91/07/27
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: نهج البلاغه/نامه ها /نامه 45
مقدم شما برادران و خواهران بزرگوار حوزوي و دانشگاهي و عزيزان سپاهي و بسيجي و قرآني را گرامي مي داريم. اميدواريم خداي سبحان توفيق فراگيري علوم الهي و عمل صالح را به همه شما بزرگواران مرحمت كند و ما را هم از اين فيض بي بهره نگذارد.
بحث هاي روز پنج شنبه در دو بخش خلاصه مي شد بخش اول مسائل اخلاقي بود و بخش دوم شرح كوتاهي از نهج البلاغه اميرمؤمنان (عليه السلام) كه آن هم مرتبط به مسائل اخلاقي است.
در جريان مسائل اخلاقي رسيديم به خواب و بيداري كه ميگويند اوّلين مرحله سير و سلوك، يَقظه و بيداري است در برخي از روايات هم آمده است كه بسياري از مردم خواباند «النَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»[1] در بعضي از دعاهاي ماه مبارك رمضان هم درخواست بيداري مطرح است كه روزه دار به خدا عرض ميكند «اللَّهُمَّ ... نَبِّهْنِي فِيهِ عَنْ نَوْمَةِ الْغَافِلِينَ»[2] خدايا ما را از خواب غفلت بيدار كن. براي اين كه روشن بشود ما خوابيم يا بيدار بالأخره علامتي دارد مستحضريد خواب و بيداري ديگر حقيقت شرعيه ندارد كه مثلاً شارع بگويد خواب چيست؟ بيداري چيست؟ در مناجات ها در دعاها ما را به بيداري تشويق ميكنند و از خواب بر حذر مي دارند آن «نَبِّهْنِي فِيهِ عَنْ نَوْمَةِ الْغَافِلِينَ» بر حذر داشتن از خواب است در آن جمله هاي نوراني مناجات شعبانيه كه به خدا عرض ميكنيم خدا من توفيق ترك معصيت ندارم «إِلَّا فِي وَقْتٍ أَيْقَظْتَنِي»[3] مگر آن مرحله و وقتي كه شما ما را از فيض يقظه و بيداري برخوردار كرده باشيد و ما را بيدار كرده باشيد و همه ائمه مخصوصاً وجود مبارك امام باقر (سلام الله عليه) به ما فرمود خودتان را بر قرآن كريم عرضه كنيد[4] چون اين ترازوست ما براي اين كه معلوم بشود خوابيم يا بيدار بايد خود را بر قرآن كريم عرضه كنيم كه واقعاً خوابيده ايم يا بيدار چون خواب و بيداري يك امر عرفي است و همه ما هر روز اين را تجربه ميكنيم اين به عنوان حقيقت شرعيه نظير صوم و صلات مطرح نيست كه ما آيهاي داشته باشيم، روايتي داشته باشيم ،كه خواب را معنا كند، بيداري را معنا كند.
يك انسان خوابيده حركاتش منظّم نيست اگر هم حرف بزند حرف هايش موزون نيست نه حرف هاي انسان خوابيده منظّم و موزون و منطقي است نه حركاتش موزون و منظّم و منطقي است نه بين حركات و گفتارهاي او يك ربط منطقي است. اين سه نشانه خواب است اگر كسي خوابيده است حرفهايي كه ميزند منطقي و موزون نيست. حركاتي هم كه ميكند منطقي و موزون نيست. بين حركات و گفتههاي او هم ربط منطقي نيست اين نمونه اول. نمونه دوم كه قوي تر از نمونه اول است اين است كه اگر كسي مثلاً شصت سال عمر دارد بيست سالش را به خواب گذرانده بين آن بيداري كاملاً رابطه منطقي برقرار است يعني كسي مي تواند بگويد من در دوران نوجواني دبستان رفتم، راهنمايي رفتم، دبيرستان رفتم يا حوزه رفتم فلان مراحل علمي را پشت سر گذاشتم و الآن اين هم پايان نامه من است. مدرك من است. اما آن بيست سالي كه خواب بود بينش رابطه نيست در فلان سال فلان شب خوابيد، در فلان ماه در فلان شب خوابيد بين خواب هاي ما رابطه نيست كه ما مجموع اين خواب ها را جمع بكنيم بگوييم نتيجه اين بيست سال خواب ما اين است.
پس بين خواب ها هيچ رابطه منطقي نيست بين بيداري ها كاملاً رابطه منطقي هست پس معلوم مي شود بيداري چيست. خوابيدن چيست. برخي ها الآن ممكن است شصت سال عمر داشته باشند از آن ها سؤال بكنند كه پايان نامه اين پنجاه سالت چيست؟ چيزي در دستش نيست قدري بازي كرده، قدري خلاف كرده، قدري درگير شده، قدري به دعوا گذرانده، قدري به شوخي گذرانده، پايان نامه داري؟ نه، تجارت كردي؟ نه، زراعت كردي؟ نه، كار مثبتي براي نظام انجام دادي؟ نه، براي مردم انجام دادي؟ نه، چه چيزي در دستت است؟ هيچ! اين معلوم مي شود شصت سال واقعاً خواب بود براي اين كه هيچ رابطه اي بين اين دوران عمرش نيست پايان نامهاي ندارد نه كتابي نوشته نه راهي را رفته نه خدمتي به جامعه كرده خب اين معلوم ميشود شصت سال خواب بود اين ديگر برهان فلسفي نمي خواهد اين ديگر حكمت و فلسفه نمي خواهد اين فقه و اصول نمي خواهد اين وقتي محاسبه كند معلوم مي شود شصت سال خواب بود. اكثري هم اين طورند. «الناس نيام فإذا ماتوا انتبهوا» وقتي هم كه مُردند مدّت هاي مديد نمي فهمند مردند مي بينند وضع عوض شد صحنه عوض شد افرادي را مي بينند كه قبلاً نمي ديدند صحنه هايي را مي بينند كه برايشان ناشناس است بعد از مدّت ها رنج، تازه مي فهمند كه مُردند و نام مبارك پيغمبر (عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) اصلاً به يادشان نمي آيد اين كه در قبر تلقين ميكنند ميگويند بدان كه پيامبر شما كيست كتاب شما چيست ائمه شما چه كساني اند براي اين كه مَلكه بشود مگر جريان مرگ چيز آساني است شما ببينيد انسان در دوران فرتوتي و كهنسالي يك مختصر بيماري ميگيرد گرفتار فراموشي مي شود چه حوزوي چه دانشگاهي كم نيستند خب وقتي كه يك كسالت باعث مي شود كه برخي از سلول هاي مغز آسيب ببيند و صلاحيّتش را براي ابزار بودن از دست بدهد و انسان همه چيز را فراموش بكند وقتي كه حادثه مرگ پيش مي آيد چه خواهد شد!
اين كه مي بينيد بسياري از فقها ميگويند بقاي بر تقليد از ميّت جايز نيست براي آن است كه ما براي بقاي بر تقليد ميّت سه اصل لازم داريم روح بايد باقي باشد هست، علم بايد باقي باشد هست، اين علم براي اين روح بايد باشد اين مشكل جدّي است علم يك موجود مجرّد است زوال پذير نيست روح هم يك موجود مجرّد است زوال پذير نيست اما ما از روح كه تقليد نميكنيم از علم كه تقليد نميكنيم از عالِم تقليد ميكنيم از فقيه تقليد ميكنيم ما بايد علم داشته باشيم كه اين فقيه اين علم را الآن دارد اين علم به اين فقيه انتساب دارد اين با استصحاب و امثال استصحاب حل نمي شود مگر طامّه مرگ كار آساني است؟! طامّه مرگ آن قدر توان فرساست كه همه اين اعصاب و سلول ها را در فشار قرار مي دهد آن قدر بايد اين علم صائب و عمل صالح مَلكه بشود كه انسان بتواند در صحنه مرگ پيروز از كار در بيايد اين است كه در قبر به مرده ميگويند كه بدان مرگ، حق است[5] يعني بدان تو مُردي اين حالتي كه الآن داري حالت مرگ است مُرده اي ما هم مي ميريم دو نفر مي آيند از تو سؤال ميكنند اين ها را در جواب بگو، او هم كاملاً مي فهمد اين يك تذكره است اين يك يادآوري است اين كه گفتند بعد از نماز نام چهارده معصوم را ببريد صلواتي هم كه مي فرستيد براي اين چهارده معصوم باشد، اين كه سه طرف سلام ميكنيم آخر نه سند علمي دارد نه سند قرآني دارد نه اعتباري دارد آخر چه كسي گفته كه شما يك بار طرف قبله، يك بار طرف مشهد! اگر علمي باشد سندي داشته باشد دليلي داشته باشد بله اين كار را ميكنيم وقتي ندارد خب رو به قبله مي ايستيم به چهارده معصوم عرض ادب ميكنيم تا اين بماند، آخر واجب نيست كه آدم عوامانه زندگي كند.
بنابراين مرگ آن چنان طامّهاي است كه روي تمام اين اعصاب فشار مي آورد چقدر بايد مَلكات قوي باشد كه انسان بتواند در مصاف با مرگ پيروز از ميدان به در بيايد يعني در اين دالان ورودي بتواند وقتي با مرگ دست به يقه مي شود چيزي را از دست ندهد اين كه درباره خيلي ها در قبر «يلهى عنه»[6] گفته شد براي اين كه خيلي ها يادشان نيست چه خبر است و اگر ابن طاووس (رضوان الله عليه) پشت سر هم ائمه معصومين، چهارده معصوم (عليهم الصلاة و عليهم السلام) را مطرح ميكردند و سفارش كردند كه انگشتري تهيه بشود در نگين انگشتر اسامي اين چهارده معصوم (عليهم السلام) نوشته بشود و در قبر در كنار لبانش قرار گيرد كه اگر سؤال كردند جوابش نقد باشد[7] بر اساس همين جهات است. اگر كسي چهل سال زندگي كرد چيزي در دست نبود معلوم مي شود همه اش در خواب بوده «النَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»[8] اگر بيدار نشود بيدارش ميكنند اما با دشواري، اين چنين نيست كه سَكرات مرگ تحمل پذير باشد اين مثل سرطان نيست خب اگر مثل سرطان بود آدم تحمل ميكرد مثل مسموم شدن نيست يك انسان مسموم با درد بالأخره زنده است يك انسان سرطاني با درد زنده است طامّه موت اين طور نيست كه تحمل پذير باشد. الآن بالأخره كسي را بخواهند عمل بكنند يا كلّ بدن را تخدير ميكنند كه اين بي هوشي كلّ بدن است يا بي هوشي موضعي است نظير مثلاً كشيدن دندان كه آن عضو را تخدير ميكنند اگر تخدير نشود بخواهند مقداري از گوشت دست يا انگشت را عمل بكنند يا دندان را بگيرند خب درد دارد ديگر چرا؟ چون شما مي خواهيد يك زنده را بي جان كنيد مرگ اين طور است تمام بدن را در حالي كه زنده هستند مي ميرانند از تك تك اين ها ميكِشند بيرون، مرگ اين است! اين كه شما مي بينيد اين همه ناله در روايات هست همه ما اين را در پيش داريم. همين را انسان مي تواند به قدري شيرين كند.
هيچ لذّتي براي مؤمن به اندازه لذّت مردن نيست همه آن چه مورد علاقه اوست از يادش مي رود اگر كسي يادش نباشد زن دارد بچه دارد مال دارد و دارد مسافرت ميكند نگران نيست چون يادش نيست اين فراموشي از بهترين نعمت هاست. بعد هم چهارده معصوم (عليهم الصلاة و عليهم السلام) در هنگام احتضار به ديدار او مي آيند[9] [10] حتماً اين روايات كتاب الجنائز كافي را ببينيد هيچ لذّتي براي مؤمن بالاتر از لذّت مرگ نيست براي اين كه چهارده معصوم كنار بالين او حاضرند پس مي توانيم اين راه را داشته باشيم كه خيلي خوب بميريم و قبل از آن خيلي خوب زندگي كنيم نه بي راهه برويم نه راه كسي را ببنديم اگر هم در كاري مسئوليم، مسئول يك نظاميم مسئول يك اداره ايم مسئول يك نهاديم آن هم گذشته از تلاش و كوشش، همان دعاي نوراني امام سجاد (سلام الله عليه) در صحيفه سجاديه اين است كه خدايا توفيق بده من مديريت خوبي داشته باشم. تدبير خوبي داشته باشم. درايت خوبي داشته باشم. يك كارآيي خوبي داشته باشم كه زير مجموعه خودم را خوب اداره كنم[11] حالا در هر بخشي اين طور است حالا كسي مسئول است كسي مسئول نيست كسي مسئول فرهنگي است كسي مسئول اداري است، سياسي است، اجتماعي است فرق نمي كند آن وقت انسان راحت زندگي ميكند. بنابراين اولين قدم اين است كه ما بيدار بشويم ما بدانيم خواب چيست بيداري چيست آيا ما خوابيم يا بيدار اگر بيدار بوديم كه خدا را شاكر باشيم بيدارتر بشويم و اگر (خداي ناكرده) خواب بوديم بيدار بشويم و حركت كنيم.
حالا برسيم به بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در اين نامه اي كه سير بحث ما به اين نامه منتهي شد اين نامه را حضرت براي عثمان بن حنيف انصاري مرقوم فرمودند كه قبلاً قصّه اين عثمان بن حنيف گذشت اين نامه، چهل و پنجمين نامه نهج البلاغه است از نظر سير بحثي به اينجا رسيديم.
عثمان بن حنيف هم از اصحاب حضرت رسول (عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) بود و قبل از وجود مبارك حضرت امير در دوران حكومت هاي قبلي هم مسئوليتي داشت. وليمه اي دادند و او در اين وليمه شركت كرده است حضرت باخبر شد نامه خيلي مبسوط است فرمود بالأخره ما دو كار بايد بكنيم الگوي فقرا باشيم (يك) اگر نشد، شريك درد فقرا باشيم (دو) يك وقت است انسان تلاش و كوشش ميكند مي خواهد جلوي گراني و سختي را بگيرد، با همه تلاش و كوشش، كمبودي هم پيدا مي شود.
فرمود اگر كسي مسئول يك نظام بود بايد الگوي فقرا باشد (يك) نشد، شريك درد فقرا باشد (دو) خيلي ها هستند كه زندگي شان بين آشپزخانه و دستشويي است كه منتظرند از آشپزخانه چه چيزي در بيايد تحويل دستشويي بدهند اين ها همان هايي هستند كه واقعاً خواب اند اين ها را وجود مبارك حضرت امير در آن خطبه اي كه اوايل نهج البلاغه است فرمود[12] اين ها زندگي شان دو حد دارد: يكي نثيل، يكي معتلف. در اين خطبه فرمود من خودم را با تقوا تمرين مي دهم بعضي ها مرتب ورزش ميكنند ببيند كه چندتا مشت مي زنند چندتا مشت مي خورند. معلوم نيست كه ما را كجا دارند مي برند ما براي اين خلق نشديم كه چندتا مشت بزنيم چندتا مشت بخوريم اين ها كار ما نيست فرمود: «هیِ نفَسیِ أَرُوضُهَا بِالتّقوَی»[13] «رائِض» يعني تمرين دهنده، «رياضت» يعني تمرين كشيدن، من دارم خودم را با تقوا تمرين مي دهم فضايل اخلاقي را مي شمارم عمل ميكنم، رذايل اخلاقي را مي شمارم ترك ميكنم. به عثمان بن حنيف فرمود به من همين كه اين لقب را بدهند بگويند اميرالمؤمنين هستي اكتفا بكنم؟! در حالي كه در گوشه هاي مملكت افراد فقير به سر مي برند اين كار من نيست «أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یُقَالَ هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ»[14] و من يكي از اين دو كار را نكنم: «وَ لاَ أُشَارِکُهُمْ فِی مَکَارِهِ الدَّهْرِ أَوْ أَکُونَ أُسْوَهً لَهُمْ فِی جُشُوبَهِ الْعَیْشِ» من يكي از اين دو كار را بايد بكنم يا پيشرو آن ها باشم در فقر، اُسوه آن ها باشم يا لااقل همراه اين ها باشم يا رهبر اين ها باشم در تحمل فقر يا همراه آن ها باشم «فَمَا خُلِقْتُ لِیَشْغَلَنِی أَکْلُ الطَّیِّبَاتِ کَالْبَهِیمَهِ الْمَرْبُوطَهِ هَمُّهَا عَلَفُهَا أَوِ الْمُرْسَلَهِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا تَکْتَرِشُ مِنْ أَعْلاَفِهَا وَ تَلْهُو عَمَّا یُرَادُ بِهَا» من مثل يك حيوان نيستم كه يا معلوفه باشم يا سائمه مي دانيد بعضي از جاها يا در بعضي از فصول، اين حيوانات را در همان آغلشان آخورشان نگه مي دارند تعليف ميكنند علوفه مي دهند اين ها مي شود معلوفه، در بعضي از جاها يا در بعضي از فصول اين ها را در صحراها ميبرند از علف هاي بيابان استفاده كنند ميشود سائمه فرمود نه من مثل سائمه ام كه بروم بيرون بچرم نه مثل معلوفه ام كه در آخور بچرم آن ها مي روند «تَقَمُّمُ» ميكنند «تَقَمُّمُ» يعني كناس ها قمام ها اين خاك ها را كنار بردن تا يك علف پيدا بشود بخورند من نه اهل تقمّم هستم نه اهل تعليف، نه منتظرم كه اين علف را نزد من بياورند نه خودم به دنبال علف مي روم من آن نيستم. «کَالْبَهِیمَهِ الْمَرْبُوطَهِ» مربوطه آن است كه در آخور نگه مي دارند كه «هَمُّهَا عَلَفُهَا»، «أَوِ الْمُرْسَلَهِ» اين حيوانات سائمه صحراچر، بيابان چر كه «شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا» «تَقَمُّم» يعني اين كناس ها را كنار زد تا علف پيدا بشود آن علف را بخورد «تَکْتَرِشُ مِنْ أَعْلاَفِهَا» و نمي داند اين را كه فربه كردند براي چه فربه كردند «تَلْهُو عَمَّا یُرَادُ بِهَا أَوْ أُتْرَکَ سُدًی أَوْ أُهْمَلَ عَابِثاً» كه در قرآن فرمود: ﴿أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن يُتْرَكَ سُدًى﴾[15] انسان خيال كرده كه او را رها ميكنند مستحضريد كه آن هايي كه كارهاي يدي دارند يا با پا كار ميكنند اين پا را فشار مي آورند روي بيل كه بيل بتواند اين زمين را شيار بكند خاك ها را زير و رو بكند زمزمه اي زير لب دارند آن هايي كه موحّدند متديّن اند، آيهاي، روايتي يا شعر خوبي را ميخوانند آن ها كه نه اهل اين حرف ها نيستند سوت ميكشند ترانه مي خوانند و مانند اين ها، كساني كه كارهاي يدي دارند زير لب براي رفع خستگي زمزمه اي دارند در روايت هست كه وجود مبارك حضرت امير لباس كار بر تن داشتند و در ميان باغ در حالي كه بر بيل خود تكيه كرده بودند اين آيه ﴿أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن يُتْرَكَ سُدًى﴾ را مي خواندند و اشك مي ريختند[16] [17] الآن هم در نامه اي كه براي عثمان بن حنيف مرقوم فرمود، فرمود من خيال بكنم ما را همين طور رها كردند «أَوْ أُتْرَکَ سُدًی أَوْ أُهْمَلَ عَابِثاً أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ الضَّلاَلَهِ»[18] يا من (خداي ناكرده) طناب گمراهي را به دست اين و آن بدهم كشان كشان يك عدّه را به طرف گمراهي بكشانم اين ها براي ما نيست «أَوْ أَعْتَسِفَ طَرِیقَ الْمَتَاهَهِ» «اِعتساف» يعني بي راهه رفتن، در قبال «اهتدی»، من طريق تيه و سرگرداني را بروم يا عدّه اي را به آن راه بكشانم اين كارها براي ما نيست «وَ کَأَنِّی بِقَائِلِکُمْ» خب غذاي من هم كه همين است ولي گويا كسي مثلاً مي خواهد به من اعتراض بكند كه اگر غذاي علي بن ابي طالب اين است اين چگونه رهبر نظامي است چگونه جنگاور است و پرچمدار است «وَ کَأَنِّی بِقَائِلِکُمْ یَقُولُ إِذَا کَانَ هَذَا قُوتُ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ الْأَقْرَانِ وَ مُنَازَلَهِ الشُّجْعَانِ» اگر غذا اين است كه خب در برابر عمرو بن عبدود چگونه ايستاد خب اگر يك عمرو بن عبدود فعلي حمله كند چگونه مي ايستد شما اصلاً نمي دانيد كه نيرو در غذا نيست شما اين نهال هايي كه در باغچه هست كه هر روز به آن مي رسند آب مي دهند با آن درختان بياباني كه به زحمت به آن ها آب مي رسد وقتي مقايسه كنيد مي بينيد آن درخت بياباني وقتي آتش بگيرد به اين زودي ها نمي شود آن را خاموش كرد اين يك چوب نرمي است اين زود مي شكند فرمود: «أَلاَ وَ إِنَّ الشَّجَرَهَ الْبَرِّیَّهَ أَصْلَبُ عُوداً» درختان جنگلي اين طور است درختان بياباني اين طور است اما اين نهال كنار باغچه كه هر روز به آن مي رسند اين زود مي شكند «أَلاَ وَ إِنَّ الشَّجَرَهَ الْبَرِّیَّهَ أَصْلَبُ عُوداً» اما «وَ الرَّوَاتِعَ الْخَضِرَهَ أَرَقُّ جُلُوداً»[19] اين نهال هاي ظريف زيباي سبز اين زود مي شكند.
آن كسي كه با غذا بخواهد فربه بشود اين اهل مقاومت نيست اقتصاد مقاومتي يا نيروي مقاومتي در همان ساده زندگي كردن پيدا ميشود «وَ النَّابِتَاتِ الْعِذْیَهَ أَقْوَی وَقُوداً»[20] درخت هاي بياباني وقتي آتش گرفت به اين زودي نمي شود خاموشش كرد اين كه مي بينيد اين جنگل ها وقتي آتش گرفته به اين آساني خاموش نمي شود سرّش همين است «وَ النَّابِتَاتِ الْعِذْیَهَ أَقْوَی وَقُوداً»[21] وقود يعني هم آتش ميگيرد هم ديگران را آتش مي دهد ﴿وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ﴾[22] [23] اين است «وَ أَبْطَأُ خُمُوداً»[24] ديرتر خاموش مي شود «وَ أَنَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ کَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ وَ الذّرَاعِ مِنَ العَضُدِ»[25] رابطه من با وجود مبارك پيامبر (عليهما آلاف التحيّة و الثناء) ديديد مثلاً اين سيب ها بعضي ها يك دانه سيب در كنار يك برگ است بعضي ها دو سيب اند، اين گونه است كه اين ها را ميگويند ﴿صِنْوَانٌ وَغَيْرُ صِنْوَانٍ﴾[26] كه در سورهٴ مباركهٴ رعد است فرمود ما صنوانيم دو ميوه ايم به يك خوشه ولايت چسبيده ايم يكي نبوّت است يكي امامت من ساعد آن بازويم از مچ تا آرنج را ميگويند ساعد، از آرنج تا دوش را ميگويند عضد، كارهايي كه با اين بخش از دست يعني بين آرنج و مچ انجام ميگيرد اين ها را ميگويند مساعدت يعني با ساعدها مشكلشان را حل ميكنند كارهايي كه با بين آرنج و دوش انجام ميگيرد كه عضد است ميگويند معاضدت اين معاضدت آن مساعدت آن مرافقت كه از مِرفق ها گرفته از همين كارهاي طبيعي مشتق شده فرمود من ساعدم وجود مبارك حضرت، عضد است كه من در ذيل او و در دامنه او خدماتي انجام مي دهم بعد مبادا كسي بگويد حالا كه غذاي علي بن ابي طالب اين است اين در جنگ مي ماند كم مي آورد «وَ اللّهِ لَو تَظَاهَرَتِ العَرَبُ عَلَی قتِاَلیِ»[27] اگر همه اعراب پشت به پشت هم بدهند تظاهر از ظهور نيست از ظَهْر است يعني پشتوانه، پشتيبان چون ظَهير يكديگرند اين ها چون ظهير يكديگرند مُظاهر يكديگرند ميگويند فلان گروه تظاهرات كردند.
فرمود اگر همه عرب پشت به پشت بدهند بخواهند با من بجنگند قسم به خدا من رو بر نميگردانم «لَمَا وَلّیتُ عَنهَا وَ لَو أَمکَنَتِ الفُرَصُ» من اين قدرت ها را كه ميگويم اين قدرت را براي چه مي خواهم براي اين كه يك جا آلوده شد من مي خواهم آن را پاك كنم كشور اسلامي آلوده است آلودگي اش هم به معاويه و امثال معاويه است من بايد تلاش و كوشش كنم با نبردم اين سرزمين را از او پاك كنم كه ديگر اموي در اين سرزمين نينديشد فرمود: «وَ اللّهِ لَو تَظَاهَرَتِ العَرَبُ عَلَی قتِاَلیِ لَمَا وَلّیتُ عَنهَا وَ لَو أَمکَنَتِ الفُرَصُ مِن رِقَابِهَا لَسَارَعتُ إِلَیهَا» ولي من فعلاً دسترسي به شام ندارم اگر فرصت مناسبي پيش مي آمد اين كار را ميكردم «وَ سَأَجهَدُ فِی أَنْ أُطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنْ هَذَا الشَّخْصِ الْمَعْکُوسِ» من مي خواهم زمين را از اين آدم ناپاك پاك كنم «وَ الْجِسْمِ الْمَرْکُوسِ حَتَّی تَخْرُجَ الْمَدَرَهُ مِنْ بَیْنِ حَبِّ الْحَصِیدِ»[28] مي بينيد يك گندم وقتي كه باران آمد با خاك و با اين ريگ ها مخلوط مي شود اين را خب نمي شود برد آسياب از آن استفاده كرد بايد اين خاك و اين ريگ ها كه چسبيده به اين گندم است اين را من بردارم فرمود اين سنگي است كلوخي است چسبيده به نان مملكت من مي خواهم اين را بردارم اين خوشه وقتي كه سبز است درو نميكنند وقتي بارِ آن كامل شد اين را درو ميكنند مي شود «يوم الحصاد»، «يوم الحصاد» يعني روزي كه دارند درو ميكنند حالا اين گندم هاي درو شده با خاك با ريگ ها مخلوط است اين ديگر قابل غذا شدن براي مردم نيست من بايد اين كلوخ ها را بردارم اين خاك ها را بردارم غذاي سالم تحويل مردم بدهم اين ها كلوخ اقتصاد مملكت هستند. من بايد اين كار را انجام بدهم.
اميدواريم به حقّ قرآن و عترت خدا آن توفيق را به ما مرحمت كند كه به معارف الهي آشنا بشويم و عمل كنيم و به ديگران منتقل كنيم.