90/07/23
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: احکام القرآن/آیه قربانی فرزندان آدم /شرطیت تقوا در قبول اعمال و تفاوت صحت با قبول-وجوب دفن میت
صفحه ۴۸، سطر نوزدهم: «وَفِيهِ دَلَالَةٌ عَلَى أَنَّ الْقَبُولَ يُشْتَرَطُ فِيهِ التَّقْوَى كَمَا قُلْنَاهُ».[1]
بعد از اینکه آیه وضو، غسل و تیمم را بیان کردیم، به ادامه این آیه پرداختیم و بیان کردیم که بعضی احکام هم از ادامه این آیات به دست میآید. بعد در یکی از این آیات کلمه ﴿اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى﴾[2] وجود داشت و بعدش هم ﴿وَاتَّقُوا اللَّهَ﴾ گفته بودند؛ ما به این مناسبت آیه دیگری را که با فاصله در همین سوره قرار گرفته است در نظر گرفتیم تا بفهمیم که تقوا شرط قبول عمل است.
آن آیه، آیهای بود که اشاره میکرد به داستان دو پسر حضرت آدم که قربانی را انجام دادند، از یکی قبول شد، از دیگری قبول نشد؛ بعد آنی که قربانیاش قبول شد به آن دیگری گفت: ﴿إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ﴾[3] با حصر جواب را داد، باز در پاسخ حصر جواب داد. از اینجا میخواهیم استفاده کنیم که قبول عمل مشروط است به تقوا؛ نه صحت عمل، بلکه قبول عمل!
چون عمل گاهی فاسد واقع میشود، گاهی صحیح؛ آنوقت عمل صحیح گاهی مقبول میشود، گاهی غیر مقبول. اگر شرایط و اجزاء نباشند عمل فاسد است؛ اگر، و یا موانع موجود باشند عمل فاسد است. اما اگر شرایط موجود بودند، اجزاء موجود بودند، موانع هم مفقود بودند، عمل صحیح است. اما این عمل صحیح گاهی مقبول واقع میشود، گاهی مقبول واقع نمیشود. پس شرط صحت این است که عمل دارای اجزاء و شرایط باشد و موانع را هم فاقد باشد. اما شرط قبول چیزهای دیگری است که یکیاش تقوا است.
الان از این آیه این شرط را میخواهیم استفاده کنیم که تقوا شرط قبول است، و صریح آیه هم همین است: خداوند قول هابیل را نقل میکند که به برادرش گفت: ﴿إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ﴾ و این قول را هم رد نمیکند؛ وقتی نقل میکند، تصدیق قول است. بنابراین مثل اینکه خود خدا فرموده باشد ﴿إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ﴾ پس شرطی است که کأنه خود خدا این شرط را برای هر عملی گذاشته، برای قبول شدن هر عملی گذاشته است. این کلام ماست که آیه دلالت بر این میکند که قبول مشروط است به تقوا.
بررسی کلام بیضاوی و اشکال مرحوم محقق اردبیلی پیرامون عدم مانعیت فسق از صحت عبادت
بیضاوی در تفسیر گفته طاعت قبول نمیشود مگر از مؤمن متقی. او هم کلام را با حصر آورده: «لَا تُقْبَلُ إِلَّا مِنْ...»[4] که با نفی و الا بوده تا مفاد «إِنَّمَا» فهمیده بشود؛ و بحث را هم بر طاعت قرار داده، یعنی عبادت. عبادت قبولش مشروط است به اینکه عابد مؤمن باشد و متقی باشد. حرفش به ظاهر با حرف ما فرقی ندارد؛ قید «مُؤْمِنٍ» را آورده، خوب ما هم این قید را قبول داریم، اگرچه ما از آیه نخواستیم فعلاً استفادهاش کنیم، ولی قبول داریم که شرط قبول عمل ایمان است. ایشان قید «مُتَّقٍ» را آورده، قید «مُتَّقٍ» را هم الان از آیه استفاده کردیم که شرط قبول، تقوا است. پس کلام بیضاوی با کلام ما ظاهراً فرقی نمیکند.
ولی مرحوم محقق بر کلام بیضاوی اشکال میکنند، و در ضمن اشکال بیان میکنند که اگر کسی متقی نبود بلکه فاسق بود، این فسقش مانع از صحت عبادتش نیست! گویا که کلام بیضاوی دارد بر این حمل میشود که او چنین حکم کرده که طاعت صحیح نیست مگر از مؤمن متقی. بعد ایشان اشکال میکنند، میفرمایند که صحت عبادت مشروط به تقوا نیست؛ با فسق هم جمع میشود، به شرطی که ما عبادت را «عَلَى وَجْهِهَا»[5] انجام بدهیم، یعنی اجزایش را بیاوریم، شرایطش را فراهم کنیم و سعی کنیم که مبتلا به مانع قرارش ندهیم. در این صورت عبادت صحیح واقع میشود، ولو از شخص فاسق صادر بشود، یعنی از غیر متقی.
از این جوابی، یا اشکالی که مرحوم محقق بر بیضاوی میکنند به دست میآید که «لَا تُقْبَلُ» را از بیضاوی به معنای «لَا تَصِحُّ» قرار دادهاند. در حالی که عبارت بیضاوی «لَا تُقْبَلُ» است و کلامش با کلام خود ایشان یکی است؛ و قهراً کلام بیضاوی میتواند مؤید کلام مرحوم محقق باشد و رد کردنش جا ندارد، مگر اینکه «لَا تُقْبَلُ» به معنای «لَا تَصِحُّ» باشد.
البته توجیه دیگری هم برای عبارت بیضاوی میتوانیم بیاوریم که منشأ اشکال مرحوم محقق بشود: که بیضاوی کل طاعتها را گفته است که «الطَّاعَةُ لَا تُقْبَلُ إِلَّا مِنْ مُؤْمِنٍ مُتَّقٍ»؛[6] ولی آنچه که ما استفاده کردیم همه طاعتها نبود، شاید مثلاً طاعتهایی بود که مستحب بود؛ چون تقربی که فرزندان آدم داشتند به توسط ذبیحه بود و ذبیحه واجب نبود. شاید که مستحبات این شرط را داشته باشند. علی ای حال مرحوم محقق شاید به ظاهر عبارت بیضاوی توجه نداشتند و اشکال کردند.
خوب برداشتی که ما از این آیه کردیم این بود که قبول شرط، تقوا شرط قبول است. دو تا برداشت دیگر هم از آیه میشود که به وقتش رسیدیم انشاءالله عرض میکنم. این برداشت اول.
قرائت و تطبیق متن کتاب در برداشت اول از آیه و اشکال بر آن
صفحه ۴۸، سطر نوزدهم: «وَفِيهِ دَلَالَةٌ عَلَى أَنَّ الْقَبُولَ يُشْتَرَطُ فِيهِ التَّقْوَى». «فِيهِ» یعنی در این قول خداوند، بهخصوص در فصل اخیرش که فرمود ﴿إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ﴾،[7] دلالت بر این است که قبول «يُشْتَرَطُ فِيهِ التَّقْوَى».[8] البته از قبل هم این مسئله استفاده میشود، منتها از قبل به صورت اشاره و این ذیل آیه به صورت صراحت. آن ﴿وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ﴾[9] که در قبل از این ﴿إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ﴾ هست، با توجه به اینکه قابیل متقی نبوده، اشاره دارد به اینکه قبول مشروط به تقوا است؛ ولی ذیل آیه دیگر صراحت دارد بر این مسئله، و اشاره از همینجا است.
«قَالَ الْبَيْضَاوِيُّ: وَفِيهِ إِشَارَةٌ إِلَى أَنَّ الطَّاعَةَ لَا تُقْبَلُ إِلَّا مِنْ مُؤْمِنٍ مُتَّقٍ».[10] گفته در این قول خداوند اشاره به این است که طاعت فقط از مؤمن متقی قبول میشود.
بعد مرحوم محقق میفرمایند: «وَفِيهِ إِشْكَالٌ»؛ در این شرطی که بیضاوی کرده اشکال است. میتوانیم بگوییم «وَفِيهِ إِشْكَالٌ» یعنی در این برداشتی که ما کردیم اشکال است؛ که برداشت ما با برداشت بیضاوی فرقی نکرد. «فِيهِ إِشْكَالٌ» نه در کلام بیضاوی اشکال است؛ در اینکه این قول دلالت کند بر اینکه قبول «يُشْتَرَطُ فِيهِ التَّقْوَى» اشکال است! قبول را مشروط به تقوا نمیکند؛ برای آیه معنای دیگری میکنیم که عرض کردم دو تا معنای دیگر برای آیه داریم. پس «فِيهِ» را اشکال بر بیضاوی تنها نمیگیریم؛ اشکال بر بیضاوی و کلام خودمان که گفتیم «فِيهِ دَلَالَةٌ عَلَى أَنَّ الْقَبُولَ...».
«وَلِهَذَا مَا شَرَطَهُ الْفُقَهَاءُ»؛ یعنی به خاطر اینکه اشکال در این برداشت هست، فقهاء شرط نکردهاند تقوا را در صحت عمل، یا در قبول عمل، «بَلْ حَكَمُوا بِأَنَّ الْفِسْقَ» که مقابل تقوا است مانع از صحت عبادت نمیشود. اگر تقوا شرط بود، باید مقابل تقوا مانع میشد؛ در حالی که مقابل تقوا که فسق است مانع نیست، منتها مانع نیست به صحت عبادت، نه به قبول عبادت! به صحت عبادت؛ «إِذَا فُعِلَتْ» آن عبادت «عَلَى وَجْهِهَا»،[11] یعنی با شرایط و اجزاء و با نبود موانع آورده بشود، صحیح است، ولو اینکه فاسق این عبادت را اتیان کند.
خوب توجه کردید؟ «فِيهِ إِشْكَالٌ»[12] را من احتمال دادم که به کلام بیضاوی برگردد، احتمال هم دادیم که به دلالتی که ما از آیه برداشت کردیم برگردد. علی ای حال در هر دو صورت توجه میکنید که قبول را در اینجا مرحوم محقق به معنای صحت قرار میدهند و بعد اشکال میکنند که تقوا شرط صحت نیست.
بررسی تقابل فسق با تقوا و ایمان در کلام مرحوم محقق و بیضاوی
پرسش: شاید اشکال به خاطر قید «مُؤْمِنٍ» باشد، چون در آیه فقط «مُتَّقِينَ» دارد، ولی بیضاوی «مُؤْمِنٍ مُتَّقٍ» آورده، و در ادامه هم دارد «بَلْ حَكَمُوا بِأَنَّ الْفِسْقَ» که در مقابل ایمان است...
پاسخ: بله. نه، مقابل ایمان فسق که نمیشود. اینطور در ذهنم رسید، ولی آن را نپذیرفتم؛ که فرق بین کلام مرحوم محقق و بیضاوی این است که محقق مؤمن را شرط نکرده، ایمان را شرط نکرده ولی بیضاوی دارد شرط میکند. ولی توجه کنید مقابل را مرحوم محقق فسق قرار داده است. فسق مقابل چیست؟ فسق مقابل تقوا است. پس معلوم میشود ناظر به ایمان نبوده است؛ یعنی مرحوم محقق ناظر به ایمان نبوده، ناظر به تقوا بوده است، بر «مُتَّقٍ» میخواهد اشکال کند.
در بعضی مبانی در کلام هست که فسق را در مقابل ایمان قرار میدهند، ولی ظاهراً مرحوم محقق نظر به آنها که واقعاً طرفدار این مبنا نیست، بیضاوی هم طرفدار این مبنا نیست. یعنی در این مبنا لابد یک جایی در آن میماند که فسق در مقابل ایمان باشد؛ به این معنا که کسی که فاسق بشود از ایمان خارج بشود. این را بعضی خوارج گفتهاند، و معتزله هم معتقدند که اگر کسی فاسق بشود «مَنْزِلَةٌ بَيْنَ الْمَنْزِلَتَيْنِ» دارد؛ یعنی نه میشود به او گفت مؤمن، نه میشود به او گفت کافر؛ بین المنزلتین است، یعنی بین ایمان و کفر. ولی به این دو قول توجهی نمیشود، بهخصوص آن قول اول که اگر کسی فسقی را مرتکب شد از ایمان خارج بشود، ایمان مقابلش فسق نمیشود، مگر بنا بر این مبنا که دارم اشاره میکنم.
بعید است که مرحوم، یعنی چه بعید است، اصلاً اینطور است که مرحوم محقق یا بیضاوی طرفدار این مبنا نیستند؛ چون این مبنا اختصاص به خوارج دارد، آن مبنای بین المنزلتینش را هم که معتزله دارد؛ هر دو مال خودشان است، کسی دیگر نگفته است. علی ای حال ممکن هم هست شما در اینجا میگویید حالا ایشان فسق را در مقابل ایمان قرار داده به دو قول از اقوال و مبانی، ولی خیلی بعید به نظر میرسد.
پرسش: استاد، خود همین «مُؤْمِنٍ» در کلام خودمان به معنای شیعه دوازدهامامی است که در مقابلش فاسق به معنای کسی که ولایت را قبول ندارد... آیا آن تقوا...
پاسخ: شرط صحت است؟ مؤمن یعنی شیعه؟ مؤمنی که بیضاوی در نظر میگیرد یعنی شیعه؟ بله، مؤمن بودن یعنی شیعه بودن شرط عبادت، شرط قبولی، شرط صحت است؛ اما مؤمنی که بیضاوی دارد نقل میکند یعنی مسلمان است! چون بیضاوی خودش شیعه که نبوده است؛ بنابراین مؤمن را به معنای شیعه قرار نمیدهد، مؤمن را به معنای مسلم قرار میدهد، آنوقت مقابلش فاسق نمیشود. بله، اگر شما مؤمن را به معنای شیعه بگیرید، و میتوانید اینطور عرض کنید که کسی که فسقِ ترک ولایت دارد، باز او هم خوب شما او را عبادتش را صحیح میدانید یا صحیح نمیدانید؟ اگر مستبصر بشود صحیح است؛ و اگر به شرایط خودش عمل کند باز هم صحیح است. البته او به شرایط خودش عمل کند صحیح است.
علی ای حال اینجا مسئله یک مقداری مبهم است؛ عرض میکنم احتمال میدهم «فِيهِ إِشْكَالٌ» اصلاً ناظر به بیضاوی نباشد. «فِيهِ إِشْكَالٌ» یعنی در این که گفته شده آیه دلالت میکند بر اینکه قبول مشروط به تقوا است، اشکال است؛ یعنی اصل مطلب را میخواهد رد کند. نمیخواهد از آیه استفاده کند این شرط بودن را، بلکه یکی از دو معنای دیگری که بعداً میگوییم ایشان در نظر دارد، که میگوید آیه یکی از این دو تا را میرساند. بعد هم دوباره وقتی خلاصهگیری میکند اشاره به همان دو معنایی میکند که بعداً میآید، اشاره به این اولی نمیکند؛ پیداست که اولی را قبول ندارد. آنوقت بر بیضاوی اشکال میکند؛ حالا بعد بیضاوی هم یک تکه از آن به او میخورد دیگر، چون حرف بیضاوی مؤید همین «فِيهِ دَلَالَةٌ عَلَى أَنَّ الْقَبُولَ يُشْتَرَطُ فِيهِ التَّقْوَى» است؛ وقتی حرف بیضاوی را رد کند این را هم رد کرده است.
توجیه دوم در اشکال محقق: حمل «صحت» در کلام ایشان بر معنای «قبول»
یک توجیه دیگر هم میشود کرد که آن به نظر بهتر از این توجیهات قبلی است: صحتی را که در این «فِيهِ إِشْكَالٌ» آورده به معنای قبول بگیریم! چون بالاخره قبول با صحت فرق دارد همانطور که در اول بحث عرض کردم. ایشان در مدعا قبول را مطرح میکند، در اشکال صحت را مطرح میکند. خوب نمیشود اینطور اشکال کرد! آن طرف میگوید قبول مشروط است، ایشان میگوید صحت مشروط نیست؛ این که اشکال نمیشود. پس یا باید آن قبول را به معنای صحت بگیریم، یا این صحت را به معنای قبول بگیریم، یکی از این دو تا. ظاهراً این صحت در اینجا به معنای قبول است. توجیه اولی که من کردم قبول را به معنای صحت گرفتم؛ در توجیه دوم میخواهم صحت را به معنای قبول بگیرم، بگویم فسق مانع از قبول عبادت نیست.
فسق مانع از قبول عبادت نیست؛ یعنی اگر کسی در یک جای دیگر فسق کرد و عبادت را انجام داد، حتی در حین عبادت هم فسق کرد، گفته میشود در حین عبادت نظر به اجنبیه کند، میگویند عبادتش باطل نیست؛ و قبول هم میشود، آن گناهش به جای خودش، این هم به جای خودش. مگر کسانی که قائلاند که امر به شیء مقتضی نهی از ضد است که آنها هم تازه باید نهی از ضد بشود، اینجا که ضد نیست.
علی ای حال اصل اینکه عبادت فاسق قبول نشود، نیست، و اصل اینکه قبول مشروط به تقوا باشد اینطور مشروط است، ایشان ظاهراً اشکال میکند و صحتی را که میآورد به معنای قبول قرار میدهد. میگوید که قبول مشروط به تقوا نیست، زیرا که فسق مانع قبول نیست.
پرسش: خوب پس آیه چه میشود؟ ﴿إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ﴾[13] یک کلمه هم حصر دارد...
پاسخ: نه، آیه که مسلماً دارد ﴿إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ﴾؛ تردید در دلالت آیه نیست، در تفسیرش است! ما آیه را جور دیگر معنا میکنیم، الان معناهای دیگر برایش میکنیم؛ آیه را آنطور که اینها معنا کردهاند معنا نمیکنیم. اینها گفتند تقوا شرط قبول طاعت است؛ باید در یک چیزی تقوا داشته باشی تا طاعتت که مربوط به آن چیز نیست قبول بشود. ما الان میخواهیم معنای دیگر بکنیم، در معنای دیگر ﴿إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ﴾ روشن میشود؛ یعنی در همین طاعتی که میکنی باید متقی باشی، ولو در جای دیگر متقی نباشی! این نمازی که میآوری باید متقی باشی؛ متقی در نماز یعنی چه؟ یعنی در آن ریا نکنی و فسقهایی که مزاحم نماز است انجام ندهی. تقوا نه تقوای مطلق؛ تقوای در همین عبادت.
پرسش: آن که شما فرمودید در اصل مطلب شکی نیست که تقوا شرط قبول عمل هست، خوب قبول در چه...
پاسخ: بله، اصل مطلب قبول است، تقوا شرط در قبول هست، ولی شرط در قبول همان عبادتی است که ما تقوا را مراعات در آن میکنیم.
پرسش: حاج آقا بیضاوی گفته «إِنَّ الطَّاعَةَ لَا تُقْبَلُ إِلَّا مِنْ مُؤْمِنٍ مُتَّقٍ»،[14] شاید محقق اشکالش به خاطر کلمه «الطَّاعَةَ» باشد که طاعت یعنی عمل صحیح، و وقتی عمل صحیح شد دیگر...
پاسخ: این هم از محتملاتی است که من عرض کردم؛ چون عبارت یک مقداری مشوش است، این محتملات در آن رفت. و الا ظاهر «فِيهِ إِشْكَالٌ» یعنی در کلام بیضاوی اشکال است. ایشان برداشت میکند که قبول مشروط است به تقوا، این برداشت را دارد.
من عرض کردم در احتمال اول که «فِيهِ إِشْكَالٌ» به بیضاوی تنها نخورد، یعنی اشکال در این برداشت است؛ در احتمال دوم گفتم اشکال در برداشت است. این است که دیگر احتمالاتش را، چون عبارت یک مقداری مشوش است من مجبور شدم اینطور بگویم. و الا «فِيهِ إِشْكَالٌ» ظاهرش این است که به کلام بیضاوی دارد اشکال میکند، به آن عبارت اولش کاری نداریم؛ آن عبارت را قبول داریم، بهخصوص که اول فصل فرمود: «وَاعْلَمْ أَنَّ فِيهِ»، در این داستان، «إِشَارَةً إِلَى أَنَّ التَّقْوَى شَرْطٌ لِقَبُولِ الْأَعْمَالِ». آنجا میگوید «دَلَالَةٌ»، اینجا میگوید «إِشَارَةٌ». البته میشود «فِيهِ إِشْكَالٌ» را اینطور معنا کنیم: در دلالتش اشکال است، در اشارهاش اشکال نیست! به اندازه اشاره آیه را قبول داریم، در حدود دلالت قبول نداریم. این هم ممکن است. این همه محتملات عرض میشود برای اینکه عبارت را یک جوری به یک جایی برسانیم که «فَافْهَمْ»اش بشود!
معنای دوم در تفسیر آیه: اشتراط تقوای در خصوص عبادت و پرهیز از مبطلات قصدی
«وَيُمْكِنُ أَنْ يُقَالَ الْمُرَادُ اشْتِرَاطُ التَّقْوَى فِي تِلْكَ الْعِبَادَةِ».[15] «فِي تِلْكَ الْعِبَادَةِ» متعلق به «اشْتِرَاطُ» نیست؛ متعلق به «التَّقْوَى» است. تقوایِ «فِي تِلْكَ الْعِبَادَةِ» شرط میشود؛ نه شرط میشود تقوا در آن عبادت! تقوای در آن عبادت شرط میشود. یعنی هر عبادتی که میخواهید بکنید، شرط قبول شدن همان عبادت، تقوای در همان عبادت است، نه مطلق تقوا. یعنی آن عبادت را با تقوا درست انجام بدهید؛ ریا نکنید، گناه نکنید در همان عبادت، ولو در جای دیگر گناه و خلاف بکنید.
«وَيُمْكِنُ أَنْ يُقَالَ الْمُرَادُ اشْتِرَاطُ التَّقْوَى فِي تِلْكَ الْعِبَادَةِ، يَعْنِي لَا يَقْبَلُ اللَّهُ» عبادت را «إِلَّا مِنَ الْمُتَّقِينَ» در همان عبادت؛ نه «مِنَ الْمُتَّقِينَ» مطلق، «مِنَ الْمُتَّقِينَ فِيهَا»، «مِنَ الْمُتَّقِينَ» در همان عبادت. «بِأَنْ يَأْتِيَ بِهَا بِحَيْثُ لَا يَكُونُ عِصْيَانًا». متقین در عبادت چه کسانی هستند؟ کسانی هستند که عبادت را میآورند به طوری که عصیان نباشد. این را میگوییم متقی در عبادت: عبادت در عصیان نیست. عبادت را علی وجهها انجام بدهد؛ آنی که عبادت را علی وجهها انجام میدهد، این میشود متقی در عبادت.
«مِثْلَ أَنْ يَقْصِدَ بِهَا الرِّيَاءَ»؛ این مثال برای منفی است، یعنی «يَكُونُ عِصْيَانًا» است، نه مثال برای نفی یعنی «لَا يَكُونُ عِصْيَانًا». عصیان بودن عبادت که خالی از تقوا میشود چیست؟ مثل این است که قصد کند به عبادت ریا را، «أَوْ غَيْرَهُ مِنَ الْمُبْطِلَاتِ» که قصد کند؛ مبطلات قصدی، حالا نه مبطلات عملی، مثلاً بیاید یک رکعت اضافه و کم و کذا بیاورد، اینها هم مبطلات است، اما اینها مبطلاتی هستند که اگر نیاید، نماز علی وجهها واقع نشده، عبادت علی وجهها واقع نشده است.
عبادتی تقوا در آن نیست که مثلاً در آن ریا قصد شده باشد؛ نه عبادتی تقوا در آن نیست که اجزایش نیاید! آن که اصلاً عبادت نیست؛ باید اجزایش بیاید. بنابراین «أَوْ غَيْرَهُ مِنَ الْمُبْطِلَاتِ»، «مِنَ الْمُبْطِلَاتِ» را نمیتوانیم به معنای بیوضو بودن یا حمد نخواندن و امثال ذلک بگیریم؛ آن که عبادت اصلاً عبادت نیست، صدق عبادت در آن نمیکند، نه صدق تقوای در عبادت! مثلاً عجب کند، همانطور که ایشان گفت ریا کند و امثال اینها.
پرسش: ریا مبطل عبادت است دیگر، ریا مانع صحت است...
پاسخ: البته این حرف، حرف درستی است و این باز تایید میکند اینکه مرادش از قبول، صحت است.
بررسی نسبت صدق عنوان «طاعت» با صحت و قبول در کلام بیضاوی و محقق
این را هم من اشاره کردم: ﴿إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ﴾[16] مربوط به طاعت است؛ چه چیزی را خدا میخواهد از متقین قبول کند؟ طاعت را میخواهد قبول کند دیگر. آن شرط تقوا دارد، و الا معصیت که شرط تقوا ندارد که! معصیت قبول بشود؟ معصیت هیچ شرطی هم ندارد؛ طاعت است که شرطش تقوا است. پس چه بگوییم «الطَّاعَةُ لَا تُقْبَلُ»،[17] چه بگوییم شرط قبول، تقوا است، متعلق قبول را ذکر نکنیم، نگوییم طاعت، بلکه مطلق بگذاریم، فرقی نمیکند. کلمه «الطَّاعَةَ» در عبارت بیضاوی فارق نیست.
پرسش: اگر مراد از قبول، صحت باشد، تقوای در عبادت هم که باز... وقتی عبادت با تقوا نباشد...
پاسخ: با تقوا نباشد یعنی با چه؟ یعنی با ریا است؛ خوب با تقوا نباشد یعنی تقوا در آن نیست.
پرسش: خوب در این صورت عبادت صحیح نیست... در فقه هم همین را گفتند که ریا مبطل است، پس تقوا شرط صحت است...
پاسخ: خوب همین دیگر، بله قبول نمیشود.
پرسش: اینجا کلام بیضاوی دیگر اشکالی ندارد؛ اگر طاعت را انجام داده باشد با اجزاء و شرایط و بدون موانع، پس این متقی است در این عبادت...
پاسخ: بله دیگر، چرا برمیگردد به بیضاوی؛ وقتی از بیضاوی رد کرد، با همان نحو عمل دارد که در آن ریا نباشد، عجب نباشد، از ریا و عجب مبرا باشد، با اینکه عمل را از اجزاء و شرایط و موانع... تقوا در آن باشد.
پرسش: کلام بیضاوی این است که «الطَّاعَةُ لَا تُقْبَلُ إِلَّا مِنْ مُؤْمِنٍ مُتَّقٍ»؛ وقتی میگوید «الطَّاعَةُ» یعنی عملی که صحیح انجام شده...
پاسخ: ایشان میفرماید طاعت صدق میکند بر کاری که فاسق انجام میدهد، صدق میکند بر کاری که متقی انجام میدهد؛ خوب درست است. این طاعت «لَا تُقْبَلُ إِلَّا مِنْ مُؤْمِنٍ» یعنی باید طاعت، طاعتی باشد که از متقی صادر بشود. اینطور میگوید؛ طاعت بر هر دو صدق میکند، ولی قبول شدنش مشروط است.
پرسش: طاعت وقتی که صحیح انجام بشود، دیگر چه از فاسق صادر بشود چه از متقی...
پاسخ: نه، طاعت که صدق میکند بر فاسق هم، بر کار فاسق هم صدق میکند، بر کار متقی هم صدق میکند؛ ولی ما میخواهیم بگوییم که از چه کسی قبول میشود؟ طاعت از متقی قبول میشود؛ طاعتی که از فاسق صادر میشود، از متقی هم صادر میشود، از فاسق قبول نمیشود، فقط از متقی قبول میشود.
پس معلوم میشود قبول طاعت مشروط است، نه خود طاعت، نه صدق طاعت! صدق طاعت مشروط به تقوا نیست؛ صدق طاعت مشروط به اجزاء و شرایط و عدم موانع است، همین، و قصد قربت هم هست. صدق طاعت را مشروط نمیکنیم؛ قبول طاعت را مشروط میکنیم. قبول طاعت را مشروط کرده، مرحوم محقق اشکال کرده که صحت طاعت مشروط نیست! این احتیاج به توجیه دارد، که به یکی از این توجیهات باید این را توجیه کرد.
پرسش: ممکن است چون بیضاوی گفته «مِنْ مُؤْمِنٍ مُتَّقٍ»، ایمان را آورده، قرینه باشد بر اینکه مرادش از قبول، صحت است؟
پاسخ: شما میخواهید قرینه کنید که «لَا تُقْبَلُ» یعنی «لَا تَصِحُّ» باشد؟ خوب این احتمالش هست، فعلاً این قرینه که شما قرینه میگیرید میتواند قرینه باشد، اما خوب یک جای بحث است.
پرسش: اگر ما شرط بودن تقوا را در قبول بپذیریم، دیگر فاسق هم اگر در عبادتش ریا نکند در آن عبادت متقی است...
پاسخ: شرط بودن تقوا را قبول داریم...
پرسش: در این صورت با حکم فقهاء هم مشکلی ندارد، چون فقهاء هم میگویند اگر ریا نباشد صحیح است، پس اگر بیضاوی «لَا تُقْبَلُ» را به معنای «لَا تَصِحُّ» بگیرد...
پاسخ: یعنی باز به یک نحوی به یک احتمالی از احتمالات که عرض کردم برگشت. این معنای دومی که عرض کردیم که ایشان این معنا را پذیرفته است.
معنای سوم در تفسیر آیه: تقوا از گناه منافی با عبادت و استلزام امر به شیء نسبت به نهی از ضد
معنای سومی که میشود عرض کرد این است که گاهی ما گناهی را در عبادت انجام میدهیم؛ اما نه گناهی که منافات با عبادت ندارد، یعنی حالا مثل نظر کردن به اجنبی که منافاتی با عبادت ندارد، بلکه گناهی میکنیم که منافات با آن عبادت دارد. در چنین حالتی گفته میشود که تقوا نداریم؛ منتها منظور این است که تقوای از گناهی که در آن عبادت میتواند انجام شود نداریم، و ما گناه را در آن عبادت مرتکب شدیم. خداوند اینچنین عبادتی را قبول نمیکند؛ قبول نمیکند یعنی فاسد میداند. ببینید همهاش بحث ایشان در فساد و صحت است! قبول نمیکند یعنی فاسد میداند.
ایشان میفرماید اگر این معنای سوم را برای آیه ذکر بکنیم، در بحث «امر به شیء مقتضی و مستلزم نهی از ضد هست» باید بگوییم بله، مستلزم هست. این آیه میفرماید که اگر ما شما را امر به نماز کردیم، در نماز ضد نماز را انجام ندهید. پس امر به شیء مستلزم نهی از ضد میشود، و اگر نهی از ضد را ما امتثال نکردیم و ضد را انجام دادیم، نمازمان فاسد میشود؛ چرا؟ چون تقوای از گناه، آن هم گناهی که منافی با عبادت است، نداشتیم. چون تقوای از گناه نداشتیم پس عبادتمان فاسد میشود.
یعنی مثلاً فرض کنید که در نماز به ما گفتند که باید چند گام اینوری و آنوری نروید؛ حالا من یک کاری که منافی نماز بود انجام دادم. این ضد نماز است؛ منافی نماز یعنی ضد نماز. وقتی امر به نماز شده، نهی از ضد نماز شده است. قهراً اگر ما آن ضد را انجام بدهیم، تقوای از گناهی که ضد عملی است نداشتیم، و عملمان فاسد خواهد بود. امر به شیء مستلزم نهی از ضد، بنابراین، خواهد بود؛ یعنی اگر ما امر به عبادت داشتیم، همین امر به عبادت با توجه به اینکه صحت مشروط به تقوا است، مستلزم این است که ما ضد را ترک بکنیم. اگر ضد را ترک نکردیم، یعنی تقوای از ضد یعنی تقوای از گناه نداشتیم و نتیجتاً عملمان فاسد است.
از اینجا میفهمیم که اگر امر کردند ما را به این عبادت، معنایش این است که نهی کردند از ضدش؛ زیرا که ضدش میشود گناه و منافی تقوا، و همانطور که تقوا باعث میشود که عمل، ترک تقوا باعث میشود که عمل صحیح نباشد، ارتکاب این نهی هم باعث میشود عمل صحیح نباشد؛ چون ارتکاب نهی باعث میشود که تقوا از بین برود. از بین رفتن تقوا منشأ فساد عمل است، ارتکاب نهی هم منشأ فساد عمل است. پس اگر ما دیدیم که امری به عبادتی شد، باید بفهمیم که نهی از ضد این عبادت شده است؛ پس امر به شیء مستلزم نهی از ضدش است.
پرسش: مقابل قبول چیست؟
پاسخ: مقابل قبول، رد است. مقابل قبول، رد است؛ نه فساد.
پرسش: خوب ایشان که فقهاء را آورده، شاید صحت را به همان معنای خودش گرفته... چون در عبادت اگر کسی فسق بکند، فقهاء نمیگویند عبادتش صحیح نیست، فقط میگویند قبول نیست؛ صحت همان اسقاط قضا است... اینجا هم قبول را در مقابلش فساد قرار داده به معنای...
پاسخ: یعنی قبول مقابلش رد است، ایشان در مقابل قبول فساد را قرار داده است؟ خوب شاید به این، عرض کردم که ایشان قبول را در اینجا به معنای صحت گرفته است! چون قبول مشروط به صحت است، یعنی درجه بعد از صحت است. اول باید عمل صحیح باشد تا بعداً قبول بشود؛ این را اول بحث عرض کردم. اول باید عمل صحیح باشد تا بعداً قبول بشود؛ یعنی عمل فاسدی داریم که اصلاً بحثی در قبول شدنش و رد شدنش نیست، مسلماً رد است. بعد میآییم عمل صحیح را ملاحظه میکنیم: این میتواند قبول شود، میتواند رد شود. پس قبول مرحله بعد از صحت است. اگر عملی صحیح نبود، قبول هم نمیشود، قبول هم نمیشود.
ما بحثمان در این است که آیا عملی که صحیح نبود، اگر تقوا نداشت قبول نمیشود، یا اگر تقوا نبود عمل فاسد میشود و از جهت فسادش قبول نمیشود؟ به این که الان ایشان میکرد، از جهت فسادش قبول نمیشود! ما داریم بحث میکنیم که اگر فساد نبود، صحت بود، بعد از صحت تقوا شرط هست یا نیست، و در نتیجه عمل قبول میشود یا نمیشود؟ پس ما در بعد از صحت است، ایشان در همان مرحله صحت دارد بحث میکند. عرض میکنم قبول را ایشان به معنای صحت میگیرد؛ من از اول هم بالای منبرم همین بود که فرق بین صحت و قبول گذاشته میشود، اینجا الان فرق گذاشته نشده است، و ظاهراً ایشان مرادش از قبول همان صحت است؛ مقابلش هم فساد را قرار داده است، در حالی که مقابل قبول فساد نیست، مقابل صحت فساد است. ایشان پیداست که از همان اول بحث را برده به صحت، نبرده روی قبول.
قرائت و شرح متن در معنای سوم و جمعبندی نهایی معانی آیه
«أَوِ الْمُرَادُ تَقْوَى عَنْ ذَنْبٍ»[18] که «يُنَافِي» این ذنب «تِلْكَ الْعِبَادَةَ، فَيَكُونُ» این قول خداوند «إِشَارَةً إِلَى» اینکه امر به شیء مستلزم نهی از ضد است، «وَهُوَ» و این نهی از ضد هم «مُوجِبٌ لِلْفَسَادِ» یعنی اگر ما امتثال نکنیم نهی را و متعلق نهی را مرتکب بشویم، عمل فاسد میشود. اگر تقوا نداشته باشیم از چنین ذنبی، عمل فاسد میشود. تقوا نداشته باشیم یعنی آن نهیای را که لازمه این امر است امتثال نکنیم.
خوب بعد یک خلاصهگیری است؛ ببینید در این خلاصهگیری ایشان دو تا معنای دوم را، دوم و سوم را ذکر میکند، معنای اول را دیگر نمیآورد:
«وَبِالْجُمْلَةِ يُشْتَرَطُ فِي قَبُولِ الْعِبَادَةِ عَدَمُ كَوْنِ الْعِبَادَةِ مَعْصِيَةً»، این ناظر به معنای دوم است، «وَلَا مُسْتَلْزِمَةً لِلْمَعْصِيَةِ»، ناظر به معنای سوم است. این دو تا معنا را ایشان در جمعبندی و خلاصهگیری آورده، معنای اول را نیاورده است؛ احتمال میدهیم به خاطر اینکه معنای اول را قبول نداشته است.
این هم که من عرض کردم قبول گاهی به معنای صحت گرفته میشود، این امر بعیدی نیست؛ خیلیها قبول را به معنای صحت گرفتهاند، ایشان هم همین کار را کرده است. اگر ما قبول را در سخن ایشان به معنای صحت بگیریم همه مشکلات حل است؛ همانطور که عرض کردم تمام عبارات ردیف میشود. اشکال از این است که قبول به معنای صحت نیست، و ظاهر حرفهای ایشان همین است که قبول را به معنای صحت گرفته است. بعد اگر ما بخواهیم فرق بین قبول و صحت بگذاریم، یک خرده عبارت ایشان گیر پیدا میکند، دستانداز پیدا میکند.
پرسش: حاج آقا ایشان میگوید «وَفِيهِ دَلَالَةٌ عَلَى أَنَّ الْقَبُولَ يُشْتَرَطُ فِيهِ التَّقْوَى»،[19] بعد کلام بیضاوی را نقل میکند و میگوید «وَفِيهِ إِشْكَالٌ»، اشکالش به بیضاوی این است که بیضاوی «لَا تُقْبَلُ» را به معنای «لَا تَصِحُّ» گرفته، چون فقهاء هم عمل فاسق را صحیح میدانند، و این معنا را به بیضاوی نسبت میدهد چون بیضاوی عنوان «الطَّاعَةَ» را آورده...
پاسخ: بله، البته شما فرمایشتان خوب است، اما حالا این را به بیضاوی نسبت دادید، «وَفِيهِ إِشْكَالٌ» معنایش این باشد که به بیضاوی اشکال میکنیم که چرا قبول را به معنای صحت گرفتی، و وقتی گفتی «لَا تُقْبَلُ» اراده کردی «لَا تَصِحُّ» را، در حالی که فقهاء در اینجا قائل به صحتاند، از فاسق اگر عملی صادر بشود او را صحیح میدانند، رد نمیکنند؛ تو چرا در اینجا «لَا تُقْبَلُ»ای را که به معنای «لَا تَصِحُّ» است به کار بردی؟ این خلاف قول فقهاء است. این فرمایش شما است. فرمایش خوب است، اما از کجا میگویید که بیضاوی «لَا تُقْبَلُ» را به معنای «لَا تَصِحُّ» گرفته است؟ از کلمه «الطَّاعَةَ» که آورده؟ آیا کلمه «الطَّاعَةَ» دلالت میکند بر اینکه صحت مراد است؟
من کلام بیضاوی را مراجعه نکردم ببینم چه گفته است، اما کشاف را مراجعه کردم. کشاف هم عین همین عبارت را دارد: «أَنَّ الطَّاعَةَ لَا تُقْبَلُ إِلَّا مِنْ مُؤْمِنٍ مُتَّقٍ»؛ کشاف عبارتش همین است. بیضاوی هم اگر عبارتش همین باشد، بالاخره مجبوریم توجیهش کنیم دیگر. اگر «لَا تَصِحُّ» باشد خوب خیلی خوب است؛ اگر در کلامش «لَا تَصِحُّ» باشد خیلی خوب است، اشکال دارد بر آن وارد میشود، آن ابهامی نداریم در کلام. ولی شما میفرمایید که «لَا تُقْبَلُ» است و «لَا تُقْبَلُ» به معنای «لَا تَصِحُّ» است؛ باز هم اگر اینطور باشد اشکالی نداریم، یعنی کأنه مرحوم محقق دارد بر این «لَا تَصِحُّ» اشکال میکند. ولی اگر «لَا تُقْبَلُ» به معنای «لَا تُقْبَلُ» باشد، یک مقداری در کلام محقق مشکل پیدا میشود.
پرسش: در کلام بیضاوی ممکن است اشکال به خاطر اطلاق «مِنْ مُؤْمِنٍ مُتَّقٍ» باشد که یعنی در همه جا متقی باشد، ولی در معنای دوم و سوم...
پاسخ: متقی باشد؛ نه مؤمن، متقی باشد. یعنی فرض اولی و در معنای اول این است که در همهجا باید متقی باشد تا این عبادتش قبول بشود؛ در دومی و سومی میگوید در خود همان عبادت باید متقی باشد، لازم نیست در همهجا متقی باشد. آنوقت دومی و سومی با اولی فرق دارد. بر اولی اشکال میکند معنایش این است که لازم نیست در همهجا تقوا باشد، بلکه کافی است که در خود همان عبادت تقوا باشد.
این هم احتمالی است که من عرض کردم. حالا ممکن است این احتمال را قبول کنیم، ممکن است قبول نکنیم؛ به هر حال عبارت به نظر میرسد یک جور... توجیهات هم محتملاتی بود که عرض شد، حالا هر کدام را خواستید قبول کنید.
حالا اگر ما رجوع کنیم به تفسیر بیضاوی، ببینیم به جای «لَا تُقْبَلُ»، «لَا تَصِحُّ» دارد، دیگر اصلاً هیچکدام از این احتمالات را ما نیازمندش نیستیم، همه مطلب روان میشود؛ «فِيهِ إِشْكَالٌ» یعنی در کلام بیضاوی اشکال است، دیگر همه مطلب درست است. ولی من مراجعه نکردم؛ احتمال میدهم همین «لَا تُقْبَلُ» باشد.
بررسی فقهی عدم اقدام هابیل به قتل قابیل و حکم دفاع از نفس در آیه
خوب، دنباله آیه: ﴿لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي مَا أَنَا بِبَاسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ﴾[20]
در ذیل آیه گفته شده که... مفاد آیه این است که هابیل به قابیل میگوید اگر تو اقدام به قتل من بکنی، من اقدام به قتل تو نمیکنم؛ من از خدا میترسم، کاری که خطا است انجام نمیدهم. این مفاد آیه است.
در ذیل آیه گفته شده که هابیل ضعیف نبود که نتواند از خودش دفاع کند، بلکه قویتر از قابیل بود از نظر بدنی؛ و برایش دفاع خیلی مشکل نبود. چرا دفاع نکرد؟ که سوال پیش میآید چرا دفاع نکرد؟ چرا خودش را تسلیم کرد؟
جواب این است که شاید دفاع در آن زمان واجب نبود؛ هنوز واجب نشده بود، بعدها در ادیان بعدی واجب شد. و لذا به هابیل اعتراض وارد نمیشود که چرا تو این دفاع که واجب بود را رعایت نکردی؛ توانایی دفاع داشت، ولی دفاع نکرد. یا چون دفاع واجب نبوده اقدام نکرده؛ کاری است بوده، واجب نبوده، اقدام نکرده است.
یا نه، واجب بوده، ولی او دیده اگر اقدام بکند او کشنده قابیل میشود، وقتی قویتر است، بالاخره اقدام بکند ممکن است بکشد قابیل را، نخواست خودش قاتل بشود؛ ولو اینکه در حال دفاع بود، با اینکه در حال دفاع بود، ولی در عین حال نخواسته عنوان قاتل برایش بار بشود؛ زیرا که در روایت داریم: «كُنْ عَبْدَ اللَّهِ الْمَقْتُولَ وَلَا تَكُنْ عَبْدَ اللَّهِ الْقَاتِلَ»؛[21] اگر درگیری درست شد، سعی کن کشنده نباشی؛ اگر کشته بشوی ترجیح دارد بر اینکه کشنده باشی. خوب این نشان میدهد که در حال دفاع هم تا حدی که میتوانی دفاعی بکن که به قتل منتهی نشود؛ اگر میبینی میخواهد به قتل منتهی بشود، خودت کشته بشوی بهتر از این است که بکشی. هابیل هم از این قانون استفاده کرده، گفته من اقدام کنم این دستبردار نیست، بالاخره یا من باید او را بکشم یا او مرا بکشد؛ بهتر این است که من کشته بشوم. پس دفاع نکرده به خاطر این بوده که خواسته افضل را انتخاب کند. احتمال اول این بود که دفاع واجب نبوده، لذا دفاع نکرد. احتمال دوم این بود که دفاع واجب بوده ولی ایشان خواسته افضل را انتخاب کند.
یک احتمال سومی هم داریم که اصلاً از آیه برنمیآید که ایشان خودش را تسلیم کرده باشد! شاید دفاع کرده ولی آیه بیان نکرده است؛ فقط آیه بیان کرده که این دو تا با هم اینچنین گفتوگویی داشتند و بعد هم قابیل هابیل را کشته است. اما چه اتفاقاتی افتاده، آیا هابیل تسلیم شده، یا اینکه دفاع کرده منتها دفاعش کامل نبوده، اینها را آیه نشان نمیدهد؛ شاید که بعد زحمت کرده و دفاع هم کرده و نمیخواسته هم مقتول باشد، ولی بالاخره خوب مقتول شده است. این هم احتمال سوم؛ چون آیه هیچ دلالتی ندارد که ایشان بسط ید نکرده و خودش را تسلیم کرده باشد.
قرائت و شرح متن پیرامون وجوب عقلی حفظ نفس و عدم دلالت آیه بر تسلیم شدن هابیل
﴿لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ﴾،[22] اگر دستت را به سمت من دراز کنی برای اینکه مرا بکشی، من دست به سمت تو دراز نمیکنم تا تو را بکشم، زیرا که من از خدا میترسم.
در کشاف و همچنین در انوار التنزیل که تفسیر بیضاوی است اینچنین گفته شده است: «كَانَ هَابِيلُ أَقْوَى مِنْ قَابِيلَ، لَكِنَّهُ تَحَرَّجَ عَنْ قَتْلِهِ»؛[23] یعنی تحرج، سختش بود که قاتل بشود، به حرج افتاد. مشکلش این بود: نمیخواست کشته بشود، ولی کنار کشید خودش را از قتل قابیل، «فَاسْتَسْلَمَ لَهُ» یعنی و استسلم لقابیل، یا «فَاسْتَسْلَمَ لِلْقَتْلِ، خَوْفًا مِنَ اللَّهِ تَعَالَى».
بعد این سوال پیش میآید که چرا دفاع نکرد و تسلیم شد؟ میفرماید: «لِأَنَّ الدَّفْعَ لَمْ يُبَحْ بَعْدُ»؛ چون دفاع هنوز واجب نبوده یا مباح نبوده است. در مورد دفاع بیانی نرسیده؛ گفته شده یا باید جلوی قتل را بدون قتل بگیری، یا اینکه اصلاً اقدام به هیچ کار دیگر نکنی؛ دفاع واجب نبوده، اصلاً مباح هم نبوده است. یا به این جهت اقدام نکرده هابیل به دفاع، «أَوْ تَحَرِّيًا لِمَا هُوَ الْأَفْضَلُ»، یا در جستوجوی «مَا هُوَ الْأَفْضَلُ» بوده است. «تَحَرِّيًا» یعنی تطلباً، طلباً؛ طلباً لما هو الافضل. «قَالَ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ: كُنْ عَبْدَ اللَّهِ الْمَقْتُولَ وَلَا تَكُنْ عَبْدَ اللَّهِ الْقَاتِلَ» که دلیل بر...
احتمال سوم: «وَيُمْكِنُ أَنْ يُقَالَ: التَّسْلِيمُ» ظاهر نمیشود از عبارت آیه؛ از آیه به دست نمیآید که ایشان تسلیم شده است. «وَكَذَا كَوْنُ التَّسْلِيمِ مُبَاحًا»؛ نه اصل تسلیم معلوم میشود، نه اباحه تسلیم؛ از آیه هیچکدام از اینها استفاده نمیشود. و لازم هم نیست که دفاع واجب بشود؛ دفاع واجب عقلی است! تا وقتی که نسخ نشده و منع نشده، باید به این حکم عقلی کار کرد. «فَإِنَّ وَجُوبَ حِفْظِ النَّفْسِ عَقْلِيٌّ»، و ممکن نیست که مباح باشد تسلیم شدنِ شخص، تسلیمی که منافات دارد با وجوب حفظ نفس؛ و نوعاً قتل نفس است، تسلیم نوعی قتل نفس است که جایز نیست، پس تسلیم جایز نیست.
بنابراین تسلیم مباح نیست، و از آیه اباحهاش به دست نمیآید بلکه خلافش را ما داریم، نه حالا خلافش را از آیه استفاده میکنیم، خلافش را از مسلماتمان استفاده میکنیم، و اصلاً آیه ظاهر در اباحه تسلیم نیست، ظاهر در اینکه هابیل هم تسلیم شد نیست؛ «فَالْآيَةُ لَا تَدُلُّ عَلَى التَّسْلِيمِ، فَإِنَّهُ قَالَ»، هابیل اینطور گفت: ﴿مَا أَنَا بِبَاسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ﴾،[24] من دست به سمت تو دراز نمیکنم تا تو را بکشم، من اقدام به قتلت نمیکنم؛ نه تسلیمت میشوم! نگفته تسلیمت میشوم.
«فَإِنَّهُ يَدُلُّ»[25] بر اینکه دست به سمت هابیل، به سمت قابیل دراز نکرد به قصد قتله، نه اینکه اصلاً دست دراز نکرد حتی برای دفاع «أَيْضًا». این «لَا لِلدَّفْعِ أَيْضًا» را چهطور عطف بر کجا است؟ عطف بر «بِقَصْدِ قَتْلِهِ»؛ که دیگر عطف تبدیل به «لَا»ی عاطفه میشود. یعنی این دلالت نمیکند بر اینکه بسط ید نکرد به دفاع؛ دلالت میکند که بسط ید نکرد برای قتل، اما دلالت نمیکند که بسط ید نکرد برای دفاع.
ما میدانیم که برای قتل دست به سمت قابیل دراز نکرد، ولی برای دفاع هم دست دراز نکرد؟ شاید دفاع کرد و قابیل یک جوری دیگر او را بدون دفاع و کذا کشت. «فَإِنَّهُ يَدُلُّ» این قول خدا دلالت میکند، یا قول هابیل دلالت میکند بر اینکه دست به سمت قابیل دراز نکرد به خاطر کشتن؛ نه اینکه دلالت کند که دست حتی به خاطر دفاع «أَيْضًا» دراز نکرد. «وَهُوَ ظَاهِرٌ». خوب مطلب تمام شد.
استفاده وجوب دفن میت از ذیل آیه و بعثت غراب برای تعلیم دفن
... شاید دفاع کرد و قابیل یک جوری دیگر، با وجود دفاع او را کشت. «فَإِنَّهُ يَدُلُّ» این قول خدا دلالت میکند، یا قول او دلالت میکند بر اینکه دست به سمت قابیل دراز نکرد به خاطر کشتن؛ نه اینکه دلالت کند که دست حتی به خاطر دفاع «أَيْضًا» دراز نکرد. «وَهُوَ ظَاهِرٌ».
خوب مطلب تمام شد. چون ما در آیاتی بحث میکنیم که ارتباطی با احکام شرعی دارد و ذیل این آیه ارتباطی با دفن هابیل دارد، ما میتوانیم آن ذیل را هم مورد استفاده قرار بدهیم؛ بگوییم از ذیل آیه استفاده میشود که دفن واجب است. دفن واجب است؛ چون خداوند میفرماید که ما به او تعلیم دادیم دفن را. خوب اگر دفن واجب نبود، احتیاجی به تعلیم نداشت؛ بالاخره دفن هم نمیکرد، نکرد. اما چون تعلیم شده معلوم میشود که لازم بوده دفن کند، به همین جهت به او تعلیم شده است.
«وَيُمْكِنُ فَهْمُ وُجُوبِهِ»، خیلی دلیل قانعکنندهای شاید نباشد، ولی بالاخره امکان فهم دارد، امکان دارد که ما دلیل قرارش بدهیم، «وَيُمْكِنُ فَهْمُ وُجُوبِ الدَّفْنِ مِنْ آخِرِ الْآيَةِ»، یعنی آن قسمتی که فرموده: ﴿فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَابًا يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ﴾؛[26] که دارد تعلیم میدهد به قابیل دفن را، و اگر دفن واجب نبود تعلیم دادنش لازم نبود؛ مثل خیلی کارهایی که مباح بود خداوند خلافش را تعلیم نداد. از اینکه تعلیم انجام شد، معلوم میشود کار لازم بود، باید انجام میگرفت؛ منتها چون قابیل بلد نبود به او یاد دادند.
بحث ما در آیه اول تمام شد، انشاءالله در آیه دوم در جلسه آینده بحث را شروع میکنیم.