90/07/24
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: احکام القرآن/طهارت/اقسام سکاری و حکم نماز آیه چهل و سوم سوره نساء
صفحه ۵۰، سطر اول: «والثانیة ﴿ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ وَأَنتُمْ سُكَارَى حَتَّىَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ وَلاَ جُنُبًا إِلاَّ عَابِرِي سَبِيلٍ حَتَّىَ تَغْتَسِلُواْ وَإِن كُنتُم مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَرٍ أَوْ جَاء أَحَدٌ مِّنكُم مِّن الْغَآئِطِ أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاء فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء فَتَيَمَّمُواْ صَعِيدًا طَيِّبًا فَامْسَحُواْ بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَفُوًّا غَفُورًا﴾[1] ».[2]
آیه احتیاج به معنا کردن ندارد. فقط باید توجه کنیم ﴿إِلاَّ عَابِرِي سَبِيلٍ﴾،[3] یعنی مسافر که در راهی عبور میکنی و از شهر خودت تجاوز میکنی؛ بالاخره عابری سبیل یعنی مسافر. بقیهاش تقریباً در آیه قبلاً داشتیم و اگر هم نداشتیم روشن است.
ایشان معنا میکنند آیه را، یعنی قسمت اول آیه را. ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾ را معنا میکنند: «أی لا تصلوا أیها المؤمنون».[4] این «أیها المؤمنون» به جای ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ﴾[5] است. «لا تصلوا» به جای ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾، یعنی لا تدخلوا فی الصلاة. ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾، یعنی لا تدخلوا فی الصلاة. چون بعداً درباره ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾ بحث است که به معنای چیست؛ تقدیر میگیریم مضافی را، تقدیر نمیگیریم، اینها بحث است، لذا اول شیخ این قسمت را معنا میکند: «أی لا تصلوا»، یعنی وارد نماز نشوید در حالی که مستید، سکاری هستید.
میفرماید که سکاری دو قسمند: یکی آن شخص مستی که میداند چه میگوید و میداند که الان دارد وارد نماز میشود و میداند دارد نماز میخواند؛ تقریباً مثل ماها که در حال غفلت وارد نماز میشویم و در حال غفلت هم نمازمان را تمام میکنیم. یک نوع مثلاً مستی و سکری است، بدون اینکه شرابخورده باشد یا مسکرخورده باشد یک همچین حالتی برای انسان پیش میآید. فرض کنید کسی شرب خمر هم کرده باشد، این حالت را پیدا بکند؛ این را میگویند که مست لایعقل نیست، مستی است که هنوز عاقل است.
قسم دوم سکرانی است که عقلش از بین رفته باشد و اصلاً نداند چه میگوید. همینطور به طبع و غریزه حرف میزند، مثل آدم بیهوشی که تازه به هوش میآید. این طبق عادات خودش حرف میزند، نه خودش میفهمد چه میگوید، نه فردا اگر به او بگویی تو این را گفتی، میتواند بگوید من نگفتم. و همدیگر را نگاه کنید که چطور به عادت حرف میزنند؛ یک کسانی هستند که در وقتی که هوشند، میبینی خوب حرف میزنند، بعد که از بیهوشی به هوش میآورندشان، همان حرفهای خوب را میزنند. بعضیها در حال باهوشی حرفهای بد میزنند، وقتی خودشان، وقتی به هوششان میآورند، دیگر اختیارشان دستشان که نیست، جلوی افراد، زن، مرد، پیر، جوان و اینها دارند همان حرفهای بد را میزنند.
من خودم در بیمارستان یک شخصی را دیدم که عملش کرده بودند، تازه از عمل درش آورده بودند، ذکر میگفت. و این شخصی بود که در حین زنده بودنش هم ذکر میگفت. در اتاقش که ما میرفتیم مینشستیم، گاهی فکر میکردم دیگر یک خرده مرا خسته میکند، از بس ذکر میگفت. حالا ذکرها را با هم میگفت. این وقتی از بیهوشی به هوش آوردنش، همینطور ذکر میگفت.
یک شخص دیگری بود که من پیشش حاضر نبودم ولی برایم تعریف کردند که وقتی از هوش، به هوش آوردند، اینچنان فحشهایی میداد که دکترها رفتند همدیگر را خبر کردند که بیایید یک کسی اینجاست که میخواهیم به او بخندیم. همه همدیگر را خبر کردند و آمدند کنار این جمع شدند تا به او بخندند. خودش هم تقصیری نبوده است، تقصیری به گردنش نبوده است، اصلاً به هوش نبوده است، خبر نداشته است چهکار میکند؛ ولی بالاخره اینطوری است.
میخواهم عرض کنم بعضی مستها اینجورند که وقتی حرف میزنند، طبق آن عادتشان حرف میزنند؛ یعنی اینطور نیست که دهان بسته بشود، طبق آن عادت حرف میزند، ولی عقلش کار نمیکند که با فکر حرف بزند. همینطور حرف از دهان خارج میشود بدون اینکه مستند به تعقل باشد. اینها را میگویند که سکرانی هستند که نمیدانند چه میگویند. این اشخاص کسانی هستند که نمیدانند چه میگویند. اینها اصلاً وارد نماز هم که بشوند متوجه نیستند که وارد نماز شدند. این دو گروه مست ما داریم.
که گروه دوم نمیشود تکلیف بشوند که وارد نماز نشوند. بله، به حالت سابقشان که توجه کنیم، میشود اینها را تکلیف کرد؛ به لحاظ حالات سابق تکلیفشان میکنیم، ولی وقتی که این حالت برایشان اتفاق میافتد، دیگر آنوقت تکلیفی ندارند. آنوقت اصلاً توجه، تکلیف متوجهشان نمیشود و نهی به آنها نمیشود از ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾. قبلاً نهیشان میکنیم، ولی آن وقتی که میخواهد وارد بشود، دیگر نمیشود نهیاش کرد. اصلاً به این توجه نمیشود. عاقل نیست، فهم ندارد.
پس خطاب این آیه باید به آن گروه اول باشد؛ آن کسانی که میدانند چه میخوانند و میدانند دارند وارد نماز میشوند. مهم این است که میداند دارد وارد نماز میشود. به این گفته میشود که ﴿حَتَّىَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ﴾. ﴿حَتَّىَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ﴾ دیگر معنایش این نیست که بفهمید چه میگویید، بلکه کاملاً بفهمید. و الا این مختصراً میفهمد که چه میگوید. این کافی نبوده است، باید کاملاً بفهمد.
لذا از اینجا بعضیها استفاده کردند که در حال غفلت نماز خوب نیست؛ یعنی نماز پسندیده نیست. نماز باید با توجه کامل باشد. آن توجهی که در ضمن غفلت حاصل است، آن برای سکران هم هست. در اینجا خداوند سکران را از یک کار نهی میکند، میگوید وارد نماز نشو تا وقتی بدانی که چه میگویی؛ بدانی یعنی از غفلت به کلی درآیی، این دانستن در ضمن غفلت نباشد، بلکه دانستن صریح باشد، آنوقت میتوانی وارد نماز بشوی. این اختصاصی به سکران ندارد، غافل را هم شامل میشود، بعد میتوانیم الغای خصوصیت کنیم، که خود مرحوم محقق هم این کار را خواهد کرد.
در هر صورت مراد از آیه، مراد از سکاری در این آیه، آن سکارایی هستند که به طور کامل عقلشان از دست نرفته است و الا آنهایی که اصلاً مخاطب به این آیه نیستند، آنها حتماً باید بعداً نماز را دو مرتبه، نمازشان را بخوانند. این گروهی که ما میگوییم ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ وَأَنتُمْ سُكَارَى﴾، که میفهمند چهکار میکنند، اینها را باید از باب اینکه دلیل عامی گفته است تمام سکاری باید نمازشان را قضا کنند، از این باب باید فتوا بدهیم نمازشان را قضا کنند، نه از باب اینکه نفهمیدند.
آن گروه اول از باب اینکه نمیفهمند به آنها میگوییم نماز را قضا کن، چون اصلاً نمیفهمیده است که نماز خوانده است، گویا نماز نخوانده است. مثل کسی که در خواب نماز بخواند؛ کسی در خواب نماز بخواند فایده ندارد، باید نمازش را در بیداری نمازش را بخواند. این هم مثل آدمی است که در خواب نماز خوانده است، باید دوباره نمازش را قضا کند، چون به خاطر اینکه نمیداند اصلاً چهکار کرده است. آن کسی که میفهمد دارد چهکار میکند، از باب اینکه سکران است به او میگوییم نمازش را قضا کند، نه از باب اینکه نمیداند.
علی ای حال، اینطور که فقها فتوا دادند، شخص مست باید نمازش را قضا کند، تفصیل هم داده نشده است. یعنی آن که میگوییم نمیفهمد، به جهت دیگری باید قضا کند علاوه بر مستی؛ خود مستی هم موضوعیت دارد، ولی علاوه بر این، این آدم اصلاً نمیفهمد چه میگوید، به خاطر اینکه عقل ندارد، از این جهت هم باید نمازش را قضا کند. مستی هم موضوعیت دارد، چون موضوعیت دارد آن شخصی هم که میفهمد باید نمازش را قضا کند.
«و المخاطبون هم الذین یعلمون ما یقولون من السکاری»[6] من السکاری بیان الذین است؛ به جای سکاری قرارش بدهید عبارت را معنا کنید: مخاطبین مستهایی هستند که یعلمون ما یقولون. دیگر محتاج به من السکاری هم نیست. بعد میگوییم مگر مستی هست که بفهمد و بداند که چه میگوید؟ میفرماید بله، «إذ لیس کل سکران لا یعقل». همه مستها اینطور نیستند که نفهمند، بعضی مستها میفهمند.
مثلاً گاهی اوقات هم شده است بعضی از کسانی که فکر میکردند، مقداری شراب میخوردند تا شاداب بشوند و بهتر فکر کنند و به مطلوبشان راحتتر برسند. این کار را بعضی انجام میدادند. معلوم میشود که مستی همیشه تعقل را از بین نمیبرد. البته تعقل شرعی را از بین میبرد؛ یعنی عقلی کهقوه رحمانیه است با مستی جمع نمیشود، آن از بین میرود، ولی این تعقلی که ما داریم عرض میکنیم یک نوع ادراکی است، این ادراک از بین نمیرود. آن نوع ادراکی هم که ما میگوییم شامل تخیل هم میشود؛ که این آدم همانطور که احساس و حس و خیال دارد، آن تعقل فلسفی را شاید نداشته باشد و تعقل شرعی هم که مسلماً ندارد.
چون این مخاطبون یعلمون ما یقولون، «فیصح تکلیفهم و نهیهم عن الصلاة حین علموا أن یشرعوا فی الصلاة»، در آن وقتی که میدانند که دارند شروع در نماز میکنند، آنوقت میشود نهیشان کرد. یعنی حین، ظرف تکلیف است، ظرف نهی است. کی میشود نهیشان کرد؟ همان وقتی که میدانند دارند وارد نماز میشوند. آن لایعقل، قبلش میشود نهیاش کرد، اما در حین شروع نمیشود نهیاش کرد، چون در حین شروع حالیاش نیست. اینی که یعقل، همانطور که قبلاً نهیاش کردند، الان حین شروع هم میتوانند نهیاش کنند. پس «حین علموا»، این گروه صحیح است که تکلیف بشوند، ولی آن گروه دیگر اصلاً در حین شروع تکلیف نمیشوند ولو قبل از شروع تکلیف شده باشند. «حین علموا أن یشرعوا فی الصلاة»،[7] آن وقتی که میدانند که دارند شروع در نماز میکنند، میتوانند متعلق نهی قرار بگیرند.
«لا الذین لا یعلمون ما یقولون بزوال عقلهم» کتاب ما یک «لا الذین» اضافه دارد، یعنی الذین دو مرتبه در آن نوشته شده است که شما یک الذین را خط بزنید. «لا» را باید نگه دارید، باید الذین را خط بزنید، و الا عبارت معنا نمیشود. «لا الذین لا یعلمون ما یقولون بزوال عقلهم»؛ یعنی تکلیف اینها جایز است، لا الذین لا یعلمون؛ تکلیف کسانی که لا یعلمون ما یقولون جایز نیست. چرا تکلیفشان جایز نیست؟ یا چرا لا یعلمون؟ لزوال عقلهم؛ به سبب زوال عقلشان. چون عقلشان زائل شده است لا یعلمون، و چون لا یعلمون، لا یصح تکلیفهم.
پس عطف است این «لا الذین»، عطف است بر «هم» تکلیفهم یا «هم» نهیهم. صحیح است تکلیف این گروه و نهی این گروه، نه الذین لا یعلمون. الذین لا یعلمون تکلیفشان صحیح نیست، نهیشان صحیح نیست.
بررسی معنای سکاری، جمع میان عبارات کتاب و تفاوت حکم سکر با غفلت در نماز
﴿وَأَنتُمْ سُكَارَى﴾[8] «من الشراب و نحوه»؛[9] یعنی در حالی که شما، داخل نماز نشوید در حالی که شما مستید؛ حالا چه این مستی از ناحیه شراب آمده باشد، چه از ناحیه نحو شراب. نحو شراب چیست؟ نحو شراب را یک وقت میگویند هر مستکنندهای؛ این میشود نحو شراب. اما یک وقت نحو شراب را بیش از این توسعه میدهند، حتی شامل غفلت هم قرار میدهند، آنجا خیلی مشکل درست میشود. سکاری هستید از مستی شراب یا سکاری هستید از مستی غفلت. گاهی اوقات اینطور پیش میآید، آدمی غافل است، حالا غافل است بر اثر اینکه غمی به او هجوم آورده است یا شادی خیلی شدیدی به او هجوم آورده است، یا نه، آدمی است که عادت کرده است همیشه نمازش را در حالت غفلت میخواند.
پرسش:...
پاسخ: بله، تا حالت قضا را نگفتهاند. حالت قضا را نگوییم که توی نماز همهاش غافل است، هیچ ذکری نیست که توی نماز بگوید و غافل نباشد. بله همه اینها هست. اما خب نگفتند نماز غافل باطل است. بیارزش هست، ولی باطل ندانستند که مبرئ ذمه نباشد. اما برخلاف نماز سکاری که باید دوباره قضا کند. پس ظاهراً مراد از «و نحوه» یعنی مستکنندههای دیگر؛ شاید دیگر شامل غفلت نشود. اگرچه بعضیها احتمال هم دادند و شاید در کلام مرحوم محقق هم بعدش همین است که نماز غافل نماز بیارزشی است. حتی کلمه «لابد» دارد در جایی که مطرح میکند، میگوید لابد است که باید از غفلت بیرون بیاید؛ اما لابد نشان نمیدهد که اگر خلاف کرد نمازش باطل است و باید دوباره بخواند. فقط باید اینچنینی باشد، که اگر اینچنینی نبود نمازش ارزش ندارد، نه نمازش باطل است و مجدداً باید ادا و اعاده بشود یا قضا بشود.
پرسش...
پاسخ: همین است دیگر؛ یعنی از غافل صحیح است ولی قبول نیست، اما آنوقت از مست رد است و باطل میشود.
﴿وَأَنتُمْ سُكَارَى﴾[10] «من الشراب و نحوه»؛[11] چطور سکاری باشید؟ «بحیث إذا دخلتم فی الصلاة ما تعرفون»، مای نافیه است، «و لا تعلمون ما تقولون». اینطوری باشید وارد نماز نشوید، ﴿حَتَّىَ تَعْلَمُواْ﴾،[12] تا اینکه بدانید که چهکار میکنید. ببینید، نهی را تعلق داده بود به کسانی که میدانند، میدانند وارد صلاة دارند میشوند، اما حالا میگوید که سکاری را دارد طوری معنا میکند که «ما تعرفون و لا تعلمون ما تقولون».[13]
خب این را باید چطوری توجیه کرد؟ ظاهر عبارت قبلش این بود که مخاطبین کسانی هستند که یعرفون و یعلمون؛ اما در این کلمه سکاری که میرسد، همان مخاطبین را دارد معنا میکند «بحیث إذا دخلتم فی الصلاة ما تعرفون و لا تعلمون ما تقولون». حالا عبارت بعدش را بخوانم و بعداً توجیه کنم.
﴿حَتَّىَ تَعْلَمُواْ﴾؛[14] یعنی وارد نماز نشوید تا وقتی بدانید. «لأن الصلاة مع زوال العقل لا تصح»؛[15] اینجا هم توجه کنید، زوال عقل را مطرح کرد. معلوم میشود مرادش از سکاری کسانی است که عقلشان زائل شده باشد. «و هو ظاهر»؛ اینکه نماز با زوال عقل صحیح نیست، ظاهر است. به همین جهت هم هست که «أوجب الفقهاء القضاء علی السکران».
خب عبارت تمام شد، حالا باز برگردیم توجیه کنیم که ایشان در ابتدا تکلیف را متوجه کرد به سکارایی که میدانند، و وقتی خواست توضیح بدهد، آن مخاطبین را سکارایی گرفت که نمیدانند. واضح است که این دو عبارت با هم ناسازگار است؛ ما باید توجیه کنیم.
حالا یا توجیه کنیم به این صورت که حین أن یشرعوا، علموا، ولی لا یعلمون ما یقولون؛ این شدنی است دیگر. وقتی که میخواهد شروع کند میداند، ولی بعد که وارد نماز میشود حالش سنگین میشود، از نیمه بعد دیگر نمیداند چه میگوید. وقتی که میخواهد وارد نماز بشود نهیاش بهش تعلق میگیرد، وقتی وارد نماز شد چون نمیداند چه میگوید، نمازش قضا میشود یا اعاده میشود.
توجه بکنید، به این صورت میشود که عبارت را جمع کرد؛ که شخصی که وارد نماز میشود، میداند وارد نماز میشود، ولی وقتی وارد شد حالش سنگین میشود و دیگر نمیفهمد چه میگوید، این نماز خراب است. خب این توجه بکنید، شاید در همه اتفاق نیفتد. بعضیها هستند که هنوز تازه میروند سراغ مستی و این مستی در ابتدا حالشان هنوز سنگین نشده است، در ادامه سنگین میشود؛ این وقتی شروع میکند قابلیت خطاب دارد، ولی وقتی وارد عمل میشود دیگر هیچ چیزی حالیاش نیست. این در همه یک جور اتفاق نمیافتد، بنابراین این توجیه را نمیتوانیم یک توجیه کاملی بگیریم.
توجیه کاملی که به نظر میرسد این است که بگوییم همه اینها، غیر از آنهایی که زائلالعقل شدند، ورودشان در نماز را میفهمند، ولی کلمات را نمیتوانند با توجه ادا کنند. چنانکه در ما غافلها هست؛ که وارد نماز که میشویم نیت میکنیم و وارد میشویم و میدانیم داریم وارد میشویم، اما غفلت بر ما عارض میشود و ذهن ما را میپوشاند، شاید تا آخر نماز هم اصلاً حواسمان جمع نشود.
ما برایمان غفلت عارض میشود، او سنگینی مستی عارضش میشود و نمیفهمد چه میگوید. نمیفهمد یعنی نه اینکه کلمات را با اراده ادا نمیکند، معنا را نمیفهمد و متوجه نیست که جلوی کیست. حرف میزند، ولی نمیداند که چه میگوید و نمیداند که با چه کسی دارد حرف میزند؛ همان حالتی که در ما گاهی اوقات، وقتی غافلیم پیش میآید.
خب توجه میکنید که این انسان وقت ورود در نماز توجه دارد، نهیاش بهش تعلق دارد. وقتی وارد نماز میشود، نه اینکه زائلالعقل بشود، عقلش پوشیده میشود؛ همانطور که غفلت عقل ما را میپوشاند، مستی هم عقل او را میپوشاند و با چنین وضعی نماز میخواند؛ این نمازش را نمیفهمد، این باید دوباره اعاده کند یا قضا کند.
آن کسی که حالش سنگین شده است و اصلاً نمیفهمد چهکار میکند، حتی ورودش در نماز را هم نمیفهمد، آن اصلاً از بحث بیرون است، او متعلق نهی نیست. آن اصلاً متعلق نهی نیست، وارد هم که شده است، اصلاً او وارد هم نمیشود، او صورت نماز را دارد انجام میدهد و الا فکر نمیکند که دارد وارد نماز میشود. او اصلاً از بحث ما بیرون است. پس چه کسی مورد بحث ما است؟ کسی که ورودش در نماز را متوجه است و میداند وارد نماز دارد میشود، به او نهی تعلق گرفته است که وارد نشو و او به نهی توجه نمیکند، وارد میشود. وارد که شد، آن پوششی را که از مستی بر ذهنش پیدا میشود، پیدا میکند و دیگر نمیفهمد چه میگوید. وقتی نفهمید، نمازش باطل است.
حالا در غفلت هم همین حالت پیش میآید؛ آن چرا نماز باطل نیست؟ ما دلیل داریم و الا آن هم باید باطل بشود. چون در نماز ما داریم حرف میزنیم دیگر؛ حرف میزنیم، معنا میگوییم، باید متوجه باشیم. ما الان با یک نفر حرف بزنیم، نفهمیم به او چه میگوییم، خب این حرف ما باطل است. در نماز هم همین وضع برای کسی پیش میآید ولی ما نمیگوییم نمازش باطل است؛ از باب اینکه دلیل داریم. اگر آنجا هم دلیل نداشتیم باید غافل را هم مثل مست حساب کنیم و بگوییم نمازش باطل است. البته نمیگوییم باطل است به خاطر اینکه در آنجا ما دلیلی بر بطلانش نداریم، ولی در سکران نه، در سکران با اینکه با توجه وارد نماز شده است، ولی بیتوجه نماز خوانده است، میگوییم نمازش باطل است.
پس روشن شد که میتوانیم جمع کنیم بین آن کلام اول ایشان که گفت در وقت ورود میدانند که دارند شروع میکنند و لذا متعلق نهی و تکلیف قرار میگیرند، و بین این کلامی که الان میفرماید که وقتی داخل به صلات میشوند چیزی نمیدانند، به آنها اجازه دخول داده نمیشود ﴿حَتَّىَ تَعْلَمُواْ﴾،[16] تا بدانند. معلوم شد که این دانستن چهجور دانستنی است؛ دانستنی است که از اول وارد نماز که میشود حالیاش است وارد نماز میشود، ولی پرده بر روی ذهنش میآید و دیگر نمیفهمد چه میگوید.
نه اینکه عقلش از بین رفته باشد؛ عقل از بین نرفته است، ولی در عین حال نمیفهمد چه میگوید. آنجا که عقل از بین رفته باشد که عرض کردم اصلاً با ورود در نماز صدق نمیکند و خود نماز صدق نمیکند؛ آنجا به طریق اولی احتیاج به اعاده و قضا دارد. آنجا را الان ایشان بحث نمیکند، همانجایی که اول مطرح کردیم، دارد بحث میکند، اینجا را توجه میدهد که نمازش درست نیست.
بررسی نکات ادبی آیه، حکم نماز جنب و تحلیل استثنای عابری سبیل بر اساس قول اول
حالا مطلب ادبی بفرمایید. ﴿وَأَنتُمْ سُكَارَى﴾ «حال» است از فاعل ﴿لاَ تَقْرَبُواْ﴾ در لا تقربوا، أنتمی مستتر است. این ﴿وَأَنتُمْ سُكَارَى﴾ که جمله اسمیه است، حال است از آن ﴿لاَ تَقْرَبُواْ﴾، از آن ضمیر مستتری که در لا تقربوا است: شما نزدیک نماز نشوید در حالی که مستید. ﴿و لا جنباً﴾[17] «عطف علیها»،[18] یعنی بر ﴿وَأَنتُمْ سُكَارَى﴾ ضمیر علیها را توجه کنید برمیگردد به ﴿وَأَنتُمْ سُكَارَى﴾[19] چون لا جنباً عطف است بر أنتم سکاری، پس آن هم حال میشود. آن هم حال میشود از أنتم.
معنا این میشود: «لا تقربوا الصلاة جنباً»[20] جنب را میخواهیم معنا کنیم: «و هو من وجد منه الجنابة و لم یغتسل»؛ کسی که جنابت از او حاصل شده است، ولی هنوز غسل نکرده است. غسل بکند دیگر به او صدق جنابت، جنب نمیکند؛ شاید جنابت قبلی هم از بین رفته باشد.
«مذکراً»، این مربوط به «من وجد منه الجنابة» است؛ یعنی کسی که از او جنابت حاصل شده است، جنب گفته میشود؛ چه این شخص مذکر باشد، چه مؤنث باشد، چه واحد باشد، چه اکثر باشد، جنب بر همه اطلاق میشود. در لغت گفته میشود جنب لفظی است که هم بر مذکر اطلاق میشود هم بر مؤنث. ایشان دارد آن مطلبی را که در لغت آمده است افاده میکند؛ منتها نگفته است جنب اطلاق میشود بر مذکر و مؤنث، گفته است «من وجد منه الجنابة» جنب است، چه مذکر باشد چه مؤنث. همان مطلب را با یک شکل دیگری بیان میکند.
«حتی تغتسلوا»؛ یعنی اگر جنبید، به سکاری کار نداریم، این تمام شد. اگر جنبید، لا تقربوا إلی الصلاة حتی تغتسلوا. آن سکاری را گفت «لا تقربوا الصلاة حتی تعلموا ما تقولون»؛ در مورد جنب میگوید که «لا تقربوا الصلاة حتی تغتسلوا». برای هر دو دارد غایت ذکر میکند؛ هم برای سکاری غایت ذکر میکند، هم برای جنب. حتی تغتسلوا غایت جنابت است. و این حتی تغتسلوا که غایت قرار گرفته است برای جنابت، امر مهمی است؛ میفهماند که تیمم رافع حدث جنابت نیست.
از حتی تغتسلوا، مفهوم تغتسلوا استفاده میشود؛ یعنی وارد نماز نشوید تا وقتی غسل کنید، که اگر غسل کردید دیگر جنب نیستید. معلوم میشود وقتی که تیمم کردید جنب هستید، حدث رفع نشده است و این تیمم مبیح للصلاة است، نه رافع حدث. این را بعداً خواهیم گفت. من عمداً الان اینجا گفتم که یک اشارهای به مابعد بشود، چون مناسب بود که اینجا اشارهای بکنیم.
«إلا المسافرین منکم»؛ این إلا المسافرین منکم تفسیر ﴿إِلاَّ عَابِرِي سَبِيلٍ﴾[21] است. در آیه آمد «إلا عابری سبیل»، یعنی از یک راهی عبور کنید. مرحوم محقق این را بیان کردند یعنی «إلا المسافرین منکم»،[22] چون عبور، عبور در شهر نیست، عبور بیرون شهر است؛ عابری سبیل را اینطوری دارد معنا میکند. «إلا المسافرین منکم»؛ مسافرین جایز است که در حال جنابت نماز بخوانند، غسل کردنشان لازم نیست، ولی شرط میشود، قید میشود که باید تیمم داشته باشند؛ اگر غسل ندارند لااقل باید تیمم را داشته باشند. پس در مسافرین اجازه داده میشود که در حال جنابت وارد نماز بشوند، منتها به قید اینکه تیمم داشته باشند. این قید اگر نباشد نمیشود، حتماً باید تیمم را داشته باشند. «إلا المسافرین منکم فإنه تجوز صلاته»، صلات مسافر؛ ضمیر صلاته برمیگردد به آن مسافری که از مسافرین فهمیده میشود. فإنه تجوز صلات این مسافر در حال جنابت، لکن با این شرط: «بالتیمم مع تعذر الغسل کمیته».
نوعاً مسافرین غسل برایشان تعذر دارد. آنوقت اگر تیمم کنند اجازه ورود در نماز دارند؛ حدثشان رفع نمیشود، ولی اجازه ورود در نماز را دارند، اگر غسل برایشان متعذر باشد. اگر متعذر نباشد که نوبت به تیمم نمیرسد، باید غسل کنند؛ یعنی مسافرین هم در اینجا مثل حاضرین میشوند. همانطور که حاضرین برایشان غسل واجب است، برای اینها هم غسل واجب است. اگر نتوانستند غسل کنند، آنوقت جدا میشوند از حاضرین، حکم جدیدی پیدا میکنند؛ به آنها اجازه داده میشود که وارد نماز بشوند منتها همانطور که عرض شد با قید تیمم.
خب، خداوند اجازه داد که جنب وارد نماز بشود. آیا جنبی که مسافر است اجازه دارد وارد نماز بشود، یا جنبی که حاضر است او هم اجازه دارد؟ فرقی نمیکند. اگر کسی غسل برایش ممکن نشد، چه مسافر باشد چه حاضر باشد، در هر صورت مجاز است که تیمم کند. آیه دارد جواز تیمم را، یا تبدل غسل به تیمم را مربوط میکند به مسافر، در حالی که ما میدانیم در غیر مسافر هم اگر غسل متعذر بشود، تبدل غسل به تیمم را داریم؛ در غیر مسافر هم داریم. چرا آیه سفر را مطرح کرد؟ یا به تعبیر مرحوم محقق، چرا عبور را مطرح کرد؟ عبور یعنی همان سفر.
میفرماید چون عدم امکان غسل برای مسافر بیشتر اتفاق میافتد، برای حاضر کمتر اتفاق میافتد. خداوند به فرد غالب دارد اشاره میکند، نه اینکه این فرد غالب، فرد منحصر باشد. اینطور نیست که اجازه تبدل غسل به تیمم منحصر باشد در مسافر و شامل حاضری که دسترسی به آب ندارد نشود؛ بلکه چون مسافر غالب است که این وضعیت را پیدا میکند، خداوند فرد غالب را طرح کرده است. پس مسافر فرد غالب است، نه فرد منحصر.
«و قید العبور لأغلبیة الاحتیاج إلی التیمم فی السفر»؛ قید عبور به خاطر این است که احتیاج به تیمم در سفر غالباً اتفاق میافتد و در حضر کمتر. پس مسافر فرد غالب است برای این فردی که در آیه آمده است. این فردی که در آیه آمده است هم بر فردی که مسافر است اطلاق میشود، هم در فردی که حاضر است، برای فردی که حاضر است حاصل میشود؛ منتها فرد مسافر غالباً این فرد را پیدا میکند، پس فرد غالب است برای این فرد، به این جهت ذکر شده است.
خب ما تا اینجا «لا تقربوا» را به معنای لا تدخلوا گرفتیم. ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾[23] یعنی لا تدخلوا فی الصلاة، وارد نماز نشوید. بعضیها مضافی تقدیر گرفتند: ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾ یعنی «لا تقربوا مواضع الصلاة». مواضع تقدیر گرفتند و مراد از مواضع هم مساجد است؛ یعنی وقتی جنب هستید وارد مسجد نشوید. وقتی جنبید وارد مسجد نشوید ﴿إِلاَّ عَابِرِي سَبِيلٍ﴾؛ إلا عابری سبیل یعنی مگر اینکه راه مسجد را عبور کنید. نمیخواهد در مسجد مکث کند، میخواهد از مسجد عبور کند. اگر بخواهد از مسجد عبور کند در حال جنابت اشکال ندارد، چون فقها گفتند مکث جنب در مسجد حرام است، عبور جنب در مسجد حرام نیست؛ مگر مسجدالحرام و مسجدالنبی که عبور در آن دو تا هم حرام است.
عبور به این معنا است که از یک دری وارد بشود، از در دیگر خارج بشود؛ این میشود عبور. مکث ممنوع است ولی عبور ممنوع نیست. خب اینجا آیه اینطور میگوید: شخص جنب وارد مواضع صلات نشود مگر عابری سبیل باشد؛ یعنی بخواهد سبیل مسجد را طی کند، عبور کند، آن اشکالی ندارد. خب توجه بکنید که اینجور معنا کردن، درست است که تقدیر در آن هست، ولی با فتاوای فقها و با آنچه که در فقه آمده است مناسبت دارد. پس شاید بتوانیم این قول دوم را تقویت کنیم.
پرسش:...
پاسخ: سیاق کلام چی را میرساند؟ میگویید که... بحث میکنیم انشاءالله. فعلاً این احتمال را داریم طرح میکنیم، بعداً تاییدش میکنیم، بعد هم تضعیفش میکنیم.
طرح قول دوم در تفسیر آیه (تقدیر کلمه مواضع) و بررسی مؤیدات آن
«و قیل المراد لا تقربوا مواضع الصلاة و هی»[24] یعنی مواضع الصلاة، «المساجد». لا تقربوا مواضع الصلاة و أنتم سکاری، یک؛ و لا أنتم جنب، دو. توجه داشتید من وقتی توضیح میدادم لا أنتم جنباً را توضیح میدادم، لا أنتم سکاری را توضیح نمیدادم؛ چون بعداً خواهیم گفت که مست، ورودش در مسجد اشکال ندارد، جنب است که ورودش در مسجد اشکال دارد. این لا أنتم، أنتم سکاری را من اصلاً در بحثم توضیح ندادم چون بعدا میخواهم خلافش را توضیح بدهم.
بله، لا تقربوا مواضع الصلاة یعنی مساجد، در حالی که أنتم سکاری و لا تقربوا در حالی که أنتم جنب، «إلا أن تکونوا عابرین فیها»، یعنی در این مواضع، یعنی در این مساجد؛ مگر عبور در این مواضع کنید، به اینکه «داخلین من باب و خارجین من آخر»؛ از یک در وارد بشوید، از در دیگر خارج بشوید که این میشود عبور در مسجد، این اشکال ندارد. خب توجه کنید، آیه را اینطور معنا کرد که جنب حق ورود، حق ماندن در مسجد ندارد مگر اینکه عبورکننده باشد. اگر مکثکننده باشد حق ورود ندارد. «و قال فی مجمع البیان و هو المروی عن أبی جعفر علیهالسلام»؛ یعنی روایتی هم داریم که این احتمال دوم را، یا این قول دوم را تقویت میکند.
تا اینجا طرح احتمال دوم بود. حالا مجمعالبیان هم یک روایتی را مؤید قرار داد که فعلاً با آن روایت کار نداریم، بعداً روایتش را اشاره خواهیم کرد. الان میخواهیم این احتمال دوم را تقویت کنیم. آیه را توجه کنید که تیمم را در صدرش ذکر نکرده است، در ذیل ذکر کرده است. آیه را ببینید، تا «حتی تغتسلوا» که فرموده است اصلاً بحث تیمم نیست. از اینجا به بعد بحث تیمم شروع میشود. و الان ما در قسمت صدر آیه داریم بحث میکنیم؛ یعنی در جایی داریم بحث میکنیم که ذکر تیمم نیامده است.
حالا اگر آن احتمال اول را تقویت کنیم، معنایش این است، همانطور که گفتیم، که اگر جنبید وارد نماز نشوید مگر مسافر باشید، که میتوانید در حال جنابت وارد نماز بشوید مقیداً به اینکه تیمم کنید. توجه بکنید که معنای اولی که برای آیه میکنیم، طوری است که صدر آیه را باید مقید کنیم به تیمم، نمیشود مقید نکنیم. اینطور میشود: در حال جنابت وارد نماز نشوید مگر مسافر باشید. خب این کافی نیست؛ مگر مسافر باشید و تیمم هم کرده باشید. پس قید تیمم را باید بیاوریم، در حالی که در صدر آیه اصلاً بحثی از تیمم نیست.
اما اگر معنای دوم را بگیریم، اینطور میشود: وارد مسجد نشوید مگر عبور کنید، نه مگر مسافر باشید؛ چون عبور در معنای دوم به معنای مسافر بودن گرفته نشد، به معنای عبور از مسجد گرفته شد. وارد مسجد نشوید مگر عبور کنید، در حال جنابت وارد مسجد نشوید مگر عابر باشید. این دیگر قید تیمم ندارد؛ چه تیمم کرده باشید چه نکرده باشید، اگر میخواهید عبور کنید اشکال ندارد، اگر میخواهید مکث کنید اشکال دارد. پس دیگر قید تیمم نمیآید.
میگوید که ای کسانی که ایمان آوردید، اگر جنبید وارد مسجد نشوید مگر اینکه بخواهید عبور کنید؛ تا اینجا دیگر تمام است، کلام ایشان بدون مشروطتر و مقید به اینکه تیمم کرده باشید. توجه بکنید، در معنای دوم قید تیمم دیگر لازم نیست و صدر آیه هم خالی از تیمم است، پس معنای دوم با صدر آیه سازگارتر است از معنای اول. ولو حذف مضاف در معنای دوم داریم و در معنای اول نداریم، ولی این قرینه و این مؤید نشان میدهد که معنای دوم بهتر است.
البته این همانطور که توجه میکنید مؤید است، دلیل نیست. چرا؟ چون ممکن است بگوییم خب در صدر آیه بحثی از تیمم نشده است، در ذیلش که داریم، ذیل مقیدِ صدر است؛ مگر این شدنی نیست؟ میخواهیم بگوییم که یک تایید است، یک تایید کاملی نیست. بعداً که ما احتمال دوم را رد میکنیم، شما نگویید مؤید چه شد؛ مؤید که، معلوم شد که این مؤید قوی نیست. ذیل آیه اگر قید تیمم را دارد، خب ذیل میتواند صدر را مقید کند. دلیل منفصل میتواند دلیل منفصل دیگر را مقید کند، چه رسد به متصل.
«و یؤیده»، یعنی، ضمیرها را توجه کنید به کجا برمیگردد؛ و یؤیده یعنی یؤید این قول دوم را که «لا تقربوا الصلاة» را به معنای لا تقربوا مواضع الصلاة گرفت، یؤیده «عدم الاحتیاج إلی قیده بالتیمم»؛ که در این معنای دوم احتیاج نداریم إلی قیده بالتیمم، به اینکه جنب را مقید به تیمم کنیم. در معنای اول مقید بود جنب به اینکه مقید به تیمم بشود، در آن در معنای دوم احتیاج داریم به اینکه جنب را مقید نکنیم.
خب این، البته این عبارتی که عرض کردم از نظر معنا خوب است، ولی جنب را مقید کنیم به تیمم یعنی چه؟ یک خرده به نظر میرسد عبارت نارسا است.
میتوانیم بگوییم «إلی قیده»، نه میتوانیم بگوییم، باید بگوییم ضمیر قیده برمیگردد به ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾.[25] لا تقربوا الصلاة إلا بالتیمم، در معنای اول؛ لا تدخلوا المساجد، لازم نیست بگوییم إلا بالتیمم، در معنای دوم. پس ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾ » در معنای اول مقید میشود به تیمم، در معنای دوم لازم نیست مقید بشود. پس ضمیر قیده[26] را برمیگردانیم به «لا تقربوا الصلاة»؛ یعنی احتیاج نداریم به اینکه لا تقربوا الصلاة را مقید به تیمم کنیم، که یعنی استثنا بیاوریم که خود استثنا نوعی قید است.
ضمیر قیده را به عبور برگردانیم چطور میشود؟ احتمال سوم. احتمال اول بد نبود، خیلی خوب هم نبود. احتمال دوم که خیلی خوب بود، مشکل اصلاً نداشت. حالا احتمال سوم ضمیر را به عبور برگردانیم ببینیم این چه میشود: عبور مقید به تیمم نمیشود در معنای دوم، و عبور مقید به تیمم میشود در معنای اول. این هم خوب نیست، بد نیست، مثل احتمال اول است؛ خیلی هم خوب نیست. عبور را که ما مقید نمیکنیم در معنای اول، ما ورود در نماز را مقید به تیمم میکنیم در معنای اول؛ عبور مقید به تیمم نشد، عبور یعنی سفر. عبور در معنای اول یعنی سفر؛ سفر که مقید به تیمم نیست، ورود در نماز مقید به تیمم است. بنابراین این سه تا احتمال در ضمیر قیده هست: که برگردد به شخص، برگردد به عبور، برگردد به ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾؛[27] از همه بهتر همان است که برگردد به ﴿لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ﴾.
پرسش:...
پاسخ: نه، اگر جنب، که از جنب بگیریم و مقید کنیم، منظور از... بله، این قیود که باید بیاید. ببینید، آن قیود را ما کار نداریم، و الا لا تقربوا الصلاة به شرطی که جنب باشید، این قید جنب را هم میآوریم. بعد قید عابری سبیل را چه بیاورید چه نیاورید، که گفتیم البته بیاورید به خاطر اینکه فرد غالب است اشکال ندارد، ولی قید تیمم را هم باید بیاورید. یعنی ما ورود در نماز برای شخص جنب مقید است به تیمم، نه برای شخص سکران.
سکران مقید به تیمم نیست؛ اصلاً تیمم مال جنب است، تیمم مال سکران نیست. پس این قید در هر جا که میخواهد بیاید مربوط به جنب است، نه مربوط به سکران؛ این از خارج برایمان روشن است. آنوقت ما حالا جنبی را که میخواهد وارد مسجد بشود مقید به تیمم میکنیم، یا جنبی که میخواهد وارد نماز بشود مقید به تیمم میکنیم؟ جنبی که وارد نماز میشود مقید به تیمم میکنیم، پس خوب است که این ضمیر قیده[28] را برگردانیم به تقربوا الصلاة، لا تقربوا الصلاة؛ منتها جنبی را که مسافر است مقید به تیمم میکنیم. اگر به عبور برگردانیم یعنی سفر، جنبی که مسافر است مقید به تیمم میشود.
پرسش:...
پاسخ: به عابری که جنب است. خب این معنای اولی بود که عرض کردم، این معنای اولی است که عرض کردم، بله. عابری که جنب است، یعنی ضمیر قیده را برگردانیم به عابری که جنب است، یا به جنب؛ هر دویش یکی میشود. شما اگر به عبور برگردانید یک مشکل دارد که عرض کردم، اگر به عابر هم برگردانید باید به عابر برگردانید؛ عابر، عابر جنبی، این همان احتمال اول است.
اشکالی ندارد، آنچنان اشکالی ندارد، ولی خوب نیست؛ یعنی اینیکی بهتر است که به لا تقربوا برگردد. حالا هر کدام میل شما است، سه تا احتمال گفتیم. یک وقت ممکن است شما ذهنتان به احتمال سوم یا اول متمایلتر باشد، اشکالی ندارد. عبارت در هر صورت مفادش روشن است و ضمیر قیده هم به هر جا دلتان میخواهد برگردانید که یکی از این سه تا باشد. به نظر من میرسد که به لا تقربوا برگردانیم بهتر باشد.
بررسی کلام طبرسی در مجمعالبیان درباره لزوم تکرار و نقد آن
پرسش...
پاسخ: دیگر قرینه نمیشود، ولی حالا اگر بخواهید بگیرید اشکال ندارد. «و جعل فی مجمع البیان ذکر کون الصلاة مع التیمم بعده مؤیداً». عبارت خیلی کوتاه است و توضیح میخواهد. مرحوم طبرسی در مجمعالبیان قول دوم را تایید کرد و بیان تاییدش این است که در قول اول لازم میآید که در صدر آیه قید تیمم بیاید با همان بیانی که عرض شد. در ذیل آیه هم تیمم ذکر شده است، تکرار لازم میآید. پس قول اول مستلزم تکرار است؛ چون در صدر آیه شما تیمم میآورید، حالا به قرینه ذیل آیه، به هر جهت به قرینهای در صدر آیه، قید تیمم را میآورید، بنابر معنای اول؛ چون معنای اول این است که وارد نماز نشوید در حال جنابت مگر اینکه مسافر باشید و آب پیدا نکنید، تیمم کرده باشید؛ یعنی در قسمت اول آیه قید تیمم میآید. در قسمت دوم هم که تیمم صریحاً دارد مطرح میشود، پس تکرار لازم میآید.
اما در معنای دوم تکراری نیست؛ چون در قسمت اول اصلاً تیمم مطرح نیست. در قسمت اول این است که اگر جنبید وارد مسجد نشوید مگر اینکه عبوری بروید و دیگر تیمم را لازم ندارید. در بخش دوم تیمم را مطرح میکند بدون تکرار. پس قول اول مستلزم این است که تیمم در صدر و ذیل تکرار بشود، قول دوم مستلزم این است که تکراری نباشد؛ و عدم تکرار تایید میکند قول اول را. قرار داده در مجمعالبیان ذکر کون الصلاة مع التیمم بعده، یعنی بعد از این سفر، جنابت و اینها، یعنی بعد از آن بخش اول؛ ذکر تیمم بعد از این بخش اول را مؤید قول دوم قرار داده است.
مرحوم محقق میفرماید دلیل نگفته است، ولی «کأنه یرید لزوم التکرار»؛ گویا اراده کرده است که اگر قول دوم را نگوییم لازم میآید تکرار؛ یعنی اگر قول اول را بگوییم تکرار لازم میآید. چون عبارت، عبارت مبهمی بود خب با این توضیحی که دادیم انشاءالله روشن شد. بعد مرحوم محقق میفرماید در حالی که «هو هیّن»؛ تکرار لازم نیست حتی اگر معنای اول را بگیریم.
چرا تکرار لازم نمیآید؟ چون در ذیل آیه دارد بیان میکند که تیمم کجاها مشروع است؛ در صدر آیه میگوید اگر جنب بودی و مسافر بودی و آب پیدا نکردی باید تیمم کنی. دو تا مطلب است: یکی دارد وظیفه تیمم را میگوید که کجاها است، یکی دارد به این شخص خطاب میکند که اگر تو این وضع را داشتی و این حالات برایت پیش آمد، پیدا شد، با تیمم میتوانی وارد نماز بشوی؛ پس باید این دو تا با هم فرق داشته باشند.
بر فرض نخواهیم این فرقی که الان گفتیم بیان کنیم، لااقلش این است که بگوییم تیممی که در صدر آمده است خاص است، تیممی که در ذیل آمده است عام است. هیچ عیبی ندارد که خاصی بعدش عام بیاید؛ تکرار یا ذکر خاص به الفاظی که مربوط به عام است اشکال ندارد، ذکر عام بعد از خاص اشکال ندارد، همانطور که ذکر خاص بعد از عام اشکال ندارد. تکرار این است که یک چیز را عیناً دوباره بیاوری، ولی اگر مورد دوم را اعم از مورد اول آوردی اشکال ندارد؛ اینجا هم همینطور است.
در اول تیمم خاص را آورده است، در بعد تیمم را در کل موارد بیان کرده است؛ میشود ذکر عام بعد از خاص، تکرار نیست. پس الان این تکرار نیست. صدر و ذیل یا با هم فرق میکنند، یا اگر فرق نکنند عام و خاصند؛ و وقتی عام و خاص بودند یا فرق کردند، در هر صورت تکرار نیست. پس وقتی تکرار لازم نیامد، نمیتوانیم ذکر تیمم در ذیل را مؤید قول دوم بگیریم.
قول دوم این مؤید را پیدا نمیکند، مؤیدش همان است که ما گفتیم. «بل القول بالتعیین»؛ میخواهد قول دوم را باطل کند و ثابت کند که قول دوم که تایید شد باطل است، هم او و در ضمن تاییدش هم باطل است. و اینطور هم تاییدش هم باطل است، چرا؟ چون که ذیل آیه اگر تیمم را مطرح میکند، هیچ عیب ندارد که ما از ذیل آیه استفاده کنیم و صدر را مقید کنیم.
پرسش: ...
پاسخ: چرا؟ دخول در صلات برای جنب، برای مرضی، برای علی سفر، برای جاء أحد منکم من الغائط، و یکی هم برای لامستم النساء که جنابت است؛ عام است دیگر. همهاش برای ورود در نماز است، تیمم برای ورود در نماز است، ولی عوامل تیمم چیست؟ آنجا عوامل، عامل تیمم را جنب بودن گرفته است، اینجا عامل تیمم را خیلی چیزهای دیگر قرار داده است، عام قرار داده است؛ یعنی اصلاً بیان کرده است که کجاها تیمم مشروع است، پس میشود عام. در قسمت اول یکی از افرادی که تیمم برایش واجب است مطرح شده بود، در قسمت دوم افراد دیگر هم ضمیمه شدند، پس اینطور با هم فرق میکنند.