درس زبدة البیان -استاد محمدحسین حشمت‌پور

90/07/27

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: احکام القرآن/طهارت /حکم عدم وجدان آب

 

بررسی معنای قید فلم تجدوا ماء و حکم عدم وجدان آب در غیر سفر و مرض

صفحه ۵۳، سطر اول: ﴿فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء﴾[1] «ای لم تقدروا علی استعمال الماء بوجه».[2]

بحث سر آیه دوم داشتیم که ابتدا غسل را مطرح کرد و بعداً تیمم را. در وقتی می‌خواست تیمم را مطرح کند، قید ﴿فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء﴾[3] را آورد. ما می‌خواهیم این را معنا کنیم.

معنای ﴿فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء﴾ این است که آب را نیافته باشیم؛ یا به این معنا که نبوده تا بیابیم، یا به این معنا که بوده ولی در دسترس ما واقع نشده چون ثمنش زیاد بوده نتوانستیم به دست بیاوریم، پس ما نیافتیم، ولو یافت شده بود ولی برای ما یافت شده نشد و یا این‌که استعمالش ضرر داشت و باز هم صدق کرد که ما نیافتیم چون قدرت بر استعمالش نداشتیم.

در هر حال صدق می‌کند که ما این آب را نیافتیم؛ یا اصلاً وجود ندارد، یا وجود دارد برای ما حاضر نمی‌شود، یا وجود دارد برای ما هم حاضر می‌شود ولی امکان استفاده از او نیست.

نیافتن در وقتی که اصلاً آب وجود نداشته باشد، علی نحو الحقیقة است برای عموم. نیافتن در وقتی که آب باشد و ما نتوانیم بخریمش، علی وجه الحقیقة است به نحو خصوص، ولی باز هم به نحو، علی وجه الحقیقة است.

نیافتن در صورتی که استعمالش ضرر داشته باشد، علی وجه المجاز است. هردو علی وجه، آن اولی نیافتن برای همه و نیافتن برای من، علی وجه الحقیقة است، ولی نیافتن در صورت ضرر، علی وجه المجاز است. پس بر همه ﴿فَلَمْ تَجِدُواْ﴾ صادق است.

ولی قید ﴿فَلَمْ تَجِدُواْ﴾ توجه داشتید که بعد از سفر و مرض آمده. بنابراین، اگر ما در حال سفر نیافتیم آب را، لازم است تیمم کنیم؛ در حال مرض هم نیافتیم، لازم است تیمم کنیم؛ در غیر این دو حالت چه؟ مسافر نیستیم، حاضریم، سالم هم هستیم، آب را نمی‌یابیم؛ حالا آب در لوله بوده و بند آمده، هیچ هم آب در اختیار ما نیست، حتی آب خوردن هم نداریم که صرفش کنیم برای وضو.

نیافتن صدق می‌کند و وقت نماز هم تنگ شده، آیا تیمم کنیم یا نه؟ آیه نمی‌گوید تیمم کن. آیه مقید می‌کند ﴿لَمْ تَجِدُواْ﴾ آب را به ﴿إِن كُنتُم مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَرٍ﴾. پس در غیر این حالت، آیه تیمم واجب نمی‌داند. می‌فرماید باید از غیر آیه حکم این مورد را استفاده کنیم و غیر آیه هم بیان می‌کند که باز هم تیمم کنید.

بعد می‌فرماید احتمال دارد از خود آیه هم استفاده کنیم؛ ﴿فَلَمْ تَجِدُواْ﴾ اگرچه قید برای سفر و مرض واقع شده، اما خود ﴿لَمْ تَجِدُواْ﴾ می‌تواند مطلق باشد. سیاق آیه هم اشاره دارد به این مطلب که بالاخره روی ﴿لَمْ تَجِدُواْ﴾ تکیه‌ای هست و ما متکی به ﴿لَمْ تَجِدُواْ﴾ هم هستیم؛ اگرچه متکی به سفر و مرض هم هستیم، ولی متکی به ﴿لَمْ تَجِدُواْ﴾ هم هستیم.

خب، پس این نشان می‌دهد که در وقتی که ما آب را نمی‌یابیم ولی در حال حضر و سلامتیم، باز هم تیمم جایز است و یا واجب است. این را ما از آیه استفاده می‌کنیم؛ نه آیه بر این مسئله دلالت کند، بلکه آیه بر این مطلب اشعار دارد نه دلالت، ولی همین اشعار برای ما کافی است.

این بحثی است که در ﴿لَمْ تَجِدُواْ﴾ داریم. پس توجه کردید که دو تا بحث سر ﴿لَمْ تَجِدُواْ﴾ داشتیم: یکی این‌که مراد از عدم وجدان چیست؟ تعمیمش دادیم هم به معنای حقیقی هم به معنای مجازی؛ معنای حقیقی را هم یک بار عام ملاحظه کردیم، یک بار خاص. این بحث اول بود.

در بحث دوم، چون ﴿فَلَمْ تَجِدُواْ﴾ بعد از ﴿إِن كُنتُم مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَرٍ﴾ آمده بود، ما خواستیم عدم وجدان را منحصر کنیم به حالت سفر یا حالت مرض و گفتیم که در غیر این دو حالت باید به ادله دیگر مراجعه کنیم و بعد آخر سر گفتیم بعید نیست که آیه اشعار داشته باشد که در غیر سفر و مرض هم ﴿لَمْ تَجِدُواْ﴾ موضوعیت داشته باشد و ما هم به این اشعار توانستیم عمل کنیم و حکم کنیم به این‌که در غیر سفر و مرض باز هم اگر عدم وجدان ماء باشد، تیمم واجب می‌شود. این تمام بحثی بود که ما در ﴿فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء﴾ مطرح کرده بودیم.

صفحه ۵۳، سطر اول: ﴿فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء﴾ «ای لم تقدروا علی استعمال الماء بوجه»،[4] به هیچ وجه قدرت نداشته باشیم. «بوجه» را معنا می‌کند؛ یعنی وجوه مختلفی برای «لم تقدروا» داریم که آن وجوه را می‌گوید. این را قبلاً هم در یک صفحه قبل هم کلمه «بوجه» را داشتیم و من گفتم در یک صفحه بعد توضیحش می‌آید، الان توضیحش را می‌خوانیم: «اما لعدمه»، این یک وجه؛ یک وجه عدم قدرت علی استعمال الماء، چون آب نیست.

ما ﴿لَمْ تَجِدُواْ﴾[5] را به معنای نیافتید آب را معنا کردیم، ایشان به معنای «لم تقدروا علی استعمال الماء»[6] دارد می‌گیرد؛ بنابراین، آن سومی را که ما معنای مجازی قرار دادیم، باید با این تفسیر معنای حقیقی قرار بدهیم.

«لم تقدروا علی استعمال الماء» در حالت مرض و در حالتی که استعمال ماء برایمان ضرر داشته باشد، صدق می‌کند، صدق حقیقی می‌کند.

پس با این تفسیری که ایشان می‌کند، ما مجاز را در همان اول مرتکب می‌شویم؛ ﴿لَمْ تَجِدُواْ مَاء﴾[7] را توسعه می‌دهیم، به معنای «لم تقدروا علی استعمال الماء»[8] می‌گیریم، بعد «لم تقدروا علی استعمال الماء» را برایش سه وجه ذکر می‌کنیم. این کاری است که ایشان کرده؛ اول ﴿لَمْ تَجِدُواْ مَاء﴾[9] را توسعه داده، به «لم تقدروا علی استعمال الماء»[10] معنایش کرده، بعد سه تا فرد تحتش آورده.

ما ﴿لَمْ تَجِدُواْ مَاء﴾[11] را به معنای خودش گذاشتیم، دو فرد حقیقی برایش پیدا شد، یک فرد مجازی. فرقی نمی‌کند هرکدام عمل کردید.

«اما لعدمه»،[12] یعنی قدرت بر استعمال آب نداریم چون‌که آب وجود ندارد، این یکی.

دوم: «او لعدم القدرة علی استعماله للتضرر به»، قدرت بر استعمالش نداریم چون ضرر پیدا می‌کنیم به استعمال آب. یا «لعدم تحصیله»، قدرت بر استعمال نداریم چون به دست نیاوردیم؛ حالا به دست نیاوردیم، بود و دست ما نرسید، ظالمی نگذاشت، یا فروشنده‌ای به قیمت گزاف داد و ما نتوانستیم بخریم.

خب، تمام شد.

«و حینئذ»، یعنی در این هنگامی که ﴿لَمْ تَجِدُواْ﴾[13] به معنای عدم قدرت است و آن هم بعد از «ان کنتم علی مرض»، «ان کنتم علی سفر»، ﴿إِن كُنتُم مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَرٍ﴾ آمده، پس باید بگوییم در جایی که ﴿لَمْ تَجِدُواْ﴾ باشد ولی ما مرضی یا علی سفر نباشیم، حکمش از غیر آیه استفاده می‌شود.

«و حینئذ یکون حکم عدم القدرة علی استعمال الماء بغیر السفر و المرض»،[14] این حکم «مفهوماً من غیر الآیة». «او من ساقها»، یا از سیاق آیه فهمیده می‌شود، «للاشعار فی قوله ﴿فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء﴾[15] »،[16] چون ﴿فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء﴾[17] اشاره به این مطلب دارد. حالا اگر در ردیف و در پی ﴿إِن كُنتُم مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَرٍ﴾ واقع شده، این خیلی شاید موضوعیت نداشته باشد؛ بتوانیم به ﴿لَمْ تَجِدُواْ مَاء﴾ هم موضوعیت بدهیم و اختصاص ندهیم ﴿لَمْ تَجِدُواْ مَاء﴾ را به ﴿كُنتُم مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَرٍ﴾ شاید بتوانیم این کار را بکنیم؛ اگر این کار را کردیم، لااقل آیه اشعار دارد به این‌که حکم کسی که مریض نیست و مسافر نیست نیز همین است. البته این احتمال است دیگر، همان‌طور که توجه می‌کنید.

تمام شد مطلب. برداشت ما از آیه فعلاً تمام شد؛ یعنی آیه را تقریباً تفسیرش را کردیم تا آخر، فقط ﴿إِنَّ اللّهَ كَانَ عَفُوًّا غَفُورًا﴾ باقی مانده که آن را دیگر آخر بحث طرحش می‌کنیم و توضیحش می‌دهیم، آخرین خطی که از این بحث داریم.

 

بررسی کیفیت تیمم، تعداد ضربه‌ها و اولین فعل در تیمم

حالا وارد یک بحث فقهی می‌شویم که تیمم باید چگونه باشد. در فقه گفتند باید چگونه باشد، ولی ما الان بحث فقهی نداریم، ما بحث فقه الآیات داریم؛ یعنی می‌خواهیم ببینیم از آیه چه استفاده می‌شود، رجوع می‌کنیم به آیه ببینیم آیه دلالت بر چه می‌کند. ابتدا آنچه که گفته شده نقل می‌کنیم، بعد مراجعه می‌کنیم ببینیم این گفته‌ها از آیه استفاده می‌شوند یا نه.

در تیمم چند قول هست: یک قول این است که برای تیمم بدل از وضو و همچنین بدل از غسل، یک ضربه کافی است؛ یعنی ضربه اول را روی زمین می‌زنیم با دستمان، بعد مسح می‌کنیم، بدون این‌که مجدداً ضربه روی زمین بزنیم بعد از مسح صورت، مسح ید می‌کنیم. این یک قول که با یک ضربه تیمم تمام می‌شود، چه تیمم بدل از وضو باشد چه تیمم بدل از غسل.

قول دوم این است که دو ضربه لازم است؛ یعنی ضربه اول را می‌زنیم مسح صورت می‌کنیم، بعد ضربه دوم می‌زنیم مسح یدین می‌کنیم. این هم گفته چه در وضو، چه در تیمم بدل از وضو و چه در تیمم بدل از غسل، این قول دوم.

قول سوم تفصیل داده؛ در تیمم بدل از وضو یک ضربه را کافی دانسته، ولی در تیمم بدل از غسل دو ضربه را اعتبار کرده. این سه قولی است که ما در مسئله داریم؛ که در یک قول مطلقاً به ضربه واحده اکتفا می‌کنیم، در یک قول مطلقاً ضربتین لازم داریم، در یک قول تفصیل می‌دهیم بین تیمم بدل از وضو که یک ضربه کافی است و تیمم بدل از غسل که دو ضربه لازم است. این کل مطالبی بود که ما در فقه داریم.

اما می‌فرماید که از آیه ضربه واحده استفاده می‌شود؛ چون ﴿فَتَيَمَّمُواْ صَعِيدًا طَيِّبًا﴾، بعد ﴿فَامْسَحُواْ بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ﴾، دیگر دو مرتبه ﴿تَيَمَّمُواْ صَعِيدًا﴾ تکرار نشده، همان بار اول گفته و تمام شده. البته آیه چون قید وحدت نکرده، کثرت هم ممکن است بتوانیم ازش استفاده کنیم، ولی کثرت چون زیاده است احتیاج به دلیل دارد، احتیاج به قرینه دارد.

مادامی که قرینه نباشد، حداقل را که همان واحد است ما از آیه استفاده می‌کنیم. آیه مقید به وحدت نکرده، مقید به کثرت هم نکرده، همین‌طوری مطلق گفته، ولی مطلق در حداقل یقینی است، در حداکثر باید دلیل کمک کند. الان ما در ضربه واحده آیه را ظاهر می‌بینیم، در ضربه بیش از واحد از آیه استفاده نمی‌کنیم؛ پس باید بگوییم که آیه دلالت می‌کند بر ضرب واحد.

ایشان می‌فرماید ولی بعضی روایات ضربتین را اعتبار کردند، در حالی که بعضی از روایات مثل آیه، ضربة واحدة را کافی دانستند. حالا ما مشکل جدیدی پیدا می‌کنیم که بین این اخبار چگونه جمع کنیم؟ حالا آیه را که مشکل داشتیم توضیح دادیم، بالاخره دلالت می‌کند بر اعتبار ضربه واحده و مازادش اعتبار ندارد، دلالت ندارد، این در آیه.

اما اخبار که بعضی‌هایشان مؤید آیه‌اند، بعضی‌هایشان اعتبار می‌کنند اثنان را، با هم بالاخره درگیر می‌شوند. اگرچه هر دو مثبت‌اند، ولی به هر حال یک اختلافی بینشان هست، این را باید چه‌کار کرد؟ ایشان می‌فرماید که آن خبری که دلالت می‌کند بر اکتفا کردن به ضربه واحده، آن را می‌گوییم حد واجب را دارد بیان می‌کند؛ آنی که دلالت می‌کند بر ضربتین، می‌گوییم دارد مستحب را بیان می‌کند، آن ضربه دوم می‌شود مستحب.

بعد می‌فرماید ضربه دوم تخییر است و استحباب است. تخییر در این‌جا به معنای این‌که می‌توانی بیاوری، نه تخییر بین ضربه اول و ضربه دوم؛ تخییر معنا ندارد، چون اولین ضربه را که زدی، زدی دیگر. تخییر بین ضربه اول و دوم یعنی این‌که اول اولی را بزن یا اول دومی را بزن، خب فرق نمی‌کند، اولی و دومی فرقی ندارد. پس تخییر در این‌جا به معنای این‌که تو اختیار داری که بعد از ضربه اول، ضربه دوم را بیاوری؛ اگر ضربه دوم را آوردی می‌شود استحباب.

 

پرسش: یعنی اختیار دارد بین اکتفا و عدم اکتفا به ضربه واحده؟

پاسخ: بله دیگر، اختیار داری اکتفا کنی به ضربه اول و اختیار داری که ضربه دوم را بیاوری و اگر ضربه دوم را آوردی استحبابی است نه وجوبی. این جمعی است که بین دو روایت می‌کند.

«ثم الخلاف»[18] در کیفیت تیمم کثیر است، «و المشهور عند اصحابنا» این است که اول نیت کن «مقارناً لضرب الیدین»؛ وقتی دو دست را می‌خواهی بر زمین بزنی، نیت کن. خب، ضرب الیدین چند تا؟ می‌فرماید «ضربة للوجه»، یک ضربه برای مسح وجه، «فیمسحه بالیدین»؛ پس مکلف مسح می‌کند وجه را بعد از ضربه بر زمین به‌وسیله دو دستش.

از کجا؟ «من قصاص شعر الرأس الی طرف الانف الاعلی». قصاص برای چیدن است، آن‌جایی که مو چیده می‌شود؛ یعنی آن‌جایی که مو روییده می‌شود و اگر خواستیم بچینیم از آن‌جا مو را می‌چینیم، از همان محل روییدن. از روییدن موی سر تا طرف انف. طرف یعنی ابتدا و یا انتها.

انف دو طرف دارد: یک طرف اعلی دارد که تقریباً مجاور چشم است، یک طرف اسفل دارد که مجاور دهان است. این‌جا می‌فرماید «الاعلی»؛ الاعلی صفت انف نیست، صفت طرف است، چون ما دو تا انف نداریم یکی بالا یکی پایین، ما انفمان دو طرف دارد: یکی طرف اعلی، یکی طرف اسفل. می‌گوید تا طرف اعلی بکش و قطع کن، دیگر لازم نیست تا نوک بینی بکشی، تا همان طرف اعلی کافی است. البته اشکالی ندارد کسی تا نوک بینی بکشد، ولی خب زیادی کشیده، تیمم را باطل نمی‌کند.

«و ضربة للیدین»؛ یک ضربه برای وجه بود، یک ضربه هم برای یدین است، پس می‌بینید دو تا ضربه دارد اعتبار می‌شود. «و ضربة للیدین»، یعنی برای مسح یدین، آن‌وقت «فیمسح» این مکلف «ببطن»، یعنی درون هر دستی، «کل واحدة» از هر دستی، مسح می‌کند به‌وسیله درون هر دستی پشت دست دیگر را «من الزند الی اطراف الاصابع» زند یعنی مچ؛ از مچ شروع می‌کند تا اطراف یعنی انتهای انگشت هم می‌کشد؛ که برای این‌که مطمئن بشود انتهای انگشت رسیده، یک ذره هم دستش را کج می‌کند که روی انگشت هم کشیده بشود، روی قسمتی که می‌خواهد برود توی دست. «ان کان بدلاً عن الغسل» قید «ضربة للیدین» است.

این دارد تفصیل می‌دهد، قول سوم را که عرض کردم دارد اول ذکر می‌کند؛ که «ضربة للوجه» داریم و «ضربة للیدین» داریم، این در صورتی است که «ان کان» تیمم «بدلاً عن الغسل»، دو تا ضربه مال آن تیمم است. «و ان کان»، ولی اگر تیمم بدل باشد «عن الوضوء فالضرب واحد»؛ یک ضرب کافی است که با آن ضرب هم صورت مسح شود هم ید مسح شود. و دلیل این تفصیل ظاهر نیست، دلیلی بر این تفصیل ما نداریم. این یک قول.

قول دوم: «و قیل ضربة واحدة فیهما»؛ در هر دو یعنی چه در تیمم بدل از غسل، چه در تیمم بدل از وضو، ضربه واحده کافی است. مرحوم محقق می‌فرماید: «و الآیة دالة علیه»، یعنی بر اکتفا به ضربه واحده، «و کذا الاخبار الصحیحة»؛ اخبار صحیحه دلالت می‌کنند بر این‌که ضربه واحد کافی است.

 

پرسش: این چطور می‌شود که ایشان می‌فرماید مشهور بین اصحاب ما این است و بعد دلیل هم ندارد؟

پاسخ: بله، مشهور این است، دلیل هم ندارد، بله، اشکالی مگر دارد؟ مشهور هست، دلیل هم برایش ما نداریم. دلیل ظاهر نیست یعنی نداریم، دلیل ظاهر نیست؛ یعنی دلیل پیش ما ظاهر نیست. مشهور حتماً دلیل در اختیارشان بوده که به آن دلیل فتوا دادند، دلیل از بین رفته، حالا ما نمی‌دانیم چیست. دلیل الان برای ما ظاهر نیست، ولی حکم مشهور هست. اگر کسی شهرت را دلیل قرار بدهد، خب این خودش می‌شود دلیل؛ اگر هم دلیل قرار ندهد که ما دلیل نداریم. قول دوم تمام شد.

قول سوم: «و قیل ضربتان فیهما»؛ یعنی هم در تیمم بدل از غسل هم در تیمم بدل از وضو دو ضربه لازم است، این‌ها استناد کردند «لبعض الاخبار». خب، اینی که گفتیم «لبعض الاخبار»، این بعض الاخبار با آن اخبار صحیحه منافات پیدا می‌کند؛ اخبار صحیحه می‌گویند یک ضربه، این بعض الاخبار می‌گویند دو ضربه، این را چه‌کار کنیم؟

ایشان می‌فرماید: «و لا یبعد کون الضرب فیهما واحداً»؛ فیهما یعنی در تیمم بدل از غسل و تیمم بدل از وضو، در هر دو، ضربه واحد کافی است، یعنی قول دوم خوب است، «و لا یبعد التخییر و استحباب الثانیة». این «و التخییر» عطف بر کون است: «لا یبعد کون الضرب فیهما واحداً و لا یبعد التخییر و استحباب الثانیة». چرا این‌طوری می‌گویید؟ «جمعاً بین الادلة»، تا جمع کنیم بین ادله.

بعد که ایشان فتوا را می‌دهد، می‌گوید خب معلوم است که اگر کسی با دو تا ضربه تیمم کند احوط است؛ بالاخره آن زیاده مضر به اصل تیمم نیست، اگر هم لازم نبوده یک چیزی است همین‌طوری اتفاق افتاده و تمام شده، اگر هم لازم بوده خب انجام شده، پس احتیاط این است که ما با دو ضربه تیمم کنیم.

«و الظاهر انهما»، یعنی ضربتان، «احوط» است. حالا کجا احوط است؟ در تیمم بدل از وضو یا در تیمم بدل از غسل؟ ظاهراً باید گفت در هر دو، ظاهرش این است که در هر دو احوط است. «و تفصیل باقی الاحکام معلوم من محله» که کتاب فقهی است؛ این‌جا دیگر ما همه تیمم را بحث نمی‌کنیم، ما آن مقداری که از آیه می‌خواهیم استفاده کنیم بحث می‌کنیم.

 

پرسش: استاد این احوط یعنی احتیاط استحبابی یا احتیاط وجوبی؟

پاسخ: احوط گفته، تعیین نکرده وجوبی و استحبابی‌اش را.

 

پرسش: با توجه به این‌که استحباب ثانیه فرموده جمعاً بین الادله، این‌جا نمی‌شود احتیاط استحبابی باشد؟

پاسخ: احوط استحبابی بگوییم به لحاظ آن استحباب ثانیه، شاید. چون ایشان آنجا را با «لا یبعد» گفت؛ گفت لا یبعد که ثانیه مستحب باشد. این‌جا می‌گوید احوط است، بعید است احوط استحبابی مرادش باشد، چون احوط استحبابی به درجه استحباب نرسیده هنوز.

ایشان در این‌جا حکم به استحباب کرد، اگرچه با «لا یبعد» گفت. حالا شاید «لا یبعد» را قرینه بگیریم بر این‌که احوط، احوط استحبابی باشد؛ چون می‌دانید احوط وجوبی آنی است که به درجه وجوب نرسیده، احوط استحبابی به درجه استحباب نرسیده.

 

پرسش: چون لفظ تخییر را آورده همان معنا را نمی‌رساند که به درجه استحباب نرسیده؟ چون «او» به معنای تردید است، تخییر او استحباب الثانیة، این «او» خودش...

پاسخ: کجا «او» آورده؟

 

پرسش: این‌جا که فرموده «و لا یبعد کون الضرب فیهما واحداً و التخییر او استحباب الثانیة».

پاسخ: «او استحباب»؟ «و التخییر او استحباب» دارید شما؟ ما «و استحباب» داریم. خب این را نفرمودید. «و التخییر و استحباب الثانیة» ما داریم، شما دارید «و التخییر او استحباب الثانیة». بله، اگر «او» باشد دیگر آن توجیهی هم که من از خارج از عبارت کردم لازم نیست؛ چون من توجیه کردم تخییر را به معنایی گرفتم که با استحباب ثانیه بسازد.

تخییر در این‌جا معنایش این است که اختیار داری یکی بیاوری، اختیار داری دو تا بیاوری، که اگر دومی را آوردی استحباب است. بنابر نسخه شما این‌طوری معنا می‌کند که تخییر است یا استحباب ثانیه؛ یعنی حکم کن به تخییر و یا این‌که حکم کن به استحباب ثانیه.

این‌طوری بگو: بگو مختاری که یک ضربه بیاوری، مختاری دو ضربه بیاوری، این را بگو تمام. دومرتبه یک وجه دیگری بگو که اولی را واجب بیاور، دومی را مستحب بیاور. دو تا بحث است بنابر نسخه شما که «او» باشد؛ یعنی یا تخییر حل اختلاف روایات است، یا استحباب ثانیه حل است، بنابر نسخه شما این‌طور می‌شود.

بنابر نسخه ما نه، تخییر و استحباب را یکی گرفته چون با واو آورده؛ یعنی تخییر داری ولی اگر دومی را آوردی مستحب است، که نمی‌گوید اولی واجب، دومی مستحب؛ می‌گوید دلت می‌خواهد اولی تنها را بیاور، دلت می‌خواهد هر دو را بیاور که اگر هر دو را آوردی حتماً دومی مستحب است. این فرق می‌کند نسخه ما با نسخه شما در مفادش.

 

پرسش: بنابر نسخه ما واجب مخیر و واجب تخیری است.

پاسخ: بله، واجب تخیری است، هیچ گفت‌وگوی استحبابی نیست. بنابر نسخه شما یک ضربه هم می‌شود واجب اگر شما دو ضربه استفاده نکردید، دو ضربه هم می‌شود واجب؛ یعنی اگر دو ضربه استفاده کردید دو ضربه واجب است، اگر یک ضربه استفاده کردید یک ضربه واجب است، این تخییر است. «او استحباب» این است که نه، به طور کلی می‌گوییم که اولی واجب، دومی مستحب، تخییر هم نیست؛ هرکه دلش خواست اولی را بیاورد، هرکه دلش نخواست دومی را می‌تواند بیاورد منتها به عنوان استحبابی، این بنابر نسخه شما. بنابر نسخه ما نه، اصلاً تخییر است و استحباب؛ از اول مختاری که یک بیاوری یا دو بیاوری، ولی دومی را حتماً باید مستحب بیاوری. ظاهراً نسخه شما بهتر است.

آن‌وقت «و الظاهر انهما احوط»، یعنی دوتایی احوط است. حالا دوتایی احوط است یعنی اگر اختیار داری، دومی را هم انتخاب کن؛ اگر هم استحباب است که دومی را هم بیاور، بالاخره استحباب آوردنش بد نیست، شاید واجب باشد، واجب را ترک نکن. احتیاط هم احتیاط استحبابی بعید است باشد.

 

پرسش: در این هما پس چه می‌شود؟ شما فرمودید احتیاط واجب است یا استحبابی؟

پاسخ: ظاهراً باید احتیاط واجب باشد. احتیاط استحبابی بعید است عرض کردم، چون احتیاط استحبابی پایین‌تر از استحباب است، ایشان فتوا به استحباب را دارد می‌دهد؛ یا تخییر بین دو واجب است یا استحباب است، یعنی پایین‌تر از استحباب دیگر نیست، لذا احوط استحبابی بعید است ایشان بگوید. ضمیر «انهما» برمی‌گردد به ضربتین.

خب، حالا اولین فعل از افعال تیمم چیست؟ ضرب است یا مسح است؟ بالاخره ما اولین کاری که در تیمم می‌کنیم این است که دست روی زمین می‌زنیم، بعد مسح می‌کنیم. حالا تیمم از آن مسح وجه شروع می‌شود یا از همان ضرب ید علی الارض شروع می‌شود؟ می‌فرماید مشهور این است که اولین فعل تیمم آن ضرب است، ولی از آیه شاید بتوانیم بفهمیم که اولین فعل تیمم آن مسح است؛ مگر این‌که بگوییم ﴿تَيَمَّمُواْ صَعِيدًا﴾[19] یعنی «اضربوا یدکم علی الصعید». اگر ﴿تَيَمَّمُواْ صَعِيدًا﴾ را به این معنا بگیریم، به معنای قصد صعید نگیریم بلکه به معنای ضرب علی الصعید قرار بدهیم، آن‌وقت آیه هم دلالت می‌کند بر این‌که اولین کار در تیمم ضرب علی الصعید است.

پس توجه کنید، مشهور این است که اولین کار ضرب علی الصعید است، ولی از آیه برمی‌آید که اولین کار مسح وجه است؛ مگر ﴿تَيَمَّمُواْ صَعِيدًا﴾ را که قبل از ﴿فَامْسَحُواْ بِوُجُوهِكُمْ﴾ ذکر شده، به معنای ضرب علی الصعید قرار بدهیم که اگر این کار را کردیم، آن‌وقت از آیه هم استفاده می‌شود که اولین کار تیمم ضرب علی الصعید است.

این که عرض می‌کنم مگر این‌که ﴿تَيَمَّمُواْ صَعِيدًا﴾ را به معنای ضرب علی الصعید بگیریم، مطلبی است که یک صفحه بعد خود مرحوم محقق می‌فرماید؛ این‌جا نفرموده، یک صفحه بعد فرموده که ﴿تَيَمَّمُواْ صَعِيدًا﴾ را می‌شود به معنای ضرب علی الصعید قرار داد که در آن صورت اولین کار تیمم همان ضرب علی الصعید است نه مسح وجه. پس آیه دو جور می‌تواند معنا بشود که در یک صورت، در یک معنا با مشهور موافق است، چون مشهور اولین فعل تیمم را ضرب علی الصعید گرفتند، و در یک معنا آیه با مشهور همراه نیست.

«و المشهور کون الضرب اول الافعال»؛[20] مشهور این است که آن ضرب علی الصعید اولین فعل تیمم است. «و یمکن فهم کونه المسح من الآیة»؛ «من الآیة» متعلق به فهم است، ضمیر «کونه» که اسم است به اول برمی‌گردد، به اول الافعال برمی‌گردد، «المسح» می‌شود خبر؛ ممکن است از آیه بفهمیم که اول الافعال، المسح است. عبارت را این‌طور معنا کردیم.

«فافهم»؛ شاید فافهم اشاره به همان حرفی باشد که خود ایشان بعداً می‌زند که من نقل کردم؛ که اگر ﴿تَيَمَّمُواْ صَعِيدًا﴾[21] را به معنای اضربوا علی الصعید بگیریم، می‌توانیم بگوییم از آیه فهمیده نمی‌شود که مسح اولین فعل است، بلکه از آیه فهمیده می‌شود که ضرب علی الصعید اولین فعل است.

ایشان می‌فرماید که بالاخره روشن نشد که اولین فعل ضرب علی الصعید است یا اولین فعل مسح علی الوجه است و ما می‌دانیم که نیت تیمم را باید مقارن اولین فعل انجام بدهیم؛ چون برایمان روشن نشد که اولین فعل کدام است، می‌گوییم احتیاط این است که دو بار نیت کنی: یک بار در وقتی که دست بر زمین می‌زنی نیت داشته باشی، یک وقت در وقتی که می‌خواهی صورت را مسح کنی نیت کنی.

«و الاحوط ان ینوِی»،[22] یا «ینوَی» مکلف «عند الضرب و المسح»؛ هم در وقتی که دست می‌زند روی زمین نیت کند، هم در وقتی که مسح وجه می‌کند نیت کند، که یقین کند بالاخره اولین فعل تیمم مقارن با نیت بوده. «و کذا» یعنی «و کذا الاحوط»، «و کذا الموالاة»، یعنی احوط این است که موالات هم داشته باشد.

موالات یعنی پی‌درپی انجام بدهد، فاصله ندهد، البته «فی الجملة»؛ فی الجمله موالات لازم است. فی الجمله یعنی آن موالات شدید عقلی که می‌گوید حتی بین دو تا کار نفس هم بکشی موالات به هم خورده، آن اعتبار ندارد؛ موالات فی الجمله لازم است، یعنی بالاخره صدق کند که پی‌درپی انجام شده.

 

پرسش: مثل وضو؟

پاسخ: مثل وضو بله.

 

پرسش: اگر ضرب اول الافعال نباشد، پس بدون ضرب هم می‌توانیم تیمم را انجام بدهیم؛ یعنی اگر خاک در هوا هم پخش بشود و دستمان را بگیریم به آن خاک و بعد مسح بکنیم، اگر ضرب اول الافعال نباشد پس به هر طریقی می‌شود تیمم کرد؟

پاسخ: اگر ضرب چه باشد؟

 

پرسش: اول الافعال نباشد.

پاسخ: اول الافعال باشد...

 

پرسش: اگر نباشد، اول فعل مسح باشد، پس ما می‌توانیم مثلاً خاک را بریزیم در هوا و همان‌طوری دستمان را...

پاسخ: اگر اعتبار بشود که خاک به دست ما بچسبد، خب یک جور دیگر باید بحث کرد که باید دست آلوده به خاک را بر صورت مالیده بشود. اگر هم لازم نیست که می‌توانیم با سنگ هم تیمم کنیم، آن باز یک جور دیگر بحث می‌شود. ولی شما سؤالتان این است که آیا ضرب موضوعیت دارد یا نه؟ خب خاک را یک نفر هوا بریزد، در هوا پر از خاک بشود، ما دستمان را در خاک قرار می‌دهیم، ضرب نکردیم ولی همراه خاک هست.

این در از آیه استفاده نمی‌شود که ضرب هم باشد یا نه، فقط می‌گوید قصد یک وجه الارضی بکنید، ولی شاید در روایات ما ضرب داشته باشیم؛ من به روایات مراجعه نکردم، باید مراجعه کنم ببینم شاید آن‌جا از تعبیر ضرب استفاده بشود. اگر ما توانستیم ضرب را طریقی بدانیم نه موضوعی، بله، آن‌وقت در هوا هم که خاک باشد ما می‌توانیم از خاک هوا تیمم کنیم؛ ولی اگر ضرب موضوعیت داشته باشد نه، باید حتماً دست روی زمین بگذاریم یا چیزی که روی زمین است، مثلاً می‌توانیم دست به دیوار بزنیم یا روی فرش بزنیم که بالاخره این‌ها هم صدق می‌کند که علی الارض است؛ البته فرش به شرطی که خاک داشته باشد، والا خود فرش تیمم رویش صحیح نیست، چون جزء زمین نیست.

 

پرسش: اگر موضوعیت داشته باشد که جزء افعال می‌شود.

پاسخ: اگر خاک، ببینید من دارم عرض می‌کنم اگر فرش خاک داشته باشد، تیمم روی فرش صحیح است؛ پس معلوم می‌شود ضرب علی الصعید لازم نیست، ضرب بر روی خاکی هم که جدای از زمین باشد جایز است، این‌طور می‌شود دیگر.

شما خاک را فرض کن روی یک قسمت بلندی گذاشته باشید، روی یک چوب گذاشته باشید، چوب هم بالا، روی تخت ریخته باشید؛ دیگر تخت که صعید نیست، وجه الارض نیست، ولی خاکی که رویش ریختیم کافی است. اگر ضرب لازم باشد، این‌جا ضرب هم انجام می‌شود، اما در هوا ضرب بعید است انجام بشود؛ شاید هم کسی بتواند بگوید در آن‌جا هم ضرب علی وجه الارض هست، شاید کسی بتواند تسامحاً بگوید هست.

 

پرسش: ولی این ضرب به همان معنایی می‌شود که پس اول الافعال می‌شود. با توجه به این‌که تمام اقوال هم در این مسئله با هم شریک‌اند و بحث ضرب را پیش کشیدند، یعنی اختلاف در این دارند که یک بار باشد، دو بار باشد یا به تفصیل قائل بشویم، اما در این‌که مثلاً اشاره‌ای به نفس ضرب داشته باشند، ضرب الید باشد، همه مطرح کردند، پس همه‌شان قائل به ضرب هستند، یعنی هیچ اختلافی ندارند.

پاسخ: بله، ضرب درست است، ضرب را اعتبار کردند، منتها ممکن است ما بگوییم در وسط هوا هم ضرب صدق می‌کند؛ حالا بستگی دارد به این‌که عرف چه بگوید، البته عرف ظاهراً نمی‌گوید، آن را ضرب نمی‌گوید.

 

پرسش: پس بر اساس این قول که در واقع ضرب صدق نمی‌کند، خود این عنوان ضرب و الفاظ ضرب، خود این دلیل بر این نمی‌شود که مثلاً اول الافعال ضرب است؟

پاسخ: چرا، ضرب الان اگر اجماع ضرب را اعتبار کرده باشد، ما یک نحو موضوعیت به ضرب می‌دهیم؛ اما می‌خواهم عرض کنم که شاید وقتی خاک هم در وسط هوا ریخته باشد، ما دست را با فشار در آن قسمت وارد کنیم، اطلاق ضرب بشود، همان‌طور که روی تخت خاک می‌ریزیم دست می‌زنیم ضرب می‌شود؛ چون هوا و تخت هر دو مشترک‌اند در این‌که وجه الارض نیستند.

خاکی که توی هوا پخش شده یا روی تخت ریخته، وجه الارض است و باز ضرب علی وجه الارض صادق است. منتها مهم این است که شاید در هوا ضرب را صادق ندانیم، عرف شاید صادق نداند، والا روی تخت که ضرب را صادق می‌داند و در همه هم علی وجه الارض ضرب می‌شود، منتها ممکن است آن‌جا ضرب نباشد؛ بر روی تخته ضرب هست، بر روی زمین ضرب هست، در هوا ممکن است ضرب را ندانیم.

پرسش: پس با توجه به این که به هر حال قبل از مسح ما یک چیزی را در تیمم داریم به نام ضرب، پس این می‌تواند اول افعال باشد؛ چرا اصرار دارند بر این‌که یا این یا این‌که مثلاً بحث مسح...

پاسخ: این یک سؤال دیگر است. شما می‌پرسید که ما بالاخره قبل از تیمم کاری را داریم که قبل از مسح انجام می‌دهیم، بنابراین آن را باید اولین فعل بگیریم؛ چرا بعضی‌ها می‌گویند این اولین فعل هست، بعضی‌ها می‌گویند نیست؟ در حالی که این فعل دارد قبل از مسح وجه انجام می‌شود و برای تیمم هم دارد انجام می‌شود، پس باید اولین جزء تیمم باشد. جوابتان را قبلاً دادیم؛ در وضو هم ما دست در آب می‌کنیم، یک مشت آب برمی‌داریم، این جزء اولین افعال وضو است یا وقتی آب را روی صورت می‌ریزیم افعال وضو شروع می‌شود؟ در آن‌جا هم همین حرف را داشتیم.

پس زدن دست بر روی زمین در نظر بعضی‌ها به منزله برداشتن آب از توی کاسه است یا از توی حوض است؛ همان‌طور که برداشتن آب توی دست جزء افعال وضو به حساب نمی‌آید بلکه مقدم بر افعال وضو است، بعضی‌ها هم گفتند که ضرب علی الصعید جزء افعال تیمم نیست، مقدم بر افعال تیمم است.

 

پرسش: چون در آیه وضو هم که نیامده... برای ما این است که آقا شما می‌خواهید وضو بگیرید اولین عملتان این است که شما همچین.....

پاسخ: بیان در آیه هست یا نیست، اول عمل ما هست یا نیست؟ ما وقتی می‌خواهیم وضو بگیریم اول دست در آب می‌زنیم یا نمی‌زنیم که آب را برداریم؟ یا زیر شیر آب دست می‌گیریم که دستمان را پر از آب کنیم بعد بریزیم روی صورتمان، اولین فعل هست، حالا ولو آیه نگفته باشد.

آیا می‌توانیم این را اولین فعل وضو حساب کنیم یا نه؟ شاید در تیمم هم همین‌طور بگوییم؛ ضرب علی وجه الارض به این مثابه، به وزان آب برداشتن است، او هم اولین فعل تیمم به حساب نمی‌آید، شاید بتوانیم بگوییم. این‌که گفتند به این جهت است که بالاخره آن زدن دست به زمین آیا جزء افعال تیمم است یا مثل آب برداشتن در وضو است و جزء افعال تیمم نیست؟ اختلاف این‌جاست.

 

بررسی معنای صعید، عدم اشتراط تراب و عدم اعتبار لصوق در تیمم

خب، بحث بعدی این است که تیمم باید با خاک باشد یا با سنگ هم کافی است؟ مطلق وجه الارض کافی است یا حتماً باید توی خاک باشد؟ یادتان باشد این بحث را قبلاً گذراندیم؛ آن‌جا که می‌گفتیم ﴿فَامْسَحُواْ﴾، کلمه «منه» داشتیم که ﴿فَامْسَحُواْ بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ مِنْهُ﴾،[23] این ﴿مِنْهُ﴾ را گفتیم می‌تواند ﴿مِنْ﴾ ابتدائیه باشد، می‌تواند ﴿مِنْ﴾ تبعیضیه باشد؛ آن‌وقت در وقتی که ﴿مِنْ﴾ تبعیضیه بود دو جور معنایش کردیم: یکی این‌که دستت را بر بعض صعید وارد کن، دوم این‌که بعض صعید به دستت بچسبد، که علوق و لصوق لازم بود؛ یعنی چسبیدن و آویزان شدن خاک به دست.

آن‌وقت بنابر این معنای دوم تبعیض که باید چیزی به دست بچسبد، گفتیم تیمم باید روی خاک باشد نه روی سنگ؛ زیرا که سنگ به دست نمی‌چسبد ولی خاک به دست می‌چسبد. اگر چسبیدن بعض الارض را به دست اعتبار کنیم، حکم می‌کنیم به این‌که تیمم باید علی التراب باشد؛ زیرا در این صورت است که چیزی به دست می‌چسبد و تیمم نمی‌تواند بر سنگ باشد زیرا که چیزی به دست نمی‌چسبد.

پس اگر ﴿مِنْ﴾ تبعیضیه را به این معنا که توجه کردید معنا کنیم، لازمه‌اش این است که بگوییم تیمم از مطلق وجه الارض کافی نیست، تیمم باید به‌وسیله خاک باشد.

ولی ما قبلاً ﴿مِنْ﴾ را یا ابتدائیه گرفتیم، یا تبعیضیه گرفتیم و جور دیگر معنا کردیم؛ که گفتیم علی بعض الصعید دستت را بگذار، نه بعض صعید به دستت باشد. آن‌وقت در این صورت گفتیم که لازم نیست تیمم به تراب باشد، بلکه کافی است تیمم به وجه الارض مطلقاً باشد، حتی اگر سنگ باشد.

این نظر ما بود که قبلاً گفتیم، الان هم همان نظر را تأیید می‌کنند. علاوه بر این مؤیدی که قبلاً به صورت احتمال نقل کردیم، یک مؤید دیگر هم این‌جا ذکر می‌کنیم که قبلاً نگفته بودیم و آن این است که در سوره کهف خداوند ﴿صَعِيدًا﴾[24] را آورده، همین عبارت این‌جا را آورده، منتها مقیدش کرده به ﴿زَلَقًا﴾.

در این آیه‌ای که گفتیم، صعید را مقید به چیزی نکرده، ولی در سوره کهف که آیه‌اش مربوط به تیمم نیست، در آن‌جا ﴿صَعِيدًا﴾ را مقید کرده به ﴿زَلَقًا﴾. زلق یعنی هموار باشد به طوری که قدم رویش لیز بخورد؛ روی خاک که قدم لیز نمی‌خورد، روی سنگ است که قدم لیز می‌خورد، پس ﴿صَعِيدًا زَلَقًا﴾ اصلاً اطلاق شده بر سنگ.

معلوم می‌شود صعید سنگ را هم شامل می‌شود که در این آیه اطلاقش کرده، اصلاً مقیدش کرده به سنگ، با قید زلق مقیدش کرده به سنگ و دیگر اطلاقش نکرده بر تراب. پس معلوم می‌شود صعید می‌تواند بر سنگ اطلاق شود، گذشته از این‌که لغت هم اجازه می‌دهد، خود استعمال آیه هم دلالت دارد می‌کند که صعید می‌تواند سنگ باشد. خب، از این آیه‌ای که در سوره کهف آمده و صعید را اختصاص داده به سنگ، ما می‌توانیم در آیه مربوط به تیمم صعید را عام بگیریم که هم شامل خاک بشود، هم شامل سنگ بشود.

«و لابد من کون التیمم بالصعید و هو مطلق الارض»؛[25] صعید مطلق الارض است، «فلا یشترط التراب». بنابراین «فیصح بالحجر الاملس». املس یعنی هموار؛ املس در مقابل زبر است. به معنای نرم در مقابل صلابت نیست، آن لین در مقابل صلابت است. املس در مقابل خشونت است؛ خشونت مثل سنگ پا که خشن است. املس سنگ صاف را می‌گویند، مثل سنگ‌های مرمری که تراشیده شده باشند، مثل شیشه مثلاً، خیلی نرم، هموار باشد، هیچ پستی و بلندی نداشته باشد، هیچ زبری نداشته باشد که اگر آدم رویش راه برود احتمال زمین خوردنش هست.

«و هو الاظهر»؛ و هو الاظهر یعنی این‌که تیمم به حجر املس صحیح باشد و مراد از صعید مطلق ارض باشد و تراب شرط نشود، اظهر است «من مذهب الاصحاب و مذهب ابی حنیفة». «و یؤیده اللغة»، که لغت صعید را به مطلق وجه الارض معنا کرده، «و یؤیده اللّغة قوله تعالی ﴿صَعِيدًا زَلَقًا﴾[26] »،[27] که در این‌جا صعید را با زلق مقید کرده و فهمانده که باید زمینی باشد که رویش لیز بخوری؛ زمینی که رویش لیز می‌خوری سنگ است. پس صعید در این آیه اختصاص به سنگ پیدا کرده؛ از این‌جا می‌فهمیم که صعید بر سنگ هم می‌تواند اطلاق بشود.

«و لا ینافیه ما فی سورة المائدة من قوله ﴿مِنْهُ﴾[28] »؛[29] منافات ندارد با این برداشتی که ما کردیم که صعید به معنای مطلق وجه الارض باشد، منافات ندارد آن چیزی که در سوره مائده آمده که عبارت است از قول خداوند که فرموده ﴿مِنْهُ﴾،[30] بنابر این‌که ﴿مِنْ﴾ تبعیضیه باشد. «لانه یدل»[31] دلیل برای منفی است، یعنی برای «ینافیه». خط بعد «لانه یجوز» دلیل برای نفی است، یعنی دلیل برای «لا ینافیه».

اول توضیح می‌دهند چرا این آیه، این ﴿مِنْهُ﴾[32] منافات داشته باشد با این برداشت ما، علت منافات را بیان می‌کنند؛ بعداً توضیح می‌دهند که چرا ما می‌گوییم منافات ندارد، علت عدم منافات را بیان می‌کنند.

اما علت منافات، یعنی منافات مطلق بودن صعید با قول خداوند ﴿مِنْهُ﴾، دلیلش می‌فرماید: «لانه یدل علی کون المسح بالوجه».[33] ﴿مِنْ﴾[34] ای که در سوره مائده آمده تبعیضیه است، یعنی بعض الصعید. آن‌وقت عبارت این می‌شود، مفاد آیه این می‌شود که با بعض الصعید صورتتان را مسح کنید.

خب، چطوری با بعض صعید می‌شود مسح کرد؟ در صورتی که مقداری از آن صعید به دستمان بچسبد و بیاوریم بالا به صورتمان بکشیم. این در حالی است که ما از خاک استفاده کرده باشیم که چیزی از خاک به دستمان می‌چسبد، بعد می‌توانیم با آن خاک که بعض الصعید است صورتمان را مسح کنیم. اما اگر روی سنگ ما تیمم کرده باشیم، بعض الصعید به دست ما نچسبیده و در نتیجه ما با بعض الصعید مسح نکردیم؛ در حالی که ﴿مِنْهُ﴾ای که در سوره مائده آمده، با توجه به تبعیضی بودن ﴿مِنْ﴾، می‌فهماند که باید با بعض صعید تیمم کنی.

پس این ﴿مِنْهُ﴾ دلالت می‌کند بر این‌که باید تیمم به‌وسیله تراب باشد؛ آن‌وقت منافات پیدا می‌کند با برداشت ما که می‌گفتیم صعید مطلق وجه الارض است و تیمم به مطلق وجه الارض درست است. الان روشن شد که با کلمه ﴿مِنْهُ﴾ نمی‌توانیم بگوییم تیمم به مطلق وجه الارض درست است، بلکه باید بگوییم تیمم به آن‌چه که به دست می‌چسبد درست است، یعنی تیمم با خاک درست است نه تیمم با مطلق وجه الارض.

«لانه یدل»،[35] یعنی این قول خداوند که فرموده «منه» دلالت می‌کند بر این‌که مسح به وجه و ید باید به بعض الارض باشد؛ یعنی باید بعض الارض را مسح کنی، بکشی به صورتت. پس بعض الارض باید به دست بچسبد که بکشیم به صورتمان.

«فلابد ان یکون شیئاً ملصوقاً بالید»؛ پس باید چیزی باشد، پس «لابد ان یکون» آن بعض الارض «شیئاً ملصوقاً بالید»، بچسبد به دست تا با آن ملصوق که بعض الارض است یا بعض الصعید است، ما مسح وجه کرده باشیم، در حالی که «و من للتبعیض» است. این «من للتبعیض» را ما آن اول معنایش کنیم راحت‌تر است، ایشان آخر گفته؛ این‌طور بگوییم: چون با توجه به این‌که «من» برای تبعیض است، قول خداوند که فرموده ﴿مِنْهُ﴾،[36] «یدل علی کون المسح بالوجه و الید ببعض الارض»[37] تا آخر. که «من للتبعیض» را اگر جلوتر معنا کنیم راحت‌تر معنا می‌شود، البته مؤخر هم معنایش کنیم اشکال ندارد.

اما علت عدم منافات؛ چرا قول خداوند ﴿مِنْهُ﴾[38] با مطلق بودن صعید، با مطلق وجه الارض بودن صعید منافات ندارد؟ «لانه یجوز»؛[39] دو تا جواب می‌دهند. جواب اول این است که این ﴿مِنْ﴾[40] موجود در سوره مائده را ﴿مِنْ﴾ ابتدائیه قرار می‌دهیم نه ﴿مِنْ﴾ تبعیضیه؛ بنابر آن برداشتی که شما کردید که متوقف بود بر تبعیضی بودن ﴿مِنْ﴾، برداشت تمامی نیست.

این جواب اول: «لانه یجوز کونها»،[41] یعنی کون المن، «لابتداء الغایة لا للتبعیض، هکذا قال فی الکشاف و غِیرِهِ» یا «و غیرُهُ». اگر «غیرِهِ» بخوانیم، یعنی قال الزمخشری فی الکشاف و غیر الکشاف، عطف می‌شود بر کشاف؛ اما اگر «غیرُهُ» بخوانیم عطف می‌شود بر ضمیر قال، یعنی هکذا قال الزمخشری فی الکشاف و غیر الزمخشری، غیر زمخشری هم این‌طور گفتند. هر دو درست است. این دلیل اول بود بر این‌که منافات وجود ندارد.

دلیل دوم بر عدم منافات: «یجوز کونها للتبعیض»؛ همان مطلبی است که قبلاً گفته بودیم، که ما ﴿مِنْ﴾[42] را تبعیضیه می‌گیریم، منتها می‌گوییم که تبعیض به این معنا نیست که بعض ارض را به صورتت بکش، بلکه تبعیض به این معناست که دست را روی بعض الارض بزن؛ پس مراد از ﴿مِنْهُ﴾ این است که بعضی از صعید را ضرب کن، نه بعضی از صعید را به صورتت مسح کن. خب، تبعیض هر دو جور معنا را دارد، هر دو معنا می‌شود ازش استفاده بشود.

وقتی ما معنای دوم را به عنوان یک محتمل گفتیم، دیگر قطع به معنای اول پیدا نمی‌کنیم و در نتیجه نمی‌توانیم معنای اول را مراد قطعی بدانیم و طبقش فتوا بدهیم. پس ﴿مِنْ﴾ بر فرض هم که تبعیض باشد، نمی‌تواند مدعای آن کسانی را که می‌خواهند در این‌جا ادعای منافات کنند تمام کند؛ قول آن‌ها تمام نمی‌شود.

«و یجوز کون»[43] این ﴿مِنْ﴾[44] یا ﴿مِنْهُ﴾ «للتبعیض»،[45] در حالی که لازم نیاید از تبعیضی بودن ﴿مِنْ﴾،[46] «لصوق شیء»؛[47] یعنی چسبیدن چیزی به دست لازم نیاید؛ یعنی طوری تبعیض را معنا می‌کنیم که نتیجه‌اش این نباشد که اعتبار می‌شود لصوق شیء بالید. «لما مر»، به خاطر آن‌چه در آیه قبل گذشت که در کتاب ما صفحه ۴۴ مطرح شد.

تا این‌جا دو تا دلیل آوردیم بر این‌که منافاتی نیست و در نتیجه لصوق معتبر نیست، و باز به تبع، خاک بودن متیمم معتبر نیست، بلکه مطلق وجه الارض کافی است. حالا می‌خواهیم این مطلب را تأیید کنیم؛ مؤید مطلب این است که اگر واقعاً معتبر بود خاک بودن، خاک بودن متیمم و مطلق وجه الارض کافی نبود، و یا به عبارت دیگر معتبر بود چسبیدن چیزی به دست شخص متیمم، اگر معتبر بود، ممکن نبود خداوند در آیه قبل ذکرش بکند، در این آیه ترکش بکند. چیزی که معتبر است که نباید ترک بشود، باید ذکر بشود؛ وقتی خدا در مقام بیان است، هرچه که معتبر هست ذکر می‌کند.

اگر واقعاً این امر هم معتبر بود، این‌طور نبود که در آیه مائده ذکرش بکند، در آیه نساء ذکرش نکند، آنجا هم ذکرش می‌کرد.

این ترک ﴿مِنْهُ﴾ در آیه سوره نساء نشان می‌دهد که ﴿مِنْهُ﴾[48] ای که در سوره مائده آمده، لصوق بعض الارض به ید را اعتبار نکرده؛ حالا یا به خاطر این‌که ابتدائیه بوده، یا به خاطر این‌که اگر هم تبعیضیه بوده به آن معنای دیگر معنا می‌شده، بالاخره اعتبار نکرده و در نتیجه خاک بودن را اعتبار نکرده در متیمم. ترک ﴿مِنْهُ﴾ در این آیه مؤید بر این است که این خاک بودن یا لصوق معتبر نیست.

«و یؤیده»،[49] یعنی یؤید این مطلبی را که گفتیم، یعنی این‌که خاک بودن لازم نیست، مطلق وجه الارض بودن کافی است و در نتیجه لصوق چیزی به ید لازم نیست و معتبر نیست، مؤید این مطلب است «اهمالها هنا». اهمال یعنی ترک؛ ضمیر «اهمالها» هم برمی‌گردد به ﴿مِنْ﴾[50] یا ﴿مِنْهُ﴾. هنا یعنی در این آیه‌ای که مورد بحث ماست که آیه ثانیه است؛ خداوند در این آیه ثانیه ﴿مِنْهُ﴾ را ترک کرده، این مؤید این است که لصوق شیئی به ید یا خاک بودن متیمم معتبر نیست؛ زیرا «لو کان المراد وجوب اللصوق»،[51] اگر مراد وجوب لصوق بود در این آیه، «ما کان ینبغی ترکها»، یعنی ترک ﴿مِنْهُ﴾، چون بالاخره جزء اموری بود که در تیمم معتبر است و خداوندی که در مقام بیان قیود تیمم و خود تیمم بود، هیچ‌وقت این امر معتبر را ترک نمی‌کرد؛ حالا که ترک کرده معلوم می‌شود معتبر نیست. تمام شد.

یک مؤید دیگر هم می‌خواهند ذکر بکنند. مؤید دیگر این است که وقتی ما بعد از مسح صورت، مسح ید می‌کنیم و فرض هم این است که ضربه دوم را به صعید وارد نکردیم؛ با همان ضربه اول مسح ید کردیم، بعد مسح وجه کردیم، بعد هم مسح ید کردیم. خب، وقتی مسح وجه کردیم، تمام آن‌چه که به دستمان چسبیده بود، غبارهایی که به دستمان چسبیده بود، همه به صورت چسبید و تمام شد، دیگر دست ما الان غباری ندارد، چیزی بهش ملصوق و چسبیده نیست؛ با وجود این ما دو تا دستمان را مسح می‌کنیم بدون این‌که به بعض الارض مسح بشود، چون بعض الارض در صورت ماند و تمام شد.

بدون این‌که دستمان به بعض الارض مسح بشود، ما تیمم را تمام کردیم. این‌که در ید اعتبار نمی‌شود لصوق، مؤید این است که در وجه هم اعتبار نمی‌شود لصوق. در جایی که ما بگوییم برای مسح ید دومرتبه ضرب جدید کن، خب بله، این‌جا لصوق هست؛ اما ما که این قول را تأیید نکردیم، خیلی‌ها هم تأیید نکردند.

یا اگر هم تأیید کرده باشیم، مثلاً در غسل تأیید کردیم، در تیمم بدل از غسل تأیید کردیم، در تیمم بدل از وضو که تأیید نکردیم؛ بنابراین می‌توانیم بگوییم که در تیمم برای مسح ید ضرب جدید لازم نیست، همان ضرب اولی که برای مسح وجه داشتیم کافی است. خب، توجه کردید که تمام خاک‌هایی که به دستمان چسبیده بود در مسح وجه تمام شده بود، دیگر برای مسح ید ما خاکی نداشتیم. اگر خاک معتبر بود، اگر لصوق معتبر بود، نمی‌توانستیم به ضربه اول اکتفا کنیم، بلکه بعد از این‌که صورت تمام شد، باید ضربه دوم می‌زدیم، دوباره یک چیزی به دستمان می‌چسبید، با آن مسح ید می‌کردیم؛ در حالی که این لازم نشد. وقتی لازم نشد می‌فهمیم که اصلاً لصوق معتبر نیست و در نتیجه خاک بودن متیمم معتبر نیست.

«و لهذا»، یعنی چون لصوق معتبر نیست در مسح وجه، «لا یعتبر اللصوق فی الید لمسح الید»؛ لازم نیست که چیزی به دست بچسبد برای مسح ید. اگر لازم بود که برای مسح وجه چیزی به دست بچسبد، خب لازم بود که برای مسح ید هم چیزی به دست بچسبد، چون دلیلی بر جدا کردن ید و مسح، ید و وجه نداشتیم، در آیه هم دلیل نداشتیم؛ پس حکم هر دو یکسان بود. وقتی حکم هر دو یکسان بود، نمی‌توانیم بگوییم در وجه لصوق معتبر است، در مسح وجه لصوق معتبر است، در مسح ید لصوق معتبر نیست.

«ایضاً» را دو جور معنا می‌کنیم: یکی قید برای «لا یعتبر» می‌گیریم، این‌طور معنایش می‌کنیم: همان‌طور که لمسح الوجه لصوق فی الید معتبر نبود، همچنین لمسح الید هم لصوق فی الید معتبر نیست.

دوم این‌که «ایضاً» را قید «یعتبر» بگیریم که «لا» بر سرش داخل بشود؛ یعنی نمی‌گوییم لصوق فی الید برای مسح ید هم لازم است همان‌طور که برای مسح وجه لازم بود؛ نمی‌گوییم، اعتبار نمی‌کنیم، بلکه هر دو را مثل هم قرار می‌دهیم در این‌که اعتبار نیست، در این‌که در هیچ‌کدام لصوق معتبر نیست. «فتأمل».

 


[1] سوره نساء، آيه 43.
[2] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[3] سوره نساء، آيه 43.
[4] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[5] سوره نساء، آيه 43.
[6] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[7] سوره نساء، آيه 43.
[8] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[9] سوره نساء، آيه 43.
[10] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[11] سوره نساء، آيه 43.
[12] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[13] سوره نساء، آيه 43.
[14] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[15] سوره نساء، آيه 43.
[16] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[17] سوره نساء، آيه 43.
[18] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[19] سوره نساء، آيه 43.
[20] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[21] سوره نساء، آيه 43.
[22] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[23] سوره مائده، آيه 6.
[24] سوره کهف، آيه 40.
[25] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[26] سوره کهف، آيه 40.
[27] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[28] سوره مائده، آيه 6.
[29] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[30] سوره مائده، آيه 6.
[31] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[32] سوره مائده، آيه 6.
[33] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[34] سوره مائده، آيه 6.
[35] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[36] سوره مائده، آيه 6.
[37] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[38] سوره مائده، آيه 6.
[39] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[40] سوره مائده، آيه 6.
[41] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[42] سوره مائده، آيه 6.
[43] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[44] سوره مائده، آيه 6.
[45] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[46] سوره مائده، آيه 6.
[47] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[48] سوره مائده، آيه 6.
[49] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.
[50] سوره مائده، آيه 6.
[51] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص26.