درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

91/07/13

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: نهج البلاغه/نامه ها /نامه 45

 

مقدم شما بزرگواران حوزوي و دانشگاهي و عزيزان مهمان را گرامي مي ‌داريم و از خداي سبحان مسئلت مي‌كنيم آن چه خير و صلاح و فلاح شما و همه علاقه‌ مندان به قرآن و عترت است را مرحمت كند.

 

بحث‌ هاي روز پنج ‌شنبه همان طوري كه مستحضريد در دو بخش مطرح است بخش اول مسائل اخلاقي است و بخش دوم شرح كوتاهي از نهج‌ البلاغه اميرالمؤمنين (سلام الله عليه) كه آن هم مناسب با بخش اول است. الآن ما در ماه پر بركت ذي القعده هستيم ماه ذي القعده ماه اربعين‌گيري است اربعين كليمي از اول ذي القعده تا دهم ذي الحجّه است گرچه در تمام مدت سال انسان مي‌ تواند اربعين بگيرد يعني اهل چلّه باشد چهل شبانه ‌روز مواظب خود باشد تا هم علوم صحيح از قلبش بجوشد هم اخلاق صحيح نصيب قلبش بشود.

 

اين اربعين‌گيري دستور صريح اسلام است كه «من أخلص لله اربعين يوما فجر الله ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه»[1] راه‌ هاي حوزه و دانشگاه همين راه معمولي است يك سلسله علوم حصولي نصيب انسان مي‌ شود كه گاهي با عمل همراه است گاهي با عمل همراه نيست اما آن علمي كه از درون بجوشد آن حتماً با عمل صالح همراه است و نوري است كه «يَقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قَلْبِ مَنْ يَشَاءُ»[2] براي همه انسان‌ ها در همه فصول سال، اين مدرسه باز است منتها از اول ذي القعده تا دهم ذي الحجّه بهار اربعين‌گيري است.

وجود مبارك موساي كليم (سلام الله عليه) كه در كوه طور مهمان خداي سبحان بود در اين چهل شبانه ‌روز نه غذايي خورد نه خوابيد نه آب نوشيد فقط با نام و ياد الهي زندگي مي‌كرد تورات نصيب او شد اين كه فرمود: ﴿وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً﴾[3] همين است از اول ذي الحجّه تا دهم ذي الحجّه اين كه هر شب بين نماز مغرب و عشا خواندن دو ركعت نماز مستحب است كه بعد از حمد و سورهٴ توحيد اين آيه ﴿وَوَاعَدْنَا﴾ خوانده مي ‌شود ناظر به همين اربعين‌ گيري است و انسان‌ هايي كه در مسير علم حركت مي‌ كنند چه حوزوي چه دانشگاهي چه گروه ديگر اين ها وارثان انبيايند آن چه از انبيا ارث مي‌ برند همين معارف علمي و عملي است و كاري كه خداي سبحان از حضرت آدم تا حضرت خاتم (عليهم الصلاة و عليهم السلام) نقل مي‌كند اين ميراث انبياست هر كسي در هر يك از اين رشته‌ ها بخواهد تلاش و كوشش كند اگر ـ ان ‌شاء الله ـ موفق شد وارث آن پيامبر است در آن رشته، برخي ‌ها وارث كامل ‌اند مثل وجود مبارك سيّدالشهداء (سلام الله عليه) كه وارث آدم تا خاتم است و زيارت وارث آن حضرت هم ناظر به همين است «السلام عليك يا وارث آدم صفوة الله»[4] تا به وجود مبارك حضرت رسول (عليهم آلاف التحيّة و الثناء) مي ‌رسد.

 

اگر كسي در اين مدت اربعين گرفت آن‌ گاه هم از علم صحيح برخوردار است هم از عمل صالح (اين يك) و هم از علم لذّت مي‌ برد چون سرمايه معنوي است و هم از عمل صالح كامياب مي‌ شود چون آن هم سرمايه معنوي است (اين دو) ما هر روز درسي مي‌ خوانيم يا درسي مي ‌دهيم و خسته مي ‌شويم به منزل برمي‌ گرديم چون اين علم نيست اين يك كار است نظير كارگر نظير كشاورز نظير دامدار اما علمي كه «فجر الله ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه»[5] آدم را خسته نمي‌ كند با نشاط است سرّ اين كه ما هر روز خسته به منزل برمي‌ گرديم براي اين كه يك كارگر عادي هستيم انسان دو گونه كار مي‌ كند يك كار با نشاط انجام مي ‌دهد مثل اين كه در مراسم جشن فرزندش زحمت مي ‌كشد اما احساس خستگي نمي ‌كند آن خستگي را با نشاط تحمل مي‌ كند يك وقت در مراسم عزا شركت مي‌كند يا يك مراسم عادي است خسته مي‌ شود اين كه ما خسته مي ‌شويم براي آن است كه اين علم نيست اين يك كار است و آن علمي كه انسان را با نشاط مي ‌كند روح و ريحان عطا مي ‌كند همان است كه «فجر الله ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه»[6] اين اختصاصي به زمان و زمين ندارد كه در فلان گروه باشد در فلان عصر و مصر باشد اين طور نيست براي هر كسي در هر زمان و زميني اگر خواست اربعين بگيرد راه باز است منتها اول ذي القعده تا دهم ذي الحجّه بهار اين كار است.

 

مطلب بعدي آن است كه ما بالأخره چه بخواهيم چه نخواهيم داريم مي‌ رويم ﴿إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ﴾[7] حالا يا در راه مستقيم مي ‌رويم يا كج ‌راهه، بالأخره داريم مي‌ رويم و ما را مي ‌برند يا با خدايي كه ﴿أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ﴾[8] است ملاقات مي‌ كنيم يا همان ﴿أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ﴾ را با چهره ﴿إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنتَقِمُونَ﴾[9] ملاقات مي ‌كنيم براي اين كه راه را صحيح طي كنيم با نشاط طي كنيم و با سرعت طي كنيم نبايد بي راهه برويم كسي بي راهه مي ‌رود كه نبيند كسي كه مي‌ بيند بي راهه نمي ‌رود خب چه كار كنيم كه بينا بشويم اين بزرگان اهل معرفت گفتند كه اگر از متاع‌ هاي دنيا حالا يك تكّه كاغذ يك تكّه چوب يك تكّه سنگ مختصري روي چشمت بگذاري اين چشم جايي را نمي‌ بيند اگر محبّت همين ‌ها را به دل بگذاري خب دل جايي را نمي ‌بيند ديگر اگر يك تكّه كالاي دنيا روي اين چشم بگذاري اين چشم جايي را نمي‌ بيند اگر محبّت دنيا را هم روي قلب بگذاري اين قلب مي ‌شود كور، اين همان است كه در سورهٴ مباركهٴ حج فرمود: ﴿لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ﴾[10] آن چشمي كه در دل هست آن كور مي ‌شود خب آدم كور نمي ‌بيند كجا برود چون نمي ‌بيند كجا برود لذا كج‌ راهه مي‌ رود هم بي راهه مي‌ رود هم راه ديگران را مي ‌بندد.

 

ما چه كار كنيم كه نه بي راهه برويم نه راه كسي را ببنديم؟ اين راه را سريعاً طي كنيم؟ راه فنّي‌ اش اين است حالا، ا‌ن‌ شاء الله اميدواريم بهره ماها شود و عمل كنيم مي ‌گويند اگر كسي علّت چيزي را يافت معلول را هم مي ‌يابد سبب چيزي را كه يافت مسبّب هم تشخيص مي‌ دهد اگر پزشكي سبب بيماري را تشخيص بدهد آن بيماري را مي‌ فهمد راه علاجش هم مي‌ فهمد اين طور است هر كسي در هر رشته ‌اي همين طور است كه اگر سبب چيزي معلوم شد آن مسبّب هم معلوم مي ‌شود اين يك اصل كلي است كه در علوم عقلي گفته شد «ذوات الاسباب، لا تعرف الّا باسبابها»[11] [12] [13] [14] در همه رشته‌ ها هم همين طور است كه اگر كسي خواست چيزي را بفهمد از راه سبب بايد بفهمد. بر اساس همين اصل كلي سبب اشياي عالَم، اشخاص عالم، مُلك و ملكوت، هر چه در جهان هست خداست كه ﴿اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ﴾[15] [16] اوست كه آفريد اگر كسي او را بشناسد با او رابطه داشته باشد به همان اندازه ‌اي كه او را شناخت و رابطه برقرار كرد حوزه و حريم و قلمرو كار خودش را مي ‌شناسد حالا برخي ‌ها خدا را بهتر مي ‌شناسند بيشتر با او رابطه پيدا مي‌ كنند جزء مقرّبان ‌اند آن ها بيشتر جهان را مي ‌شناسند بيشتر اشخاص و اشيا را مي‌ شناسند و مانند آن، بعضي ‌ها كمتر ولي بالأخره بر اساس آيه ﴿اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ﴾ اگر كسي خواست چيزي از جهان را بشناسد هيچ چاره ندارد مگر از راه معرفت خدا و با ارتباط با او چون او آفريد او دارد اداره مي ‌كند اين ‌چنين نيست كه ديگري آفريده باشد يا اين‌ چنين نيست كه او آفريده و ديگري اداره كند او هم خالق است هم ربّ، هم آفريدگار است هم پروردگار، خب اگر هم او آفريدگار است هم پروردگار و علم هم مي‌گويد انسان اگر خواست چيزي را بشناسد از راه سبب بايد بشناسد خب بدون ارتباط با خدا اشيا شناخته نمي‌ شود چون بدون ارتباط با او اشيا شناخته نمي ‌شود انسان بي راهه مي ‌رود لذا در تشخيص اشيا، قانون‌گذاري اشيا، كساني كه الهي فكر نمي‌كنند در زحمت‌اند.

 

پس بر اساس اين كه علم هر چيزي از راه سبب آن بايد باشد (يك) و سبب اشيا و اشخاص خداي سبحان است بر اساس ﴿اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ﴾ و الله هم ﴿رَبُّ الْعَالَمِينَ﴾[17] است (دو) به هر اندازه كه خدا را شناختيم با او رابطه پيدا كرديم خودمان را مي‌ شناسيم حوزه خودمان را مي ‌شناسيم وظيفه خودمان را مي‌ شناسيم درست عمل مي ‌كنيم (اين سه) آن كه خدا را شناخت هم خودش را مي ‌شناسد هم جهان را مي‌ شناسد هم اشيا و اشخاص را ما به اندازه خودمان كه خدا را مي‌ شناسيم راهمان را پيدا مي‌ كنيم. آن چه مانع اين كار است، آن چه مرحوم كليني نقل كرده، در جوامع روايي ديگر هم هست اهل سنّت هم اين را نقل كردند كه «حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ»[18] [19] [20] [21] اين خطيئه در قبال خطا نيست ما يك خطاي علمي داريم يك خطيئه عملي مثلاً اگر كسي در مطلبي اشتباه كرد مي‌گوييم اين خطاي فكري است اگر يك كار بدي كرد مي‌ گوييم خطيئه است گاهي خطيئه به عمل برمي‌گردد خطا به فكر برمي‌ گردد در مقابل هم‌ اند گاهي خطيئه مطلق است خطا را هم شامل مي‌ شود «حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خطاء و خَطِيئَةٍ» هر كس در مسير تشخيص و فكر، بي راهه رفته است يا در عمل، بي راهه رفته است در اثر اين كه دنيا چشمش را بست بر اساس همان مثالي كه قبلاً گفته شد اگر چيزي جلوي چشم آدم باشد اين چشم آدم جايي را نمي ‌بيند محبّت دنيا چون مُظلِم است اگر به دل بنشيند چشم دل كور مي‌ شود بخش عقل نظر كه متولّي انديشه است بخواهد چيزي را بفهمد گرفتار خطاي علمي مي‌ شود بخش عقل عمل كه متولّي انگيزه است آنجا هم بخش عقل عمل آسيب مي ‌بيند انسان بي راهه مي ‌رود بنابراين «حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خطاء و خَطِيئَةٍ»

 

خب حالا دنيا چيست؟ دنيا مستحضريد كه آسمان و زمين و آب و باغ و راغ و اين ها نيست اين ها مخلوق‌ هاي الهي ‌اند اين ها آيات الهي ‌اند ﴿سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ﴾[22] اين ها مخلوق حق‌اند آيات الهي‌اند دنيا را در سورهٴ مباركهٴ حديد مشخص فرمود كه پنج مقطع دارد ﴿أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ﴾[23] همين بازي ‌ها همين سرگرمي‌ ها همين مقام‌خواهي ‌ها همين خودخواهي‌ ها همين برتري‌طلبي ‌ها همين تظاهر به مال و جمال و اين ها، اين ها دنياست خب اگر دنيا همين پنج بخش است كه در آيه كريمه مطرح شده اگر كسي به يكي از اين بخش ‌هاي پنج‌ گانه دل بست مي‌ شود «حُبُّ الدُّنْيَا»[24] [25] [26] [27] با اين حصر كه بيان فرمود يعني دنيا غير از اين نيست پس ارض و سما اين ها مخلوقات الهي ‌اند اين ها آيات الهي ‌اند زمين بد نيست آسمان بد نيست آب و هوا بد نيست همين بازي ‌ها كه عمري به همين‌ ها دارد مي‌ گذرد فلان شخص به اين مقام رسيد فلان شخص به آن مقام رسيد عمري به اين ها دارد مي‌ گذرد يك وقت است مي‌ گوييم فلان شخص به جامعه خدمت كرد به دين خدمت كرد اين آخرت است اين دنيا نيست يك وقت است ما تلاش و كوشش مي ‌كنيم كه به اين مقام برسيم اين مي ‌شود دنيا، خب «حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خطاء و خَطِيئَةٍ» آن وقت نمي‌ گذارد آدم جايي را ببيند وقتي جايي را نديد به جاي اين كه اين راه را صحيحاً طي كند كج‌ راهه مي‌ رود چون كج ‌راهه مي ‌رود به جايي مي‌ رسد كه مي ‌بيند خدا مي ‌فرمايد: ﴿عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاكِبُونَ﴾[28] اين ها خودشان عمداً از راه راست لغزيدند اگر معرفت، صحيح باشد حتماً راه صحيح است و عمل صالح را به همراه دارد و اگر معرفت توحيدي صحيح نباشد آن خطر را به همراه دارد ممكن نيست كسي خدا را نشناسد و چيزي از جهان ‌بيني نصيب او بشود خود را بشناسد جامعه را بشناسد رابطه خود و جامعه را بشناسد اين ها ممكن نيست براي اين كه اين ها همه معلول يك علت‌اند و او آن علت را نشناخت قهراً بي راهه مي ‌رود ﴿فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ﴾[29]

 

در تعبيرات قرآن كريم اين جمله هست كه بعضي ‌ها سرگردانند مي‌ دانيد يك انسان بصير و بينا وقتي كه كارش از مسجدي، مدرسه‌اي از محلّي تمام شد وقتي مي‌ خواهد خارج شود به آساني در خروجي را مي ‌بيند راه خروجي را مي ‌بيند مي ‌رود اما يك نابينا وقتي كه نمي‌ داند درِ خروجي كجاست در ورودي كجاست وقتي مي‌ خواهد برود بيرون گاهي به ديوار شرق مراجعه مي‌ كند گاهي به ديوار غرب اين ردّ مكرّر بي‌ نتيجه را مي ‌گويند ترديد اين باب تفعيل براي همان شدّت مبالغه است فرمود: ﴿فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ﴾ راه خروجي را بلد نيست برون ‌رفت را بلد نيست ﴿فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ﴾. نتيجه اين كه ما، ان ‌شاء الله در همين بقيه ايام ذي القعده تا دهم ذي الحجّه هر اندازه كه خود را دريابيم و محبّت غير خدا را به دل راه ندهيم راحت زندگي مي ‌كنيم چيزي به نام ساده‌ زيستي آدم را نمي ‌رنجاند چيزي به نام جهل مي ‌رنجاند چيزي به نام جهالت مي ‌رنجاند حالا برسيم به بخش دوم از بحث كه شرح كوتاهي از نهج ‌البلاغه حضرت امير (سلام الله عليه) است كه آن هم در همين راستاست.

 

سير بحث ما رسيده به نامه چهل و پنجم از نامه ‌هاي نهج ‌البلاغه. اين نامه چهل و پنجم نامه ‌اي است كه وجود مبارك حضرت امير براي عثمان‌ بن ‌حنيف انصاري مرقوم فرمود، عثمان‌ بن ‌حنيف از اصحاب پيغمبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم) بود خب دوران حضرت را ادراك كرد بعد هم در زمان دومي سِمتي پيدا كرد در زمان وجود مبارك حضرت امير والي بصره شد مي ‌دانيد بصره، اهواز، كرمان مجموعاً يك استانداري بود كه در بخشي از زمان‌ ها ابن‌عباس استاندار اين استانداري بود آن روز عراق و ايران و اين ها جمعاً كلّ اين خاورميانه زيرمجموعه حكومت اسلامي بود وجود مبارك حضرت امير براي عثمان ‌بن‌ حنيف انصاري كه والي بصره است نامه نوشته چون گزارش‌ هايي به حضرت امير رسيد كه در بصره كسي وليمه مي‌داد و والي بصره يعني عثمان ‌بن ‌حنيف انصاري را دعوت كرد و عثمان در آن مجلس شركت كرد اين نامه را كمتر كسي نشنيده باشد يا كمتر روحاني و واعظ روي منبر نقل نكرده باشد.

 

نامه‌ اي است معروف و مشهور كه شايد همه شما يا اكثري شما شنيده باشيد اين نامه 45 نهج ‌البلاغه است عثمان‌ بن‌ حنيف انصاري والي از طرف حضرت بود در بصره «و قد بلغه أنه دعی إلی ولیمه قوم من أهلها، فمضی إلیها» [30] كسي عثمان ‌بن‌ حنيف را به وليمه ‌اي، به سوري دعوت كرده است گرچه رفتن به مجلس وليمه يا دادن وليمه اين براي افراد عادي نقص نيست اما اگر كسي خواست روحاني شود طلبه شود درس بخواند درس بخواند يعني درس بخواند معمّم بشود روحاني بشود عالِم بشود نه معمّم بشود اين بايد بداند كه بيان نوراني حضرت امير (سلام الله عليه) اين است كه «لاَ تَجْتَمِعُ عَزِیمَهٌ وَ وَلِیمَهٌ»[31] [32] اگر كسي خواست اهل عزم باشد باسواد باشد با سورچراني جمع نمي ‌شود اين بخواهد چيز بفهمد با سورچراني جمع نمي ‌شود اين بايد حواستان جمع باشد اين از بيانات نوراني و متقن حضرت امير است «لاَ تَجْتَمِعُ عَزِیمَهٌ وَ وَلِیمَهٌ» كسي كه راه علم را دارد طي مي‌ كند فلان‌جا سورچراني است دارد مي‌ رود فلان ‌جا وليمه است دارد مي ‌رود فلان‌ كس از مكه آمده وليمه مي‌ دهد دارد مي ‌رود اين بايد درسش را بخواند كتابش را بنويسد «لاَ تَجْتَمِعُ عَزِیمَهٌ وَ وَلِیمَهٌ»، «لَا تَجْتَمِعُ الْفِطْنَةُ وَ الْبِطْنَةُ»[33] اين هم از يك بيانات ديگر است فرمود يك آدم پرخور كه هميشه سير است آروغ مي ‌زند او ديگر چيز نمي ‌فهمد غذا را انسان به اندازه ‌اي مي ‌خورد كه تأمين بشود پرخوري از بدترين عوامل هوش‌ زدايي است يك آدم پرخور هميشه خرفت در مي‌ آيد فرصت فكر نيست نفس بايد فراغت داشته باشد شما الآن بياييد حكيمي را، بزرگواري را، عالِمي را پيك بهداشت بكنيد بگوييد زباله‌ هاي شهر را جمع بكند اين جمع مي‌ كند ولي خب حيف است روح ما حكيم است عالِم است بزرگوار است اين را آدم بيايد سرگرم بكند كه آن چه من از آشپزخانه تحويل گرفتم تحويل دستشويي بده اين روح بيچاره بايد اين كار را بكند بدن را بايد او اداره بكند شتر به جاي اين كه بين صفا و مروه سعي كند بين نثيل و معتلف سعي مي‌كند كار شتر اين است كه برود به معتلف يعني چراگاه آنجا كه علف ‌هاي خوب است بعد محصول كارش را هم بريزد بيرون فرمود يك عدّه صفا و مروه‌ شان همين است بين اين دو مقام دارند زندگي مي‌كنند منتظرند ببينند از آشپزخانه چه چيزي در مي ‌آيد بعد هم تحويل دستشويي بدهند. خب اين كه انسان نيست اگر كسي غذا مي‌ خورد، بايد به اندازه‌ اين كه تأمين بشود باشد، مگر در شبانه ‌روز چقدر غذا لازم است آدم اين قدر كنار سفره غذا مي ‌خورد كه ديگر جا نيست خب اين يقيناً چيز فهم نمي‌ شود علم آن قدر ملكوتي است كبريا دارد كه به هر جايي نمي ‌نشيند اگر علم باشد! نمي‌ دانم شما در بعضي از منطقه ‌هاي ييلاقي سري زديد يا نه، اين بلبل‌ها را مي‌ دانيد در هر باغي نمي‌ نشيند در هر فصلي نمي‌ خواند آنجا كه خيلي هوا لطيف است (يك) باغ‌ هايي كه خيلي تميز است (دو) مي‌ خواند مگر بلبل روي هر شاخه مي‌ نشيند مگر بلبل روي هر درختي مي‌ خواند. خواندن او حسابي دارد. اين تازه حيواني است; علم، ملكوتي است واقعيّتي است حقيقتي است آن قدر كبريايي دارد كه در كنار هر قلبي نمي ‌نشيند اين قلب بايد صد درصد پاك باشد اين قلب بايد صد درصد طيّب و طاهر باشد آن شكم بايد به اندازه كافي غذا خورده باشد آن هم غذاي حلال تا «الْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قَلْبِ مَنْ يَشَاءُ»[34] اين كه مي ‌بينيد انسان هشت سال، ده سال درس مي ‌خواند بعد سر از جاي ديگر در مي‌ آورد معلوم مي‌ شود اين علم نبود چون علم آن است كه نور باشد.

 

فرمود من شنيدم تو اهل وليمه‌ اي مگر مي‌ شود كسي در دستگاه علي (سلام الله عليه) كار بكند آن وقت سورچرا باشد اين نامه اعتراض ‌آميز را حضرت امير برايش نوشته فرمود: «أَمَّا بَعْدُ یَا ابْنَ حُنَیْفٍ فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلاً مِنْ فِتْیَهِ أَهْلِ الْبَصْرَهِدَعَاکَ إِلَی مَأْدُبَهٍ»[35] ما يك مأدبه داريم يك مائده، مائده يعني سفره، مأدبه يعني غذايي كه روي سفره است «إِلَی مَأْدُبَهٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَیْهَا» تو هم سريع اين دعوت را اجابت كردي رفتي «تُسْتَطَابُ لَکَ الْأَلْوَانُ وَ تُنقَلُ إِلَیکَ الجِفَانُ» غذاهاي رنگارنگ را براي تو انتخاب كردند ـ جِفان جمع جَفنه است جَفنه يعني كاسه ـ كاسه كاسه اين غذاهاي رنگ رنگ را نزد تو آوردند «تُسْتَطَابُ لَکَ الْأَلْوَانُ وَ تُنقَلُ إِلَیکَ الجِفَانُ وَ مَا ظَنَنتُ أَنّکَ تُجِیبُ إِلَی طَعَامِ قَومٍ عَائِلُهُم مَجفُوّ وَ غَنِیّهُم مَدعُوّ» من فكر نمي‌ كردم والي منسوب من در وليمه‌ اي شركت كند كه فقرا راه ندارند اغنيا راه دارند اغنيا مدعوّند فقرا مُجفوّ، مورد جفا «فَانظُر إِلَی مَا تَقضَمُهُ مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ» حالا كه رفتي كنار اين سفره نشستي كنار اين مائده نشستي و از آن مأدبه مي‌ خواهي استفاده كني اگر آن لقمه طيّب و طاهر است كه خب تناول كن اگر مشكوك است از دهن بينداز حالا اگر يك وقت كسي خورد اگر حرام بود كه بايد بپردازد اگر خمسش پرداخت نشده بود بايد ردّ مظالم كند خمسش را بدهد ولي حضرت فرمود از دهن بينداز فرمود: «وَ مَا ظَنَنتُ أَنّکَ تُجِیبُ إِلَی طَعَامِ قَومٍ عَائِلُهُم مَجفُوّ وَ غَنِیّهُم مَدعُوّ فَانظُر إِلَی مَا تَقضَمُهُ مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ» يعني از اين مأكل، «قَضْم» يعني أكل، «مَقضم» يعني مأكل «فَمَا اشْتَبَهَ عَلَیْکَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ»[36] آن كه مشتبه است آن از دهن بينداز تا مي ‌تواني دفع كن نشد، رفع، چنين غذايي را به دهن فرو نبر اگر به دهن گذاشتي و بعد معلوم شد مشكوك است بينداز دور «وَ مَا أَیْقَنْتَ بِطِیبِ وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ» چيزي كه برايت بيّن ‌الرشد است كه يقيناً حلال است تناول كن «نَلْ» اين امر حاضر است يعني تناول كن كه اين امر براي اباحه است بعد فرمود: «أَلاَ وَ إِنَّ لِکُلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً یَقْتَدِی بِهِ» هر مأموم، امامي دارد اين امامت، تنها در نماز جماعت نيست در نماز جماعت اگر امام رفته ركوع مأموم مي ‌رود ركوع، اگر امام رفته سجود مأموم مي‌رود سجود، مأموم ديگر كار مستقل نمي‌كند فرمود شما در همه امور مثل نماز جماعت بايد باشيد ببينيد من چطور زندگي مي‌كنم شما هم همان طور زندگي كنيد بعد فرمود مقدورتان نيست كه مثل من زندگي كنيد ولي مقداري مرا در اين راه كمك كنيد «أَلاَ وَ إِنَّ لِکُلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً یَقْتَدِی بِهِ وَ یَسْتَضِیءُ بِنُورِ عِلْمِهِ» مگر شما نمي‌ خواهيد علمي پيدا كنيد كه آن علم، نور باشد وقتي عالِم نوراني شديد مي‌ شويد مصداق ﴿وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ﴾[37] ، آن وقت ديگران همين كه شما را مي ‌بينند لازم نيست موعظه بكني سيره شما، سنّت شما، سريره شما، رفتار شما آموزنده است آن محل را طيّب و طاهر مي‌ كند كم نبودند عالمان ديني كه در محلّي زندگي مي‌ كردند رفت و آمدشان جامعه را روشن مي ‌كرد مردم وقتي اين آفتاب را مي ‌بينند خب گرم مي‌ شوند از حرارتش استفاده مي ‌كنند از نورش استفاده مي‌كنند ﴿وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ﴾ همين است.

 

فرمود: «أَلاَ وَ إِنَّ إِمَامَکُمْ قَدِ اکْتَفَی مِنْ دُنْیَاهُ بِطِمْرَیْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَیْهِ»[38] كتابي است به نام الغارات كه اين قبل از نهج‌البلاغه نوشته شده و يكي از منابع علمي نهج ‌البلاغه است اين الغارات كه قبل از نهج ‌البلاغه نوشته شده آ‌ن غارت ‌هاي دولت اموي را ذكر كرده صاحب الغارات از مشايخش نقل مي‌ كند كه يكي از آ‌ن مشايخ گفته بود كه من در دوران كودكي همراه پدرم رفتم نماز جمعه و پدرم مرا روي دوش خودش نشاند ديدم علي ‌بن ‌ابي طالب (سلام الله عليه) مشغول سخنراني است و در حين سخنراني اين آستينش را تكان مي‌ دهد به پدرم عرض كردم كه چون هوا گرم است علي ‌بن ‌ابي طالب (سلام الله عليه) اين كار را مي‌كند پدرم به من گفت نه خير، حالا روز جمعه بود و حضرت امير آمده براي خطبه ‌هاي نماز جمعه، علي ‌بن‌ ابي طالب اين لباسش را شست واشوري نداشت كه آن واشور را بپوشد همين لباسي كه شست اين لباس تَر را در بر كرد اين كار را مي‌كند كه لباسش خشك شود[39] نه قبل از حضرت امير كسي مثل او بود نه الي يوم القيامه مثل او خواهد آمد خودش هم فرمود شما نمي‌ توانيد مثل من باشيد ولي حرف او راست است به ما فرمود اگر مي‌ خواهيد به جايي برسيد از حرام بپرهيزيد از مشكوك بپرهيزيد شكم ‌چرا هم نباشيد وگرنه يك زندگي ديگري داريد كه نمي‌ شود اسم آن را برد. فرمود: «أَلاَ وَ إِنَّکُمْ لاَ تَقْدِرُونَ عَلَی ذَلِکَ»[40] مقدور شما نيست كه اين طور زندگي كنيد «وَ لَکِنْ أَعِینُونِی بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّهٍ وَ سَدَادٍ» اين مال حلال را استفاده كنيد همين، از مشتبه بپرهيزيد و مال حلال را هم به اندازه‌اي كه نياز داريد استفاده كنيد، بالأخره مگر شما نمي‌ خواهيد اين روحتان فراغتي داشته باشد كه فكر كند خب يك آدم پرخور تمام وقت روح را گرفته كه اين بدن را اداره كند آن روح، مدبّر بدن است به اذن الله بايد اين بدن را تأمين كند اگر يك گوشه بدن زخم شد اين روح، تمام نيروهاي اين بدن را دستور مي ‌دهد بياييد اين را پانسمان كنيد آن پوست ‌سازي آن گوشت‌ سازي اگر استخوان شكست اگر پوست كم شد اگر گوشت كم شد اگر خون كم شد همه نيروهاي بدن دست به دست هم مي‌ دهند تا پانسمان كنند و اين زخم را درمان كنند اين با تدبير يك مدبّر واحد و هماهنگ‌كننده است به نام روح، اين دارد اين بدن را اداره مي‌ كند اگر تمام وقت اين روح را انسان صرف بدن‌ سازي بكند خب اين ديگر به جايي نمي‌ رسد.

 

فرمود شما مرا در ورع و پرهيز از گناه و اجتهاد و عفّت و سَداد كمك كنيد «فَوَاللَّهِ مَا کَنَزْتُ مِنْ دُنْیَاکُمْ تِبْراً وَ لاَ ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً» قسم به خدا ما چيزي ذخيره نكرديم با اين كه مستحضريد آن روز خاورميانه در اختيار حضرت امير بود الآن اگر كسي به ما احترام مي‌ كند براي اين كه مثلاً ما يا شاگرد امام بوديم يا پيرو خطّ اماميم براي اين هاست، خود امام را احترام مي‌كنند براي اينكه او نايب عام است و نايب عام بعد از نايب خاص است و اگر نايب خاص را مثل مالك اشتر يا حضرت مسلم اين ها را احترام مي ‌كنند براي اين كه به امام عصر مربوطند و حرمت براي آن امام عصر است فرمود: «فَوَاللَّهِ مَا کَنَزْتُ مِنْ دُنْیَاکُمْ تِبْراً وَ لاَ ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لاَ أَعْدَدْتُ لِبَالِی ثَوْبِی طِمْراً وَ لاَ حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً» از زمين من يك وجب حيازت نكردم كه براي من باشد «وَ لاَ أَخَذْتُ مِنْهُ إِلاَّ کَقُوتِ أَتَانٍ دَبِرَهٍ» كبوتري حالا فرض كنيد گرچه «أتان» به معني كبوتر نيست حالا آن را ما ترجمه نكنيم اگر كبوتري زخمي باشد اين غذايش چقدر است سالم باشد غذاي بيشتري مي‌ خورد ديگر، وقتي زخمي شد جراحت برداشت غذاي كمتري مي‌ خورد فرمود حالا كبوتري كه مجروح شده چقدر غذا مي‌ خواهد من هم سعي كردم همان اندازه غذا بخورم [و اين‌گونه، اندك از دنيا استفاده كنم] «وَ لَهِیَ فِی عَیْنِی أَوْهَی وَ أَوْهَنُ مِنْ عَفْصَهٍ مَقِرَهٍ»[41] هم گاهي «عَفْطَهِ عَنْزٍ»[42] مي ‌فرمايد هم يك دانه تلخي كه در دبّاغي‌ها به كار مي ‌برند فرمود اين زرق و برق‌ها نزد من از آن ها ضعيف‌ تر است بعد آن وقت قصّه فدك را نقل مي‌ كند مي ‌فرمايد شاهدش هم جريان فدك است. اين علي است بالأخره او امام ماست ديگر، به ما فرمود مقدور شما نيست آن راهي كه من طي كردم برويد ولي راه اساسي اين است شما مشتبه را نخوريد و به اندازه لازم غذا بخوريد [و در همه امور] به اندازه حلال اكتفا كنيد كه ما اميدواريم ذات اقدس الهي به بركت قرآن و عترت مخصوصاً به بركت علي‌ بن ‌ابي طالب (صلوات الله و سلامه عليه) اين توفيق را نصيب همگان بفرمايد.


[1] عدة الداعي و نجاح الساعي‌، ابن فهد الحلي، ج1، ص218.
[2] مصباح الشريعة المنسوب للإمام الصادق، المنسوب للإمام الصادق، ج1، ص16.
[3] سوره اعراف، آيه 142.
[4] تهذيب الأحكام، شيخ الطائفة، ج6، ص58.
[5] عدة الداعي و نجاح الساعي‌، ابن فهد الحلي، ج1، ص218.
[6] عدة الداعي و نجاح الساعي‌، ابن فهد الحلي، ج1، ص218.
[7] سوره انشقاق، آيه 6.
[8] سوره اعراف، آيه 151.
[9] سوره سجده، آيه 22.
[10] سوره حج، آيه 46.
[11] أسرار الحكم، محقق سبزوارى، ج1، ص99.
[12] أسرار الحكم، محقق سبزوارى، ج1، ص139.
[13] أسرار الحكم، محقق سبزوارى، ج1، ص359.
[14] أسرار الحكم، محقق سبزوارى، ج1، ص399.
[15] سوره زمر، آيه 62.
[16] سوره رعد، آيه 16.
[17] سوره اعراف، آيه 54.
[18] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص131.
[19] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص317.
[20] الخصال، الشيخ الصدوق، ج1، ص25.
[21] التفسير الكبير (مفاتيح الغيب)، الرازي، فخر الدين، ج12، ص414.
[22] سوره فصلت، آيه 53.
[23] سوره حدید، آيه 20.
[24] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص131.
[25] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص317.
[26] الخصال، الشيخ الصدوق، ج1، ص25.
[27] التفسير الكبير (مفاتيح الغيب)، الرازي، فخر الدين، ج12، ص414.
[28] سوره مؤمنون، آيه 74.
[29] سوره توبه، آيه 45.
[30] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص416، نامه 45.
[31] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص359، خطبه 214.
[32] تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، التميمي الآمدي، عبد الواحد بن محمد، ج1، ص483.
[33] تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، التميمي الآمدي، عبد الواحد بن محمد، ج1، ص360.
[34] مصباح الشريعة المنسوب للإمام الصادق، المنسوب للإمام الصادق، ج1، ص16.
[35] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص416، نامه 45.
[36] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص417، نامه 45.
[37] سوره انعام، آيه 122.
[38] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص417، نامه 45.
[39] الغارات ط- القديمة، الثقفي، ابن هلال، ج1، ص62.
[40] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص417، نامه 45.
[41] قطب راوندی، سعید بن هبه‌الله، علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، مرعشی، محمود، و حسینی کوهکمری، عبد اللطیف. ۱۴۰۶–۱۳۶۴. منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة. ۳ ج. قم - ایران: کتابخانه عمومی حضرت آيت الله العظمی مرعشی نجفی (ره)، ج3، ص144. «استاد «اهون.» قرائت مي فرمايند؛ در نقل منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغه (راوندی) به اين صورت آمده است»
[42] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص50، خطبه 3.