درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

91/07/06

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: نهج البلاغه/نامه ها /نامه 44

 

مقدم شما برادران و خواهران بزرگوار، حوزوي و دانشگاهي و عزيزان سپاهي و بسيجي و همه را گرامي مي ‌داريم ميلاد ثامن‌ الحجج علي ‌بن ‌موسي (عليهما آلاف التحيّة و الثناء) را به پيشگاه وليّ عصر (ارواحنا فداه) تحنيت عرض مي‌ كنيم دهه پر بركت كرامت را گرامي مي‌ داريم هفته دفاع مقدس را ارج مي ‌نهيم و از ذات اقدس الهي مسئلت مي‌ كنيم شهداي انقلاب و جنگ را با شهداي صدر اسلام محشور بفرمايد و اجر همه عزيزاني كه براي حفظ نظام تلاش و كوشش كردند را ـ ان‌ شاء الله ـ مضاعف قرار بدهد هفته حج را هم گرامي مي ‌داريم اميدواريم اين مهمانان و ضيوف الرحمان با حجّ مقبول، عمره مقبول، زيارت مقبول و ادعيه مستجاب برگردند.

 

بحث‌ هاي روز پنج‌شنبه به دو بخش تقسيم مي ‌شد بخش اول مسائل اخلاقي بود بخش دوم شرح كوتاهي از نهج ‌البلاغه اميرمؤمنان (عليه أفضل صلوات المصلّين) در بخش اخلاقي حديثي را به مناسبت ميلاد وجود مبارك امام هشتم از آن ذات مقدس نقل كنيم بعد توضيحي درباره اخلاق ارائه كنيم.

 

وجود مبارك امام هشتم (سلام الله عليه) طبق اين نقل فرمود: «صَدِيقُ كُلِّ امْرِئٍ عَقْلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهْلُهُ»[1] مستحضريد كه اين «صَدِيقُ» خبر مقدّم است و «عَقْلُهُ»، مبتداي مؤخّر اين جمله مفيد حصر است يعني انسان يك دوست دارد و آن عقل است اگر عاقل نبود بي ‌دوست است دوست كه نداشت آن جهلِ علمي (يك) جهالت عملي (دو) مي ‌شوند دشمنان او «صَدِيقُ كُلِّ امْرِئٍ عَقْلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهْلُهُ» اين جمله خبري كه مفيد حصر است به صورت خبر القا شده ولي به داعي انشا بيان شده جمله خبريه ‌اي است كه به داعي انشا بيان شده يعني يا أيّها الناس يا أيّها الذين آمنوا شما دوست بگيريد (يك) تنها دوستتان هم عقلانيّت است (دو) اين يك گزارش نيست اين يك خبر نيست از جايي گزارش بدهند درست است در عين حال جمله خبريه است و از حقيقت گزارش مي ‌دهد اما صبغهٴ اخلاقي و دستور ديني را هم به همراه دارد يعني اي برادران ايماني اي مؤمنين حتماً شما بايد دوست داشته باشيد و دوست شما هم عقل شماست «صَدِيقُ كُلِّ امْرِئٍ عَقْلُهُ».

 

جريان عقل و عقلانيّت را شما مي‌ بينيد خيلي ‌ها مطرح مي ‌كنند منتها عقلي كه آن ها مطرح مي‌ كنند مطابق با معرفت ‌شناسي آن هاست كه جهان ‌بيني را با آن معرفت ‌شناسي سامان مي‌ دهند وقتي با آن معرفت ‌شناسي، جهان‌ بيني‌ شان سامان يافت انسان ‌شناسي، اخلاق و ساير فضايل را هم با همان امور سامان مي ‌دهند كسي كه معرفت‌ شناسي ‌اش حس و تجربه است يعني از عقل تجريدي سهمي ندارد چه رسد به شهود، اين آن چه مشهود است را مي‌ بيند و چون با حس و تجربه حسّي نمي ‌شود به واقعيّت رسيد مگر اندك، اين ها مي‌ گويند كار به واقع نداريم ما به دنبال حق نيستيم ما به دنبال نفع هستيم يعني هر چه براي ما نافع است شما مستحضريد با پيشرفت اين فيزيك روشن شدن اينكه جسم، مركب از ذرّات ريز اتمي است اوّلين آسيب را هندسه مي ‌بيند يعني هندسه علم بي‌ واقعيتي است خط و سطح و حجم و همه آن مسائل دقيق هندسي هيچ كدامش واقعيّت ندارد براي اين كه اين حجم كه سه بُعدي است از سه سطح تشكيل مي ‌شود سطح بدون خط نيست خط روي يك شيء متّصل است اگر هر موجود مادّي در عالم مركّب از ذرّات ريز است مگر مي ‌شود روي جسمي كه از ذرّات تشكيل شد خط رسم كرد شما روي يك مُشت آرد مگر مي ‌توانيد خط رسم كنيد چون دنده دنده دنده كه نمي ‌گذارد اين تضاريس به اصطلاح نمی گذارد شما خط داشته باشيد وقتي خط نداشتيد سطح نداريد وقتي سطح نداشتيد حجم نداريد وقتي حجم نداشتيد هندسه نداريد همه‌ اش مي‌ افتد در ذهن. قبلاً خيال مي‌ كردند جسم، متّصل است مركب از ذرّات ريز نيست اتصالي دارد چون اتصال دارد به هم متّصل است خط داريم، سطح داريم، حجم داريم اما شما روي يك مُشت آرد هيچ خطي نداريد قهراً سطري نداريد حجمي هم نداريد مي ‌افتد آن ذرّات ريز اتمي كه آن ممكن است هندسه داشته باشد ولي آن كارآمد نيست اين ها مي ‌پذيرند مي‌گويند هندسه بي ‌هندسه حجم نداريم سطح نداريم مكعّب و اين ها نداريم مثلث و مربع نداريم ما به دنبال اين كه چه چيزي داريم چه چيزي نداريم، چه چيزي هست و چه چيزي نيست كه نيستيم ما به دنبال اين هستيم كه چه چيزي به درد ما مي‌ خورد مي‌ بينيد علم كه براي معرفت واقعيّت است چقدر تنزّل پيدا كرد آمد به سطح ابزاري مي‌ گويند ما به دنبال واقعيّت و حقيقت و جهان ‌بيني و اين ها نيستيم ما به دنبال اين هستيم كه چطوري زندگي بكنيم ما اتاقي مي ‌خواهيم مكعب شكل البته مكعب نيست براي اين كه همه‌ شان از هم گسيخته‌ اند همين كه مشكل ما را حل بكند كافي است پس سخن از جهان ‌بيني، سخن از واقعيت، سخن از حقيقت كه انسان به حقيقت مي ‌رسد اين ها مطرح نيست سخن در اين است كه چگونه مشكل ما حل بشود اگر معرف‌شناسي حسّي و تجربي شد و اگر اين ها تنزّل كردند از حق به ابزاري، از واقعيّت به ابزاري، از خير به نفع بودن و مانند آ‌ن، قهراً اخلاق هم در همين فاز و فضا تنزّل مي ‌كند اين‌چنين نيست كه اخلاق به معناي عقل واقعي، عدل واقعي و امثال ذلك باشد يك آسايش و آرامش نسبي مي ‌شود اخلاق.

 

دين آمده گفته كه مراتب معرفت، ضعيف ‌ترين و نازل ‌ترين و به اصطلاح كف معرفت ‌شناسي همين است كه در علوم طبيعي است كه ما از علوم طبيعي پايين‌ تر علمي نداريم اين علمي كه الآن خيلي روي آن تلاش و كوشش مي ‌شود مي ‌گويند اين علم است دين مي‌ گويد اين كف معرفت است يعني كسي از راه حس و تجربه فقط بخواهد چيزي را درك كند از اين بالاتر معرفت نيمه‌ تجربي است از اين بالاتر معرفت تجريدي فلسفه و كلام است از اين بالاتر معرفت تجريدي عرفان نظري است و از اين بالاتر معرفت شهودي است خب آن كجا اين كجا؟! سقف علم به كجا مي ‌رسد كف علم از كجا شروع مي ‌شود آن ها كه اخلاق را بر اساس معرفت ‌هاي شهودي يا عرفان نظري يا معرفت تجريدي فلسفه و كلام مي ‌دانند اين ها مي ‌توانند سلمان و اباذر تربيت كنند.

 

اين هايي كه كف معرفت را دارند يعني حس و تجربه را دارند اين ها مي‌ گويند مرگ، پايان خط است انسان مي‌ ميرد تمام مي‌ شود اما دين آمده گفته كه اين اوايل راه است بارها به عرضتان رسيد كه انبيا آمدند به ما فرمودند انسان، مرگ را مي ‌ميراند نه بميرد اين حرف را غير از انبيا چه كسي گفته حرف قرآن به تنهايي نيست چون قرآن مُهيمن بر ساير كتب است ﴿وَمُهَيْمِنًا عَلَيْهِ[2] هَيمنه دارد سيطره دارد سلطنت دارد حرف همه انبيا خواهد بود فرمود: ﴿كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ[3] [4] [5] نه «كلّ نفس يذوقها الموت» هر كسي مرگ را مي ‌چشد نه مرگ، هر كسي را بچشد انسان در مصاف با مرگ پيروز است مرگ را مي‌ ميراند به دليل اين كه خودش مرتب دارد مي ‌رود و مرگي هم در كاري نيست. در دنيا به ما فرمودند مرگ مثل سايه شماست شما را رها نمي‌ كند با هم هستيد اما وقتي كه ميدان مسابقه شد و زورآزمايي شد و معلوم مي ‌شود انسان مرگ را مي‌ چشد نه مرگ، انسان را اين مرگ را دفن مي‌ كند بعد ديگر «لا موت» در برزخ مرگ نيست در ساهره قيامت مرگ نيست در بهشت مرگ نيست ابدي است كه ابدي است حالا درباره دوزخ ممكن است برخي‌ ها اختلاف نظر داشته باشند ولي درباره بهشت كه احدي اختلاف نكرد انسان يك موجود ابدي است خب اگر يك موجود ابدي است يك معرفت ابدي مي ‌خواهد يك كالاي ابدي مي‌ خواهد يك عقلانيّت ابدي مي ‌خواهد يك ره توشه ابدي مي‌ خواهد چيزي كه نميرد و از بين نرود زمين و زميني نيست چون ﴿كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ[6]

 

اخلاق ديني براي آ‌ن است كه انسان نه بي راهه برود نه راه كسي را ببندد و ابدي فكر كند و اين با عقلانيّتي كه امام رضا (سلام الله عليه) فرمود هماهنگ است فرمود: «صَدِيقُ كُلِّ امْرِئٍ عَقْلُهُ»[7] با او پيوند دوستي ببنديد «وَ عَدُوُّهُ جَهْلُهُ» انسان يك دشمن دارد و آن جهل است منتها اين دشمن دو شعبه است در بخش علمي جهل علمي دارد در بخش عملي جهالت عملي دارد دشمن ما همين است اگر ما درونمان را از دشمن تصفيه كنيم كسي با ما در درون نجنگد ما مشكل بيروني نداريم. پس عقلانيّتي كه انبيا آوردند با عقلانيّتي كه كم و بيش در جاي ديگر مطرح است خيلي فرق دارد ما كه اين داعيه را داريم كه ـ ان‌ شاء الله ـ شاگردان انبيا هستيم و اين ادّعاي ماست كه شاگرد قرآن و عترت هستيم بالأخره بايد قرآني زندگي كنيم عترتي زندگي كنيم ما در عين حال كه قرآني هستيم عترتي هستيم اهل ولايت و اهل قرآن هستيم اما متأسفانه دين در زندگي ما نيست ما اهل نمازيم اهل روزه‌ ايم اهل حج و زيارت و عمره‌ ايم زندگي هم مي ‌كنيم شايد شما در عمرتان برخورد كرديد با بعضي از بزرگان اهل توحيد كه قرآن در زندگي اين هاست حالا به عنوان نمونه يك حرف رايج روزمره ما را بررسي كنيد ببينيد كه دين و قرآن در زندگي ماست يا كنار است ما مثلاً اگر كسي يك سبد ميوه‌ اي از باغش بچيند به ما بدهد ما اول سؤال مي ‌كنيم اين چيست؟ مي‌ گويند ميوه است، مي‌ گوييم چه كسي داد؟ مي ‌گويند فلان باغبان يا پارچه ‌اي از نسّاجي به ما برسد بسته باشد مي‌ گوييم چيست؟ مي‌ گويند اين پارچه است، مي ‌گوييم چه كسي داد؟ مي ‌گويند فلان بافنده اين حرف ماست يك حرف رسمي و رايج ماست اما يك موحّد هرگز اين طور حرف نمي ‌زند اين طور سؤال نمي‌ كند در آن مورد اول آن موحّد سؤال مي‌ كند اين چيست؟ مي‌ گويند ميوه است، مي ‌گويد چه كسي آورد نمي‌ گويد چه كسي داد، چه كسي آورد؟ فلان باغبان، چه كسي داد؟ خدا، اگر ﴿مَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللّهِ[8] او رازق است اگر گفتند: «گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رزّاق بود»[9] يعني او مي‌دهد نه اين كه اين باغبان داد خدا داد، خدا مي ‌دهد، خدا مي‌ بخشد اين در زندگي ما نيست اين موقع نماز و روزه ما هست موقع دعا و مناجات ما هست اما در زندگي ما نيست يعني بندگي ما از زندگي ما جداست اين كتاب مفاتيح‌ الحيات براي همين است كه مرزي بين بندگي و زندگي نباشد اين بندگي در زندگي ما باشد چرا به ما گفتند بعد از نماز اين دعا را بخوانيد «اللهم ما بنا من نعمة فمنك»[10] [11] [12] [13] [14] اين دعا كه جزء تعقيبات است از همان آيه نوراني قرآن گرفته شده آن‌گاه گنج و رنج ما هم مشخص است اگر كسي چيزي به ما نداد از او نمي ‌رنجيم در حرف‌ ها هم مي ‌بينيد خيلي‌ ها گفتند در مسائل علمي «انظر إلى ما قال و لا تنظر إلى من قال»[15]

 

در مسائل اخلاقي و تربيتي گفتند: «انظر إلى ما قال» و «اُنظر إلي مَن قال» هم حرف را نگاه كن هم ببين چه كسي دارد حرف مي ‌زند همين دو مرحله است اما «اُنظر إلي مَن أنطق الذي أنطق كلّ شيء» آن در غالب حرف‌ هاي ما مطرح نيست چه كسي اين را به حرف آورده آن موحّد اين سوم را در نظر دارد هر كه حرف زد بالأخره گوينده‌ اي او را به حرف آورده يا براي امتحان است يا براي پاداش است يا براي كيفر است اين‌ چنين نيست كه خود آدم مستقيماً بالاستقلال و بالذّات ناطق باشد آن موحّدي كه قرآني زندگي مي ‌كند ﴿أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ[16] را هم مي ‌بيند اگر كسي درباره ما حرفي زد ما اين سه مرحله را بايد ببينيم حرف چيست از دهن چه كسي خارج شده از كجا دستور آمده حالا آن دستور يا پاداشي است يا كيفري بنابراين بين اخلاقي كه انبيا آوردند با اخلاقي كه شما مي ‌بينيد در جاهاي ديگر مطرح است خيلي فرق است الآن بسياري از كشورهاي جهان گرفتار فشار اقتصادي ‌اند با اين كه نعمت‌هاي فراواني را ذات اقدس الهي آفريد ﴿وَآتَاكُم مِّن كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ[17] فرمود هر چه خواستيد من دادم اين صريح قرآن است فرمود نه تنها شما، تمام مار و عقرب در دستگاه من روزي دارند همه عائله من هستند ﴿مَا مِن دَآبَّةٍ فِي الأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا[18] اين ﴿عَلَى نشانه تعهّد است فرمود تمام مارها تمام عقرب‌ ها تمام آبزيان تمام موجودات هوايي اين ها در دستگاه ما پرونده دارند روزي دارند هيچ كدام اين ها از سفره من محروم نيستند همه عائله من‌ هستند خب اگر ﴿مَا مِن دَآبَّةٍ فِي الأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا اگر ﴿وَآتَاكُم مِّن كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ[19] اين فشار اقتصادي كه دامن گير بسياري از كشورهاي متمكّن و مقتدر شده است چيست مي‌ بينيد اين ها عقلانيّت را اخلاق را درست نشناختند چرا حرم رفتيم در و ديوار را مي ‌بوسيم براي اين كه اين ها ما را آدم كردند اگر اين ها نبودند ما هم مثل آن ها فكر مي ‌كرديم فرمود: «صَدِيقُ كُلِّ امْرِئٍ عَقْلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهْلُهُ»[20]

 

عقل را هم معنا كردند عقل «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[21] همه عائله خدا هستند آن كه گفته بود اين‌چنين نيست كه افراد عادي

«از در بخشندگي و بنده‌نوازي     مرغ هوا را نصيب، ماهي دريا»[22]

همين است سعدي اين حرف را از همين‌ جا گرفته شما مي‌ بينيد اين مرغ‌ ها كه پرواز مي‌ كنند قدرتي دارند كه مي‌ دانند در چه عمقي اين ماهي دارد زندگي مي‌ كند از همان بالا مستقيم مي‌ رود درون آب اين ماهي را مي ‌گيرد و مي ‌خورد

«از در بخشندگي و بنده‌نوازي     مرغ هوا را نصيب، ماهي دريا»

اگر يك ماري اگر يك موري اگر يك هوايي اگر يك دريايي اگر يك صحرايي همه عائله او هستند و اگر فرمود: ﴿وَآتَاكُم مِّن كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ[23] همه موارد احتياج شما را من دادم آن وقت افرادي كه ﴿كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ[24] [25] هستند همين را صرف آدم‌ كشي مي‌كنند آن وقت مي‌ بينيد در كشورهايي كه همه امكانات دارند فشار اقتصادي چشم‌گير است شما شنيديد بيماري‌هاي مشترك بين دام و انسان را در همايش‌ها مطرح مي‌كنند به نظر خيلي‌ها انسان، حيواني است كه حرف مي ‌زند همين. اين بيماري مشترك راست مي ‌گويند مشترك است خيلي از اين آقايان طبيب نيستند بيطارند براي اين كه انسان از آن جهت كه انسان است نشناختند و بيماري انسان هم كه نمي ‌دانند درصدد درمان انسان هم كه نيستند حالا آن كه فرمود: «العلم علمان علم الاديان وعلم الابدان»[26] دارد انسان را بالا مي ‌آورد يك سلسله بيماري‌ هايي در انسان است كه اصلاً در حيوانات مطرح نيست البته زيارت و اين ها خب ثواب خاصّ خودش را دارد فرمود هر كس به زيارت من بيايد من در سه موطن به ديدار او مي ‌آيم[27] اين ثواب‌ ها سر جايش محفوظ است.

 

اما آن انسانيّت انسان با بيان نوراني امام رضا (سلام الله عليه) است فرمود شما انسان هستيد متخلّق باشيد به اخلاق امامتان به اخلاق پيغمبرتان به اخلاق خدايتان فرمود مؤمن، مؤمن نيست ايمانش كامل نيست «حَتَّى يَكُونَ فِيهِ ... سُنَّةٌ مِنْ رَبِّهِ وَ سُنَّةٌ مِنْ نَبِيِّهِ وَ سُنَّةٌ مِنْ وَلِيِّهِ»[28] اين خيلي حرف بلندي است انسان بايد راه الهي را طي كند آن مقامات ممنوعه كه ممنوعه است مقام هويّت مطلقه ممنوعه است احدي دسترسي ندارد (يك) صفات ذات كه نامتناهي است و عين ذات است كسي دسترسي ندارد (دو) اما فعل خدا، سيره خدا، گفتار خدا، رفتار خدا اين قابل اقتداست فرمود شما ببينيد خدايتان چه كار مي‌ كند شما هم همان كار را بكنيد فصل سوم يعني فصل سوم مبادا ـ خداي ناكرده ـ برويد در فصل اول و دوم كه آنجا منطقه ممنوعه است «لَا يَكُونُ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِناً حَتَّى يَكُونَ فِيهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ سُنَّةٌ مِنْ رَبِّهِ وَ سُنَّةٌ مِنْ نَبِيِّهِ وَ سُنَّةٌ مِنْ وَلِيِّهِ» اين انساني كه وجود مبارك امام رضا (عليه السلام) فرمودند يك انسان فرشته ‌منش است عقلانيّت در همان حد است انساني كه ديگران فكر مي‌كنند بسياري از امورش مشترك با دام است و در همين حدود است حالا نشانهٴ اشتراك بسياري از اين ها با دام همين نامه ‌اي است كه وجود مبارك حضرت امير (سلام الله عليه) درباره زياد بن ‌أبيه نوشت.

 

گزارش به حضرت امير (سلام الله عليه) رسيد كه معاويه مي‌ خواهد اين زياد بن ‌أبيه را به شام ببرد و به خود مرتبط كند و از او كار بكشد همين كار را هم كرد ببينيد به نام اسلام، معاويه حكومت كرد و سران معروف شام را دعوت كرد مي ‌خواست شناسنامه زياد بن ‌أبيه را برگرداند بگويد زياد، برادر من است كاري كرد كه در اين مجلس نمي‌ شود گفت كه چطور معاويه در حضور سران اين ها را شاهد گرفت آنها گواه شدند كه زياد بن ‌أبيه برادر معاويه است خب زياد پدري داشت مادري داشت پدرش گمنام است معاويه پدري داشت مادري داشت بالصراحه صريحاً در آن مجلس معاويه گفته اباسفيان در زمان عمر اين حرف را زده ـ كه ديگر نمي ‌شود آن حرف را نقل كرد ـ زياد بن ‌أبيه هم افتخار كرد با اين كه مادري داشت پدري داشت اباسفيان شده پدر دوم او اين هم صريحاً افتخار كرد آن سران هم در حكومت اموي پذيرفتند خب شما ننگ از اين بالاتر مي‌ بينيد؟! اگر ـ خداي ناكرده ـ عقل نباشد اخلاق نباشد دين نباشد به اين صورت در مي‌ آيد.

 

وجود مبارك حضرت امير نامه ‌اي را مرقوم فرمودند كه در نهج‌ البلاغه چهل و چهارمين نامه است فرمود: «وَ قَدْ عَرَفْتُ أَنَّ مُعَاوِیَهَ کَتَبَ إِلَیْکَ یَسْتَزِلُّ لُبَّکَ وَ یَستَفِلّ غَربَکَ»[29] به من گزارش دادند نامه ‌اي رسيده استفلال مي‌كند غَربت را اِستفلّ يعني مقداري با كلنگ از كوه كَند كه مي ‌گويند مؤمن راسخ ‌تر از جبل است «إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَعَزُّ مِنَ الْجَبَلِ الْجَبَلُ يُسْتَفَلُّ بِالْمَعَاوِلِ‌ وَ الْمُؤْمِنُ لَا يُسْتَفَلُّ دِينُهُ بِشَيْ‌ءٍ»[30] فرمود مؤمن از كوه سنگين ‌تر است براي اين كه با كلنگ مي ‌شود مقداري از كوه كَند ولي با هيچ عاملي نمي ‌شود از دين مؤمن چيزي را كم كرد اِستفلال يعني كم كردن اين طور است حضرت برايش نامه نوشت كه او مي‌ خواهد استفلال كند آن عزّتت آن فكرت آ‌ن شرفت را بگيرد يادت نرود كه چه حرفي را مي‌ خواهد بزند چون قصّه در زمان عمر معروف شده بود «فَاحذَرهُ فَإِنّمَا هُوَ الشّیطَانُ یأَتیِ المَرءَ[31] مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ یَمِینِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ»[32] گاهي مي‌ بينيد مي‌ خواهند يك عدّه‌ را به دام بيندازند گاهي از طرف راست گاهي از طرف چپ گاهي از جلو گاهي از پشت سر گاهي از راه وعده گاهي از راه وعيد گاهي از راه دوست گاهي از راه دشمن گاهي از راه تهديد گاهي از راه تحبيب بالأخره كسي را مي‌ خواهند بگيرند اين همان شيطان است كه گفت: ﴿لآتِيَنَّهُم مِّن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَن شَمَآئِلِهِمْ[33] حضرت فرمود معاويه شيطاني است كه از هر طرف مي ‌آيد «لِیَقْتَحِمَ غَفْلَتَهُ وَ یَسْتَلِبَ غِرَّتَهُ»[34] استلاب كند يعني بربايد باب افتعال است نه باب استفعال، چه وقت غافل مي ‌شوي كه بربايدت عقل‌ ربايي كند مبادا بروي شام او چنين قصدي دارد «وَ قَدْ کَانَ مِنْ أَبِی سُفْیَانَ فِی زَمَنِ عُمَرَ[35] بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَهٌ مِنْ حَدِیثِ النَّفْسِ» او در زمان عمر در جلسه ‌اي كه خيلي‌ ها بودند صريحاً گفت، صريحاً به خيانت خود اعتراف كرد كه با مادر تو رابطه داشت الآن همان حرف را معاويه مستمسك قرار داد مي‌ خواهد بگويد زياد برادر من است همين كار را هم كرد «وَ نَزْغَهٌ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّیْطَانِ لاَ یَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ»[36] حالا بر فرض اباسفيان راست گفته باشد بر فرض كار خلاف كرده باشد ولي تو ديگر پسر اباسفيان نخواهي بود «لِلْعَاهِرِ الْحَجَرُ»[37] تو برادر معاويه نمي‌ شوي تو پسر اباسفيان نمي‌ شوي بر فرض اين حرفي كه زده است درست باشد «لاَ یَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ وَ لاَ یُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ»[38] تو ديگر نمي‌ تواني از اباسفيان ارث ببري نمي‌ تواني برادر معاويه بشوي تا بگويند برادر خليفه است «وَ الْمُتَعَلِّقُ بِهَا کَالْوَاغِلِ الْمُدَفَّعِ وَ النَّوْطِ الْمُذَبْذَبِ» اين از آن مَثل ‌هاي معروف عرب است فرمود تو اگر خواستي به خانواده معاويه ملحق بشوي مثل آن حيوان ناشناس ناشناخته ‌اي است كه وارد يك رَمه بشود اگر گاوهاي رمه ‌اي دارند از يك چشمه آب مي ‌خورند ناشناسي بيايد مرتب شاخ مي‌ زنند او را بيرون مي‌ كنند اين براي او نيست اين چشمه براي اينهاست اين را مي ‌گويند «واغِل مُدَفَّع» يعني حيوان ناشناخته ‌اي كه جزء اين رمه نيست مي‌ خواهد همراه اين رمه از آب آن ها استفاده كند همه شاخ مي‌ زنند او را بيرون مي ‌كنند «نوطِ مُذبذب» اگر كسي سوار شتر شد يا سوار اسب و استر شد اگر ظرفي را چيزي را كنار آن پالانش آويزان كنند يك وقت در خورجين مي‌ گذارند يك وقت در ميان بارها مي‌ گذارند محفوظ است اما اين را كنار آن پالان آويزان مي‌ كنند اين هميشه تكان مي‌ خورد فرمود تو الآ‌ن مثل آن ظرفي هستي كه كنار پالان اموي آويزانت كردند هميشه تكان مي‌ خوري مبادا بروي شام ديگر بيان از اين شفاف‌ تر حكم فقهي را فرموده، فرموده بر فرض آن جنايت كرده باشد تو نمي‌ شوي فرزند اباسفيان تو نمي ‌شوي برادر معاويه ارث نمي ‌بري با اين كار نَسب حاصل نمي ‌شود در جاهليّت هم اين كار را نمي ‌كردند آن وقت در حكومت اسلامي در بين سران اسلامي كسي كه خود را جانشين رسول خدا (عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) مي ‌داند اين كار را كرد اين كه مي ‌بينيد هيچ چاره‌ اي نداشت حسين ‌بن ‌علي (صلوات الله و سلامه عليه) مگر اين كه اين كار جهاني را بكند براي همين بود رفت و بالأخره دين را زنده كرد ديني كه به اين صورت درآمده بود يعني معتمدان و معاريف شام علناً حضور پيدا كردند معاويه صريحاً آن حرفي را كه اباسفيان در زمان عمر در يك جلسه رسمي گفت آن را بيان كرد همه هم گفتند بله ديگر از اين تاريخ به بعد او برادر توست و پسر اباسفيان است خب اين كه ديگر با موعظه حل نمي‌ شود اين با سخنراني، مناظره، گفتگو و اين ها حل نمي ‌شود اين فقط صحنه كربلا مي ‌خواهد و رفت و زنده كرد و برگشت وقتي به وجود مبارك امام سجاد گفتند چه كسي پيروز شد فرمود ما، ما رفتيم دين را زنده كرديم برگشتيم حالا الآن زنجير به گردن ماست اين مهم نيست ما رفتيم دين را زنده كرديم برگشتيم «إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ مَنْ غَلَبَ، وَ دَخَلَ وَقْتُ الصَّلَاةِ، فَأَذِّنْ ثُمَّ أَقِمْ»[39] اگر كار به اينجا نرسيده بود خب سيّدالشهداء آن طور قيام نمي ‌كرد هر خوني هم آن قدرت را نداشت كه اسلامِ رفته را برگرداند. شام، حضور سران، مجلس رسمي، خليفه مسلمان‌ ها آمده كاري كه در جاهليّت نبود نه در شرق است نه در غرب است هيچ جاي عالَم نيست به نام اسلام ثبت كرده استلحاق زياد بن‌ أبيه از ننگين ‌ترين كارهاي دودمان اموي است و عدّه ‌اي هم گواهي دادند از آن به بعد شده زياد بن‌ أبي‌سفيان وجود مبارك حضرت امير فرمود تو مثل همان ظرفي هستي كه كنار پالان شتر آويزاني به جايي بند نيستي هميشه لرزاني «فَلَمَّا قَرَأَ زِیَادٌ الْکِتَابَ قَالَ شَهِدَ بِهَا وَ رَبِّ الْکَعْبَهِ وَ لَمْ تَزَلْ فِی نَفْسِهِ حَتَّی ادَّعَاهُ مُعَاوِیَهُ»[40] آن وقت مرحوم سيّد رضي(رضوان الله عليه) اين واغل مُدفّع را و نوط مذبذب را معنا كرده است كه عصاره معنا همين بود كه گذشت.

 

اميدواريم ذات اقدس الهي به بركت اهل بيت مخصوصاً امام هشتم (عليهم آلاف التحية و الثناء) امر فرج وليّ‌ اش را تسريع بفرمايد.


[1] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج1، ص11.
[2] سوره مائده، آيه 48.
[3] سوره آل عمران، آيه 185.
[4] سوره عنکبوت، آيه 57.
[5] سوره انبیاء، آيه 35.
[6] سوره الرحمن، آيه 26.
[7] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج1، ص11.
[8] سوره نحل، آيه 53.
[9] ديوان حافظ، غزل 206.
[10] مصباح المتهجد، الشيخ الطوسي، ج1، ص63.
[11] مصباح المتهجد، الشيخ الطوسي، ج1، ص75.
[12] مصباح المتهجد، الشيخ الطوسي، ج1، ص102.
[13] مصباح المتهجد، الشيخ الطوسي، ج1، ص111.
[14] مصباح المتهجد، الشيخ الطوسي، ج1، ص217.
[15] غرر الحكم و درر الكلم، التميمي الآمدي، عبد الواحد بن محمد، ج1، ص361.
[16] سوره فصلت، آيه 21.
[17] سوره ابراهیم، آيه 34.
[18] سوره هود، آيه 6.
[19] سوره ابراهیم، آيه 34.
[20] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج1، ص11.
[21] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج1، ص11.
[22] ديوان سعدي، غزل 1.
[23] سوره ابراهیم، آيه 34.
[24] سوره اعراف، آيه 179.
[25] سوره فرقان، آيه 44.
[26] كنزالفوائد، الكراجكي، أبو الفتح، ج1، ص239.
[27] من لا يحضره الفقيه، الشيخ الصدوق، ج2، ص584.
[28] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج2، ص241.
[29] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص415، نامه 44.
[30] مجموعة ورّام (تنبيه الخواطر و نزهة النواظر)، ورّام بن أبي فراس، ج2، ص125.
[31] اختيار مصباح السالكين، البحراني، ابن ميثم، ج1، ص528. «استاد«يأتي المؤمن.» قرائت می فرمايند؛ در نقل اختيار مصباح السالکين، به اين صورت آمده است.»
[32] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص415، نامه 44.
[33] سوره اعراف، آيه 17.
[34] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص416، نامه 44.
[35] مغنیه، محمدجواد و علی بن ابی طالب (ع)، امام اول. ۱۳۵۸. في ظلال نهج البلاغة: محاولة لفهم جدید. ۴ ج. بیروت - لبنان: دار العلم للملايي، ج4، ص8. «استاد «فی زمن عمر.» قرائت می فرمایند؛ در نقل فی ظلال نهج البلاغه به اين صورت آمده است.»
[36] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص416، نامه 44.
[37] الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج7، ص163.
[38] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص416، نامه 44.
[39] الأمالي - ط دار الثقافة، الشيخ الطوسي، ج1، ص677.
[40] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص416، نامه 44. «استاد «لم يزل.» قرائت می فرمايند؛ در نقل ترجمه ای از نهج البلاغه مربوط به قرن پنجم و ششم، ج2، ص296 به اين صورت آمده است.»