درس شرح توحید صدوق(قاضی سعید)
استاد محمدحسین حشمت‌پور

80/07/07

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /ادامه شرح خطبه اول (صفحه 87-89)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تفسیر استواء بر عرش، مراتب سه‌گانه احاطه الهی و نفی زوال از ملک پروردگار

 

«وَ الْمُسْتَوِی عَلَى الْعَرْشِ بِلَا زَوَالٍ» [1]

از جمله اوصاف خدا که در جلسه گذشته توضیحش عرض شد، این است که خدا بر عرش استواء دارد و این استوایش هم زائل نمی‌شود.

اولاً عرش را باید معنا کنیم،

ثانیاً استواء را توضیح بدهیم،

ثالثاً زائل نشدن این استواء را بیان کنیم.

 

عرش را می‌فرمایند که معانی دارد که در جای خودش این معانی می‌آید؛ مثلاً

بعضی گفته‌اند که عرش عبارت است از فلک نهم،

بعضی گفته‌اند عرش عبارت است از مقام علم واجب‌تعالی،

بعضی هم گفته‌اند عرش عبارت است کل مخلوقات.

ایشان در اینجا این معنای سوم را انتخاب می‌کند و برای این جمله مناسب می‌بیند از بین معانی.

پس معنای «وَ الْمُسْتَوِی عَلَى الْعَرْشِ بِلَا زَوَالٍ» یعنی خدا بر تمام مخلوقات احاطه دارد و این احاطه‌اش هم زائل‌شدنی نیست.

بعد در کنار «مستوی» شارح دو لغت دیگر را و دو وصف دیگر را که همان معنای استواء را برساند اضافه می‌کند. می‌فرماید که خدا محتوی است بر جمیع موجودات. محتوی یعنی اینکه بر همه تسلط دارد. احتوی الشیء یا احتوی علی الشیء، به معنای دست یافتن بر شیء است. پس خدا بر همه موجودات دست یافته، دست دارد، یعنی بر همه تسلط دارد؛ همه در اختیار او هستند، همه در ید او هستند. هم در ید قدرت او، و هم در ید علم او؛ او هم به همه احاطه علمی دارد، هم به همه احاطه فعلی و قدرتی دارد.

بعد که از احتواء استفاده کردند، استیلاء را هم ذکر می‌کنند؛ می‌گویند خدا هم بر همه موجودات استیلاء دارد، چه موجودات قوی، چه موجودات ضعیف، چه موجودات بزرگ، چه موجودات کوچک؛ هیچ موجودی نیست که از استیلای خدا بیرون باشد.

و بعد باز مستوی را مطرح می‌کنند؛ می‌گویند خدا نسبتش به همه موجودات استواء دارد، علی السویه است؛ هم به موجوداتی که مراتب عالی داشته باشند، هم به موجوداتی که مراتب دانی داشته باشند، نسبتشان به خدا یکسان است، نسبت خدا هم به آن‌ها یکسان است. همه مخلوق او هستند؛ اگرچه مقامشان بالا باشد، ولی در نسبت داشتن به خدا همه مساوی هستند. این‌طور نیست که یکی ممکن باشد، یکی ممکن‌تر؛ یکی محتاج باشد، یکی محتاج‌تر؛ همه محتاج‌اند. منتها این محتاج را خدا قوی‌تر آفریده، آن محتاج را ضعیف‌تر آفریده، ولی در احتیاج همه‌شان مساوی‌اند.

در شرح اشارات، در نمط هفتمش، احتمالاً یادتان باشد، در آنجایی که ابن‌سینا می‌فرمود همه موجودات به خدا نسبت دارند، در سلسله طولی و در سلسله عرضی؛ در سلسله عرضی، شارح یعنی خواجه این‌طور توضیح داد، گفت منظور از سلسله عرضی دو تا است: یکی همان معنای رایجی که همه گفته‌اند، یکی هم اینکه همه موجودات ممکن‌الوجودند و در این امکان همه در عرض هم‌اند. پس همه موجودات در سلسله عرضی به خدا منتسب‌اند؛ ولو اینکه مثلاً عقل و نفس و جسم، این‌ها سلسله طولی تشکیل می‌دهند، ولی اگر به امکانشان توجه کنید، از این طولیتشان قطع نظر می‌کنید و همه را می‌بینید در عرض هم‌اند. همه به لحاظ امکان سلسله عرضی تشکیل می‌دهند، ولو به لحاظ قوت وجود سلسله طولی بینشان برقرار است. پس همه موجودات، بالا و پایینشان، کوچک و بزرگشان، همه نسبت به خدا علی السویه هستند، خدا هم نسبت به آن‌ها علی السویه است؛ استواء دارد نسبت به هم.

 

استواء را همان‌طور که توجه کردید، ایشان به معنای ظاهری خودش قرار داد و به معنای باطنی هم تفسیرش کرد؛ دو جور معنا برای استواء گفت: هم استواء به معنای مساوی بودن، متساوی‌النسبه بودن؛ هم استواء به معنای استیلاء داشتن؛ هم استواء به معنای احتواء علمی داشتن. استوایی که در عبارت امام آمد، ایشان سه جور معنایش کرد: یکی احتواء، یکی استیلاء، یکی استواء. احتواء عرض کردم احتواء قدرتی و احتواء علمی را نشان می‌دهد، ولی ما حملش می‌کنیم بر احتواء علمی، زیرا پشت سرش استیلاء گفته شده و استیلاء با همان احتواء قدرتی یکی است. پس احتواء را احتواء علمی می‌گیریم، استیلاء را هم استیلاء قدرتی می‌گیریم، استواء هم که روشن است.

پس خدا بر همه موجودات احتواء علمی دارد، همه را علماً احاطه کرده است؛ و بر همه موجودات استیلاء دارد، یدش بر آن‌ها مستولی است، قدرتش بر آن‌ها مستولی است؛ و نسبت به همه هم استواء دارد، نسبتش به همه علی السویه است. پس استواء هم به معنای مستوی که در این عبارت آمد، هم به معنای ظاهری خودش که استواء معنا شد، هم به معنای باطنی‌اش که استیلاء است؛ استیلاء هم دو جور گرفته شد: استیلاء به لحاظ قدرت از آن تعبیر شد به استیلاء، استیلاء به لحاظ علم از آن تعبیر شد به احتواء. پس عبارت روشن شد.

«بِلَا زَوَالٍ» هم دیگر احتیاج به بیان ندارد؛ ما می‌دانیم خدا زائل نمی‌شود چون واجب‌الوجود است. تحلیل این است، علتش این است: چون خدا واجب‌الوجود است، واجب‌الوجود یعنی وجود ذاتی‌اش است؛ بر موجودی که وجود ذاتی‌اش باشد، عدم عارض نمی‌شود، عدم ممتنع است عارض بشود؛ پس زوال بر خدا جایز نیست. اگر زوال بر خدا جایز نیست، زوال بر ملک خدا و اوصاف خدا هم جایز نیست. یعنی اگر خدا احتواء دارد، احتواء به عنوان صفت است، استیلاء دارد، استواء دارد، این‌ها به عنوان صفت‌اند، صفات خدا هم قابل زوال نیست، همان‌طور که ذات خدا قابل زوال نیست. پس احتواؤش و استیلاؤش و استوایش بلا زوالٍ است. پس ما با این بیان توضیح دادیم، هم عرش را بیان کردیم، هم استواء را بیان کردیم، هم ثابت کردیم که این استواء به هر یک از سه معنایش بلا زوالٍ است.

«وَ الْمُسْتَوِی عَلَى الْعَرْشِ بِلَا زَوَالٍ؛ الْعَرْشُ مِنْ وَجْهٍ هُوَ جُمْلَةُ الْمَخْلُوقَاتِ»؛ عرش به یک تفسیر جمله مخلوقات است، از وجوه دیگر هم معنا می‌شود: از وجهی فلک نهم است، از وجهی مقام علم الهی است، که وجوه مختلفی و تفاسیر مختلفی برای عرش گفته شده. «مِنْ وَجْهٍ هُوَ جُمْلَةُ الْمَخْلُوقَاتِ»؛ یعنی یکی از معانی عرش جمله مخلوقات است که ما در اینجا عرش را به همان «جملة المخلوقات» می‌گیریم. خدا استواء بر عرش دارد، یعنی احاطه به همه مخلوقات دارد، یا استیلاء بر همه مخلوقات دارد، یا استواء نسبت به همه مخلوقات دارد.

 

پرسش: جمله مخلوقات روایت است؟

پاسخ: بله.

 

پرسش: فلک نهم...

پاسخ: فلک نهم برداشت آقایان است، بله. فلک نهم برداشت آقایان است که آن‌ها هم بالاخره با یک قرائنی این برداشت را کرده‌اند؛ اگرچه حالا یک اخلالی در برداشتشان هست، ولی بالاخره بی‌قرینه این کار را نکرده‌اند.

 

«الْعَرْشُ مِنْ وَجْهٍ هُوَ جُمْلَةُ الْمَخْلُوقَاتِ». خب، «أیْ» تفسیر عبارت امام است، نه تفسیر «من وجه هو جملة المخلوقات»، این تمام شد.

«أیْ» یعنی کلام امام را این‌طور معنا می‌کنیم: «هُوَ» یعنی واجب‌تعالی، «هُوَ الْمُحْتَوِی عَلَى جَمِیعِ الْمَوْجُودَاتِ»، خط پایین: «وَ الْمُسْتَوْلِی عَلَى مَا دَقَّ وَ جَلَّ»، بعدش: «وَ الْمُسْتَوِی نِسْبَتُهُ إِلَى مَا عَلَا وَ سَفَلَ». که این، دقت کردید، این سه جمله را ایشان برای تفسیر «مستوی» می‌آورد. در جمله سوم مستوی را به معنای خودش می‌گذارد، در دو جمله قبل مستوی را به معنای باطنش می‌گیرد که مستولی باشد، و در جمله دوم منظور از مستولی را مستولی به لحاظ قدرت می‌گیرد، در جمله اول مستولی به لحاظ علم می‌گیرد.

«أَیْ هُوَ الْمُحْتَوِی عَلَى جَمِیعِ الْمَوْجُودَاتِ»؛ او احتواء دارد بر جمیع موجودات، یعنی همه موجودات در ید او هستند، حالا یا در ید قدرت یا در ید علم. چون قدرت را بعداً ذکر می‌کنیم، مناسب است که اینجا بگوییم ید علم. لذا عبارتی را می‌آورد که مربوط به علم خداست؛ «لا یعزب» را به عنوان شاهد می‌آورد که این مربوط به علم خداست: «لَا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَ لَا فِی الْأَرْضِ»، یعنی لا یخفی علیه. همه‌چیز پیش او آشکار است، هیچ‌چیزی از او غیب نیست.

«وَ الْمُسْتَوْلِی عَلَى مَا دَقَّ وَجَلَّ»؛ یعنی آنچه که دقیق و باریک است و آنچه که عظیم است، آنچه که کوچک و بزرگ است؛ منظور از «دقّ و جلّ» کوچک و بزرگ است، جلیل یعنی بزرگ. و باز آن خدا، این مستولی عطف بود بر محتوی، مستوی هم همین‌طور. و آن خدا باز مستوی است نسبتش «إِلَى مَا عَلَا وَسَفَلَ».

خب تا اینجا عرش معلوم شد، مستوی هم معلوم شد؛ حالا می‌خواهیم «بِلَا زَوَالٍ» را بیان کنیم: «مِنْ دُونِ زَوَالٍ»؛ این «من دون زوال» مرتبط به مستوی است به هر سه معنا، لذا ایشان «من دون زوال» را متعلقش را ذکر می‌کند: یک: «لِاحْتِوَائِهِ»، دو: «وَ اسْتِیلَائِهِ»، سه: «وَ اسْتِوَائِهِ». یعنی نه احتواء او زوال دارد، نه استیلاؤش زوال دارد، نه استواؤش زوال دارد.

چرا زوال ندارد؟ «إِذْ لَا زَوَالَ لِمُلْکِهِ»، همان‌طور که «لا زوال لذاته». ذات او زوال ندارد، پس ملکش هم زوال ندارد؛ اگر همواره این مملوکات برای او هستند، همواره احتواء و استواء و استیلاء او محفوظ است.

«وَ سَیَأْتِی تَفْسِیرُ الْعَرْشِ وَ الِاسْتِوَاءِ» بیش از این ان‌شاءالله تعالی بعداً خواهد آمد، که نوشته در جلد سوم.

 

«وَ الْمُتَعَالِی عَنِ الْخَلْقِ بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ»؛ صفت بعدی این است که خدا نسبت به خلق علو دارد؛ نه نسبت به خلق علو دارد، مطلقاً علو دارد، چنانچه بعداً خواهیم گفت. «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ»، بدون اینکه از این‌ها دور باشد.

اولاً «متعالی» را بیان می‌کنیم،

ثانیاً «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ» را توضیح می‌دهیم.

دو توضیح هم برای هر یک داریم؛ یعنی یک بار متعالی را و «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ» را به لسان دیگران معنا می‌کنیم، که معنای بدی نیست؛ یک بار هم متعالی را و «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ» را به بیان خودمان بیان می‌کنیم که بیان دقیق است.

 

اینکه گفتم «وَ الْمُتَعَالِی عَنِ الْخَلْقِ»، اول خوب معنایش نکردم؛ گفتم متعالی است نسبت به خلق؛ نه، متعالی است مطلقاً عن الخلق. چون چنانچه بیان خواهیم کرد، علو خدا علو نسبی نیست، علو مطلق است، بعداً بیان می‌کنیم. معنای اولی که گفتم معنای تسامحی بود، یعنی اشتباه گفتم؛ «الْمُتَعَالِی عَنِ الْخَلْقِ»، بعدش هم درستش کردم: متعالی است به طور مطلق عن الخلق، نه متعالی نسبی است، نسبت به خلق متعالی است که اگر خلق نبود متعالی نبود؛ نه، او مطلقاً متعالی است، نه اینکه نسبت به خلق متعالی است. اما خب بالاخره وقتی متعالی است با خلق می‌سنجیمش، می‌بینیم این علو ذاتی دارد؛ آن وقت بعد علو ذاتی را هم بیان می‌کنیم. اما «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ».

ابتدا ایشان می‌فرماید که علو یک معنای اضافی است، ولی حکما همین معنای اضافی را با قطع نظر از اضافیتش در بعضی معانی به کار گرفتند؛ یعنی به طور مطلق با قطع نظر از اضافیتش در بعضی معانی به کارش گرفتند. همیشه علو در عرف رایج مردم به امور نسبی گفته می‌شود؛ مثلاً سقف را نسبت به کف می‌گویند عالی است، کف را نسبت به سقف می‌گویند دانی است. این علو و سفل هم به بصر ادراک می‌شود؛ یعنی بالا بودن و پایین بودن چیزی است که با بصر می‌توانیم درکش بکنیم؛ وقتی سقف و کف را دو تایی را با هم می‌بینیم، می‌فهمیم که آن بالاست، آن پایین است. بنابراین علو و سفل معنای اضافی هستند و مدرک‌اند به ادراک بصر، این در عرف رایج است.

ولی خواص از علما آمدند مشاهده کردند، دیدند که یک مدرکاتی هست که باید با بصیرت درک بشود، با بصر درک نمی‌شود؛ مثلاً مثل فرض کنید که حیات خدا، علو خدا، این‌ها را با بصیرت باید مشاهده کرد، با بصر نمی‌شود مشاهده کرد؛ یا علم و قدرت و امثال ذلک، این‌ها چیزهایی نیست که با بصر ادراک بشود. بعد دیدند یک مدرکاتی هم داریم که به وسیله بصر دیده می‌شوند. بعد ملاحظه کردند دیدند که به موازات مدرکات بالبصر، مدرکات بالبصیره داریم؛ یعنی بعضی چیزهایی که با بصر درک می‌شوند، معنی‌ای دارند که با بصیرت درک می‌شوند، این دو تا با هم موازی‌اند.

مثلاً عُلوی که الان عرض کردیم بین کف و سقف است، این علو امری است که با بصر ادراک می‌شود. یک عُلوی هم برای عقل نسبت به نفس هست، یک عُلوی برای خدا هست، این‌ها دیگر با بصر درک نمی‌شود، اما موازی با همان چیزی است که با بصر درک می‌شود؛ یعنی به موازات آن است، منتها این در معانی است، آن در محسوسات است. فرقشان در این است که آن در محسوسات است، این در معانی است، ولی با هم موازات دارند؛ یعنی هر چه که آن افاده می‌کند این هم افاده می‌کند، این هم علو را می‌فهماند، آن هم علو را می‌فهماند؛ منتها آن علو در محسوسات و این علو در معانی را، آن علو در چیزی را که باید با بصر درک بشود، این علو در چیزی که باید با بصیرت درک بشود.

چون دیدند این موازات بین این دو عبارت هست، لفظی را که در آن مدرک بالبصر به کار برده می‌شد، عاریه آوردند برای این مدرک بالبصیره. همان لفظ عُلوی را که در مدرکات بالبصر به کار برده می‌شد، آن را عاریه آوردند برای عُلوی که در مثل خدا با عقل مثلاً تصور می‌شود، با بصیرت مشاهده می‌شود. اما سعی کردند که آن معنای اضافی را و آن معنایی را که مناسبت با محسوس دارد، از آن بگیرند، مجردش کنند؛ لفظ شد لفظ مطلق. آن وقت لفظ مطلق را در این اموری که مدرک بالبصیره هستند به کار بردند، و آن لفظ که همراه با شؤونات احساس و اضافات و امثال ذلک است، آن را گذاشتند برای همان محسوسات.

پس روشن شد چه عرض کردیم. عبارت ایشان عبارت سنگینی بود، من با این توضیح حالا نمی‌دانم رساندم مطلب را یا نه. می‌فرماید که خواص دیدند که جمهور مردم الفاظی را در امور محسوسه‌ای به کار می‌برند؛ بعد مشاهده کردند که به موازات آن امور محسوسه یک معانی معقوله داریم که با بصیرت درک می‌شوند؛ خواستند بر این معانی معقوله نامی بگذارند، دیدند چون این معانی موازی آن محسوسات... به موازات آن محسوسات هستند، گفتند اسم همان محسوسات را برمی‌داریم می‌گذاریم روی معقولات؛ منتها اسم محسوسات همراه با عوارض حسی و شؤونات حسی بود و همراه با اضافه بود، دیدند این همراه‌ها مناسب نیستند، لفظ را به طور مطلق آوردند این طرف و گذاشتند روی معقولات، که آن خصوصیات را طرد کردند.

به این ترتیب در مورد خدا علو استعمال شد، و به خدا عالی اطلاق شد. علوی که در محسوسات به کار می‌رفت، حالا آمد در معقولات هم به کار رفت؛ منتها آنجا با ملاحظاتی، در اینجا با قطع نظر از آن ملاحظات؛ در آنجا با عوارض و همراهانی، در اینجا به طور مطلق. پس به خدا می‌شود گفت عالی، می‌شود برای خدا علو را ثابت کرد، با این بیانی که الان عرض کردیم.

ولی خدا همان‌طور که گفتیم علیِ مطلق است، نه علیِ نسبی. معنای علی مطلق چیست؟ معنای علی مطلق این است که: تا اینجا روشن است دیگر مطلب، دیگر تکرار دوباره نمی‌خواهد؛ معنای علی مطلق این است که در هر کمالی از کمالات وجود که درجاتی وجود داشته باشد، خدا بالاترین است، خدا بالاترین است؛ این می‌شود علی مطلق. که علی مطلق را این گوینده این‌طور می‌گیرد که در هر درجه‌ای از درجات، در هر کمالی از کمالات، اگر درجاتی موجود بود، خدا درجه فوق است، بالاترین درجه است.

که حساب می‌کنید می‌بینید باز هم دارد یک مقایسه‌ای می‌کند! اگر مطلق می‌گوید، مطلق نه در مطلق کمالات؛ در مطلق کمالاتی که درجات موجود است، خدا سرآمد همه است. مثلاً در باب علیت، که یک نوع کمال است، در باب سبب بودن که یک نوع کمال است، می‌بینیم درجاتی موجود است: یکی سبب دیگری است، آن یکی سبب دیگری است، که هر مافوقی درجه‌اش از مادون بالاتر است در سببیت، تا می‌رسیم به خدا که مسبب الاسباب است، دیگر بالاتر از او ما نداریم؛ پس او در باب سبب و مسبب، در باب اسباب، علو دارد، عالی است.

می‌آییم سراغ مثلاً حیات، مثال‌هایی که خودشان می‌زنند، می‌آییم سراغ حیات: می‌بینیم یک حیاتی داریم، یک موتی داریم؛ موت که کمال نیست، حیات کمال است. حیات درجاتی دارد، قوی‌ترین درجه‌اش حیات بالذات است، که خود موجود حی باشد، کسی حیات را به او افاضه نکرده باشد. این صدر درجات است، حیات بالذات در صدر درجات قرار گرفته است. می‌گوییم که این صدر و این علو برای خدا ثابت است، خدا در حیات هم عالی‌ترین است. می‌آییم سراغ علم همین‌طور، سراغ بقیه کمالات همین‌طور؛ در هر کمالی که وارد بشوید، خدا را در آن کمال عالی‌ترین می‌بینید. این است که برای خدا علو مطلق ثابت است و لذا به خدا می‌شود گفت علی مطلق.

علی مطلق را این‌طور معنا کرده، که در مطلق کمالات علو را برای خدا ثابت کرده است. اما بالاخره نتوانست از گیر نسبت در برود؛ خدا را علی حساب کرده در نسبت به درجات پایین. ما بیان بعدی برای علی خواهیم داشت که در آنجا اصلاً این نسبت را ملاحظه نمی‌کنیم. اصلاً کاری به بقیه نداریم، خلقی باشد یا نباشد، درجاتی باشد یا نباشد، خدا علی است. علی مطلق را ما طور دیگری معنا می‌کنیم، ولی این شخص جور دیگری معنا کرده است. این علی مطلق را گرفته، یعنی در تمام کمالات، در مطلق کمالات خدا علی است. اما علی بودنش چه جوری است؟ علی بودنش این است که فوق همه است، عالی‌ترینِ بقیه است.

خب، این پس «وَ الْمُتَعَالِی عَنِ الْخَلْقِ» با این بیان روشن شد.

 

حالا «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ» مانده که باید توضیح داده بشود. هنوز هم قول دیگران را داریم نقل می‌کنیم ها! قول خودمان را هنوز نگفتیم. «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ» را که می‌خواهد بگوید، می‌گوید علو دو قسم است: علو مکانی داریم، علو مکانتی داریم.

علو مکانی روشن است: چیزی در مکانی بالاتر از چیزی است.

علو مکانتی یعنی علو منزلتی، مقام، مرتبه؛ اینکه این پایه و مقامش بالاتر از آن یکی دیگر است، این را می‌گوییم علو.

خدا علو مکانی ندارد، چون مکان ندارد؛ علوّش منحصراً علو مکانتی است. پس «وَ الْمُتَعَالِی عَنِ الْخَلْقِ» اشاره دارد به ثبوت علو مکانتی؛ «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ» اشاره دارد به نفی علو مکانی.

خدا مکانتش متعالی است، یعنی منزلت و مقامش؛ اما به لحاظ مکان دور از مردم نیست؛ زیرا اگرچه مکانی نیست، ولی همه مکان را پر کرده است. در همه مکان‌ها، چه آنجاهایی که موجودات ریز موجودند و موجودات پست، چه آنجاهایی که موجودات بالا، خدا اشراف دارد، همه‌جا هم یکسان اشراف دارد. پس از هیچ موجودی تباعد مکانی ندارد؛ درست است که خودش موجود مکانی نیست و هیچ مکانی را هم پر نکرده، ولی همه مکان‌ها از او پر شده‌اند، یعنی در تحت اشراف او هستند، نه پر شدن یعنی او جسمش همین‌ها را پر کرده، یعنی تحت اشراف او هستند. اگر همه مکان‌ها تحت اشراف او هستند، و به یک نسبت تحت اشراف او هستند، پس همه موجوداتی که در مکان‌های مختلف هستند، به یک نسبت تحت اشراف او هستند؛ تباعدی بین خدا و آن‌ها نیست.

این‌طور نیست که خدا به مثلاً عقل نزدیک باشد، به هیولی دور باشد. درست است ما در وقتی که می‌خواهیم علت و معلول‌ها را درست کنیم، می‌گوییم اول خدا، بعد عقل، بعد نفس، بعد جسم، بعد هیولی، آخر سر هیولی؛ این ظاهراً بینشان فاصله است، ولی نه؛ خدا که به عقل نزدیک است، به هیولی هم نزدیک است. نسبتش، همان در فراز قبلی گفتیم، نسبت خدا به تمام موجودات علی السواء است؛ همه موجودات از او بهره می‌گیرند و او به همه بهره می‌دهد، بدون اینکه احتیاج یکی بیشتر باشد و احتیاج یکی کمتر باشد.

البته در طول ممکن است احتیاج بیشتر باشد! این یک مطلب خیلی مهمی است که ابن‌سینا در نمط پنجم اشارات در رد متکلمین گفته است. متکلمین می‌گویند که اگر شما یک موجود ازلی، حالا من از مطلب دارم خارج می‌شوم، اگر شما یک موجود ازلی به نام عقل قائلید، لازمه‌اش این است که این موجود به خدا محتاج نباشد؛ اگر ازلی است به خدا محتاج نیست. چرا شما عالم را موجود ازلی می‌گیرید، یا چرا عقول را موجودات ازلی می‌گیرید؟ ازلی که محتاج نیست، پس لازم می‌آید که این موجودات به خدا محتاج نباشند.

ابن‌سینا یک جواب جالبی می‌دهد: می‌گوید این‌ها احتیاجشان بیشتر از احتیاج اجسام است. اجسام صد سال عمر می‌کند، صد سال به خدا محتاج است؛ این من الازل الی الابد عمر می‌کند، من الازل الی الابد به خدا محتاج است؛ پس احتیاج عقل بیشتر از احتیاج جسم است. احتیاج عقل بیشتر از احتیاج جسم است؛ این احتیاج طولی است. این را عرض نمی‌کنیم؛ احتیاج طولی، بله، احتیاج طولی مجردات بیشتر است، چون دوام عمرشان بیشتر است، آن‌ها دم به دم احتیاج به افاضه دارند. البته موجودات بعدی هم ابدی‌اند، آن‌ها هم در ابد هم احتیاج دارند، ولی ازلی نیستند. چون ازلی نیستند، در ازل افاضه‌ای به آن‌ها نشده؛ بله، به چیزهای دیگر افاضه می‌شده، به استعدادهایشان افاضه می‌شده، ولی به خودشان نه. خودشان افاضه‌شان از یک وقتی شروع شده تا ابد هم ادامه دارد؛ اما عقول من الازل الی الابد افاضه می‌گیرند، یعنی دائماً احتیاجشان تأمین می‌شود، پس آن‌ها محتاج‌ترند.

ولی از نظر اصل احتیاج، فرقی بینشان نیست؛ همه نسبتشان به واجب‌تعالی علی السواء است. پس خدا تباعدی از خلق ندارد، یعنی تباعد مکانی ندارد؛ تباعد مکانی. با همه نسبتش مساوی است، بر همه اشراف به طور مساوی دارد.

این عبارت بنا بر نظر بعضی‌ها معنا شد: که «الْمُتَعَالِی عَنِ الْخَلْقِ» یعنی علو حقیقی دارد، مطلق هم هست علوّش، به این معنا که در هر کمالی که شما ملاحظه کنید که آن کمال صاحب درجه باشد، خدا صدر آن کمال است؛ و «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ»، یعنی این علوّش علو مکانی نیست، نه علو مکانی که مستلزم تباعد بشود. چون اگر علو مکانی داشته باشد، باید از این‌ها دور بشود دیگر، این‌ها با فاصله زیاد از خدا قرار می‌گیرند: خدا به طبق درجه خودش در مکان بالا، این‌ها به طبق درجات خودشان پله پله قرار می‌گیرند تا آن پایین؛ خب خدا از بعضی‌ها دور می‌شود، به بعضی‌ها نزدیک می‌شود، یا می‌شود گفت از همه‌شان دور باشد. این می‌گویند که نیست؛ چرا؟ چون خدا مکان ندارد، و علو مکانی ندارد، پس تباعدی برایش نیست.

این توضیح اول و شرح اول که برای این جمله داریم. شرح دوم شرح دقیق‌تری است که ان‌شاءالله بعداً عرض می‌کنیم.

 

«وَ الْمُتَعَالِی عَنِ الْخَلْقِ بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ، الْمُتَعَالِی مَأْخُوذٌ مِنَ الْعُلُوِّ مَعَ زِیَادَةِ مُبَالَغَةٍ فِیهِ»؛ چون «کَثْرَةُ الْمَبَانِی تَدُلُّ عَلَى کَثْرَةِ الْمَعَانِی»؛ چون الفاظ متعالی بالاخره از مزیدٌفیه‌هاست، اضافه دارد بر علوی که مجرد است، ثلاثی مجرد است، بالاخره معنای اضافی را می‌فهماند، مبالغه را افاده می‌کند: «کثرة المبانی تدل علی کثرة المعانی»؛ الفاظ که بیشتر باشند، معنا بیشتر است شاید، البته شاید همه‌جایی نباشد.

«الْمُتَعَالِی مَأْخُوذٌ مِنَ الْعُلُوِّ مَعَ زِیَادَةِ مُبَالَغَةٍ فِیهِ»، «الْعُلُو» مشتق است از عِلوی که مقابل سِفل است، «الْعِلْوِ» که مقابل سفل یا «الْعُلْوِ»؛ «الْعِلْوِ» که مقابل سفل است. پس معلوم می‌شود مقابله هست، معلوم می‌شود اضافه هست؛ این فای «فَهُوَ» ببینید تفریع بر این است، بر همین مطلبی که عرض کردم: «فَهُوَ فِی الْأَصْلِ مَوْضُوعٌ لِلْمَعْنَى الْإِضَافِیِّ». این از کجا اضافی بودنش درآمد که فای تفریع می‌آورد؟ از همین مقابل، «مشتقٌ من العِلو»ی که این علو مقابل سفل است؛ اگر مقابل سفل است، پس امر اضافی است. هر جا که مقابله باشد، اضافه است؛ این بالاضافه به او علو است، این بالاضافه به او سفل است. می‌بینید که وقتی مقابله درست می‌شود، اضافه حتمی تویش هست. لذا ایشان با فای تفریع می‌گوید: حالا که معلوم شد علو مقابل سفل است، پس باید بدانید که این علو در اصل وضع شده بوده است برای معنای اضافی.

منتها معنای اضافی که مدرک است «بِالْإِدْرَاکِ الْبَصَرِیِّ». این یک مدرکی باید در اینجا تقدیر بگیریم؛ «بالادراک الاضافی» یعنی «المدرک بالادراک الاضافی»، که این امر اضافی، امر نسبی و امر اضافی با ادراک بصری ادراک می‌شود؛ یعنی شما وقتی به سقف و کف توجه می‌کنید، چشم می‌دوزید، آن نفس شما با استدلال متوجه می‌شود که این فوق است، این تحت است؛ این علو است، این سفل است.

«وَ ذَلِکَ لِمُنَاسَبَةِ فَهْمِ الْعَوَامِّ»؛ چرا در اصل علو برای معنای اضافی وضع شد؟ چون عوام وضع کردند، و عوام هم این معنای اضافی را می‌دیدند، جز با این معنای اضافی مأنوس نبودند، این لفظ را برای همین معنای اضافی وضع کردند. ولی نوبت به خواص که رسید، آن‌ها با معانی دیگری برخورد کردند که با این معنای اضافی نمی‌ساخت، یک جور دیگر بود. پس عوام چون برخوردشان با... به کار بردند؛ ولی سعی کردند که معنایی که این لفظ در او به کار می‌رود، به موازات معنایی باشد که جمهور و عوام لفظ را در آن به کار می‌بردند.

مثلاً این‌ها در همان معنای ظاهری که عرض کردم، عِلو را به کار بردند؛ ما هم در این معنای عقلی که می‌بینیم با آن علو مناسبت دارد، لفظ علو را به کار می‌بریم؛ اگر مناسبت با یک چیز دیگر دارد، یک لفظ دیگر را به کار می‌بریم. بالاخره باید موازاتی بین آن معنای حسی و این معنای عقلی حفظ بشود تا بتوانیم لفظی را که بر آن معنای حسی وضع شده، بر این معنای عقلی هم وضع کنیم؛ و الّا اگر آن معنای حسی یک چیزی است، معنای عقلی یک چیز مباینی با اوست، نمی‌توانیم لفظ او را برای این بیاوریم. بالاخره باید لفظ‌ها مناسب باشد.

 

«ثم انّ الخواصّ» در مقابل عوام «لمّا تنبّهوا و وجدوا بين المدركات ببصائرهم‌» آگاه شدن که معانی عقلیه وجود دارد، خیلی از این معانی حسیه که الفاظ برایشان وضع شده «تنبّهوا و وجدوا بين المدركات ببصائرهم‌» یعنی معانی‌ای که مدرک به بصائرشون هست «بين مدركات أبصار الجمهور» یعنی محسوساتی که با چشم جمهور، یعنی با چشم عوام دیده می‌شده، عوام چون با ابصار سروکار داشتند و بصیرت در مورد آن‌ها مطرح نبوده «حيث لم يتدرّجوا من درجة الحسّ» چون از درجه حس بالا نرفتند هرچی می‌دیدند با بصرشون می‌دیدند، دیگه نمی‌توانستند با تعقلشون و بصیرتشون هم درک بکنند. خواص متوجه شدند که بین معانی مدر بالبصیرة و محسوسات مدرک بالابصار «موازياتٍ» یک چیزهایی موازی است. یعنی به موازات این محسوسات، معانی‌ای هم وجود دارد که تقریبا مناسب با این محسوسات است. به موازات محسوساتی که عوام با بصرشون درک می‌کردند معانی‌ای وجود دارد که خواص با بصریت می‌توانند درک کنند، چون به موازات آن‌ها، این معانی وجود داشته «استعاروا عنها» از آن مدرکات بالابصار «الألفاظ المطلقة» عاریه گرفتن از آن محسوسات، اسمشان را، اسم آن محسوسات را به عاریه برداشتند روی این معانی گذاشتند منتها سعی کردند که این الفاظ را مطلقش کنند یعنی از آن عوارضی که مربوط به محسوسات بود برهنه‌اش کنند.

 

پرسش: این لفظ و معنی مجازی می‌شود؟

پاسخ: نه،

 

پرسش: استعاره است؟

پاسخ: نه، نقل می‌شود، انتقال دادند، کم‌کم حقیقی شده است.

 

پرسش: اولش استعاره بوده، استعاره به لفظ...

پاسخ: اولش ممکن است. ولی بالاخره وضع کردند. ببینید...

 

پرسش: حق‌تعالی از اول... از ازل علی بوده است.... و از آن ازل عقول به حق‌تعالی علی و عظیم و... منظور این است که اول ما جمهور را ملاحظه می‌کنیم، بعد خواص می‌آیند از جمهور می‌گیرند، در حالی که از ازل جمهوری نبوده، و از ازل خداوند متعال علی بوده، و اسم علی بر حق‌تعالی منجزاً بوده است.

پاسخ: علی بر خدا، معنای علی از ازل برای خدا ثابت بوده است؛ ما الان می‌خواهیم علی اطلاق کنیم. تا وقتی عرب نبوده، لفظ علی نبوده است؛ بله، هر لفظی بوده. بالاخره معنای علی برای خدا از ازل ثابت است، ولی الان چه کسی می‌خواهد علی اطلاق کند؟ عرب می‌خواهد اطلاق کند، پس باید عربی باشد. عقول به چه زبان بر خدا علی اطلاق می‌کنند؟ آن زبانشان عربی است؟ اگر زبان آن‌ها هم عربی بود، پس آن‌ها هم همین‌طورند.

حالا توجه کنید چه می‌خواهم عرض کنم، جواب شما را این‌طوری: استعاره نه معنایش این است که این‌ها مجازاً علی را در معانی استعمال کردند. عوام واضع لغت‌اند در محسوسات؛ در معانی عوام نمی‌توانند واضع باشند، واضع اسم در معانی خواص‌اند. خواص لفظی را از یک جا گرفته، ولی به طور حقیقت بر این معنا جعل کرده است. این درست است، عاریه گرفته از عوام، ولی در آن معنایی که شأنش بوده بر آن معنا جعل کند، به طور حقیقت جعل کرده است. عاریه گرفته این الفاظ را، ولی مجازاً به کار نبرده است، جعل کرده است؛ چون خواص شأنش این است که بتواند لفظ بر معنا جعل کند. عوام نمی‌توانند لفظ بر معنا جعل کنند، آن‌ها ناچارند که در محسوسات لفظی جعل کنند. خواص می‌آیند همان الفاظی را که آن‌ها در محسوسات جعل کردند، می‌بینند در معانی مناسب است، می‌بینند معنا با آن محسوس مناسب است، می‌گویند پس این لفظ را هم بتوانیم بر این جعل کنیم.

آن لفظی را که عوام در عالیِ محسوس به کار بردند، خواص در عالیِ معقول به کار می‌برند و به نحو حقیقت هم وضع می‌کنند، نه به نحو مجاز. استعاره نه اینکه الان که دارند استعمال می‌کنند استعمال استعاری است؛ عاریه گرفتند، استعاره لغوی است؛ یعنی لفظ را از آن‌ها عاریه گرفتند ولی حقیقت استعمال کردند. منقول است، یا اصلاً وضع جدید است؛ اصلاً وضع جدید کردند. استعاره اصطلاحی نیست. پس بنابراین علی که بر خدا اطلاق می‌شود اطلاق مجازی نیست، اطلاق استعاری نیست، اطلاق حقیقی است؛ منتها واضعش عوام نبودند، خواص بودند. خواص از عوام لفظ را گرفتند، ولی وضع را خودشان کردند و این وضع شد وضع حقیقی.

 

خب، حالا با این بیان: علی مطلق خدا است؛ فقط ما علی مطلق را توضیح می‌دهیم، چون به بقیه کار نداریم، به بقیه کمالات کار نداریم. علی مطلق خداست. علی مطلق یعنی چه؟ یعنی در هر کمالی که صاحب درجه باشد، خدا در آن کمال علو دارد، از همه عالی‌تر است.

«فَالْعَلِیُّ الْمُطْلَقُ هُوَ اللَّهُ؛ إِذْ لَا یُمْکِنُ قِسْمَةُ الْمَوْجُودَاتِ إِلَى دَرَجَاتٍ مُتَفَاوِتَةٍ»، درجات می‌خواهد در هر کمالی باشد، در حیات باشد، در سبب بودن باشد، یا در علم و بقیه کمالات باشد، در هر جا اگر موجودات را تقسیم کردید «الی درجات متفاوته»، ممکن نیست مگر اینکه واجب‌تعالی، حق‌سبحانه در درجه علیا باشد.

حالا دو مثال می‌زند که در این دو مثال دو کمال مطرح است و در هر دو کمال هم خدا علو دارد: یکی مثال می‌زند به سبب بودن، یکی مثال می‌زند به حی بودن: «کَمَنْ قَسَمَ الْمَوْجُودَ إِلَى سَبَبٍ وَ مُسَبَّبٍ»؛ مسبب بودن که در مورد خدا نیست، اما سبب بودن: سبب بودن درجات دارد، این اسباب و علل هر کدام در سبب بودن، در وجود داشتن، در سبب بودن قوت و ضعف دارند، «وَ اللَّهُ فَوْقَ الْکُلِّ»؛ خدا در سبب بودن فوق کل است، زیرا که او مسبب‌الاسباب است، یعنی هر سببی را که شما ملاحظه کنید، بالاخره او هست که ایجادکننده این سبب است. پس بنابراین در باب اسباب، او می‌شود عالی.

دوباره: «وَ کَذَا»، یعنی «وَ کَذَا (انْقَسَمَ الْمَوْجُودُ) إِلَى حَیٍّ وَ مَیِّتٍ، وَ الْحَیُّ انْقَسَمَ إِلَى دَرَجَاتِهِ الْمُخْتَلِفَةِ». خب، حالا می‌خواهیم این کمال را ببینیم خدا کجای این کمال قرار دارد؟ می‌گوییم که میت که خب در شأن خدا نیست، می‌آییم سراغ حی. حی درجاتی دارد تا می‌رسیم به آن درجه بالا که حی بالذات است؛ این حی بالذات را برای خدا اثبات می‌کنیم. پس خدا علی است در حیات، همان‌طور که علی بود در سببیت. «فَاللَّهُ حَیّاً بِذَاتِهِ لَا بِحَیَاةٍ قَائِمَةٍ بِهِ». روشن است این عبارت‌هایی که می‌گوییم: حی بالذات است یعنی در باب حیات هم علو دارد.

«وَ إِلَى غَیْرِ ذَلِکَ»؛ در مقام تعلیل است دیگر، تفریع هم باشد مثل تعلیل است دیگر.

 

پرسش: ....

پاسخ: «الی غیر ذلک» یعنی این دو کمال را ما گفتیم: در باب سببیت ملاحظه کردیم خدا عالی است در سببیت، علی است در سببیت؛ در حیات هم ملاحظه کردیم که خدا علی است. الی غیر ذلک، در بقیه کمالات هم اگر ملاحظه کنید، کمالاتی که درجات دارند، می‌بینید خدا در آن‌ها هم علی است؛ پس خدا علیِ مطلق است، یعنی در همه درجات، در همه کمالات علی است.

 

«کَذَا ذَکَرَهُ بَعْضُ الْعُلَمَاءِ»، که البته حرف خوبی است، اما حرفی که بعداً ما می‌زنیم بهتر از این حرفی است که ایشان زده است.

 

پرسش: بعض العلماء معلوم نیست؟

پاسخ: نه، ظاهراً. ایشان که حتماً تفحص هم کرده نیافته، من که اصلاً تفحص هم نکردم.

 

«فَعَلَى هَذَا»؛ حالا که فهمیدیم خدا علیِ مطلق است به این معنا که گفتیم، حالا نوبت رسیده به اینکه ببینیم «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ» یعنی چه؟ تا اینجا «هُوَ الْمُتَعَالِی» معنا شد، تا اینجا «الْمُتَعَالِی عَنِ الْخَلْقِ» معنا شد، حالا می‌خواهیم «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ» را معنا کنیم. «فَعَلَى هَذَا»، بنا بر اینکه علی به این معنا باشد که گفته شد، «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ» هم به معنایی است که الان عرض می‌شود: «فَعَلَى هَذَا» علو را دو قسم می‌کنیم: یکی علو مکان است، یکی هم علو مکانت است؛ مکانت یعنی منزلت و مقام، یا تفسیر می‌کنند به بلندپایه بودن.

«وَ اللَّهُ تَعَالَى مُتَعَالٍ عَنِ الْمَکَانِ لَا عَنِ الْمَکَانَةِ»؛ خدا بالاتر از این است که مکان داشته باشد، نه بالاتر از این است که مکانت داشته باشد، مکانت را دارد؛ تعالی از مکانت ندارد، چون مکانت برایش هست؛ تعالی از مکان دارد. پس معنای عبارت این است که خدا متعالی است از رتبه خلق، این معنای متعالی بودن که رتبه‌اش بالاست؛ در هر کمالی که ببینید خدا رتبه‌اش بالاترین رتبه است. اما «بِلَا تَبَاعُدٍ مَکَانٍ مِنْهُمْ»، تباعد مکانی از این‌ها ندارد.

«بل هو تعالى لا يخلو عنه مكان مع انّه ليس في شي‌ء من المكان.» با اینکه در هیچ مکانی نیست مکانی را پر نکرده مکان از او خالی نیست، یعنی همه مکان‌ها تحت اشراف او هستند

 

پرسش: ....

پاسخ: یعنی منزه، متعالی عن المکان یعنی منزه.

 

خب، پس خدا با اینکه مکان ندارد هیچ مکانی از او خالی نیست یعنی همه مکان‌ها تحت اشراف او هستند، اگر همه مکان‌ها تحت اشراف او هستند پس همه موجوداتی که در مکان‌های مختلف زندگی می‌کنند با او نسبت مساوی دارند و او از هیچکدام دور نیست «بلا تباعد منهم».

این یک معنا برای این جمله.

 

معنای دوم که معنای دقیق است و ایشان می‌فرماید نظر عرفانی این معنا را اقتضا می‌کند این است:

که همه موجودات اگر علوّی دارند، اگر اعتلایی دارند، اعتلایشان را از خدا گرفته‌اند. همه موجودات اگر علوّی دارند و اعتلایی دارند، اعتلایشان را از خدا گرفته‌اند. تنها موجودی که اعتلایش را از غیر نگرفته، خودِ خداست. پس او بذات عالی است؛ بذات عالی است یعنی اینکه علو ذاتی دارد.

معنای علو ذاتی این است که ذاتش عالی است، چه غیری باشد چه نباشد؛ که می‌بینید علو را از حالت نسبی بودن درمی‌آورد ایشان. آن قبل می‌گفتش که اگر درجاتی را ملاحظه بکنی، خدا بالاترین است، که یک حالت نسبی تویش بود؛ بالاترین درجه آن کمال را دارد، یعنی نسبت به بقیه عالی است. اما این یکی اصلاً نسبت‌گیری نمی‌کند؛ این می‌گوید خدا علو ذاتی دارد، چه غیری باشد چه نباشد. خدا اصلاً ذاتش عالی است؛ اصلاً نمی‌خواهد ملاحظه‌اش کنیم در درجات، ملاحظه کنیم و ببینیم بالاترین درجه است؛ درجاتی اصلاً وجود هم نداشته باشد، خلقی موجود نباشد، خدا عالی است.

منتها علو ذاتی را معنا می‌کند؛ می‌گوید که هر درجه‌ای از درجات وجود که تصور بشود، می‌بینیم خدا به آن درجه احاطه دارد؛ که حالا این درجات وجود برای کسی باشد چه نباشد، چه موجودی باشد و این درجه را داشته باشد چه نداشته باشد، هر درجه از درجات وجود که در جهان خلقت امکان دارد، می‌بینیم خدا آن درجه را واجد است. و به تعبیر دیگر: خدا «بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ» است؛ واجد درجات است، یعنی محیط است به همه درجات، به همه درجات محیط است. پس خدا با هر موجود عالی هست، ولی در رتبه آن موجود عالی نیست، بلکه علو اعلا برای او ثابت است.

همان‌طور که توجه کردید، اصلاً ما علو را اضافی نگرفتیم. چه موجودی توانایی دارد که در مقابل خدا عرض اندام کند تا بگوییم خدا بالاتر از اوست؟ اینکه می‌گوییم خدا بالاتر از اوست، معلوم می‌شود این موجود یک چیزی دارد خدا بالاترش را دارد؛ این موجود که هیچی ندارد، هر چه دارد از خدا گرفته است. موجودی که همه‌چیزش امانت است، از خودش هیچی ندارد، هیچ علوّی ندارد که بگوییم خدا از این عالی‌تر است؛ مگر این چیزی دارد، علوّی دارد که خدا از او عالی‌تر باشد؟ نه، این هیچی ندارد. پس هر درجه وجودی که خدا به این داده، خودِ خدا بر آن درجه محیط است.

و اصلاً بحث اضافه در اینجا غلط است. اضافه این است که یک موجودی، همان‌طور که عرض کردم، عرض اندام بتواند بکند، با خدا بتواند مقایسه بشود، آن وقت با خدا مقایسه‌اش کنیم بعد بگوییم خدا بالاتر است. اصلاً هیچ موجودی با خدا مقایسه نمی‌شود؛ چون موجودات همه صفرند، صفر را که نمی‌شود با عدد مقایسه کرد! واجب‌تعالی در سمت بی‌نهایت، این‌ها صفر؛ حالا بی‌نهایت را با صفر می‌شود مقایسه کرد؟ که بگوییم حالا بی‌نهایت بالاتر است یا صفر؟ بگوییم بی‌نهایت بالاتر است، بالاتر از صفر است؟ اصلاً غلط است این حرف؛ صفر چیزی نیست که بخواهد با بی‌نهایت مقایسه بشود. بنابراین در اینجا اصلاً اضافه‌ای موجود نیست.

با این بیان، متعالی بودن خدا روشن شد: که خدا متعالی است یعنی علو ذاتی دارد؛ علو ذاتی دارد یعنی محیط است به کل درجات وجود، محیط است به کل کمالات، محیط است به «کل شیء و به کل خلق». محیط به همه است. محیط به همه است یعنی چه؟ محیط به همه است یعنی چه؟ یعنی هر آنچه که او دارد، مع اضافه این دارد؛ چون حقیقت همه اشیاء پیش اوست، تنزلش را به دیگران داده است. پس هر چه چیزی دارد، او هم دارد؛ چون محیط معنایش همین است. محیط این است که آن محاط‌ها را در خودش دارد مع اضافه.

خدا هم این‌چنین است؛ پس خدا با همه عالی‌ها هست، ولی در مرتبه هیچ‌کدام از عالی‌ها نیست، بلکه «لَهُ الْعُلُوُّ الْأَعْلَى»، در مرتبه هیچ‌کدام از عالی‌ها نیست، با اینکه با همه عالی‌ها هست. این معنای «هُوَ الْمُتَعَالِی».

 

اما معنای «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ»؛

معنای «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ» چیست؟

«بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ» را ایشان خوب معنا می‌کند؛ می‌گوید که ما یک سلسله‌ای از خلائق درست می‌کنیم که هیولا پایین‌ترینشان است، بعد می‌آییم بالاتر جسم است. در هر کدام از این‌ها هم در عرض هم باز موجودات... مثلاً هیولا یکی نیست، ده تا هیولا داریم: یکی مال عالم عنصر، نه تا مال افلاک. می‌رسیم می‌آییم به مرتبه اجسام، اجسام هم یکی نیستند، انواع و اقسام اجسام ما در این مرتبه داریم. بعد می‌رسیم به نفوس، نفوس هم باز انواع و اقسام، بعد عقول همچنین، آخر خدا.

پس اگر توجه می‌کنید یک سلسله‌ای داریم در وجود که از وجود واجب شروع شده به وجود ممکن رسیده، در وجود ممکن هم درجاتی را طی کرده تا به هیولا رسیده است؛ این را داریم. خب، الان ما به این سلسله که توجه کنیم می‌بینیم که خدا با عقل نزدیک‌تر است، با نفس یک فاصله دارد، با جسم دو فاصله دارد، با هیولا خیلی دور است. این ظاهر سلسله این‌طور نشان می‌دهد که خدا از موجودات، از بعضی‌شان دور است، به بعضی‌شان نزدیک.

ولی امام می‌فرماید «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ»، با هیچ‌کدام دور نیست. این سلسله در تصویر توست؛ در واقع او «مَعَ کُلِّ شَیْءٍ» است، «مَعَ کُلِّ شَیْءٍ» یعنی «مع العقل و مع الهیولی». با آن پایین و بالا هر دو معیت دارد، اما معیتش معیت قیومیه است؛ نه معیت امتزاج، نه معیت مکانی، نه معیت وضعی، نه معیت زمانی، بلکه معیت قیومی؛ که او امساک کرده همه موجودات را به امساک قیومیتش. و هیچ موجودی، حالا اصلاً معیت یک‌طرفه است، هیچ موجودی از این طرف قیومیت ندارد؛ همه در دست و قدرت او هستند و هیچ‌کدام دستی به سمت او ندارند، همه در دست او هستند.

پس اینکه می‌فرماید «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ»، عبارت اخرای «هُوَ مَعَ کُلِّ شَیْءٍ» است. تباعد با هیچ‌کدام ندارد، با همه هست، با همه هست. این‌طور نیست که با یکی نزدیک‌تر باشد، با یکی دورتر باشد. این سلسله‌ای که الان مشاهده می‌کنید، سلسله‌ای است که در ذهن ما تصویر می‌شود؛ ما روی مراتبی که بین خود موجودات ملاحظه می‌کنیم این سلسله را تشکیل می‌دهیم، ولی اگر با قطع نظر از مراتب نگاه کنیم، خالق را نگاه کنیم، خالق نسبت به همه مساوی است، «مع کل شیء» است. معیت از یک طرف است، بله.

پس این‌طور شد که «متعالی» را معنا کردیم به اینکه صاحب علو ذاتی است، و علو ذاتی را معنا کردیم که محیط است به کل درجه و به کل شیء و به کل وجود. بعد «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ» را معنا کردیم «هُوَ مَعَ کُلِّ شَیْءٍ». با این بیانی که عرض کردیم، توجه کردید عبارت دقیق‌تر از آن معنایی بود که بعض العلماء داشت.

 

«وَ أَنَا أَقُولُ: النَّظَرُ الْعِرْفَانِیُّ یَحْکُمُ بِأَنَّ کُلَّ عَالٍ فِی دَرَجَاتِ الِاعْتِلَاءِ»؛ اگر چیزی در درجات اعتلاء عالی شد، یک وقتی اصلاً درجات اعتلایی نیست، موجودات سافلند که آن‌ها اصلاً به حساب نمی‌آیند؛ اما یک وقت نه، در درجات اعتلاء ما یک عالی را پیدا کردیم، «فَإِنَّمَا عُلُوُّهُ بِاللَّهِ»، علوّش ذاتی نیست، علوّش کسبی است، خدا به او داده است، امانت است. چرا علوّش بالله است؟ چون همه عالی‌ها که در درجه اعتلاء قرار گرفتند، همه‌شان این حکم را دارند که «لَا یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرّاً وَ لَا نَفْعاً»، هیچی ندارند. نه می‌توانند، توانایی دارند که ضرری را از خودشان دفع کنند، نه توانایی دارند که منفعتی را به سمت خودشان جذب کنند. هر چه هست، ضرری دفع می‌شود خدا دفع می‌کند، منفعتی جذب می‌شود خدا جذب می‌کند. ما ظاهر را نگاه می‌کنیم، خیال می‌کنیم ما هستیم که ضرر را دفع کردیم، ما هستیم که منفعت را جذب کردیم؛ نه، همه کارها را خدا انجام داد.

همه موجودات در درجات اعتلاء علوّشان بالله است، اما خدا دیگر علوّش به خودش است، چون اگر بخواهد علوّش به غیر باشد تسلسل لازم می‌آید. علوّش به خودش است:

«فَلِلَّهِ الْعُلُوُّ بِذَاتِهِ لَا بِغَیْرِهِ»، علو خدا بذاته است.

«وَ الْعُلُوُّ بِذَاتِهِ یَسْتَلْزِمُ الْعُلُوَّ الذَّاتِیَّ»؛ اگر کسی بذاته عالی باشد، معلوم می‌شود که اصلاً ذاتش عالی است، بدون قیاس به غیر. پس علو بذاته مستلزم علو ذاتی است.

علو ذاتی یعنی چه؟ یعنی هر درجه‌ای از درجات وجود که شما ملاحظه بکنید، می‌بینید خدا احاطه به آن درجه دارد، چون آن درجه را خودش داده است؛ پس اصلش را و با اضافه‌اش را خودش واجد هست. «إِذْ لَیْسَ دَرَجَةٌ مِنَ الدَّرَجَاتِ الْوُجُودِیَّةِ إِلَّا وَقَدْ أَحَاطَ اللَّهُ بِتِلْکَ الدَّرَجَةِ». و بعد هم شاهد: «وَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ»؛ خودش فرموده که من به کل شیء محیط هستم، درجات وجود هم شیءاند، پس او به درجات وجود هم محیط است.

 

پرسش: تعلیل این است؟ «إِذْ لَیْسَ دَرَجَةٌ...» تعلیل علو ذاتی است؟

پاسخ: بله.

 

پرسش: اگر هیچ درجه‌ای هم نباشد، او ذاتاً علی است.

پاسخ: بله، درجات واقعی...

 

پرسش: درجه‌ای باشد نباشد، احاطه‌ای باشد نباشد...

پاسخ: بله، علو ذاتی که دارد یعنی احاطه به کل شیئی دارد که چه باشند چه نباشند. چون کل شیء عرض کردم تنزل او هستند. او همه را قبل از تنزل دارد، خودش واجد است. همه کمالات در ذات خدا هست و بعد تنزل می‌کند. پس او محیط به کل شیء است؛ این محیط یعنی چه؟ اصلاً محیط را اگر بفهمیم، محیط به این معنا نیست که خدا احاطه کرده کل شیء این‌ها هستند و خدا احاطه‌شان کرده است؛ محیط یعنی واجد است، یعنی واجد، به حقیقت واجد است. بقیه تنزل‌اند و رقیقه، او به حقیقت واجد است؛ یعنی هنوز درجات تنزلی وجود نگرفتند او محیط هست، همه را واجد هست. توجه می‌کنید؟ محیط نه به این معنا که درجاتی هستند و او آن درجات را احاطه کرده است؛ محیط یعنی واجد است.

قبل از اینکه درجات تنزلی موجود بشوند، او تمام حقایق آن درجات تنزلی را در ذات خودش دارد؛ محیط به این معنا. پس اینکه ما می‌گوییم خدا علو ذاتی دارد، احاطه ذاتی دارد، مستلزم این نیست که موجوداتی باشند و او با احاطه آن‌ها بشود محیط به کل شیء؛ بلکه حتی اگر موجودات هم نباشند، او محیط به کل شیء است، چون محیط به معنای احاطه کردن که نیست، به معنای احاطه کردن دایره که نیست؛ محیط به معنای این است که همه آنچه که در خارج می‌تواند وجود بگیرد، او آن چیزها را دارد؛ احاطه کرده یعنی وجودش آن‌ها را احاطه کرده است، وجودش آن‌ها را جمع کرده است، اما تنزلات را جمع نکرده است! حقایق این تنزلات را جمع کرده است و واجد است، محیط یعنی واجد است.

و این دیگر متوقف بر این نیست که درجاتی وجود بگیرند بعد خدا آن‌ها را احاطه کند که شما بفرمایید قبل از اینکه درجاتی موجود باشد خدا محیط هست؟ بله، خدا قبل از اینکه درجاتی موجود باشد محیط هست، اما محیطش به این معناست که همه درجات را، چه موجود باشند چه موجود نباشند، او خودش حقیقت همه درجات را واجد است: «کَانَ اللَّهُ تَعَالَى کُلَّ شَیْءٍ، بَسِیطُ الْحَقِیقَةِ کُلُّ الْأَشْیَاءِ وَلَیْسَ بِشَیْءٍ مِنْهَا». همان اشاره به همان مطلب دارد.

اگر خدا به کل شیء محیط است، پس با کل شیء هست: «فَهُوَ مَعَ کُلِّ عَالٍ فِی عُلُوِّهِ»؛ با همه عالی‌ها در علوّشان هست، ولی توجه داشته باشید که در مرتبه علو آن‌ها نیست. خدا با همه عالی‌ها هست، ولی هم‌رتبه با آن‌ها نیست، بلکه «وَ لَهُ الْعُلُوُّ الْأَعْلَى». این «وَ لَهُ الْعُلُوُّ الْأَعْلَى» معلوم باشد که چرا پشت سر این ذکر شده، پشت سر این عبارت ذکر شده است: وقتی می‌گوید خدا با همه عالی‌ها هست، کأنه کسی به نظرش می‌رسد که در درجه آن عالی هم هست، در رتبه آن عالی هم هست؛ زود دفع توهم می‌کند، می‌گوید نه، «وَ لَهُ الْعُلُوُّ الْأَعْلَى». این‌طور نیست که هم‌مرتبه باشد؛ با عالی‌ها هست، ولی هم‌مرتبه با عالی‌ها نیست، بلکه «وَ لَهُ الْعُلُوُّ الْأَعْلَى فَوْقَ کُلِّ عَالٍ».

«فَلَیْسَ لَهُ الْعُلُوُّ الْإِضَافِیُّ»؛ علو اضافی ندارد خدا، چون علو اضافی این است که دیگران علوی داشته باشند، این عالی‌تر از دیگران باشد؛ معلوم شد که دیگران علو ندارند، هر علوی هست خدا به آن‌ها داده است، آن‌ها از خودشان هیچی ندارند. پس اصلاً موجودی نداریم که در مقابل خدا بایستد، آن وقت خدا را ما به او اضافه بدهیم و بگوییم خدا بالاتر از اوست.

«فَلَیْسَ لَهُ الْعُلُوُّ الْإِضَافِیُّ إِذِ الْکُلُّ»؛ همه موجودات مستهلک‌اند نسبت به خدا، «فَکَیْفَ یَتَحَقَّقُ الْإِضَافَةُ؟» مستهلک که نمی‌تواند با موجود طرف اضافه قرار بگیرد و بعد بگوییم این موجود بر این مستهلک... بالاتر از این مستهلک است؛ اصلاً مستهلک چیزی نیست که بخواهد طرف اضافه قرار بگیرد.

«فَمَعْنَى الْکَلَامِ»؛ حالا که این‌طور شد معنای کلام امام این است که: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ شَأْنُهُ مُتَعَالٍ عَنْ دَرَجَةِ خَلْقِهِ بِالْقَهْرِ لَهَا وَ الْإِحَاطَةِ بِکُلِّهَا»؛ خدا متعالی است از درجه خلق، متعالی است به این معنا که همه را مقهور کرده و بر همه آن‌ها احاطه دارد، به بیانی که الان عرض شد.

بعد دارد که: «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ»، این تکه را به این صورت معنا می‌کند: «مِنْ دُونِ تَبَاعُدِ اللَّهِ مِنَ الْخَلْقِ». تباعد چطور است؟ تباعدی که در اینجا نفی می‌شود چگونه است؟ این «بِأَنْ تَتَرَتَّبَ» تفسیر تباعد است، تفسیر «دون تباعد» نیست.

تباعد به این صورت است که درجات خلق مترتب شود، از پایین که هیولاست شروع شود «إِلَى أَنْ یَنْتَهِیَ إِلَیْهِ سُبْحَانَهُ»، تا به خدا، به عقل و بعداً به خدا برسد؛ این‌چنین نیست، به طوری که نسبت اشیاء به خدا متفاوت باشد در قرب و بعد: هیولا بعید باشد، عقل قریب باشد. «بَلْ هُوَ سُبْحَانَهُ مُحِیطٌ بِجَمِیعِ الْأَشْیَاءِ، وَاسْتَوَتْ نِسْبَتُهُ إِلَى جَمِیعِ الْأَشْیَاءِ»؛ مساوی است نسبتش به همه. یعنی همان نسبتی که به عقل دارد، همان نسبت را هم به هیولا دارد. همه قریب‌اند... به همه قریب است، تباعدی با هیچ‌کدام ندارد.

 

پرسش: همه قریب به خدا نیستند؟

پاسخ: بله، او به همه قریب است، تباعدی با هیچکدام ندارد.

 

پرسش: این عبارت این است که همه قریب‌اند به خدا: « حَتَّى تَکُونَ نِسْبَةُ الْأَشْیَاءِ إِلَیْهِ»، یعنی اشیاء نسبت به او... و او نسبت به اشیاء قرب و بعد ندارد، نه اشیاء...

پاسخ: بله. اشیاء به او قرب و بعد دارد، آن درجات وجودی که ما ملاحظه می‌کنیم باعث می‌شود که اشیاء نسبت به او قرب و بعد پیدا بکنند، اما او نسبت به اشیاء قرب و بعد ندارد، نسبت به همه قریب است.

 

«فَالْعُلُوُّ الذَّاتِیُّ»، آن عبارت قبلی هم همان‌طور که اشاره کردم: «مُتَفَاوِتَةً فِی الْقُرْبِ وَ الْبُعْدِ»، یعنی موجودات متفاوت‌اند در قرب و بعد، ولی خدا متفاوت نیست، خدا نسبتش به همه علی السواء است.

«فَالْعُلُوُّ الذَّاتِیُّ» این است که: علی با اینکه فوق الکل هست، مع الکل هم باشد. یکی از این «یکون»ها باید زائد باشد: «هُوَ أَنْ یَکُونَ الْعَلِیُّ مَعَ کَوْنِهِ فَوْقَ الْکُلِّ یَکُونُ مَعَ الْکُلِّ»؛ یکی از این یکون‌ها را عیب ندارد نباشد، باشد هم معنا می‌شود، نباشد هم عیب ندارد. علی با اینکه فوق کل است، مع الکل است. این‌طور نیست که وقتی فوق کل شد، به یکی نزدیک‌تر باشد و با او مع باشد، از یکی دورتر باشد و با او مع نباشد؛ نه، در عینی که فوق همه است، با همه هم هست: «وَ أَقْرَبَ إِلَى الْکُلِّ مِنْ أَنْفُسِهِمْ. وَ إِلَى هَذَا أَشَارَ عَلَیْهِ السَّلَامُ بِقَوْلِهِ: بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ».

که پس روشن شد که فوق بودن نسبت به کل، منافات ندارد با قرب داشتن نسبت به همه علی السواء؛ چون فوق بودنش به معنای احاطه کردن است و احاطه‌اش هم به معنای معیت است، معیت هم با همه یکسان است، معیت قیومی که دارد با همه یکسان است؛ پس هیچ عیبی ندارد که فوق الکل باشد و در عین فوق الکل بودن مع الکل هم باشد، و نسبت به همه هم قرب داشته باشد. پس روشن شد که «هُوَ الْمُتَعَالِی عَنِ الْخَلْقِ» علو ذاتی دارد، و در عین حال «بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ»؛ در عینی که متعالی است تباعد هم ندارد، بلکه مع الکل است.

فراز بعدی ان‌شاءالله جلسه بعد.


[1] شرح توحید صدوق، القمي، القاضي سعيد، ج1، ص87.