80/07/18
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /ادامه شرح خطبه اول (صفحه 100-102)
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
«لیعرف بذلک ربوبیته و یمکن فیهم طواعیته» [1]
این عبارت را همانطور که شارح میفرمایند، علت میگیریم برای خلق ثقلین. یعنی خدا ثقلین را که جن و انس هستند آفرید، تا اینکه به توسط این خلق، ربوبیت خودش را اعلام کند و آشکار کند، و «و یمکن فیهم طواعیته»، یعنی راسخ کند، پابرجا کند در این ثقلین اطاعت خودش را. برای اینکه ربوبیتش را اظهار کند و ثقلین را به سمت اطاعت خودش دعوت کند، آنها را آفرید. تمام شرح را ناظر میگیرند به «لیعرف بذلک ربوبیته». آن بخش «و یمکن فیهم طواعیته» را خیلی توضیح نمیدهند. اشارهای به آن میکنند، ولی توضیح زیادی نمیدهند.
میفرمایند که تعریف عبارت است از آشکار کردن و شناساندن. بعد از اینکه این را بیان میکنند، میفرمایند که عالم ربوبی قابل شناخت نبود به هیچ وسیله؛ نه به وسیله مدارک عالیه که عقولند، و نه به وسیله مدارک سافله که حواسند. عالم ربوبی را به هیچیک از مدارک نمیشد شناخت. از طرفی اسماء و صفات الهی طوری بودند که اقتضاء میکردند نورشان بر عالم مادون ترشح کند و عالم مادون به وسیله نور آنها روشن بشود.
چون مدارک قابل نیل به خدا نبودند، و از طرفی اسماء و صفات هم میتوانستند نورشان را بر مادون خودشان افاضه کنند، اراده خدا تعلق گرفت به اینکه موجوداتی را ظاهر کند که آن موجودات از طریق این نور الهی بتوانند با عالم اله تماس داشته باشند و بفهمند که همهشان مربوبند و عبدند و به اطاعت خدا تن بدهند. پس از طرفی امکان شناخت عالم ربوبی نبود، از طرفی خود عالم ربوبی را نمیشد شناخت، از طرفی این اسمائی که در عالم ربوبی بودند نورشان به عالم مادون میرسید، و از طریق نورشان میشد که خدا را و عالم ربوبی را شناخت. مستقیماً به عالم ربوبی نمیشد رفت، اما از طریق این نور میشد عالم ربوبی را مشاهده کرد. به این جهت خدا به وسیله این اسماء موجودات را آفرید و نور این اسماء را که نور عالم ربوبی بود در جهان پخش کرد، تا موجوداتی که مظاهر این اسماء هستند با این نور، به وسیله این نور با خدا ارتباط برقرار کنند و خدا را بشناسند. شناخت خدا از این راه میسر بود که عبودیت خودشان را بفهمند، تا ربوبیت الله تعالی پیششان آشکار بشود. خدا آنها را آفرید تا ربوبیتش را آشکار کند، یعنی از طریق اینکه آنها متوجه بشوند که مربوبند، بفهمند که ربشان کیست و ربشان را هم اطاعت کنند.
این خلاصه توضیحی است که ایشان در «لیعرف بذلک ربوبیته» بیان میکنند. بعداً به عنوان شاهد، چند فرازی از ادعیه رسیده از معصومین را میخوانند، که این ادعیه همهشان دلالت بر این دارند که خدا به وسیله اسماءش عالم را آفرید، و به وسیله اسماءش نورش را در جهان پخش کرد. پس به وسیله اسماء هم باید شناخته بشود، به وسیله همین نور هم باید شناخته بشود. این را ایشان میگویند، دیگر بعدش هم بقیه مطالبی است که ظاهراً احتیاج به خارج گفتن آنچنان ندارد، انشاءالله بعداً رسیدیم تطبیق میکنیم.
«لیعرف بذلک ربوبیته و یمکن فیهم طواعیته»
«هذا التعلیل لإرادة خلق الثقلین» این تعلیلی که در این عبارت امام آمده، برای این است که چرا خدا خلق کرد ثقلین را. ثقلین را خلق کرد تا «لیعرف بذلک ربوبیته و یمکن فیهم طواعیته»، که این علت میشود برای خلق. «و فعلان»، یعنی هم «یعرف»، هم «یمکن»، اینها من باب تفعیلند، با تشدید خوانده میشوند. طواعیة، اطاعت است، مثل کراهیة به معنای کراهت. «و کلتاهما بتخفیف الیاء التحتانیة»، هر دو هم، هم طواعیة، هم کراهیة، به تخفیف یاء خوانده میشوند، تشدید ندارد یاءشان. یاء تحتانیة، یعنی یایی که نقطهاش زیر است. قدیمها برای اینکه کسی یا را با تا اشتباه نکند، تا را میگفتند فوقانیة، یاء را میگفتند تحتانیة. البته گاهی میگفتند مثناة تحتانیة، مثناة یعنی دو نقطه، یا مثناة فوقانیة. گاهی میگفتند موحدة، یعنی یک نقطه، که یک نقطه تحتانی میشود باء، یک نقطه فوقانی میشود نون. با این تعبیرها روشن میکردند که باید چهطوری خوانده بشود. گاهی میگفتند مثلاً دال معجمة، گاهی میگفتند دال مهملة، گاهی میگفتند ذال معجمة. مهملة یعنی بینقطه، معجمة یعنی با نقطه. اینها را مشخص میکردند با اوصاف که کسی اشتباه نکند، یک وقتی مثلاً دال را ذال نخواند، ذال را دال نخواند یا بالعکس. بله، یا را تا نخواند و امثال ذلک.
«إعلم أن التعریف إنما هو إبانة الشیء و جعله ظاهراً مکشوفاً» تعریف این است که شیء را بیان کنی. «إبانة» دو معنا دارد: إبانة به معنای بیان کردن، آشکار کردن، یا إبانة به معنای جدا کردن. در اینجا از إبانة، آشکار کردن اراده شده است. به این مناسبت، شارح بعداً عطف تفسیر میگیرد تا ما اشتباه نکنیم، إبانة را به معنای جدا کردن نگیریم. «إنما هو إبانة الشیء»، یعنی «و جعله ظاهراً مکشوفاً». این «جعله ظاهراً مکشوفاً» عطف تفسیر است برای «إبانة الشیء».
«و لما کان عالم الربوبیة عظیم الفُسحة»، «کان عالم الربوبیة» تا آخرش جواب شرط است. یک خط بعدش دوباره داریم: «و کان فی حقائق الأسماء النوریة الواقعة»، این هم عطف بر شرط است. پس مجموع معطوف و معطوفعلیه میشوند شرط. جواب سه چهار خط بعد میآید: «وقع الأمر الإلهی بإظهار مستودع فیها». و چون عالم ربوبی وسعتش زیاد بوده و «طویل الوسعة» بوده، این «طویل الوسعة»، «عظیم الفسحة»، فرقی نمیکند. دو عبارت پشت سر هم آمده، مفادش یکی است تقریباً. یعنی عالم وسیعی بوده، زیادم وسیع بوده، به طوری که «لا یحیط به مدرک من المدارک العالیة و السافلة». هیچ مدرکی از مدارک عالیه ما که عقلند، یا سافله که حواسند، هیچکدام نمیتوانستند احاطه پیدا کنند به این عالم. این عبارت، عبارتی است که اشاره میکند به نحوه ادراک. ادراک یعنی احاطه. شخص میتواند مدرک چیزی باشد که بر آن چیز احاطه کرده باشد. اگر عالمی وسیع بود و وسعتش در حدی بود که مدارک ما نتوانست آن عالم را احاطه کند، از درک آن عالم محروم میشود. چون ادراک کردن به معنای احاطه کردن است، و جایی که احاطه کردن ممکن نباشد، ادراک کردن ممکن نیست. عالم ربوبی اینچنین است؛ عالمی است بسیار وسیع و هیچیک از مدارک ما توان این را ندارند که این عالم را احاطه کنند. به این جهت، توان ادراک این عالم را هم ندارند. این یک مطلب.
مطلب بعدی: درست است که عالم ربوبی به مدارک ما نمیآمدند، ولی موجودات این عالم ربوبی که همان اسماء بودند، این اقتضاء را داشتند که نورشان بر موجودات پایینی که مظاهرند بتابد.
«و کان فی حقائق الأسماء النوریة الواقعة فی أفق ذلک العالم الشریف أن یفیض من نورها علی ما فی حیطتها من المظاهر» و این شأن در حقائق اسماء نوریه بود. حقائق، اضافهاش به اسماء نوریه در اینجا اضافه بیانیه است. یعنی حقیقت اسماء نوریه، یعنی اسماء نوریهای که حقیقت موجود در عالم اله هستند، حقائق موجود در عالم اله هستند. حقائقی که «الواقعة فی أفق ذلک العالم»، افق که تعبیر میکند، به خاطر این است که این اسماء در دوردست قرار گرفتند. مثل افق که در دوردست ما هست و در دسترس ما نیست، افق که در دسترس ما نیست، اسماء هم در دسترس ما نیستند. به این مناسبت آنها را گفت در افق، یعنی در قسمت عالی آن عالم قرار گرفتند، تازه عالم شریف.
و چون در حقائق اسماء نوریه که در افق آن عالم شریف قرار گرفتند این شأن هست، در حقائق این شأن هست «أن یفیض من نورها علی ما فی حیطتها من المظاهر»، جود کنند از نور خودشان بر آنچه که محاط آنهاست، «فی حیطتها» یعنی در حیطه آنهاست، یعنی در احاطه آنهاست، محاط آنهاست، به وسیله آنها احاطه شده، آنها اشیاء را احاطه کردند و بر آن اشیاء عالمند. آن که در حیطه این اسماء هستند چه هستند؟ «من المظاهر الواقعة تحتها و تطلع من مطالعها» هر دو صفت این مظاهرند، منتها یک صفت به صیغه اسم فاعل آمده، یک صفت به صیغه فعل آمده. مظاهری که واقعند تحت این اسماء، یعنی از نظر رتبه پایینند، در عالم پایین قرار گرفتند. و صفت بعدی، مظاهری که طلوع میکنند از مطالع این اسماء، یعنی از محل طلوع این اسماء، یعنی منشعب میشوند از همان جایی که این اسماء طلوع میکنند، یعنی آنجایی که این اسماء نور میدهند، اینها از آنجا منشعب میشوند.
خب، در شأن این حقائق اسماء این بود که از نورشان جود کنند بر مادون خودشان. چرا این کار را بکنند؟ چرا نورشان را بپاشند بر مادون؟ «لیستضیء ما یحاذیها من أراضی عالم الکون بأنوارها». «ما یحاذیها» فاعل «لیستضیء» است. تا نور طلب کنند، تا روشن شوند آن موجوداتی که محاذی این اسماء هستند «من أراضی عالم الکون بأنوارها»، به انوار این اسماء. این اسماء هر کدام مظاهر خاص خودشان را دارند. اینچنین نیست که همهچیز از مظهر یک اسم باشد. هر اسمی مظهر مخصوص خودش را دارد. آن مظاهر در اصطلاح محاذی این اسم به حساب میآید. باز مظاهر دیگر محاذی اسم دیگر، مظاهر دیگر محاذی اسم دیگر و هکذا، که هر اسمی مظاهری دارد و این مظاهر محاذی با آن اسم هستند. این مظاهر در عالم کون قرار گرفتند، و محل قرار گرفتنشان را ما به خاطر اینکه دون عالم اسماء هستند، اراضی مینامیم. عالم اسماء را سماوی میگیریم، عالم مظاهر را اراضی میگیریم. اگر مظاهر مختلفند، محل اینها هم اراضی مختلف است. حالا نه اینکه زمینهای مختلف داشته باشیم، عرض کردم، ما به خاطر اهمیت اسماء، آنها را در سماء قرار میدهیم، و به خاطر پایینتر بودن مظاهر، آنها را محلشان را اراضی قرار میدهیم، یعنی تشبیه میکنیم محلشان را به اراضی.
پس مظاهری در جهان داریم که هر کدام از این مظاهر در ارضی واقع شدند، و مجموعاً در اراضی واقع شدند. آن وقت از اسماء عالیه، نوری بر محاذی خودشان که در اراضی این عالم کون قرار گرفتند میتابد. آنها هم، یعنی اینهایی که در اراضی عالم کون قرار گرفتند، مظاهری که در عالم کون قرار گرفتند، اینها از آن نوری که میتابد استضاءه میکنند، یعنی روشن میشوند.
پس حالا عبارت را توجه کنید: «لیستضیء ما یحاذیها من أراضی عالم الکون بأنوارها»، «بأنوارها» متعلق به «لیستضیء» است. تا اینکه آنچه که محاذی این اسماء است از اراضی عالم کون، اراضی عالم کون و موجودات این اراضی عالم کون، همه استضاءه کنند به انوار این اسماء. اینها انوارشان را افاضه میکنند بر مظاهری که در حیطهشان هست، تا این «ما یحاذیها من أراضی عالم الکون» به وسیله این انوار افاضهشده استضاءه کنند.
خب، پس دو مطلب بعد از «لما» گفتیم، که هر دو شرط «لما» بودند. حالا رسیدیم به جواب «لما». گفتیم عالم ربوبی چون وسیع است و قابل نیست که محاط بشود، در دسترس بشر و مدارک بشری قرار نمیگیرد. و بعد گفتیم که ولی اسمائی که در آن عالم ربوبی هستند شأنشان این است که نورشان را بر مادون افاضه کنند تا مادون از این نور استضاءه کند. حالا بعد از اینکه این دو مطلب روشن شد، میخواهیم بیان کنیم که خدا ارادهاش تعلق گرفته به اینکه اشیاء را به وسیله همین نور اسماء ظاهر کند، تا این اشیاء بفهمند که همهشان عبادند و همهشان باید خاضع باشند و نتیجتاً به این ترتیب ربوبیت خدا معلوم بشود، آشکار بشود.
«وقع الأمر الإلهی»، یعنی چون چنین بوده است، «وقع الأمر الإلهی بإظهار ما استودع فیها من الأنوار» امر الهی اینجور صادر شده که ظاهر شود انواری که در این اسماء ودیعه نهاده شده، و آشکار شود «ما یکمن فیها من الأسرار»، یعنی اسراری که در این اسماء کامن شده است. انوارشان ظاهر بشود، اسرارشان ابراز بشود. خدا امرش و ارادهاش تعلق گرفته که اینچنین وضعی پیش بیاید. اسماء چون اقتضاء و تقاضای ظهور داشتند، خدا به آنها اجازه ظهور داده است. ما به وسیله مدارکمان نمیتوانیم به عالم ربوبی مرتبط بشویم از یک طرف، از طرف دیگر اسماء هم تقاضای ظهور دارند. خدا امرش تعلق گرفته که به این اسمائی که تقاضای ظهور دارند ظهور بدهد، تا اینها نورشان را ظاهر کنند و سرّ کامن و مخفی در خودشان را ابراز کنند.
این کار را خدا انجام داده «لیعلم کل أنهم عباد مربوبون و أذلاء داخرون»، تا همه موجوداتی که در عالم کون میآیند، بدانند که خودشان عبادی هستند پرورشیافته و خوارهایی هستند خرد و پست. داخر یعنی خوار، خرد، پست. اذلاء هم همین است. «و کلهم لله مطیعون منقادون»، و بفهمند که همهشان در تکوین مطیع خدایند و منقاد و فرمانبردار خدایند. یعنی «لا یملکون لأنفسهم ضراً ولا نفعاً ولا حیاة ولا نشوراً». خودشان از جانب خودشان نمیتوانند مضرهای را دفع کنند، نمیتوانند نفعی را جلب کنند، نمیتوانند به خودشان حیات بدهند، و نه اگر حیات از آنها گرفته شد، دومرتبه میتوانند نشر بشوند و حشر پیدا کنند. هیچیک در اختیار خودشان نیست. همهچیز از جانب خدا به آنها افاضه میشود. چیزی ندارند، چیزی ندارند جز تقاضا.
خب، تمام شد. پس روشن شد که خدا برای چه جن و انس را آفرید. روشن شد که برای اینکه خودش را به جن و انس معرفی کند و بفهماند که من رب شما هستم و شما از خودتان چیزی ندارید. بیان این مطلب هم گذشت که ما اگر میخواستیم خودمان بدون ظهور اسماء عالم بشویم به عالم ربوبی، ممکن نبود، چون عالم ربوبی عظیمالوسعة بود که مدارک ما اجازه احاطه کردن را نمیداد. خدا چون دید که اسماءش تقاضای ظهور دارند، به آنها ظهور داد. از ظهور آن اسماء ما پیدا شدیم، ماها پیدا شدیم و همه پیدا شدند. و از نور آنها ما روشن شدیم، استضاءه کردیم، و به توسط این نور با عالم ربوبی مرتبط شدیم و یافتیم، نه فهمیدیم، نه تنها فهمیدیم، بلکه یافتیم که عبادیم، مربوبیم، ذلیلیم، داخرین، و باید مطیع و فرمانبردار خدا باشیم.
«و قد نطق بذلک المعنی»، «بذلک المعنی» یعنی به اینکه اسماء وسیله پیدایش موجودات جهان شدند. اسماء وسیله پیدایش شدند. نور آنها بود که اراضی عالم کون را روشن کرد، نور آنها بود که ماهیات مختلفه را در جهان وجود داد، تنزل آنها بود که اینهمه موجودات مختلف را در جهان پدید آورد. به این معنا نطق کرده «ألسنة تراجمة الوحی و أعلام الهدی»، یعنی ائمه علیهمالسلام، که السنه اینها هم همچنین نطق کرده و شاهد است بر آنچه که ما ادعا کردیم. به دو تا عبارت از دعا اشاره میکنند که هر دو عبارت کاشف از اینند که خالق اشیاء، اشیاء را به وسیله اسماءش آفرید.
«منها: باسمک الذی خلقت به العرش والکرسی و باسمک الذی خلقت به السماوات والأرض» روشن است دیگر، توضیح نمیخواهد.
«و منها ما یحضرنی من دعاء لیلة الإثنین»، که الان کتابش پیشم حاضر نیست، ولی در ذهنم هست. «یحضرنی»، یعنی در ذهنم میآید این عبارت از دعای شب دوشنبه. کتابش نیست که تطبیق کنم. که فرمود: «باسمک الذی سخرت به اللیل والنهار»، که با اسم تو است که لیل و نهار به وجود میآید، چون لیل و نهار مسخر تو هستند، و با اسم تو مسخر تو شدند. «و أجرَیتَ به الشمس والقمر والنجوم»، به اسمی که این سه موجود نورانی را به جریان انداختی و به حرکت واداشتی؛ هم شمس را، هم قمر را، هم نجوم را. چون هر سهشان حرکت میکنند، منتها بعضیها حرکت تند، بعضی کند، بعضی متوسط. نجوم کند حرکت میکنند، قمر تند حرکت میکند، شمس متوسط حرکت میکند، به نظر قدیمیها. البته جدیدیها هم حرکت هر سه را قبول دارند، حتی حرکت شمس را هم قبول دارند، گرچه حرکت شمس را ثابتیها به این صورت میگفتند که دور زمین میچرخد، امروزیها حرکت شمس به دور زمین را قبول ندارند، ولی اصل حرکت شمس را قبول دارند، که شمس دارد با منظومهای که تابع خودش هستند، به سمت نقطه نامعلومی مستقیماً میرود. تعبیر جدیدیهاست. که شمس با تمام پیروانش، مثل بقیه ستارهها، به سمت نقطه نامعلومی به طور مستقیم دارد میرود. پس حرکت برای شمس قائلند.
البته بعضی از کسانی که ادعای کشف داشتند، مدعی شدند که ما خورشید را دیدیم که با زنجیرهای مخصوص به وسیله ملائکه خاص کشیده میشده است، و ملائکهای این خورشید را به جریان وامیداشتند. هیچ بعید هم نیست، چون همه این حرکتها به وسیله ملائکه انجام میشود. منتها ملائکه حالا چه هستند، زنجیرها چه چیزی است، اینها را دیگر ما نمیدانیم. باید مشاهده کنیم یا باید کسی به ما خبر بدهد. و الا اینکه اینها دارند حرکت میکنند، اینطور نیست که از پیش خودشان حرکت کنند. یک محرکی آنها را به حرکت وامیدارد، که البته تمام محرکها منتهی میشوند به محرکالکل که واجب تعالی است.
«و به أنشأت السحاب والمطر و الریاح»، «أنشأت» یعنی ایجاد، «به» یعنی به اسمت. باز به وسیله اسمت «أنشأت السحاب»، ابر، «مطر»، باران مطلقاً. باران کم را مطر میگویند، باران تند را که وابل میگویند باز هم مطر میگویند، بارانی که مفید باشد یا چندان مفید نباشد، همه اینها را مطر میگویند. «و الریاح» هم یعنی بادها.
«و الذی»، یعنی «و بالاسم الذی به تنزل الغیث»، غیث باران پرخیر و سودمند را میگویند، که با مطر عموم و خصوص مطلق دارد. «و تذرئ المرعی»، یعنی تخلق. ذرأ یعنی خلق، أذرأ یعنی أجرَی. ظاهراً مرعی با جریان نمیسازد. مرعی یعنی چراگاهها، یعنی محلهای سبز، جایی که آب و علف هست، جایی که علف هست. این با «تَذرئ» میسازد، یعنی تخلق، «تخلق المرعی». «تُذرئ المرعی» یعنی به جریان انداختی چراگاهها را. شاید هم حالا جریان در چراگاهها معنای خاص خودش را داشته باشد، یعنی آنها را به جریان انداختی یعنی آباد کردی. علیایحال «تُذرئ» هم شاید درست باشد، «تَذرئ» به معنای «تخلق» هم درست است.
«و تحیی العظام و هی رمیم»، باز به اسم خودت استخوانها را زنده میکنی، در حالی که آنها پوسیده و کهنه شدند. «و الذی»، و باز به اسمی که «ترزق من فی البر والبحر و تکلؤهم»، که رزق میدهی به موجوداتی که در خشکی زندگی میکنند، موجوداتی که در دریا زندگی میکنند، «و تکلؤهم أی تحفظهم»، حفظشان میکنی.
«إلی غیر ذلک من الأدعیة»، که تمام این ادعیه نشان میدهند که اسم خدا وسیله خلق موجودات مادون است.
«و بالجمله»، خب برمیگردیم سر بحث قبلیمان. «و بالجملة فتعریف الربوبیة عبارة عن إظهار آثارها من الحقائق و أسرارها». «أسرارها» عطف بر «آثارها» است. تعریف ربوبیت، یعنی شناساندن ربوبیت، که امام میفرماید خدا خلق کرد جن و انس را تا ربوبیتش را به آنها بفهماند و بشناساند، تعریف این است که: «عبارة عن إظهار آثارها من الحقائق و أسرارها» اظهار کند آثار ربوبیت را، و اظهار کند اسرار ربوبیت را، که آثار ربوبیت همان حقائق است که ما خودمان از جمله این حقائق هستیم. آثار این ربوبیت را که حقائقند آشکار کند. البته حقائق همانطور که گفتیم بر اسماء هم گفته میشود. بر اسماء هم گفته میشود، بر ما هم گفته میشود. شاید در اینجا مراد از حقائق همان حقائق اسماء باشد. خدا خواست حقائق اسماء را بر ما آشکار کند. ما را خلق کرد تا حقائق اسماء بر ما آشکار بشود، ما از طریق آشکار شدن حقائق اسماء خدا را بشناسیم، و خدا را هم از اینجا بشناسیم که خودمان را عباد ببینیم. وقتی خودمان را عباد دیدیم، او را هم رب میبینیم. آن وقت اطاعت میکنیم، آن هم اطاعت راسخ. «و یمکن فیهم طواعیته» بعدش دیگر روشن میشود. وقتی ما خدا را شناختیم، اطاعت او در ما راسخ میشود. اطاعت کردن از او در ما راسخ میشود.
پرسش: این تجدد اظهار که میفرمایید، با یک اظهار که مخلوقات به وجود نمیآیند؟ ...باید بشناسند و با عالم ربوبی ارتباط برقرار کنند...
پاسخ: بله، با یک اظهار ما به وجود میآییم، با اظهارهای بعدی... دائماً خدا در حال اظهار است، یک اظهار هم ندارد، دو اظهار هم ندارد، دائماً دارد ظهور میکند. تجلی او دائمی است، تجلی یعنی اظهار.
« إذ الشیء الذی لا سبیل إلی معرفة حقیقته إنما یعرف بآثاره» شیئی که راهی به معرفت حقیقتش نداریم، با آثارش شناخته میشود. پس خدایی هم که راهی به معرفت حقیقتش نداریم، به آثارش شناخته میشود که از جمله آثارش نور اسماءش است. حالا نور اسماءش همان نوری است که بر ما میریزد یا همان نوری است که ما را میسازد، چون ما هم از همان تجلیات اسماء آفریده میشویم، ما هم از همان ظهورات اسماء به وجود میآییم، همچنان که سماوات و ارض، لیل و نهار، شمس و قمر و نجوم، همه اینها، تمام افعالی که در جهان جریان پیدا میکنند و وجود میگیرند، همه ظهور اسماء الهی هستند. پس همه از ظهور اسماء و نور اسماء به وجود میآیند، بعد هم که به وجود آمدند، با نور اسماء باز خدا را میشناسند، یعنی باز به توسط آیات دیگر. از جمله خودشان. به خودشان هم که رجوع کنند باز خدا هست. هیچ آیتی هم که در جهان نباشد جز خودمان، باز ما میفهمیم که مربوبیم. از خودمان میفهمیم. هیچ احتیاجی به آیات آفاقی نداریم، آیات انفسی هم برایمان کافی است که خدا را به ما بشناساند. ولی خب آیات آفاقی هم ضمیمه آیات انفسی شده، ما از هر دو آیات بهرهمندیم و به توسط هر دو آیه میتوانیم خدا را بشناسیم، اگرچه در اینجا به آیات انفسی دارد اشاره میشود. یعنی شما را ظاهر کرد با این نور، تا شما بر اثر توجه به خودتان که از این نور به وجود آمدید، نور اسماء الهی را و در منتها خود اله را بشناسید.
«فاعرفن ذلک فإنه من أسرار علم الربوبیة و کفی بما قلنا شهادة» بشناس آنچه را که ما گفتیم، آنچه را که گفتیم بشناس. یعنی اینکه خلق از ظهورات اسماء به وجود آمدند، آنطور که عرفا میگویند، نه اینکه خدا موجودات را آفرید تا جودی کند، یا سودی کند، اینها دیگر اصلاً مطرح نیست. نه جود مطرح است، نه سود مطرح است. ظهورات اسماء، اسماء را ظاهر کرد تا اینکه همه ربوبیت او را بشناسند. «فإنه من أسرار علم الربوبیة». «و کفی»، ضمیر «کفی» برمیگردد به همان چیزی که مشارالیه «ذلک» است. «و کفی بما قلنا شهادة».
«ذلک»، یعنی آنچه که ما گفتیم بشناس. این با آنچه که ما گفتیم کافی است به عنوان شهادت، یعنی شاهد حرفهای ما هست. یعنی شاهد حرفهای ما... یا «فاعرفن ذلک»، آنچه که مفاد این ادعیه بود، این را بشناس با بیانی که ما کردیم، «و کفی» آنچه که در ادعیه هست «بما قلنا شهادة»، یعنی کافی است به عنوان شاهد برای «ما قلنا» همین ادعیه، یا آنچه که در اسرار علم ربوبیت حاصل است.
پرسش: بعضی از قدما میگویند «کفی» در اینجا به معنی «اکتفِ» است؟
پاسخ: بله، «اکتفِ بما قلنا شهادة»، یعنی به عنوان شاهد... یعنی «ما قلنا» را شاهد بگیر ، یا اینکه به «ما قلنا» به عنوان شاهد اکتفا بکن، یا اینکه آنچه که ما از ادعیه نقل کردیم به عنوان شاهد کافی است. هر دویش را میشود معنا کرد.
«و فی القدسیات»، یعنی در احادیث قدسیه. احادیث قدسی احادیثی هستند که اینجور که نقل میشود، در تفسیر احادیث قدسی اختلاف است، ولی تفسیری که تقریباً پذیرفته شده این است: احادیث قدسی عبارتند از احادیثی که معنایشان از جانب خداست، الفاظشان از جانب امام یا پیغمبر است، بر خلاف قرآن که معنا و الفاظ هر دو از جانب خداست. اما احادیث قدسیه، معنایش از جانب خداست، الفاظش دیگر از جانب خدا نیست. معنا القاء میشود به ذهن نبی یا وصی، بعد نبی یا وصی به زبان خودش و به لسان خودش برای ما بیان میکند. ایشان میفرمایند در بین احادیث قدسیه آمده که: «کنت کنزاً مخفیاً فأحببت أن أعرف». این «إشارة إلی الأول»، یعنی «إشارة إلی» جمله اول از این دو جملهای که الان در صدد توضیحش هستیم. جمله اول «لیعرف بذلک ربوبیته» بود، جمله دوم «یمکن فیهم طواعیته» بود. الان این عبارتی که از حدیث قدسی خواندیم، اشاره به آن جمله اول دارد، یعنی «لیعرف بذلک ربوبیته» را دارد توضیح میدهد و تأیید میکند. که بر طبق این نقلی که شده، خدا فرموده: من یک گنج مخفی بودم، یعنی بودم، ولی مخفی بودم، ناشناخته بودم. «فأحببت أن أعرف»، خواستم که شناخته بشوم. دنبالهاش این است که: «فخلقت الخلق لکی أعرف». که خلق به خاطر معرفت آفریده شده است. عبارت امام هم همین را دارد افاده میکند: خلق ثقلین «لیعرف بذلک ربوبیته» انجام شده، یعنی به خاطر معرفت خلق شدند.
پرسش: «لیعبدون» هم بعضی گفتند...
استاد: «لیعبدون» هم بعضی گفتند.
پرسش: ...أی لیعرفون...
استاد: بعضی گفتند إلا... یعنی «لیعرفون». بله، یعنی بعضی هم این را انتخاب کردند: «لیعرفون».
«و قوله»، خود خدا «حکایة عن الخلیل علیهالسلام» که فرمود: ﴿أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ﴾ [2] ، و باز قول خود خدا که فرمود: ﴿وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً﴾ [3] ، «إشارة إلی الثانی»، یعنی اشاره است به جمله دوم از این دو جملهای که الان در صدد شرحش هستیم، یعنی «و یمکن فیهم طواعیته». خدا خلق را آفرید تا اینکه در آنها اطاعت خودش را راسخ کند. شاهدش هم همین، که حضرت خلیل فرمود: ﴿أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ﴾. «أسلمت» یعنی اطاعت کردم. ﴿وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً﴾، که «من فی السماوات و من فی الأرض» اسلام آوردند، یعنی اطاعت کردند. و اسلام، انقیاد و اطاعت است، پس بنابراین این دو آیه اشاره میکنند به همان طواعیتی که در جمله دوم امام آمده است.
و بالجمله، این توضیح مختصری بود در شرح این دو جمله. حالا میخواهیم این دو جمله را معنا کنیم، که فکر میکنم احتیاج به خارج گفتن چندان نداریم. فقط یک مطلب را باید عرض کنم که این را قبلاً هم گفتم، که اسماء دو قسمند، اسماء الهی دو قسمند:
یکی اسمائی هستند که اقتضاء ظهور ندارند، اینها را اصطلاحاً اسماء مستأثره مینامند. یعنی اسمائی که خدا برای خودش انتخابشان کرد، اینها را هرگز ظاهر نمیکند و کسی هم از وجود آنها و از خصوصیات آنها بااطلاع نمیشود، حتی پیغمبران هم. این اسماء مستأثرند، به خاطر اینکه اقتضاء ظهور نداشتند و ظاهر هم نشدند. چون ظاهر نشدند، کسی از اینها آگاه نشده، از خصوصیات اینها مطلع نشده است.
پرسش: اسم اعظم هم همان است؟
پاسخ: نه، نه، اسم اعظم مستأثره نیست، نه. اسم اعظم را به بعضی خدا داده است. مستأثر با ث سه نقطه... یعنی با سین اولش، مستأثر با ث سه نقطه، که خدا اینها را استیثار، انتخاب کرده است. استیثار یعنی انتخاب کردن.
پرسش: به معنی اختصاص دادن؟
پاسخ: بله، اختصاص دادن، بله. استیثار یعنی برای خود اختصاص دادن، اختصاص به خودش داده است. به کسی اجازه نداده است که از این اسماء مطلع بشوند، این اسماء مستأثره است. این اسماء مستأثره، اینها ظهور پیدا نمیکنند، چرا؟ چون اقتضاء ظهور ندارند.
پرسش: ...
پاسخ: خود خدا گفته، خود خدا گفته من چنین اسمائی دارم. چون خود خدا گفته ما چنین اسمائی دارم، لذا ما مطلع شدیم که خدا اینجور اسماء دارد، ولی این اسماء چه هستند، هیچ خبری از آنها نداریم.
اما قسم دوم: اسمائی هستند که اقتضاء ظهور دارند، نه خودشان ظاهر بشوند، احکامشان ظاهر بشود. خودشان که ظاهر نمیشوند، مگر کسی برود در حد اسماء برسد آنها را ببیند، و الا آنها برای هر کسی آشکار نمیشوند. احکامشان آشکار میشوند برای کلیه خلق.
پرسش: اسماء حسنی؟
پاسخ: نه، اسماء معمولی، همه اسماء معمولی است. این دیگر اسم خاصی ندارند.
این اسماء احکامی دارند که احکامشان ظاهر میشود. مثلاً فرض کنید یکی از اسماء خدا رازق است، این رازق ظهوراتش را ما میبینیم. ظهوراتش را... از ظهور احکامش را میبینیم. خب، از طریق ظهور احکام به این اسم پی میبریم، از طریق این اسم به خود خدا. پس بعضی اسماء هستند که اقتضاء میکنند که احکامشان ظاهر شود. خدا خلق را آفرید تا چنین اسمائی را ظهور بدهد که این اسماء از قسم دومند، ظهور بدهد و از طریق ظهور اینها، خلق بفهمند که مربوبند و او رب است. آن وقت بعد از فهمیدن مربوبیت خودشان، اطاعت کنند از خدا و اطاعت هم در آنها راسخ بشود، به طوری که دیگر معتقد بشوند به مربوب بودن خودشان و تصمیم جدی بگیرند بر اطاعت کردن از خدا.
«و بالجمله»، معنای این کلام امام، این دو قسمتی که خواندیم، این است که: «أنه تعالی خلق الثقلین لإبانة»، یعنی آشکار کردن «ما خفی من أسرار الربوبیة»، آنچه را که از اسرار ربوبیت مخفی بوده خواست آشکار کند، «و اقتضی ظهور أحکامها لإبانة ما اقتضی ظهور أحکامها». «و اقتضی» عطف بر «خفی» است، لذا «لإبانة»، «ما» سر جایش درمیآید. خدا خلق کرد ثقلین را تا آشکار کند آنچه را که اقتضاء کرده ظهور احکام اسماء، که عرض کردم اسماء بعضیهایشان اقتضاء ظهور دارند، آن هم نه خودشان، بلکه احکامشان. خب، اگر اقتضاء ظهور کردند، آن... آنچه که اقتضاء کرده ظهور احکام خودش را، آن را خدا خواست آشکار کند، یعنی اسمائی را که مستأثر نبودند، بلکه اقتضاء داشتند ظهور احکامشان را، خدا خواست این اسماء را ظاهر کند، منتها ظاهر کند از طریق احکامشان، از طریق ظهور احکامشان، نه از طریق خودشان. خودشان مستقیماً ظاهر نمیشوند، از طریق ظهور احکامشان خواست آنها را ظاهر کند.
پس علت خلق ثقلین این بوده که اسرار ربوبیتی که مخفی بوده آشکار بشود، اسماء ربوبی که اقتضاء ظهور احکام میکردند، از طریق ظهور احکام شناخته بشوند. علت این بوده، «لا ما اشتهر بین العلماء من أنه خلق الخلق لأنه جواد»، نه آنجور که بین علمای مشاء مشهور شده، که خدا خلق کرد موجودات را چون جواد است. چون جواد است و خلقت از او به خاطر این جواد بودن حاصل میشود. این را مشاء گفتند. مشاء گفتند که خدا خلق کرد موجودات را چون مفید است، و نمیشود هم خلق نکند، چون ذات مفید اقتضاء افاضه میکند، پس باید خلق کند. ذات جواد اقتضاء جود میکند، پس باید خلق کند. خلقت خدا را نسبت دادند به جواد بودنش. ما نمیخواهیم بگوییم خدا جواد نیست، ما میخواهیم بگوییم خلق خدا به این مناسبت بوده که خواسته مخفیهای ربوبیت را آشکار کند، نه چون جواد بوده، بلکه چون خواسته اسرار ربوبیت را آشکار کند؛ آن اسراری که قابل آشکار شدن بودند، آنهایی که قابل آشکار شدن نبودند که آنها را پیش خودش نگه داشته است.
چرا این حرف علما حق نیست؟ «لأن ذلک کلام من لم یشم رائحة التحقیق»، کلام کسی است که به مشامش رایحه تحقیق نخورده، اگرچه ادعای علم میکند، ولی بویی از تحقیق به مشامش نخورده است.
«و کذا خلقهم»، این شروع در بیان جمله دوم است که «لیمكن فیهم طواعیته».
«و کذا» یعنی باز «خلقهم لیمکن فیهم أنهم مطیعون منقادون هالکون» خلق کرد آنها را تا این درشان راسخ بشود، «لیمکن فیهم» یعنی راسخ کند در آنها، اعتقاد جازم در آنها قرار بدهد، که «أنهم مطیعون»، به آنها بفهماند که شما مطیعید، منقادید، فرمانبردارید، هالکید. هالک یعنی چه؟ یعنی «لیس لهم من أنفسهم إلا العدم». از نفسشان جز عدم چیز دیگری ندارند. اگر وجودی دارند، اگر کمالی دارند، همهاش افاضهای است. خودشان را ملاحظه کنید، هیچی نیستند. «إذ رؤیتهم هلاکهم غایة إطاعتهم و انقیادهم»، این تعلیل برای «خلقهم لیمکن فیهم أنهم مطیعون» است. «هلاکهم» مفعول دوم «رؤیتهم» است، «غایة إطاعتهم» خبر است.
پرسش: «هلاکهم» مفعول دوم است؟
پاسخ: بله.
پرسش: مفعول اولش چیست؟
پاسخ: مفعول اولش «رؤیتهم» است... «هم» رؤیتهم است. فاعل نمیخواهد، نه.
پرسش: فاعلش که...
پاسخ: بله،«رؤیتهم» فاعل است... «هم» فاعل رؤیت است، «هلاکهم» مفعول است، «غایة إطاعتهم» خبر است. «رؤیتهم» مبتدا است، «غایة إطاعتهم» خبر است.
دیدن این خلق هالک بودن خودشان را، یعنی اینکه ببینند که هیچی نیستند، این غایت اطاعت و انقیادشان است. یعنی اگر ما شروع میکنیم به عبادت، برای چه عبادت میکنیم؟ برای اینکه آخر سر برسیم به این امر که ما چیزی نیستیم. عبادتی مفید است و عبادتی ثمرهدار است که به ما این را بفهماند، تدریجاً تا بالاخره آخر سر برایمان اثبات بشود. تدریجاً بفهماند که ما چیزی نیستیم، در مقابل خدا وجودی نداریم. این وجودی که میبینید، این شخصیتهایی که هست، در کنار همدیگر است؛ یعنی نسبت به همدیگر یکی بالاتریم، یکی پایینتریم و هستیم. نسبت به خدا هیچکداممان چیزی نیستیم، اصلاً نیستیم. حکایت وجودیم، نه خود وجود. پس نسبت به خدا چیزی نیستیم. تمام عبادتها برای این است که آخر سر ما به همین نتیجه برسیم و برایمان ثابت بشود که چیزی نیستیم.
اگر دیدید عبادتی اینچنین اثری برای شما گذاشت، بدانید که این عبادت، عبادتی است که مقبول است و به سمت آن هدفی که برای آن هدف جعل شده توجه دارد. اما اگر دیدید که نه، عبادتی کردید و بعداً این عقیده در شما به وجود نیامد از طریق این عبادت، بدانید که این عبادت ثمری که باید میداده نداده است. پس «إذ رؤیتهم هلاکهم»، اینکه اینها ببینند که چیزی نیستند، این نهایت و هدف اطاعت و انقیادشان است.
پرسش: مقام فناست دیگر؟
پاسخ: مقام فنا، بله. مقام فنا که ببینند هیچی ندارند. دیگر حالا فنا هم توجه کامل به الله پیدا کردن است.
«کما ورد عن الأئمة الطاهرة علیهمالسلام فی دعاء الخمیس»، روز پنجشنبه، که فرمودند: «و الخلق مطیع لک، خاشع من خوفک، لا یری فی الخلق نور إلا نورک» [4] ، یعنی هالکند، خودشان چیزی ندارند. اگر نوری در آنها هست، چه نور وجود باشد، چه نور کمالات وجود باشد، همهاش نور توست که به امانت به آنها داده شده است. «و لا یسمع فیه صوت إلا صوتک»، هیچ صوتی در آنها شنیده نمیشود مگر صوت تو. یعنی اینکه اگر صدایی از آنها برمیخیزد، تکویناً صدایی است که راهنمایی به الله میکند. نمیخواهد بگوید خدا صدا دارد، یا موجودات صدا دارند. یعنی همه موجودات با لسان تکوین دارند فریاد میکنند که ما عبدیم، ما آیتیم، ما امانتیم و امانتداریم. پس همه دارند صدایی را که خدا را معرفی میکند اظهار میکنند. پس صوتی در آنها شنیده نمیشود، مگر صوتی که علامت وجود توست، مگر صوتی که نشانه این است که این عبد است، تو الله، تو اله. پس «لا یسمع» در این موجودات صوتی جز صوت تو، و نوری جز نور تو. اگر نوری در اینجا میبینی، نور توست. چیزی میشنوی، مربوط به توست.
یعنی تمام مدارک ما که مهمترین ظاهریهایشان سمع و بصرند، در آیات تو، تو را میبینند و میشنوند و حس میکنند. نه تنها دیدنیها، شنیدنیها هم آیات توست، لمسکردنیها هم آیات توست، بوییدنیها، چشیدنیها، همه آیات توست. منتها چون در جای خودش گفته شده، مهمترین حاسه ما باصره است، بعد هم سامعه. البته اختلاف است که سامعه مهمتر است یا باصره، ولی نوعاً باصره را مقدم میدانند بر سامعه. در این عبارت هم توجه کردید باصره مقدم شده بر سامعه، در عبارت امام. چون باصره و سامعه از همه مهمترند، این دو تا را امام ذکر فرموده، که تمام حواس ما علیالخصوص باصره و سامعه، در خلق تو را مییابند. خود خلق را نمییابند، تو را مییابند. به وسیله مشهود خلق تو مشهود میشوی، به وسیله مسموع فیالخلق تو مسموع میشوی. پس همه راهنمایی به تو میکنند، هم از راه بصر، هم از راه سمع و هم از راههای دیگر.
همهجا شنیده میشود، بستگی دارد به اینکه گوش ما کی باز بشود. لحظهای گوش ما باز میشود...
پرسش: ...گاه هست گاه نیست...
استاد: نه لحظهای شنیده بشود. آن موجودات همیشه دارند فریاد میکنند که ما عبدیم. گوش ما گاهی باز میشود این صدا را میشنویم، گاهی هم باز نمیشود. گاهی میبینید تا آخر بسته است.
این «صوتک» هم یک تفسیر دیگری هم دارد، که این را هم عرض بکنم بد نیست. عرفا معتقدند که نفس رحمانی از واجب تعالی صادر شده و به ماهیات برخورد کرده، و هر ماهیت به اندازه سعه خودش از این نفس رحمانی گرفته و ظهور پیدا کرده است. تشبیه میکنند مسئله را به نفس انسان. میگویند وقتی انسان میخواهد حرف بزند، نفس او به مقاطع فم برخورد میکند و با برخورد به مقاطع فم کلمات مختلف ساخته میشود، کلمات مختلف ساخته میشود. پس نفس انسانی با برخورد به مقاطع فم سازنده کلمات است، نفس رحمانی با برخورد به ماهیات که اسمشان را اعیان ثابته میگذارند، سازنده موجوداتند که کلماتاللهاند. و این نفس در انسان صدا دارد، در خدا هم صدا دارد. و این صدا یعنی همین کلمات الله، که با صدای الله که برخورد کرده به ماهیات ساخته شدند. بنابراین همه موجودات انعکاس صدای او هستند. همه موجودات انعکاس آن نفس رحمانیاند.
بنابراین در هر موجودی شما میتوانید صدای الله را بشنوید، آن صدای دراز، که خود عرفا گفتند: «کی شنیده است چنین صدای دراز». یعنی صدایی که از ازل تا ابد ادامه دارد. یک نفس است، از ازل تا ابد برخورد میکند به مقاطع و به ماهیات، دائماً موجود به وجود میآورد. این صدای دراز. خب، در همه موجودات شما این صوت را میتوانید بشنوید، به شرطی که گوشتان باز بشود. اگر گوش باز شد، این صدا شنیده میشود، و الا این صدا هست، ما نمیشنویم.
پرسش: راز و نیاز ...
پاسخ: بله، راز و نیاز با خدا یک حرف است که من تسبیح موجودات را میشنوم، این یک حرف است که البته این هم میتواند شاهد ما باشد، ولی اینکه موجودات همه به زبان غیرگویا، به زبان مخفی، همه دارند خودشان را مربوب به حساب میآورند، آن یک حرف دیگری است که این یکخرده دقیقتر است. ولو درست است، همه موجودات تسبیح میکنند. همه موجودات خدا را تسبیح میکنند و از این تسبیح گفتنشان متوجه میشویم که اینها مربوبند، این هم هست. ولی اگر تسبیح هم نکردند، ساکت هم بودند، آن زبانی که زبان خلقت اینهاست، نه زبان خودشان که دارند تسبیح میگویند، همان زبان خلقتشان که زبان صامتی است پیش ما، آن خودش گویاست، دارد میگوید من مخلوقم.
عرض میکنم زبان مخفیتر از آنی که شما دارید نقل میکنید، که تسبیح موجودات تماماً کاشف از مخلوقیت آنها و رب بودن خداست، این بماند. علاوه بر این، اگر تسبیحی هم نمیکردند، اگر تسبیح نمیکردند که البته میکنند، اگر تسبیح هم نمیکردند، آن زبانی که خلقت آنها این زبان را برایشان درست کرد، آن زبان باز گویای این است که ما هالکیم. چون همه ماهیاتند دیگر. ماهیات اصلاً که هیچی نیستند، نفس رحمانی را بردارید هیچی باقی نمیماند. نفس رحمانی همانطور که عرفا میگویند: «و ما أمرنا إلا واحدة کلمح بالبصر»، این «و ما أمرنا إلا واحدة»، میگویند این «واحدة» همان نفس است. یعنی از ما آنچه که صادر شده یک چیز است، و آن نفس است، و او وجود است.
این برداشت آقایان است! برداشت آقایان است، نمیخواهم بگویم درست است یا غلط. برداشت آقایان است که میگویند آنچه که از خدا صادر شده فقط یک امر واحد است. این تعدد که میبینید، بر اثر برخورد این واحد به متعددات است، که خود آن متعددات هم ماهیاتند، ماهیات هم اعیان ثابته، ظهور اعیان ثابته است که همه را خود خدا آفریده است. اینجوری نیست که چیزی در جهان بوده و خدا وجود را بر اینها ارسال کرده است. نه، آن اصل را هم خدا آفریده، فرع را هم خدا آفریده، همهچیز. البته ماهیات جعلشدنی نیستند، بلکه وجود علمی دارند، در وجود خارجی جعل نمیشوند. حالا این خودش توضیح میخواهد، مربوط به بحث عرفان میشود، از بحث ما خارج است.
پرسش: بله، توجیه وحدت وجود است. این تعبیری که کردید، وحدت وجود است دیگر.
پاسخ: همین که عرض کردم وحدت وجود است دیگر. عرفا قائل به وحدت وجودند، این هم که عرض کردم همان وحدت وجود است، منتها با یک بیانی. و این است که میگویند... پس فهمیدید که این حرفها را ندارند. بیخودی گفتیم!
و این است که میگویند ما حبابیم روی آب دریا، که اگر بترکیم به دریا متصل میشویم، این را آقایان اینطور به نظرشان میرسد: یعنی ما اگر فانی بشویم، در خدا حل میشویم. این درست نیست، عرفا این را نمیگویند. ما حبابیم روی دریایی که آن نفس رحمانی است، که اگر ترکیدیم، یعنی آن خصوصیات و عوارض و شخصیتمان را از دست دادیم، در این دریای بیکران وجود حل میشویم؛ وجودی که فیض خداست، نه وجودی که خود خداست. در آن فیض غرق میشویم، نه در خود خدا. ما که فانی میشویم، این عرفا که میگویند ما وجود را دیدیم، نه خدا را دیدیم. هیچکسی اجازه ندارد که بگوید ما خدا را دیدیم. ما وجود را دیدیم، یعنی فیض منبسط دیدیم، یعنی نفس رحمانی دیدیم.
اینکه میگویند اگر این حدود، حدودی که الان در بین موجودات هست شکسته بشود، همه برداشته بشود، یک وجود میماند، نه یک وجود میماند خدا؛ یعنی فیض خدا، فیض خدا باقی میماند. اینها باید روشن باشد. در عرفان خوانده میشود و بعد معلوم نمیشود. ما فکر میکنیم حباب روی دریا هستیم، اگر این حباب شکست، ما میشویم جزء خدا، و خیلی هم باد میکنیم، فکر میکنیم که یک کسی هستیم، چیزی شدیم. نه، ما وقتی این حباب شکست، درون فیضی که حد و مرزی نداشته حل میشویم، که اول هم حد و مرز نداشتیم دیگر. اول حد و مرز نداشتیم، به این مرزها برخورد کردیم حد پیدا کردیم. اگر این مرزها را از ما گرفتند، دوباره میشویم همان بیحدی که اول بودیم. هیچوقت خدا نمیشویم، همیشه فیض خدا بودیم، تا آخر هم فیض خداییم.
خب، علیالظاهر به خواندن فراز بعدی امام نمیرسیم. این باشد برای انشاءالله بعد. والحمد لله رب العالمین.