درس زبدة البیان -استاد محمدحسین حشمت‌پور

90/07/25

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: احکام القرآن/طهارت- صلاة /نقد و بررسی قول دوم در تفسیر آیه 43 نساء

 

نقد و بررسی قول دوم در تفسیر آیه (تقدیر کلمه مواضع) با ذکر چهار دلیل

صفحه ۵۱، سطر دوم: «و القول بتحریم دخول السکران المسجد غیر معلوم إلا أن یکون للصلاة فیرجع إلی تحریمها حینئذ».[1]

در آیه ثانیه بحث داشتیم که ابتدایش مربوط بود به سکران و بعد هم جنب مطرح شد و در آخر هم اشاره به تیمم شد. آیه فرموده بود: ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ وَأَنتُمْ سُكَارَى .... وَلاَ جُنُبًا﴾.[2] در ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾ دو تا احتمال داشتیم: یک احتمال این بود که وارد نماز نشوید؛ لا تقربوا یعنی لا تدخلوا.

احتمال دیگر این بود که لا تقربوا به معنای لا تدخلوا هست، اما متعلق لا تدخلوا صلات نیست، مواضع الصلاة است؛ یعنی لا تدخلوا مواضع الصلاة، یعنی لا تدخلوا المساجد. این هم احتمال دوم.

ما احتمال دوم را تایید کردیم، ولی الان می‌خواهیم باطلش کنیم. چهار تا دلیل ذکر می‌کنند بر این‌که این احتمال، احتمال صحیحی نیست.

دلیل اول این است که این احتمال در مورد سکران تمام نیست؛ یعنی اگر ما مضاف را تقدیر بگیریم و بگوییم ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾ یعنی لا تدخلوا المساجد یا لا تدخلوا مواضع الصلاة، لازم می‌آید که دو گروه از دخول در مسجد منع شده باشند: یکی سکران و یکی هم جنب؛ یعنی بر هر دو دخول در مسجد حرام باشد. در مورد جنب این فتوا هست، این حکم هست که دخولش در مسجد حرام است، ولی در مورد سکران ما این فتوا را نداریم، این حکم را نداریم. سکران اگر وارد مسجد بشود حرمتی نیست؛ مگر کسی بگوید که وارد مسجد شود للصلاة، آن حرام است.

اگر این‌طور گفته بشود، در واقع معنایش این است که دخول سکران در صلات حرام است و این اختصاص به مسجد ندارد، در مسجد هم حرام است، در غیر مسجد هم حرام است؛ یعنی باطل است، حرمت، حرمت وضعی است نه حرمت تکلیفی؛ یعنی باطل است، اگر وارد شد فایده ندارد. پس اگر ما معنای دوم را برای ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾ قبول کنیم، لازمه‌اش این است که دخول سکران را در مسجد حرام بدانیم در حالی که حرام نیست، مگر این‌که للصلاة حرام بدانیم که اگر للصلاة حرام دانستیم، این در واقع برمی‌گردد به همان معنای اول که سکران حق ورود در نماز ندارد، نه حق ورود در مسجد. پس این قول اول را به این جهت باطل می‌کنیم.

جهت دومی که برای بطلان این قول دوم داریم این است که در قول دوم ما حذف مضاف داریم، تقدیر می‌گیریم مضاف را. در هر دو قول ﴿لاَ تَقْرَبُواْ﴾ را به معنای لا تدخلوا می‌گیریم، از این جهت بین دو قول فرق نیست؛ ولی در قول دوم ما مضافی را در تقدیر می‌گیریم و تقدیر مضاف خلاف اصل است. پس در قول دوم ارتکاب خلاف اصل هست، در قول اول این ارتکاب نیست؛ از این جهت قول دوم باز از قول اول پایین‌تر می‌آید و قول اول ترجیح داده می‌شود.

اشکال سوم این است که شما آیه را دارید طوری معنا می‌کنید که خلاف فتوای دیگران، خلاف فتوای کل فقها می‌شود. آیه را این‌طور معنا می‌کنید که وارد مسجد نشوید در حال جنابت مگر بخواهید عبور کنید، بدون این‌که قید کنید مسجد را به مسجدی غیر از مسجدالحرام و مسجدالنبی. به طور مطلق دارید می‌گویید که اگر خواستید در حال جنابت عبور کنید از مسجد اشکال ندارد، آیه این را می‌فهماند دیگر؛ ورود در مساجد اشکال دارد برای جنب، مگر این‌که جنب عابر سبیل باشد یعنی در مسجد عبور کند، که اگر خواست از مسجد عبور کند اشکال ندارد؛ در حالی که در مسجدالحرام عبور هم اشکال دارد، در مسجدالنبی عبور هم اشکال دارد. بنابراین نمی‌توانید آیه را این‌طور معنا کنید که با این فتوا ناسازگار باشد. این جهت سوم.

جهت چهارم این است که تتمه آیه به بحث در صلات پرداخته است. اگر صدر آیه را مربوط کنید به مساجد، ذیل آیه به صدر آیه ارتباط پیدا نمی‌کند و معلوم نمی‌شود که خدا وارد بحث در نماز شد. چون بحث در ورود مسجد است، بدون این‌که اعلام بشود، وارد این می‌شود که ﴿وَ إِن كُنتُم مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَرٍ﴾ تیمم کنید. خب برای چه تیمم کنید؟ برای ورود در مسجد؟ هیچ اشاره نکرده است که اگر خواستید وارد نماز بشوید تیمم کنید.

ذیل آیه به صدر آیه مرتبط است. صدر آیه به معنای دوم مربوط به نماز نیست، مربوط به مسجد است؛ خب پس ذیل هم مربوط به مسجد می‌شود، چون در ذیل عبارتی نیامده است، جمله‌ای نیامده است که ذیل را از صدر جدا کند و حکم ذیل را یک حکم مستقل قرار بدهد، بنابراین حکم ذیل با حکم صدر یکی می‌شود.

صدر گفته است که به قول شما وارد مسجد نشوید، ذیل می‌گوید اگر مریض بودید، مسافر بودید، خواستید وارد مسجد بشوید تیمم کنید؛ این هم یک خلاف دیگر است. ولی اگر صدر را مربوط به نماز گرفتید، چنان‌که ما گرفتیم، خب ذیل هم مربوط به نماز می‌شود؛ آن‌وقت معنایش این است که اگر خواستید نماز بخوانید، جنب بودید، مسافر بودید، مریض بودید، نتوانستید غسل کنید، تیمم کنید کافی است. خب ببینید عبارت درست می‌شود و با فتاوا هم سازگار می‌شود. نتیجه بحث این شد که به چهار دلیل، قول دوم و برداشت دوم از آیه برداشت مشکوکی است؛ اگر نگوییم باطل است، لااقل می‌گوییم مشکوک است.

صفحه ۵۱، سطر اول، سطر دوم: «و القول»،[3] این اشکال اولی است که ما بر تفسیر دوم وارد می‌کنیم. «و القول بتحریم دخول السکران المسجد»، یعنی فی المسجد، «غیر معلوم»؛ این قول معلوم نیست، یعنی چنین فتوایی ما نداریم، اگر هم داریم روشن نیست. پس معنای دوم که بر سکران و جنب هر دو ورود در مسجد را حرام می‌کند، معنایی است که ولو نسبت به جنب درست است، ولی نسبت به سکران نمی‌تواند درست باشد؛ لااقل برای ما معلوم نیست درست بودنش.

«إلا» این‌که، «إلا أن یکون» مگر این‌که بگویید این تحریم برای دخول در مسجد نیست، برای ورود در صلات است؛ یعنی سکران عیبی ندارد که داخل در مسجد بشود، حق ورود در نماز ندارد. اگر این را بگویید، «فیرجع إلی تحریمها حینئذ»، یعنی تحریم صلات؛ برمی‌گردد به همان قول اول که می‌گفت صلات حرام است بر سکران. حرام هم عرض کردیم یعنی حرام وضعی، یعنی باطل است. دیگر این قول دوم تمام نمی‌شود که دخول در مسجد حرام است، بلکه مطلب این‌طور می‌شود که ورود در صلات برای سکران حرام است و این بازگشت به همان معنای اول است و معنای جدید نیست. این اشکال اول بر معنای دوم.

اشکال دوم: «و حذف المضاف تکلف». شما در معنای دوم مضاف را حذف کردید که مواضع را تقدیر گرفتید؛ این تقدیر و این حذف مضاف خلاف اصل است، تکلف است.

اشکال سوم: «و عموم المساجد غیر جید» اگر این آیه مربوط به مسجد باشد، چون مسجد را عام گذاشته است، استثنا نکرده است از آن مسجدالحرام و مسجدالنبی را، عمومش جید نیست؛ یعنی خوب نیست عام باشد، چون فتوا این است که عبور در مسجد، نه در مطلق مسجد، بلکه در مسجدی که از آن مسجد، مسجدالحرام و مسجدالنبی خارج شده باشد جایز است. ورود در چنین مسجدی که تخصیص خورده باشد به مسجدالحرام و مسجدالنبی جایز است؛ عموم نه، جایز نیست. در حالی که بنابر نظر شما این‌طور می‌شود: دخول در مسجد برای سکران و برای جنب جایز نیست مگر این‌که بخواهند عبور کنند.

اگر بخواهد عبور کند در بقیه مساجد بله، جایز است برای جنب، اما در مسجدالحرام و مسجدالنبی جایز نیست. پس شما باید طوری معنا کنید که عموم آیه لطمه نخورد، در حالی که با این معنایتان عموم لطمه می‌خورد؛ یعنی آیه عمومش صحیح درنمی‌آید، پس معلوم می‌شود شما اشتباه تفسیر کردید.

«و عموم المساجد» که معنای دوم شما مقتضی آن است، «غیر جید»؛ یعنی اگر حرف شما درست باشد، لازمه‌اش این است که عام بودن آیه نسبت به همه مساجد و استثنا نکردن مسجدالحرام و مسجدالنبی خللی دارد و مشکل پیدا می‌کند که خداوند این مساجد را عام گذاشته باشد و این دو تا مسجد را خارج نکرده باشد، در حالی که عموم آیه مشکلی ندارد؛ اگر عموم مشکل ندارد، پس تفسیر شما مشکل دارد.

«و عموم المساجد غیر جید لعدم جواز العبور فی المسجدین»؛ مسجدین یعنی مسجدالحرام و مسجدالنبی.

اشکال چهارم: «و أن تتمة الآیة أحکام الصلاة فلو لم یکن المراد»، مراد یعنی مراد از ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾،[4] اگر «الدخول فیها»[5] یعنی دخول در صلات نباشد، «لم یفهم ذلک»؛ فهمیده نمی‌شود که تتمه آیه مربوط به احکام صلات است، در حالی که تتمه آیه مربوط به احکام صلات است. پس باید یک جوری فهمیده بشود؛ چطوری باید فهمیده بشود؟ از طریق صدر.

پس باید صدر را ناظر به صلات بگیریم تا معلوم بشود ذیل هم مربوط به صلات است؛ و الا اگر صدر را شما ناظر به مسجد بگیرید، ذیل ناظر به مسجد می‌شود در حالی‌که در واقع ذیل ناظر به صلات است. «فلو لم یکن المراد» یعنی مراد از ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾[6] اگر دخول در صلات نباشد بلکه دخول در مساجد باشد، «لم یفهم ذلک»[7] یعنی ارتباط این ذیل آیه به نماز فهمیده نمی‌شود و گمان می‌شود که ارتباط به مسجد دارد، در حالی که ارتباط به مسجد ندارد.

 

طرح توجیهات دیگر در تفسیر آیه (تفکیک میان صدر و ذیل و اجمال در قرب به صلات) و نقد آن‌ها

خب، پس باید گفت صدر آیه دخول در صلات را منع می‌کند. بعد از این‌که این مطلب را می‌گویند، یک احتمالی می‌دهند که این‌طور بگوییم: صدر آیه مربوط است به دخول در صلات، از ﴿وَلاَ جُنُبًا﴾[8] مربوط می‌شود به دخول در مساجد؛ که دیگر اشکال خیلی کم می‌شود یا اصلاً شاید برطرف بشود.

صدر آیه مربوط به دخول در خود صلات است، می‌گوید سکران وارد صلات نشود؛ از ﴿لاَ جُنُبًا﴾ مربوط به دخول در مسجد است، جنب وارد مسجد نشود مگر عابری سبیل باشد. غالب اشکالات با این توجیه از بین می‌رود جز این اشکال تعمیم؛ اشکال تعمیم هنوز باقی است، که چرا همه مساجد را گفته است؟ جنب وارد مساجد نشود مگر عابری سبیل باشد؛ یعنی در همه مساجد دارد اجازه می‌دهد عبور را، در حالی که در مسجدالحرام و مسجدالنبی عبور جایز نیست. پس این اشکال هنوز باقی است حتی در همین توجیهی که داریم می‌کنیم.

پس توجیه اول این بود که اصلاً کل آیه را مربوط کنیم به دخول در مساجد. این «فالظاهر»[9] درست است که طرح مدعای خود مرحوم محقق است، ولی بعدش با «إن أمکن» اشاره می‌کند که ما می‌توانیم توجیه دیگری برای این آیه بیاوریم و آن توجیه این است که صدرش را مربوط کنیم به دخول در صلات، از ﴿وَلاَ جُنُبًا﴾[10] اش را مربوط کنیم به دخول در مساجد. این یک ادعای جدید است. عرض می‌کنم با این ادعای جدید بسیاری از اشکالاتی که در ادعای قبل شده بود باطل می‌شود، ولی بعضی اشکالات باقی می‌ماند؛ پس این ادعا هم تمام نیست.

«فالظاهر»[11] این است که «المراد بصدر الآیة الدخول فی الصلاة»، ولو این‌که ممکن است که ﴿جُنُبًا﴾[12] را «باعتبار المساجد»[13] قرار بدهیم «بارتکاب التقدیر»؛ که درباره جنب تقدیری بگیریم، بگوییم: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ وَأَنتُمْ سُكَارَى حَتَّىَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ﴾،[14] و لا تقربوا مواضع الصلاة جنباً إلا عابری سبیل؛ که در وقتی که می‌خواهیم ﴿جُنُبًا﴾ را بیان کنیم، ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾ را لا تقربوا مواضع الصلاة معنا کنیم. این‌جا استعمال لفظ در اکثر از معنا دیگر لازم نمی‌آید، چون ﴿لاَ تَقْرَبُواْ﴾ تکرار می‌شود. مگر عطف نیست؟ در عطف تمام آن‌چه که در معطوف‌علیه بود تکرار می‌شود.

پس ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾ی که در معطوف‌علیه، یعنی در کنار ﴿وَأَنتُمْ سُكَارَى﴾ بود، آن در ﴿وَلاَ جُنُبًا﴾ تکرار می‌شود؛ نه یک ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾ داشته باشیم، در دو معنا استعمالش کرده باشیم. دو تا ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾ داریم: یکی ملفوظ، یکی مقدر. آن ملفوظ را به معنای خودش گرفتیم، در مقدرش مضاف تقدیر گرفتیم، گفتیم لا تقربوا مواضع الصلاة. استعمال لفظ در اکثر از معنا لازم نمی‌آید که بگوییم مشکل دارد؛ این مشکل نیست، مشکلمان عموم دخول در، عموم ﴿إِلاَّ عَابِرِي سَبِيلٍ﴾ است که عرض کردیم اشکال دارد.

 

پرسش:...

پاسخ: یعنی می‌فرماید که معطوف و معطوف‌علیه دو تا باشند، منتها در معطوف یک معنا اراده کرده باشیم، در معطوف‌علیه یک معنای دیگر؛ اشکال ندارد، چون دو تا جمله است یعنی دو تا لفظ است، دو تا معنا. دو تا لفظ اشکال ندارد که دو تا معنا داشته باشد؛ ولو در یکی‌اش مرتکب تقدیر نمی‌شویم، در یکی‌اش مرتکب تقدیر می‌شویم، ولی چون دوتا است اشکال ندارد. اگر یکی بود، یک بار تقدیر می‌گرفتیم، یک بار تقدیر نمی‌گرفتیم، مشکل داشت؛ آن هم بنابر قول کسانی که می‌گویند استعمال لفظ در اکثر از معنا اشکال دارد، و الا آن هم مشکل نداشت.

توجیه سوم می‌کند؛ که حالا اگر ما آن «فالظاهر أن المراد»[15] را توجیه دوم بگیریم، این می‌شود توجیه سوم؛ اگر آن توجیه اول، توجیه نگیریم، این می‌شود توجیه دوم. حالا این را معلوم می‌شود که من برای چه دارم این را عرض می‌کنم، که این «و یحتمل» توجیه دوم است یا توجیه سوم است. یعنی بعد از آن توجیه اولی که خودمان می‌کنیم، ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾[16] معنای ظاهری‌اش مراد است، بعد از آن، توجیه «قیل المراد» را نقل کردیم که این اسمش را بگذاریم توجیه اول.

بعد «فالظاهر»[17] را آوردیم که اسمش را بگذاریم توجیه دوم، ولو سیاق عبارت نشان نمی‌دهد که دارد توجیه می‌کند، دارد نظر می‌دهد؛ ولی صدر و ذیل روایت، عبارت را جمع کنید، می‌بینید توجیه دوم می‌شود. در توجیه دوم می‌گوید دو تا فعل در آیه بیاور، یکی‌اش را به معنای لا تقربوا الصلاة بگیر، یکی‌اش را به معنای لا تقربوا مواضع الصلاة بگیر. این هم توجیه دوم.

توجیه سوم توجه کنید با توجیه دوم فرق می‌کند. توجیه سوم می‌گوید همان یک ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾[18] را نگه دار، دو تایش نکن، اما مجملش کن؛ بگو ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾ مجمل است. وقتی مسند می‌شود به سکران، یک معنای تفصیلی از تویش درمی‌آید؛ وقتی مسند می‌شود به جنب، یک معنای تفصیلی دیگر از آن در می‌آید. حالا که می‌خواهد مسند به هر دو بشود، معنای اجمالی دارد؛ اجمالی که با هر دو تفصیل بسازد. وقتی می‌خواهد لا تقربوا، مسند بشود به سکران؛ لا تقربوا الصلاة فعلها؛ یعنی انجام ندهید. به سکران می‌گوید لا تقربوا الصلاة فعلها، یعنی فعل صلات. به جنب که متعلق می‌شود می‌گوید لا تقربوا الصلاة مواضعها.

توجه می‌کنید یک کلام است، یک جمله است، یک معنای اجمالی هم دارد؛ در اکثر از دو معنا است، در اکثر از یک معنا استعمال نشده است. یک معنای اجمالی دارد، ولی آن معنای اجمالی وقتی می‌خواهد تفصیل داده بشود، مختلف تفصیل داده می‌شود. وقتی مسند می‌شود به سکران، معنای تفصیلی چیزی می‌شود؛ وقتی مسند می‌شود به جنب، معنای تفصیلی چیز دیگر می‌شود. ولی از این ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾ همان معنای اجمالی اراده شده است، معنای واحد اراده شده است نه معنای متعدد. ولی این معنای واحد دو مصداق دارد که بستگی دارد به این‌که به چه نسبتش بدهید: اگر به سکران نسبت بدهید مصداقش لا تقربوا الصلاة فعلها است، اگر به جنب نسبت بدهید لا تقربوا الصلاة مواضعها است.

 

پرسش:...

پاسخ: نه، یک فعل لحاظ می‌کنیم. این‌جا دیگر دو تا فعل درست نمی‌کنیم، در این توجیه سوم یک فعل درست می‌کنیم، در اکثر از معنا نمی‌شود، چون فقط در معنای اجمالی به کارش می‌بریم؛ یعنی می‌گوییم این لفظ در معنای اجمالی به کار رفته است و معنای اجمالی هم واحد است. بعد معنای اجمالی را تفصیل می‌دهیم؛ مثل این‌که شما وقتی که لفظی را در یک مفهوم به کار ببرید، مفهوم چند تا مصداق داشته باشد. معنا همان معنای اجمالی است که بعد که در مصادیق تطبیق می‌شود، تفصیل می‌شود. این در واقع گفته می‌شود استعمال لفظ در یک معنا است، نه استعمال لفظ در چند معنا.

این‌جا هم همین کار را ما داریم می‌کنیم: لفظ را در یک معنای جامعی که بالاجمال آن تفصیل را افاده می‌کند به کار می‌بریم و این معنای جامع می‌شود معنای واحد؛ پس لفظ در معنای واحد دارد به کار می‌رود. بعد این معنای واحد را مصادیقش را دو جور می‌کنیم؛ یعنی یک، مصادیق در این‌جا نمی‌گوییم، منسوب‌الیه‌اش را ذکر می‌کنیم: یا این معنا نسبت داده می‌شود به سکران، که ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾ را به سکران می‌گوییم؛ یا این‌که نسبت داده می‌شود به جنب، یعنی ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾ را به جنب می‌گوییم.

در هر دو حال معنا عوض نمی‌شود، همان ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾ است؛ منتها وقتی که نسبت می‌دهیم، در تفصیل این معنا دو جور می‌شود: یکی لا تقربوا الصلاة فعلها، یکی لا تقربوا الصلاة مواضعها. استعمال لفظ در یک معنا است، اشکالی ندارد. این هم یک توجیه.

«و یحتمل أن یکون المنهی القرب إلی الصلاة مطلقاً و مجملاً».[19] مطلقاً یعنی بدون اضافه قید مواضع؛ مضاف قید است دیگر. مطلق بدارید، لا تقربوا الصلاة، قید نیاورید، قید مواضع نیاورید، مقیدش نکنید به مواضع، چون مضاف این‌جا قید است، مطلقش بدارید؛ ولی مطلقی که مجمل است، که وقتی تفصیل داده می‌شود مراد از این مجمل معلوم می‌شود؛ یعنی وقتی تفصیل می‌دهیم، نسبتش می‌دهیم یک بار به سکران، یک بار به جنب، در این نسبت دادن‌ها معنا تفاوت پیدا می‌کند.

«مجملاً» یعنی می‌تواند به این نسبت داشته باشد، می‌تواند به آن نسبت داشته باشد و با هر دو سازگار است ولو نسبت‌ها مختلفند، ولو معنای نسبت مختلف است. لذا پشت سر مجملاً توضیح می‌دهد، می‌گوید: «بالنسبة إلی السکران» منهی فعل صلات است؛ «فعلها»، بالنسبة إلی السکران فعلها یعنی یکون المنهی بالنسبة إلی السکران فعلها. این‌طور شد دیگر: «یحتمل أن یکون المنهی القرب»، بعد می‌گوید «بالنسبة إلی السکران» یعنی یکون المنهی بالنسبة إلی السکران فعلها، «و بالنسبة إلی الجنب الدخول إلی مواضعها»؛ که آن یکون المنهی را در این‌جا هم می‌آورید. آن یکون المنهی بر سر مجمل داخل شده است، شما یکون المنهی را بر سر مفصل هم دو بار می‌آورید: یک بار سر بالنسبة إلی السکران، یک بار سر بالنسبة إلی الجنب.

خب می‌گوییم این مجمل چطوری مبین می‌شود؟ از کجا فعلها را درآوردید؟ از کجا مواضعها را درآوردید؟ می‌فرماید: «و یکون ذلک»، این تفصیل، آن هم تفصیل با اختلاف در معنا، این تفصیل «معلوماً بالبیان»، یعنی به قرینه. ما بیان بیرونی داریم؛ می‌دانیم که سکران حق ورود در نماز ندارد و می‌دانیم جنب حق ورود در مسجد ندارد. با آن بیان بیرونی مشخص می‌کنیم که مراد در این‌جا چیست.

پس با قرینه و بیان این مطلب را معلوم می‌کنیم و چون مجملی است که با قرینه مبین شده است اشکال ندارد. اگر مجملی بود که مبین نبود و ما همین‌طور دل‌بخواه می‌خواستیم مبینش کنیم، این اشکال داشت؛ می‌گفتیم این مجملی است که باید به اجمال خودش واگذار بشود. اما چون الان ما قرینه داریم، مجمل را مبین می‌کنیم به توسط قرینه و مثل این است که از اول مجمل، مبین صادر شده باشد.

مرحوم محقق می‌فرماید: «لا یخلو عن بعد و الأول أبعد». این خالی از بعد نیست و الأول أبعد. «و الأول» اشاره به چه دارد؟ عرض کردم، من توضیح دادم که و الأول کدام است؛ آیا آن الأول همانی است که با «قیل» گفتیم، یا الأول همانی است که با «فالظاهر أن المراد بصدر الآیة» تا آخر گفتیم؟ فالأول با هر دو سازگار است.

یعنی اگر ما این «یحتمل»ی که الان خواندیم وجه سوم بگیریم، و الأول می‌تواند یعنی اولِ قبل از من باشد، اولِ قبل از همه باشد. اگر یحتمل را وجه دوم بگیریم، الأول فقط همان قیل می‌شود، دیگر فالظاهر اصلاً جزو حساب نمی‌آید. پس اگر ما یحتمل را وجه سوم بگیریم، الأول می‌تواند هم آنی باشد که با فالظاهر به آن اشاره کردیم، هم آنی باشد که با قیل به آن اشاره کردیم. اما اگر ما یحتمل را وجه دوم بگیریم، این فالظاهر دیگر وجه جدیدی نیست، وجه جدایی نیست؛ آن‌وقت این الأول اشاره می‌شود به همانی که با قیل گفتیم. پس آنی که با قیل گفتیم علی ای حال مراد هست؛ پس خوب است که ما الأول را همان قرار بدهیم، الأول را حمل کنیم بر آنی که با قیل گفته شد.

«و لا یخلو عن بعد» یعنی این احتمال سوم یا دوم خالی از بعد نیست. چرا؟ چون اشکال دارد؛ تعمیمی که در قسمت جنب از آیه فهمیده می‌شود اشکال دارد. چون شما می‌گویید که بالنسبة إلی الجنب، دخول إلی مواضعها حرام است؛ آیه استثنا می‌کند ﴿إِلاَّ عَابِرِي سَبِيلٍ﴾،[20] که إلا عابری سبیل حرام نیست؛ در حالی که إلا عابری سبیل در مسجدالحرام هم حرام است، در مسجدالنبی هم حرام است. آن عموم مسجد هنوز اشکالش باقی است، برطرف نشده است. ولی «الأول أبعد»[21] چون چهار تا اشکال داشت. اولی ابعد است چون چهار تا اشکال داشت، ولی این سومی هم بعید است چون بالاخره یکی از آن چهار اشکال در این سومی هم هست؛ پس سومی بعید است، اولی ابعد است.

در دومی همین اشکالی که در سومی داشتیم، داریم؛ یعنی عموم مساجد. پس سومی با دومی بعدشان در یک حد است. ولی ایشان می‌گوید «الأول أبعد»؛ این قرینه می‌شود که مرادش از الأول همان قیل است. چون سومی با دومی توجه کردید، هر دویشان بعدشان در یک درجه است، چون اشکالی که بر سوم وارد می‌شود همان اشکالی است که بر دوم وارد می‌شود و بالعکس؛ پس بعد دوم و سوم یکسان است. نمی‌شود گفت الأول أبعد و اراده کرد آن دومی را، چون دومی که ابعد نبود؛ بلکه باید گفت و الأول أبعد یعنی همان قیل ابعد است، چون آن چهار تا اشکال داشت، این سومی یک دانه اشکال دارد.

توجه کردید، دو تا جهت برای این‌که مراد از الأول، قیل باشد ذکر کردم: یکی این‌که در هر فرض، قیل بالاخره مراد است، از الأول در هر دو فرض می‌شود قیل را اراده کرد؛ یکی هم این‌که کلمه «أبعد» نشان داده است که اولی باید اشکال بیشتر داشته باشد، آنی که اشکال بیشتر دارد قیل است، نه این فالظاهر.

خب، پس ما تا این‌جا قول دوم را رد کردیم که با قیل نقل شده بود. ولی توجه داشتید که گفتیم طبرسی در مجمع‌البیان گفته است این قول دوم طبق روایت است؛ اگر ما قول دوم را رد، قول قیل را رد کنیم، در واقع روایت را داریم رد می‌کنیم. ایشان می‌فرماید اگر روایت صحیح باشد، ما ناچاریم قول دوم، قول قیل را قبول کنیم.

این تمام بحث‌هایی که کردیم، قول قیل را رد کردیم، در صورتی بود که آن روایت صحیح نباشد. اگر آن روایت صحیح باشد، ما دیگر ناچاریم قبول کنیم و از این اشکالاتمان دست برمی‌داریم؛ ما بالاخره باید پیرو روایت باشیم. «هذا»، این اشکالاتی که بر این قیل وارد کردیم، بر فرضی بود که آن روایت صحیح نباشد؛ «الروایة»، الف‌ و لامش الف ‌و لام عهد ذکری است، یعنی همان روایتی که مرحوم طبرسی ذکر کرده و ما هم به آن اشاره کردیم. اگر آن صحیح نباشد، آن‌وقت این اشکالاتی که ما گفتیم بر قول قیل وارد می‌شود. «أما علی تقدیرها»، یعنی تقدیر صحت؛ اما علی تقدیر صحت روایت، «فالقول بمضمون» این روایت «متعین» است، دیگر اشکال‌هایش را هم باید پس بگیریم.

 

بررسی چهار دلالت فقهی و اعتقادی مستفاد از آیه شریفه

مطلب بعدی این است که از آیه چهار تا استفاده می‌بریم...

پرسش: استاد، این «هذا کله» مرجعش همان احتمال دوم است؟

پاسخ: «هذا کله» یعنی این اشکالاتی که کردیم؛ حالا اشکالاتی که بر احتمال اول وارد کردیم، یا ضمیمه کنید دو احتمال دوم و سوم را هم، چون همه‌شان را اشکال کردیم دیگر. این اشکالاتی که بر این احتمالات وارد کردیم، در صورتی است که ما روایت را صحیح ندانیم؛ اگر روایت را صحیح بدانیم باید از این اشکالات صرف‌نظر کنیم و به روایت عمل کنیم.

«و فی الآیة دلالة»، و دلالة ما بر چهار چیز؛ بر چهار چیز این آیه دلالت دارد. اولی توجه کنید، آیه دلالت دارد که انسان مست، انسانی که شرب خمر می‌کند از ایمان بیرون نمی‌رود. این دلالت از کجا فهمیده می‌شود؟ از صدر آیه که خطاب می‌کند: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ﴾[22] به همه دارد خطاب می‌کند؛ حتی به مست، حتی به جنب، خطاب یا أیها الذین آمنوا دارد. پس معلوم می‌شود این مست از ایمان بیرون نرفته است که قابلیت ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ﴾، قابلیت توجه ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ﴾ به او باشد. این دلالت اول.

 

پرسش: اگر بر اساس تحریم تدریجی خمر باشد چطور؟

پاسخ: یعنی آن زمان شرب خمر حرام نبوده است، لذا اطلاق یا أیها الذین آمنوا می‌شده است؛ بعدها که شرب خمر حرام شده است، این آیه اطلاق نکرده است، فقط استمرار اطلاقش بوده است. این حرف خوبی است.

پرسش: این کلام از فیض کاشانی است، قولش می‌آید که ابتدای اسلام این کار هنوز حلال، مباح و این‌ها بوده است، می‌خواهم ببینم ولی بعد در روایت است که حضرت علی، امام صادق در جواب مأمون از این آیه استفاده کرده است که خواسته حرمت خمر را اثبات کند.

پاسخ: بله، این حرف خوبی است. اگر، نه، خود آیه را ملاحظه کنیم، عرضتان حرف خوبی است. از خود، خود آیه این‌طور، ببینید شراب خوردن از اول اسلام حرام نبود، یک زمانی جایز بود، بعداً حرام شد. آن‌وقت وقتی که این آیه نازل شد، هنوز شراب حرام نبود؛ بنابراین شارب‌الخمر حتی فاسق هم نبوده است، تا چه برسد به این‌که بی‌ایمان باشد. به همین جهت ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ﴾ خطاب شده است.

ولی بعدها شرب خمر حرام شد؛ وقتی بعدها حرام شد، شارب‌الخمر می‌شود فاسق و شاید خارج از ایمان. این ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ﴾ در بعدها که نازل نشده است، بنابراین می‌توانیم بگوییم که آن وقتی که خطاب﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ﴾ به شارب‌الخمر شد، شارب‌الخمر مؤمن بود، حتی فاسق هم نبود.

بعد شما می‌فرمایید که چه کسی گفته است به مأمون؟

 

پرسش: امام علی(علیه‌السلام)، ولی در روایت است که از این آیه، این آیه که قبل از تحریم نازل شده است، امام صادق(علیه‌السلام) استدلال کرده است.

پاسخ: بله، که می‌فرمایید امام صادق (علیه‌السلام) استدلال کردند به همین آیه؛ و وقتی امام صادق (علیه‌السلام) استدلال بکنند و خطاب ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ﴾ را در آن زمان به کار ببرند، نشان داده می‌شود که باز شارب‌الخمر که در زمان حرمت، خطاب ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ﴾ به توسط امام صادق (علیه‌السلام) به او متوجه شده است، هنوز در آن زمان هم مؤمن به حساب می‌آمده است؛ مگر این‌که بگوییم امام خواستند آیه را تغییر ندهند. امام خواستند آیه را تغییر ندهند؛ بله، همین‌طور هم هست.

امام وقتی آیه را به عنوان شاهد می‌خوانند، آیه را نمی‌خواهند تغییر بدهند. آیا امام می‌خواستند بفرمایند که شارب‌الخمر مؤمن است، از این آیه استفاده کردند؟ اگر استفاده این باشد درست است. ولی اگر نه، خواستند بفرمایند شارب‌الخمر حق ورود در نماز ندارد به خاطر این‌که خداوند فرموده است ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ﴾ فلان؛ این باشد دلالت نمی‌کند. دلالت نمی‌کند بر این‌که حضرت خطاب ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ﴾ را متوجه شارب‌الخمری کردند که شرب خمرش حرام بوده است؛ چرا؟ چون آیه را دارند می‌خوانند، و آیه را که می‌خوانند تغییر و تحریفی در آیه ایجاد نمی‌کنند. آیه در زمان خودش نازل شده است وقتی که فسقی نبوده است؛ آیه در زمان خودش نازل شده است وقتی که شرب خمر فسق نبوده است، خروج از ایمان نبوده است، آن‌وقت فرموده است ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ﴾.

امام صادق (علیه‌السلام) که این آیه را به عنوان شاهد می‌خوانند، خود آیه را می‌خوانند، نه این‌که آیه نازل کنند؛ آیه را بیان می‌کنند، آیه نازل‌شده را دارند می‌خوانند. پس کار امام صادق (علیه‌السلام) می‌تواند دلیل نباشد؛ عرض می‌کنم، حالا من روایت را نمی‌دانم چیست، مگر این‌که امام استشهاد کرده باشند بر عدم فسق، یا بر عدم خروج از ایمان شارب‌الخمر. اگر به این آیه استدلال کرده باشند، خب تمام است؛ ولی اگر نه، استدلال برای چیز دیگر آمده باشد، چون آیه را دارند می‌خوانند نه آیه را نازل می‌کنند، این دلیل نمی‌شود بر این‌که خود حضرت خطاب ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ﴾ را متوجه شارب‌الخمر کردند. پس به نظر می‌رسد که حرف فیض قوی است.

 

پرسش:حضرت هم بر حرمت شرب خمر استدلال کردند، بر حرمت.

پاسخ: استدلال کردند بر حرمت شرب خمر؟ خب بله، باز هم دلیل نمی‌شود. باز هم دلیل نمی‌شود، حق با مرحوم فیض است که می‌گوید این آیه در وقتی خطاب ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ﴾ کرده است که شرب خمر حرام نبوده است. حرف فیض درست است، حرف مستشکل تمام است.

«و فی الآیة دلالة ما»[23] بر چهار چیز: یک، «علی عدم خروج المؤمن عن الإیمان بسبب شرب الخمر فتأمل فیه»؛ شاید فتأمل فیه هم اشاره به همین مطلب داشته باشد که مرحوم فیض فرموده است.

مطلب دوم که آیه بر آن دلالت دارد این است که شارب‌الخمر حرام است داخل در نماز بشود؛ حالا حرمت، حرمت تکلیفی است یا حرمت، حرمت وضعی است.

بنابر قولی که ما انتخاب کردیم، حرام است داخل نماز بشود؛ بنابر قولی که آن قیل انتخاب کرد، حرام است داخل مسجد بشود. ولی کدام شارب‌الخمر؟ کدام شارب‌الخمر حق ورود در نماز ندارد؟ شارب‌الخمری که تعقل دارد، چون نهی به او تعلق گرفته است. آنی که هیچ عقل ندارد نهی به او تعلق نمی‌گیرد؛ آن از بابی که نمازش مثل لانماز است، نمازش باطل است، ولی نهی به او تعلق نگرفته است. نهی به کسی تعلق گرفته است که علم به ورودش در نماز دارد؛ یعنی می‌تواند بفهمد که وارد نماز شده است. این ورودش در نماز حرام است اگر بعد از این‌که داخل در نماز شد دیگر نفهمد چه می‌گوید. اگر وارد در نماز شد و فهمید چه می‌گوید، از آیه درنمی‌آید که نمازش باطل است، چون آیه می‌گوید ﴿حَتَّىَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ﴾؛[24] غایت را تعلموا ما تقولون قرار می‌دهد.

این شخص شارب‌الخمر اگر بداند که چه می‌گوید، آیه به او نهی نمی‌کند، آیه نهی‌اش نمی‌کند. پس آیه دارد نهی می‌کند شارب‌الخمری را که عقل دارد و به خاطر عقل نهی به او تعلق می‌گیرد، ولی وقتی وارد نماز شد نمی‌فهمد چه نماز می‌خواند و به خاطر همین هم نمازش باطل می‌شود. از آیه این‌طور استفاده می‌شود، چون قید ﴿حَتَّىَ تَعْلَمُواْ﴾ دارد. ولی ما با فتاوا و این‌ها که مراجعه می‌کنیم، می‌بینیم که سکران نمازش مطلقاً باطل است. از آیه ما می‌خواهیم استفاده بکنیم، ما به فتاوا کار نداریم. بله، چه می‌فرمایید؟

 

پرسش: همین جملات ایشان قرینه‌ای نمی‌شود بر آن بحثی که قبلاً داشتیم که ایشان کلامشان متضاد شد، این‌جور که اول فرمودند سکرانی که می‌داند، علم دارد که وارد نماز بشود، بعد آنجا گفتند إذا دخلتم فی الصلاة در واقع هیچ‌چی نمی‌داند و زوال عقل پیش می‌آید؟ خب این بیانشان، بیان دوم خودشان را تایید می‌کند و ما با این جمله ایشان می‌توانیم برگردانیم و آن را قرینه بگیریم.

پاسخ: ما که تضاد نگرفتیم، ما تقدیر گرفتیم؛ یعنی گفتیم که عبارت ناقص است، من چاپ دیگر را ملاحظه کردم، آن «لا الذین لا یعلمون» را من اضافه کردم.

 

پرسش: با توجه به این باید شما قبول بفرمایید که این ظاهر قضیه نشان از یک نوع تضاد است، که بعد این‌جا ایشان می‌گوید که همان در واقع خود حکم متعلق به...

پاسخ: بعداً تضاد درست شد در عبارات بعدی. در عبارت‌های بعدی تضاد درست شد و من جواب دادم، آره.

 

پرسش: خب این خود ایشان با این جمله آن مطلب را تایید نمی‌کند؟ تایید فرمایشتان را دارد دیگر.

پاسخ: بله، شاید تضاد را دارد برطرف می‌کند. عیب ندارد، این‌جا را هم قرینه بگیرید برای توضیح آن تضاد. ایشان بعد از این‌که می‌فرماید که حرام است شارب‌الخمر وارد نماز یا وارد مسجد شود، می‌فرماید که نه تنها شارب‌الخمر حرام است، هر کس که مسکری را استفاده کرده باشد، چه آن مسکر خمر باشد چه چیز دیگر، حرام است وارد نماز بشود؛ که فقط شارب‌الخمر نیست، سکاری در روایت، در آیه آمده است، نه شاربین للخمر؛ سکاری آمده است. هر کس که سکاری باشد، چه از ناحیه شرب خمر، چه از ناحیه شرب چیز دیگر باشد، حق ورود در نماز ندارد.

بعد که این استفاده را می‌کنند که تعمیم می‌دهند آیه را، دوباره استفاده بعدی می‌کنند که تعمیم بیشتری می‌دهند؛ می‌گویند غافلین هم نمازشان خراب است، چون مست غفلتند، آن‌ها هم نمازشان خراب است. چرا؟ چون آیه جهت نهی از ورود در نماز را این قرار داده است که نمی‌فهمید چه می‌گویید؛ صبر کنید ﴿حَتَّىَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ﴾، بگذارید آن وقتی که تعلموا ما تقولون شدید، آن‌وقت وارد نماز بشوید. آیه دارد این‌طوری می‌گوید. پس معلوم می‌شود که اگر تعلموا ما لا تقولون، تعلموا ما تقولون صادق نباشد، حق ورود در نماز نیست؛ در مورد غافل هم تعلموا ما تقولون صادق نیست، پس حق ورود در نماز نیست. بنابراین شخص باید غفلتش را کنار بگذارد در حال نماز.

توجه کنید، نمی‌گوید حرام است ورود غافل، به این تعبیر وارد نمی‌شود؛ می‌گوید «لابد» است للغافل که غفلتش را کنار بگذارد و با توجه وارد نماز شود و با توجه هم نماز را بخواند. نمی‌گوید اگر نمازش را با غفلت خواند باطل است، می‌گوید لابد است که این کار را بکند. چون شاید نتوانیم بگوییم حکمی که درباره مست حسی وارد شده است، درباره مست معنوی هم اجرا بشود. غافل مست معنوی است، مست حسی که نیست. حکم درباره مست حسی صادر شده است؛ یعنی کسانی که سکرانند و سکران بودنشان محسوس است، یعنی بالاخره همان که می‌دانیم منظور چیست؛ درست فکر نمی‌کند، درست حرف نمی‌زند، بالاخره ولو معانی را درست بگوید ولی تلفظاتش و... بالاخره یک جوری است که می‌فهمیم این مست است.

آیه درباره مست ظاهری حرف زده است؛ نمی‌توانیم درباره مست باطنی که یک فردش یا یک مصداقش غافل است آیه را اجرا کنیم، بنابراین نمی‌توانیم آن حرمت را در این‌جا هم فتوا بدهیم. به همین جهت می‌گوییم که لابد که شخص غافل نباشد؛ نمی‌گوییم حرام است که غافل باشد، تعبیر را عوض می‌کنیم. این هم دو برداشت از آیه.

«و علی»،[25] یعنی و یدل، در آیه دلالتی است «بتحریم دخول شارب الخمر»ی که «یعقل»؛ شارب‌الخمری که هنوز عقلش کاملاً زائل نشده است، «إذا علم عدم عقله بعد الدخول»، و بهتر است «إذا عُلِم عدم عقله بعد الدخول». عَلم یعنی خودش بداند؛ یعنی وقتی وارد نماز شد خودش می‌فهمد که عقل صافی ندارد، عقل درست و حسابی ندارد، بالاخره عقل قبل از شرب خمرش را ندارد. چون می‌فهمد که عقل ندارد، یک حالت سستی نسبت به نماز و بی‌نیتی پیدا می‌کند.

 

پرسش: همان موقع بفهمد یا بعد الدخول؟

پاسخ: وقتی وارد شد، نه. وقتی وارد شد می‌فهمد که عقل قبل از مستی را ندارد. نمی‌گوید من عقل ندارم، چون، چون بالاخره عقل برایش هست، الان دارد می‌فهمد پس معلوم می‌شود دارد؛ منتها می‌فهمد که عقل قبل از مستی‌اش را ندارد، بالاخره آدم صافی نیست.

چون می‌فهمد آدم صافی نیست، بالاخره از نظر روانی در او یک تزلزلی راه پیدا می‌کند و نماز را دیگر با آن حالت جزم نمی‌خواند، قهراً نمازش باطل می‌شود. این یک توجیه است که عرض کردم خیلی خوب نیست. إذا عَلم اگر بخوانیم معنا این است. ولی إذا عُلم بخوانیم بهتر است: «إذا عُلِم عدم عقله بعد الدخول»، یعنی معلوم شود چه برای خودش چه برای دیگری، معلوم شود که این آدم وقتی وارد نماز شده بود عقلی نداشت، نمازش را فاقد عقل خوانده بود؛ آن‌وقت نمازش... حق ورود در نماز، این‌چنین آدمی حق ورود در نماز ندارد.

 

پرسش: بعداً هم اگر بخوانیم به این معنا که این شارب‌الخمری که الان هنوز این حالت سکر به او دست نداده است...

پاسخ: همین که دیروز گفتم دیگر، بله؛ یعنی الان وارد در نماز که می‌شود، هنوز آن پوشش روی عقلش نیامده است، یواش‌یواش تأثیر شرب خمر قوی می‌شود و آن پوشش می‌آید و این می‌فهمد که دیگر عقلش بیرون می‌آید، ولی از عقل بیرون می‌رود. ولی آن‌وقت «بعد دخوله فی الصلاة» نمی‌توانیم بگوییم علم عدم عقله، اصلاً هیچ‌چی نفهمیده است؛ عالم به هیچ‌چی نیست، حتی عالم به عدم عقلش هم نیست.

 

پرسش: نه، از قبل می‌داند که با این حالت بعداً...

پاسخ:از قبل می‌داند؟ بله، از قبل اگر بداند درست است. از قبل می‌داند که الان وارد نماز بشود، از قبل می‌داند که الان وارد نماز بشود با عقل وارد نماز می‌شود، ولی با عقل نمی‌تواند نماز را تمام کند؛ این حق ورود ندارد. از آیه این به دست می‌آید: ﴿حَتَّىَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ﴾،[26] تا بدانید چه می‌گویید، آن‌وقت حق ورود دارید. از این مفاد آیه دست می‌آوریم که اگر وسط نماز بداند که چه می‌گوید، ورود در نمازش اشکال ندارد حتی اگر سکران باشد؛ مگر این‌که بگوییم خود کلمه «سکاری» منع می‌کند و همین هم هست. خود کلمه سکاری منع می‌کند از ورود در نماز ولو این‌که شخص بداند چه می‌گوید. چون دو تا مطلب در آیه آمده است: یکی ﴿أَنتُمْ سُكَارَى﴾، یکی ﴿حَتَّىَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ﴾. باید هم سکاری بودن نفی بشود، هم تعلموا ما تقولون ثابت بشود تا ورود در نماز مجاز بشود؛ هر یکی از این دو خراب بشود، ورود در نماز جایز نیست.

 

پرسش: یعنی شرب مستی نمی‌آورد؟

پاسخ: نه، شرب برای همه مستی نمی‌آورد. برای کسانی که عادت به شرب خمر ندارند، این‌طور که گفته می‌شود، همان اولین شرب ولو کم هم باشد ایجاد سکر می‌کند؛ ولی کسانی که کم‌کم عادت می‌کنند، با آن کمش مست نمی‌شوند، با زیادش مست می‌شوند.

 

پرسش: پس در مورد شخصی که کم خورده است، صدق سکاری نمی‌شود؟

پاسخ: اگر کم باشد، حالا اطلاق سکاری اگر نشود یک حرف دیگری است؛ اگر اطلاق سکاری نشود، ولی شاید عرف اطلاق سکاری بکند، منتها از سکر خیلی خفیف. بالاخره آن کسی که خورده است با آن کسی که نخورده است یک فرقی دارد؛ لااقل این است که آنی که خورده است یک شادابی کاذبی برایش پیدا می‌شود، همان سکر است دیگر.

 

پرسش: خب پس بین سکاری و تعلموا ما تقولون تناقض است؛ یعنی هر وقت سکر باشد، پس لایعقل هم هست؟

پاسخ: نه، این‌طور نیست که هر وقت سکر باشد علم به ما تقولون نفی بشود و هر وقت که سکر نباشد علم به ما تقولون باشد. قبلاً گفتیم هر سکری عقل را زائل نمی‌کند. اگر عقل زائل بشود، تعلموا ما تقولون دیگر نیست؛ مستی‌اش دیگر خیلی قوی است. اگر عقل زائل نشود، ممکن است تعلموا ما تقولون باشد، ولی آیه به تعلموا ما تقولون اکتفا نکرده است. این یک توجیه؛ یک توجیه دیگر همان است که دیروز عرض کردم: ﴿تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ﴾. یعنی تعلموا، یعنی درست و حسابی بدانید. شخص مست آن تعلموا بر او صادق نیست؛ یعنی علم دارد ولی نه آن علمی که به آن بشود گفت تعلموا.

«فی الصلاة»[27] بنابر قول اولی که داشتیم، «أو فی المساجد» بنابر قول دوم، «أو فیهما»[28] بنابر جمع بین دو قول. این فی الصلاة أو فی المساجد أو فیهما متعلق به دخول نیست، به دخول دوم نیست، به دخول اول متعلق است؛ یعنی به تحریم دخول متعلق است، نه به «بعد الدخول»[29] ی که در عبارت آمده است. حرام است دخول شارب‌الخمر چنینی فی الصلاة أو فی المساجد أو فیهما. متعلق به دخول، نگویید عدم عقله بعد الدخول فی الصلاة أو فی المساجد أو فیهما؛ عیبی ندارد بنا بشود که تنازع بگیرید که متعلق به هر دو قرار بدهید، ولی خب متعلق به دخول اول بهتر است و تقریباً لازم است؛ متعلق به دخول دوم هم قرار بدهید اشکال ندارد.

خب هنوز در مدلول دومیم. مدلول اول در آیه این بود که شارب‌الخمر از ایمان خارج نمی‌شود؛ مدلول دوم این بود که شارب‌الخمر حق دخول در نماز ندارد. هنوز داریم مدلول دوم را توضیح می‌دهیم، وارد مدلول سوم هنوز نشدیم. این «و یحتمل»[30] ادامه مدلول دوم است. تا این‌جا گفتیم اگر کسی خمر خورده باشد حق ورود ندارد، این‌جا می‌گوییم: «و یحتمل کون کل مزیل للعقل کذلک»؛ هر چیزی که مزیل عقل باشد این‌چنین باشد، یعنی منع از دخول فی الصلاة، فی المساجد و فیهما درست کند، ولو آن مزیل العقل خمر نباشد، یک چیز دیگر باشد.

 

پرسش: کذلک یعنی تحریم؟

پاسخ: بله؟ «و یحتمل کون کل مزیل للعقل کذلک»، چرا بگوییم تحریم؟ تحریم دخول. احتمال دارد هر مزیل للعقلی کذلک یعنی منشأ تحریم دخول در صلات یا مسجد یا هر دو بشود.

«و فیها الإشارة»، این فیها الإشارة هنوز دنباله مدلول دوم است، از مدلول دوم هنوز بیرون نیامدیم.

مدلول دوم گفت اگر مستی وارد نماز نشو؛ از آن ما استفاده می‌کنیم اگر مست غفلت هم هستی وارد نماز نشو، پس غافلاً نماز نخوان. سعی کن وقتی حواست جمع شد بروی سراغ نماز و در نماز هم حواست را جمع کن، غافل نباش. «و فیها» در این آیه اشارت است به این‌که قلب ناچار است که غافل نباشد در حال صلات و مشغول به غیر ما یتعلق بالصلاة هم نباشد. غفلت با اشتغال فرق می‌کند.

غفلت این است که آدم گاهی از اوقات فکر به ذهنش خطور کرده است، در عالمی هست، از او بپرسی به چه فکر می‌کردی؟ می‌گوید نمی‌دانم؛ یعنی اصلاً یادش نیست به چه فکر می‌کرده است، نه یادش نیست، همان وقت هم که دارد فکر می‌کند حالی‌اش نیست. یعنی گاهی یک حالت غفلتی به آدم دست می‌دهد که افکارش را نمی‌تواند در آن حالت حفظ کند؛ این را به آن می‌گویند غفلت.

اما وقتی مشغول کرده باشد خودش را به کار دیگر، یعنی مشغول یک فکرهای دیگر است؛ فکر را از او بپرسی جواب می‌دهد، می‌گوید فلان فکر را داشتم می‌کردم. این دیگر غافل نیست، غافل از نماز است ولی اصل غفلت برایش نیست. ایشان می‌فرماید که کسی که، لابد است که انسان اصلاً غافل نباشد، یک؛ و مشغول به غیر نباشد که غافل از نماز شود، دو. توجه کردید؟ هر دو مطلب را ایشان نفی می‌کند، می‌گوید لابد است که این‌چنین نباشد؛ یعنی غافل نباشد یا غافل از نماز نباشد. بله؟

 

پرسش: در نسخه ما «ففیها» است.

پاسخ: چه با؟

 

پرسش: ففیها، تفریع بر یحتمل است.

پاسخ: ففیها، چقدر خوب! اگر ففیها می‌گفت خوب بود. ففیها الإشارة إلی أن القلب، دارد متفرعش می‌کند بر این «یحتمل کون کل مزیل للعقل کذلک»؛ منتها حالا به صورت فاء نیاورده است، با واو آورده است.

 

پرسش: پس در این صورت، یعنی غافل هم قائل به تحریم می‌شود؟ چون فاء تفریع بر دلالت بر تحریم است.

پاسخ: نه، ففیها اشاره است به این‌که قلب لابد، نه تحریم؛ لابد، همانی که از خارج عرض کردم. اشاره به تحریم ندارد، اشاره به لابد دارد؛ اشاره به این دارد که انسان باید غافل نباشد و مشغول به کار دیگر هم نباشد.

 

پرسش: یعنی لابد از باب این است که من با خودم گفتم اگر بنا به تحریم باشد و اشاره به همین جمله کند، خود تحریم و ناقض این مطلب هم نیاید؛ شما الان می‌فرمایید فقط لابد را افاده می‌کند؟

پاسخ: بله، تصریح به تحریم نمی‌کند ایشان؛ می‌گوید «لابد أن لا یکون غافلاً»، نمی‌گوید حرام است. مگر از لابد شما حرمت را استفاده کنید، شاید هم استفاده بشود. ما اگر بخواهیم جمود بر عبارت کنیم، خیلی صاف از لابد تحریم خلاف را استفاده نمی‌کنیم. لابد می‌فهماند این واجب است، لازم است؛ اما خلافش حرام است، شاید استفاده نشود، شاید هم کسی بتواند استفاده کند.

 

پرسش: استاد، از خود ﴿لاَ تَقْرَبُواْ﴾[31] که نهی کرده است و «حتی تعلموا» که غایت قرار داده است، از همان‌جا هم این معنا درمی‌آید و احتیاج به تفریع بر جمله قبل نیست.

پاسخ: بله، می‌توانید از این‌که، از نهی‌ای که کرده است استفاده کنید بگویید که انسان باید غافل نباشد، می‌توانید از ﴿حَتَّىَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ﴾ استفاده کنید که انسان باید غافل نباشد.

 

پرسش: منظورم از فیها، ضمیر فیها به کجا برمی‌گردد؟

پاسخ: آیه، فیها در آیه، بله.

 

پرسش: اگر آیه باشد، خب پس ما می‌گوییم که در واقع از خود آیه داریم این را می‌گیریم، چون اصلاً این «یحتمل کون کل مزیل للعقل کذلک»،[32] این در واقع مربوط به همین دلالت تحریم بود؛ از خود آیه که ما این را... وقتی می‌فرماید که دلالت بر این دارد که لابد این‌چنین است، یعنی اصلاً مربوط به تحریم نباشد، مربوط به این دلالت تحریمی نباشد.

پاسخ: اگر از ﴿حَتَّىَ تَعْلَمُواْ﴾[33] باشد، بله؛ از حتی تعلموا استفاده کنید دیگر لازم نیست تحریم را مطرح کنید. اگر از تحریم بخواهیم استفاده کنیم، حرف است که آیا تحریم استفاده می‌شود یا نه؛ و الا از حتی تعلموا بخواهیم استفاده کنیم که انسان نباید غافل باشد، آن دیگر احتیاج به تحریم ندارد.

 

پرسش: منظور من این است که از همین است؛ اصلاً این فیها اشاره به این «یحتمل کون کل مزیل للعقل کذلک»،[34] یعنی اشاره به این ندارد اصلاً، اشاره به این بحث قبل ندارد، اشاره به خود آیه دارد.

پاسخ: یعنی می‌خواهید یک دلالت مستقل قرار بدهید؟ می‌خواهید دلالت مستقل قرار بدهید که چهار تا دلالت، چهار تا مدلول بشود پنج تا مدلول؟

 

پرسش: نه، می‌توانیم بگوییم مربوط به این حکم کلی تحریم است، یا راجع به آن هم نه، لابد را بگیریم.

پاسخ: آقا، نه، فیها دلالت نگفت ها، «الإشارة» گفت. تحریم اشاره دارد به لابد. اشکالی ندارد، تحریم اشاره دارد به لابد. نمی‌توانید فیها را شما یک دلالت، مدلول مستقل بگیرید، چون عبارت را عوض کرده است ایشان؛ ببینید بعد از این فیها، خط بعد می‌گوید: «و کذا علی تحریم دخول». آن چهار تا مدلول را بعد از «علی» ذکر می‌کند، این‌جا بعد از «فیها الإشارة» ذکر کرده است؛ یعنی پیدا است که یک مدلول جدایی نگرفته است.

به خصوص که اصلاً این مدلول با مفاد مدلول دوم تقریباً یکسان است، خیلی نزدیک به همدیگرند؛ لذا «فیها الإشارة» را ما دنباله مدلول دوم قرار دادیم، نه مدلول سوم. البته اگر مدلول سوم هم قرار بدهید اشکال ندارد، در عبارت مرحوم محقق می‌گویم قرار ندهید، و الا ممکن است کسی بگوید ما آیه، از آیه چندین دلالت می‌فهمیم، یکی‌اش هم همین است.

«و کذا علی» مدلول سوم است و بعد هم «عدم حصول رفع الحدث» مدلول چهارم است. مدلول سوم این است که جنب نمی‌تواند داخل مسجد شود بنابر قول دوم، نمی‌تواند داخل نماز شود بنابر قول اول، مگر این‌که، مگر این‌که اگر جنب باشد و بخواهد وارد نماز شود، مسافر متیمم باشد؛ و اگر جنب باشد و بخواهد داخل مسجد شود، عابر مسجد باشد نه مکث‌کننده در مسجد.

«و کذا علی تحریم دخول الجنب فیها»، یعنی آیه دلالت می‌کند، در آیه دلالتی است بر تحریم دخول جنب فیها یعنی در نماز، یا فی المسجد بنابر اختلاف دو قولی که داشتیم، «إلّا المتيمّم المسافر» که می‌تواند داخل نماز شود، «أو عابراً فی المسجد» که می‌تواند داخل مسجد شود. دقت کنید، این لف‌ونشر مرتب دارد: متیمم مسافر مربوط به جنبی است که می‌خواهد فیها یعنی فی الصلاة داخل شود؛ عابر فی المسجد مربوط به جنبی است که می‌خواهد فی المسجد وارد شود. خب، این شد سه تا مدلول.

مدلول چهارم: «و عدم حصول رفع الحدث بالتیمم» آیه دلالت دارد بر این‌که رفع حدث با تیمم حاصل نمی‌شود؛ چرا؟ چون خود آیه قید آورده است ﴿حَتَّىَ تَغْتَسِلُواْ﴾،[35] یعنی جنابتتان هست تا غسل کنید. اجازه ورود در نماز یا اجازه ورود در مسجد بهتان داده نمی‌شود تا این‌که غسل کنید. غایت را اغتسال قرار داده است؛ معلوم می‌شود که تا غسل نشده است جنابت هست. ولو گاهی اجازه می‌دهند که ما داخل نماز یا داخل مسجد بشویم با تیمم، آن تیمم می‌شود مبیح للصلاة، می‌شود مبیح للدخول فی المسجد، نمی‌شود رافع حدث.

چون اگر رافع حدث می‌شد دیگر بعد احتیاج به ﴿حَتَّىَ تَغْتَسِلُواْ﴾ نبود؛ چون با همان تیمم حدث رفع می‌شد، دیگر احتیاج به اغتسال نبود. «و عدم»[36] یعنی و علی عدم؛ یعنی و یدل آیه با توجه به کلمه یا جمله ﴿حَتَّىَ تَغْتَسِلُواْ﴾،[37] دلالت می‌کند بر این‌که رفع حدث با تیمم حاصل نمی‌شود. تیمم فقط مبیح للصلاة، یا مبیح للدخول فی المسجد، یا مبیح این دو است؛ تیمم رافع حدث نیست. از آیه این‌طور برداشت کردیم. این مدلول‌هایی که ما از آیه استفاده کردیم.

 


[1] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص24.
[2] سوره نساء، آيه 43.
[3] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص24.
[4] سوره نساء، آيه 43.
[5] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص24.
[6] سوره نساء، آيه 43.
[7] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص24.
[8] سوره نساء، آيه 43.
[9] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص24.
[10] سوره نساء، آيه 43.
[11] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص24.
[12] سوره نساء، آيه 43.
[13] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص24.
[14] سوره نساء، آيه 43.
[15] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص24.
[16] سوره نساء، آيه 43.
[17] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص24.
[18] سوره نساء، آيه 43.
[19] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص24.
[20] سوره نساء، آيه 43.
[21] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص24.
[22] سوره نساء، آيه 43.
[23] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص24.
[24] سوره نساء، آيه 43.
[25] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص24.
[26] سوره نساء، آيه 43.
[27] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص24.
[28] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص25.
[29] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص24.
[30] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص25.
[31] سوره نساء، آيه 43.
[32] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص25.
[33] سوره نساء، آيه 43.
[34] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص25.
[35] سوره نساء، آيه 43.
[36] زبدة البيان في أحكام القرآن، المحقق المقدّس الأردبيلي، ج1، ص25.
[37] سوره نساء، آيه 43.