درس تفسیر آیت‌الله عبدالله جوادی‌آملی

68/12/09

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع: تفسیر/ سوره آل‌عمران/ آیه 41 الی 43

 

﴿قَالَ رَبِّ اجْعَل لِي آيَةً قَالَ آيَتُكَ أَلَّا تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلاَثَةَ أَيَّامٍ إِلَّا رَمْزَاً وَاذْكُر رَبَّكَ كَثِيرَاً وَسَبِّحْ بِالعَشِيِّ وَالْإِبْكَارِ﴾[1]

﴿وَإِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفَاكِ عَلَى نِسَاءِ الْعَالَمِينَ﴾[2]

﴿يَا مَرْيَمُ اقْنُتِي لِرَبِّكِ وَاسْجُدِي وَارْكَعِي مَعَ الرَّاكِعِينَ﴾[3]

 

نظر علامه طباطبائي درباره حمل الفاظ بر ارواح معاني

در اين بخش از آيات سخن از نداي ملائكه مطرح است كه فرشته‌ها سخن گفتند و مادر مريم يا خود مريم (سلام‌الله‌عليها) شنيد و همچنين زكريا (سلام‌الله‌عليه) شنيد و مانند آن. به همين مناسبت بياني سيدناالاستاد (رضوان‌الله‌عليه) در ذيل همين آيه دارند كه درباره كلام و خاطرات فرشته‌ها، خاطرات شيطاني و خاطرات رحماني بحث كردند[4] و خلاصه فرمايش ايشان اين است كه در این‌که الفاظ بر معاني رايجشان حمل مي‌شود بدون قرينه داخلي يا خارجي در آن سخني نيست، وقتي سخن از قلم هست سخن از مصباح هست سخن از ميزان هست سخن از ترازو هست سخن از قول و كلام هست بر همين معاني معروف حمل مي‌شود «قال» يعني با زبان و ميزان، ترازو [يعني] همين وسيله سنجش كالا و مانند آن. «مصباح» يعني چراغ و قلم يعني وسيله كتابت و مانند آن.

گاهي همين الفاظ بر معاني غير معهود حمل مي‌شود، اگر گفته شد ﴿ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ﴾[5] بعد اين قلم با لوح منظور دو فرشته از فرشته‌هاي حق بودند يا دو درجه نوراني از نورانيت‌هاي الهي بودند، باز اين اطلاق كلمه بر آن معنا صحيح است يا ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ﴾[6] اطلاق ميزان بر وحي بر قرآن بر دين رواست، لازم نيست آن ميزان، وسيله سنجش نان و گوشت و گندم باشد يا اگر گفته شد كه مصباح و چراغ و منظور از اين چراغ چراغ علم بود چراغ وحي نور بود مجاز نيست يا بلاخره مي‌شود اين كلمه را بر آن معاني هم حمل كرد، آيا اطلاق اين كلمات بر آن معاني غير معهود مجاز است يا نه حقيقت است.

عده‌اي بر آن‌اند كه اين الفاظ براي همين معاني عرفي وضع شده است و اگر بخواهيم اين الفاظ را براي معاني غير معهود حمل بكنيم و اطلاق بكنيم اين مجاز است. عده ديگر نظرشان اين است كه الفاظ براي ارواح معاني وضع شد نه براي همين اجرام مادي و اجسام مادي. هر لفظي كه وضع مي‌شود استعمال آن لفظ در معناي حقيقت است كه غرض آن معنا را تأمين كند و اگر آن معنا واجد اين غرض بود ولي معهود و متعارف نبود، تطبيق اين لفظ بر او يا استعمال اين لفظ در آن معنا حقيقت است.

از این‌جا معلوم مي‌شود كه اطلاق كلمه لوح و قلم در فرشته حقيقت است چه این‌که بر لوح مادي و قلم مادي هم حقيقت است اطلاق وزن و ميزان بر وسيله سنجش عقايد و افكار و اخلاق كه در قيامت نسب مي‌شود حقيقت است، همان‌طوري كه اطلاق اين كلمات و تطبيق اين كلمات بر معاني مادي رايج حقيقت است يعني همان‌طوري كه سنگ را مي‌گويند وزن، حق را هم كه با او عقايد و اخلاق سنجيده مي‌شود آن را هم مي‌گويند وزن كه در سوره «اعراف» آمده است ﴿وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ﴾[7] يعني ما با حق، عقايد را مي‌سنجيم؛ اگر خواستيم ببينيم اين شخص با تقواست يا نه، كارش را با حق مي‌سنجيم نه با يك ترازوي عادي كه با آن نان و گوشت را مي‌سنجند يا نظير ميزان الحرارة كه با آن درجه حرارت و برودت را مي‌سنجند يا نظير متر كه با آن پارچه‌ها را مي‌سنجند و مانند آن.

اطلاق وزن و همچنين اطلاق ميزان براي چيزي كه وسيله سنجش عقيده و اخلاق و اعمال است آن هم حق خواهد بود، چه این‌که علم كه وسيله روشن شدن صحنه جان است اگر بر او مصباح، اطلاق كرديم اين هم حقيقت است؛ لفظ براي ارواح معاني وصف شد نه براي ابدان معاني يعني هرچه كه اين منظور و اين غرض را ايفا مي‌كند اطلاق اين لفظ بر او حقيقت است نه مجاز، اين يك مطلب.

بر اساس همين مطلب كلمه قول و كلام و مانند آن هم بر كلام متعارفي كه از الفاظ و حروف تشكيل مي‌شود و از زبان و دهان خارج مي‌شود اطلاقش حقيقت است و هم بر خاطراتي كه در قلب وارد مي‌شود بدون این‌که لفظي داشته باشد، بدون این‌که از دهان يا زبان كسي شنيده بشود باز هم حقيقت است يعني اگر خاطره‌اي در دل راه پيدا كرد آن خاطره، كلام است. حالا متكلم آن كلام كيست بايد بعداً تشخيص داد، اطلاق كلام و اطلاق قول بر خاطره اطلاق حقيقي است، مجازي نيست.

 

صور گوناگون وسوسه

قرآن كريم درباره شيطان اين‌چنين فرمود كه شيطان در دل‌هاي شما وسوسه مي‌كند ﴿الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ﴾[8] ﴿مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ﴾[9] موسوسين دو گروه‌اند بعضي از جنيان‌اند بعضي از انسآن‌ها كه وسوسه مي‌كنند. همين وسوسه را كه در سوره «ناس» آمده است به نفس اسناد داد در سوره «ق» كه فرمود: ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ﴾[10] البته نفس امّاره و يا نفس مسوّله كه وسوسه مي‌كند اين ابزار شيطنت آن ابليس است.

شيطان اگر كسي را خواست بگيرد با ابزار دروني او مي‌گيرد، مثل این‌که سمّ اگر بخواهد كسي را از پا دربياورد و هلاك كند با ابزار دروني و دستگاه گوارش او او را از بين مي‌برد يعني اگر سمّ وارد بدن نشود و دستگاه گوارش آن را جذب نكند، سمّ هرگز انسان را هلاك نخواهد كرد وقتي سمّ انسان را هلاك مي‌كند كه به كمك اين دستگاه گوارش كار بكند، وقتي هم شيطان انسان را گمراه مي‌كند كه از دستگاه نفس امّاره و نفس مسوّله و اين غرايض و اميال مدد بگيرد غرض آن است كه كار شيطان كه وسوسه است همين وسوسه به نفس هم اسناد داده شد؛ منتها به عنوان عامل قليل و ابزار كار و همين وسوسه به عنوان وعده ياد شده است كه شيطان شما را وعده مي‌دهد يا تهديد مي‌كند، مي‌ترساند ﴿الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ﴾[11] وعده مي‌دهد.

خب، اين وعده دادن يك نحو سخن گفتن است اول وسوسه مي‌كند در انسان رغبت ايجاد مي‌كند و براي این‌که انسان راغب‌تر بشود وعده مي‌دهد كه اگر اين كار را كردي اين‌چنين مي‌شود يا وعيد و تهديد دارد كه اگر اين كار را نكردي آن‌چنان مي‌شود يا نسبت به كارهاي خير تهديد مي‌كند كه اگر شما دست به اين كار خير زديد و اهل ايثار و انفاق بوديد خودتان چه خواهيد كرد خودتان فقير مي‌شويد ﴿يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ﴾[12] اين «يَعِدُ» يعني «يُوعِدُوا» تهديد مي‌كند، وعده نيست [بلكه] وعيد است؛ مي‌گويد اگر شما در اين راه خير قدم برداشتيد وقت خودت را تلف كردي، خودت چه مي‌كني ديگر نمي‌گذارد انسان آن جريان ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أمْثالِها﴾[13] را بشنود، پس همين وسوسه شيطان به صورت وعده در مي‌آيد.

 

تبديل وسوسه شيطان به امر و نهي

اين وعده وقتي در انسان نفوذ كرد انسان وعده پذير شد [و] علاقه‌مند به اين وعده شد، چند قدمي ‌به دنبال شيطان رفت تا وعده را وفا كند، از آن به بعد شيطان مسلّط مي‌شود، ديگر سخن از وسوسه نيست ديگر سخن از وعده و وعيد امثال ذلك نيست ديگر سخن از فرمانروايي است و امر و نهي از آن به بعد ﴿وَلَأَمُرَنَّهُمْ﴾[14] هست، گفت من ﴿وَلَأَمُرَنَّهُمْ﴾[15] و قرآن هم فرمود ﴿إِنَّمَا يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ﴾[16] این‌جا ديگر امر است وسوسه نيست، انسان ناچار است تبعيّت كند.

اين امر براي مراحل نهايي و قدرت شيطان است، از آن به بعد انسان در تحت ولايت شيطان است كه ﴿كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ وَيَهْدِيهِ إِلَى عَذَابِ السَّعِيرِ﴾[17] اين‌چنين تثبيت شده است كه اگر كسي در تحت ولايت شيطان بود، شيطان مولّي‌عليه خود را تا لبه جهنم با هم مي‌روند و مي‌برد.

 

تبديل وسوسه شيطان به امر و نهي

خب، وسوسه را وعده فرمود، وعده را به صورت امر گفت وعده امر اين‌گونه از امور يا نهي این‌ها قول است این‌ها كلام است در حالي كه شيطان بيش از وسوسه، چيز ديگر ندارد. پس خاطرات شيطاني، كلام شيطان است. البته در آن مواردي كه آن ابليس معروف دست پرورده‌هاي خود را اعزام بكند به نام شياطين الانس و الجنّ آن شياطين‌الانس با انسان سخن بگويند این‌جا البته وعده متعارف هست و امر متعارف هست و نهي متعارف است يعني يك رفيق بدي كه انسان را گمراه مي‌كند او شيطان الانس است؛ اگر او وعده‌اي داد و امري كرد و نهي كرد، اطلاق امر و نهي و وعده بر كلمات او يك اطلاق متعارف است، چون او يك انساني است كه حرف مي‌زند.

البته ظاهرش انسان است و باطنش شيطان است؛ اما اگر به صورت شياطين الانس در نيامد به صورت رفقاي بد در نيامد فقط خاطره‌اي در درون خود انسان پيدا شد اين را هم مي‌گويند قول و كلام، چه این‌که امر و نهي و امثال ذلك هم بر این‌ها اطلاق شده است، حالا خواه اطلاق امر و نهي بر وسوسه حقيقت باشد، چه این‌که مختار بسياري از حكماست منهم سيدنا الاستاد (رضوان‌الله‌عليه) يا اطلاق كلام و امر بر اين وسوسه مجاز باشد؛ منتها بر اثر قرائن داخلي و خارجي ما مي‌فهميم كه منظور از اين امر و وعده همين وسوسه است چه این‌که مختار عده‌اي ديگر است به هر حال شيطان با آدم حرف مي‌زند، امر مي‌كند.

در مقابل شيطان فرشته هم با انسان حرف مي‌زند آن هدايت‌ها و راهنمايي‌هاي فرشته‌ها به منزله قول آن‌هاست، امر آن‌هاست فرشته‌ها هم سخن مي‌گويند امر مي‌كنند راهنمايي مي‌دارند و امثال ذلك و خاطرات انسان گاهي در اثر القائات شيطاني است گاهي در اثر القائات فرشته‌هاست.

 

ميزان و معيار انسان براي تشخيص خاطرات قلبي

انسان براي این‌که تشخيص بدهد اين خاطره از كجاست ميزاني را لازم دارد، اين ميزان هم در درون او تعبيه شده است به عنوان فطرت، چون ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾[18] و هم این‌که فرمود: ﴿فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ﴾[19] خطوط كلي فجور و تقوا در نهان انسان به عنوان ميزان الهي تعبيه شد؛ انسان با ترازو خلق شد نه بي‌ترازو و هم اين ميزان در بيرون او وجود دارد به عنوان وحي الهي كه ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ﴾[20] راهنمايي‌هاي انبيا آن‌چه را كه این‌ها مشخص كرده‌اند حلال، حرام، واجب، مكروه، مستحب و مباح این‌ها ميزان ارزيابي این‌که خاطره شيطاني است يا رحماني.

براهين عقلي ‌هم اين‌چنين است براي این‌که مشخص بشود اين جزء مغالطات است يا نه، به ميزان عقل عرضه مي‌شود و قرآن كريم تنها به اين جمله اجمالي اكتفا نكرد كه بفرمايد ما ميزان فرستاديم به شما فطرت داديم، بلكه خطوط ريز اين مسائل را هم مشخص كرد فرمود چه واجب است، چه مستحب است، چه حرام است و چه مكروه و اگر كسي اقدام خير كرد، كم نمي‌آورد و چيزي از او گم نمي‌شود كسي كه انفاق كرد چندين برابر پاداش مي‌گيرد و مانند آن.

اگر كسي در برابر انفاق، گفت من خودم چه كنم يا فقير خواهم شد، اين پيداست كه اين احتمال‌ها، احتمال‌هاي شيطاني است آن علاقه‌هايي كه به اين كار خير پيدا مي‌شود القائات رحماني به فرشته‌هاست، پس ميزاني براي انسان مشخص شد كه با آن ميزان بفهمد كه اين حق است يا باطل، انسان عادي خودشان را با اين ميزان مي‌سنجند و تشخيص مي‌دهند.

 

بررسي اغوا و وسوسه شيطان نسبت به انبياء

اما انبيا چه كنند انبيا هم داراي اين دو جهت‌اند يعني شياطين هم به سراغ آن‌ها مي‌روند چه این‌که فرشته‌ها هم به سراغ آن‌ها هم مي‌روند بعد آن‌ها بايد تشخيص بدهند يا فرشته‌ها فقط به سراغ آن‌ها مي‌روند و شياطين به سراغ آن‌ها راه ندارد. در بخشي از امور يقيناً شياطين به سراغ آن‌ها راه ندارد و آن مسئله اغواست در مسئله اغوا يقيناً شيطان به سراغ انبيا نمي‌رود كه آن‌ها را گمراه بكند در جزم علمي ‌آن‌ها اثر بگذارد، در عزم عقل عملي آن‌ها اثر بگذارد آن‌ها را وادار بكند كه يك عقيده باطلي را معتقد بشوند يا وادار كند كه يك خلق ناروايي را متخلق بشوند يا وادارشان كند كه يك عمل بدي را مرتكب بشود اين‌چنين نيست این‌ها عقيدتاً و خُلقاً و عملاً معصوم و مصون از اغواي شيطان‌اند، چون هم در سوره «حجر» و هم در ساير سور وقتي جريان اغواي شياطين مطرح است، مسئله عباد مخلص مستثنايند: ﴿فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ﴾[21] ﴿إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ﴾[22] كه این‌ها به عنوان بندگان مخلَص، مستثنا شده‌اند خود شيطان اعتراف كرد كه من دسترسي به این‌ها ندارم و این‌ها از اغواي من مصون‌اند.

 

پرسش:...

پاسخ: حالا سخن از عصيان نيست، سخن از اين است كه او حرفش را زده يعني شيطان حرفش را زده، يك وقت انسان گوش مي‌دهد معصيت مي‌كند، يك وقت اعتنا نمي‌كند به خدا پناه مي‌برد به عنوان ﴿وَإِمَّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ﴾[23] معصيت نكرده، جهاد نفس كرده و پيروز شده ولي او حرفش را زده شيطان حرفش را زده امر كرده يا وعده داده ولي اين شخص اطاعت نكرده يا گوش نداده، غرض آن است كه در مسئله اغوا، يقيناً انبيا مستثنا و معصوم‌اند، چه این‌که در سوره «حجر» آيه 39 و 40 اين‌چنين آمده است.

﴿قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَلْأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ﴾[24] ﴿إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ﴾؛[25] كه من نسبت به بندگان مخلص تو قدرت اغوا ندارم نمي‌توانم این‌ها را گمراه بكنم، در موارد ديگر هم باز مسئله اغواي عباد مخلص استثنا شده است، چه این‌که آيه 82 و83 سوره «ص» اين است ﴿فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ﴾[26] ﴿إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ﴾[27] نسبت به انبيا در مرحله اغوا بحثي نيست كه این‌ها معصوم و مصون‌اند؛ اما در مسئله وسوسه چطور، آيا نسبت به این‌ها وسوسه مي‌كند و این‌ها در اثر جهاد اكبر به جهاد با نفس پيروزند يا وسوسه نمي‌كند.

نسبت به وسوسه آيه‌اي نيامده كه بفرمايد شيطان نسبت به انبيا وسوسه ندارد، اغوا را استثنا كرده است؛ اما وسوسه را استثنا نكرده. وسوسه اگر به معناي اصل تصور باشد اين يك مرحله است واگر به معناي تصديق باشد قبل از مرحله عمل، اين هم مرحله‌اي ديگر است نسبت به تصديق هم كه عقد قلب است انبيا معصوم و مصون از اين گناه قلبي‌اند، چون مطهرند و خدا این‌ها را تطهير كرده است و نسبت به اصل وسوسه در حد تصور هم شايد بتوان از اطلاقات اصطفي، اطلاقات اجتبي، اطلاقات اختيار، اطلاقات تطهير استفاده كرد كه آن‌ها را از گزند وسوسه تصوري هم معصوم‌اند.

 

پرسش:...

پاسخ: اغوا كه يقيناً راه ندارد، به همين دليل آيه سوره «ص» و سوره «حجر» كه صريحاً استثنا شده است كه بندگان مخلَص معصوم از اغواي شياطين‌اند، مي‌شود عصمت آن‌ها را در مقام تصديق قلبي كه گناه قلبي است هنوز به فعل نرسيده هم استفاده كرد، چون تصديق قلبي هم به نوبت خود گناه است و اغواست و آن‌ها پاكند. در مرحله تصور، در مرحله تصور كه هيچ اثري ندارد فقط جنگ شروع مي‌شود اين دليل بر نفي نيست، بلكه كمال انبيا را تأمين مي‌كند يعني دائماً انبيا مسلح‌اند و دائماً دست به تيرند و دارند مي‌جنگند؛ مرتب دارند تيراندازي مي‌كنند شيطان از آن طرف دارد وسوسه مي‌كند این‌ها از آن طرف دائماً دارند شيطان را به اسارت مي‌گيرند، اين دليل بر نفي آن‌ها به اين نيست چون اين هيچ چيز نيست مگر در حد تصور اين هم مرتب سركوب مي‌كند.

 

عدم وجود وسوسه تصوري در انسآن‌هاي متصل به عقل محض

البته اگر كسي به آن مرحله والاي از عقل محض برسد آن‌جا جا براي وسوسه تصوري هم نيست، چون شيطان يك موجودي است در حد تجرد وهمي‌ مجرد است، اگر كسي به مرحله عقل تام برسد شيطان اصلاً نمي‌تواند [و] بلد نيست وسوسه كند. بيان ذلك اين است كه ـ حالا از باب تشبيه معقول و محسوس ـ اگر شيطان كسي حبائل و طناب‌هاي گوناگوني داشت در حد يك متر، دو متر، سه متر، چهار متر، پنج متر و مانند آن اين مي‌تواند افرادي را كه در اين محدوده هستند به كمند خود در بياورند و الا اگر كسي در پشت بام زندگي مي‌كند كه فاصله‌اش خيلي بيش از آن طول طناب اين شخص است، اين شخصي كه كمند به دست است اصلاً به او دسترسي ندارد؛ نمي‌تواند او را به دام خود بياورد.

شيطان يك سلسله ابزاري بيش ندارد كه در روايات هم مشخص شد فلان سلسله معاصي حبائل شيطان است، مال دنيا و امتعه دنيا حبائل شيطان است، اين طناب‌هاي اوست و دام و تور اوست اگر كسي از نشئه طبيعت بازتر و برتر رفت، آن شخص خواسته‌هايي دارد كه شيطان نمي‌داند شيطان وسايلي دارد كه آن شخص همه اين وسايل را زير پا گذاشت وسوسه دادن و فريب دادن به اين است كه شيطان چه جنّي و چه انسي اگر كسي را خواست وسوسه [و] فريب بدهد مي‌گويد كه تو كه به فلان مطلب علاقه‌مندي راهش اين است يا علاقه به فلان شيء را در او ايجاد مي‌كند يا راه رسيدن به آن مورد علاقه را به او ارائه مي‌دهد اين در كارهاي شيطان است؛ هم علاقه به مال را در شخص ايجاد مي‌كند يا اگر اين شخص مال دوست است راه فاسد رسيدن به مال را به او ارائه مي‌دهد، اين كارهاي شيطان است.

حالا اگر كسي اهل مال و اهل دنيا نبود، شيطان نه مي‌تواند اين‌گونه از علاقه‌ها را در او ايجاد كند نه مي‌تواند راه رسيدن به مورد علاقه را به او ارائه بدهد، ابزار شيطنت شيطان همين اساس بازي‌هايي است كه كودكان را به بازي مي‌گيرد اگر كسي منزه از لهو و لعب بود، او هرگز در ميدان بازي آن‌جا كه كودكان را به بازي مي‌گيرند او سوار اين ابزار بازي نخواهد شد و آن بازيگر هم توان این‌که اين را بازي بدهد ندارد، آن‌ها كه به تجرد تام عقلي رسيده‌اند چيزي مي‌خواهند كه شيطان نمي‌داند.

شيطان وسايلي دارد كه این‌ها روي همه آن وسايل روي صحيحش و حلالش پا گذاشتند چه رسد به فاسد و حرامش، لذا شيطان به او تنها دسترسي ندارد شيطان به بهانه این‌که فلان شيء حلال است يا بعد توبه مي‌كني انسان را مي‌گيرد اگر كسي رسيد به جايي كه به فلان چيز اصلاً علاقه نداشت و گفت: «طلقتك ثلاثاً» حلالش را نمي‌خواهد، چه رسد به این‌که اين از راه حرام بتواند او را فريب بدهد اين است كه نسبت به آن مخلصين تام راه نفوذ ندارد اصلاً [و] دستش بسته است، نه این‌که احتراماً بگويد من كار به بندگان مخلص تو ندارم، مقدورش نيست.

 

مراحل مختلف تأثير شيطان بر انسان

اما نسبت به ديگران اگر بخواهد ديگران را تحت ولايت خود قرار بدهد اول از دور به صورت آرام در انسان علاقه ايجاد مي‌كند، اين همان است كه ﴿إِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَائِهِمْ﴾[28] وحي گونه يعني به صورت مرموز و آرام خيلي پاورچين در قلب انسان وسوسه مي‌كند، بعد جلوتر مي‌آيد و وسوسه را روشن‌تر مي‌كند اين مي‌شود وسوسه بعد از مرحله ايحا، در مرحله سوم وعده وعيد است در مرحله چهارم امر است، پنجم ديگر مرحله ولايت كامله است كه «اوليائهم الشيطان» وقتي كه ولي شد مولّي‌عليه خود را سوار مي‌شود، اين همان است گفت ﴿لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ﴾[29] كه در سوره «اسراء» آمده. يك راكب، آن اسب را احتناك مي‌كند يعني افسار به گردنش مي‌گذارد حَنكش را مهار مي‌كند، اين افسار تحتِ حنك اسب است از آن به بعد ديگر به شيطان سواري بدهد ﴿لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ﴾.[30]

 

پرسش:...

پاسخ: چرا؛ اما مقدورش نيست كه لقاءالله چيست، خودش آن لقا را اجمالاً به نحو ضعيف درك مي‌كند در مرحله ضعيف؛ اما لقاءالله بدلي ندارد آنجا كه بگويد از اين كار به لِقاءُالله مي‌رسي.

 

پرسش:...

پاسخ: اما این‌ها باخبرند ديگر يعني ﴿إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ﴾[31] براي شاگردان آن‌هاست وگرنه بعضي‌ها كه مي‌آمدند حضور حضرت امير(سلام‌الله‌عليه) حرف بزنن همين كه حرفشان تمام مي‌شد حضرت گوش مي‌داد، همين كه تمام مي‌شد مي‌فرمود: «فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّیْطَانُ عَلَی لِسَانِکَ»؛[32] اين حرف، حرف شيطان است كه تو داري مي‌زني. حضرت اجازه نداد كه حرف به دل بنشيند، فقط در مرحله گوش بود.

در ذيل همان خطبه معروف خطبه همام كه حضرت فرمود: «أَهكَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ»[33] آن شخص معترض گفت اگر موعظه اثر مي‌كند خب، در شما چرا اثر نكرد حضرت فرمود هر كسي يك قضا و قدر مشخصي دارد، بعد «فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّیْطَانُ عَلَی لِسَانِکَ»؛[34] اين حرف، حرف شيطان است كه از زبان تو در آمده.

 

پرسش:...

پاسخ: این‌ها اگر ترك اولاست به اين معنا نيست كه شيطان در این‌ها نفوذ كرده و مكروهي را مرتكب شده‌اند يا معصيتي را مرتكب شده‌اند، اين‌چنين نيست. ممكن است درجاتي را كه داشتند به برخي از آن درجات، فعلاً نرسند و بعداً برسند. غرض آن است كه این‌ها با خبرند كه اين وسوسه وسوسه شيطان است [و] كار، كار شيطان است از اطلاقات ادله اصطفا، اجتبي، اختيار و تطهير و مانند آن مي‌شود عصمت این‌ها را در اين مراحل حفظ كرد كه این‌ها مي‌فهمند از كجاست.

 

پرسش:...

پاسخ: بله دنيا ديگر، فرمود يعني حرف مي‌زنند ديگر، مي‌آيند حرف مي‌زنند، مثل این‌که انسان مي‌داند كه اين شخص را مي‌شناسد كه اين منافق است فقط منتظر است كه حرفش تمام بشود به او جواب بدهد در همين حد، این‌که آسيبي نمي‌رساند اين جهاد هميشه هست مي‌داند كه اين شخص مي‌شود نه این‌که بعدها با ترازو بسنجد.

مؤمن عادي اين حرف‌ها را مي‌شنود در حد تصور، بعد مي‌گويد خب من مطالعه كنم فكر مي‌كنم وقتي تنها مي‌نشيند فكر مي‌كند اين حرف‌هاي او را بر آن ميزان فطرت و عقل و وحي مي‌سنجد، مي‌بيند حرف حرف باطلي است فردا جواب نفي مي‌دهد؛ اما يك وقت است كه ذات اقدس الهي به رسولش مي‌فرمايد این‌که دارد حرف مي‌زند، همان‌طوري كه اگر كسي پشت ديوار حرف بزند انسان از آن موج حرفش مي‌فهمد كه اين زن است يا مرد، فارس است يا غير فارس، عرب است يا غير عرب، كودك است يا بزرگ از خود اين نحوه حرف، معلوم مي‌شود گوينده كيست و چيست.

فرمود: ﴿وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ﴾؛[35] در اين آهنگ ايشان مي‌فهمد كه این‌ها منافق‌اند كسي كه غذاي بدبو خورده وقتي دارد دهن باز مي‌كند حرف مي‌زند بالأخره بوي دهنش مستمع مي‌فهمد ديگر، فرمود تو اين شامه را داري؛ منتها صبر بكن حرفشان تمام بشود بعد جواب بگو این‌که انسان صبر مي‌كند بعد جواب مي‌گويد نه معنايش اين است كه در اين پنج شش دقيقه در تحت تأثير تصوري او قرار گرفته، مؤمنين عادي اين‌چنين‌اند مؤمنين عادي اگر به این‌ها پيشنهاد زر و زور بدهند اين پيشنهاد است باور نكرده، مي‌گويد بروم مشورت بكنم اين در حد تصور ذخيره كرده تصورات ديگري را كه از فرشته‌ها و عقل و وحي دارد آن‌ها را ارزيابي مي‌كند اين دوتايي را به ميزان مي‌سنجد، مي‌بيند كه اين طعم گناه دارد.

فردا مي‌آيد جواب نفي مي‌گويد اين مي‌شود جهاد، اين جهاد در داخله خاك خود آدم است يعني اين وسوسه كرده انسان آن قدرت را نداشت كه بفهمد كه اين پيام باطل را آورده، گفت خيلي خب، گفت خيلي خب من فكر مي‌كنم اين در حد تصور اين را برداشت البته معصيت نيست چون تصور است؛ اما آن اوج ايمان نيست كه همان جا سركوب كند و نگذارد او حرف بزند اما كسي كه از دور دارد مي‌آيد و اين ولي الله را مي‌شناسد ﴿وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ﴾[36] حالا اگر زني لباس مرد در بر كرده است و به انسان پيشنهاد مي‌دهد كه ما به همين كار را انجام بدهيم.

گرچه آن لباس، لباس مرد است مردانه حرف مي‌زند؛ اما زنانه ادا مي‌كند، انسان ﴿وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ﴾[37] مي‌فهمد اين زن است و نامحرم است كه به صورت مرد در آمده مي‌گويد بيا با هم كار انجام بدهيم ﴿وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ﴾[38] فقط منتظر است كه حرفش تمام بشود بعد بگويد نه اين را نمي‌گويند وسوسه تصوري اين همان است كه وجود مبارك رسول خدا (صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم) فرمود كه من شيطانم را اسير كردم «اسلم عَلي يَدي».

 

تمثيل علامه طباطبائي در عدم تأثيرپذيري انبياء از شيطان

مثالي سيدناالاستاد (رضوان‌الله‌عليه) كه شيطان در برابر انبيا و معصومين تا چه اندازه نقش دارد، مثالي داشتند مي‌فرمودند كه هر چه شيطنت شيطان بيشتر باشد براي معصومين در همين نشئه حس نه نشئه بالا نشئه بالا كه اصلاً این‌ها راه ندارد، در همين نشئه‌اي كه ﴿وَيَمْشِي فِي الأسْوَاقِ﴾[39] نه نشئه ﴿دَنَا فَتَدَلَّى﴾[40] ﴿فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى﴾[41] او كه خودش اعتراف كرد ﴿فَوَجَدْنَاهَا مُلِئَتْ حَرَساً شَدِيداً وَشُهُباً﴾[42] آن‌جا كه تيراندازي‌هاي غيب راه به این‌ها نمي‌دهد، مي‌فرمودند كه شياطين وقتي به سراغ معصومين مي‌روند توحيد این‌ها بيشتر مي‌شود ايمان این‌ها بيشتر مي‌شود.

مثل این‌که كسي بيايد در همين مسجد در اين سالن مسجد هزار و يك دليل اقامه بكند كه بگويد كه هيچ كسي در مسجد نيست، هيچ كس حرف نمي‌زند هرچه او اصرار مي‌كند آدم بهتر كشف مي‌كند كه او دروغ مي‌گويد خب، اگر در مسجد كسي نيست پس تو چه كسي هستي، چون شيطان انسان را به شرك دعوت مي‌كند به نفي الله دعوت مي‌كند سرنخ همه معاصي به شرك است. این‌که در روايات ما آمده است كه فلان كار را شخص انجام نمي‌دهد «وَ هُوَ مُؤْمِنٌ»[43] این‌ها به عنوان مثال ذكر مي‌شود نه به عنوان تعيين «لَا يَزْنِي الزَّانِي وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يَسْرِقُ السَّارِقُ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ»[44] يعني «لا يعصي عاص و هو مؤمن» در آن حين، بالأخره انسان هوا را مي‌بيند ديگر خدا را كه نمي‌بيند ديگر به ميل هوا عمل مي‌كند.

 

دعوت شيطان به شرك و نحوه مقابله انبياء با آن

تمام معاصي به شرك بر مي‌گردد حالا يا شرك عملي يا غير عملي و شيطان انسان را به شرك دعوت مي‌كند نه به الله و به انسان مي‌گويد حرف كسي را گوش نده به ميل خودت عمل بكن چون انسان را به شرك دعوت مي‌كند انبيا مي‌گويند كه خب اگر مبداء نبود، رب العالميني نبود ﴿رَبُّ كُلِّ شَيْ‌ءٍ﴾[45] نبود، تو را چه كسي خلق مي‌كرد تو از كجا آمدي اصلاً تو مظهر چه نامي‌ هستي تو از طرف او آمدي كه من را امتحان بكني تو پيك مضلّي تو دستور وسوسه داري.

خب، اگر او نبود چه كسي به تو اين دستور را مي‌داد همان كسي كه به تو دستور داد برو وسوسه بكن اجازه داد، به فرشته‌ها هم دستور داد كه راهنمايي بكنند به من عقل داد فطرت داد از سه چهار جانب من را تقويت كرد تو را هم فرستاده به جنگ من. اين است كه معصومين (عليهم‌السّلام) در برابر وسوسه مؤفق‌ترند چون در هر لحظه يك جهادي است و يك پيروزي جديد و اين را نمي‌گويند وسوسه تصوري [بلكه] اين را مي‌گويند گوش دادن نه گوش فرا دادن، شنيدن، جنگ كردن و پيروز شدن يك مقدار گوش مي‌داد كه او جلوتر بيايد تا او را به اسارت بگيرد، مثل كسي كه آن طرف مرز است مي‌خواهد به جنگ انسان بيايد همه‌اش تيراندازي مي‌كند انسان كاري به او ندارد كمي ‌صبر مي‌كند كه داخل خاك بشود او را اسير بگيرد اين است، اين‌چنين نيست كه این‌ها ندانند اين حرف، حرف چه كسي است و حرف چه است ﴿وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ﴾[46] لذا حرفي كه افراد مي‌زنند، مي‌فهمند معصومين (عليهم‌السّلام) كه اين حرف، حرف چه كسي است خلاصه.

 

مراد از ربّ در آيه ﴿فَأَنسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ﴾

پرسش:...

پاسخ: آن معلوم نيست كه به حضرت يوسف برگردد و معلوم نيست كه اين رب، همان رب مصطلح باشد بر فرض رب مصطلح باشد منظور از اين رب ظاهراً همان رب متعارف نزد مردم مصر است يعني ﴿فَأَنسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ﴾[47] چون يوسف (سلام‌الله‌عليه) به اين شخصي كه آزاد مي‌شد، فرمود وقتي كه آزاد شدي نزد رب خودت چون آن‌ها غالب ارباب متفرقه بودند نزد همين خدايگانت كه رفتي، بگو گناه اين زنداني چه است بعد شيطان هم ياد آن آزاد شده برد ﴿فَأَنسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ﴾[48] يادش رفت كه وقتي كه به آن سِمَت قبلي برگشت و ﴿إِنِّي أَرَانِي أَعْصِرُ خَمْراً﴾[49] عمل شد و اين دوباره ساقي رب خود شد و همان بساط سَقْي و امثال ذلك را به عهده گرفت بگويد كه چنين زنداني بيگناهي در زندان بود نه ﴿فَأَنسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ﴾[50] يعني ـ‌معاذالله‌ـ شيطان در يوسف صديقي كه ﴿رَأى بُرْهَانَ رَبِّهِ﴾[51] يك چنين مقامي‌ دارد در او اثر كرده و ياد الله را از ياد يوسف برده است.

 

پرسش:...

پاسخ: آن‌ها در بحث‌هاي اول سوره مباركه «بقره» گذشت او در نشئه طبيعت نبود در عالم دنيا نبود، حالا تتمه بحث براي روزهاي بعد.

 


[1] سوره آل عمران، آيه 41.
[2] سوره آل عمران، آيه 42.
[3] سوره آل عمران، آيه 43.
[4] الميزان في تفسير القرآن، العلامة الطباطبائي، ج3، ص183-181.
[5] سوره قلم، آيه 1.
[6] سوره حدید، آيه 25.
[7] سوره اعراف، آيه 8.
[8] سوره ناس، آيه 5.
[9] سوره ناس، آيه 6.
[10] سوره ق، آيه 16.
[11] سوره بقره، آيه 268.
[12] سوره بقره، آيه 268.
[13] سوره انعام، آيه 160.
[14] سوره نساء، آيه 119.
[15] سوره نساء، آيه 119.
[16] سوره بقره، آيه 169.
[17] سوره حج، آيه 4.
[18] سوره شمس، آيه 8.
[19] سوره روم، آيه 30.
[20] سوره حدید، آيه 25.
[21] سوره ص، آيه 82.
[22] سوره ص، آيه 83.
[23] سوره اعراف، آيه 200.
[24] سوره حجر، آيه 39.
[25] سوره حجر، آيه 40.
[26] سوره ص، آيه 82.
[27] سوره ص، آيه 83.
[28] سوره انعام، آيه 121.
[29] سوره اسراء، آيه 62.
[30] سوره اسراء، آيه 62.
[31] سوره اعراف، آيه 201.
[32] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص306، خطبه 193.
[33] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص306، خطبه 193.
[34] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص306، خطبه 193.
[35] سوره محمد، آيه 30.
[36] سوره محمد، آيه 30.
[37] سوره محمد، آيه 30.
[38] سوره محمد، آيه 30.
[39] سوره فرقان، آيه 7.
[40] سوره نجم، آيه 8.
[41] سوره نجم، آيه 9.
[42] سوره جن، آيه 8.
[43] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص285.
[44] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص285.
[45] سوره انعام، آيه 164.
[46] سوره محمد، آيه 30.
[47] سوره یوسف، آيه 42.
[48] سوره یوسف، آيه 42.
[49] سوره یوسف، آيه 36.
[50] سوره یوسف، آيه 42.
[51] سوره یوسف، آيه 24.