91/08/11
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: نهج البلاغه/نامه ها /نامه 45
مقدم شما بزرگواران، فضلاي حوزه و دانشگاه، عزيزان حوزوي و مسئولان محترم و دانشجويان و دانشآموزان و برادران و خواهران را گرامي مي داريم اين ايام پر بركت ولايت را به پيشگاه وليّ عصر (ارواحنا فداه) تهنيت عرض مي كنيم اميدواريم خداي سبحان آن توفيق را به همه ما عطا كند كه از فيض ولايت اولياي الهي و اهل بيت (عليهم السلام) بهره كافي ببريم.
بحث هاي روز پنج شنبه در دو بخش خلاصه مي شد بخش اول به مسائل اخلاقي اختصاص داشت، بخش دوم هم شرح كوتاهي از نهج البلاغه اميرمؤمنان (عليه السلام) كه آن هم مرتبط بود به مسائل اخلاقي.
در نوبت قبل از خواب و بيداري صحبت شد كه برخي ها خواب اند برخي ها بيدار و در دعاها مخصوصاً دعاهاي ماه مبارك رمضان به ما دستور دادند كه از خدا بخواهيم ما را بيدار كند «وَ نَبِّهْنِي فِيهِ عَنْ نَوْمَةِ الْغَافِلِينَ»[1] و در مناجات شعبانيه هم اشاره شد كه بنده به خداي سبحان عرض مي كند من به فضايل [ترك گناه] موفق نبودم «إِلَّا فِي وَقْتٍ أَيْقَظْتَنِي لِمَحَبَّتِكَ»[2] مگر آن وقتي كه تو مرا بيدار كرده باشي و عصارهٴ فرق بين خواب و بيداري اين بود كه اگر از وجود مبارك معصوم (سلام الله عليه) رسيد كه «النَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»[3] بسياري از مردم خواب اند و هنگام مرگ بيدار مي شوند ما براي اين كه روشن بشود خوابيم يا بيدار، معياري براي آن ذكر كردند براي همه دستورها معياري هست مثلاً ما اگر خواستيم بفهميم نمازي كه خوانديم مقبول است يا نه، اين نيازي به مسئله قيامت ندارد چون علامت و اثر نماز را مشخص كردند كه ﴿إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ﴾[4] اگر كسي نماز ظهر و عصر را خواند و تا غروب در معرض امتحان الهي قرار گرفت و سرفراز از اين امتحان به در آمد و با هوس مبارزه كرد و آلوده نشد اين مطمئن باشد كه نمازش قبول شد زيرا آن چه او را از زشتي باز مي دارد نماز است و اگر (خداي ناكرده) در اين امتحان مردود شد دست به گناه زد مطمئن باشد كه نماز او قبول نشد (كه اين مسئله كلامي است گرچه [از نظر فقهي] صحيح است كه اعاده و قضا ندارد) زيرا نماز آن است كه جلوي زشتي را بگيرد اين راهها را به ما آموختند و ما ميتوانيم بفهميم. در جريان امتحان خواب و بيداري هم بشرح ايضاً ما اگر بيداريم خدا را بايد شاكر باشيم بر بيداريمان بيفزاييم و اگر (خداي ناكرده) خوابيم بايد بيدار بشويم.
خواب چند علامت دارد يكي اين كه انسان خوابيده حرف هايش موزون نيست وزن علمي ندارد (يك) حركات او هم منطقي نيست (دو) نه به حرف هاي انسان خوابيده مي شود اعتماد كرد نه حركات او نظم علمي دارد اگر كسي حرف منطقي نداشت و كار منطقي هم نكرد معلوم مي شود انسان خوابيده است زيرا خوابيده، كسي است كه نه گفتار او منطقي است نه رفتار او؛ اين شخص هم نه گفتار او منطقي است نه رفتار او، هر كس كه نه گفتار او منطقي است نه رفتار او، نائم است پس «هذا نائم» «النَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»[5] اين راه نزديك. راه دقيق ترش اين است كه اگر كسي چهل سال زندگي كرد مثلاً بيست سالش خواب بود بيست سالش بيدار آن بيست سال بيدارش منظّم و مرتبط است كه در دوران كودكي دبستان و راهنمايي و دبيرستان را گذراند اگر حوزوي بود به حوزه آمد و عالِم شد اگر دانشگاهي بود به دانشگاه رفت و دانشمند شد آن بيست سالي كه بيدار بود روشن است اما اين بيست سالي كه خوابيده است خواب ها از هم گسيخته اند شب قبل چه خواب ديد، اسبقش چه خواب ديد، لاحقش چه خواب ديد، چطور خوابيد، بين خواب ها رابطه نيست يعني بين آن بيست سالي كه انسان خوابيده بود هيچ پيوند علمي نيست كه مثلاً بگوييم آن ده سال اول كه خوابيد به اين مقام رسيد ده سال دوم به اين مقام اين طور نيست خواب ها از هم گسسته و گسيخته اند و ثمره علمي ندارند اما بيداري ها به هم متّصل و پيوسته اند ثمر علمي دارند اگر از يك طلبه حوزوي بپرسي اين بيست سالي كه زحمت كشيدي چه چيزي داري ميگويد اين تصديق من، اين استادي من، اين كه قدرت تدريس دارم، قدرت خطابه دارم، قدرت تعليم دارم، قدرت تأليف دارم اين نشانه ارتباط آن بيست سال بيداري من است از يك دانشگاهي سؤال بكنيد اين بيست سالي كه بيدار بودي چه داري ميگويد اين پايان نامه من، اين قدرت علمي من، اين ها نتيجه بيداري من است اما آن بيست سالي كه انسان، خواب بود هيچ اثر علمي ندارد پايان نامه اي ندارد ارتباطي ندارد پس خواب ها از هم گسستهاند بيداري ها به هم پيوسته اند.
برخي ها تمام مدت عمرشان گسسته است يعني كسي چهل سال زحمت كشيده زندگي كرده از اين چهل سال بپرسي چه داري دستش خالي است نه سوادي دارد نه كاري كرده نه توليدي كرده نه در بخش اقتصاد به جامعه خدمت كرده نه در بخش فرهنگ حرفي براي گفتن دارد چهل سال گذرانده قدري بازي ها را تماشا كرده قدري فيلم ها را تماشا كرده قدري خوش گذراني كرده دستش خالي است اين معلوم مي شود اين چهل سال خواب بود براي اين كه بين تمام اين مدت ها هيچ پيوندي نيست نتيجه اي ندارد «النَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا» وقتي وجود مبارك حضرت به ما فرمود بعضي خواب اند بعضي بيدارند در دعاها مخصوصاً ماه مبارك رمضان از ما خواستند از خدا بخواهيم خدايا ما را بيدار كن در مناجات كه قوي تر از منادات است با خدا گفتگو ميكنيم ميگوييم خدايا ما خواب بوديم مگر آن وقتي كه تو ما را بيدار كردي نوم و يَقَظه نه يَقْظِه، نوم و يَقَظه حسابي دارند اين عصاره بحث هاي گذشته بود.
اما چون در ايام ولايت هستيم مستحضريد كه ولايت به معناي دوستي، خب هر مؤمني دوست خداست و خدا هم دوست هر مؤمن است اما ولايت به معناي والي بودن كه خدا واليِ آدم باشد نه دوست آدم والي باشد يعني امور انسان را تدبير كند به عهده بگيرد انسان را رها نكند به خود او واگذار نكند به غير او واگذار نكند اين والي بودن لازم است اين معنا مخصوص عدّهاي است كه از آن ها به عنوان اولياي الهي ياد ميكنند آن ها كه در آن حوزه ولايت اند همان طوري كه انبيا با هم متفاوت اند ﴿وَلَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلَى بَعْضٍ﴾[6] مرسلين با هم متفاوت اند ﴿تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ﴾[7] اوليا هم بشرح ايضاً اوليا هم متفاوت اند به چه كسي ميگويند وليّ خدا به آن كسي كه خدا والي امور است و امور او را به عهده گرفته و اين شخص در تحت تدبير اوست قرآن كريم از وجود مبارك پيامبر (عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) نقل مي كند كه او عرض كرد ﴿إِنَّ وَلِيِّيَ اللّهُ الَّذِي نَزَّلَ الْكِتَابَ وَهُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ﴾[8] اهل بيت اين چنين اند اوحدي از انسان ها هم اين چنين اند چه كسي وليّ الله است و چه كسي خدا والي اوست امور او را تدبير مي كند و راهش چيست مستحضريد كه اين دعاي پر بركت ندبه در آغاز اين دعاي پر بركت چنين آمده است كه خدايا تو اگر به اين ذوات قدسي سِمت دادي مقامات فراوان دارد «بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَ فِي دَرَجَاتِ هَذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّةِ»[9] از آن ها تعهّد گرفتي كه زاهد و بي رغبت باشند از دنيا منزوي باشند نه از جامعه نه از سياست نه از حكومت نه از مردم، مردم تحت تدبير رهبران الهي اند جامعه تحت هدايت رهبران الهي است اين ها در متن مردم اند مردمي زندگي ميكنند هدايت ميكنند انزواي از دنيا محبوب است نه از خلق خدا، «بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَ فِي دَرَجَاتِ هَذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّةِ» اين تعليق حكم بر وصف است كه مشعر به عليّت است يعني از اين ها تعهّد گرفتي. خدا يك تعهّد عمومي گرفته در ﴿أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ﴾[10] همه ما (ان شاء الله) گفتيم ﴿بَلَى ﴾، ﴿أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى﴾ يك تعهّد خصوصي گرفته در آن ميثاق خاص و تعهّد مخصوص از اين ها تعهّد گرفته كه از دنيا منزجر باشند «بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَ فِي دَرَجَاتِ هَذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّةِ»[11] چرا شرط كردي كه اين ها از دنيا منزوي باشند چون دنيا پَست است گفت:
«چو سرو و سنبله بالا روش باش بنفشه وار سوي پَست منگر»[12]
ديديد برخي از گياهان همه اش سرشان به طرف خاك است بعضي ها نور طلب اند سعي ميكنند بالا بروند.
اگر اين دنيا بايد مورد انزواي اهل بيت باشد سرّش آن است كه پَست است اگر پَست است و موجودي قصد اعتلا دارد بايد بالا برود ﴿تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ﴾[13] يا ﴿تَعَالَوْاْ أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ﴾[14] بايد اِعتلا كند علوّ پيدا كند عالي بشود متعالي بشود، بايد از پست بالا بيايد «بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَ فِي دَرَجَاتِ هَذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّةِ»[15] اهل بيت(عليهم السلام) آمدند معنا كردند گفتند كه اين پَستي به اين است كه انسان به دنبال رفاه باشد اگر خوف از ناملايم دارد يا شوق به ملايم دارد بالأخره رفاه طلب است بايد اين رفاه طلبي را ترك كند آن كسي كه اهل نماز است اهل سعادت است مؤمن است منتها «خوفاً من النار» خدا را عبادت ميكند اين وليّ به معناي عام است يعني دوست خداست اهل سعادت است اما وليّ به معناي مخصوص كه خدا واليِ او و مدير و مدبّر او باشد نيست براي اين كه اين گرفتار خواستههاي خودش است براي اين كه نسوزد عبادت ميكند برخي ها «شوقاً الي الجنّة» عبادت ميكنند آن ها هم گرفتار هوايند خدا را براي اين عبادت ميكند كه بهشت برود اين شخص، وليّ به معناي عام است از اولياي الهي است به معناي عام اما وليّ به معناي خاص كه خدا والي او باشد مدير و مدبّر او باشد نيست. اول كسي كه در اسلام به تعبير سيدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبايي اين راه را باز كرد و اين در را گشود وجود مبارك حضرت امير است[16] كه در آستانه غدير آن حضرت هستيم آن گروه سوم كساني اند كه خدا را چون خداست عبادت مي كنند چون كمال محض است عبادت مي كنند اين نه «خوفاً من النار» است نه «شوقاً الي الجنّة» سخن از خود او نيست كه بخواهد نهراسد يا بخواهد به فيضي برسد خودش را نمي بيند معبودش را مي بيند برخي ها گرفتار تثليث اند بعضي مبتلا به تثنيه اند بعضي موحّدند آن ها كه گرفتار تثليث اند معبود را مي بينند عبادت را مي بينند عابد را هم مي بينند ميگويند ما خدا را عبادت مي كنيم براي اين كه نسوزيم يا به بهشت برويم اين ها مثلثي فكر ميكنند برخي ممكن است خودشان را نبينند اما عبادت را مي بينند و معبود را اما آن كه موحّد ناب است نه عبادت را مي بيند نه عابد را مي بيند فقط معبود را مي بيند ميگويد «وجدتك أهلا للعبادة»[17] اگر در محراب باشد مثل حضرت امير (سلام الله عليه) ميگويد «وجدتك أهلا للعبادة» و اگر در قتلگاه باشد مثل سالار شهيدان ميگويد: «تركت الخلق طرّا في هواكا»[18] گرچه اين شعر از آن حضرت نيست و از زبان آن حضرت سروده شد ولي معنايش درست است اين خط، خطّ ولايت است خطّ ولايت اين است كه كسي خدا را عبادت كند نه براي ترس از دوزخ يا براي شوق به بهشت اين ها مطرح نيست خدا را چون خداست و كمال محض است عبادت ميكند چنين انساني جزء مقرّبين خواهد بود بهشت و امثال بهشت براي او مطرح نيست در بهشت هم كه هست با سبّوح و قدّوس زندگي ميكند آنجا هم كه هست به فكر خوردن و امثال خوردن نيست او از ما سواي خدا زهد ورزيد نه تنها از دنيا نه تنها از دني بلكه از عالي هم زهد ورزيد براي اين كه به اعلا برسد البته وقتي به اعلا رسيد هم رهيدن از داني مطرح است هم رسيدن به عالي زيرا اعلا جايي است كه انسان هم از دني رهيده است هم به عالي رسيده است و به والاتر از عالي كه اعلاست دسترسي پيدا كرده اين خط در امّت اسلامي نه در اسلام، در اسلام اول كسي كه اين حرف را آورد وجود مبارك پيغمبر (عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) است اما در امّت اسلامي اول كسي كه اين راه را تعقيب كرد و رفت و شاگرد پروري كرد وجود مبارك حضرت امير (سلام الله عليه) است.
در نهج البلاغه به اين نامه اي كه وجود مبارك حضرت براي عثمان بن حنيف انصاري مرقوم فرمودند رسيديم. بخش هايي از اين نامه در نوبت هاي قبل خوانده شد بعد به اين قسمت رسيديم كه بخش پاياني اين نامه است حضرت به دنيا خطاب ميكند. گاهي حضرت مي فرمايد: «يَا دُنْيَا غُرِّي غَيْرِي»[19] گاهي دنيا را تبيين ميكند و تحليل ميكند تا كسي به اين دنيا دل نبندد ما در دنيا زندگي ميكنيم اما نه دنيايي زندگي ميكنيم ما مشكلي داشتيم كه اين مشكل در نوبت هاي قبل مكرّر بازگو شد اگر مثلا کسی ظرف ميوه ای برای ما بياورد ميگوييم اين چيست ميگويند ميوه است، ميگوييم چه كسي داد ميگويند فلان باغبان همين! اما يك موحّد هرگز اين طور حرف نمي زند ميگويد چيست ميگويند ميوه است، ميگويد چه كسي آورد نه چه كسي داد، چه كسي آورد ميگويند فلان باغبان، چه كسي داد خدا، آن كه مي دهد خداست در بيانات نوراني حضرت امير (سلام الله عليه) در نهج البلاغه هست كه «إِنَّ الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللَّهِ»[20] يعني كسي كه نيازمند است به انسان مراجعه كرده اين را خدا فرستاده، فرمود خدا قدرتي، نعمتي، سِمتي به كسي مي دهد از يك طرف، نيازمندي را به در خانه او مي فرستد از طرف ديگر تا او را بيازمايد از طرف سوم، اگر او در اين امتحان درست عمل كرد نعمت را حفظ ميكند وگرنه از او ميگيرد. فرمود: «إِنَّ الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللَّهِ» خب «المعطي» هم رسول الله است خب آن كه آمد از ما چيز مي خواهد او را خدا فرستاد آن كه آمد چيزي به ما داد آن را هم خدا فرستاد نبايد بگوييم فلان كس داد بايد بگوييم فلان كس آورد اين كه در قرآن آمده ﴿مَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللّهِ﴾[21] همين مضمون را به ما گفتند در تعقيبات بعد از نماز بخوانيد كه «اللهم ما بنا من نعمة فمنك»[22] [23] [24] [25] [26] همين است آن موحّدان مواظب حرفهايشان هستند هرگز بين آورنده و دهنده خلط نميكنند ما بندگي مان بايد در متن زندگي مان باشد نه بندگي ما جداي از زندگي ما آن هايي كه ميگويند: ﴿إِنَّ صَلاَتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾[27] بندگي آن ها در متن زندگي آن هاست هرگز زندگيشان جداي از بندگي نيست يعني حيات جداي از دين نيست چه اين كه سياست جداي از دين نيست فرهنگ جداي از دين نيست و مانند آن. در اينجا وجود مبارك حضرت امير به دنيا خطاب ميكند خب اين حرف ها را چه وقت خطاب ميكند آن وقتي كه خاورميانه در اختيار حضرت بود يعني در عين حال كه در متن سياست بود در متن حكومت بود. هر هفته كه اموال بيت المال را كه تقسيم كرده بود شخصاً آن اتاق را جارو ميكرد و دو ركعت نماز مي خواند اين را اهل سنّت هم نقل كردند جارو ميكرد بعد دو ركعت نماز مي خواند كه خدا را شكر دستم آلوده نشد.[28] [29]
اين بياناتي كه در ذيل اين نامه اي كه براي عثمان بن حنيف مرقوم فرمودند كه چهل و پنجمين نامه آن حضرت است به اين صورت بيان فرمود، فرمود: «إِلَیْکِ عَنِّی یَا دُنْیَا»[30] دنيا برو بيرون، «فَحَبْلُکِ عَلَی غَارِبِکِ» من افسارت را گذاشتم روي گردنت تو را رها كردم «قَدِ انْسَلَلْتُ مِنْ مَخَالِبِکِ» من از چنگال تو نجات پيدا كردم ديگر تو به من دسترسي نداري همان طوري كه شيطان به مخلَصين دسترسي ندارد[31] [32] [33] [34] دنيا هم كه از ابزار شيطنت شيطان است به اين بزرگواران دسترسي ندارد «وَ أَفْلَتُّ مِنْ حَبَائِلِکِ»[35] اِفلال يعني خروج، من راهي دارم كه از دام تو، از دانه تو آزاد شدم با اين كه خاورميانه در اختيار آن حضرت بود «وَ اجْتَنَبْتُ الذَّهَابَ فِی مَدَاحِضِکِ» ميگويند شما از گناه اجتناب كنيد يعني موضع بگيريد اگر كسي در جانبي و شخص در جانب ديگر باشند ميگويند اجتناب كرد يعني جانبِ او از آن جانب جداست تَجَنُّب كردن، اجتناب نمودن يعني جانب جدا گرفتن فرمود من يك جانب جداگانه گرفتم يعني جايي ايستادم كه ديگر تو نيستي. مداحِض يعني لغزشگاه اين كه ميگويند: ﴿حُجَّتُهُمْ دَاحِضَةٌ﴾[36] حجّت داحض يعني حجّت لغزنده چيزي كه پايگاه علمي ندارد لغزنده است دنيا كارش همين است جز لغزش چيز ديگر نيست بعد فرمود: «أَیْنَ الْقُرُونُ الَّذِینَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِکِ»[37] آن گذشتگان كه تو با بازي، آن ها را سرگرم كردي آن ها را خواباندي آن ها كجايند چون مستحضريد برخي ها در سنّ هشتاد سالگي اگر شما در آن جلسه ساكت باشيد حرف نزنيد حرف اين ها را گوش بدهيد مي بينيد اين يك كودك هشتاد ساله است همه اش ميگويد ما وقتي جوان بوديم اين قدر ميخورديم اين قدر راه مي رفتيم اين قدر مي دويديم حرفي براي گفتن ندارد اين معلوم مي شود يك كودك هشتاد ساله است هيچ رشد علمي نكرده الآن هم كه حرف مي زند از آن حرف هاي دوران كودكي سخن ميگويد حضرت فرمود آن هايي كه در ميدان بازي عمري را سپري كردند كه چيزي در دستشان نيست شما مي بينيد برخي ها مثل اتوبوس و ميني بوس زندگي ميكنند بعضي ها مثل درخت زندگي ميكنند اين از باب تشبيه معقول به محسوس است يك اتوبوس، يك ميني بوس سي سال، كمتر و بيشتر حركت ميكند تمام خاك ها را پشت سر مي اندازد بعد از بيست سال، سي سال هم يك مشت آهن قراضه است از او سؤال بكني چه چيزي داري ميگويد هيچ! اما يك درخت، بيست سال تلاش و كوشش ميكند ديگر اين را خاك نميكند پشت سر بيندازد تمام مساعي خودش را به ريشه خودش مي دهد بعد از بيست سال از او سؤال بكني چه چيزي داري اين ميوه اي كه در شاخه اوست ميگويد محصول من اين است برخي ها ريشه اي فكر ميكنند به ريشه خودشان آب مي رسانند كوثري زندگي ميكنند برخي تكاثري زندگي ميكنند آن كه تكاثري زندگي ميكند دستش در دوران پيري خالي است آن كه كوثري زندگي ميكند مثل شجره طوبی ميوه در دست اوست .
حضرت فرمود آن ها كه تكاثري زندگي ميكردند كجا رفتند «أَیْنَ الْقُرُونُ الَّذِینَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِکِ» دعابه يعني بازي «أَیْنَ الْأُمَمُ الَّذِینَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِکِ» آن هايي كه با زينت ها و زيورها سرگرم كردي كجايند؟! مي بينيد روز جمعه كه سيّد ايام است نماز جمعه يكي از بهترين نمازها و پر بركت ترين نمازهاي ايّام هفته است هزارها نفر يك جا جمع مي شوند براي اين كه هورا بكشند ببينند چه كسي توپ زد چه كسي توپ نزد با چه تعبيراتي آنجا جمع مي شوند. اتلاف عمر ديگر حقيقت شرعيه نمي خواهد همين است ديگر يعني ما انتظار داريم كه خدا آيه نازل بكند كه «يا أيّها الذين آمنوا» اگر كسي روز جمعه نمازش را گذاشته كنار رفته هورا كشيده عمرش را تلف كرده چنين آيه اي بايد نازل بشود؟! عقل مثل نقل چراغي است كه خدا به آدم داده است فرمود آن هايي كه عمرشان را به بازي گذراندند الآن كجا هستند چه كار كردند چه چيزي دارند؟! «أَیْنَ الْأُمَمُ الَّذِینَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِکِ فَهَا هُمْ رَهَائِنُ الْقُبُورِ» در جريان دفن صديقه كبری (سلام الله عليها) كه وجود مبارك حضرت امير فرمود: «اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِیعَهُ وَ أُخِذَتِ الرَّهِینَهُ»[38] [39] انسان را ميگويند «رهين القبور» هم در صحيفه سجاديه است[40] هم در نهج البلاغه انسان ها رهائن قبورند رهن يعني گِرو اين زمين كه عمري ما از آن خدمات ديديم بدهكاريم، بدهكار بايد گِرو بسپارد ما اگر باغ را، راغ را، امثال ذلك را بخواهيم به زمين بدهيم اين ها كه براي خود اوست ما كه بدهكار زمين هستيم بدهكار بايد گِرو بسپارد زمين، خود ما را گرو ميگيرد لذا از اموات به عنوان «رَهآئِنِ الْقُبُورِ» ياد ميكنند بدهكار بايد رهن بدهد آن كه حضرت فرمود: «أُخِذَتِ الرَّهِینَهُ»[41] از اين قبيل است اينجا هم كه وجود مبارك حضرت امير دارد كه «هُمْ رَهَائِنُ الْقُبُورِ»[42] از همين قبيل است ما كه خدمات فراواني از زمين ديديم بركاتي از زمين ديديم بدهكاريم اين بدهكار بايد به عنوان گرو تحت اختيار طلبكار قرار بگيرد «فَهَا هُمْ رَهَائِنُ الْقُبُورِ وَ مَضَامِینُ اللُّحُودِ» وقتي كه كنار لحد رفتند لحد اين ها را در خود ضَمن كرد، جفت كرد اين ها مي شوند مضمون اللحد يعني در ضمن لحد آرميده اند بعد فرمود: «وَ اللَّهِ لَوْ کُنْتِ شَخْصاً مَرْئِیّاً وَ قَالَباً حِسِّیّاً لَأَقَمْتُ عَلَیْکِ حُدُودَ اللَّهِ» قسم به خدا دنيا! اگر تو يك موجود ديدني بودي من تازيانه مي زدم براي اين كه تو خيلي ها را فريب دادي «فِی عِبَادٍ غَرَرْتِهِمْ بِالْأَمَانِیِّ» اين ها را با اُمنيه و آرزو فريب دادي «وَ أُمَمٍ أَلْقَیْتِهِمْ فِی الْمَهَاوِی» خيلي ها را در مهلكه انداختي «وَ مُلُوکٍ أَسْلَمْتِهِمْ إِلَی التَّلَفِ» سلاطيني كه به تلف سپردي «وَ أَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ الْبَلاَءِ» جايي كه جاي درد و رنج است آن ها را آنجا انداختي «إِذْ لاَ وِرْدَ وَ لاَ صَدَرَ» جايي انداختي كه نه مي توانند وارد بشوند نه مي توانند صادر بشوند جاي ورود و خروج ندارند «هَیْهَاتَ! مَنْ وَطِئَ دَحْضَکِ زَلِقَ» دنيا! هر كس آمد در دستگاه تو لغزيد دنيا غير از شغل است دنيا غير از سياست است «الدنيا ما هي؟» هر چه انسان را از خدا مشغول كند دنياي اوست «وَ مَنْ رَکِبَ لُجَجَکِ غَرِقَ» كسي خواست موج سواري كند بالأخره هلاك مي شود اين طور نيست كه انسان روي يك محيط لغزنده بخواهد راه برود بگويد من احتياط ميكنم «وَ مَنِ ازْوَرَّ عَنْ حَبَائِلِکِ وُفِّقَ» اگر كسي از دام و دانه ات فاصله بگيرد انزواي از دنيا پيدا كند نه از خلق خدا اين نجات پيدا كرده خدمت به خدا، توليد، قناعت در مصرف اين ها خير و رحمت و بركت است «وَ السَّالِمُ مِنْکِ لاَ یُبَالِی إِنْ ضَاقَ بِهِ مُنَاخُهُ» آن كسي كه از گرايش به من و ما نجات پيدا كرده اين از ساده زيستي و امثال ذلك رنجي نمي برد «وَ الدُّنْیَا عِنْدَهُ کَیَوْمٍ حَانَ انْسِلاَخُهُ» دنيا نزد او مثل روزي است كه بالأخره زودگذر است اگر شما عدد ده را يا عدد صد را نزد عدد نامتناهي بگذاريد بگوييد آن عدد نامتناهي چند برابر اين است اين سؤال درست نيست براي اين كه نامتناهي چند برابر نيست چون اگر چند برابر باشد مي شود متناهي ما موجودي نيستيم كه اين صد سال يا هشتاد سالي كه در دنيا هستيم نسبت به ابدي كه در پيش داريم قابل محاسبه رياضي باشد كه مثلاً آن چند برابر اين باشد ابد يعني ابد، حالا درباره دوزخ ممكن است برخي ها اختلاف نظر داشته باشند ولي درباره بهشت كه احدي اختلاف نكرده در بحث هاي قبل داشتيم كه انسان مرگ را مي ميراند در مصاف با مرگ ما پيروزيم يعني ما مرگ را مي ميرانيم نه مرگ ما را، وقتي در مصاف با مرگ دست و پنجه نرم كرديم مرگ را ميرانديم و از پا در آورديم وارد صحنه برزخ ميشويم ديگر آنجا مرگي نيست وارد ساهره قيامت مي شويم ديگر مرگي نيست وارد بهشت مي شويم ديگر مرگي نيست. هستيم كه هستيم.
اگر اصرار كتاب و سنّت نبود كه بهشت، ابدي است خيلي ها ابديّت را نمي پذيرفتند مي گفتند مگر مي شود موجودي ابدي باشد به همان دليل كه ازليّت را نمي پذيرند اگر چيزي ابدي بالعرض بود و ابدي بالذّات آن را حفظ كرد محذوري ندارد اگر چيزي ازلي بالعرض بود و ازلي بالذّات آن را حفظ كرد محذوري ندارد درباره ازليّت عدّه اي مخالف اند اما درباره ابديّت همه متّفق اند ما ابدي خواهيم بود ابديّت ديگر رقم و عدد ندارد ولو رقم نجومي. شما الآن به تعبير بعضي از آقايان اگر از اينجا تا كُره مريخ صفر بگذاريد و اين صفرها هم رقم نجومي باشد باز متناهي است غير متناهي رقم پذير نيست ولو رقم نجومي ما هم كه وارد صحنه قيامت شديم (ان شاء الله) وارد بهشت شديم ابدي خواهيم بود چنين عالمي در انتظار ماست اگر چنين عالمي در انتظار ماست يك ره توشه ابدي هم مي خواهيم چيزي كه نپوسد بتواند به طور ابد بماند آن عقل است و عدل، غير عقل و عدل هر چه گفتيم و انديشيديم همه پوسيدني است اگر در بخش انديشه عقل بود و در بخش انگيزه عدل بود اين ها مي ماند كه (ان شاء الله) اميدواريم خدا اين توفيقات را نصيب همه شما و ساير مؤمنين بفرمايد مجدّداً مقدم شما را گرامي مي داريم و اين ايام پر بركت را به پيشگاه وليّ عصر (ارواحنا فداه) تهنيت عرض مي كنيم.