69/03/27
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: تفسیر/ سوره آلعمران/ آیه 64
﴿قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَي كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ أَلّا نَعْبُدَ إِلَّا اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ﴾[1]
اختلاف نظر صاحبالميزان و صاحب آلاءالرحمن در﴿كَلِمَةٍ سَوَاءٍ﴾ و جمع آن دو
اين كريمه چند مطلب را دربردارد: مطلب اول راجع به دعوت اهل كتاب است كه ﴿إِلَي كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ﴾[2] در اين ﴿سَوَاءٍ﴾[3] يك اختلاف نظري هست بين مرحوم آقاي بلاغي (رضواناللهعليه) صاحب تفسير شريف آلاءالرحمن و بين سيدنا الاستاد (رضواناللهعليه).
نظر مرحوم آقاي بلاغي اين است كه ﴿إِلَي كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ﴾[4] يعني به مطلبي كه هم در تورات آمده هم در انجيل آمده و هم در قرآن «إلي كلمة مستوية بيننا و بينكم» يعني به مطلبي كه شما هم قبول داريد، ما هم قبول داريم كه اين ميشود جدال احسن يعني در تورات و انجيل آمده كه بايد موحّد بود و هيچكس ديگري را ربّ خود اخذ نكند،[5] در قرآن هم اين مطلب آمده.
ولي نظر سيدنا الاستاد (رضواناللهعليه) اين است كه اين ﴿إِلَي كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ﴾[6] از باب جدال احسن نيست؛ نميخواهد دعوت كند به چيزي كه در همه کتابهاي آسماني آمده، گرچه اين مطلب در همه کتابهاي آسماني آمده ولي لسان آيه آن نيست، بلكه لسان آيه اين است كه «يا أهل الكتاب تعالوا إلي كلمة عادلة بيننا و بينكم في الأخذ»؛ كلمهاي كه ما و شما در اخذ و عمل يكسان باشيم، هيچ ترجيحي در كار نباشد.[7]
مرحوم آقاي بلاغي آن معناي اول را انتخاب كردند و سيدنا الاستاد معناي دوم را. آنچه مرحوم آقاي بلاغي را وادار كرد كه آن معناي اول را انتخاب كنند اين است كه چون اين در احتجاج ظاهرتر هست، چون در احتجاج ظاهرتر هست مطلبي كه کتابهاي انبياي سلف همان را گفته در مقام احتجاج مؤثرتر است.
آنچه سيدنا الاستاد (رضواناللهعليه) آن را به عنوان شاهد قرار دادند ذيل آيه است، ميفرمايند ذيل آيه تأييد ميكند كه صدر آيه مربوط به امر عملي است. آن ذيل آيه اين است كه ﴿فَإِن تَوَلَّوا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ﴾[8] يعني اگر اهل كتاب اعراض كردند، شما به آنها بگوييد كه شاهد باشيد كه ما مُنقاديم، معلوم ميشود كه محور دعوت انقياد است يعني توحيد عملي است، اگر آنها اعراض كردند به آنها بگوييد كه شاهد باشيد كه ما اعراض نكرديم، ما منقاديم و شما متمرّديد.[9]
پس محور دعوت اين نيست كه در مقام احتجاج بگوييم چيزي كه در همه کتابها آمده به سراغ او برويد «تعالوا الي كلمة مستوية بيننا و بينكم في تلاوتنا»[10] يعني كلمهاي كه همه ما با هم او را ميخوانيم شما در تورات و انجيل و ما در قرآن، بلكه منظور آن است كه همه ما به مطلبي عمل كنيم كه در اين مطلب هيچ رُجحاني بين ما و شما نباشد.
اين دو نظر درباره مطلب اول، ولي جمع اینها ممكن است و آن اين است كه مرحوم آقاي بلاغي نميخواهد بفرمايد منظور اين است «تعالوا الي كلمة مُستَوِيةٍ بيننا و بينكم في التلاوه» اين ﴿تَعَالَوْا إِلَي كَلِمَةٍ﴾[11] يعني «تعالوا إلي الأخذ و العمل بكلمة مستوية بيننا و بينكم» بنابراين انقياد و اسلام را هم به طور حذف مضاف مرحوم بلاغي ميپذيرد يعني «تعالوا إلي العمل بكلمة موجودة في الكتب السماويه» اين خلاصه فرمايش مرحوم بلاغي است.
آن فرمايش با ذيل آيه منافات ندارد تا سيدنا الاستاد (رضواناللهعليه) بفرمايد كه منظور ذيل آيه، اسلام است و اين تأييد ميكند كه مراد از ﴿كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا﴾،[12] ﴿سَوَاءٍ﴾[13] يعني «عادلة» بدون ترجيح ما بر شما يا ترجيح شما بر ما.
غرض آن است كه مضمون آيه اين است دعوت اهل كتاب به عمل يكنواخت به مطلبي كه آن مطلب هم يكنواخت در اين کتابها هست، اگر اين مقدمه را ضميمه فرمايش مرحوم آقاي بلاغي بكنيم، جامع درميآيد يعني از سخن الميزان جامعتر هست يعني مرحوم آقاي بلاغي بايد اينچنين بفرمايد كه آيه ميگويد «تعالوا إلي الأخذ والعمل بكلمةٍ» كه اين كلمه «مستوية بيننا و بينكم في الكتب السماويه» آنگاه اين هم قِسط و عدل را به همراه دارد، هم جدال احسن را به همراه دارد و هم هيچگونه تحاكم و تحكّمي در كار نيست.
مطلب ديگر آن است كه سيدنا الاستاد (رضواناللهعليه) فرمودند اگر ما اين ﴿كَلِمَةٍ سَوَاءٍ﴾[14] منظور از اين ﴿سَوَاءٍ﴾ يعني «مستوية بيننا و بينكم في التلاوه» بدانيم، اين ﴿أَلاَّ نَعْبُدَ إِلَّا اللّهَ﴾[15] ميشود «أن» مفسّره و جمله، تفسير همان كلمه ﴿سَوَاءٍ﴾ است[16] ولي با اين مقدمهاي كه اضافه شد اين ﴿أَلاَّ نَعْبُدَ إِلَّا اللّهَ﴾[17] هم بيانِ محور اخذ و عمل است و هم آن كلمهاي است كه «مستوية بيننا و بينكم في الكتب السماويه» هر دو را در بردارد؛ هم تفصيل اجمال است و هم تفسير.
بنابر نظر الميزان فقط تفصيل اجمالاست يعني ايشان ميفرمايند اين ﴿أَلاَّ نَعْبُدَ إِلَّا اللّهَ﴾[18] مطلب تازهاي را افاده ميكند، زيرا دعوت كرديم به يك اصل مشترك، اصل مشترك چيست؟ ﴿أَلاَّ نَعْبُدَ إِلَّا اللّهَ﴾[19] كه آن به منزله متن است، اين به منزله شرح، آن اجمال است، اين تفصيل.
بنا بر نظر مرحوم آقاي بلاغي اين «أن»، «أن» مفسّره است چيز جديدي را در برندارد ﴿تَعَالَوْا﴾[20] به آن حرفي كه در همه کتابها هست، آن حرفي كه در همه کتابها هست چه چيزي است ﴿أَلاَّ نَعْبُدَ إِلَّا اللّهَ﴾[21] [22] ولي وقتي آن مقدمه مطويه ضميمه شد، اين ﴿أَلاَّ نَعْبُدَ﴾[23] نسبت به آن أخذ ميشود تفصيل بعد از اجمالو نسبت به خود آن ﴿كَلِمَةٍ سَوَاءٍ﴾[24] ميشود «أن» مفسّره، خب.
﴿أَلاَّ نَعْبُدَ إِلَّا اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللّهِ﴾[25] اما آن نكتهاي كه در بحث روزهاي قبل به عرض رسيد در هيچكدام از اين دو تفسير ارزشمند نبود كه آيه در صدد رهايي مردم است. يك وقت به رهبران دستور ميدهد شما از ضعف فكر مردم سوء استفاده نكنيد، نظير ﴿فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ﴾[26] يك وقت به مردم ميگويد شما زير بار هيچكس نرويد.
آيه از آن قِسم به طايفه سوم بود در تقسيم طوايف آيات كه به مردم دستور ميدهد شما از هر سلطهاي برهيد و اين از مصاديق ﴿وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلآل الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ﴾[27] خواهد بود يعني قرآن كريم هرگونه قيدي را از گردن و دست و پاي مردم باز ميكند [و] به مردم درس حريّت ميدهد كه ميگويد اينچنين باشيد كه ﴿لاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللّهِ﴾.[28]
پرسش:...
پاسخ: چون بالأخره آنچه را جناب مرحوم آقاي بلاغي فرمودند ناچارند كه كلمه أخذ و عمل را هم ملحوظ بدارند، براي اینکه ذيل سخن از اسلام و انقياد را مطرح ميكند، چون نميخواهيم فقط در مقام احتجاج بگوييم مطلبي را بپذيريد، ميخواهيم در مقام عمل به آن توحيد عمل كنيم ﴿تَعَالَوْا إِلَي كَلِمَةٍ سواء﴾،[29] ﴿إِلَي كَلِمَةٍ﴾[30] «أي إلي العمل بمضمون كلمة» كه اين كلمه در همه کتابها هست، اين است منظور.
پرسش:...
پاسخ: نه؛ يك وقت است كه محور بحث، بحث علمي است، يك وقت بحث، بحث علمي است، يك وقت بحث، بحث عملي است محور آيه عمل است كه توحيد عملي است؛ منتها عمل به چيزي كه در کتابهاي همه هست، اين ميشود.
پرسش:...
پاسخ: نه؛ اگر بحث علمي باشد ميشود جدال احسن، اگر بحث، بحث عملي باشد ديگر جدال احسن نيست محور دعوت عمل باشد، ديگر جدالاحسن نيست. جدال احسن، نظير ﴿قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن كُنْتُمْ صَادِقِينَ﴾[31] در بعضي از احكام قرآن ميفرمايد كه ما اين حُكم را درباره فلان مسئله قضايي صادر كرديم شما اگر ترديدي داريد، برويد آن تورات خودتان را بياوريد ببينيم كه تورات چه ميگويد، اگر راست ميگوييد و به تورات عمل ميكنيد، خب تورات را بياوريد اين يك جدال علمي است.
بيان مراد از «اتخاذ رب من دون الله»
مطلب ديگر آن است كه اين ﴿و لاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللّهِ﴾[32] اين كلمه ﴿مِنْ دُونِ اللّهِ﴾[33] نشان ميدهد كه اگر كسي حرفش به حرف الله استناد ندارد نميشود از او اطاعت كرد، ولي اگر حرف كسي به حرف الله استناد داشت، ميشود او را اطاعت كرد و پيروي او، اتّخاذ رب من دون الله نيست. بر اساس آن مقدمه اشكالي كه بعضيها بر بعضي از مذاهب گرفتند وارد است، ردّي كه صاحب تفسير قرطبي عليه شيعهها و روافض به تعبير ايشان دارد[34] وارد نيست.
بيان ذلك اين است كه ايشان از كياطبري نقل ميكند قرطبي نقل ميكند كه اين آيه ردّ بر كساني است كه از بعضي از رهبران اسلامي، نظير ابيحنيفه و مانند آن مدد ميگيرند،[35] چون پيروي حرف اینها «اتّخاذ الرب من دون الله» است چرا، براي اینکه منظور از «اتّخاذ الرب من دون الله» آن ربوبيّت وثني نيست كه موجودي را به عنوان رب اتّخاذ بكنند و او را عبادت بكنند، بلكه منظور آن است كه حرف كسي را كه به استناد الهي متّكي نيست نپذيرند، نظير اینکه.
در تفسير نورالثقلين ذيل همين آيه از مجمع اينچنين نقل ميكند «وقد رُوي أنه لمّا نزلت هذه الآية قآلعديبن حاتم ما كنّا نعبدهم يا رسول الله»؛ به پيامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) عرض كرد كه ما آنها را كه نميپرستيديم، اين چه پيشنهادي است كه شما فرموديد: ﴿لاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللّهِ﴾؛[36] مگر بعضي از ما بعض ديگر را به عنوان رب اتّخاذ ميكرديم «فقال»؛ رسول خدا (عليهآلافالتحيةوالثناء) فرمود كه «اما كانوا يحلّون لكم و يحرّمون فتأخذون بقولهم فقال: نعم، فقآلالنبي(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) هو ذاك»؛[37] فرمود مگر نه آن است كه آنها تشريعي ميگذاشتند حلالي را حرام ميكردند و حرامي را حلال ميكردند بدون استناد به وحي و شما ميپذيرفتيد، گفت آري، گفت اين همين است و اين معنا همان است كه در سوره مباركه «توبه» بيان شده است.
در سوره «توبه» آيه 31 اين است كه ﴿اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَاباً مِن دُونِ اللّهِ﴾[38] در ذيل آيه 31 سوره «توبه» همان روايتي كه مرحوم كليني و ديگران نقل كردند مطرح است كه اهل كتاب احبار و رُهبانشان را به عنوان آلهه اتّخاذ نكردند كه بپرستند، بلكه قوانيني را كه آنها وضع ميكردند اینها عمل ميكردند و ميپذيرفتند،[39] قانون اگر به استناد وحي الهي نباشد، پذيرش آن قانون عبادت غير خداست يعني عبادت عملي، لازم نيست كسي سجده كند، لذا وقتي فاطمه زهرا (عليهاسلام) در آن احتجاجش ميبيند حقّ مسلّم او غصب شد اين كريمه ﴿أَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ﴾[40] را خواندند و استدلال كردند.[41]
قانون يا الهي است يا الهي نيست، اگر الهي است بايد به وحي متّكي بشود و اگر الهي نبود حُكم جاهليت است «أيُّ قانون كان» وگرنه اين استدلال حضرت در استرداد حقّ خودش مناسب نميبود؛ ديگر نميشود گفت اين قانون را انديشمندان بشري و علماي بشري وضع كردند مصالح را ملحوظ داشتند و مانند آن. قانون يا طبق وحي است يا طبق وحي نيست، اگر طبق وحي نبود، قانون جاهلي است «أيُّ قانون كان».
اینکه فرمود: ﴿اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَاباً مِن دُونِ اللّهِ﴾[42] براي اين بود كه آن علما و دانشمندانشان فتوايي ميدادند كه به استناد وحي سمايي نبود، قهراً اینها سخن غيرخدا را قانون رسمي تلقّي ميكردند و عمل ميكردند، ميشد عبادت عملي، پس عبادت گاهي سجده است، گاهي پذيرش يك قانون است. برابر آن روايتي كه مرحوم كليني نقل كرد ذيل آيه 31 سوره «توبه» معلوم ميشود «اتّخاذ البعض بعضاً ربّا» بر همين معنا هم قابل تطبيق است كه فتواي بدون وحي را بپذيرند.
عدم «اتخاذ من دون الله» در پذيرش سخن معصومين
بر اساس اين بيان نقدي جناب كيا طبري بر بعضي از رهبران مذاهب عامّه مثل ابيحنيفه به عنوان مثال وارد كرده است.[43] قرطبي ميگويد: «و فيه ردّ علي الروافض»[44] براي اینکه رافضه ميگويند: «يجب قبول قول الإمام بدون استناده الي وحيّ شرعيّ»[45] اين سخن قرطبي، وقتي تام است كه اماميه، عصمت را در امام شرط نكند؛ اما وقتي اماميه عصمت را در امام شرط ميكنند و امام هر چه ميگويد از رسول خدا تلقّي كرده است و احكام را از وحي دريافت كرد، لذا سخن امام از ائمه دوازدهگانه (عليهمالصلاةوعليهمالسلام) به وحي الهي مستند است. پذيرش سخن امام معصوم (عليهالسلام) «اتّخاذ الله ربّاً» است، نه «اتّخاذ الربّ من دون الله» باشد.
اینکه بعضي از بزرگان صحابه به امام صادق (سلاماللهعليه) عرض ميكردند كه من آنچنان به شما معتقدم كه اگر شما اين ميوه را دو نيم بكني و بگويي اين نيم حلال است، آن نيم حرام من تابعم،[46] اينقدر به مقام تبعيّت رسيدن. سرّش اين است كه اینها هم به نوبه خودشان مصداق ﴿مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَي﴾[47] ﴿إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَي﴾[48] هستند، از رسول خدا گرفتهاند [و] فرشته آنچه را كه بر رسول خدا نازل شده است براي ايشان شرح ميكرد، اینها وحيِ تسديدي دارند، گرچه وحي تشريعي ندارند، سخن اینها به وحي الهي مستند است، بنابراين ردّي كه جناب قرطبي در جامع دارد وارد نيست.
پرسش:...
پاسخ: وحي تشريعي ندارند، ولايت تشريعيه كه دارند وحي تشريعي بر آنها نازل نميشود، چون با رحلت رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) وحي تشريعي قطع شده است. بيان حضرت امير(سلاماللهعليه) در نهجالبلاغه اين است كه «لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِكَ مَا لَمْ يَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَيْرِكَ»[49] اين در نهجالبلاغه هست، اين وحي تشريعي است [و] ديگر با آمدن ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ﴾[50] حُكم جديدي نيامده و نخواهد آمد «لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِكَ مَا لَمْ يَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَيْرِكَ».[51]
پرسش:...
پاسخ: ولايت تشريعي آن است كه از طرف ذات اقدس الهي به اینها بيان شده است كه خاص چيست؟ مقيّد چيست؟ مبيّن چيست؟ همه اینها را وليّ و متوليّ بيان شريعت اینهايند. شريعتي آمده به صورت ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ﴾[52] هزارها مسائل در دين هست. آنچه در قرآن كريم هست، خطوط كلي به منزله قانون اساسي و اصول كلي است.
آن متولّي كه بتواند اين اصول را شرح كند بايد امام معصوم باشد، نه اینکه او وحي تشريعي داشته باشد [و] جديداً چيزي بر او نازل شده باشد بعد از ختم نبوت، بلكه آنچه براي نبي آمده شرحش براي اینها يكي پس از ديگري شكوفا ميشود حالا يا از طريق نبي (عليهآلافالتحيةوالثناء) يا از طريق فرشتهها كه اینها متوليّان اين شريعتاند نه خودشان شارع باشند، وحي جديد بياورند، وحي جديد نيامده؛ اما شرح آن وحيهاي جديد به اینها افاضه شده است، پس اين «اتّخاذ الله ربّا» است. نه «اتخاذ الرب من دون الله».
علت آوردن ذيل آيه به صورت جمع بعد از مفرد
مطلب بعدي آن است كه اینکه فرمود: ﴿فَإِن تَوَلَّوا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ﴾[53] صدر آيه مفرد است، ذيل آيه جمع. صدر آيه اين است كه ﴿قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ﴾[54] تو بگو؛ اما اینکه فرمود تو بگو؛ معنايش اين نيست يك طرف تو باش، يك طرف اهل كتاب، نظير جريان مباهله كه يك طرف پيامبر و چند نفر بودند و يك طرف هم آنها.
اين ﴿تَعَالَوْا﴾[55] نظير آن تحدّي در مباهله نيست كه يك طرف پيامبر و كسي كه به منزله نفس پيامبر است و خصوص اهلبيت (عليهمالسلام) باشند و طرف ديگر هم آن گروه، بلكه در اين ﴿تَعَالَوْا إِلَي كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ﴾[56] يك طرف، امت اسلامي است، يك طرف هم اهل كتاب ﴿تَعَالَوْا إِلَي كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا﴾[57] يعني بين من و امت اسلامي ﴿وَ بَيْنَكُمْ﴾[58] شما كه اهل كتابيد، چون منظور در اين دعوت آن است، لذا در ذيل به صورت جمع ياد شده فرمود: ﴿فَإِن تَوَلَّوْا﴾[59] يعني اگر طرف مقابل شما اعراض كردند، به اين طرف مقابلتان بگوييد: ﴿فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا﴾[60] يعني اين صف كه من هستم و امت اسلامي ﴿بِأَنَّا مُسْلِمُونَ﴾[61] ما پذيرفتيم، پس اين نظير مباهله نيست كه بين گروه خاص باشد.
پرسش:...
پاسخ: كاذبين «من هؤلاء أو ذا هؤلاء»، «من هؤلاء الخمسه أو هؤلاء والأمر لا يتجاوز عن هذا المخصوص و أما هذه الآية فتعمّ من في الارض من المسلمين».
دلالت نداشتن آيه در نهايي بودن دستور در مورد اهل کتاب
اما مطلب ديگر آن است كه اين ﴿يَا أَهْلَ الْكِتَابِ﴾[62] گفتن، معنايش اين نيست كه تا آخرين لحظه حرف ما همين است، تا آخرين لحظه حرف ما همين است اينچنين نيست، بلكه گاهي هم دستور ميدهد كه شما بايد جلوتر بياييد بايد نه تنها به تورات و انجيل عمل كنيد، بلكه به قرآن هم عمل كنيد و اگر به قرآن عمل نكرديد يا مسئله جنگ است يا جِزيه.
اين آخرين حرف نيست، در همان سوره مباركه «توبه» آيه 29 اين است ﴿قَاتِلُوا الَّذِينَ لاَيُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَيُحَرِّمُونَ مَاحَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ حَتَّي يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ﴾[63] يعني اين مبارزه و قتال اختصاصي به كافران ندارد، بلكه اهل كتاب هم زير پوششاند و اینها هم بايد بپذيرند، اگر نپذيرفتند بايد جِزيه بدهند ﴿وَهُمْ صَاغِرُونَ﴾.[64]
بنابراين وِزان اين ﴿تَعَالَوْا إِلَي كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ﴾[65] با آيه 29 سوره «توبه»، وِزان همان ﴿قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ﴾[66] است با آيات جهاد، اين ﴿قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ﴾[67] ﴿لاَ أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ﴾[68] ﴿وَ لاَ أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ﴾[69] ﴿وَلاَ أَنَا عَابِدٌ مَا عَبَدتُّمْ﴾[70] ﴿وَلاَ أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ﴾[71] ﴿لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ﴾[72] اين حرفِ آخر نيست [بلکه] اين اوايل راه است، اينچنين نيست كه در مكّه اين حرف را گفته باشند و در مدينه هم بر اساس همين حرف عمل شده باشد، بلكه ﴿قَاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُم مِنَ الْكُفَّارِ﴾[73] هست و مانند آن.
پس اين ﴿لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ﴾[74] براي اوايل امر است، منافاتي ندارد كه دستور نهايي و دستور كاملتري بيايد كه ﴿قَاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُم مِنَ الْكُفَّارِ﴾[75] و مانند آن. اين هم كه درباره اهل كتاب، آمده معنايش اين نيست كه شما اگر به همين اصول، عمل كرديد ديگر هيچ حُكمي نيست، حتي جِزيه كه تا با آن منافات داشته باشد با او هيچ تنافي ندارد، بلكه يك سلسله اصول مشتركي است و آن اینکه ﴿وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً﴾[76] و حالا ممكن است آيات ديگري هم باز نازل بشود.
گرچه مسيحيّت و يهوديّت در همان مراحل اوليّه ماندهاند و جلو نيامدند؛ اما آيه منافات ندارد كه با آيات ديگر تكميل بشود. آيه سي سوره «توبه» اين است كه ﴿وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتِ النَّصَارَي الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّي يُؤْفَكُونَ﴾؛[77] اینها گرچه ظاهراً اهل كتاباند؛ اما حرف بوداييها را ميزنند، حرف وثنيين هند و غير هند را ميزنند، بالأخره آنها هم گرفتار مسئله شرك و حلول و امثال ذلك بودند.
اگر در بودا و امثال بودا در آن مكتبها اين سخنهاي الحادي هست، در بين اهل كتاب هم اين سخنهاي الحادي مشاهده ميشود ﴿وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتِ النَّصَارَي الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ﴾[78] اولاً اين ﴿ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ﴾[79] حرفِ دهني است نه فكري، اين همين است كه ﴿يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ﴾[80] اما ﴿يُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا﴾[81] منظور از اين ﴿كَفَرُوا﴾ همان مشركيناند، اينگونه از اهل كتاب سخنانشان همان سخنان مشركين است كه قائل به حلول بودند، قائل به جسميّت بودند و مانند آن. ديگر موحد نخواهند بود ﴿يُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّي يُؤْفَكُونَ﴾.[82]
در اين جوّ، قرآن آنها را دعوت ميكند به عمل به توحيد كه ﴿تَعَالَوْا إِلَي كَلِمَةٍ﴾،[83] «أي إلي العمل بكلمة» كه اين كلمه مستوي است بين ما و بين شما در کتابهاي ما هست يا نه، اين كلمه به نحو عدل و انصاف براي همه ما محترم باشد. به هر حال اگر آياتي بعداً نازل شده كه از اين جلوتر رفته است، منافات ندارد.
محتواي نامههاي رسول اکرم به زمامداران کشورها
مطلب ديگر اين است كه نامههاي رسول اكرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) براي زِمامداران كشورها دو دسته بود: يك قِسم نامههايي بود كه براي مشركين و امثال ذلك مينوشت كه آنها را دعوت به اسلام ميكرد؛ يك قِسم نامههايي بود كه براي رهبران اهل كتاب مينوشت، ما ميبينيم خيلي بين اين دوتا نامه فرقي نيست، گرچه بعضيها را به اصل توحيد دعوت ميكرد، بعضي را به تنزيه در توحيد.
اما نامهاي هم كه براي زعيم روم نوشت در آنجا با اینکه او امپراطوري مسيحيت را تقريباً داشت، آنجا هم مرقوم فرمود كه من تو را به اسلام دعوت ميكنم، اسلام بياور تا سالم بماني، اگر اسلام آوردي هم خودت سالم ميماني، هم «يؤتك الله أجرك مرّتين» و اگر اسلام نياوردي «فان عليك اثم اليريسين»[84] چند نقل شده «اريسيين» هست، «اكّارون» هست[85] و مانند آن، يعني اگر اسلام نياوردي گناه مردم هم به گردن توست، اگر اسلام آوردي دوتا اجر داري و اگر اسلام نياوردي دوتا وِزر داري.
اگر اسلام آوردي چون به پيروي تو، مردم تو هم مسلمان ميشوند تو مايه هدايت آنها شدي دو اجر داري: خودت هدايت شدي؛ زمينه اهتداي مردم را فراهم كردي ميشود دو اجر و اگر اسلام نياوردي خود در كفر ماندي و زمينه بقاي ديگران را در كفر فراهم كردي، ميشود دوتا وِزر، لذا فرمود: «فان عليك اثم اليريسين»[86] گناه اینهايي كه عمله و اَكرهاند، كارگرند [و] كشاورزند هم به عهده توست. نوع اين نامهها شبيه هم است سرّش اين است كه اين اهل كتاب ﴿يُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا﴾.[87]