درس نهج البلاغه آیت الله عبدالله جوادی آملی

1404/02/31

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 165 الی 172

 

طبق برنامه هاي قبلي روزهاي چهارشنبه از نهج البلاغه حضرت امير(سلام الله عليه) سخن گفته مي شود. به اين جمله نوراني آن حضرت رسيديم که فرمود: «لاَ طَاعَهَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَهِ الْخَالِقِ‌»[1] ؛ بيانات نوراني حضرت امير گاهي از قرآن است گاهي از بيانات وجود مبارک پيغمبر است و گاهي هم از خودشان ولي همه اش ريشه الهي دارد. فرمايشات ايشان گاهي به منزله قانون اساسي است گاهي به منزله قوانين فرعي؛ قانون هاي فرعي را بايد با قانون اساسي سنجيد؛ يک سلسله بيانات کلي است که در قرآن کريم است يا از خود اين ذوات مقدس آمده و خودشان فرموده‌اند که اين ها به منزله قانون اساسي است. اين «لاَ طَاعَهَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَهِ الْخَالِقِ‌»، يک اصلي است که بر همه اصول و قوانين موضوعه حاکم است؛ يعني اگر کسي بخواهد در درون خودش درباره خودش تصميم بگيرد که «الناس مسلطون‌»[2] [3] علي انفسهم و «على أموالهم» بخواهد با عهد، نذر، يمين، اينگونه از معاهدات ايقاعي يا مشابهات آن ها انجام بدهد، درست است که خودش آزاد است درباره خودش مي خواهد تصميم بگيرد، ولي محدوده شرع و قانون را بايد رعايت کند.

 

هر حکمي که از خارج به وسيله خدا روشن شد، حاکم بر تصميم هاي انساني است که مسلط بر مال خود و بر نفس خود است. پس «الناس مسلطون‌» علي انفسهم و «على أموالهم» در عهدها، در نذرها، در يمين ها اين گونه از ايقاعات که با خودش دارد، در معاملاتی که با مردم دارد در تعهدهايي که با حکومت ها دارد، همه اين ها محکوم اين قاعده هستند «لاَ طَاعَهَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَهِ الْخَالِقِ‌»[4] . اين «لاَ طَاعَهَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَهِ الْخَالِقِ‌»، حاکم يعني حاکم! حاکم بر همه ادله است. يک وقت است که کسي مي گويد ما تعهد سپرديم، يک وقت است که مي گويد ما اجير هستيم، يک وقت است که مي گويد ما کارمند هستيم، يک وقت است که مي گويد ما مأمور هستيم، کارمندي مأموري اجيري همه و همه اين ها محکوم اين اصل هستند هيچ کس نمي تواند بگويد که من اجير اين آقا هستم ايشان اين طور دستور داد که فلان چيز را بخر فلان چيز را بفروش، يا مأمور خريد فلان وزارتخانه هستم، همه اين ها محکوم اين اصل کلي است که «لاَ طَاعَهَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَهِ الْخَالِقِ‌». هيچ کس نمي تواند بگويد که «المأمور معذور»! اين «المأمور معذور» از آن مغالطات بيّن الغي است، مأمور چه کسي هستي؟ فرمود هيچ امري هيچ حکمي چه درباره شخص آدم که من فلان کار را انجام بدهم فلان کار را انجام ندهم، يا درباره مال خودش که مال خودم را در فلان راه صرف بکنم يا نکنم، يا چون کارمند هستم هر چه ما فوق من گفته است انجام بدهم، يا چون اجير هستم هر چه آن صاحب کار گفته است انجام بدهم، هيچ يک از اين ها نه دليل است نه بهانه «لاَ طَاعَهَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَهِ الْخَالِقِ‌». اين «المأمور معذور» سخن مغالطه اي است، چه عذري است؟! چه کسي حق دارد انسان را بر خلاف شرع امر بکند؟ اين از بيانات نوراني اميرالمؤمنين (سلام الله عليه) است که به منزله قانون اساسي است. اين روايت از وجود مبارک پيغمبر هم نقل شده است «لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق‌»[5] .

لذا فقهاي بزرگ ما (رضوان الله تعالي عليهم) حواسشان جمع است فوراً در اين گونه از موارد اگر يک روايت مطلق بود تقييدش مي کنند اگر يک عام بود تخصيصش مي زنند؛ اين «المؤمنون عند شروطهم»[6] [7] از قواعد فقهي و اجتماعي و سياسي بسيار غني است يعني اگر يک ملتي يا يک قبيله اي يا يک فردي تعهدي بست امضائي کرد، اگر مي خواهي ببيني اين آقا کجا است، پاي امضايش است. يک وقت است که مي گويند که «يجب الوفاء بالشرط» اين امر عادي است، يک وقتي مي گويند «اوفوا بالشروط» اين يک امر عادي است، اين مطلب عميق علمي را به همراه ندارد. يک وقتي مي گويند که «المؤمنون عند شروطهم» جامعه ايماني کجاست؟ آدرسش کجاست؟ مرد باايمان آدرسش کجاست؟ پاي امضايش است. اين چکار دارد به «اوفوا بالشروط»؟ چکار دارد به «يجب الوفاء بالشروط»؟ اين «أوفوا بالشروط، يجب الوفاء بالشروط» يک حکم فقهي عادي است، اما بگويند اين ملت تعهد سپرده است، اين آقا امضاء کرده است، اين آقا کجا است؟ پاي امضايش است «المؤمنون» جمله خبريه است به داعي انشاء القا شده است، مؤمن را مي خواهي پيدا کني مؤمن کجاست؟ پاي امضايش است. اين از بيانات لطيف ائمه(عليهم السلام) است جامعه اسلامي پاي امضايش ايستاده است. خيلي فرق علمي و دقيق ادبي است بين «اوفوا بالشروط» بين «يجب الوفاء بالشرط» و بين جمله نوراني «المؤمنون عند شروطهم» ملت مسلمان کجاست؟ پاي امضايش است. از پاي امضايش بيرون نمي رود. از آن جا تکان نمي خورد. اين است که کشور را اداره مي کند.

 

ببينيد در سوره مبارکه «توبه» ذات اقدس الهی فرمود که با کفار تعهد بستيد شما نقض نکنيد ﴿فَمَا اسْتَقَامُواْ لَكُمْ فَاسْتَقِيمُواْ لَهُمْ﴾[8] تا آن ها خلاف نکردند شما نقض نکنيد. مشرکين بودند مسئله جنگ بود مسئله مسئله مهم است، يک؛ طرف مشرک است، دو؛ آيه سوره «توبه» مي گويد که امضا کرديد پاي امضايت بايست تا اين نظام بماند، جامعه بماند. يک کشور وقتي تعهد کرده است پاي تعهدش باشد. حالا يک کسي مي آيد آن نامه(توافق) را پاره مي کند و اين ها، اين ها سابقه بردگي دارند، اين ها نه تنها انسان نيستند بل «أو أخس» براي همين جهت است، حيثيت مردانگي در آن ها نيست.

يک وقت است که مي گويد تعهد کردي درباره خودت و بدن خودت مسلط هستي درست است اما محدود است. درباره اموال خودت وقف کردي نذر کردي، مسلط هستي اما محدود است. همه اين ها محدود است به اين که مخالف با قانون شرع نباشد. «الناس مسلطون علي انفسهم» يک؛ «الناس مسلطون على أموالهم»[9] [10] دو، مادامي که «اوفوا بالشروط»، سه؛ همه اين ها محدود به اين قانون الهي است و قانون الهي هم فرق گذاشته بين مسائل مستحب و واجب، بين واجب و اوجب، بين مهم و اهم. فرمود به اين که جامعه اگر بخواهد سامان بپذيرد روابط بين الملل اگر بخواهد بدون جنگ داخلي و خارجي سامان بپذيرد، بايد هر ملتي پاي امضايش بايستد. اگر يک وقتي بزرگان فرمودند به اين که آمريکا آن شرف انساني را رعايت نمي کند روي همين جهت است. اين دين بوسيدني است که مي گويد مرد که امضاء کرده است پاي امضايش ايستاده است.

خيلي فرق است بين «يجب عليکم العهد، يجب عليکم الوفاء، اوفوا بالعقود، اوفوا بالشروط» اين ها نور هستند اين ها جمله انشائيه است امر است که بايد به امضايتان عمل بکنيد بايد به تعهداتتان عمل بکنيد اين حرفي ديگر است اما اين جمله نوراني پيام سياسي اجتماعي اخلاقي دارد، فرمود مرد را کجا مي خواهي ببيني؟ پاي امضايش ببين. «المؤمنون»[11] [12] کجا هستند؟ «عند شروطهم». اين دين مي ماند. اين دين ماندني است. ملت پاي امضايش ايستاده است. خيلي فرق است با «اوفوا بالشروط و اوفوا بالعقود» لذا اين گونه از امور که وجود مبارک حضرت امير فرمود اين ها حاکم بر ادله ديگر هستند.

در همين «المؤمنون عند شروطهم» آمدند گفتند الا شرطي که خلاف شرع باشد شرطي که حلال را حرام بکند شرطي که حرام را حلال بکند اما مردانگي مرد در اين است که پاي امضايش بايستد. اين ها مي توانستند بگويند که «يجب عليکم الوفاء بالشرط»، چه اين که جمله هاي ديگر هم دارند. اين جمله هاي کوتاه حکيمانه حضرت امير گذشته از اين که حکم فقه اصغر را بيان مي کند حکم فقه اکبر را هم بيان مي کند. چه چيزي حلال است و چه چيزي حرام است را بيان مي کند، مردانگي يک ملت را هم معين مي کند اين هم واجب است. «المؤمنون عند شروطهم» هم جمله اسميه است هم فرمان نيست شناسنامه است. مردان الهي پاي امضايشان ايستاده اند. اين يک فقه اکبري است به زبان فقه اصغر.

پس هيچ کس نمي تواند بگويد «المأمور معذور»، من اجير بودم، من زيردست فلان وزير بودم، زيردست فلان وکيل بودم «لاَ طَاعَهَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَهِ الْخَالِقِ‌»[13] هيچ کارمند اداري هيچ اجيري هيچ کس نمي تواند بگويد «المأمور معذور»؛ اين «المأمور معذور» ريشه علمي ندارد ريشه فقهي ندارد ريشه اصولي ندارد. آمر چه کسي باشد؟ اگر آمر ذات اقدس الهی است که بله، بنابراين اين که فرمود «لاَ طَاعَهَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَهِ الْخَالِقِ‌»، از آن بيانات نوراني جامعي است که به منزله قانون اساسي است و هيچ کس نمي تواند بگويد «المأمور معذور» يا من کارمند بودم مجبور بودم و امثال ذلک. اين بيان نوراني حضرت است «لاَ طَاعَهَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَهِ الْخَالِقِ‌».

 

کلمه نوراني بعدي: «لاَ یُعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِیرِ حَقِّهِ إِنَّمَا یُعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَیْسَ لَهُ‌»[14] ؛ يک وقت است که انسان، بزرگواري مي کند عفو مي کند صرف نظر مي کند زود انتقام نمي گيرد اين ننگ نيست، ننگ در مال مردم خوري است ننگ در اختلاس و دبش است. فرمود کسي فعلاً از حق خودش صرف نظر بکند بگويد حالا صرف نظر کرديم تا مثلاً ببينيم چه مي شود، چند روزي مهلت مي دهيم اين ننگ نيست، ننگ در دست درازي به مال مردم است. «لاَ یُعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِیرِ حَقِّهِ إِنَّمَا یُعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَیْسَ لَهُ‌»، دست درازي به بيت المال به حق مردم به وقت مردم و امثال ذلک اين عيب است اين ننگ است، اما آدم از حق خودش يک مقداري صرف نظر بکند تا ببيند چه مي شود، اين ننگ نيست. فرمود اين عيب نيست که انسان فعلاً از حق خودش صرف نظر بکند تا يک مقداري اوضاع آرام بشود، اما ننگ در اين است که به حق مردم و به مال بيت المال و مانند آن، دست درازي بکند

الآن متأسفانه در اين سال هاي اخير مثل اين که انسان خودش را گم کرده است! اين رابطه خانوادگي ضعيف شد اين ارتباطات اخلاقي ضعيف شد. يک بيان نوراني حضرت امير دارد که قبلاً هم بحث شد فرمود به اين که من از اين نگران هستم «عجبت لمن ينشد ضالّته و قد أضلّ نفسه فلا يطلبها»[15] يک وقت است که انسان يک خودکاري دستش است، دستمالی دستش است يا کتابي دستش است يک جايي جا گذاشته فوراً در اعلاميه مي نويسد و به ديوار مسجد يا به دوستان مي گويد کتاب مرا نديديد؟ تسبيح مرا نديديد؟ دستمال مرا نديديد؟ اين ها کار خوبي است بالاخره آدم چيزي را که گم کرده بايد فحص بکند. فرمود خودشان را گم کردند نمي روند سؤال بکنند که من کجا هستم؟! من تعجب مي کنم اين ها اين دستمال دستشان را گم کردند از اين و آن سؤال مي کنند خودشان را گم کردند نمي روند بپرسند من کجا هستم. «عجبت لمن ينشد» اين انشاد ضالة که در فقه ملاحظه فرموديد در مسجدها مکروه است اين کار را قبلاً مي کردند الآن هم کم و بيش مي کنند يک کسي بين صلاتين بلند مي شود مي گويد من فلان چيز را گم کردم اگر پيدا کرديد به من بدهيد. اين انشاد ضالة است يعني دارد گمشده‌اش را داد مي زند هر کسي پيدا کرده به من بدهد. اين کار در مسجدها مکروه است، در جاهاي ديگر عيب ندارد. اين را مي گويند انشاد ضالة؛ يعني کسي بگويد من فلان چيز را گم کردم هر کسي پيدا کرد به من بدهد. حضرت فرمود که من تعجب مي کنم اين ها لوازم دستشان را گم مي کنند اعلاميه مي کنند از اين و آن سؤال مي کنند، خودشان را گم کردند از اين و آن سؤال نمي کنند. «عجبت لمن ينشد ضالّته و قد أضلّ نفسه فلا يطلبها» نمي رود پيش استاد بگويد من خودم را گم کردم من کجا هستم؟ کجا بايد باشم؟

الآن ببينيد بسياري از ما خوشحال هستيم به اين که مثلاً فلان جا رونمايي داريم يا فلان جا نام ما را مي برند يا فلان جا عکس ما را مي زنند، خيال مي کنيم بعد از مرگ هم اين ها براي ما نان و حلوا مي شود! انسان همين که مُرد، رفت کلاً از دنيا فاصله مي گيرد به اين اوضاع، اين که چه کسي به احترام کرد، چه کسي به ما احترام نکرد، به اين ها حواسش نيست. ما گم کرديم که آيا مي پوسيم يا از پوست به در مي آييم. الآن متأسفانه جامعه ما اين طور شد. سؤال: انسان مي ميرد مي پوسد يا از پوست به در مي آيد؟ اين پوست را رها مي کند با آن بدن مثالي در برزخ هست تا ذات اقدس الهی دوباره همين بدن را با همين وضع احيا کند.

فرمود من در تعجب هستم که مردم اين ابزار دستشان را گم مي کنند از اين و آن سؤال مي کنند «عجبت لمن ينشد ضالّته و قد أضلّ نفسه فلا يطلبها» الآن خيلي ها همين طور هستند؛ بسياري از اين جوان هاي عزيز ما فرزندان ما که خدا به حق پيغمبر آل پيغمبر به اين ها فرصت بدهد امکانات بدهد مال بدهد زندگي بدهد همسر بدهد شاداب زندگي کنند، اين ها عزيزان ما هستند بچه هاي ما هستند اما بالاخره تا پاسي از شب اين طور بيدار هستند، نه نمازي نه حسابي نه کتابي! اين معنايش اين است که خودش را گم کرده است. فرمود جامعه نبايد خودش را گم بکند. از آن طرف مي گويد که جامعه آن است که پاي امضايش بايستد، از اين طرف مي گويد که جامعه نبايد خودش را گم بکند. اين که آدم اين حرفها را مي بوسد براي همين جهت است. فرمود: «عجبت لمن ينشد ضالّته و قد أضلّ نفسه فلا يطلبها». اينجا هم فرمود به اين که ننگ در اين نيست که انسان موقتاً از حق خودش صرف نظر کند تا اوضاع آرام تر باشد اما ننگ در دست درازي به مال مردم و حق مردم و بيت المال است «لاَ یُعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِیرِ حَقِّهِ إِنَّمَا یُعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَیْسَ لَهُ‌»[16] .

 

کلمه نوراني بعدي: «الْإِعْجَابُ یَمْنَعُ الاِزْدِیَادَ [مِنَ الِازْدِيَادِ]»[17] يک کاسه مختصري که يک ليتر مثلاً آب جا مي گيرد اگر يک چند قطره بيشتر از ظرفيتش باشد سرريز مي کند، يک وقتي انسان ظرفيتش کم است حالا از نظر علمي به جايي رسيده يا از نظر مال به جايي رسيده است يا از نظر مقام به جايي رسيده است، مي گويد من! فرمود اين خودستايي و اين اعجاب و تعريف از خود و خودپسندي اين او را از بسياري از موقعيت ها محروم مي کند «الْإِعْجَابُ یَمْنَعُ الاِزْدِیَادَ [مِنَ الِازْدِيَادِ]»، اين جلوي ترقي او را مي گيرد. از آن طرف به ما گفتند که تمام تلاش و کوشش را بکنيد که آني بي رشد نباشيد. خوابت بايد عبادت باشد مي شود، دستور دادند که پرخوري نکنيد، به اندازه کافي بخوريد موقع خواب اين دعا را بخوانيد رو به قبله بخوابيد. خواب يک مرگ موقتي است. مرگ يک چيز آسماني نيست. فرمود ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا﴾[18] اين توفي توفي يعني آدم وفات مي کند. ما هر شب وفات مي کنيم. متوفي ما هم الله است. منتها يک وفات موقت داريم يک وفات دائم ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا﴾ يک؛ ﴿وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا﴾ اين دو؛ ما هر شب مي ميريم. مرگ يک چيز آسماني و الهي نيست. همين است. انسان که مُرد يعني خوابيد؛ منتها اين خوابيدن که مرگ موقت است اما مرُدن مرگ دائمي است ما وقتي که مي خوابيم روح، بدن را يک مقداري رها مي کند يک بخشي نباتي مي ماند وگرنه بخش هاي اساسي روح بدن را رها مي کند بخش هاي نباتي که مرحله ضعيفه روح است مي ماند تا اين غذاها را هضم بکند و ما نفس بکشيم. ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا﴾ يک؛ ﴿وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا﴾ اين دو. ما هر شب مي ميريم. مرگ يک چيز ماوراء طبيعي و اين ها نيست؛ اين مردن موقت است آن مردن دائم، وفات مي کنيم. فرمود همه شما هر شب وفات مي کنيد منتها اين وفات موقت است _ نيمه تمام _ فقط بخش هاي نباتي مي ماند که غذاها را هضم مي کند.

پس نوم هم «أخو الموت»[19] است ما هر شب مرگ را تجربه مي کنيم. يک وقت است که دائمي است يک وقت موقت است. اين مرگ که هميشه به سراغ ما می‌آيد، فرمود بايد به ياد اين باشيد. اگر يک کسي خودپسند بود خيال مي کند که دائماً مي ماند «يخلد في الارض» است مرگي در کار نيست؛ درباره قارون تعبيرات اين چنيني دارد درباره فرعون تعبيرات اين چنيني دارد، او خيال مي کند دائم مي ماند. فرمود اگر کسي خودپسند بود ترقي نمي کند. اين همه علوم در عالم آمده بارها به عرضتان رسيد چيزي در جهان نيست مگر اين که کتاب است چيزي در جهان نيست مگر اين که کتابخانه است. چيزي در جهان نيست مگر اين که موظف است در خدمت انسان باشد. فرمود آسمان ها هر چه هست زمين هرچه هست فوق آسمان ها هر چه هست تحت زمين هر چه هست مسخر يعني مسخر! مسخر شما است. هيچ موجودي در هيچ گوشه اي از آسمان و زمين نيست که گردن کشي بکند. فرمود ﴿سخّر﴾[20] يعني «سخّر»! ما يک فاعل بالتسخير داريم يک فاعل بالقسر. قسر با قاف و سين يعني فشار. هيچ موجودي در فشار نيست، همه موجودات آسمان و زمين از شمس و قمر گرفته تا بالا، همه اين ها مسخر هستند، براي انسان کتابخانه هستند فرمود ياد بگيريد. فلان جا سياه چاله است بله سياه چاله است شما مي توانيد بفهميد و اين را پر کنيد. چه طور پر مي کنند را مي توانيد ياد بگيريد. يک چيزي در زمين يا تحت الأرض، در آسمان يا فوق آسمان باشد که انسان نتواند ياد بگيرد يا او گردن کشي بکند و به ياد انسان نيايد وجود ندارد. ﴿سَخَّرَ لَكُم مَّا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ﴾ منتها عرضه مي خواهد و درس خواندن. بله اسرار غيبي و ملکوت عالم، وحي و اين ها حساب ديگري دارد آن نصيب هر کسي نيست، اما موجودات آسماني و زميني، زميني و آسماني در تسخير انسان هستند. در چند هزار متري زمين فلان معدن است برو پيدا کن مي تواني، من براي شما مسخر کردم منتها عرضه مي خواهد. فرمود يک کسي که چهار کلاس درس خوانده بگويد من! اين ديگر ترقي نمي کند. اعجاب مانع موفقيت و پيروزي است. آدم هر چه فهميده تر و متواضع تر باشد زمينه براي ترقي بيشتر است.

قبلاً دستور در اين کتاب ها و دعاها بود الآن هم هست و يک چيز خوبي هم است که آدم وقتي سوار اسب مي شد مستحب بود اين دعا را بخواند: «الحمد لله الذي سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنين»[21] اين مضمون آيه را مي خواند اين يک آيه در قرآن است.[22] مستحب است؛ البته اين در کتاب هاي دعا نوشته شده و دستور خوبي هم هست و لازم هم هست. الآن حالا آن اسب و استر رفته کنار، هواپيما و اتومبيل و امثال ذلک آمده است. دعا همان دعا است «الحمد لله الذي سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنين»[23] يک ﴿وَ انّا الى‌ رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ﴾[24] [25] دو. يک مسافر که دارد سوار اتومبيل يا هواپيما يا کشتي مي شود اين را مي گويد. بعد در ذيلش مي گويد که ﴿وَ انّا الى‌ رَبِّنا﴾ ما يک سفر بعدي هم داريم آن را هم قبول داريم و آن سفر آخرت است «الحمد لله الذي سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنين»[26] بعد ﴿وَ انّا الى‌ رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ﴾[27] [28] آن سفر آخرت هم هست. اين الآن هم مستحب است کسي سوار کشتي يا هواپيما مي شود اين دعا را بخواند. اين ديگر اختصاصي به آن اسب و استر ندارد. اين ها را مسخر کرده است. خيلي از اين حيوانات درّنده هستند فرمود اين ها را ما براي شما مسخر کرديم رام کرديم. شمس و قمر خيلي بالا هستند نور مي دهند ولي ما براي شما رام کرديم يک کسي بگويد نمي شود آفتاب را شناخت، نه! اين طور نيست، کاملاً مي شود آفتاب را شناخت، آفتاب با همه جلال و شکوهش مسخر انسان است. انسان يعني انسان! اگر انسان انسان است مي تواند بر شمس و قمر مسلط بشود. اين «گرسنه چشمي ما کاسه گدايي کرد»[29] وگرنه انسان با جلال و شکوه خلق شده است. اگر آن گرسنه چشمه کاسه گدايي نميشد، ما مي توانستيم بر شمس و قمر مسلط بشويم ﴿سَخَّرَ لَكُم﴾[30] هست ﴿سِيرُوا فِي الْأَرْضِ﴾[31] است بر آسمان و زمين سوار بشويد، هست آن را رام بکنيد از او بهره بگيريد هست. فغان «گرسنه چشمي ما کاسه گدايي کرد»[32] وگرنه اگر طبع گدايي ما نبود آسمان و زمين در اختيار ما بود الآن هم آسمان و زمين در اختيار ما هست. اين انسان با اين جلال و شکوه را که ذات الهي آفريد حضرت امير فرمود که شما شدي علامه دهر، بسيار خوب! خودت را با ديگران نسنج، خودت را با انبياء و اولياء بسنج که اصلاً علم تو نسبت به آن ها قابل قياس نيست، فرمود اگر يک کسي به جايي رسيد به همين بسنده کرد، اين باعث عقب افتادگي او است، اما اگر شکر کرد گفت من در بين راه هستم راه خيلي طولاني است کمالات فراواني وجود دارد موفق مي شود «الْإِعْجَابُ یَمْنَعُ الاِزْدِیَادَ [مِنَ الِازْدِيَادِ]»[33] .

«الْأَمْرُ قَرِیبٌ وَ الاِصْطِحَابُ قَلِیلٌ»[34] ؛ فرمود اينجا زودگذر است حالا يا هفتاد سال يا هشتاد سال يا صد سال، آنجا که بايد بروی نزديک هم هست خيلي هم دور نيست؛ يک نفس کشيدن اگر نفس بيايد و نرود آدم وارد آن عالم مي شود. مرگ و جريان آخرت و اين ها خيلي دور نيست. فرمود اين امر نزديک است اينجا که بخواهيد در صحبت دنيا باشي کم است آن هم دائمي و نزديک است و جا براي غرور و امثال ذلک نيست. «الْأَمْرُ» يعني امر آخرت نزديک است «قَرِیبٌ وَ الاِصْطِحَابُ قَلِیلٌ»؛ و اين مصاحبت دنيا بسيار کم است.

«قَدْ أَضَاءَ الصُّبْحُ لِذِی عَیْنَیْنِ‌»[35] ، صبح شده اگر کسي دو تا چشم باز داشته باشد آدم اين همه رفتن ها را که مي بيند، دوستان را همسفران را همسن و سال ها را مي بيند رفته اند معلوم مي شود براي همه است. فرمود اين بانگ رحيل هست. نزديک هم هست. اين طور نيست که فقط براي ديگري باشد براي ما هم هست نزديک هم هست. «الْأَمْرُ قَرِیبٌ»[36] منتها دو تا چشمي که آدم دارد بايد اين را باز کند «الْأَمْرُ قَرِیبٌ»، براي «لِذِی عَیْنَیْنِ‌»[37] .

«تَرْکُ الذَّنْبِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ [التَّوْبَةِ] الْمَعُونَهِ»[38] ، آدم گناه نکند بهتر از اين است که مدام کمک بخواهد و دنبال استغفار بگردد. آدم نه بي راهه برود نه راه کسي را ببندد اين خيلي آسان تر است تا عذرخواهي بکند و دنبال اين و آن بگردد. اگر کسي مسلط باشد بر خودش سلطان باشد، مسلط بر بطن باشد؛ اين که مي گفتند ﴿فَمِنْهُم مَّن يَمْشِي عَلَى بَطْنِهِ﴾[39] بعضي گفتند منظور همين است، ما وقتي به اين آيه رسيديم همين معني ظاهر را مي فهميم که خدا مخلوقاتي دارد بعضي پرنده فضا هستند بعضي روي چهار دست و پا هستند بعضي روي دو پا هستند بعضي روي شکم هستند. آن موجودي که روي شکم است مثل مار و عقرب و اين ها است. ﴿فَمِنْهُم مَّن يَمْشِي عَلَى بَطْنِهِ﴾ حرکت او و راه رفتن او روي شکم است. درست هم هست نه اين که يک چيز خلافي باشد. آيه اين را هم دلالت دارد اما آيه تنها اين نيست بعضي ها ﴿يَمْشِي عَلَى بَطْنِهِ﴾ هستند مشي زندگي اين ها فقط روي شکمشان است، اين ها برده شکم هستند که ظهر چه بخورند شام چه بخورند يا آن چه به شکم مي گردد. فرمود بعضي از مخلوقات خط مشيشان شکم است. اين آيه تنها ناظر به مار و عقرب نيست که اين ها روي شکم راه مي روند، برخي خط مشيشان روي شکم است. فرمود بعضي اين چنين هستند.

 

اما اين قسمت بعدي «کَمْ مِنْ أَکْلَهٍ [تَمْنَعُ‌] مَنَعَتْ أَکَلاَتٍ‌»[40] ، گاهي مي بينيد يک لقمه جلوي خيلي از لقمه ها را مي گيرد. اگر يک بيماري مثلاً يک غذايي براي او خوب نبود، يک لقمه غذا را خورد جلوي خيلي از غذاها را مي گيرد و بيماري اش طول مي کشد. اين درست است؛ اما گاهي يک غذاي حرام جلوي خيلي از غذاها را مي گيرد. اين طور نيست که حالا حرام يک امري باشد هضم شده باشد. يک سخن حرام يک فکر حرام يک نگاه حرام جلوي خيلي از نعمت ها را مي گيرد؛ البته آن يک مثال است.

 

«النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا»[41] ، طبع مردم اين است که چيزي را که نمي دانند نه اين که بگويند ما نمي دانيم، نه دشمن آن هستند! سعي مي کنند که با رفتارشان و گفتارشان عليه او کار بکنند، چون اين علم را ندارند اين کمال را ندارند، در جنگ آن کامل و مترقي هستند. طبع مردم اين است نه اين که بايد اين چنين باشند، طبع غالب مردم تحصيل نکرده اين است که دشمن علم هستند. اگر دشمن علم نبودند و دوست علم بودند سعي مي کردند عالم بشوند، يک؛ يا حرف علما را گوش بدهند، دو. بعضي از حکما مثل مرحوم خواجه نصير، اين روايت را در کتاب هاي معقولشان آورده اند؛ يعني مرحوم خواجه در پايان نمط نهم اشارات اين فرمايش حضرت امير را آورده که «النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا».

«مَنِ اسْتَقْبَلَ وُجُوهَ الْآرَاءِ عَرَفَ مَوَاقِعَ الْخَطَإِ»[42] ، که إن شاء الله براي جلسه بعد.


[1] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص500، حکمت 165.
[2] عوالي اللئالي، ابن أبي جمهور، ج1، ص222.
[3] تذكرة الفقهاء، العلامة الحلي، ج10، ص247.
[4] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص500، حکمت 165.
[5] عوالي اللئالي، ابن أبي جمهور، ج1، ص444.
[6] عوالي اللئالي، ابن أبي جمهور، ج1، ص218.
[7] تهذيب الأحكام، شيخ الطائفة، ج7، ص371.
[8] سوره توبه، آيه 7.
[9] تذكرة الفقهاء، العلامة الحلي، ج10، ص247.
[10] عوالي اللئالي، ابن أبي جمهور، ج1، ص222.
[11] عوالي اللئالي، ابن أبي جمهور، ج1، ص218.
[12] تهذيب الأحكام، شيخ الطائفة، ج7، ص371.
[13] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص500، حکمت 165.
[14] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص500، حکمت 166.
[15] غرر الحكم و درر الكلم، التميمي الآمدي، عبد الواحد بن محمد، ج1، ص460.
[16] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص500، حکمت 166.
[17] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص500، حکمت 167.
[18] سوره زمر، آيه 42.
[19] عوالي اللئالي، ابن أبي جمهور، ج4، ص73.
[20] سوره لقمان، آيه 20.
[21] الإقبال بالأعمال الحسنة - ط الحديثة، السيد بن طاووس، ج2، ص198.
[22] سوره زخرف، آيه 13.
[23] الإقبال بالأعمال الحسنة - ط الحديثة، السيد بن طاووس، ج2، ص198.
[24] سوره زخرف، آيه 14.
[25] الإقبال بالأعمال الحسنة - ط الحديثة، السيد بن طاووس، ج2، ص198.
[26] الإقبال بالأعمال الحسنة - ط الحديثة، السيد بن طاووس، ج2، ص198.
[27] سوره زخرف، آيه 14.
[28] الإقبال بالأعمال الحسنة - ط الحديثة، السيد بن طاووس، ج2، ص198.
[29] ديوان اشعار صائب، غزل شماره3787.
[30] سوره لقمان، آيه 20.
[31] سوره عنکبوت، آيه 20.
[32] ديوان اشعار صائب، غزل شماره3787.
[33] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص500، حکمت 167.
[34] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص500، حکمت 168.
[35] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص501، حکمت 169.
[36] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص500، حکمت 168.
[37] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص501، حکمت 169.
[38] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص501، حکمت 170.
[39] سوره نور، آيه 45.
[40] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص501، حکمت 171.
[41] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص501، حکمت 172.
[42] نهج البلاغه، صبحي صالح، ج1، ص501، حکمت 173.