80/06/24
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /ادامه شرح خطبه اول (صفحه 70 تا 72)
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
نقد کنجکاوی در اسرار حکمت الهی، و تبیین نخستین تفسیر از عدم مشارکت در عزت
در عباراتی که جلسه قبل خوانده شده، یعنی صفحه هفتاد خط دوم ... یا بگویید خط اول:
«و یقصر عن البلوغ الی اسرار حکمتها کل فضول» [1]
این را حالا من یادم نیست قبلاً توضیح دادم یا نه، حتماً گفتم ولی الان به ذهنم نمیآید که توضیح چهجوری دادم.
این «کل فضول» عرض کردم یعنی هر کسی که در امری دخالت بیجا بکند.
چرا لفظ «کل فضول» را آورد؟ میگوید که خدا دارای مخلوقاتی است که «تعجب منها العقول و یقصر عن البلوغ الی اسرار حکمتها کل فضول». چرا قید «کل فضول» میآورد؟
خوب، هیچ کس به اسرار حکمت مخلوقات خدا نمیرسد، حکمت مخلوقات خدا نمیرسد.
چرا میگوید «کل فضول» نمیرسد؟ نه یک فضول، «کل فضول» نمیرسد.
این خیلی مطلب را مؤکداً بیان میکند با این عبارت.
افراد معمولی خیلی دخالت در مسائل نمیکنند، خیلی تفحص نمیکنند. فرض کنید اگر برخورد بکند به یک شیئی، از کنارش خیلی آسان رد میشود.
اما افراد فضول در هر کاری دخالت میکنند، کنجکاوی میکنند تا آن عمق، میخواهند بروند، میخواهند بالاخره تمام تار و پود مسئله را بیرون بریزند و کشف کنند، مکشوف کنند برای خودشان.
ایشان میگوید نه تنها افراد معمولی به اسرار حکمت نمیرسند، آن فضولهایی هم که همه کارها را به هم میریزند تا آن به عمق برسند، همه زحمتها را هم میکشند تا به نتیجه برسند، باز هم نمیرسند. خیلی تأکید است.
بعد هم «کل فضول»، نه یک فضول و دو فضول که خسته بشوند، همه فضولها هم جمع بشوند، همه هم بخواهند این کار را انجام بدهند، باز هم نمیتوانند.
این خیلی تأکید مطلب است. یعنی افراد معمولی که رد میشوند، اینها به اسرار حکمت خدا نمیرسند؛ آنهایی هم که تفحص میکنند حق دخالت ندارند، باز هم با اینکه میدانند نمیتوانند وارد بشوند، میدانند در اسرار حکمت نمیتوانند وارد بشوند، باز هم وارد میشوند، تا آنجایی هم که توانایی دارند میروند، باز هم نمیرسند.
توجه میکنید؟ اینکه «کل فضول» میگوید، این توهین نیست! میخواهد بفهماند که بشر اگر بخواهد در اینجور مسائل دخالت کند فضولی است، چون حق دخالت به او ندادند. به او گفتند تو به کنه این مسائل نمیرسی. آنجاهایی که میتوانی برسی حق دخالت داری، آنجایی که نمیتوانی برسی حق دخالت نداری. پس اگر دخالت کرد میشود فضول. و با تفحص کاملی هم که میرود باز هم به نتیجه نخواهد رسید.
پس این «کل فضول» را میشود گفت به دو جهت آورده است:
یکی اینکه افرادی که کنجکاو هستند، جستجوگر هستند، هر چقدر کنجکاوی بکنند به نتیجه نمیرسند، تا چه رسد به افراد معمولی.
یکی هم به این جهت این «کل فضول» را آورده است که اگر دخالت کردی، چون به تو اجازه دخالت ندادند میشوی فضول، ولو کنجکاو هم نباشی. به تو گفتند تا حد توانایی خودت دخالت کن، اگر بخواهی بیش از توانایی خودت دخالت کنی دخالت بیجا میشود، دخالت بیجا میشود فضولی.
پس این تعبیر «کل فضول» به دو عنوان میتواند آمده باشد و هر دو عنوانش خوب است.
این مربوط به بحث گذشته بود که نمیدانم گفتم یا نگفتم قبلاً.
داشتیم که روایت حضرت امیر را میخواندیم، که طرف میآید تعریف میکند میگوید که خطبهای حضرت خواندند، که خدا را در آن خطبه توصیف حسنی کردند، بعد شنونده میگوید که هیچیاش را حفظ کردی که برای من بگی؟ او جواب میدهد که همهاش را نوشتم! میگوید خوب اگر همهاش را نوشتی پس بگو ما هم بنویسیم.
بعد مصنف گفت... فرمود که چون خطبه طولانی است، نه تنها این خطبه، هر جا که طولانی باشد، من اینطور نیست که تمام خطبه را بگویم بعد شروع کنم به شرح، بلکه تقطیع میکنم، تکه تکه خطبه را میآورم و بعد به دنبالش شرح را ذکر میکنم.
حالا چند تا تکه از این خطبه را ما خواندیم و شرح دادیم، این تکه سوم است ظاهراً، که میخوانیم:
«الذی لم یلد فیکون فی العز مشارکا.»
قسمت سوم توصیف خدا است؛
یعنی خدایی که بچهدار نشد تا در عزتش مشارَک باشد؛ یعنی مشارِکی داشته باشد و خودش مشارَک بشود؛ یعنی شریک داشته باشد.
این عبارت را ایشان دو جور معنا میکند:
اولاً میفرماید که «فیکون» به تقدیر «ان» منصوب است، یعنی «حتی ان یکون». نه «فیکون» اینجا، جاهای دیگر هم هر جا که «یکون» مصدر به «فا» شد، همین توجیه را در آن داریم، که به تقدیر «ان» منصوب است و به معنای «حتی ان یکون» است: «الذی لم یلد حتی ان یکون فی العز مشارکا». این تفسیری که کرد.
بعد خود اصل مطلب را دو جور معنا میکند؛ یعنی در واقع «عزت» را دو جور معنا میکند. بعد از اینکه عزت دو جور معنا شد، عبارات دو جور معنا میشود:
یکی عزت به همین معنایی که ما میفهمیم، عزت یعنی بزرگواری، ارجمندی؛
یکی هم عزت به معنای واجب الوجود بودن.
در صورتی که عزت به معنای ارجمندی و بزرگواری باشد، جمله اینطور تفسیر میشود:
که بچه از عزت پدر، عزت پیدا میکند. یک وقت خودش مستقلاً عزت پیدا میکند، آن دیگر احتیاج ندارد که ما نسبتش بدهیم به پدر؛ این آدم عزیز است، حالا پدرش هرچه میخواهد باشد. اما یک وقت نه، این عزیز است چون فلان پدر را دارد، این استفاده از عزت پدر است.
آن وقت پدر در خود عزت خودش مشارِک پیدا میکند. یک وقت این شخص عزیز است، پدرش هم عزیز است، این با عزت پدر شریک نیست، این جدا عزت دارد، او هم جدا عزت دارد، این مشکلی ندارد. اما یک وقت نه، پسری است که خودش فی نفسه عزیز نیست، از عزت پدر استفاده میکند؛ اینجا عزت پدر مشترک میشود بین دو نفر، بین خودش و بین بچهاش.
ایشان عزت را در اینجا اینگونه معنا میکند:
اگر خدا بخواهد بچه داشته باشد، این بچه از عزت خدا استفاده میکند؛ چون هیچکس نمیتواند در عزت به پای خدا برسد، این اگر بخواهد استفاده کند، عزت مستقل خودش چندان مهم نیست برایش، از عزت خدا بخواهد استفاده کند تا مثل خدا عزیز بشود. آن وقت در عزت، خدا مشارِک پیدا میکند، مشارِک پیدا میکند و میشود مشارَک.
این تفسیر جالبی است، که اولاً توضیح میدهد ایشان که عزتِ پسر از پدر است در صورتی که عزت مستقل نداشته باشد، بر فرض هم عزت مستقل داشته باشد، اگر پدرش عزیز باشد عزیزتر میشود. عزت مستقلش به جای خود، بالاخره با عزت پدر شریک میشود. بالاخره بر فرض خودش هم عزت داشته باشد با عزت پدر شریک میشود، اگر پدر عزیز باشد. پس هر بچهای با عزت پدرش شریک است، حالا چه خودش عزت مستقل داشته باشد چه عزت مستقل نداشته باشد. بنابراین اگر خدا هم بخواهد بچه داشته باشد، بچهاش چه بخواهد عزیز باشد چه عزیز نباشد، با عزت خدا شریک میشود؛ یعنی از عزت خدا استفاده میکند.
پرسش: ...
پاسخ: بله، اگر استفاده کند، مشکلش این است که خدا شریک پیدا میکند.
پرسش: چرا اصالت؟ تنزلش هست دیگر، یک خرده کمتر است...
پاسخ: نه، اگر یک وقت عزت... عزت تنزلیِ... ما هم، ما هم عزیزیم، ما هم عزیزیم چون بنده خداییم. همه عزیز هستند. عزتی است که خدا به ما تنزل... افاضه کرده است، عزتی است که خدا به ما افاضه کرده، یعنی دقت کنید، عزتی است که خدا به ما افاضه کرده است. این سؤال خوبی است. میفرمایند که چه عیبی دارد از عزت خدا این بچه استفاده کند؟ بالاخره عزتش بالعرض است و عزت خدا بالذات است، خوب چه عیبی دارد که یک نفر عزت بالعرض داشته باشد، این شریک خدا نمیشود. این سؤال خوبی است، ولی جواب را دقت کنید، جواب شاید بهتر از سؤال باشد!
بله، جواب این است که:
ما هم از عزت خدا داریم استفاده میکنیم، ولی خدا عزت را به ما امانت داده است، نه عزت خودش را! تنزلِ عزتش را به ما امانت داده، ما شدیم عزیز، ما دیگر شریک خدا نیستیم. ولی اگر خدا عزت خودش را به ما بدهد و ما تحت پوشش عزت خودش قرار بگیریم، میشویم شریک خدا.
همانطور که خدا به ما وجود داده است، اما نه وجود خودش را به ما داده باشد، تنزل وجودی را به ما افاضه کرده است؛ به ما علم داده است، نه علم خودش را داده باشد. ما موجودیم به وجود خودمان، نه به وجود خدا. ما واجب بالغیر هستیم، یعنی واجبیم به وجودی که خدا به ما افاضه کرده است، نه به وجودی که خود خدا دارد. ما عالِمیم به علمی که به ما افاضه کرده، نه به علم خدا؛ یعنی علم خدا علم ما نیست، علم خدا مال خودش است.
بچه اگر بخواهد عزت خدا را پیدا کند، یعنی از عزت خدا که عزت بالاصالة است استفاده میکند، نه عزت بالعرض. عزت بالعرض که مشکلی ندارد، ما همه بندگان خدا عزت بالعرض داریم. عزت بالذاتِ خدا اگر بخواهد بر این بچه بیاید، خدا شریک پیدا میکند. و مشکل ما این است که اگر بچه بخواهد از عزت خدا استفاده کند، نه از عزتی که خدا به او افاضه کرده که همه استفاده میکنند، بلکه از خود عزت خدا بخواهد استفاده کند، خدا در عزتش شریک پیدا میکند؛ که دیگر این عزت، عزت بالعرض نمیشود. عزتی که بچه میخواهد استفاده کند دیگر عزت بالعرض نمیشود، عزت بالذات میشود؛ مثل اینکه ما از وجود خدا استفاده کنیم، ما میشویم شریک خدا اگر از وجود خدا بخواهیم استفاده کنیم! ولی اگر از فیض خدا بخواهیم استفاده کنیم، وجودی که فیض به ما رسانده، نه، دیگر ما شریک خدا نمیشویم. و ما هم همینطوریم، از وجودی که خدا به عنوان افاضه به ما داده استفاده میکنیم، نه از وجود خود خدا استفاده کنیم؛ وجود خود خدا مال خودش است، به کسی نمیدهد. حالا اگر امام آمدند از وجود خود خدا استفاده کردند، خوب ایشان شریک خدا میشوند!
این بچه میخواهد از عزت خدا استفاده کند. از عزت خدا استفاده کند، ولو خودش عزت بالعرض دارد، ولو عزت مستقل دارد، ولی میخواهد از عزت خدا هم استفاده کند، یعنی همان عزت خدا بر این هم باشد، نه افاضه عزت خدا، خود عزت خدا. این میشود شریک، و خدا میشود مشارَک.
پرسش: حتماً ضرورت دارد که در بچه باشد؟
پاسخ: چرا، در بچه هست، در بچه هست. بچه از عزت پدر استفاده میکند. این مقدمه را اول برای همین عرض کردیم. اگر پدر عزیز باشد بچه عزیز میشود، ولو خودش هم عزت داشته باشد، بالاخره یک مقدار از احتراماتی که به این میگذارند به خاطر این است که پدرش فلانی است. این واضح است دیگر، ما میبینیم عزت پدر به پسر سرایت میکند.
پرسش: یعنی احکام شرعیه، احکام شرعی...
پاسخ: بله، بله، سرایت میکند در احکام دیگر.
پس این معنای خوبی است، معنای جالبی است برای این عبارت: که اگر خدا بچه داشت، در عزتش مشارَک بود. این یک تفسیر برای این عبارت که تفسیر بسیار جالبی است.
در تفسیر دیگر، «عز» را ایشان به معنای واجب الوجود میگیرد.
بعد میگوید این عبارت اشاره به توحید دارد، و بعداً چنان توحید را تبیین میکند که اشکال ابن کمونه بر آن وارد نشود، و این هم بسیار عبارت جالبی است که انشاءالله بعداً میخوانیم.
«الذی لم یلد فیکون فی العز مشارَکا». مشارکا به فتح...
«فیکون» منصوب است به تقدیر «ان»، و همچنین است افعال مصدر به فایی که بعد از این میآیند، بعد از این «فیکون» میآیند در عبارتهای بعد.
و «مشارَکا» علی صیغة المفعول.
عبارت معنایش این است:
«حتی یشارکه ولده فی عزه و جلاله، اذ الولد انما یعز بعزة ابیه اذا کان ابوه عزیزا»، این روشن است، «اذ هو من اهل بیت الشرف و العزة».
ببینید بچه وقتی که از پدر عزیز به دنیا آمده باشد از اهل بیت شرف و عزت میشود، بنابراین هر کسی هم که از اهل بیت شرف و عزت بشود خودش عزیز میشود. ولو یک عزت مستقلی هم داشته باشد، ولی همین اهل بیت عزت بودن خودش برایش یک نوع عزت است.
«و الحال انه لا مشارک له تعالی فی شیء من الاشیاء»، از جمله عزت. خدا هیچ مشارکی ندارد در هیچچیز، در عزت هم مشارک ندارد.
این معنای اول بود برای عبارت.
پرسش: «الخلق عیال الله» [2] ... اهل بیت هم هست؟
پاسخ: عیال یعنی همه... خدا متکفل همه است. نه اهل بیت، مردم اهل بیت خدا نیستند. اهل بیت معنایش این است که همانطور که میگوییم زن و بچه و اینها، اینها میشوند اهل بیت. ولی کل ماها عیال خدا هستیم. عیال یعنی ما یعوله، آنچه کفایتش میکند. ما مثلاً این گروه را کفایت میکنیم، مثلاً فرض کنید یک انسانی را که هیچ نسبت قرابتی با ما ندارد، این را میبریم در خانه از او سرپرستی میکنیم، این هم میشود جزو عیالات ما. عیال یعنی کسی که ما کفایتش میکنیم، کسی که ما به او رسیدگی میکنیم. موجودات همه عیال خدا هستند به این معنا که خدا به همه رسیدگی میکند.
پرسش: خانواده ترجمه کردند...
پاسخ: خانواده هم اگر بگوییم منظور همین است، و الا نه خانواده یعنی از خدا زاییده شده باشیم نعوذ بالله!
پرسش: نسبت خلقی...
پاسخ: نسبت خلقی، نه، نسبت خانوادگی... خانواده گفته میشود به کسانی که مثل زن و بچه و نوه و نتیجه و اینها، اینها را میگویند خانواده. خدا که اینها را ندارد که. اگر منظورشان از خانواده که تفسیر میکنند «الخلق عیال الله» [3] را تفسیر میکنند به این، خوب تفسیر غلطی است. ولی اگر منظورشان از خانواده همان باشد، یعنی عیالات و کسانی که خدا کفیلشان شده است، اگر این باشد عیب ندارد. ولی خوب ظاهراً خانواده در فارسی، همانطور که شما فرمودید، بر همین اهل بیت و قوم و خویشهای نزدیک و مثل پدر و مثل پسر و زن و فرزند و دختر و اینها حمل میشود. لذا تفسیر خیلی جالبی نیست اگر کسی «الخلق عیال الله» را به خانواده تفسیر کند، تفسیر جالبی نیست، خلاف ظاهر است، مگر قرینه بیاورد.
خوب، اما معنای دوم:
«عز» را به معنای واجب الوجود میگیریم:
«الذی لم یلد فیکون فی وجوب وجوده مشارکا.»
خوب، حالا باید ثابت کنیم که چرا اگر خدا بچه میداشت، واجب الوجود متعدد میشد؟ معنایش این است دیگر: معنایش میگوید خدا بچه ندارد تا در وجوب وجودش مشارَک باشد، یعنی شریکی در وجوب وجود داشته باشد. باید ثابت کنیم که چرا اگر خدا بچه میداشت، واجب الوجود متعدد میشد و با توحید سازگار نبود؟ این چرا؟
ایشان میفرماید که:
ولد، آنطور که ثابت شده، از نوع پدر است. اختلافشان به عوارض است. و بسیار سخن جالبی است، امروزه هم ثابت شده است. بچه از پدر است، یعنی جنس و سنخش پدر است، فقط در عوارض فرق میکند. یعنی اگر واقعاً شما بخواهید استمرار این پدر را بعد از مردنش ببینید باید بچهاش را ببینید. یعنی همه پدر را این دارد نشان میدهد. «الولد سرّ ابیه» هم دارد. امروزه هم که علم ژنتیک پیشرفت کرده، ثابت شده که پدر تمام خصائل پدر را دارد، فقط عوارض را ندارد، ولی ذات همان ذات است. کأنه این تعبیر را من دیدم که میگویند پسر ادامه ذات پدر است، یعنی بچه ادامه ذات والدین است.
پرسش: والدین؟
پاسخ: بله، البته آن زمانها، آن زمانها «ام» گفته نمیشد چون اگر ام گفته میشد روایت کنار گذاشته میشد. اگر میگفت «الولد سر ابیه و امه»، حالا نمیخواهم بگویم سرّ امش هم هست، اگر گفته میشد کنار گذاشته میشد، یعنی مردم قبول نمیکردند. اما حالا اگر مثلاً گفته بشود چرا، معلوم میشود. بالاخره مسلم است که خیلی از خصوصیات مادر در بچه سرایت میکند. بله، هر دو، اما پدر خیلی تأثیرش بیشتر است. حتی امروزه باز علمی کشف شده که به توسط تجزیه اعضای انسان میفهمند که پدرش کیست. علم قیافهشناسی و امثال ذلک دیگر احتیاج نیست. تجزیه میکنند، مثلاً فرض کنید بچهای را بیاورند سرش اختلاف داشته باشند که این میگوید بچه من است و آن میگوید بچه من است، حالا نمیدانم خونش است یا چیست، تجزیه میکنند و متوجه میشوند پدرش کیست. یک علم مخصوص، حالا اسمش من یادم نیست. که میخواهم بگویم این تأثیرات هست، یعنی واقعاً پسر یا دختر ذاتاً با پدر یکی است؛ یعنی نه که یکی یعنی یک ذاتند ، یعنی از سنخ همان است، فقط اختلاف به عوارض است.
پرسش: ...
پاسخ: پاتولوژی؟ ، بله. نه، غیر از ژنتیک یک چیز دیگر، یک علم دیگری هم گفته میشود که اخیراً از روی تجزیه ظاهراً خون یا شاید هم از موادی از استخوان، موادی از خون یا استخوان، حالا دقیقاً یادم نیست، تجزیه میکنند میفهمند که این بچه کیست.
پرسش: همان DNA درست است.
پاسخ: همان DNA، درست است، فرمایش شما DNA است. میفهمند که این بچه، بچه کیست. این نشان میدهد که ذاتها از یک سنخ است، که تشخیص داده میشود.
خوب این پس مطلب روشن است، مطلب حل است:
که اگر بچهای برای انسان به وجود آمد، ذات این بچه از سنخ ذات پدر است.
خوب اگر خدا هم بچهای داشته باشد، ذاتش از سنخ ذات خدا است.
اگر خدا واجب الوجود است، او هم واجب الوجود است، چون ذاتشان یکی است دیگر، ذات هر دو یک سنخ است.
اگر او واجب الوجود است این هم واجب الوجود است، اختلاف فقط در عوارض است، اگر داشته باشند، اگر هم نداشته باشند هیچی.
پس اگر خدا بچه داشت، در واجب الوجود بودنش شریک داشت.
خوب این تفسیر این عبارت.
در حالی که اگر در واجب الوجود بودن شریک داشته باشد، برای اینکه دو تا بشوند لازم است که در یک چیزی دیگر با هم اختلاف داشته باشند، و الا نمیشود.
اگر فقط در وجوب وجود با هم اشتراک دارند و چیزی دیگر ندارند، خوب این دو تا یکی هستند، در واقع دو تا نیستند؛ چون فقط مابه الاشتراک است، مابه الامتیاز نیست. اگر بخواهد تعدد درست بشود، علاوه بر مابه الاشتراک، مابه الامتیاز هم لازم است. خوب پس اینها باید در یک چیز دیگر با هم امتیاز داشته باشند. هر دوشان یا لااقل یکیشان مرکب میشوند من مابه الاشتراک و مابه الامتیاز.
اینکه میگویم هر دویشان یا یکیشان، به خاطر این است که گفتند گاهی اوقات مابه الاشتراک یک امر وجودی است در این و در آن. این یک امر وجودی دارد که او ندارد، او هم یک امر وجودی دارد که این ندارد، این هر دویشان میشوند مرکب. یک وقت نه، این یک چیزی دارد که او ندارد، تمام. همین هم باعث امتیاز میشود دیگر. آن وقت او میشود بسیط، این میشود مرکب. اینی که دارد میشود مرکب.
علیایحال یا هر دوشان مرکب میشوند، یا یکیشان مرکب میشود. و در حالی که ترکیب با وجوب وجود سازگار نیست؛ ترکیب نقص است، ترکیب منشأ احتیاج است، و احتیاج با واجب الوجود بودن سازگار نیست.
پس کشف میکنیم که خدا شریکی در وجوب وجود ندارد، و کشف میکنیم که خدا بچه ندارد.
پس توجه کردید که دلیل این عبارت، اشاره به دلیل توحید دارد.
اشکال ابن کمونه
ابن کمونه بر دلیل توحید اشکال کرده است.
دلیل توحید این بود که اگر دو واجب الوجود داشتید که در وجوب وجود مشترک بودند، در چیز دیگری باید از هم ممتاز باشند، و اگر در چیزی دیگر ممتاز باشند، یلزم ترکیب یکیشان یا هر دوشان، و این با وجوب وجود سازگار نیست، این دلیل توحید است.
ابن کمونه اینطور اشکال میکند:
میگوید دو تا واجب الوجودی را ملاحظه بکنید که ذاتشان با هم اختلاف کامل داشته باشند، هیچگونه اشتراکی بینشان نباشد، ذات هر دو تا بسیط باشد. وجوب وجود به عنوان یک مفهوم خارجی بر هر دوشان صدق کند، که وجوب وجود را در ذات نمیآورد، وجوب وجود آمده در خارج.
میگوید دو تا ذات ممتاز از هم، هیچ احتیاجی به مابه الاشتراک و مابه الامتیاز هم نیست، اصلاً این ذاتها با هم ممتاز هستند.
وقتی دو تا ذات بسیط، مجرد، از هم ممتاز، فقط در وجوب وجود که مفهوم خارجی است اینها مشترکند. این چه عیبی دارد؟
دیگر مشکلی پیش نمیآید، واجبها مرکب نشدند، نقص و احتیاج هم در بینشان راه پیدا نکرد. دو تا واجب داریم، اشتراکشان در مفهوم خارجی واجب الوجود است، در ذاتشان هیچ اشتراکی نیست.
این اشکالی است که کرده ابن کمونه، که خیلی از فلاسفه را گرفتار کرده، که بعداً گفتند شیطان این اشکال را به ذهن او القا کرده! یعنی جوری است که اشکال، اشکال بشری نبوده!
چون ولی خوب بعضیها هم جواب دادند.
ایشان میگوید با این تفسیری که من کردم، اصلاً اشکال ابن کمونه نمیآید که بخواهند دفعش کنند. چون ما از اول ثابت کردیم که ذاتها با هم مشترکند.
نگفتیم در وجوب وجود که یک مفهوم خشک و خالی است با هم مشترکند، گفتیم در ذات با هم مشترکند: ذات پدر با ذات پسر از یک سنخ است. پس ذاتشان مشترک است. آن وقت اگر بخواهد امتیاز پیدا بکند، امتیاز در ذات لازم است، پس ذات مرکب میشود من مابه الاشتراک و مابه الامتیاز. این دیگر مفهوم واجب الوجود میخواهد باشد، میخواهد نباشد، ذاتها مشترکند، ما اصلاً دیگر به مفهوم واجب الوجود کاری نداریم.
گفتیم ذات پدر با ذات پسر از یک سنخ میشوند. اگر هر دویشان از یک سنخ شدند، اشتراک در ذات افتاد، امتیاز هم باید در ذات بیفتد. آن وقت ذات مرکب میشود به مابه الاشتراک و مابه الامتیاز. اشکال ترکیب و امکان و احتیاج و اینها برمیگردد که با وجوب وجود منافات دارد.
پس چون لازمه شریک داشتن خدا این است که هر دوشان از وجوب وجود یا لااقل یکیشان بیفتند، نتیجه میگیریم که اشتراک وجود باطل است... اشتراک وجوب وجود باطل است، شریک داشتن در وجوب وجود باطل است.
این دلیل توحید است.
همانطور که دقت میکنید، این عبارت دارد به دلیل توحید اشاره میکند.
پرسش: بر اساس وحدت وجود این چطور تفسیر میشود؟ با توجه به اینکه وحدت وجود هست، این وجودات واقعاً اگر حق نیستند...
پاسخ: بنابر وحدت وجود ما وجودات باقیه نداریم، همه حکایت وجودند، همه حکایت وجودند. اما اگر خدا پسری داشته باشد، آن پسر دیگر حکایت وجود نیست، خود وجود است! وحدت وجود دیگر به هم میخورد. اگر خدا بچهای داشته باشد، ذاتش وجود است. خود خدا ذاتش وجود است، بچه هم از سنخ همان ذات است یعنی آن هم وجود است. بقیه موجودات حکایت وجودند. آن وقت وحدت وجود نداریم، اثنینیّت وجود داریم، دو تا وجود میشود! این با وحدت وجود هم نمیسازد. نه با توحید فلسفی میسازد، با توحید عرفانی هم نمیسازد که خدا بچه داشته باشد. توحید فلسفی میگوید وجوب وجود خاص خدا است. اگر پسر داشته باشد، این وجوب خاص به پسرش هم داده میشود. نمیگوید وجود خاص خدا است، میگوید وجودی که واجب باشد خاص خدا است. وجود خاص خدا نیست، ممکنات هم وجود دارند. آن وقت میگوید اگر خدا بچه داشته باشد، این وجوب وجودی که خاصه او است، دیگر خاصه او نمیماند، مشترک میشود بین خودش و بچهاش. عارف میگوید وجود خاص خدا است، بقیه وجود ندارند، حکایت وجودند. باز هم میگوییم که اگر خدا بچه داشته باشد، این وجودی که خاص خدا است دیگر خاص خودش نمیماند، مشترک میشود بین خودش و بچه. وحدت وجود از بین میرود. توحید، چه توحید فلسفی باشد، چه توحید عرفانی باشد، هر دو با آمدن بچه از بین میرود. این عبارت هم بیان میکند که خدا واحد است، شریک ندارد، در عز یعنی در وجوب وجود شریک ندارد. پس اشاره به دلیل توحید میکند. این هم تفسیر دوم برای این عبارت.
«و یمکن ان یکون» این عبارت، «اشارة الی البرهان المشهور للتوحید»، که برهان توحید را عرض کردم. آن وقت: «و اراد» حضرت، «ب الـعز» که در این عبارت آمده، اگر اشاره بگیریم عبارت را به دلیل توحید، «اراد بالـعز»، نه آن عزتی که اول گفتیم، بلکه «وجوب الوجود» را. «اذ هو سبب الاتصاف بجمیع النعوت الالهیة». خوب چرا خدا... چرا حضرت، این تکه را از خارج بگویم، چرا حضرت به جای اینکه تعبیر به وجوب وجود بکند، تعبیر به عز کرد؟ چرا عزت را اینجا ذکر کرد به جای تعبیر؟ میفرمایند که: وجوب وجود منشأ تمام صفات است، از جمله عزت. از جمله عزت، وجوب وجود واجب تعالی منشأ تمام صفات الهیه است، یعنی هر که این وجوب وجود را داشته باشد این صفات را هم دارد. خدا هم این صفات را دارد چون واجب الوجود است. از جمله آن عزت خاصه خدا به خاطر وجوب وجودش است. حضرت عزت را، که حاصل و کاشف از وجوب وجود است، به جای وجوب وجود ذکر کردند. اگر صفت دیگری هم ذکر میکردند میشد.
«و اذ هو سبب الاتصاف بجمیع النعوت الالهیة»، چون همین وجوب وجود است که سبب اتصاف خدا به تمام نعوت، از جمله عزت میشود.
خوب، حالا صورت دلیل: بنابراین که این عبارت، عبارت حضرت، اشاره باشد به توحید، صورت دلیل اینچنین میشود:
«ان الولد لا محالة یکون من نوع الاب»، این را توضیح دادم. «و انما التمایز بالعوارض»، تمایز پدر با پسر با عوارض است. «و ذلک بشهادة العقول جمیعا، بل بشهادة العلوم فعلا» فعلاً هم که علوم شهادت میدهد، «ذلک» یعنی اینکه پسر از نوع پدر است.
«فلو فرض لله تعالی ولد، لکان» این ولد، «مشارکا له تعالی فی حقیقته و فی نوعه و فی ذاته» پس اشتراک در ذات میآید. اگر اشتراک در ذات آمد، امتیاز هم باید در ذات بیاید: «فیحتاج الی الممیز»، آن هم ممیز ذاتی، نه ممیزی که خارج از ذات باشد. در حالی که «الاحتیاج یناقض وجوب الوجود» ترکیب، احتیاج، منافات با وجوب دارند، باعث امکانند.
«و لا ریب ان هذا التقریر» که بر «امتناع الولد» اقامه شد، این تقریر، این تبیینی که بر امتناع ولد اقامه کردیم و با او دلیل توحید را نتیجه گرفتیم... توحید را اثبات کردیم، «مما لا یرد علیه الشبهة المشهورة بشبهة ابن کمونة کما لا یخفی»، که توضیح دادم از خارج.
پرسش: آیا در رابطه علت و معلول هم سنخیت هست؟
پاسخ: نه، علت و معلول سنخ نیستند. علت و معلول سنخِ یک نوع نیستند، در ذات شریک نیستند، تنزل او است. تنزل، بله، با حقیقت من وجه یکی است، من وجه غیر او است، من وجه عین او است، من وجه غیر او است. در حالی که پسر با پدر ذاتش یکی است. ذاتش یکی است یعنی نه که یک ذاتند، یعنی نوع ذاتشان، سنخ ذاتشان یکی است.
«و لم یولد فیکون موروثا هالکا» و خدا خودش بچه کسی نیست، همانطور که بچه ندارد، خودش هم بچه کسی نیست، تا اینکه موروث باشد و از بین برود.
این «هالکا» به دنبال «موروثا» آمده است. هر انسانی که موروث باشد، حتماً هالک هم هست. حالا چطوری؟ بیان میکنیم:
موروث یعنی چیزی که حاصل میشود، و بعد از انسان باقی میماند، که میراث هم به آن گفته میشود، ماتَرَک هم به آن گفته میشود. حاصل میشود، مالی را ما تحصیل میکنیم و بعد از خودمان میگذاریم باقی بماند، این را میگویند میراث، موروث. جمعش هم میشود مواریث.
خوب اگر خدا بخواهد زاییده شده باشد، .... پس این ادامهاش هست؛ مثل پدر که مثلاً اگر از بین رفت، پسر ادامهاش است.
آن وقت پس لازمهاش این است که خدا اگر موروث باشد، حاصل میشود و بعداً باقی میماند. همین که گفتیم حاصل میشود، یعنی اول دارد. زاییده میشود دیگر، قبلاً نبوده است. اگر خدا از موجودی زاییده بشود، یعنی قبلاً نبوده است، این پدرقبلاً بوده، اینکه نبوده است. این حاصل میشود بعداً باقی میماند، اگر پدرش هم مرد، خودش هست. اینکه حاصل میشود یعنی ابتدا دارد. ابتدا دارد، یعنی اول نبوده بعد به وجود آمده است، ازلی نیست، ابتدا دارد.
و ثابت شده که اگر موجودی ابتدا داشت، انتها هم باید داشته باشد.
یکی از دلائلی که اثبات میکنند این مسئله را این است که ابتدا و انتها متضایفانند، اولیت و آخریت متضایفانند. اگر اولیت نبود، آخریت نیست؛ اگر اولیت بود، آخریت هم هست. اگر کسی اول داشت، آخر هم باید داشته باشد، ولی اگر کسی اول نداشت، آخر ندارد.
لذا میگویند اگر کسی ازلی باشد، ابدی هم هست. اما اگر ازلی نبود، لازم نیست ابدی باشد. میتواند به وسیله ابدیتی ابدی بشود، اما خودش ذاتاً ابدی نیست. ماها ازلی نیستیم ولی ابدی هستیم، چرا؟ چون ابدی، ازلیِ ابدی ما را ابدی نگه میدارد. ولی ذاتمان اینطور نیست. ذاتمان چون ازلی نیست، ابدی هم نیست. اما یک موجود دیگری ما را ابدی نگه میدارد.
اما اگر چیزی ازلی بود، ذاتاً ازلی بود، ذاتاً ابدی است. ذاتاً ازلی بود یعنی هیچ وقت عدم در اول برایش نبود، خوب در بعد هم برایش نیست؛ اصلاً جوری است که عدم نمیسازد با او. در ازل هم نساخته، در بعد هم نمیسازد، هیچ وقت عدم به سمت او نمیآید. پس هر موجودی که ازلی باشد، ابدی است. اگر موجودی ازلی نبود، یعنی در موقعیتی... در مسافتی از زمان، حالا زمان که نمیشود تعبیر کرد، این موجود حاصل نبود، معلوم میشود ذاتش اقتضای وجود ندارد، با عدم سازگار است. خوب اگر با عدم سازگار است، بعداً هم یک عدمی پیش آمد، بالاخره از بین خواهد بردش. «لذا هالک» میشود.
اگر موجودی موروث بود، اول داشت؛ یعنی در اولش منتفی بود بعد موجود شد، آخر هم دارد؛ یعنی یک زمانی منتهی میشود، منتهی که شد میشود هالک.
توجه کردید؟ «موروثا هالکا».
اگر خدا زاییده شده بود، موروث بود، و اگر موروث بود، هالک بود.
چون اگر موروث باشد معنایش این است که اول دارد؛ یعنی حاصل شد و باقی ماند، این معنای موروث است. اگر حاصل شد، یعنی اول نبود بعداً حاصل شد؛ اگر اول نبود، آخر هم نخواهد بود؛ اگر آخر نخواهد بود، یعنی هالک است.
پرسش: چرا زاییده شدن، غایتش موروث بودن است؟ باید حتی موروثا باشد... موروث بودن لازم نیست...
پاسخ: یعنی اگر زاییده میشد موروث بود، دو چیز است بله.
پرسش: شما موروث را ماتَرَک میگوید...
پاسخ: بله، یعنی لازمه زاییده شدن موروث بودن است. نمیخواهیم بگوییم یکی است، دو تا است، یکی لازمه دیگری است. اگر خدا زاییده میشد، موروث بود؛ یعنی حاصل و باقی بود، حاصل و باقی بود. حاصل یعنی چه؟ یعنی قبلاً نبود دیگر. چیزی که حاصل میشود، یعنی قبلاً نبود.
پرسش: لازمه مولود بودن این است که اول داشته باشد...
پاسخ: همین دیگر، خود حضرت هم همین را میفرماید دیگر. لازمه مولود بودن این است که اول داشته باشد. مولود بودن یعنی موروث بودن.
پرسش: این احتیاج به گفتن دارد؟
پاسخ: بله، بیان میشود دیگر. هر کسی که زاییده بشود اول دارد دیگر. نمیخواهد تالی فاسدش را بگوید؟ «حتی فیکون موروثا»، تالی فاسدِ مولود بودن را بگوید، نه لازمهاش را بگوید. تالی فاسدش میشود دیگر. لازمهاش موروث بودن است، در خدا این موروث بودن تالی فاسد دارد، در بقیه تالی فاسد ندارد که! ما اگر مولود باشیم موروثیم، اول داریم، آخر داریم، ولی این برای ما تالی فاسد نیست، برای خدا تالی فاسد است. بله.
پرسش: اگر به خاطر تالی فاسدِ مولود بودن است که خدا اول دارد، میتوانست بفرماید فیکون حادثا یا فیکون فانیا، این موروثا برای چیست؟
پاسخ: به همین است دیگر. موروث یعنی... ایشان میگوید موروث یعنی ماتَرَک، یعنی حاصلی که میتواند باقی بماند، حاصلی که میتواند باقی بماند مثل تمام فرزندان که حاصل میشوند از پدر و میتوانند بعد از پدر هم باقی بمانند، این میشود موروث. لازمه موروث بودن این است که هلاک هم بشود، لذا پشت سرش لازمهاش را آورده که هلاک میشود. ما نخواستیم بگوییم هالکاً همان موروثاً است، و نخواستیم بگوییم موروثاً همان مولوداً است. اینها لازمههای همدیگر هستند: اگر مولود باشد موروث میشود، اگر هم موروث باشد هالک میشود. موروث بودن در ابتدا برای ما مشکلی ندارد، میتوانیم تصورش بکنیم، ولی هالک بودن مشکل دارد. از اینکه هالک بودن مشکل دارد کشف میکنیم که موروث نیست، از اینکه کشف میکنیم موروث نیست کشف میکنیم که مولود نیست. توجه میکنید؟ موروث بودن الان پیش ذهن ما، سؤال شما هم همین است تقریباً، که چه مشکلی دارد؟ چه مشکلی دارد که خدا موروث باشد؟
پرسش: مشکلش این است که لازمهاش اول بودن است، ولی میخواهم بگویم تعبیر به موروث چرا شد؟ میتوانست بفرماید حادثاً...
پاسخ: خوب حالا دیگر اینگونه تعبیر کردند دیگر، اشکالی ندارد ظاهراً. میتوانستند بگویند فیکون حادثاً، ولی خوب همان هالکاً که گفتند حادثاً را فهمانده، موروثاً هم البته میفهماند حادثاً را. دیگر تعبیر اینگونه است. شاید هم اگر مثلاً حادثاً میفرمودند، شاید، من خودم عرض میکنم، در آن زمان مثلاً اصطلاح حادث آنچنان رایج نبوده است. حادث حالا اصطلاح رایجی نبوده، مثلاً اصطلاح موروث شناختهشدهتر بوده، شاید این هم جهتش بوده است.
پرسش: حاج آقا، این که میفرمایید اگر اول دارد لا محاله آخر هم باید داشته باشد چون متضایفانند... متضایفین این است که اگر اول دارد، آخر هم دارد نسبت به یک شیء دیگر، نه نسبت به خود! یعنی اگر این شیء اول است نسبت به یک شیء دیگر... شیء آخر داریم... این میشود اول آن شیء، یا آن میشود آخر آن شیء...
پاسخ: متضایفان در همهچیز متکافئند! اگر اولیت مال خودش است، آخریت هم باید مال خودش باشد! نه اولیت را با خودش بسنجید آخریت را با چیز دیگر بسنجید! متضایفان در همهچیز متکافئند. یعنی اگر شما... یعنی اگر شما در خود شیء اولیت دیدید، در خود شیء هم باید آخریت ببینید.
پرسش: نه، آخریت نسبت به یک شیء دیگر هست نسبت به خودش...
پاسخ: چرا، اولیت نسبت به چه بود؟ اولیت نسبت به خودش بود؟ پس آخریت هم نسبت به خودش است. اولیت نسبت به خودش مگر نبود؟
پرسش: نه، اولیت نسبت به... فرض کنید مثلاً شیء... این اولش از اینجا هست، این اولش نسبت به فرض کنید این فضا هست، این قسمت، آن طرفش...
پاسخ: نه، خودش اول دارد. درست است، نسبت به چیز دیگر هم اولیت دارد،
پرسش: اگر خود شیء ذاتاً اول داشته باشد، با یک چیز دیگر... یک شیء دیگر... شما میفرمایید این شیء را داریم نسبت میسنجیم، پس به یک شیء دیگر...
پاسخ: نه، خودش اول دارد. این درست است، یک وقت من نسبت به دیگری اول هستم، آن سخن درستی است، ولی آن الان مدّ نظر ما نیست. یک وقت خودم اولیت دارم، یعنی وجودم اولی دارد.
پرسش: این شیء با فرض اینکه اول دارد آخر هم دارد؟
پاسخ: اول خودش متضایف است با آخر، اول با آخر متضایف است. نه حتماً باید با یک چیز دیگر نسبت داده بشود، خود اولیت ولو در ذات شیء باشد متضایف است، اولیت و آخریت در خود ذات هم متضایف است. نه شما اولیت را به یک چیز دیگر نسبت بدهید، که دو تا شیء درست کنید؛ خود اولیت، ولو ما را به کسی دیگر نسبت ندهید، اگر ما اول داشتیم، اولیت ما اضافه دارد به آخریت ما.
پرسش: مثل ولد... نسبت به والد... شما نمیتوانید... الان ولد است با والد... این هم همینطور است، حالا بر اساس... شما نمیتوانید بگویید این ولد والد است باید ولد باشد...
پاسخ: نه، اگر شما میگویید که آن هم باید متضایف باشد.
پرسش: خوب نه، آن هم باید نسبتی...
پاسخ: نسبتِ... والدی داشته باشد بله.
پرسش: خوب یک شیء... اگر ولد...
پاسخ: نه، نسبتها ممکن است یکسان باشد مثل اخوت، نسبتها ممکن است مختلف باشد مثل ابوّت و بنوّت. نسبت اخوت هم که اگر این اخ با آن باشد، آن هم با این اخ است. نسبتها، البته بحث در تساوی نسبتها نیست ها الان، که هر دو اخوت دارند یا یکی اخوت دارد یکی بنوت دارد، بحث در تساوی نسبتها نیست. بحث در این است که اگر این نسبتی دارد، همین، این هم باید نسبت مقابلش را داشته باشد. حالا شما این نسبت داشتن را با دیگری بسنجید، یا با خودش بسنجید. اگر موجودی اولیت دارد، باید آخریت داشته باشد، این را دقت کنید: اگر موجودی اولیت داشته باشد، باید آخریت داشته باشد، چه اولیتش نسبت به دیگری باشد، آخریت هم باید نسبت به دیگری باشد، اگر اولیتش نسبت به خودش باشد، آخریت هم باید نسبت به خودش باشد. مطلقاً ما میگوییم اگر اولیت دارد، آخر هم دارد. منتها اولیتش به هر نحو بود، آخریت هم به همان نحو است، این را دقت کنید. اولیتش به هر نحوی بود، آخریت هم به همان نحو، چون متضایفان متکافئانند. شما میفرمایید که اولیتش مال خودش است، آخریت نسبت به دیگری است، این تضاؤف نمیشود. اگر اولیتش را با خودش سنجیدید، آخریت هم با خودش بسنجید؛ این میشود تضاؤف.
پرسش: موروث یعنی کسی که از او ارث میبرند... این موروث به این معنا برای خدا تعبیر شده...؟
پاسخ: نه، معنای... موروث «ماتَرَک» معنا میشود، نه «وارث».
پرسش: فیکون موروثا هالکا... وارثا...
پاسخ: «وارث» معنا نمیشود. وارث اگر باشد، ضرر به پدرش وارد میشود؛ یعنی نشان میدهد که پدر میمیرد. حضرت نمیخواهند این را بگویند، میخواهند بگویند خود خدا مشکل پیدا میکند. اگر خدا مولود باشد، وارث هم هست، موروث هم هست. ولی وارث بودن مشکل خود خدا نیست، مشکل پدر خدا است! که اگر خدا بخواهد وارث بشود معنایش این است که پدر از بین رفته که او دارد وارث میشود، این مشکل خود خدا نیست. مشکل خدا این است که موروث باشد، و الا وارث بودن که مشکل او نیست، مشکل پدرش است.
پرسش: صفت وارث برای خدا هست؟
پاسخ: بله؟
پاسخ: بله، بله. اما وارث آنجوری که حالا ما داریم بحث میکنیم نیست!
پرسش: یعنی آیا وارث بودن اشکال ایجاد نمیکند؟
پاسخ: بله، وارث بودن اشکال ایجاد نمیکند. وارث بودن در خود اشکال ایجاد نمیکند، وارث بودن برای خدا اشکال ایجاد نمیکند. خدا وارث است، یعنی ارث از پدرش میبرد، پدر میمیرد و ارث میبرد. پدر مشکل دارد که مرده، خدا مشکل ندارد. اما اگر موروث باشد، معنایش این است که خودش اول دارد؛ یعنی اول نبوده بعداً وجود یافته، اشکال مال خود خدا میشود. لذا ایشان وارثاً را ذکر نکردند، موروثاً را ذکر کردند.
پرسش: پس این که در دعاها هست «یا وارث الارض و من علیها» [4] یا مثلاً وارث الله...
پاسخ: بالاخره خدا موروث نمیشود دیگر. آنجا که خدا موروث بشود اشکال دارد، و الا کسی از خدا ارث ببرد... میگویید یا خدا از کسی ارث ببرد... «یا وارث الله» داریم؟
پرسش: یا وارث...
پاسخ: خدا وارث است، ولی ایشان میگویند «یا وارث الله»! یعنی کسی که از خدا ارث ببرد! داریم ما؟ نداریم ظاهراً. من نشنیدم تا حالا، نمیدانم.
پرسش: در زیارت وارث هست، «السلام علیک یا وارث آدم صفوة الله...» [5]
پاسخ: بله، «یا وارث آدم» بله.
پرسش: نه، آن در دعاها هم هست: «ورثة الله فی ارضه»...
پاسخ: ورثة الله؟ ورثة الله در احادیث است. این همان خلیفة الله است. «ورثة الله فی الارضین» یعنی... اگر داشته باشیم یعنی خلیفة الله. و الا ما... بله، ولی من در مأثور، در ادعیه و روایات ندیدم؛ ورثة الله فی الارضین هم نمیآید. بله، در ادعیه هم نمیآید، «خلیفة الله فی الارضین» هست. «ورثة الله فی...» اگر هم باشد، وارث به آن معنا نیست، بله، به معنای خلیفه است.
«و لم یولد فیکون موروثا هالکا، اذ الولد من جملة مواریث الاب»، مواریث جمع میراث است، میراث یعنی ماتَرَک، «کما فی الخبر: انما نحن مواریث الانبیاء»، ما ماتَرَکهای انبیا هستیم، باقیمانده از انبیا هستیم، یعنی انبیا رفتند، آن نبوتشان فعلاً برای ما باقی... ما با... ما باقینگهدارندههای آن شأن انبیا هستیم.
«و الغرض»، البته ایشان میگوید من این عبارت را در احادیث پیدا نکردم، محشی نوشته است: گشتم این عبارت را پیدا نکردم. حالا پیدا نکردن ایشان دلیل نمیشود که نیست.
پرسش: در احادیث این عبارت هست: «ما اوحی الینا نبوة و لا رسالة...»
پاسخ: ما مواریث انبیا را به عنوان ودیعه پذیرفتیم و گرفتیم؛ یعنی آنچه را که آنها ترک کردند، پیش ما ودیعه است. این «انما نحن مستودعو مواریث الانبیاء» معنایش این است. خوب آن خیلی واضح است، یعنی آنچه که آنها ترک کردند، به عنوان ودیعه پیش ما است، مواریث و ماتَرَک نبوت آنها پیش ما است. اما خود ما مواریث انبیا هستیم، آن یک مقدار برای محشی مشکل بوده است.
پرسش: در ادعیه هست: «و ورثة الانبیاء»...
پاسخ: بله، عیب ندارد، بله.
پرسش: «مواریث» نبوده است...
پاسخ: بله، بحث در «مواریث» است، در ورثه نیست. مواریث با ورثه فرق میکند.
«و الغرض ان کونه سبحانه مولودا»، غرض از موروثاً این است که خدا مولود باشد، همین که به ذهن خود شما رسید. «لم یولد فیکون مولودا»،
«لم یولد فیکون مولودا» یک خرده جالب نیست! «لم یولد فیکون مولودا»؛ متولد نشد تا متولد بشود، جالب نیست. خدا مولود نبود تا مولود بشود! تعبیر به مولود امام خواسته بکند، اما خوب جالب نمیشد میگفت: «و لم یولد فیکون مولودا»، فرمودند: «و لم یولد فیکون موروثا». فصیح دارد حرف میزند، اینکه جالب نیست که بگوید «فیکون مولودا».
«و الغرض ان کونه سبحانه مولودا یستلزم کونه موروثا»، اگر خدا مولود باشد موروث هم میشود، «کما قلنا»،
«و المراد بالموروث ما حصل من شیء و بقی منه»، از چیز دیگری صادر شده باشد، حاصل شده باشد ولی از او هم باقی بماند. حالا فرق نمیکند پدره زنده باشد یا نباشد، این بالاخره میراث است، این ماتَرَک است.
«فیکون له سبحانه ابتداء»، لازمه این، «فیکون له سبحانه ابتداء»، یعنی لازمهاش این است که برای خدا ابتدایی باشد، لازمه موروث بودن این است که خدا ابتدا داشته باشد. آن وقت آن قاعده را اضافه میکنیم، این صغری بود، حالا کبری:
«کل ما یکون له ابتداء یجب ان یکون له انتهاء»، به این دلیل: «و الا».
«و الا» قیاس استثنائی است، یعنی اگر ابتدا حاصل باشد و انتها حاصل نشود، «یلزم وجود احد المتضایفین» که ابتدا است، «بدون الآخر» که انتها است، و این گفته شده است که ممکن نیست متضایفان یکیشان موجود بشود یکی موجود نشود؛ متضایفان با همند، متکافئانند، اگر یکی به وجود آمد دیگری هم باید به وجود آمده باشد. «اذ الاولیة و الآخریة من الامور المتضایفة».
«و اذا کان له انتهاء»، اگر خدا دارای انتها باشد، «یلزم ان یکون هالکا لا محالة»، «اذ انتهاء کل شیء هو عدمه»، چه در جسمانیات باشد چه در فوق جسمانیات باشد؛ انتها یعنی معدوم شدن، یعنی به آخر رسیدن، دیگر بعد از این ادامه نیافتن، ادامه نیافتن یعنی هلاک شدن.
پرسش: آیا بعد از هلاکت، موجودات معدوم میشوند؟ انتهاء به معنای عدم است؟
پاسخ: اگر انتها داشته باشد، ایشان میگوید معنایش عدم است. نمیگوید دارد یا ندارد، میگوید اگر چیزی انتها داشت، معنایش این است که دیگر بعد از انتها معدوم است. حالا شما میفرمایید نه، وجود هیچ وقت انتها ندارد، خوب عیب ندارد، انتها ندارد پس عدم ندارد.
پرسش: نه این حرف نیست...
پاسخ: نه، این حرف نیست چرا! ایشان میگوید اگر کسی انتها داشت، حالا فرض کردیم که خدا انتها دارد، اگر انتها داشت معدوم میشود. حالا اگر نه، انتها نداشت، خوب معدوم نمیشود. شما میفرمایید که موجود انتها ندارد، پس معدوم نمیشود. ایشان نمیگوید انتها دارد، میگوید اگر انتها داشت معدوم میشود. و همینطور است، الان اگر خدا مولود بود، ابتدا داشت، اگر ابتدا داشته باشد انتها هم دارد، اگر انتها داشت معدوم میشود.
آن وقت در آن صورتی که خدا ابتدا داشته باشد، دیگر وجود نیست! این را دقت کنید، حالا اشکال ایشان باعث شد که من این... این سخن را هم عرض کنم: اگر خدا ابتدا داشته باشد، دیگر وجود خالص نیست! چون وجود خالص نمیتواند ابتدا داشته باشد. وجود خالص معنایش این است که هست، هستی چرا حالا پیدا شد؟ چرا قبلاً نبود؟ باید بگویید یک ذاتی است که هستی نداشته، ذاتش هستی نبوده، به او هستی دادند. پس خدا در این صورت دیگر وجود خالص نمیشود، میشود ذاتی که «له الوجود». ذاتی که «له الوجود»، خوب آن وجود را از او میگیرند میشود مرده! وجود را از او میگیرند میشود مرده، وجود را از او میگیرند میدهند به یکی دیگر مثلاً، مثلاً، میشود منتهی، میشود معدوم.
«فذکر علیه السلام اللفظین»، حضرت هر دو لفظ را با هم ذکر کردند، هم موروثاً را و هم هالکاً را، چون هالکاً لازمه موروثاً است. «و المراد بهما ما قلنا کما لا یخفی»، مراد همان است، موروثاً همان است که ما گفتیم، که نتیجهاش هالکاً است.
ایشان نظر خودش این است، حالا اگر یک وقتی کسی دیگر موروثاً را یا هالکاً را طور دیگر معنا کرد و معنا هم درست بود، رد نمیکنیم؛ ولی نظر ایشان در تبیین این عبارت همین بود که خواندیم. نمیخواهیم بگوییم حتماً نظر این است و جز این نیست، اگر یک نفر یک معنای دیگری بهتر پیدا کرد، یا حتی معنای دیگری پیدا کرد ولو بهتر هم نباشد فقط همین اندازه که غلط نباشد، میپذیریم. هیچ عیبی ندارد که کلام حضرت را یا کلام هر کس را بر چند تا محملی که صحیحه حمل کنیم. لزومی ندارد که هر لفظی فقط یک معنی داشته باشد، ممکنه معانی مختلف داشته باشد، همه معانیاش هم درست باشد؛ حالا یا همه مساوی باشند یا بعضیها بهتر، بعضیها... حالا دیگر...
پرسش: واو عطف هم نیاوردند...
پاسخ: واو عطف هم نیاوردند، بله. بله، این واو عطف نیاوردند معلوم میشود دو چیز نیست، لازمه یکی، لازمه دیگری است.
خوب، ظاهراً به کلام بعدی نمیرسیم، انشاءالله برای بعد.