80/07/04
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /ادامه شرح خطبه اول (صفحه 84-86)
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
اقدار مکلفان بر طاعت، قطع عذر با حجج الهی و هلاکت و نجات بر اساس بینه
صفحه ۸۴.
عبارتی که از صفحه ۸۱ خواندیم این بود:
«الَّذِی خَلَقَ الْخَلْقَ لِعِبَادَتِهِ وَ أَقْدَرَهُمْ عَلَى طَاعَتِهِ بِمَا جَعَلَ فِیهِمْ فَقَطَعَ عُذْرَهُمْ بِالْحُجَجِ فَعَنْ بَیِّنَةٍ هَلَکَ مَنْ هَلَکَ وَ عَنْ بَیِّنَةٍ نَجَا مَنْ نَجَا» [1]
تمام توضیحی که در جلسه گذشته داده شد، مربوط به «خَلَقَ الْخَلْقَ لِعِبَادَتِهِ» بود، که بیان کردیم این عبارت غایت بودن عبادت را بیان میکند، و غایت را هم دو جور معنا کردیم، و بر هر دو جور هم این عبارت را تطبیق کردیم.
حالا در این بخشی که باقی مانده، میخواهیم دنباله این عبارت را معنا کنیم، دنباله این عبارت را میخواهیم معنا کنیم: که «وَ أَقْدَرَهُمْ عَلَى طَاعَتِهِ» تا آخر. میفرماید که تا حالا ثابت شد که خدا انسانها را برای عبادت خلق کرده و از آنها طلب کرده که عبادتش کنند؛ اما عبادت کردن احتیاج به قدرت دارد؛ شخصی میتواند عبادت کند که قدرت داشته باشد. پس خدا اگر عبادت را از آنها طلب کرده باشد، حتماً برای آنها هم وسائل عبادت را فراهم کرده، قدرت به آنها داده، ابزار عبادت را در اختیارشان قرار داده، و بعد از آنها خواسته که با این ابزار و قدرتی که من به شما دادم، مرا عبادت کنید تا به کمال برسید.
اینها ابزارهای متصل به خود انسان است: عقل را به او داده، نیروی بدنی را برای حرکت، در مثلاً عبادتهایی که حرکت لازم دارند؛ برای امساک، در عبادتی که امساک لازم دارد؛ و هکذا، همه وسایل را در اختیارش گذاشته است. یک وسایل بیرونی هم هست که آنها را هم خدا در اختیار انسان قرار داده، و آن ارسال رسل و تبلیغ راه عبادت است؛ اینها را هم در اختیار بشر قرار داده. رسلی را فرستاده و به آنها راهنمایی کرده که چگونه عبادت بکنند.
خب، با وجود این همه امکاناتی که خدا در اختیار انسان قرار داده، پس حجت را تمام کرده؛ «لِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ» شده. دیگر خلق هیچ حجتی ندارند؛ اگر بخواهند ترک بکنند، نمیتوانند بگویند نمیدانستیم و نمیتوانستیم. پس اگر کسی هلاک شد، «عَنْ بَیِّنَةٍ» هلاک شده؛ و کسی هم که نجات پیدا کرد، «عَنْ بَیِّنَةٍ» نجات پیدا کرده؛ از طرف خدا کار تمام است. ما هستیم که باید اقدام کنیم؛ اگر اقدام نکردیم مقصر خودمانیم، از طرف خدا نقصی وجود نداشته که عذری برای ما بشود و حجتی برای ما. و اگر هم انجام دادیم، با قدرتی که خدا در اختیارمان قرار داده انجام دادیم. پس کسی بدون بینه هلاک نمیشود.
این ذیل روایت بود، ذیل حدیث بود که «وَ أَقْدَرَهُمْ عَلَى طَاعَتِهِ بِمَا جَعَلَ فِیهِمْ»؛ یعنی با قدرت و ابزاری که در اختیار آنها گذاشت، آنها را قادر بر طاعت ساخت. و بعد هم ارسال رسل هم که کرد، آن وقت عذر اینها را با حججی که همان ارسال رسل و تبلیغات آن رسل است قطع کرد، به طوری که آنها هیچگونه عذری نداشته باشند، ذرهای عذر برایشان باقی نگذاشت. لذا حالا اگر کسی هلاک بشود «عَنْ بَیِّنَةٍ هَلَکَ»، اگر هم کسی نجات پیدا کند «عَنْ بَیِّنَةٍ نَجَا». توجه کردید با این توضیحی که دادیم ذیل روایت دیگر کاملاً روشن شد.
«ثُمَّ إِنَّهُ سُبْحَانَهُ لَمَّا خَلَقَ الْخَلْقَ لِعِبَادَتِهِ وَ طَلَبَ مِنْهُمْ أَنْ یَعْبُدُوهُ» [2] ؛ آنها را خلق کرد که عبادت کنند و از آنها هم این غایت را طلب کرد؛ نه تنها آنها را به این جهت خلق کرد، بلکه از آنها مطالبه هم کرد، به آنها گفتش که شما باید مرا عبادت کنید. «وَ لَیْسَ ذَلِکَ»؛ انجام عبادت ممکن نبود، و طلب عبادت یا خلق للعبادة ممکن نبود، «إِلَّا بِأَنْ یُمَکِّنَهُمْ»؛ مگر اینکه خدا این عباد خودش را متمکن میکرد از عبادت؛ یعنی «یَجْعَلَ لَهُمُ الْقُدْرَةَ عَلَى الْفِعْلِ وَ التَّرْکِ حَسَبَ اخْتِیَارِهِمْ»، قدرت فعل و ترک را برایشان قرار میداد از باب اینکه به آنها اختیار داده؛ «لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَسَاءُوا بِمَا عَمِلُوا وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى»؛ تا آن کسانی که بدرفتار کردند جزا ببینند، و آنهایی که خوب عمل کردند جزای خوب ببینند.
پرسش: ذلک یعنی خلق و طلب؟
پاسخ: بله، خلق و طلب، بله. «لیس ذلک» یعنی خلق للعبادة و طلب عبادت نمیشد مگر اینکه آنها را متمکن میساخت.
آیه را توجه کنید: ﴿لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَسَاءُوا بِمَا عَمِلُوا وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى﴾ [3] در طرف جزای احسان را نوشته «بِالْحُسْنَى»، فرموده «بِالْحُسْنَى»؛ در طرف جزای اسائه را نفرموده «بِالسُّوءِ». چون کار خدا هیچوقت سوء نیست؛ جزایی که خدا میدهد، جزای بدی را که خدا میدهد، جزای بدی بدی نیست، جزای بدی جزاست. جزای خوبی را میگوید حسنی؛ یعنی بهتر از آن چه که آنها عمل کردند به آنها میدهد. اما در طرف بدی فقط جزایشان را میدهد، آن هم جزایی که میدهیم بد نیست، پاداش عملشان است، بد نیست. طرف خوبی که به آنها میدهیم خوب است، بلکه خوبتر است.
«فَجَعَلَ عَزَّ مَجْدُهُ فِیهِمْ آلَاتِ الْفِعْلِ وَأَدَوَاتِهِ»؛ اینها توضیح و تفصیل «یُمَکِّنَهُمْ» است. چهجوری اینها را متمکن از عبادت کرد؟ به این طریق؛ «فَجَعَلَ»، فا فای تفسیریه است،
«فَجَعَلَ عَزَّ مَجْدُهُ فِیهِمْ» یعنی در خلق خودش «آلَاتِ الْفِعْلِ» را، «أَدَوَاتِ» فعل را، این یکی؛
تنها آلات را به آنها نداد، قدرت به کارگیری این آلات را هم به آنها بخشید: «وَ وَهَبَ لَهُمُ الْقُدْرَةَ عَلَى الْإِتْیَانِ بِمَا شَاءُوا»، این دو تا؛
سوم، مهم این است که برایشان پیغمبر باطنی قرار داد: «وَأَعْطَاهُمُ الْعَقْلَ الَّذِی یُسْلَکُ بِهِ سَبِیلُ الْخَیْرِ» یا «سَبِیلَ الْخَیْرِ»؛ به آنها عقل داد، عقلی که به توسط او سبیل خیر طی میشود، راه خیر طی میشود؛ «وَ یُعْلَمُ بِهِ وُجُوهُ الشَّرِّ»، راههای شر هم دانسته میشود. توجه کنید، شر را مضافالیه «وجوه» قرار داد، خیر را مضافالیه «سبیل» قرار داد. راه خیر یکی است، اما طرق شر متعدد است. یک راه مستقیم است که ما را به حق میرساند، بقیه راهها که انحرافیاند، همه ما را به شر میرسانند. راههای انحرافی زیاد است، راه خیر یکی است.
چهارمین عطایی که به خلق کرد، که از همه این عطیهها مهمتر بود و لذا خودش هم در این عطیه تعبیر به منت کرد؛ هیچکدام از عطیهها را نگفت «لقد منّ الله»، این یکی را فرمود «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ»، «وَ بَعَثَ فِیهِمْ رُسُلاً»؛ «وَ بَعَثَ فِیهِمْ رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ».
این چهار چیز را خدا به آنها داد تا امکان عبادت را برایشان فراهم کند:
اولاً اعضا و ادوات را داد،
ثانیاً قدرت به کارگیری این اعضا را در مسیر عبادت به آنها عطا کرد،
ثالثاً عقل را در اختیارشان قرار داد،
رابعاً بر آنها منت گذارد و بر آنها منت گذاشت و ارسال رسل فرمود.
«فَلِذَلِکَ قَطَعَ عُذْرَهُمْ حَیْثُ لَمْ یَکُنْ لَهُمْ عُذْرٌ بِوَجْهٍ مِنَ الْوُجُوهِ»؛ «فبذلک» یعنی از این طریق عذرشان را قطع کرد، از این طریق عذرشان را قطع کرد. «حیث» را در اینجا تعلیلیه نمیگیریم، و الّا نمیتوانیم عبارت را معنا کنیم؛ «حیث» را به معنای «به طوری که» قرار میدهیم. نمیگوییم عذر آنها را قطع کرد چون آنها اصلاً عذری نداشتند، این معنا صاف درنمیآید. میگوییم: «فَلِذَلِکَ قَطَعَ عُذْرَهُمْ»، عذرشان را قطع کرد به طوری که «لَمْ یَکُنْ لَهُمْ عُذْرٌ بِوَجْهٍ مِنَ الْوُجُوهِ»، هیچ عذری برای آنها نگذاشت. نه قطعش کرد، یک راهی را برای آنها گذاشت؛ نه، کاملاً راه عذر را بر آنها بست؛ یعنی تمام راههایی که لازم بود، به احسن وجه در اختیارشان گذاشت. نه یک راه را ناقصاً بگذارد که بعد عبد بگوید: خدایا این راه را در اختیار من کم گذاشتی و من بالاخره یک عذری دارم؛ نه، راه عذر را بر اینها قطع کرد، «فلذلک» یعنی از این طریق عذرشان را قطع کرد به طوری که «لم یکن لهم»، نبوده باشد برای اینها عذری «بوجه من الوجوه»، هیچ راه عذری نداشته باشند. عرض کردم «حیث» را تعلیلیه نمیشود گرفت؛ چون اگر تعلیلی بگیریم معنایش این است که اینها اصلاً از اول عذری هم نداشتند، به هیچ وجه عذر نداشتند، حالا هم عذرشان را قطع کرد؛ خب اگر نداشتند قطع کرد یعنی چه؟ نداشتند، خب حالا هم ندارند! ولی نه، میخواهد بگوید قطعش کرد به طوری که اینها هیچ عذری برایشان نباشد، «بوجه من الوجوه».
«وَ إِنَّمَا هَلَکَ الْهَالِکُ بِسُوءِ اخْتِیَارِهِ»؛ «بسوء اختیاره» متعلق به «هالک» نیست، متعلق به «هلک» است. یعنی آن کسی که هالک میشود، «هَلَکَ بِسُوءِ اخْتِیَارِهِ» از جانب خودش، «وَ بَیِّنَةٍ مِنْ أَمْرِهِ» از جانب خدا. از طرف خدا با بینه هلاک شده، از طرف خودش به سوء اختیارش هلاک شده. «حَیْثُ»؛ اینجا تعلیلیه است. چرا «بَیِّنَةٍ مِنْ أَمْرِهِ»؟ چون میدانسته است خیر و شر را از طریق شناساندن خدا «علی لسان رسله». چون خدا از طریق رسل به این شناسانده که حق چیست، خیر چیست، شر چیست، بدی چیست، اگر این هلاک بشود «عَنْ بَیِّنَةٍ هَلَکَ». پس «هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ مِنْ أَمْرِهِ»، چرا «عن بینه هلک»؟ حیث تعلیل است: زیرا که «یَعْرِفُ الْخَیْرَ وَالشَّرَّ»، این خیر و شر را میدانسته است، و اگر میدانسته پس به سوء اختیار خودش هلاک شده است.
«بِتَعْرِیفِ اللَّهِ» مربوط به «یعرف» است: از کجا میدانسته خیر و شر را؟ از طریقی که خدا به او شناسانده، «عَلَى لِسَانِ رُسُلِهِ». چون خدا به او این خیر و شر را از طریق رسل رسانده، او هم از این طریق خیر و شر را شناخته، پس اگر هلاک شد «عَنْ بَیِّنَةٍ هَلَکَ». این توضیحی که من دادم، در این توضیح «حَیْثُ یَعْرِفُ الْخَیْرَ» مربوط شد به «عَنْ بَیِّنَةٍ هَلَکَ»؛ ولی میتوانیم این «حیث» را مربوط به هر دو بگیریم: هم به «سوء اختیاره»، هم به «بَیِّنَةٍ مِنْ أَمْرِهِ»، و این بهتر هم هست. چون میشناخته است خیر و شر را، پس اگر هلاک شود، اولاً عن بینة هلاک شده، ثانیاً نه به خاطر نشناختن، بلکه به خاطر سوء اختیار خودش هلاک شده. توجه میکنید خیلی بهتر میشود اگر ما «حیث» را متعلق به هر دو بگیریم: هم بگوییم چون خیر و شر را میشناخته عن بینه هلاک شده، هم بگوییم چون خیر و شر را میشناخته، پس از طرف خدا هلاکت نبوده، از طرف سوء اختیار خودش هلاکت بوده است.
پرسش: لسان رسل... رسل باطن هم هست؟ ....
پاسخ: بله، البته ظاهر امر نشان میدهد که لسان رسل یعنی رسل ظاهری، ولی فرمایش شما فرمایش خوبی است. رسل را ما حمل بر مطلق میگیریم تا شامل رسل باطنی هم بشود؛ که رسل یعنی چه رسل ظاهری، چه رسل باطنی که عقل است؛ چون بعضی از خیرات و شرور را عقل توضیح میدهد. البته ما نظرمان این است که آنها را دوباره شرع تأکید هم میکند؛ بنابراین اگر رسل را هم رسل ظاهری بگیریم، چیزی فروگذار نمیشود، ولی اگر رسل را مطلق بگیریم بهتر است.
پرسش: ....
پاسخ: «حیث» تعلیل است، تعلیل برای هر دو میشود؛ متعلق به هر دو یعنی تعلیل برای هر دو میشود. یعنی اینطوری معنا میکنیم: چون که «یَعْرِفُ الْخَیْرَ وَ الشَّرَّ»، پس اگر هلاک شد، اولاً به سوء اختیار هلاک شده، ثانیاً عن بینه هلاک شده است.
«وَ نَجَا النَّاجِی»، نجا لازم است، «نَجَا النَّاجِی بِحُسْنِ فِعَالِهِ».
خب، «وَ ﴿لِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ﴾ [4] »؛ این مربوط به هر دو است، یعنی هم در مورد کسانی که هلاک میشوند خدا حجت دارد و آنها حجت ندارند، هم در مورد کسی که نجات پیدا میکند؛ در مورد همه حجت مال خداست. کسی بر خدا حجت ندارد و نمیتواند بر خدا اعتراض بکند.
ولی خودشان به ما یاد دادند، یک حجت برای ما هست؛ یک حجت برای ما هست، خود ائمه به ما یاد دادند، که فقط ما با همین حجت میتوانیم حرفمان را به خدا بقبولانیم، و این خیلی مهم است که ما حرفمان را به خدا بقبولانیم، و آن حجت، کرم خود خداست. میگوییم خدایا، اگر معصیتت کردیم، کرمت در نظرمان بود؛ امید به اینکه تو ما را میبخشی در نظرمان بود، و لولا این مطلب، اگر میدانستیم تو سختگیری میکنی، هرگز سمت معصیتت نمیرفتیم؛ و همینطور هم هست واقعاً. واقعاً اگر کسی بداند شخص سختگیری میکند، جرأت نمیکند؛ اینکه اینقدر ما جرأت داریم، فقط به خاطر اینکه خدا کریم است. «مِنْ حِلْمِکَ تُعْصَى»؛ یعنی چون حلیمی معصیت میشوی. آن وقت اگر این را بگوییم ما طلبکار میشویم! این خیلی جالب است که خلق بعد از این همه بدهکاریها تازه طلبکار هم دربیاید! بله.
«وَلَوْ شَاءَ لَهَدَاکُمْ أَجْمَعِینَ»؛ که این دنباله آیه است، همانطور که پاورقیتان اشاره میکند، اقتباس از آیه کرده ایشان. «وَ سَیَأْتِی تَحْقِیقُ ذَلِکَ الْمَعْنَى فِی آخِرِ الْکِتَابِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ»
آدرسی را که پاورقی میدهد توجه بکنید: نه صفحه تعیین میکند، نه هم حدیث را تعیین میکند؛ چون این بخشی که ایشان مطلب را توضیح میدهد، تو بخشهایی است که یا نرسیده شرح بزند، یا اگر هم رسیده، مخطوطش به دست مصحح نرسیده؛ چون میدانید که این کتاب سه جلدی تمام شده، خیلی از احادیث باقی مانده، شاید بیش از ثلث کتاب شرحنشده باقی مانده. البته گروهی، اصلاً میگویند در دسترس نیست، همه کتابخانهها را هم گشتند؛ جلد چهارم در دسترس نیست. البته اخیراً نویدی داده شده که در بعضی کتابخانههای هندوستان جلد چهارم دیده شده است.
پرسش: ایشان قاعدتاً دستش بوده که در احادیث بعد...
پاسخ: یعنی رفته است تو خود توحید نگاه کرده، آن احادیث را پیدا کرده، فهمیده که ایشان آنجا توضیح داده است؛ ولی تو شرح نیست.
خب، «وَ لِلَّهِ الْفَضْلُ مُبْدِئاً وَ مُعِیداً».
در عبارت قبل که ما جلسه قبل خوانده بودیم، به این مطلب اشاره داشت که بعضیها هلاک میشوند، بعضیها نجات پیدا میکنند. هالکین کسانی هستند که معذب میشوند، ناجین کسانی هستند که پاداش عمل خیرشان را میبینند. پس مفاد عبارت این میشود، با استفادههایی که ما میکنیم، که در مقابل عمل بد عذاب، و در مقابل عمل خوب ثواب داده میشود؛ و این عدالت است، اینکه در مقابل بدی عذاب بشود، در مقابل خوبی ثواب ببینیم، این عدالت خداست، و ایرادی هم ندارد.
اما عدالت را میدانید که بشر نمیپسندد؛ در عینی که صفت کمال است، رفتار با عدالت را، نه خود عدالت را، رفتار با عدالت را در مورد خودش نمیپسندد؛ انتظار دارد که خدا با فضل رفتار کند. بعد امام در اینجا خبر میدهند که واقعاً خدا هم با فضل رفتار میکند: هم مبدءاً، هم معیداً؛ هم در بدء خلقتتان با فضل رفتار کرد، هم در اعاده خلقتتان که در قیامت است با فضل با شما رفتار میکند. این عدالت اوست، ولی با این عدالت با شما رفتار نمیکند، بلکه باز هم فضل دارد.
فضلی را که در آخرت دارد اینطور بیان میکنیم: که تمام عباداتی که شما در دنیا کردید، و به خاطر آن عبادات انتظار پاداش در آخرت دارید، تمام این عبادات را با یکی از نعمتهایی که خدا در دنیا به شما داده مقایسه کنید، میبینید نه تنها مساوی نمیشود، بلکه بدهکار هم میشوید با یک نعمتش، تا چه رسد با همه نِعَمش! پس وقتی انسان منتقل به دار آخرت میشود، هیچ طلبکاری ندارد، ولو هزاران عمل هم کرده باشد؛ چون همین دنیا چنان نعمت دیده، نعمت گرفته، که پاداش همه این اعمالش را چندین برابر تو همین دنیا گرفته است. پس وقتی وارد آن دنیا میشود طلبی ندارد، هر چه هست فضل است. ولی خدا به فضلش عمل میکند، رفتار میکند، و به این شخص پاداش نیک میدهد، «بِالْحُسْنَى» آنها را پاداش میدهد؛ یعنی بهتر از آن چه که آنها انتظار دارند، حتی چیزهایی که به فکرشان خطور هم نمیکرده به آنها عطا میکند. پس در آخرت با آنها به فضل رفتار میکند.
در دنیا هم همچنین است. در اولی که ما به لسان استعداد از خدا وجود را طلب میکردیم، چه کاری کرده بودیم که مستحق وجود بشویم؟ هیچ. هیچ کاری نکردیم؛ خدا به فضل خودش به ما وجود داد، که مهمترین نعمت بود. پس مبدءاً هم با فضل با ما رفتار کرد، معیداً هم باید با ما با فضل رفتار میکند. پس «وَ لِلَّهِ الْفَضْلُ مُبْدِئاً وَ مُعِیداً».
این بیانی که شارح کرد، مشتمل بر دو بخش بود:
در بخش اول ارتباط این عبارت را با عبارت قبل روشن کرد؛ عبارت قبل عدالت را افاده میکرد، این عبارت فضل را افاده میکند. گفت عدالت این است که ثواب و عقاب، بعد بیان کرد که ولی خدا با عدالتش با ما رفتار نمیکند، بلکه با فضلش رفتار میکند.
بعد در بخش دوم این شرح، فضل خدا را توضیح داد که چه جوری خدا در آخرت با فضل رفتار میکند، و در دنیا و در ابتدای خلقت چه جوری با فضل رفتار کرده؛ یعنی ثابت کرد این مطلب را. ثابت کرد که ما هیچ طلبی از خدا نه در بدء خلقتمان، نه در عود خلقتمان داریم، و هر چه که خدا به ما افاضه کرده، چه در بدء خلقت، چه در اعاده، به فضل تام خودش بوده است.
«وَ لِلَّهِ الْفَضْلُ مُبْدِئاً وَ مُعِیداً، لَمَّا ظَهَرَ»؛ این بیان بخش اول است، که ارتباط این جمله با جمله قبل را ایشان درست میکند: «لَمَّا ظَهَرَ مِنَ الْجُمْلَةِ الْأُولَى»؛ یعنی همین جملهای که در صدر بحث عربیاش را خواندم، جمله که در صفحه ۸۱ آمده: «الَّذِی خَلَقَ الْخَلْقَ لِعِبَادَتِهِ» [5] تا آخر، از این جمله ظاهر شد: «أَنَّ الْکُلَّ»، کل خلق، «إِنَّمَا یُثَابُونَ وَ یُعَاقَبُونَ بِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ وَ سُوءِ اخْتِیَارِهِمْ»؛ به لف و نشر مرتب: «حسن افعالهم» مربوط به «یثابون»، «سوء اختیارهم» مربوط به «یعاقبون». اگر ثوابی دارند در مقابل فعل حسنشان است، اگر عقابی دارند در مقابل سوء اختیارشان است.
«وَ ذَلِکَ هُوَ الْعَدْلُ»؛ «ذلک» ضمیرش به معنا برمیگردد، یعنی مشارٌالیه صریحاً در عبارات نیامده، معنایش آمده؛ یعنی ثواب در مقابل حسن فعل، و عقاب در مقابل سوء اختیار، «هُوَ الْعَدْلُ». این عدل است؛ پس جمله قبل عدالت را بیان میکرد. چون در جمله قبل عدالت بیان شد، و فضل هم همیشه در مقابل عدالت است، میگویند خدایا با عدالت با ما رفتار نکن، با فضلت با ما رفتار کن؛ همیشه این دو تا کنار هم میآید. لذا امام اشاره کرد علیهالسلام به قوله: «مُبْدِئاً وَ مُعِیداً»؛ یعنی به قوله «وَ لِلَّهِ الْفَضْلُ مُبْدِئاً وَ مُعِیداً» اشاره کرد: «إِلَى أَنَّ ذَلِکَ مِنَ الْفَضْلِ». این ثواب هم که شما میبینید، درسته به ظاهر از عدالت است، ولی در باطن از فضل خداست؛ چون اینطور نیست که شما طلبی داشته باشید، خدا به عدالت آن طلب را جواب بدهد؛ نه، هیچی ندارید، خدا به فضلش به شما چیزی میدهد.
«وَ ذَلِکَ لِأَنَّهُ لَوْ نُظِرَ»؛ «ذلک» بیان این است که خدا در اعاده، یعنی در معاد، با فضل با بندگان رفتار میکند. بعداً بیان میکنند که خدا در بدء هم با فضل با بندگان رفتار کرده. اما حالا در معاد: «وَ ذَلِکَ»، اینکه «ذلک من الفضل است»، «ذلک» یعنی اینکه ذلک من الفضل است، این ثوابهایی که داده میشود از فضل خداست،
البته من «ذلک» را به... «ذلک من الفضل» را به ثواب اشاره گرفتم، ولی عقاب را هم میشود «من الفضل» قرار داد؛ چون میگویند عقاب هم باعث تطهیر شخص است، و باعث میشود به خصوص کسانی که از جهنم بیرون میآیند، اینکه دیگر روشن است و واضح است که تطهیر میشوند، تطهیر میشوند و به کمال لایق میرسند و بعداً وارد بهشت میشوند.
پرسش: حتی در عقاب هم... این که در مقابل همون بدی همون عقاب رو میکنه این خودش فضله، در مقابل همون یک بدی، همون یک عقاب رو میکنه این فضله...
پاسخ: بله، آن وقت یک خرده از عدالت بیرون میرود؛ اگر خدا میخواست بیش از مقدار...
پرسش: در برابر خوبی چند برابر پاداش میده...
پاسخ: در برابر خوبی چند برابر پاداش میدهد. اگر در برابر بدی چند برابر عذاب میکرد، این عدالت نبود! که شما بگویید حالا که یک برابر عذاب میکند میشود فضل. اگر چند برابر عذاب کند عدالت نیست که یک برابرش بشود فضل؛ شما اینطوری میفرمایید: میتوانست چند برابر عذاب کند، فضلش را به کار برد یک برابر عذاب کرد! این آن وقت مشکل عدالت پیدا میکند؛ عدالتش آن وقت زیر سؤال میرود که اگر عدالت دارد، چرا چند برابر عقاب میکند؟ من یک گناه کردم، چرا ۱۰ تا عذاب میکند؟ ظاهراً آن نمیشود.
میتوانیم اینطوری بگوییم، که بعید هم نیست بگوییم، البته من که دارم عرض میکنم احتمال است، شاید هم در روایات پیدایش کنیم، من تفحص نکردهام: که خدا باز هم بشر را به اندازه استحقاقش عذاب نمیکند؛ همانطور که تو دنیا. تو دنیا که این مشهود است، گفتند، خود قرآن هم دارد میگوید؛ میگوید من: ﴿وَ يَعْفُو عَن كَثِيرٍ﴾ [6] [7] ، خیلی از گناهانتان را میگذرم، بعضیهایش را عذاب میدهم تو همین دنیا. بعضی از این آزارهایی که میبینید، رنجهایی که میکشید، مال گناههایی است که میکنید، تازه خیلیهایش را هم من بخشیدم، نادیده گرفتم. خب تو دنیا که دارد با فضل با ما رفتار میکند، بعید نیست تو آخرت هم همینطور باشد؛ که آنجا گذشته از اینکه خیلیها را اصلاً میبخشد، که خیلی به خیلیها اجازه شفاعت میدهد؛ وقتی اجازه شفاعت داد معنایش چیست؟ معنایش این است که گناهان پاک میشود؛ پس این که فضیلت است، فضل است. بعد هم « آخَرُ مَنْ يَشْفَعُ أَرْحَمُ الرّاحِمينَ» [8] [9] ، آخر همه او میآید. این را یک بار دیگر هم عرض کردم، نگفته آخر من یشفع رحمان، الله؛ ارحمالراحمین گفته، یعنی از این صفت استفاده کرده. و وقتی ارحمالراحمین به کار بیفتد، معلوم است دیگر چقدر شفاعت میکند. اگر الله شفاعت بکند، خب ما میگوییم به اندازه خودش، حالا به اندازه خودش هم که بینهایت است! اگر رحمان، میگوییم خب حالا وصف رحمان را گفت، پیداست که شفاعت یک خرده کمتر کرده، ولی گفته ارحمالراحمین. وصف ارحمالراحمین این است که تقریباً کسی را باقی نمیگذارد، مگر کسی که دیگر اصلاً قابل نباشد؛ آن که قابل نیست دیگر نمیشود کاریش کرد.
پس ببینید، آن هم باز دارد با فضل با مردم رفتار میکند. در عقابش هم همینجور؛ آن هم که عقاب میکند، باز هم بعد از اینکه عقاب میکند، شاید این تکه را عرض میکنم به اندازه گناه ما نباشد، یعنی خیلی پایینتر باشد. گناه ما، آن هم گناهی در مقابل یک همچو عظیمی، حالا فرض کنید گناه خیلی هم کوچک باشد، وقتی در مقابل عظیم مقایسه با آن که معصیتش شده خیلی بزرگ میشود. آن وقت ببینید چقدر عذاب استحقاق میآورد، استحقاق چقدر عذاب میآورد! باز هم خدا کم میگیرد. شاید این فضل را در عقاب هم بتوانیم جاری کنیم، و بعید نیست؛ اگرچه میگویم من به ذهنم نمیآید که در جایی دیده باشم در این زمینه، باید تفحص کنیم ببینیم، اما بالاخره این احتمالش هست.
پرسش: عذاب باعث تطهیر میشه؟ بله؟
پاسخ: بله، عذاب باعث تطهیر میشود. حالا چهجوری شد؟ مثال میزنند، با مثال روشن میکنند و الّا ما چهجوریاش را نمیفهمیم. مثال میزنند که همانطور که ناخالصیهای مثلاً طلا را با آتش جدا میکنند، و در کوره این طلا را میگذارند تا ناخالصیاش جدا بشود، همچنین انسانی را که ناخالصیهایی کسب کرده، این ناخالصیاش را با آتش جهنم جدا میکنند؛ این مثالها را میزنند.
پرسش: اشکال نداره... یعنی بعداً از جهنم میآرندش تو بهشت؟
پاسخ: بله.
پرسش: شما فرمودید که ... اگر فطرت عوض شده باشه، ملحد شده باشه...
پاسخ: هیچ فطرتی از بین نمیرود، فطرت اولی. آیه قرآن هم دارد که ﴿دَسَّاهَا﴾، یعنی دفن میکند فطرت را؛ ﴿قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا﴾ [10] ، «دساها» یعنی دفنش میکند، میپوشاند فطرت را. فطرت از بین نمیرود، همانطور که اول فرمودید، کاملاً آلودهاش میکند، به طوری که تاریک تاریک میشود. فطرت از بین نمیرود؛ یک فطرت ثانی آن وقت شکوفا میشود، نمیتواند فطرت را از بین ببرد؛ ولی فطرتی که کاملاً پوشانده شده، تعبیرات بعدیتان خوب بود: مقلوب شده، وارونه شده، این سر به زمین پا به هوا شده، اینها درست است. این انسانی که به این صورت درآمده، دیگر خودش اصلاً قابل نیست اصلاح بشود؛ که ارحمالراحمین هم کاری نمیکند، نه نمیتواند کاری بکند، این قابل نیست؛ مثل اینکه میگوییم خدا ممتنعات را خلق نمیکند، یعنی خدا نمیتواند؟ نه، نقص در کار خدا نیست، ممتنعات قابل نیستند که خلق بشوند. این را هم باید درست ببینیم: کسی هست واقعاً دیگر جهنمی قابل اصلاح نیست، خب او قابل نیست، نه فضل خدا نیست؛ فضل خدا هست، میتواند هم تعلق بگیرد، ولی این قابلیت ندارد.
پرسش: بعد جهنم نمیآد که ثواب...
پاسخ: از عبارت بعد چرا ، من همان اول استفاده همینطور کردم، «کذلک» اشاره به ثواب دارد، اشاره به عقاب ندارد؛ ولی خواستم مطلب را تعمیم بدهم، گفتم عقاب را هم میتوانیم از فضل خدا بگیریم با این بیانها. البته یک مقدار هم تکلف داشتیم، میتوانیم اصلاً وارد این بحث هم نشویم. این را عرض کردم که اول من «ذلک» را اشاره گرفتم به ثواب، عبارات بعدی هم کاشف از این مطلب است؛ ولی گفتم میتوانیم عبارت را... «ذلک» را اشاره به عقاب هم بگیریم و با این توجیهات توجیهاش کنیم؛ حالا توجیهات پذیرفته نباشد هم کنارش میگذاریم، میگوییم «ذلک» اشاره است به ثواب.
پرسش: تغییر عکس بشه...
پاسخ: اشکال ندارد، بله. یک ذرهاش هم به دستش نمیرسد، خودشان قابل نیستند. سرتاسر عمرش اسم خدا را هم گفته، ولی یک بار باطنش توجه به خدا نکرده؛ هزار بار هم قسم به خدا خورده، ولی اصلاً یک دفعه نفهمیده خدا چیست، نه خدا کیست، اصلاً خدایی را توجه نکرده. این تو دنیا هم همینطوری است دیگر، آخرت هم همینطور؛ قابل نیست، فضل خدا را اصلاً جذب نمیکند.
«وَ ذَلِکَ لِأَنَّهُ لَوْ نُظِرَ إِلَى أَفْعَالِهِمْ»؛ یعنی اینکه این از فضل خداست، اینکه این ثواب دادنها از فضل خداست، به این دلیل است: که اگر نظر بشود به افعالی که اینها اطاعتاً لله در دنیا انجام دادند، «وَ إِلَى نِعَمِ اللَّهِ تَعَالَى عَلَیْهِمْ» به نعمتهایی که خدا در همین دنیا به آنها داده، «لَمْ یَکُونُوا یَسْتَحِقُّونَ شَیْئاً مِنَ الثَّوَابِ»؛ میفهمیم که دیگر در مقابل عملشان هیچ استحقاقی ندارند، که هر چه میخواستند کسب کردند، هر چه میخواستند خدا همین دنیا به آنها داده است.
«فَالْأَمْرُ عَلَى التَّفَضُّلِ»؛ آن چه که اجرا میشود، جاری میشود، در آخرت بر تفضل جاری میشود؛ یعنی آنچه که در آخرت به آنها داده میشود از طریق تفضل است، از طریق استحقاق نیست. «وَ هُوَ أَمْرُ الْآخِرَةِ»؛ این بیان که کردیم در مورد امر آخرت بود. در مورد امر آخرت ثابت کردیم که خدا با فضل با مردم رفتار میکند. حالا میخواهیم بگوییم در دنیا هم خدا با فضل با بندگان رفتار کرده، بلکه در ابتدای خلقت هم؛ تا عبارت امام که «مُعِیداً»ش روشن شد، «مُبْدِئاً»ش هم روشن بشود.
«وَ کَذَا أَمْرُ الْأُولَى»، یعنی در ابتدای وجود، «وَ هُوَ إِعْطَاءُ الْوُجُودِ وَالنِّعَمِ الَّتِی لَا یَسْتَحِقُّونَهَا عَنْ عَمَلٍ مِنْهُمْ فِی عَالَمِ الشُّهُودِ»؛ اولاً به آنها وجود داده در حالی که آنها هیچ عملی را قبلاً انجام نداده بودند که در مقابلش وجود بگیرند؛ ثانیاً در همین دنیا چنان به آنها نعمت داده که اگر بخواهیم مقایسه کنیم با اعمالشان، اعمالشان اصلاً به حساب نمیآید، همه این نعم هم که فضل است؛ تازه اگر یک ذرهاش را در مقابل عمل قرار بدهیم، بقیهاش میشود فضل. باز این کار را هم نمیتوانیم بکنیم، چون همان عملی هم که کرده، با نعمتهایی است که او در اختیارش قرار داده، با توفیقی است که او داده. و این خیلی عجیب است که... یعنی خیلی خوب است که آدم هر کار خیری که میکند، یاد آن آیه بیفتد؛ قولی همان: «یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا»؛ حالا من آیه را نمیدانم، خدا من را مؤاخذه نکند! آیه عین﴿... قُل لَّا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلَامَكُم بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمَانِ﴾ [11] . حالا آیه را یک خرده خرابش کردم، انشاءالله درست خواندم! علیایحال میگوید که میآیند به تو میگویند که ما مسلمان شدیم و به این طریق بر تو منت میگذارند؛ بگو شما منتی بر ما ندارید، ما بر شما منت داریم که شما را به ایمان هدایت کردیم. در تمام کارهای خیر این آیه باید در ذهن آدم باشد. یک وقت آدم کار خیر میکند، احساس میکند که خب، حالا من یک کاری کردم خدا از من راضی شد و فلان؛ یک جور حالتی بهش دست میدهد کأنه طلبکار! همان وقت باید متوجه باشد که خدا را باید شکر بکند که خدا هدایتش کرده، تو با بقیه چه فرقی میکردی؟ بقیه را در این مسیر وارد نکرده، تو را هل داده تو این مسیر؛ تو باید شکر بکنی، نباید افتخار بکنی.
در تمام اموری که، اتفاقاتی که برایمان میافتد، اتفاقات خیر، آنهایی که در اختیار ما نیست که حتماً باید شکر بکنیم؛ آنهایی هم که در اختیار خودمان است باید شکر بکنیم. یک نماز که میخوانی، بعد از نماز باید خدا را شکر بکنی که نماز خواندم، با آن کسی که نماز نخواند فرق داشتم، این توفیق را تو به من دادی. نه من منت دارم بر تو که نماز خواندم، تو منت داری بر من که به من توفیق دادی نماز بخوانم. و این واقعاً تجربه میشود؛ ما تو همین درسهای خودمان، گاهی صبح تا شب تمام تلاشمان را به کار میگیریم، تمام نیرویمان را به کار میگیریم، شب که میشود فکر میکنیم واقعاً هیچ کاری نکردیم! و این تعارف نیست! شما در کار خودتان هم دیدید، حتماً دیدید، که گاهی شب که میشود، صبح تا شب تمام عرض میکنم قدرت را به کار گرفتیم، شب که میشود، اگر خودمان را به غفلت نزنیم، نمیتوانیم بخوابیم، اینقدر ناراحت میشویم که این روز چه جوری گذشت با این همه تلاشی که من کردم! حاصلش یک خط هم نشد، برای خودم گاهی اتفاق میافتد.
پس اگر میبینیم یک کاری دارد انجام میگیرد، باید بفهمیم او باز میکند و او میبندد. حالا با این همه کارها دست اوست، اگر همه کارها دست اوست، جا دارد که ما شکر کنیم، جا ندارد که طلبکار بشویم. پس هیچکدام از اعمال ما استحقاق نمیآورد، چون تمام اعمال خیر هم که انجام بدهیم با توفیقی است که او به ما میدهد، ابزارش را در اختیارمان گذاشته، تبلیغش را هم کرده، توفیقش را هم داده، خب قدرتش را هم داده، همهچیز مال خود اوست دیگر؛ چه طلبی ما داریم؟ اگر اینجوری فکر بکنیم، میفهمیم که تمام اصل نعمتی که او به ما داده فضل است، اصل وجودی که به ما داده فضل است، نعمتهایی هم که در دنیا داده همه فضل است، هیچکدام در مقابل عملمان نیست، چون برای عمل ما چیزی باقی نمیماند. آن عبارت جالبی که خود امام سجاد دارند که هر چه شکر بکنم دوباره بدهکارم، چون همین شکر من دوباره یک شکر دیگر میخواهد؛ که تو به من زبان دادی و توفیق شکر دادی، خود همین دوباره شکر میخواهد. بنابراین من از عهده شکر تو برنمیآیم، عجز من را به جای شکر قبول کن.
«وَ کَذَا أَمْرُ الْأُولَى»؛ امر اولی هم با فضل است، «وَ هُوَ إِعْطَاءُ الْوُجُودِ وَالنِّعَمِ الَّتِی لَا یَسْتَحِقُّونَهَا عَنْ عَمَلٍ مِنْهُمْ فِی عَالَمِ الشُّهُودِ»؛ یعنی در همه عالم دنیا هم وجودی که خدا به آنها داده، نعمتهایی که داده، در مقابل عملشان استحقاقی نداشتند؛ «بَلْ إِنَّمَا هِیَ بِمَحْضِ الْفَضْلِ»؛ «محض» را توجه کنید، عبارت بسیار عبارت جالبی است: «إِنَّمَا هِیَ بِمَحْضِ الْفَضْلِ»، خالصاً فضل بوده است، هیچچیزش استحقاق نبوده است، «بِمَحْضِ الْفَضْلِ وَالْجُودِ».
خب، حالا که اینطور شد: ما ابتدا گفتیم خدا در معاد با فضل عمل میکند، در دنیا هم که ثابت کردیم الان که با فضل عمل میکند، حالا نتیجه میگیریم: «فَلَهُ الْفَضْلُ فِی الْإِبْدَاءِ وَ الْإِعَادَةِ»؛ این همان مفاد عبارت امام است: «وَ لِلَّهِ الْفَضْلُ مُبْدِئاً وَ مُعِیداً». «وَ لَهُ الْحَمْدُ أَوَّلاً وَ آخِراً».
بعد که امام ادعا فرمودند «وَ لِلَّهِ الْفَضْلُ مُبْدِئاً وَ مُعِیداً»، علتش را هم بیان میکنند؛ با دو تا عبارتی که بعداً میآید علت بیان میشود: عبارت اول بیان میکند که چرا خدا در دنیا با فضیلت، با فضل با مردم رفتار میکند؟ چرا «لِلَّهِ الْفَضْلُ مُبْدِئاً»؟ عبارت دوم که «خَتَمَ أَمْرَ الدُّنْیَا وَ مَجِیءَ الْآخِرَةِ بِالْحَمْدِ» باشد، بیان میکند که چرا خدا «لِلَّهِ الْفَضْلُ مُعِیداً»؟
میگوید علت اینکه خدا تفضل میکند، این است که او موجود ستودهای است، موجودی است واقعاً ستوده؛ نه من او را ستایش کنم، با ستایش من ستوده بشود، او واقعاً ستوده است. و انسان ستوده کاری جز فضل ندارد، موجود ستوده کاری جز فضل ندارد. لذا افتتاح خلق شما با حمد اوست، افتتاح دنیا با حمد اوست، اختتام دنیا و پیدایش سلطان آخرت هم با حمد اوست. خود خدا هم میگوید که من... یا در آیات، در دعاها داریم که: خدا ابتدای به نِعَم میکند «قَبْلَ اسْتِحْقَاقِهَا». اصلاً صفت خدا این است، ذات خدا اینچنین است که «یَبْتَدِئُ بِالنِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقَاقِهَا». حالا که اینطور است، پس «لِلَّهِ الْفَضْلُ مُبْدِئاً وَ مُعِیداً» جا میافتد؛ چون ذاتش این است، نه علت دیگری غیر از ذات داشته باشد؛ چون ذاتاً فضل است، چون ذاتش جود است، جود میکند. پس دیگر این سؤال ندارد که چرا خدا با فضل رفتار میکند؟ چون ذات او فضل است؛ از فضل انتظاری جز فضل نیست، از جود انتظاری جز جود نیست.
«ثُمَّ أَشَارَ عَلَیْهِ السَّلَامُ إِلَى دَلِیلِ» بر اینکه امر دنیا و آخرت بر تفضل است «فی البدء و العود»، دلیل را اینطوری میآورد: «لِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْمُبْتَدِئُ بِالنِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقَاقِهَا، وَ إِلَیْهِ یَرْجِعُ عَوَاقِبُ الثَّنَاءِ»؛ که اصلاً ذات خدا اینچنین است که به نِعَم قبل از استحقاقش ابتدا میکند، و ذات خدا این است که عواقب ثنا به او رجوع میکند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ»، که این حصر هم در آن درمیآید؛ یعنی جنس حمد لله است، همه ستایشها مال خداست. حالا که اینطور است، همه عواقب ثنا هم به او رجوع میکند، همهاش مال اوست، و او مبتدئ به نعم است، خب دیگر جای تعجب ندارد؛ همین است دیگر: «لِلَّهِ الْفَضْلُ مُبْدِئاً وَ مُعِیداً».
«هَذَا مَا أَفَادَ عَلَیْهِ السَّلَامُ بِقَوْلِهِ: ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ – وَ لَهُ الْحَمْدُ - افْتَتَحَ الْکِتَابَ بِالْحَمْدِ لِنَفْسِهِ» یک، «خَتَمَ أَمْرَ الدُّنْیَا وَ مَجِیءَ الْآخِرَةِ بِالْحَمْدِ لِنَفْسِهِ» دو.
«إِنَّ اللَّهَ وَ لَهُ الْحَمْدُ»؛ «وَ لَهُ الْحَمْدُ» جمله معترضه است؛ یعنی ستایش مخصوص اوست. «إِنَّ اللَّهَ افْتَتَحَ الْکِتَابَ بِالْحَمْدِ لِنَفْسِهِ»، این یک مطلب، اشاره به دنیا؛ «خَتَمَ أَمْرَ الدُّنْیَا وَ مَجِیءَ الْآخِرَةِ أَیْضاً بِالْحَمْدِ لِنَفْسِهِ»، این هم دو مطلب، اشاره به عقبی.
که خدا سوره حمد را، اولین قسمت از قرآن را، کتاب خودش را که قرآن است، افتتاح کرد به حمد؛ و به همین جهت و به همین مناسبت هم خلقت هم افتتاح شده به فضل. امر دنیا را هم که ختم کرد، و آن وقتی که سلطان آخرت داشت ظاهر میشد، آنجا هم فرموده: ﴿وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ﴾ [12] ؛ در همان وقتی که دنیا دارد بساطش برچیده میشود و آخرت بساطش دارد پهن میشود، یعنی همان روز اولی که روز قیامت حساب میشود، در آنجا هم با مردم به حق حکم میکند، و در همان جا هم قابل ستایش است و به فضل عمل میکند. پس «لِلَّهِ الْفَضْلُ مُبْدِئاً وَ مُعِیداً» سببش این است که ذات خدا اینچنین است.
خب، «افْتَتَحَ الْکِتَابَ بِالْحَمْدِ لِنَفْسِهِ»، چون که «صَدَّرَ الْقُرْآنَ الْمَجِیدَ» را به صورت حمد، تنبیهاً بر اینکه «لَهُ النِّعَمُ الِابْتِدَائِیَّةُ فَلَهُ الْحَمْدُ»؛ نعم ابتدائیه مال اوست، «فَلَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولَى وَالْفَاتِحَةِ».
«وَ خَتَمَ أَمْرَ الدُّنْیَا»، یعنی مجیء آخرت را؛ ختم امر دنیا با مجیء آخرت مقرون است، یعنی وقتی که دنیا ختم شد، مجیء آخرت حاصل میشود. آن وقت را هم که ابتدای آخرت است، باز انتهای دنیاست ابتدای آخرت است، «خَتَمَ بِالْحَمْدِ لِنَفْسِهِ فَقَالَ: ﴿قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَقِیلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾ [13] »؛ یعنی با مردم به حق عمل کرد، و مردم در آن هنگام متوجه شدند که خدا با حق و فضل عمل کرد، آن وقت گفته شد: ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾ وقتی شنیدند، وقتی دیدند که خدا با فضل با آنها رفتار کرد، خدا را ستایش کردند که تو لایق اینچنین هستی که با فضل با ما رفتار کنی، چون چیزی جز فضل نیستی.
ختم امر دنیا عبارت است از مجیء آخرت؛ چون در عبارت داشتیم «خَتَمَ أَمْرَ الدُّنْیَا»، و بعد با عطف تفسیر «مَجِیءَ الْآخِرَةِ» عطف گرفته شده بود. بله، ختم امر دنیا عبارت است از مجیء آخرت. «فَفِی هَذِهِ الْحَالَةِ»؛ حالا این توضیح ختم بود، حالا میخواهد بگوید چطور میشود که بندگان در این هنگام حمد میکنند؟ بیان میکند که در این هنگام برای بندگان ظاهر میشود که خدا با فضل با آنها رفتار کرده است، ظاهر میشود. در دنیا گاهی از اوقات انکار میکنند، میگویند خدا با ما با فضل رفتار نکرده، کم گذاشته از ما؛ فلانی را ببین چقدر به او داده، به ما آن مقدار نداده، پس از ما کم گذاشته؛ یک خرده ناراضیاند. ولی در آخرت که میشود: ﴿قِیلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ﴾، نمیگوید کی میگوید: ﴿قِیلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾ [14] ؛ همه متوجه میشوند که خدا با فضل رفتار کرده است. لذا این قول هست ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾، دیگر استناد به کسی هم نمیدهد، ظاهراً همه میگویند.
پرسش: یعنی امر دنیا و به دنبال امر دنیا و مجیء آخرت، حمد لنفسه را آورده؟ ختم کرد، نه مجیء آخرت را ختم کرد...
پاسخ: یعنی امر دنیا را و مجیء آخرت را، به دنبال این دو تا که هر دو یکی هستند، انتهای امر دنیا و آمدن آخرت را ختم بالحمد... یعنی به دنبال اینها حمد آورد؛ اول ﴿وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ﴾، بعد ختم این مطلب را به قول ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾. این ختم مال ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾ است! امر دنیا را و مجیء آخرت را ختم کرد به ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾. یعنی... حالا عبارت را دوباره توضیح میدهم: برای مردم در روز قیامت روشن میشود که امر دنیا و همچنین رفتاری که خدا در آخرت با آنها دارد، بالفضل است؛ هم دنیا بالفضل بود، هم آخرت بالفضل است. وقتی که این مطلب برایشان روشن میشود، آن وقت خدا خودش این توضیحات را ختم میکند به ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾ ؛ یعنی در این آیه ...
پرسش: خَتَمَ را متعدی بگیریم؟
پاسخ: حتماً متعدی است. خدا امر دنیا را و مجیء آخرت را ختم کرد بالحمد لنفسه. یعنی آن چه که در دنیا اتفاق میافتد و آن چه که در آخرت اتفاق میافتد، اینها اعمال خداست. بعد اینها را خدا توضیح داده؛ بعد از اینکه توضیحش تمام شده، گفته: ﴿و َقِیلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾، یعنی ختم کرده مطلب را به ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾، و حکایت کرده از بشر آن آخرتی، که آنها اینچنین خواهند گفت. همانطور که خودش کتابش را به حمد لنفسه افتتاح کرده تا بگوید نِعَم اولیه من لایق این هستند که حمد بشوند، همچنین امر دنیا و مجیء آخرت را با روشن شدن برای بشر، ختم کرده به ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾؛ یعنی خودش هم در اینجا حکایت کرده که بشر میگویند ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾، و تصویب هم کرده؛ یعنی جا دارد که این حرف زده بشود. و کأنه خودش گفته؛ همانطور که در ابتدای سوره حمد خودش «الحمد لله» گفته، گویا در انتهای امر دنیا و آخرت هم خودش دارد «الحمد لله» میگوید. اگرچه بشر هم میگویند، ولی خودش هم تصویب کرده، رد نکرده است، تصویب کرده است؛ پس «الحمد لله» را خودش در هر دو مطلب را ختم کرده... اولی را افتتاح کرده، دومی را ختم کرده است.
پس ایشان میخواهد اینطور بیان کند که: خدا در افتتاح با فضل عمل کرده، و فضل هم جای حمد دارد، به این مناسبت خدا در افتتاح کتابش حمد آورده است. در اختتام امر دنیا و افتتاح قضاوت اخروی هم خدا با فضل با مردم رفتار میکند، فضل هم حمد دارد، پس خدا در اختتام هم خودش را حمد میکند. این خلاصه مطلبی که در اینجاست.
حالا دیگر... یک مقداری هم البته «خَتَمَ»... ظاهرش این است که امر دنیا را ختم کرد، و مجیء آخرت را ختم کرد.
پرسش: اگر واوِ «و مجیء» را معیّت بگیریم و اگر باءِ «بالحمد» را تفسیر بگیریم...
پاسخ: آن وقت باز «بالحمد» خیلی خوب معنی نمیشود، «بالحمد» خوب معنی نمیشود. ایشان میخواهد بگوید ختم کرد امر را، نه به مجیء آخرت، بلکه به حمدِ لنفسه؛ نه ختم کرد امر دنیا را به مجیء آخرت، اینکه روشن است. ختم کرد، هم امر دنیا را، هم مجیء آخرت را، هر دو را ختم کرد بالحمد لنفسه.
پرسش: مجیء آخرت را ختم کرد؟ امر آخرت را به مجیء آخرت...
پاسخ: مجیء آخرت را هم عرض میکنم، بله. مجیء آخرت را ختم کرد، امر دنیا را هم ختم کرد.
پرسش: ختم امر دنیا که عبارت باشد از مجیء آخرت... یک چیز است...
پاسخ: ختم امر دنیا مجیء آخرت است، نه امر دنیا مجیء آخرت است. بله، ختم امر دنیا که عبارت است از مجیء آخرت، یعنی وقتی امر دنیا ختم میشود، مجیء آخرت شروع میشود. این هر دو را خدا، که هر دو را عرض کردم یکی حساب میکنند، ختم کرد به حمد لنفسه. یعنی بعد از اینکه بیان کرد مجیء آخرت را، ختم کرد یعنی به دنبالش آورد ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾ را.
«فَفِی هَذِهِ الْحَالَةِ یَظْهَرُ لِلنَّاسِ أَنَّ اللَّهَ قَدْ حَکَمَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ»؛ این «حِینَ أَشْرَفُوا عَلَى سُلْطَانِ الْآخِرَةِ» تا «بُطْلَانِ دَارِ الْغُرُورِ» جمله معترضه است که ایشان هم خودش در خط تیره گذاشته که بفهماند جمله معترضه است.
«فَفِی هَذِهِ الْحَالَةِ» یعنی در این حالتی که آخرت قضاوت میشود، دنیا هم پایان میپذیرد، ظاهر میشود برای مردم که خدا حکم کرده بینشان بالحق و أخذهم بالفضل.
آن هنگام کی است؟ «حِینَ أَشْرَفُوا عَلَى سُلْطَانِ الْآخِرَةِ الَّتِی هِیَ مَحَلُّ بُرُوزِ الْأُمُورِ وَ مَکَانُ ظُهُورِ بُطْلَانِ دَارِ الْغُرُورِ»، وقتی که سلطنت آخرت ظاهر میشود. آخرت الان هم سلطنت بر دنیا دارد، چون کمال دنیاست؛ ولی الان سلطنتش پیش ما ظاهر نیست. آن وقتی که ما مشرف میشویم بر سلطنت آخرت و سلطنت آخرت پیش ما ظاهر میشود، آن وقت میفهمیم که دارالغرور همهچیزش باطل بوده است، ما به یک مشت خیالات مشغول بودیم و دلخوش کرده بودیم. اصل امور آشکار میشوند، حقایق آشکار میشوند، و آن خیالاتی که در دنیا ما را مشغول میکرده خیال بودنشان روشن میشود؛ آن وقت است که ما میفهمیم که خدا بینمان بالحق حکم کرد و ما را به فضل گرفت، نه به عدل.
بله، «حِینَ أَشْرَفُوا عَلَى سُلْطَانِ الْآخِرَةِ الَّتِی»، یعنی آخرتی که محل بروز امور و مکان ظهور بطلان دارالغرور یعنی دنیاست، در این هنگام ظاهر میشود برای مردم «أَنَّ اللَّهَ قَدْ حَکَمَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَخَذَهُمْ بِالْفَضْلِ». آیه را دارد معنا میکند: ﴿وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ﴾... ﴿قضی بینهم بالحق﴾ را دارد معنا میکند. و برایشان روشن میشود «أَنَّ الْکُلَّ مِنَ اللَّهِ وَ أَنَّ الْمَرْجِعَ وَ الْمَصِیرَ إِلَى اللَّهِ»، آن وقت «فَقِیلَ ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ﴾ [15] ، فَلَهُ الْحَمْدُ فِی الْآخِرَةِ وَ الْخَاتِمَةِ». آن وقتی که سوره حمد را ما میخوانیم میفهمیم که «فَلَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولَى وَ الْفَاتِحَةِ»، وقتی این آیه را میبینیم میفهمیم که «فَلَهُ الْحَمْدُ فِی الْآخِرَةِ وَ الْخَاتِمَةِ».
پس «وَ لِلَّهِ الْحَمْدُ مُبْدِئاً وَ مُعِیداً» و «وَ لِلَّهِ الْفَضْلُ مُبْدِئاً وَ مُعِیداً». دلیل اینکه خدا با تفضل با آدم رفتار میکند روشن شد: چون در هم بدء، هم در ختم، آن که با ما دارد... ما را دارد خلق میکند یا نسبت به ما دارد داوری میکند، یک موجودی است که عین الفضل است، عین الجود است. به همین جهت با تفضل با ما رفتار میکند. آن وقت برای او هم حمد است، زیرا که موجودی که عین الفضل است، عین الجود است، قابل ستایش است.
این خلاصه بحث. ظاهراً به بحث بعدی ده دقیقهای وقت داریم، ولی خب، دیگر از همینجا بسش میکنیم، بحث بعدی را وارد نمیشویم.