91/09/30
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: نهج البلاغه/نامه ها /نامه 49
«أعظم الله أجورنا و اجوركم بمصابنا بالحسين (عليه السلام) وجعلنا وإياكم من الطالبين بثاره (عليه الصلاة و عليه السلام)»[1]
مقدم شما بزرگواران حوزوي و دانشگاهي و عزيزان سپاهي و دفاعي، برادران و خواهران را گرامي مي داريم از ذات اقدس الهي مسئلت ميكنيم سعي بليغ شما در همه رشته هايي كه انجام داده و مي دهيد مشكور خداي سبحان باشد و عزاداري هايي كه كرده و ميكنيد مقبول خداي سبحان باشد و توفيق فراگيري علم صائب و عمل صالح را براي همه شما مسئلت ميكنيم.
بحث هاي روز پنج شنبه در دو بخش خلاصه مي شود بخش اول مسائل اخلاقي است بخش دوم شرح كوتاهي از نهج البلاغه اميرالمؤمنين (عليه السلام) كه آن هم مناسب با مسائل اخلاقي است. طبق برخي از نقل ها هفتم صفر سالروز شهادت امام دوم حسن بن علي المجتبي (عليهما آلاف التحيّة و الثناء) است وجود مبارك آن حضرت طبق بيان مرحوم كليني به همه ما اين سفارش را كرده است كه «كُونُوا أَوْعِيَةَ الْعِلْمِ وَ مَصَابِيحَ الْهُدَى»[2] يعني همه شما ظرف دانش باشيد تا راه خود را ببينيد و چراغ هدايت باشيد تا به ديگران راه بدهيد در نتيجه نه بي راهه برويد نه راه كسي را ببنديد آن كه عالِم نيست بي راهه مي رود آن كه چراغ هدايت نيست براي جامعه نافع نيست فرمود: «كُونُوا أَوْعِيَةَ الْعِلْمِ وَ مَصَابِيحَ الْهُدَى»
انسان اگر بخواهد ظرف دانش باشد بايد علم را در جان خود جا بدهد و علم، مفهوم نيست درس خواندن كسي را عالِم نميكند اگر انسان نوري در خود احساس كرد كه او را از هوا و هوس باز داشت اين مي شود علم و اين كه در دعاها آمده به ما گفتند به خدا عرض كنيد من از شما علم نافع ميخواهم از علمي كه نافع نيست به تو پناه مي برم سرّش همين است «اعوذ بك من علم لا ينفع»[3] بيان نوراني امام مجتبي (سلام الله عليه) اين است كه شما ظرف دانش باشيد علم آن است كه انسان را از جهل نجات بدهد (اولاً) و از جهالت رهايي ببخشيد (ثانياً) گاهي انسان عالِم است يعني تصوّر و تصديق و قياس و استدلال را مي داند ولي مبتلا به جهالت است. بيان نوراني امير مؤمنان (عليه السلام) اين است كه «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ»[4] چه بسا درس خوانده اي كه جهالتِ او، او را به هلاكت رسانده مستحضريد كه ما به وسيله عقل نظر يعني مسئول انديشه چيزهايي را مي فهميم اين فهميدن، بخشي از وظايف جان ماست آن چه مشكل را حل ميكند آن است كه اين علم را به عمل برساند ما همان طوري كه چشم و گوش داريم با چشم و گوش خطر را مي بينيم يا مي شنويم با شنيدنِ خطر يا ديدن خطر نجات پيدا نميكنيم بلكه با دست و پا بايد خود را از خطر برهانيم در درون ما هم دو دستگاه كاملاً جداست يكي عقل نظر است كه حوزه و دانشگاه با آن كار ميكند كه با آن مي فهمند چه چيزي حق است چه چيزي باطل، چه چيزي صدق است چه چيزي كذب، چه چيزي خير است چه چيزي شرّ و چه چيزي حسن است و چه چيزي قبيح. يك نيروي ديگري است كه با آن نيرو آن فهميده ها پياده مي شود كه اين كار مسجد و حسينيه است نه كار حوزه و دانشگاه آنجا كه انسان در پيشگاه خداي سبحان سر به خاك مي مالد و اشك مي ريزد و از او فيض دريافت ميكند آن محدودهٴ عقل عملي است كه «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[5]
بارها به عرضتان رسيد كه ما با چشم و گوش خطر را درك ميكنيم با دست و پا نجات پيدا ميكنيم اگر كسي عقرب را ديد مار را ديد ولي دست و پاي او فلج بود يا بسته بود اين حتماً مسموم مي شود ولي نبايد به او اعتراض كرد مگر نديدي چون چشم فرار نميكند پا فرار ميكند كه بسته است در درون ما دو دستگاه دو متولّي دو نهاد هر كدام كار خودشان را بايد انجام بدهند ما يك عقل نظري داريم كه در حوزه و دانشگاه فعال است كه مي فهمند چه چيزي حلال است چه چيزي حرام، چه چيزي واجب است چه چيزي مستحب، چه چيزي حرام است چه چيزي مكروه، يك عقل عملي داريم كه «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ» شيطان در درون ما كه جنگ متوسط است تمام كوشش او اين است كه اين عقل عملي را فلج كند دست و پاي آن را ببندد و اسير بگيرد اين بيان نوراني امير مؤمنان (سلام الله عليه) كه فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوَی أَمِیرٍ»[6] اين همان عقل عملي است كه «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[7] شيطان اين را فلج ميكند مي بندد يك عالِم ممكن است سخنراني خوبي بكند مقاله خوبي بنويسد كتاب خوبي بنويسد درس خوبي بگويد ولي در موقع عمل پايش بسته است سرّش اين است كه حوزه و دانشگاه كار علمي انجام مي دهند نه كار اخلاقي، اخلاق اين است كه انسان مواظب باشد اسير نشود يا اگر اسير شد خود را آزاد بكند اگر ما مي بينيم در برابر فرمان الهي كم مي آوريم معلوم مي شود پاي ما بسته است دست ما بسته است «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوَی أَمِیرٍ»[8] . فنّ شريف اخلاق براي اين است كه انسان اهل مبارزه با هوس باشد (اولاً) و اين مبارزه را همچنان ادامه بدهد (ثانياً) هرگز اسير نشود (ثالثاً) اگر به اسارت در آمد بكوشد خود را آزاد كند (رابعاً) بنابراين اگر دست و پا بسته بود چشم و گوش خطر را مي بيند ولي مشكل حل نمي شود به اين چشم شما تلسكوپ بدهيد ميكروسكوپ بدهيد دوربين بدهيد عينك بدهيد اين مار و عقرب را بهتر از ديگران مي بيند ولي بالأخره مسموم مي شود فرق يك عالِم و غير عالم اين است كه او مسلّح است به دستگاه ديد بهتر اما آن كه از خطر مي رهد آن عقل عملي است اخلاق براي آن است وجود مبارك امام مجتبي (سلام الله عليه) فرمود بكوشيد هم ظرف دانش باشيد و هم چراغ هدايت اين كه درباره سالار شهيدان حسين بن علي بن ابي طالب (عليهما الصلاة و عليهما السلام) آمده است كه حسين، مصباح الهداست[9] اين ها اسم توقيفي نيست مخصوص آن ها نيست آن قلّه و روشن كردن جهان براي آن هاست وگرنه هر كدام از مؤمنان در حيطه زندگي خود بايد مصباح هدايت باشند بارها شنيدهايد كه كلمه «بَقِيَّةِ اللَّهِ»[10] هم همين طور است اين «بَقِيَّةِ اللَّهِ» يك لقب خاص و توقيفي براي وجود مبارك وليّ عصر نيست در زيارت جامعه ما به همه ائمه (عليهم السلام) عرض ميكنيم «بَقِيَّةِ اللَّهِ» در قرآن كريم عالمان راستين و مبلّغان الهي را ذات اقدس الهي به عنوان ﴿أُوْلُواْ بَقِيَّةٍ﴾[11] ياد كرده است يعني اين ها والي بقايند نسبت به بقا ولايت دارند چهره هاي ماندگارند در صحنه روزگار مي مانند اگر قرآن كريم از علما به عنوان ﴿أُوْلُواْ بَقِيَّةٍ﴾ ياد كرده است يعني اين ها «بَقِيَّةِ اللَّهِ»[12] هستند آن قلّه اش آن نهايت و كمالش براي انسان كامل معصوم مثل وجود مبارك وليّ عصر است در بخشي از آيات قرآن فرمود چرا ﴿أُوْلُواْ بَقِيَّةٍ﴾[13] جلوي فساد مردم را نگرفتند عدّه اي ﴿أُولِيْ الأَلْبَابِ﴾[14] هستند، عدّه اي ﴿أُولِي الْأَبْصَارِ﴾[15] هستند، عدّه اي ﴿أُوْلِي النُّهَى﴾ [16] [17] هستند، عدّه اي ﴿أُوْلُواْ بَقِيَّةٍ﴾[18] هستند و اگر در بيانات نوراني امير مؤمنان (عليه السلام) آمده است كه «العُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بقَیِ الدّهرُ»[19] آن بيان را حضرت از اين آيه گرفته است كه علماي دين، ماندگارند الآن شما ببينيد در حوزه هاي علميه روزانه چند هزار نفر ميگويند قال المحقّق (رحمه الله) قال العلامه (رحمه الله) قال الشهيد (رحمه الله) هزارها نفر براي اين گونه از بزرگواران طلب مغفرت ميكنند اين ها چهره هاي ماندگار جهاني اند «العُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بقَیِ الدّهرُ» چرا باقي اند؟ چون خدا عالمان دين را ﴿أُوْلُواْ بَقِيَّةٍ﴾[20] ياد كرده است اگر ذات اقدس الهي از علما به عنوان ﴿أُوْلُواْ بَقِيَّةٍ﴾ ياد كرده است معلوم مي شود اين ها مي مانند و مستحضريد چيزي در عالم ماندني نيست مگر وجه خدا ﴿كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ﴾[21] اين ﴿هَالِكٌ﴾ مشتق است (اولاً) استعمال مشتق در آينده مجاز است (ثانياً) قرينه مي خواهد (ثالثاً) قرينه اي در كار نيست (رابعاً) ﴿كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ﴾ يعني هم اكنون هالك است نه بعدها به هلاكت مي رسد.
هم اكنون غير از وجه خدا چيزي باقي نيست و اگر كسي (خداي ناكرده) اين وجه را نبيند و خود را ببيند اين مي شود هوا و هوس لذا در قرآن فرمود: ﴿مَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللّهِ﴾[22] هر فيض و فوزي كه داريد براي خداست انسان همان است كه در سورهٴ مباركهٴ «قيامت» فرمود: ﴿أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن يُتْرَكَ سُدًى﴾[23] بعد در كنارش ﴿أَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِّن مَّنِيٍّ يُمْنَى﴾[24] اين ﴿يُمْنَى﴾ كه در كنار آن اسم آمده براي تحقير و تصغير و امثال ذلك است انسان آن است پس هر سِمتي هر فيضي هر فوزي بهره انسان شد ﴿مَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللّهِ﴾[25] هيچ وقت عالِم حوزوي و يا دانشگاهي مجاز نيست كه بگويد من خودم زحمت كشيدم عالِم شدم اگر (خداي ناكرده) چنين حرفي زد بايد استغفار كند زيرا اين همان حرف قارون است بسياري از ماها ممكن است (خداي ناكرده) اسلامي حرف بزنيم ولي قاروني فكر بكنيم و قارون از قوم فرعون نبود مثل هامان، از قوم موسي بود ﴿إِنَّ قَارُونَ كَانَ مِن قَوْمِ مُوسَى﴾[26] وقتي به او گفتند از مالت در راه صحيح بهره برداري كن گفت من خودم زحمت كشيدم به فنّ اقتصاد آگاه بودم و مالك شدم ﴿إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِندِي﴾[27] همين حرفِ ناصوابي كه احياناً از خيلي از ماها شنيده مي شود ميگوييم چهل سال زحمت كشيديم به اينجا رسيديم در حالي كه چهل سال فيض خدا ما را به اينجا رساند نه ما زحمت كشيديم خيلي ها وارد حوزه و دانشگاه مي شوند نيمه راه برميگردند اينچنين نيست كه هر كس وارد مركزي شد به مقصد برسد اين در تعقيبات نماز است «اللهم ما بنا من نعمة فمنك»[28] [29] [30] [31] [32] اگر (خداي ناكرده) گفتيم من خودم زحمت كشيدم پيدا كردم فوراً بايد استغفار بكنيم تا به عذاب قاروني گرفتار نشويم او هم همين حرف را زد گفت: ﴿إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِندِي﴾[33] اگر يك وقت ما ديديم علم داريم و عمل نداريم معلوم مي شود كه آن نيروي انگيزه به اسارت رفته است مثل اين كه كسي مار و عقرب را ديد ولي مسموم شد معلوم مي شود دست و پاي او فلج است فوراً بايد معالجه كند و اگر معالجه كرد درمان مي شود.
مهم ترين وسيله درمان، همين قرآن كريم است قرآن، درمان است نه دارو؛ شفاست نه دوا، نفرمود «و ننزّل من القران ما هو دواءٌ» فرمود: ﴿وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاء﴾[34] گاهي ممكن است انسان دارو مصرف بكند و درمان نشود ولي ممكن نيست كسي به قرآن عمل بكند و شفا پيدا نكند اين عصارهٴ بخش اول از بحث كه مربوط به مسائل اخلاقي است.
اما آن چه مربوط به شرح نهج البلاغه حضرت علي (صلوات الله و سلامه عليه) است از نظر سير بحث به نامه هاي حضرت رسيديم. آن نامه اي كه در بحث هفته قبل مطرح شده بود نامه 48 بود آن نامه اي كه اكنون مطرح مي شود نامه 49 است.
اين چهل و نهمين نامه، نامه اي است كه وجود مبارك حضرت براي عمروعاص نوشت ولي در اين نهج البلاغه هايي كه چاپ شده به معاويه اسناد مي دهند در متن نامه مرقوم مي فرمايد اين نامه «من عبد اللّه علیّ أمیر المؤمنین»[35] اول بنده خدا بودنِ خود را اقرار مي كرد بعد نام شريفش را ذكر ميكرد بعد لقب را، فرمود: «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الدُّنْیَا مَشْغَلَهٌ عَنْ غَیْرِهَا»[36] دنيا آدم را از غيرش باز مي دارد سرگرمي است.
«وَ لَمْ یُصِبْ صَاحِبُهَا مِنْهَا شَیْئاً إِلاَّ فَتَحَتْ لَهُ حِرْصاً عَلَیْهَا وَ لَهَجاً بِهَا» هم مشغول ميكند و هم قانع نيست هر كس به بخشي از دنيا رسيد اين چسبندگي در دنيا هست كه اين شخص را با تمام هستيِ او بگيرد و به طرف خود مشغول كند كه بر آن چه دارد بيفزايد يك انسانِ دنيازده بين دو جدار فشار مي بيند يكي حفظ موجود و يكي طلب مفقود، آن چه را دارد تلاش و كوشش ميكند كه از دست ندهد در راه خير صرف نكند به مستمندان ندهد به فقرا ندهد يا ديگران از او نگيرند حفظ الموجود يك جدار است كه او را تحت فشار قرار مي دهد و جدار ديگر طلب مفقود است يعني كوشش شبانه روزي اوست كه بر ثروتش بيفزايد آن همه حرف ها از اين بيان نوراني حضرت امير (سلام الله عليه) گرفته شده كه فرمود دنيا انسان را از غير خود سرگرم ميكند (يك) حرص توليد ميكند (دو) اين حرص هم نصاب خاص ندارد (سه). قبل از بيان آن دو، سه جمله اخير اين نكته بايد روشن بشود اين در بحث هاي تفسيري آمده كه دنيا بازيچه است و حبّ دنيا رأس كلّ خطيئه است، اين يك مطلب. مطلب ديگر اين است كه در قرآن كريم خدا فرمود ما آسمان را، زمين را به حق آفريديم ما بازيگر نيستيم ﴿مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ﴾[37] اين ساختار نظام آفرينش حق است ﴿رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلًا﴾[38] ، ﴿وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاء وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا بَاطِلًا﴾[39] فرمود آسمان حق است زمين حق است اين نظام حق است ما بازيگر نيستيم و مانند آن. از طرفي هم در سورهٴ مباركهٴ حديد دارد كه ﴿اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ﴾[40] كه دنيا را در پنج بخش خلاصه كردند آن وقت اين سؤال پيش مي آيد كه خدا كلّ اين مجموعه را آفريد (اولاً) فرمود اين مجموعه اي كه من خلق كردم اين حق است (ثانياً) بطلان در آن راه ندارد (ثالثاً) ما هم بازيگر نيستيم (رابعاً) پس اين اسباب بازي را چه كسي آفريد؟!
دو جواب براي اين سؤال هست يكي اين كه ما بازيگر نيستيم ولي اسباب بازي را آفريديم كودكان را به بازي گرفتن در دوران كودكي بازيگري نيست حكمت است شما مي بينيد هيئت مديره مدرسه برنامه اي كه براي كودكان و نوجوانان قرار مي دهند چند ساعت درس و بحث است يك ساعت هم بازي اين هيئت مديره بازيگر نيست نوجوان را، كودك را به بازي گرفتن حكمت است نه لهو و لعب يك پدر كه حكيم فرزانه است براي كودك خردسالش اسباب بازي ميخرد اين پدر حكيم بازيگر نيست اما كودك را به بازي گرفتن حكمت است پس فرق است بين اين كه كسي اسباب بازي بسازد و اين كه خودش بازيچه باشد و بازيگر، اگر اين اسباب بازي را خدا آفريد و خودش در سورهٴ دخان فرمود ما بازيگر نيستيم يعني اهل دنيا را به بازي گرفتن تا مقداري خستگيشان رفع بشود تا به درس و تحقيق بپردازند، اين كار، حكمت است لذا از آيه 22 به بعد سورهٴ مباركهٴ اسراء احكام و حِكم فراواني را فرمود بعد فرمود: ﴿ذَلِكَ مِمَّا أَوْحَى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ﴾[41] اين مسائل نظري و عملي، انديشه اي و انگيزه اي، علمي و اخلاقي كه ما در اين آيات گفتيم همه اين ها حكمت است، پس خداي سبحان اين موجودات را آفريد برخي از اين ها اسباب بازي هستند و اسباب بازي براي خردسالان است و خردسالان را به بازي گرفتن حكمت است پس مي شود كسي اسباب بازي خلق بكند و خودش بازيگر نباشد اين جواب اول.
جواب دوم آن است كه ما يك آسمان داريم و اهل آسمان، يك زمين داريم و اهل زمين و موجودات بين آسمان و زمين اين ها دنيا نيستند اين ها آيات الهي اند آن چه خدا فرمود دنيا لهو و لعب است آن چه در روايات دارد «حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ»[42] [43] است همين مقامات و عناوين اعتباري است كه من بايد رئيس بشوم نه او، من بايد اين كار را بكنم نه او، من بايد بالا بنشينم نه او، من بايد اول بروم نه او، اين القاب بيهوده را بايد به من بدهند نه به او اين اوهام است اين ها كه تكويني نيست اين ها منشأ دعواست اين هاست كه منشأ رقابت است خب اگر كسي كار خيري كرد و من به آن راضي هستم من در تمام ثواب او سهيم هستم اين كه داد و قال ندارد. اگر كسي دنبال اين اوهام باشد مي شود دنيا و «حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ» اين را اگر ما برداريم مردم حرف هاي ائمه (عليهم السلام) را اگر از ما بشنوند خوب عمل ميكنند دنيا اين است اين ها كه مخلوق خدا نيست اين ها عناوين اعتباري و پوچ است پوچ كه خلقت نشده نگفتند حبّ زمين خطاست حبّ آسمان خطاست آسمان و زمين آيه الهي اند آدم آيات الهي را دوست داشته باشد كه خطا نيست كسي ماه را دوست داشته باشد شمس را دوست داشته باشد راه شيري را دوست داشته باشد اين كه خطا نيست اين كه خطيئه نيست نه خطاي علمي است نه خطيئه عملي؛ دنيا همين عناوين است كه شما هر جا اختلاف ديديد براي همين است هر جا جنگ و نزاع ديديد براي همين است.
بنابراين جواب دوم آن است كه دنيا يك سلسله عناوين پوچ غير واقعي است اين ها نه زمينند نه در آسمان موجود حقيقي نيستند موجود اعتباري اند و ساخته و پرداخته دست انسان غافلند. اين دو جواب براي جمع بين آياتي كه ميگويد كلّ نظام حق است بطلان در آن نيست بازيچه نيست و اين كه ميگويد دنيا لعب است و لهو و زينت و تفاخر و تكاثر.
بعد فرمود: «وَ لَنْ یَسْتَغْنِیَ صَاحِبُهَا بِمَا نَالَ فِیهَا عَمَّا لَمْ یَبْلُغْهُ مِنْهَا»[44] اين طور نيست كه انسان آن چه را دارد سير بشود يك وقت است كه يك عطش و حرص صادق است آن را فرمود: «مَنْهُومَانِ لاَ یَشْبَعَانِ»[45] دو گروه هستند كه سير نمي شوند يكي منهوم علم است يكي منهوم مال، اگر كسي عالِم شد و به علم عمل كرد و تابع پيامبرش (عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) بود همواره گفت ﴿رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا﴾[46] اين منهوم و حريص علم است و سير هم نمي شود و جا هم دارد يك وقت است منهوم مال است فرمود: «مَنْهُومَانِ لَا يَشْبَعَانِ مَنْهُومُ عِلْمٍ وَ مَنْهُومُ مَالٍ»[47] فرمود دنيا طلب به هر اندازه كه برسد سير نمي شود با اين كه او اگر ساليان متمادي خودش بماند ورثه اش هم بمانند براي آن ها بس است فرمود اين يك حرص كاذب است
«وَ لَنْ یَسْتَغْنِیَ صَاحِبُهَا بِمَا نَالَ فِیهَا عَمَّا لَمْ یَبْلُغْهُ مِنْهَا»[48] تفاوت عالِم و مالك اين است كه آن مالك هر چه را فراهم كرد ميگذارد و با دست خالي و روي سياه مي رود و اين عالِم هر چه را اندوخت و عمل كرد با دست پر و روي سفيد مي رود با علم مي رود كتاب ها را ممكن است بگذارد ولي علمش با اوست اما صاحب مال ثروت اندوز همه چيز را ميگذارد پس يك حرص كاذب است (اولاً) و فشار فراق است (ثانياً) مرگ براي اين گروه تلخ تر از ديگران است (ثالثاً) چون مشكل مرگ اين نيست كه انسان مال را رها ميكند مشكل مرگ اين است كه انسان در هنگام مرگ مال را رها ميكند (يك) تعلّق به مال، او را رها نميكند (دو) تعلّق بدون متعلّق دردآور است (سه) فرياد او در قبر شروع مي شود (چهار) چرا آدم معتاد را كه گرفتند دادش بلند است براي اين كه آن مواد را از او گرفتند (يك) اعتياد كه باقي است (دو) اعتياد بدون متعلّق دردآور است (سه) اين فشارش شروع مي شود (چهار) فشار مرگ اين است ما بايد به چيزي دل ببنديم كه به همراهمان بيايد؛ اين حرف ها جدّي است! اگر به چيزي دل بستيم كه آن را گذاشتيم مگر تعلّق ما را رها ميكند اگر كسي مي ميرد مال كه متعلَّق اوست را رها كرده تعلّق به مال هم او را رها بكند كه راحت مي ميرد مسئله اين است كه برخي ها چيزهايي تهيه ميكنند كه به همراهشان هست و آن علم صائب و عمل صالح است اين كمبودي ندارد ﴿فَرَوْحٌ وَرَيْحَانٌ وَجَنَّةُ نَعِيمٍ﴾[49] اما يك عدّه چيزهايي را فراهم ميكنند با تلاش و كوشش و مجبورند كه آن ها را ترك كنند و مجبورند كه تعلّق آن ها را به همراه داشته باشند آنگاه تعلّق بدون متعلَّق فرياد آن ها را بلند مي سازد.
اين است كه فرمود: «وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِکَ فِرَاقُ مَا جَمَعَ وَ نَقْضُ مَا أَبْرَمَ»[50] هر چه را او بافت رشته مي شود هر چه را او محكم كرد شكسته مي شود «وَ لَوِ اعْتَبَرْتَ» اين را به عمروعاص فرمود «بِمَا مَضَی حَفِظْتَ مَا بَقِیَ» اگر از گذشته شما عبرت بگيريد تماشاچي نباشيد آينده را حفظ ميكنيد اين كه در قرآن فرمود: ﴿فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ﴾[51] و به ما گفتند عبرت بگيريد يعني تماشاچي نباشيد اگر صحنه آموزنده اي ديديم بايد از جهل به علم، از سفاهت به عقل، از نقص به كمال، از ناتمامي به تمامي عبور بكنيم تا بشود عبرت اگر كسي عبور نكرد تماشاچي بود اگر كسي از مرحله اي به مرحله اي بالاتر عبور نكرده عبرت نگرفته اعتبار حاصل نشده؛ در قرآن كريم به ما فرمود: ﴿فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ﴾. اميدواريم ذات اقدس الهي توفيق اعتبار را به همه ما مرحمت كند تا علم صائب و عمل صالح فراهم بكنيم.
من مجدّدا مقدم شما برادران و خواهران حوزوي، دانشگاهي، سپاهي، بسيجي و عزيزان مسافر و مقيم را گرامي مي دارم از ذات اقدس الهي مسئلت ميكنيم به همه شما خير و صلاح و فلاح دنيا و آخرت مرحمت بفرمايد.