90/07/30
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: احکام القرآن/طهارت /وجوب اخلاص در عبادت
بررسی دلالت آیه بیستوسوم سوره اسراء بر وجوب اخلاص در عبادت
صفحه ۵۷، سطر پنجم. «و قریب منه قوله: ﴿وَقَضَى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ﴾[1] ای امر ربک امراً مقطوعاً به، ای حکم و قال لا تعبدوا الا ایاه».[2] بحث در آیه سوم داشتیم که آیهای بود از سوره بینه و به نظر ما وجوب اخلاص را بیان میکرد.
حالا میخواهیم آیه دیگری را که از سوره اسراء است بیاوریم که از آن هم وجوب اخلاص استفاده میشود. این آیه را میفرماید: «قریب منه»؛ یعنی در بیان وجوب اخلاص یک مقداری از آن کمتر است، ولی نزدیک به او هست. چون توجه کنید آن قبلی تصریح به اخلاص داشت: ﴿مُخْلِصِينَ لَهُ﴾؛[3] این تصریح ندارد. اگرچه با «لا تعبدوا الا ایاه»[4] که نفی و استثنا است و مفید حصر است، تقریباً یک نوع تصریحی در آن هست، ولی خب به آن وضوحی که در آن آیه داشتیم نداریم.
آن آیه هم نفی و استثنا را داشت، هم ﴿مُخْلِصِينَ﴾[5] را داشت؛ این آیه فقط نفی و استثنا را دارد. هر دو صریحاند، منتها آن قویتر از این بود، یعنی بیشتر این مطلب را افاده میکرد، به همین جهت ایشان میفرماید: «قریب منه».[6]
این آیه را دو جور ایشان معنا میکنند: در یک معنا، «ان» تفسیریه گرفته میشود؛ ﴿وَقَضَى رَبُّكَ﴾[7] یعنی «قال لا تعبدوا الا ایاه»[8] ببینید چطوری معنا میکنم، «ان» را به معنای «یعنی» میگیرم.
﴿وَقَضَى رَبُّكَ﴾[9] یعنی «قال لا تعبدوا الا ایاه»؛[10] این میشود «ان» تفسیریه که به معنای «یعنی» هست و ﴿وَقَضَى رَبُّكَ﴾[11] را بیان میکند با تفصیل؛ چون میدانید که «ان» تفسیریه مطلب قبل را تفسیر میکند و تفصیل میدهد. این هم همین کار را کرده، حکم رب را توضیح داده که چه بوده: «قال لا تعبدوا الا ایاه».[12]
یک توجیه دیگر هم دارند که «ان» موصوله بشود: ﴿وَقَضَى رَبُّكَ﴾[13] بان لا تعبدوا الا ایاه، که باء را فقط باید تقدیر بگیریم، والا «ان» میشود موصوله و بعدش هم میشود صلهاش، بدون اینکه احتیاج داشته باشیم چیز دیگر تقدیر بگیریم، فقط باء را باید تقدیر بگیریم که ایشان میفرماید تقدیر باء در اینجور جاها امری است رایج.
موصول دو قسم است: موصول اسمی داریم، حرفی داریم. این «ان» موصول اسمی نیست، موصول حرفی است و این هم صله میخواهد، موصول حرفی؛ مدخولش میشود صلهاش. ﴿لا تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ﴾ میشود صله، «ان» هم میشود موصول.
پس هر دو جور درست است. بعد در هر دو تفسیر، چه «ان» تفسیریه باشد چه «ان» موصوله باشد، ما از این آیه وجوب اخلاص استفاده میکنیم، زیرا که فرموده: ﴿لا تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ﴾؛ یعنی غیر از او را عبادت نکنید، فقط او را عبادت کنید. خب این مفاد حصر است و دلالت بر اخلاص میکند.
«و قریب منه»،[14] نزدیک به آن قول قبلی خداوند هست این قولش که فرموده: ﴿وَقَضَى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ﴾[15] ﴿قَضَی﴾ را معنا میکند: قضا حکم کردن است، امر کردن است، منتها امر قطعی؛ «ای امر ربک امراً مقطوعاً به، ای حکم»[16] هم تفسیر کرد قضا را به امر قطعی، هم تفسیر کرد به «حکم» که به معنای حکم کردن و داوری کردن است، یعنی همان قضاوت است. «و قال»، ببینید «ان» را تفسیریه گرفته، مفسره گرفته، لذا به دنبال «ان»، «قال» را تقدیر میگیرد که این «قال» عطف بشود بر ﴿قَضَی﴾[17] و تفسیر و تفصیل ﴿قَضَی﴾ باشد: ﴿وَقَضَى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ﴾.
آن وقت ﴿لا تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ﴾ را معنا میکند: «ای یجب ان تعبدوا الله وحده»،[18] قید «وحده» را تأکید میکند: «و لا تعبدوا غیره». این «و لا تعبدوا غیره» تأکید همان «وحده»ای است که در جمله قبل آمده. آن وقت «فتجب العبادة لله»، یعنی خالصاً لله، «و تحرم لغیره»؛ برای خدا واجب، برای غیر حرام. از آن واجب و حرمت که با هم جمعشان کنید اخلاص استفاده میشود، لذا میفرماید: «فتدل علی الاخلاص»؛ یعنی آیه دلالت بر اخلاص میکند.
این تفسیر اول بود برای آیه که در این تفسیر «ان» را مفسره گرفتیم. حالا میخواهیم تفسیر دومی برای آیه بیاوریم که در آن تفسیر «ان» موصوله است: «او حکم بان لا تعبدوا»، که دیگر چیزی تقدیر نمیگیریم جز همین باء؛ قال و اینها نمیآوریم. «فعلی الاول»، یعنی بنابر، دیگر بقیه مطالب هم مثل همان قبلی است که استفادهای که ما از این آیه بنابر «ان» موصوله میکنیم، همان استفادهای است که بنابر «ان» تفسیریه کردیم؛ استفاده اخلاص بردیم دیگر.
آیه فرق نمیکند چه «ان» در او موصوله باشد چه مفسره باشد، وجوب اخلاص را افاده میکند، لذا بقیهاش را نفرمود. «او حکم بان لا تعبدوا»، دیگر «حکم بان لا تعبدوا» را توضیح نداد چون توضیح مثل توضیح قبلی است.
میخواهد از این توضیح استخراج کند وجوب اخلاص را و از همان عبارت قبل وجوب اخلاص استفاده میشد، دیگر لازم نبود مجدداً توضیح بدهد و تکرار کند. بعد از اینکه هر دو تفسیر را گفت و هر دو تفسیر هم مطلوب ایشان را افاده میکرد، میفرماید: «فعلی الاول ان مفسرة و علی الثانی صلة الموصول». البته «علی الثانی مع حذف الباء»؛ این «مع حذف الباء» مربوط به تفسیر ثانی است، در تفسیر اول ما احتیاجی نداریم که باء را محذوف کنیم. «مع حذف الباء عنها»، یعنی از «ان» موصوله. «و هو»، یعنی حذف باء هم «قیاس مطرد عند العرب» که این امری نیست که شاذ باشد، نادر باشد و ارتکابش برای ما جایز نباشد، بلکه امر مطردی است که ما میتوانیم مرتکبش بشویم.
پرسش: ایشان نفرمودند، در نحو هم گفتند بعد از ان و ان منصوب به نزع خافض قیاسی است؟
پاسخ: یعنی خود «ان» منصوب به نزع خافض بشود؟
پرسش: بله.
پاسخ: بله قیاسی است دیگر، وقتی قیاس است، «قیاس مطرد عندهم»، ایشان هم میگوید قیاسی است.
پرسش: خب در عین حال وقتی که مثلاً ملاحظه کردیم در قول اول چیزی حذف نشده، درست است آن هم قیاسی میشود، ولی چیزی ندارد، این نمیتواند مثلاً ارجحیت داشته باشد بر قول ثانی؟
پاسخ: چرا، اینجور چیزها میشود، مثلاً آن اولی حذفی در آن نیست، این دومی در آن حذف هست، پس شاید اولی ترجیح داشته باشد؛ ولی چون حذفی که در اینجا هست قیاس مطرد است، لذا شاید بتواند مساوی باشد با عدم الحذف. حذفی که قیاسی است، مطرد هم هست، این مثل ذکر میماند.
بنابراین شاید نتوانیم آن اولی را بر دومی ترجیح بدهیم به این اعتبار که در دومی حذفی هست؛ خب حذف هست در دومی، ولی حذف رایج است، حذف و آن هم قیاسی است، مطرد است، شاید بتواند چون گاهی از اوقات میگویند مجاز رایج با حقیقت تقریباً تساوی پیدا میکند. با آنکه حقیقت اولی است از مجاز، ولی مجاز رایج گاهی تساوی پیدا میکند، اگر نگوییم در بعضی اوقات هم ترجیح پیدا میکند بر حقیقت.
پرسش: در واقع «ان» تفسیریه هم کمتر است و در یک فضای خاص میشود...
پاسخ:بله؟
پرسش: خود «ان» مفسره شیوعش کمتر است از...
پاسخ: خود «ان» مفسره کمتر استعمال شده؟
پرسش: بله، چون اصلاً گفتند باید در فعلی باشد به معنای ماده قول...
پاسخ: بله، شرط دارد، «ان» مفسره شرط دارد.
پرسش: مثلاً نادیناه ان یا ابراهیم.
پاسخ: بله، این که مثلاً قضی دیدید پشت سرش ما قال را تقدیر گرفتیم. بنابراین باید فعلی بتوانیم پشت سر «ان» تقدیر بگیریم که با آن فعل قبلی سازگاری دارد. این شرط برای «ان» مفسره هست، در «ان» موصوله نیست.
پرسش: خود قضی به معنای قول نیست، ما قضی را به معنای قول بگیریم، حکم به معنای قول است.
پاسخ: بالاخره قضی را هم به معنای حکم میگیریم دیگر، قضی تقریباً به معنای حکم شدنش خیلی مطرح است. خب حالا به ترجیحش کار نداریم، خیلی فرق نمیکند، هر دویش بالاخره جایز است. هر کدام از این دو تا بالاخره یک وجه مرجحی ممکن است برایش درست کنند.
تفسیر آیه هفتادوهفتم تا هفتادونهم سوره واقعه و بررسی حکم فقهی مس قرآن برای محدث
«الرابعة: ﴿إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ﴾[19] ﴿فِي كِتَابٍ مَّكْنُونٍ﴾[20] ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾[21] این آیه چهارم است که در آیه چهارم میخواهیم بیان کنیم که محدث جایز نیست قرآن را مس کند، یعنی بدنش را با قرآن تماس بدهد، چه محدث باشد به حدث اصغر و چه محدث باشد به حدث اکبر. متوجه میشوید که این آیه مربوط به بحث ما میشود؛ چون ما بحثمان در طهارت من الحدث و الخبث است.
الان میگوییم اگر طهارت من الحدث داشت جواز مس دارد و اگر طهارت من الحدث نداشت جواز مس ندارد؛ پس بالاخره آیه مربوط به باب طهارت میشود، جا دارد که ما در جمله آیات مربوط به طهارت ذکرش کنیم. در ابتدا آیه را تفسیر میکنیم با قطع نظر از حکم فقهی، چنانکه در همه جا این کار را میکردیم، بعد هم حکم فقهیاش را بیان میکنیم.
در تفسیر، ﴿كَرِيمٌ﴾[22] را صفت ﴿لَقُرْآنٌ﴾ قرار میدهیم. درباره ﴿فِي كِتَابٍ مَّكْنُونٍ﴾[23] دو احتمال ذکر میکنیم: یکی اینکه این هم صفت باشد برای قرآن؛ انه لقرآن که این دو صفت را دارد: ﴿كَرِيمٌ﴾[24] یک، ﴿فِي كِتَابٍ مَّكْنُونٍ﴾[25] دو.
مکنون یعنی مستور، پوشیده. ممکن هم هست که اینطور بگوییم: ﴿فِي كِتَابٍ مَّكْنُونٍ﴾ خبر بعد از خبر است، نه صفت بعد از صفت. آن وقت اگر اینطور باشد مثل این است که عطف است بر ﴿قُرْآنٌ كَرِيمٌ﴾[26] نه عطف است بر ﴿كَرِيمٌ﴾.
در اول که گفتیم صفت بعد از صفت است، مثل این بود که امر باشد بر، عطف باشد بر ﴿كَرِيمٌ﴾؛ اما الان که میگوییم خبر بعد از خبر است، مثل این است که عطف باشد بر ﴿قُرْآنٌ﴾، نه بر ﴿كَرِيمٌ﴾. یعنی اینطور میشود: انه لقرآن کریم و انه فی کتاب مکنون. ﴿إِنَّهُ﴾ ضمیرش به همین قرآن برمیگردد؛ این منزل کتاب کریم است، این یک خبر، و این منزل فی کتاب مکنون است، این هم دو خبر.
بعد ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾[27] داریم که این را دربارهاش سه احتمال میدهیم: یکی اینکه این صفت سوم باشد برای قرآن. اگر ﴿فِي كِتَابٍ مَّكْنُونٍ﴾[28] را صفت دوم بگیریم، این میشود صفت سوم؛ اگر ﴿فِي كِتَابٍ مَّكْنُونٍ﴾ را صفت نگیریم، این میشود صفت دوم. علیایحال «کریم» صفت هست، آن را از صفتیت نمیشود بیندازیم.
پس اگر ﴿فِي كِتَابٍ مَّكْنُونٍ﴾ را هم صفت دوم گرفتیم، «لا یمسه» میشود صفت سوم؛ و اگر ﴿فِي كِتَابٍ مَّكْنُونٍ﴾ را صفت دوم نگرفتیم، ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾[29] میشود صفت دوم. این یک توجیه.
توجیه دوم این است که صفت برای ﴿كِتَابٍ﴾[30] باشد، ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾؛[31] یعنی این کتاب مکنون را مطهرون مس میکنند و غیر مطهرون نمیتوانند مس کنند. توجه بکنید این اگر باشد شاهدی بر مدعا نخواهد بود. کتاب مکنون همان لوح محفوظ است که قرآن در او مستور بوده و بعد نازل شده. مطهرونی که لوح محفوظ را مس میکنند ملائکهاند، این دیگر ربطی به ما ندارد، آیه دیگر مربوط به ما نمیشود این قسمتش.
ما اصلاً از همین قسمت میخواهیم استفاده کنیم دیگر؛ ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾ میخواهد دلیل فقهی ما بشود، به آن قبلیهایش کاری نداریم. این ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾ را اگر صفت بگیریم برای ﴿كِتَابٍ﴾،[32] دیگر آیه مورد استدلال ما نمیتواند واقع بشود؛ چون مفاد آیه میشود که ملائکه که مطهرند لوح محفوظ را مس میکنند.
ولی اگر ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾[33] را صفت «قرآن» بگیریم آن وقت درست میشود؛ یعنی مطهرین، یعنی انسانهای مطهر حق دارند قرآن را مس کنند و اگر مطهر نباشند حق ندارند مس کنند. میبینید که بنابر آن، آیه مربوط به بحث ما میشود و میتواند حکمی فقهی برای ما بیان کند.
توجیه سوم که برای ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾ داریم این است که خبر سوم برای ﴿إِنَّهُ﴾[34] باشد، یا خبر دوم؛ اگر ﴿فِي كِتَابٍ مَّكْنُونٍ﴾[35] را خبر نگرفتید، این میشود خبر دوم؛ اگر ﴿فِي كِتَابٍ مَّكْنُونٍ﴾ را خبر دوم گرفتید، این میشود خبر سوم. علیایحال جانشین ﴿لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ﴾[36] میشود؛ ﴿إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ﴾ یک، ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾[37] دو، یعنی این منزل را ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾.
بنابر این توجیه هم آیه به بحث ما مربوط میشود و میتواند مورد استفاده ما برای یک حکم فقهی قرار بگیرد؛ زیرا که در این قول، در این احتمال سوم خبر شده برای ﴿إِنَّهُ﴾،[38] ضمیر ﴿إِنَّهُ﴾ به قرآن برمیگردد، برمیگردد به منزل که همان قرآن است. آن وقت نتیجه این میشود که این مُنزَّل را ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾،[39] یعنی همین قرآن را ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾. آن وقت میشود مفید حکمی فقهی که عرض کردیم که اگر انسان مطهر بود از حدث، میتواند این قرآن را مس کند و اگر مطهر نبود نمیتواند.
تفسیر آیه تمام شد، حالا بعداً باید حکم فقهی را از آن استخراج کنیم که انشاءالله وقتی رسیدیم عرض میکنیم.
﴿إِنَّهُ﴾[40] یعنی منزل، «﴿لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ﴾ صفة»،[41] یعنی «کریم» صفت است نه ﴿لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ﴾؛[42] خود ﴿كَرِيمٌ﴾ تنها صفت است برای قرآن. «یعنی قرآن حسن مرضی»[43] یا قرآن «کثیر النفع»؛ کریم را دو جور معنا میکنیم: یا به معنای مرضی یا کثیر النفع.
پرسش: استاد، آن را «مُنزَل» بخوانیم بهتر است؟
پاسخ: منزل هم میتوانیم بخوانیم، مُنزَل و مُنَزَّل.
پرسش: مُنَزَّل در واقع فرقان است، بیشتر اینجا میشود قرآن...
پاسخ: چون قرآن هر دویش هست؛ هم مُنَزَّل است، به تدریج نازل شده، هم مُنزَل است، دفعةً نازل شده. هر دویش را میشود گفت، مُنَزَّل هم میشود گفت، مُنزَل هم میشود گفت. حالا گاهی فرقان را مُنَزَّل میگویند، اشکالی ندارد؛ قرآن را هم مُنَزَّل میگویند، مُنزَل هم میگویند، هر دو.
پرسش: تفاوت لفظ قرآن و فرقان به دردی برای این معنا از این نیست؟ فرقان اشاره به تدریجیت و تفصیل است، لفظ قرآن اجمال دارد.
پاسخ: بله، ولی در عین حال عرض میکنم مُنزَل و مُنَزَّل هر دو به قرآن گفته میشود؛ چون هر دو را دارد. اما خب چون اینجا با قرآن آمده، حالا به فرمایش شما ترجیح دارد مُنزَل خوانده بشود. اگر با فرقان میآمد ترجیح داشت که مُنَزَّل خوانده بشود؛ چون قرآن به معنای جمع است و انزال هم دفعی است، فرقان به معنای فرق است و تنزیل هم تدریجی است؛ بنابراین تنزیل با فرقان و انزال با قرآن مناسب است. ولی عرض کردم مُنزَل و مُنَزَّل هر دو بر قرآن گفته میشود و این بالاخره اشکالی ندارد، شما مُنزَل بخوانید یا مُنَزَّل، اگرچه به خاطر اینکه همراه با قرآن شده مُنزَل خواندن بهتر است.
«﴿فِي كِتَابٍ مَّكْنُونٍ﴾[44] صفة»[45] است «بعد اخری»، یعنی صفت بعد از صفت دیگر؛ یعنی صفت برای قرآن است، صفت اول ﴿كَرِيمٌ﴾[46] است، صفت دوم این است. «او خبر بعد خبر»،[47] خبر بعد از خبر است یعنی خبر برای ﴿إِنَّ﴾[48] است؛ ﴿لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ﴾ خبر اول، این هم خبر دوم.
حالا معنا میکنیم کتاب، معنا میکنیم ﴿فِي كِتَابٍ مَّكْنُونٍ﴾[49] را: «یعنی مستور عن الخلق»[50] است، قرآن مستور عن الخلق است آن وقتی که «فی لوحه المحفوظ»، در لوح محفوظ خودش بوده. آن وقتی که در لوح محفوظ بوده مستور عن الخلق بوده، بعداً ما نازلش کردیم و ظاهرش کردیم برای خلق. کتاب مکنون را لوح محفوظ گرفته.
پرسش: آقا، به اعتبار ما کان؟
پاسخ: به اعتبار ما کان، بله، همین الانش هم هست. قرآن هنوز هم در کتاب، لوح محفوظ هست. این تنزل یافته ظهور آن است، اصلش آنجا هست. اصل قرآن الان آنجا هست. وقتی خدا میگوید: ﴿وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ﴾،[51] خزینه همهچیز پیش ما است و ما به اندازه تنزیلش میکنیم و فرود میفرستیم، آیا وقتی تنزیل میکنیم خزینه خالی میشود؟ خزینه هنوز سر جای خودش محفوظ است، نزولش میآید، مثل همان ملکه اجتهاد که عرض کردم.
ملکه اجتهاد در ذهن مجتهد هست، تنزل پیدا میکند به صورت گفته یا به صورت نوشته، ولی وقتی تنزل پیدا میکند گفته و نوشتهاش حادث میشود، نه اینکه آن چه که در ذهن بوده خالی بشود، اصلاً قانون تنزیل این است. آن وقت بنابراین قرآن هنوز هم در کتاب مکنون هست، نه اینکه به اعتبار ما کان در کتاب مکنون باشد، هنوز هم قرآن در کتاب مکنون هست.
پرسش: پس این منزل، استاد، خب قرآن اگر اینطور است، ما باید الان همین را بگوییم...
پاسخ: نه، اینی که میخواهیم الان حکمی برایش مترتب کنیم همین مُنزَل است، نه آنی که در کتاب مکنون است؛ اصلش در کتاب مکنون است. اصلش در کتاب مکنون است، ولی اینی که الان ما داریم دربارهاش بحث میکنیم منزل است.
صدق میکند که بگویید این منزل در کتاب مکنون هست، به اعتبار اینکه اصلش آنجاست؛ اما اگر خودش را نگاه کنید، بله، بگویید به اعتبار ما کان. خودش را نگاه کنید به اعتبار ما کان، ولی همین الان میتوانیم بگوییم این قرآن در لوح محفوظ هست، چون اصلش آنجاست دیگر.
پرسش: مؤیدش آیه است که میگوید: ﴿وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ﴾.[52]
پاسخ: حکیم، بله. ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾،[53] این هم سه توجیه در موردش هست: توجیه اول اینکه «صفة لقرآن»،[54] توجیه دوم «صفة لکتاب»، توجیه سوم «او خبر ان». خب، تا اینجا ما آیه را تفسیر کردیم، حالا میخواهیم حکم فقهیاش را استخراج کنیم. البته حکم فقهیاش را هم با توجه به تفسیری که گفتیم استخراج میکنیم.
میفرماید که از این آیه بعضیها استفاده کردهاند که مس قرآن بر شخص محدث جایز نیست، انسان باید مطهر باشد تا بتواند قرآن را مس کند؛ محدث باشد به حدث اصغر یا محدث باشد به حدث اکبر، نمیتواند قرآن را مس کند.
مرحوم محقق میفرماید که این استنباط از آیه متوقف بر سه چیز است؛ سه تا امر را ما باید اثبات بکنیم تا بتوانیم چنین استفادهای از قرآن، از این آیه داشته باشیم: امر اول اینکه ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾[55] خبر است، باید این خبر را به معنای انشا بگیریم، خبر را به معنای نهی بگیریم که حق ندارید؛ چون میخواهیم از آن حرمت استفاده کنیم، حرمت از نهی استفاده میشود، باید این خبر را ما به معنای نهی بگیریم تا بتوانیم از آن حرمت استفاده کنیم، این شرط اول.
شرط دوم این است که ما ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾ را صفت ﴿قُرْآنٌ﴾[56] قرار بدهیم، یا خبر ﴿إِنَّ﴾ قرار بدهیم، چون اگر مربوطش نکنیم به قرآن، حکم قرآن را نمیتوانیم از آن استفاده کنیم.
شرط سوم این است که ضمیر ﴿لَّا يَمَسُّهُ﴾[57] را به قرآن برگردانیم، به کتاب مکنون برنگردانیم؛ والا اگر به کتاب مکنون برگردانیم معنایش این میشود که کتاب مکنون را مطهرون مس میکنند، یعنی ملائکه که مطهرند مس میکنند؛ چون کتاب مکنون که در اختیار بشر نیست که بخواهد مسش کند، که بگوییم حالا با طهارت مس کند یا بیطهارت هم جایز است.
پس شرط دوم این است که ﴿فِي كِتَابٍ مَّكْنُونٍ﴾[58] صفت باشد برای قرآن، نه، ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾[59] صفت باشد برای قرآن و صفت نباشد برای کتاب مکنون.
شرط سوم این است که ضمیر ﴿لَّا يَمَسُّهُ﴾ به قرآن برگردد، به کتاب مکنون برنگردد؛ والا نمیتوانیم از آن استفاده کنیم این حکمی را که استفاده کردیم. پس این سه شرط باید وجود داشته باشد تا ما بتوانیم این حکمی را که گفتیم استنباط کنیم.
حالا ممکن است سؤال کنید فرق بین شرط دوم و شرط سوم چیست؟ شرط دوم میگفت این ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾ را صفت قرآن بگیر، شرط سوم میگفت ضمیرش را هم به قرآن برگردان؛ خب این دو تا مثل اینکه لازم و ملزوم هماند دیگر، در صورتی که ما صفت برای قرآن بگیریم خب ضمیر ﴿لَّا يَمَسُّهُ﴾ را هم به قرآن برمیگردانیم.
ممکن است این سؤال بشود. جواب این است که ممکن است شما ﴿لَّا يَمَسُّهُ﴾ را صفت قرآن بگیرید و در عین حال بگویید ضمیر به کتاب مکنون برمیگردد. اینطوری بگویید: قرآن کریم در کتاب مکنون است، قرآن این صفت دارد که ظرفش را مطهرون مس میکنند؛ ظرفش یعنی همان لوح محفوظ. این اشکالی ندارد، گفته میشود، از عبارت درست است.
صفت بگیرید ﴿لَّا يَمَسُّهُ﴾ را برای قرآن، ولی ضمیر را به کتاب مکنون برگردانید که اینطور میشود: قرآن در کتاب مکنون است و قرآن این صفت دارد که آن کتاب مکنون و ظرفش را مطهرون مس میکنند، به خود قرآن دیگر کاری نداریم. پس یکی از این شرایط سهگانه منتفی شود، همانطور که توجه میکنید، ما نمیتوانیم حکمی را که گفتهاند استخراج کنیم؛ پس این حکم و استخراج این حکم متوقف بر سه شرط است.
«قیل تدل»[60] این آیه بر «عدم جواز مس القرآن للمحدث مطلقا»، چه محدث به حدث اکبر باشد چه محدث به حدث اصغر. «و هو»، یعنی این دلالت، این استدلال به این آیه «موقوف» است بر سه چیز:
یک، «کونه خبراً بمعنی النهی». ضمیر «کونه» برمیگردد به ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾؛[61] این ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾ که ما میخواهیم از همین جمله آیه استفاده کنیم باید خبر به معنای نهی باشد تا بتوانیم از آن حرمت را استفاده کنیم.
دو، «و کونه صفة للقرآن او خبر ان»؛[62] یا صفت قرآن باشد این ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾،[63] یا خبر ﴿إِنَّ﴾[64] باشد «بتقدیر مقول فیه لا یمسه الا المطهرون»؛[65] یعنی اگر خبر بگیرید باید تقدیر بگیرید، اینطور میشود: انه لقرآن کریم و انه مقول فیه لا یمسه الا المطهرون. که اگر بخواهیم خبر بگیریم همینطوری خبر قرارش نمیدهیم، «مقول فیه» را میآوریم: ﴿إِنَّهُ﴾،[66] یعنی ان این منزل مقول فیه لا یمسه الا المطهرون. این هم دو شرط. شرط سوم: «و رجوع ضمیر لا یمسه الا الی القرآن او الی المنزل»؛[67] باید ضمیر ﴿لَّا يَمَسُّهُ﴾[68] هم به یکی از این دو تا رجوع کند، والا باز هم نمیتوانیم حکم را استنباط کنیم.
پرسش: چرا باید «مقول»[69] را تقدیر بگیریم؟ ما خود منزل را هم همانطور که در قرآن میگوییم لا یمسه، خود منزل لا یمسه الا المطهرون.
پاسخ: ببینید یک وقت...
پرسش: ما مثلاً در این منزل قول دیدیم، شد که لا یمسه...
پاسخ: بله. ببینید اگر از نظر معنا تقدیر نگیرید اینطور میشود: انه لا یمسه الا المطهرون؛ یعنی این منزل را لا یمس این منزل را الا المطهرون، ببینید تقریباً حالت تکرار پیدا میکند.
پرسش: یکی «مقول» در کلام میگیریم دیگر نمیتوانیم به معنای امری بگیریم.
پاسخ: بله.
پرسش: به خاطر همین مقول باید تقدیر بگیریم چون میخواهیم به معنای نهی بگیریم دیگر، به معنای نهی بگیریم، نهی مقول قول است.
پاسخ: بله، از نظر معنا، از نظر معترضه نمیتوانید شما «مقول» را تقدیر نگیرید؛ چون اینطور میشود: انه لا یمسه الا المطهرون، یعنی ان این منزل را لا یمس این منزل را الا المطهرون. عیبی ندارد، ولی خب بالاخره در آن تکرار میشود. اما انه مقول فیه، این منزل دربارهاش گفته میشود ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾؛[70] یعنی با آوردن «مقول»[71] گویا جدا میکنید ﴿إِنَّهُ﴾[72] را از ﴿لَّا يَمَسُّهُ﴾،[73] جدا میکنید، آن تکراری که عرض میکنم به وجود نمیآید، این یک مطلب.
مطلب بعد همینی است که الان شما اشاره کردید که اگر «مقول فیه»[74] گفته نشود، بالاخره ما باید ﴿إِنَّهُ﴾[75] را که دارای اسم شده برایش خبری بیاوریم، آن خبر هم همین جمله ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾[76] است. اگر ما «مقول فیه»[77] را آوردیم، این «مقول فیه» میشود خبر، آن وقت آن مقول قول میشود انشا؛ ولی اگر «مقول فیه» را نیاورید، ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾[78] که ظاهرش خبر است میخواهد مفادش انشا باشد، آن وقت معنایش این است که شما، یعنی لازمهاش این است که شما خبر ﴿إِنَّ﴾[79] را یک امر انشایی قرار داده باشید. برای اینکه خبر ﴿إِنَّ﴾ امر انشایی نباشد، «مقول» را تقدیر گرفتیم.
پرسش: چون به معنای نهی داریم میگیریم.
پاسخ: به معنای نهی داریم میگیریم، بله. چون به معنای نهی میگیریم حالت خبری به آن نمیدهیم؛ وقتی حالت خبری به آن ندادیم نمیتوانیم خبر ﴿إِنَّ﴾ قرارش بدهیم. اصلاً از نظر ادبی هم اینجور جاها قول را تقدیر میگیرند. حالا از نظر معنا من حساب کردم، از نظر ادبی هم اینجور جاها قول را تقدیر میگیرند، به همین جهت ایشان گفت: «بتقدیر مقول فیه»[80] یا مقول فیه لا یمسه الا المطهرون.
خب، حالا اگر ضمیر، گفتیم شرط سوم این است که ضمیر ﴿لَّا يَمَسُّهُ﴾[81] به قرآن یا به منزل رجوع کند. حالا میخواهیم بگوییم اگر به کتاب مکنون مراجعه کند چه میشود؟ یا اگر صفت کتاب مکنون بشود چه میشود؟ توجه کنید دو چیز داریم مطرح میکنیم: یکی اینکه ضمیر به کتاب مکنون برگردد، یکی اینکه ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾ صفت برای کتاب مکنون باشد.
در هر دو حال میخواهیم بگوییم آیه از قابلیت استدلال برای بحث ما میافتد؛ یک چیز دیگر افاده میکند، آنی که ما میخواهیم افاده نمیکند. پس حتماً باید ما ضمیر را به کتاب مکنون برگردانیم و ﴿لَّا يَمَسُّهُ﴾ هم صفت، حتماً باید ضمیر را به قرآن برگردانیم و ﴿لَّا يَمَسُّهُ﴾ را هم صفت قرآن بگیریم.
چون اگر صفت کتاب مکنون گرفتیم یا ضمیر را به کتاب مکنون برگردانیم، همانطور که قبلاً عرض کردم، عبارت اینطور میشود: این کتاب مکنون را مطهرون مس میکنند؛ خب ما که کتاب مکنون را مس نمیکنیم، حالا چه مطهر باشیم چه محدث، بالاخره کتاب مکنون را ما مس نمیکنیم. آن کسانی که حق دارند کتاب مکنون را مس کنند آنها ملائکهاند که مطهرند ذاتاً، نه مطهر به این معنا که ما هستیم.
ما وقتی که طهارت از حدث و خبث پیدا میکنیم به ما میگویند مطهرون، ولی به آنها، ذاتشان مطهر است؛ چون اصلاً آلوده به ماده نیستند، آلوده به امور حیوانی نیستند، ذاتشان مطهر است. پس حالا به این کار نداریم که حالا مطهر معنایش چیست؛ معنایش هر چه هست اگر ﴿لَّا يَمَسُّهُ﴾ را صفت کتاب مکنون بگیریم یا ضمیرش را به کتاب مکنون برگردانیم، دیگر آیه مربوط میشود به ملائکه، مربوط به ما نمیشود. چون مربوط به ما نمیشود حکم ما را بیان نمیکند و بنابراین ما نمیتوانیم حکممان را از آن استخراج کنیم.
«و الرجوع الی کتاب مکنون»،[82] یعنی رجوع ضمیر به کتاب مکنون، این یک؛ «و کونه»، یعنی کون کتاب، کون این «﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾[83] صفة له»،[84] یعنی صفة لکتاب مکنون، این دو تا هر دو «محتمل»اند، «واضح»اند و در کشاف هم ذکر شده؛ یعنی نه تنها پیش ما محتمل است، پیش آن آقا هم که یکی از رؤسای مفسرین است روشن بوده و لذا ذکر کرده.
آن وقت اگر اینطور باشد، یعنی این ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾[85] صفت باشد برای کتاب مکنون یا ضمیرش به کتاب مکنون برگردد، «یکون المراد حینئذ»،[86] حینئذ یعنی در این هنگامی که ﴿لَّا يَمَسُّهُ﴾[87] صفت است برای کتاب مکنون یا ضمیرش به او راجع است، در این صورت مراد به مطهرون «الملائكة المطهّرون من الذنوب»[88] است.
در این صورت این جمله ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾[89] را به همان حالت خبری باقی میگذاریم، دیگر تبدیلش نمیکنیم به انشا، انشایی قرارش نمیدهیم. «مع بقائه»،[90] یعنی بقای این قول خدا «بمعناه الخبری»، به همان معنای خبری باقی میماند، دیگر از آن نهی و حرمت را استفاده نمیکنیم.
«و جواز کونه صفة للقرآن و خبر ان باعتبار ما کان»، این «و جواز» را عطف میگیریم بر «بقاء»؛ یعنی مع بقائه بمعناه الخبری و جواز کونه صفة للقرآن و خبر ان، اما باعتبار ما کان. خودش به معنای خبری هست، یعنی ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾[91] حالت خبری دارد و در عین حالی که صفت شده برای، همین ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾ در عینی که صفت شده برای کتاب مکنون و معنای خبریاش محفوظ مانده، در عین حال جایز است که صفت قرآن باشد و یا خبر ﴿إِنَّ﴾[92] باشد، اما به اعتبار ما کان.
به اعتبار حالا صفت شده برای کتاب مکنون، به اعتبار ما کان صفت قرآن هم میشود؛ چرا؟ چون همین قرآن قبلاً در لوح محفوظ بود، به اعتبار ما کان یعنی به اعتبار حالت قبلی، الان هم میتوانیم بگوییم ﴿لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾.[93] اگر «جواز کونه»[94] بخوانیم که عطف نگیریمش بر «بقاء»، «مع» را بر سرش داخل نکنیم، بلکه مبتدا قرارش بدهیم، «باعتبار ما کان» را هم خبر بگیریم، اشکالی ندارد؛ ولی آن «و الاصل یؤیده» به ماقبلش مرتبط نمیشود، چون «و الاصل یؤیده» مربوط به همان رجوع، «و الرجوع الی کتاب مکنون و کونه صفة له محتمل» به آنجا مربوط است.
این «و الاصل یؤیده» به آنجا مربوط است؛ اگر شما «و جواز کونه» را مبتدا بگیرید و «باعتبار ما کان» را خبر بگیرید، یک جمله در اینجا فاصله شده و رابطه «و الاصل یؤیده» را با ماقبل قطع کرده. به همین جهت من «و جواز» خواندم که عطف بشود بر «بقاء»، والا این عبارت را مستقل هم بگیرید اشکالی ندارد.
«و الاصل یؤیده»، یعنی یؤید اینکه ضمیر برگردد به کتاب مکنون و یا این «لا یمسه» صفت باشد برای کتاب مکنون؛ چون اگر یک همچین وضعی اتفاق بیفتد، آن وظیفه حرمت دیگر معدوم میشود و اصل هم همان عدم حرمت است، «و الاصل یؤیده».
اصل عدم است دیگر در همهچیز. ما نمیدانیم که مس کتابت، کتاب قرآن، کتابت قرآن بر محدث مطلقا ممنوع است، حرام است یا حرام نیست، اصل عدم میگوید حرام نیست، مگر دلیلی این اصل را از بین ببرد. اگر ما توانستیم این ﴿لَّا يَمَسُّهُ﴾[95] را صفت کتاب مکنون بگیریم یا ضمیرش را به کتاب مکنون برگردانیم، حرمت استفاده نمیشود و اصل عدم حرمت باقی میماند؛ پس اصل عدم حرمت تأیید میکند این را که ضمیر به کتاب مکنون برگردد یا ﴿لَّا يَمَسُّهُ﴾ صفت کتاب مکنون باشد.
خب میگوییم ممکن است این اصل به توسط اجماع و خبر شکسته شده باشد، اصلی نباشد که بخواهد تأیید کند؛ جواب میدهد: «و لیس هاهنا»[96] در این مسئله اجماعی و خبر صریح صحیحی نداریم. بعد که تمام میشود باز هم میگوید: «و الاحتیاط واضح». مسلم است که اگر احتیاط کنید و بگویید که دست به کتابت قرآن در حال حدث زده نشود، این واضح است و بهتر است، هر جا که احتیاط کنیم ضرر نکردهایم.
بر فرض که این ضمیر به کتاب مکنون برگردد و ﴿لَّا يَمَسُّهُ﴾[97] صفت کتاب مکنون باشد، بر فرض تمام اینها را قبول بکنیم، بالاخره احتیاط در این است که سعی کنیم در حال حدث دست به کتابت قرآن نزنیم.
تفسیر آیه صدوهشتم سوره توبه و بررسی احکام مستفاد از سبب نزول آن
«الخامسة»،[98] آیه پنجم: ﴿فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ﴾[99] در این آیه احتیاج به توضیح نداریم جز اینکه ضمیر را برگردانیم. ضمیر ﴿فِيهِ﴾ برمیگردد به مسجد قبا. چون آیه فقط به این مقدار احتیاج به تفسیر داشت، ایشان هم همین مقدار تفسیرش کرد. بعد وارد بیان فقهی میشود؛ ایشان عادتش این است که اول آیه را تفسیر میکند بعد وارد برداشت فقهی میشود. الان هم به همین اندازه احتیاج داشت که ضمیر ﴿فِيهِ﴾ را برگرداند، ضمیر ﴿فِيهِ﴾ را برگرداند، حالا بعد شروع به برداشت فقهی میکند.
برداشت فقهی که میکند این است که از شأن نزول آیه برداشت میکند، نه از خود آیه. خود آیه ظاهرش این مطلبی را که ما میخواهیم برداشت کنیم افاده نمیکند، ولی شأن نزولش مطلب را افاده میکند. شأن نزولش این است که کسانی که در مسجد قبا بودند، بعد از اینکه احتیاج پیدا کردند به اینکه خودشان را تطهیر کنند، از سنگ استفاده کردند، سه تا سنگ استفاده کردند، بعد هم با آب تطهیر کردند خودشان را، که آب را بعد از سنگ قرار دادند، به سنگ تنها اکتفا نکردند. بعد این آیه نازل شد. پیغمبر از آنها سؤال فرمود که چه کردید؟ دربارهتان آیه نازل شده.
پرسش: مطهرین دارد؟ یعنی ﴿فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ﴾ ؟
پاسخ: بله، نسخه شما درست است. پس نسخه ما خوب نیست؛ «یحب المطهرین»، ما داریم «یحب المتطهرین». حالا شاید یک آیه دیگر هم داشته باشیم، البته این آیه در سوره توبه است...
پرسش: نه، آیه توبه...
پاسخ: بله، این آیه سوره توبه است. علیایحال دیگر نسخه شما درست است که «یحب المطهرین»؛ نسخه ما «یحب المتطهرین» دارد، این غلط است.
پرسش: خب، معنای متطهرین و مطهرین... مطهرین با تشدید است دیگر، اصلاً مطهرین در اصل متطهرین بوده...
پاسخ: نه، در قسمت دومش هم ما «متطهرین» داریم: «یحب المتطهرین»؛ یعنی آنجا که خود مرحوم محقق نقل کرده، آنجا هم «متطهرین» داریم. شما چه دارید؟ شما آنجا هم «مطهرین» دارید؟
پرسش: اینجا متطهرین از باب تفاعل دارد...
پاسخ: هر دویش، بله، مطهرین از باب... دومی چیست؟
پرسش: دومی مطهرین، مطهرین به قلب تاء در طاء از باب تفعل است.
پاسخ: نه، دومی که عرض میکنم آنجا که مرحوم محقق دوباره آیه را نقل کرده.
پرسش: آنجا فیه رجال یحبون ان یتطهروا...
پاسخ: ﴿أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾ بعد چه؟ «یحب المتطهرین»...
پرسش: ندارید؟
پاسخ: ندارید؟ آها، پس نسخه شما اینطور است: ﴿فِيهِ﴾ ای فی مسجد قبا[100] ﴿رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾،[101] همین؟ بقیهاش را نیاورده؟
پرسش: نیاورده.
پاسخ: برای ما بقیهاش را هم آورده: «و الله یحب المتطهرین»، باز اینجا «متطهرین» آورده. آن آیه ﴿يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾ است؟ آن را هم نگاه کنید. چه دارد آن؟
پرسش: ﴿لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا﴾
پاسخ: آها، پس اولی ﴿يَتَطَهَّرُواْ﴾ است.
پرسش: بله، ﴿وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ﴾
پاسخ: دومیاش «مطهرین» است.
پرسش: با تشدید طاء دیگر، یعنی همان...
پاسخ: اولیاش هم هست، نسخه اولی ما درست است. آها، درست است، پس نسخه ما خودش، خود مصحح اضافه کرده. بله، نسخه ما خود مصحح اضافه کرده، آیه را آورده...
پرسش: در آیه بعدی هم که ایشان فرموده باز کتاب، مصحح خودشان اضافه کردهاند؛ یعنی ما خواندیم «ان یتطهروا»، شما که خواندید ادامه داده، اینجا هم احتمالا خودشان اضافه کردهاند.
پاسخ: بله، شاید. خب، حالا داشتیم مطلب را عرض میکردیم، آن دیگر تمام شد. مطلبی که داشتیم عرض میکردیم این است که این کسانی که در مسجد قبا بودند و میخواستند اقامه نماز کنند، بعد از اینکه احتیاج به تطهیر پیدا کردند، عرض کردم که از سه تا سنگ استفاده کردند و بعد از سنگ هم با آب خودشان را شستند.
این آیه نازل شد، حضرت آمدند پرسیدند که چه کردید؟ دربارهتان آیه نازل شده. آنها ترسیدند، نفهمیدند آیه چه بوده؛ آنها ترسیدند مبادا کار خلافی کرده باشیم، آیه ما را لو داده باشد. بعد گفتند ما این کار را کردیم، ما به دنبال احجار از آب استفاده کردیم. بعد حضرت آیه را خواندند و فرمودند خدا شما را تمجید کرده، درود فرستاده بر شما. خب، اینها خوشحال شدند.
خب، الان توجه میکنید که از این آیه با توجه به شأن نزولش درمیآید که مستحب است جمع بین احجار و ماء. یک چیز دیگر هم استفاده میشود و آن این است که در اینجور امور لازم نیست اول علم داشته باشید بعد عمل کنید، اینجور اموری که طبق احتیاط است. خب اگر بخواهد از سه تا سنگ که استفاده میکرده دو تایش بکند، خب این احتیاج به اجازه دارد؛ ولی این سه تا سنگ را دو تا نکرده، بلکه یک چیزی اضافه کرده، خب این طبق احتیاط است.
اینجور جاها لازم نیست برای عمل کردن ما علم سابق داشته باشیم؛ ولو جاهل هم باشیم، جمع کنیم و احتیاط کنیم پذیرفته است. در جایی که عملمان با برائت سازگار است، آنجا باید اول عالم بشویم بعد عمل کنیم، ببینیم اجازهمان دادهاند، بعداً عمل کنیم. ولی در جایی که میخواهیم احتیاط کنیم لازم نیست دنبال اجازه بگردیم، احتیاط میکنیم دیگر، اجازه احتیاج ندارد، مگر احتیاطی باشد که یک جا نهی شده باشد.
پس اینجور جاها احتیاج به علم قبل از عمل نداریم، میتوانیم عمل را انجام بدهیم بعداً عالم بشویم؛ لازم نیست برویم رساله را برداریم مطلب را یاد بگیریم، عمل را انجام میدهیم بعداً هم میفهمیم بالاخره عملمان درست بوده. پس دو تا مطلب از این شأن نزول آیه استفاده میشود: یکی اینکه جمع بین احجار و ماء مستحب است، بلکه به عبارت کلی مبالغه در تطهیر مستحب است؛ مبالغه در تطهیر با وسواس اشتباه نشود، وسواسی در تطهیر مطلوب نیست، مبالغه در تطهیر مطلوب است. این یک مطلب.
پرسش: مبالغه منظور همان جمع است؟
پاسخ: همین دیگر، حالا مبالغه به معنای خودش، مقابل وسواسی عرض میکنم. اول میگوییم جمع بین احجار و ماء مستحب است، بعد کلیاش میکنیم، میگوییم مبالغه در تطهیر مستحب است. حالا در این مورد جمع بین سنگ و آب، در یک مورد دیگر به صورت دیگر.
پرسش: نه، منظورم این است که اگر ما این معنا را اینجا درآوریم خودبهخود معنای وسواس از آن درمیآید، یعنی صرف مبالغه در اینجا همان جمع بین احجار و آب است دیگر.
پاسخ: نه، همهجا اینطور نیست که اگر مبالغه کنید وسواس بشود، همهجا اینطور نیست. مثلاً فرض کنید که دستش یک مقدار چرب است، خب حالا این دست چرب را در آب فرو ببرد پاک میشود؛ چون چربی آنقدر نیست که مثلاً مانع باشد. حالا یکی آمد این را با صابون شست بعداً تطهیر کرد، این بهتر است دیگر، این شاید به حد وسواسی نرسد.
چربی کم مانع از وصول آب نیست و بدن را پاک میکند، حالا یکی آمد صابون هم زد بعداً شست، این میشود مبالغه در تطهیر، این که دیگر نمیشود وسواسی. وسواسی چیز دیگری است؛ ده دفعه میزند باز هم میگوید پاک نشد، آن میشود وسواس. اما اینی که حالا دست چربش را که میتواند به آب اکتفا کند با صابون میشوید، خب این مبالغه در تطهیر است، وسواس هم نیست.
پرسش: استاد، در این بحث ما و نحن فیه چطور؟
پاسخ: در بحث ما و نحن فیه هم همینطور است، بله.
پرسش: در بحث ما و نحن فیه حالا مبالغه در واقع همان جمع بین احجار و ماء است دیگر.
پاسخ: خب بله دیگر، عرض میکنم همان بحث جزئی را دارد کلی میکند. اول میگوید که جمع بین احجار و ماء مستحب است، بعد میفرماید مبالغه در تطهیر؛ مبالغه در تطهیر به طور کلی دارد گفته میشود، ولی در ما و نحن فیه تطبیق میشود بر همین جمع بین احجار و ماء.
پس این مطلب اولی است که ما استفاده میکنیم، مطلب دوم همانی است که عرض کردم که در اینجور موارد لازم نیست ما علم داشته باشیم بعد عمل کنیم، بلکه بدون علم هم میتوانیم عمل کنیم، بالاخره عملمان درست است؛ چون طبق احتیاط است.
«و فی سبب النزول دلالة»[102] است بر «استحباب الجمع بین الاحجار و الماء فی الاستنجاء»، و به طور کلی مبالغه در اجتناب عن النجاسات؛ این «و المبالغة فی الاجتناب»[103] عطف است، ولی عطف عام بر خاص است. این مطلب اول است که دلالت است بر استحباب و دلالت است بر استحباب مبالغه؛ این «و المبالغة» عطف بر «الجمع» است: دلالة علی استحباب الجمع و دلالة علی استحباب المبالغة.
مطلب دوم: «و ان العلم لا یحتاج الیه للعمل فی مثل ذلک»؛ در مثل چنین موردی برای عمل کردن احتیاج به علم نیست، حتی اگر ما علم هم نداشتیم ولی عمل کردیم، عملمان مطلوب است؛ زیرا که عمل طبق احتیاط است. البته همهجا اینطور نیست، بعضی جاها احتیاط ممکن است منع شده باشد. سبب نزول را هم بیان میکنند.
پرسش: فی مثل ذلک؟
پاسخ: «فی مثل ذلک» یعنی در این مواردی که احتیاط به جمع است، احتیاط به جمع است. یک جاهایی احتیاط ممکن نیست، مثلاً فرض کنید امر دائر بین محذورین است، آنجا عمل احتیاج به علم دارد. یک جاهایی هم احتیاط نیست، برائت است، آنجا هم عمل احتیاج به علم دارد.
یک جا امر دائر بین محذورین است، احتیاط اصلاً ممکن نیست؛ یک جا نه، جایی است که ما میخواهیم برائت جاری کنیم، این دو جا عمل احتیاج به علم دارد. اما در جایی که احتیاط میخواهیم بکنیم، اینجا عمل احتیاج به علم ندارد؛ چون وقتی احتیاط کردیم عمل حاصل شده دیگر، یعنی آن واقعیت را امتثال کردیم در چنین حالتی.
سبب نزول را نقل میکنیم تا اینکه معلوم بشود که استفادههایی که ما از این آیه بردیم استفاده درستی است: «قیل لما نزلت» این آیه، «قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم: یا معشر الانصار ما الذی صنعتم؟»، چهکار کردید؟ «فقد نزلت فیکم»، یعنی آیهای درباره شما نازل شده؛ «نزلت» یعنی آیهای نازل شده، آیه را نخواندند. لذا «فخافوا»، اصحاب ترسیدند «ان نزل فیهم ما یسؤهم بفعلهم ذلک»؛ ترسیدند که در مورد آنها نازل شده باشد چیزی که ناراحتشان کند از کاری که کردند، یعنی خبر از کاری بدهد که کار ناشایست بوده و اینها از این کاری که کردند ناراحت بشوند.
ترسیدند ولی بالاخره جواب پیغمبر را باید بدهند: «فقالوا نتبع الاحجار الماء»، ما به دنبال سنگ آب آوردیم، یعنی با آب خودمان را تطهیر کردیم. «فتلا النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم: ﴿ فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾،[104] الی آخره، «و قال»،[105] فرمود: «فقد اثنی علیکم»، بر شما خداوند ثنا فرستاد. تا اینجا روایت تمام شد.
از «فطابت نفوسهم» کلام مرحوم محقق است: «فطابت نفوسهم علی محبتهم و حرصهم علی التطهیر من النجاسات»؛ خوشحال شدند که محبت و حرص بر تطهیر من النجاسات داشتند، یعنی کاری را که انجام دادند خوشحال شدند که انجام دادند و تازه حالا فهمیدند که مطلوب خدا بوده. پس ببینید اول با علم انجام نداده بودند، کارشان را انجام دادند بعداً عالم شدند؛ پس معلوم میشود اینجور کارها احتیاجی به سبق علم ندارد.