) که مردم را به اجتماع، دعوت مي‌کند و از تفرقه پرهيز مي‌دهد و بيزار مي‌کند، مي‌فرمايد که «إِيَّاکمْ وَ الْفُرْقَةَ»؛[9] از تفرقه بپرهيزيد «وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يُعْطِ أَحَداً بِفُرْقَةٍ خَيْراً مِمَّنْ مَضَي، وَ لاَ مِمَّنْ بَقِيَ»؛[10] فرمود از اختلاف، فاصله بگيريد، زيرا خداي سبحان به وسيله تفرقه هيچ کسي را به خيري نرساند، نه در گذشته و نه در آينده يعني اين سخني که از حضرت امير(سلام‌الله‌عليه) رسيده است به عنوان يک امر تجربي يا تاريخي و قصه‌اي نيست که به عنوان يک مورخ که از تجارب گذشته استفاده کرده باشد سخن بگويد اين‌چنين نيست، بلکه به عنوان يک وليّ‌الله که از سنت الهي با خبر است سخن مي‌گويد.

فرمود چه در گذشته، چه در آينده هيچ کسي از راه اختلاف خير نمي‌بيند: «وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يُعْطِ أَحَداً بِفُرْقَةٍ خَيْراً مِمَّنْ مَضَي، وَ لاَ مِمَّنْ بَقِيَ»[11] خب «ممن مضي» را ممکن است کسي براساس تجارب تاريخي تبيين کند؛ اما نسبت به آينده چطور؟ اين را به عنوان يک جذب مي‌گويد و سرّش را در جمله ديگر تشريح مي‌کند، مي‌فرمايد :«إِيَّاکمْ وَ الْفُرْقَةَ»؛[12] از اختلاف بپرهيزيد «فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّيْطَانِ، کمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ».[13]

فرمود: «فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ»؛ انساني که داراي شذوذ است؛ شاذپسند است [و] منزوي است، از جامعه جداست «فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّيْطَانِ، کمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ»؛ همان‌طوري که گوسفند مانده از رمه از حراست شبان محروم است انسان وامانده از جامعه از حراست امت اسلامي و رهبر اسلامي هم محروم است «فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّيْطَانِ، کمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ» آن‌گاه مسئله سواد اعظم را ذکر کند، سواد اعظم يعني جايي که همگان حضور دارند.

منظور از سواد اعظم يعني جامعه و امت اسلامي است نه شهر بزرگ، گرچه در بعضي از خطبه‌هاي نهج‌البلاغه زندگي در شهرهاي بزرگ را ترويج مي‌کند؛ اما در اين خطبه که مي‌فرمايد: «وَ الْزَمُوا السَّوَادَ الْأَعْظَمَ»[14] استدلال مي‌کند، مي‌فرمايد: «فَإِنَّ يَدَ اللَّهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ»[15] بعد مي‌فرمايد از تفرقه بپرهيزيد «إِيَّاکمْ وَ الْفُرْقَةَ فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّيْطَانِ، کمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ».[16]

 

پرسش:...

پاسخ: هر چه هست ديگر «کل الصّيد في جوف الغراء» وقتي ايمان به اهل‌بيت باشد همه دستورات را این‌ها مي‌دانند و اطاعت مي‌کنند ديگر. حالا در خلال خواندن خطبه‌هاي آن حضرت مشخص مي‌شود که آن مضمون چيست.

 

نجات انسآن‌ها بوسيله قرآن و پيامبر خدا

مطلب ديگري که باز خطوط کلي‌اش را آيه تبيين مي‌کند اين است که فرمود: ﴿کنْتُمْ عَلي شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَأَنْقَذَکمْ مِنْها﴾؛[17] شما در لبه سقوط بوديد خدا، شما را نجات داد. در بعضي از تعبيرات و روايات آمده است که مثلاً به وسيله نبي اکرم (عليه‌آلاف‌التحيةوالثناء) خدا شما را نجات داد.

در بعضي از تعبيرات دارد که خدا به وسيله قرآن شما را نجات داد. در آن خطبه معروف حضرت زهرا (سلام‌الله‌عليها) که واقعاً خطبه‌اي است عقلي و حماسي، همه چيز در آن خطبه هست. اي کاش این‌ها هم جزء درس‌هاي رسمي حوزه بود که عده‌اي آن خطبه‌ها را درس مي‌خواندند و عده‌اي آن خطبه‌ها را هم شرح مي‌کردند.

در آن‌جا حضرت خطاب مي‌کند، مي‌فرمايد که بعد از این‌که از راه نهله مي‌آيد و آن‌ها نهله را رد مي‌کنند، از راه ارث مي‌آيد آن‌ها رد مي‌کنند، مي‌فرمايد که چطور شما ارث مي‌بريد و ما ارث نمي‌بريم «﴿أَ فَحُکمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُکمًا لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ﴾[18] »[19] خب، اين حرف را اگر حجت خدا نگفته بود، ممکن بود کسي در اين تعبيرات تأملي داشته باشد ولي او حجت خداست يعني همان‌طوري که قول و فعل و سکوت و امضاي علي‌بن‌ابي‌طالب و ائمه ديگر معصوم است و حجت است و هر فقيهي به استناد سنت آن معصومين فتوا مي‌دهد، به استناد سخنان صديقه کبري هم فتوا مي‌دهند ديگر يعني قول، فعل، سکوت و امضاي صديقه کبري (سلام‌الله‌عليها) حجت است بين ما و بين خدا، چون هر کس معصوم شد سنت او حجت شرعي است ديگر.

در آن‌جا فرمود: «﴿أَ فَحُکمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُکمًا لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ﴾» خب اين را از غير حضرت زهرا (سلام‌الله‌عليها) تحمل نمي‌کردند، آن‌ها بالأخره دندان روي جگر گذاشتند و اين حرف را شنيدند و از غير آن حضرت نه ساخته بود و نه تحمل مي‌کردند.

 

معناي ﴿شَفا حُفْرَةٍ﴾ و ﴿شَفا جُرُفٍ هارٍ﴾ در قرآن

فرمود: «فانقذکم الله تبارک و تعالي بمحمد (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)»[20] شما در لبه آتش بوديد و در قرآن کريم دارد ﴿شَفا جُرُفٍ هارٍ﴾[21] در اين کريمه دارد ﴿کنْتُمْ عَلي شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ﴾.[22] حفره هم همان گودال است که بالأخره پرتگاه است، چون زيرش خالي است. تعبير آن آيه سوره مبارکه «توبه» قدري تندتر از اين است، حفره يعني گودال، زيرش خالي است و اگر کسي به لبه گودال برود، چون زيرش خالي است و سست است خب سقوط مي‌کند، در معرض سقوط است.

اما آن‌چه در سوره «توبه» دارد فرمود: ﴿شَفا جُرُفٍ هارٍ﴾؛ ﴿هارٍ﴾، هاري يعني آن که دارد منهدم مي‌شود ﴿هارٍ﴾، هاري معنايش روشن است؛ اما ﴿جُرُفٍ﴾ يک وقت است که انسان در زمين سخت و صفت گودالي مي‌کند، چاهي مي‌کند، بالأخره آن زمين، سخت است و سفت است کسي در لبه‌اش مي‌ايستد، احتمال خطر هست ولي بالأخره زمين، سفت است.

يک وقت است شن‌هايي که با سيل آمده اصلاً زمينه ندارد، اين شن‌ها که با سيل آمده، چون جزء زمين نيست تلي از شن هست که این‌جا جمع شده. اگر کسي در بالاي اين تل از شن قرار بگيرد خب، اين زود سقوط مي‌کند، اصلاً اين زمينه ندارد اين را مي‌گويند: «کصيب مهيب» «جرف» يعني همان تلي از شن که سيل اين آورده باشد، نه خودش اين ذرات ريز شن هم بسته‌اند چسبندگي دارند و نه در زمين، زمينه‌اي دارند. لذا آن آيه سوره مبارکه «توبه» ظاهراً لحن‌اش تندتر از اين کريمه ﴿شَفا جُرُفٍ هارٍ﴾[23] است.

 

کمک نگرفتن از عقل و وحي موجب هلاکت

خب در آن‌جا فرمود که «فانقذکم الله تبارک و تعالي بمحمد (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)»[24] از طرف ديگر چون «إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ»[25] اگر کسي عقلي دارد و عقل او پيامبر اوست از درون، به وسيله عقل هم مي‌تواند از آن لبه سقوط نجات پيدا کند.

حالا اگر کسي همان‌طوري که از وحي مدد نگرفت، از عقل هم مدد نگيرد ديگر سقوط او قطعي است و اصولاً ذات اقدس الهي، اين نور عقل را به انسان داد براساس ﴿فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾[26] که دست آدم را بگيرد و نگذارد در لبه سقوط اين جرف هوس يا جرف و تل شني هوا سقوط کند، انسان پاي او روي اين هوس است خلاصه و آن هوس هم ﴿جُرُفٍ هارٍ﴾ است. فرمود عقل به آدم داده شد تا این‌که از اين لبه نجات پيدا کند و فايده عقل هم اين است.

 

وحدت در نهجالبلاغه

الف: کمک گرفتن از عقل براي هدايت

حالا اين جمله‌ها را از نهج‌البلاغه بخوانيم تا ببينيم چگونه حضرت از آيه کريمه اين معارف را استنباط کرده است. در کلمات قصار شماره 407 اين است «مَا اسْتَوْدَعَ اللَّهُ امْرَأً عَقْلاً إِلاَّ اسْتَنْقَذَهُ بِهِ يَوْماً ما»؛[27] خداوند به کسي عقل نداد به عنوان وديعه به او ننهاد، مگر این‌که روزي با همين عقل او را استنقاذ مي‌کند و نجات مي‌دهد؛ اما در صورتي که انسان در جنگ دروني، عقل را اسير هوس نکند اگر در جهاد اکبر شکست خورد و عقل او اسير شد، از اسير کاري ساخته نيست، اين «کمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِيرٍ تَحْتَ هَوي أَمِيرٍ»[28] که اين هم در نهج‌البلاغه هست؛ اگر عقل، اسير شد و هوا امير، البته از اسير کاري ساخته نيست.

 

ب: پيامبر موجب نجات از جهالت

اما در خطبه‌هاي نهج‌البلاغه در موارد زيادي استنقاذ، به وجود مبارک رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) اسناد داده شد و هرگونه تفرقه‌اي به وسيله اسلام برطرف شد، فرمود رسول خدا آمده است که شما را از خطر اختلاف برهاند. در خطبه اول فرمود: «وَ أَهْلُ الْأَرْضِ يَوْمَئِذٍ مِلَلٌ مُتَفَرِّقَةٌ، وَ أَهْواءٌ مُنْتَشِرَةٌ»[29] بعضي ملحد، بعضي غير ملحد بودند «وَ أَنْقَذَهُمْ بِمَکانِهِ مِنْ الْجَهالَةِ»[30] براساس مکانت و منزلت نبي اکرم (عليه‌آلاءتحيةوالثناء) ذات اقدس الهي، مردم را از جهالت نجات داد. پس انقاذ در عين حال که به خدا اسناد داده شد، به وجود مبارک پيامبر به عنوان وسيله اسناد داده شد او مي‌شود حبل‌الله.

فرمود خداوند مردم را به وسيله پيامبر انقاذ کرد، پس منقذ خداست و رسالت و وحي مي‌شود حبل‌الله، اين مصداق است البته، قهراً کتاب‌الله هم مي‌شود حبل‌الله. در نهج‌البلاغه از کتاب‌الله به عنوان حبل متين ياد شده است.[31]

 

پرسش:...

پاسخ: در زمان فترت دسترسي نداشتند البته، البته این‌ها ﴿وَکنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْيَاکمْ﴾[32] هم درباره این‌ها تطبيق شده است، فرمود شما مرده بوديد به وسيله دين زنده شديد.

 

ج: تأکيد بر اجتناب از کذب

در خطبه 86 نهج‌البلاغه کساني که در لبه امن زندگي مي‌کنند آن‌ها را هم بيان کرد، در مقابل این‌که در موارد ديگر کساني که در لبه پرتگاه و سقوط زندگي مي‌کنند آن‌ها را ذکر مي‌کنند. در خطبه 86 فرمود که «جَانِبُوا الکَذِبَ»[33] يعني از کذب، اجتناب کنيد. اجتناب کردن يعني کذب در يک جانب و سمت قرار بگيرد، شما در يک سمت ديگر قرار بگيريد.

وقتي گفتند از گناه اجتناب کنيد يا تجنب کنيد يعني در يک راه نباشيد، او در يک جانب باشد [و] شما در جانب ديگر «جَانِبُوا الکَذِبَ فَإِنّهُ مُجَانِبٌ لِلإِیمَانِ الصّادِقُ عَلَي شَفَا مَنْجَاةٍ وَ کرَامَةٍ، وَ الْکاذِبُ عَلَي شَرَفِ مَهْوَاةٍ وَ مَهَانَةٍ»[34] «شرف» همان است که مي‌گوييم اشراف دارد. اين درباره تفاوت دو گروه.

 

د: هواي نفس مايه اختلاف و عقل مايه اتحاد

در خطبه 97 مي‌فرمايد که «أَيُّهَا الْقَوْمُ الشَّاهِدَةُ أَبْدَانُهُمْ، الْغَائِبَةُ عَنْهُمْ عُقُولُهُمْ، الْمخْتَلِفَةُ أَهْوَاؤُهُمْ»؛ مردمي که بدن‌هايتان هست؛ اما ارواحتان غايب است و کنار هم جمع مي‌شويد ولي اهواي شما پراکنده است، هر کدام با ايده خاصي در کنار هم جمع مي‌شويد «الشَّاهِدَةُ أَبْدَانُهُمْ، الْغَائِبَةُ عَنْهُمْ عُقُولُهُمْ، الْمخْتَلِفَةُ أَهْوَاؤُهُمْ»[35] خب معلوم مي‌شود که آن‌چه مايه اختلاف است هواست و عقل، مايه اتحاد است و استدلال قرآن کريم هم درباره مختلفين، در سوره مبارکه «حشر» اين است که ﴿تَحْسَبُهُمْ جَميعًا وَ قُلُوبُهُمْ شَتّي﴾[36] چرا؟

﴿ذلِک بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ﴾[37] خب، اين استدلال بر قضيه است ديگر؛ هر جا اختلاف هست معلوم مي‌شود عقل نيست ﴿تَحْسَبُهُمْ جَميعًا﴾ اما اين‌چنين نيست ﴿وَ قُلُوبُهُمْ شَتّي﴾ است، پراکنده است چطور ﴿تَحْسَبُهُمْ جَميعًا﴾ این‌ها را متحد مي‌بينيد، براي این‌که با هم در يک جا حضور دارند، چرا پراکنده‌اند براي این‌که هوس‌ها و انگيزه‌ها گوناگون است ﴿تَحْسَبُهُمْ جَميعًا﴾ اما ﴿وَ قُلُوبُهُمْ شَتّي﴾ چرا اين‌چنين‌اند ﴿ذلِک بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ﴾ اين برهان قضيه است؛ هر جا عقل نبود اختلاف هست، هر جا هوس بود پراکندگي است.

پرسش:...

پاسخ: ﴿فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في شَيْ‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَي اللّهِ وَ الرَّسُولِ﴾[38] اين‌چنين نيست که اگر کنار هم بنشينند و خطوط اصلي را رعايت کنند، اختلاف حل نشود.

 

پرسش:...

پاسخ: در موضوعات جزئيه ممکن است اختلاف حل نشود ولي بالأخره يک نفر بايد مسئول کار باشد ديگر، در موضوعات چاره‌اي نيست.

در خطبه 96 دارد که رسول خدا آمده و نظام‌هاي ارزشي را به هم زده و عوض کرده «أَلَّفَ بِهِ إِخْوَاناً، وَ فرَّقَ بِهِ أَقْرَاناً»[39] خيلي‌ها قرين هم بودند؛ اما با اسلام، این‌ها را تفرقه ايجاد کرد بينشان، چون مسئله ﴿وَ امْتازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ﴾[40] آمده.

در بيانات ديگر حضرت امير (عليه‌السّلام) آمده است که ما ديگر فاميل‌هايمان را شروع کرديم به کشتن؛ برادر برادرش را مي‌کشت، پسر عمو پسر عموي خود را مي‌کشت، چون يکي مسلمان بود و ديگري کافر، لذا در اين خطبه 96 فرمود: «أَلَّفَ بِهِ إِخْوَاناً» اما «وَ فرَّقَ بِهِ أَقْرَاناً أَعَزَّ بِهِ الذِّلَّةَ، وَ أَذَلَّ بِهِ الْعِزَّةَ، کلاَمُهُ بَيَانٌ، وَ صَمْتُهُ لِسَانٌ».[41]

در خطبه 105 اين‌چنين مي‌فرمايد: «عِبَادَاللَّهِ، لاَ تَرْکنُوا إِلَي جَهَالَتِکمْ، وَ لاَ تَنْقَادُوا لِأَهْوَائِکمْ، فَإِنَّ النَّازِلَ بِهذَا الْمَنْزِلِ نَازِلٌ بِشَفَا جُرُفٍ هَارٍ، يَنْقُلُ الرَّدَي عَلَي ظَهْرِهِ مِنْ مَوْضِعٍ إِلَي مَوْضِعٍ لِرَأْيٍ يُحْدِثُهُ بَعْدَ رَأْيٍ؛ يُرِيدُ أَنْ يُلْصِقَ مَا لا يَلْتَصِقُ، وَ يُقَرِّبَ مَا لاَ يَتَقَارَبُ»؛[42] فرمود اين هلاکت را به دوش مي‌کشد از جايي به جايي مي‌رود، اين به همان لبه جُرُفي که يعني آن تل شني که سيل آورده و آن‌جا دارد قدم مي‌زند، کسي که داعيه اختلاف دارد در اثر هوس.

در خطبه 113 اين جمله آمده است که فرمود: «وَ إِنَّمَا أَنْتُمْ إِخْوَانٌ عَلَي دِينِ اللَّهِ مَا فَرَّقَ بَيْنَکمْ إِلاَّ خُبْثُ السَّرَائِرِ وَ سُوءُ الضَّمَائِرِ»؛[43] آن سريرت بد است که عامل اختلاف شده وگرنه اگر حمل بر صحت در کار بود و باورمان مي‌شد که این‌ها؛ کارها واجب کفايي است و کسي اقدام کرد از ديگران ساقط است، ديگر مشکلي در کار نبود.

ه: دعوت به حضور در جمع امت اسلامي و تمسک به قرآن

در خطبه 127 است که آن جمله‌ها را بيان مي‌کند، مي‌فرمايد که «فَالْزَمُوهُ وَ الْزَمُوا السَّوَادَ الْأَعْظَمَ فَإِنَّ يَدَ اللَّهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ و إِيَّاکمْ وَ الْفُرْقَةَ»[44] در زندگي در بلاد کبيره و بزرگ را در بعضي از جمله‌ها تشويق مي‌کند؛ اما این‌جا ناظر به بلاد کبير و شهرهاي بزرگ نيست [بلکه] این‌جا ناظر به حضور در جمع امت اسلامي است.

فرمود: «وَ الْزَمُوا السَّوَادَ الْأَعْظَمَ فَإِنَّ يَدَ اللَّهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ و إِيَّاکمْ وَ الْفُرْقَةَ»؛ از تفرقه بپرهيزيد «فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّيْطَانِ، کمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ. أَلَا مَنْ دَعَا إِلَي‌ هذَا الشِّعَارِ فَاقْتُلُوهُ، وَ لَوْ کانَ تَحْتَ عِمَامَتِي هذِهِ»؛[45] اگر کسي مردم را به شاذپسندي و به شذوذ به جدايي و تفرقه دعوت کند، فرمود با آن مبارزه کنيد ولو عمامه مرا بر سر بگذارد، براي این‌که جامعه اسلامي بدون وحدت ممکن نيست روي پاي خود بايستد.

 

پرسش:...

پاسخ: آن مي‌شود مطلب علمي، الآن همه کساني که در حوزه‌ها و مراکز علمي دارند کار مي‌کنند هر کدام براي خود نظري دارند، اين مشکلي در جامعه ايجاد نمي‌کند؛ اما بالأخره يک کار بايد در جامعه، انسان بايد بگويد و راهنمايي بکند و مشورت بکند؛ اما در موضوعات، بالأخره يکي انجام بگيرد، اين‌طور نيست که انسان علم قطعي داشته باشد به این‌که راه او درست است ولي نبايد که اين‌چنين باشد که من بکنم، شما نکنيد يا نباشد که شما نکنيد ديگري بکند، اين نباشد و واقع، انسان اظهار نظر مي‌کند، بيان علمي دارد ارائه مي‌دهد و راهنمايي مي‌کند؛ اما در مقام عمل بالأخره بايد يک راه واقع بشود.

در همين خطبه 127 مي‌فرمايد که ما در جريان حکميت حاکمان تحکيمي، بنايمان بر اين بود که قرآن را احيا کنند «فَإِنَّمَا حُکمَ الْحَکمَانِ لِيُحْيِيَا مَا أَحْيَا الْقُرْآنُ، وَ يُمِيتَا مَا أَمَاتَ الْقُرْآنُ»؛[46] انگيزه حکميت اين بود که این‌ها چيزي را که قرآن احيا کرده است زنده کنند [و] چيزي را که قرآن اماته کرده است، اماته کنند «وَ إِحْيَاؤُهُ الاِجْتِماعُ عَلَيْهِ،وَ إِمَاتَتُهُ الاِفْتِرَاقُ عَنْهُ»[47] احياي قرآن اين است که همه به قرآن تمسک کنند، اماته قرآن اين است که از قرآن، جدا باشند.

حکمين آمدند ما را از قرآن جدا کردند و خيانت کردند «وَ إِحْيَاؤُهُ الاِجْتِماعُ عَلَيْهِ،وَ إِمَاتَتُهُ الاِفْتِرَاقُ عَنْهُ»[48] اين را در همان جريان حکمين بيان مي‌کند.

و: اجماع بعضي افراد بر تفرقه

در خطبه 147 مي‌فرمايد که «وَ إِنِ اجْتَمَعَا فَاجْتَمَعَ الْقَوْمُ عَلَي‌ الْفُرْقَةِ، وَ افْتَرَقُوا عَلَي‌ الْجَمَاعَةِ»[49] اين تعبير لطيفي که از سيد جمال اسدآبادي (رضوان‌الله‌عليه) و ديگران آمده است که مثلاً عده‌اي «اتفقوا علي الاختلاف اتحدوا علي ان لا يتحدوا» اين تعبير ادبي، ريشه‌اش در نهج‌البلاغه هست.

فرمود که «فَاجْتَمَعَ الْقَوْمُ عَلَي‌ الْفُرْقَةِ» این‌ها اتفاق کردند که با هم اختلاف داشته باشند؛ اختلاف داشتن، اجماعي این‌هاست؛ اجماع کردند که با هم نسازند «فَاجْتَمَعَ الْقَوْمُ عَلَي‌ الْفُرْقَةِ، وَ افْتَرَقُوا عَلَي‌ الْجَمَاعَةِ، کأَنَّهُمْ أَئِمَّةُ الْکتَابِ وَ لَيْسَ الْکتَابُ إِمَامَهُمْ، فَلَمْ يَبْقَ عِنْدَهُمْ مِنْهُ إِلاَّ اسْمُهُ، وَ لَا يَعْرِفُونَ إِلاَّ خَطَّهُ وَ زَبْرَهُ»[50] این‌ها قرائت قرآن بود امثال ذلک را مي‌دانند؛ اما خطوط کلي و راهنمايي‌هاي اصيل قرآن را پشت سر گذاشتند.

 

پرسش:...

پاسخ: آن هم در خطبه ديگر هست که فرمود: «وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يُعْطِ أَحَداً بِفُرْقَةٍ خَيْراً مِمَّنْ مَضَي، وَ لاَ مِمَّنْ بَقِيَ»[51] حالا ديگر فکر نکنم خطبه طولاني حضرت زهرا (عليها‌سلام) را بخوانيم ولي اين خطبه را حتماً مراجعه بفرماييد.

 


[1] سوره آل عمران، آيه 103.
[2] بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث، العلامة المجلسي، ج10، ص369.
[3] بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث، العلامة المجلسي، ج24، ص83.
[4] . العمده، ص118.
[5] سوره یس، آيه 59.
[6] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص48، خطبه 3.
[7] سوره آل عمران، آيه 152.
[8] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص168، خطبه 113.
[9] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص184، خطبه 127.
[10] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص255، خطبه 176.
[11] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص255، خطبه 176.
[12] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص184، .
[13] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص184، .
[14] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص184، خطبه 127.
[15] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص184، خطبه 127.
[16] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص184، .
[17] سوره آل عمران، آيه 103.
[18] سوره مائده، آيه 50.
[19] بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث، العلامة المجلسي، ج29، ص226.
[20] بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث، العلامة المجلسي، ج29، ص224.
[21] سوره توبه، آيه 109.
[22] سوره آل عمران، آيه 103.
[23] سوره توبه، آيه 109.
[24] بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث، العلامة المجلسي، ج29، ص224.
[25] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج1، ص16.
[26] سوره شمس، آيه 8.
[27] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص548، حکمت 407.
[28] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص506، حکمت 211.
[29] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص44، خطبه 1.
[30] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص44، خطبه 1.
[31] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص219، خطبه 156.
[32] سوره بقره، آيه 28.
[33] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص117، خطبه 86.
[34] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص117، خطبه 86.
[35] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص142، خطبه 97.
[36] سوره حشر، آيه 14.
[37] سوره حشر، آيه 14.
[38] سوره نساء، آيه 59.
[39] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص141، خطبه 96.
[40] سوره یس، آيه 59.
[41] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص141، خطبه 96.
[42] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص152، خطبه 105.
[43] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص168، خطبه 113.
[44] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص184، خطبه 127.
[45] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص184، خطبه 127.
[46] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص185، خطبه 127.
[47] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص185، خطبه 127.
[48] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص185، خطبه 127.
[49] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص205، خطبه 147.
[50] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص205، خطبه 147.
[51] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص255، خطبه 176.