80/06/21
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب اول در ثواب موحدین و عارفین /شرح حدیث سی و چهارم و شروع باب دوم
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
شرح حدیث سی و چهارم و راز عدد چهل و پنج در جزای ذکر توحید
الحدیث الرابع و الثلاثون. [1]
بِإِسْنَادِهِ عَنْ عُمَرَ بْنِ يَزِيدَ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ، قَالَ: سَمِعْتُهُ يَقُولُ: «مَنْ قَالَ فِي يَوْمٍ: أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلٰهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ، إِلٰهًا وَاحِدًا أَحَدًا صَمَدًا، لَمْ يَتَّخِذْ صَاحِبَةً وَلَا وَلَدًا،» کسی که در روز این کلمه را بگوید، «كَتَبَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ لَهُ خَمْسَةً وَأَرْبَعِينَ أَلْفَ أَلْفِ حَسَنَةٍ،» چهل و پنج میلیون «وَ مَحَا» محو میکند «عَنْهُ خَمْسَةً وَأَرْبَعِينَ أَلْفَ أَلْفِ سَيِّئَةٍ، وَرَفَعَ لَهُ فِي الْجَنَّةِ خَمْسَةً وَأَرْبَعِينَ أَلْفَ أَلْفِ دَرَجَةٍ.»
تا اینجا چهل و پنج، سه تا چهل و پنج میلیون به او داده شد: چهل و پنج میلیون حسنه، چهل و پنج میلیون سیئه رفع شد، حسنه اثبات شد، و چهل و پنج میلیون درجه هم در جنت بالا رفت.
بعد دارد: «وَكَانَ كَمَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ مَرَّةً»، مثل اینکه دوازده بار قرآن را ختم کرده باشد، و آخرین جزایی هم که به او میدهد: «بَنَى اللَّهُ لَهُ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ»
توضیحاتی که شارح میدهد فقط دو تا است:
یکی این توضیح که چرا چهل و پنج میلیون؟ اصلاً چرا چهل و پنج؟ حالا میلیون آن هیچ، چرا چهل و پنج؟ عدد چهل و پنج چرا انتخاب شد؟ این یک.
بعد اشاره میکند به حدیث دیگری که در آن حدیث هم همین ختم دوازده قرآن هست، میپرسد چرا دوازده ختم قرآن؟ این دو تا مطلب.
در این حدیث بیان نمیکند که چرا دوازده تا، در آن حدیث بیان میکند که چرا دوازده تا. فرق بین دو حدیث را عرض میکنم وقتی رسیدیم.
اکنون در این حدیث ایشان فقط بیان میکند که چرا چهل و پنج تا.
در آن حدیث دیگر، وضع چهل و پنج روشن است، خیلی روشنتر از این است، اینکه بیان ندارد. وضع دوازده مشکل است. دوازده ختم قرآن، لذا آنجا بیان میکند، توضیح میدهد که چرا دوازده تا.
در این حدیث، فرق بین دو حدیث را عرض کنم، در این حدیث دارد که: کسی که در روز این کلمه را بگوید، ندارد چند بار بگوید. این کلمه را بگوید؛ با یک بار هم صادق است، با هزار بار هم صادق است، هیچ ندارد که چند بار.
اما در آن حدیث دارد: کسی که در روز چهل و پنج بار این کلمه را بگوید، برایش چهل و پنج میلیون نوشته میشود. خوب بله، این دیگر روشن شد. چهل و پنج دیگر احتیاج به توضیح ندارد؛ چون میگوید چهل و پنج بار بگوید، چهل و پنج میلیون به او میدهند، یعنی هر کدام یک میلیون. این توضیح نمیخواهد. ولی یک بار آن مسئله است که چرا یک بار یکدفعه شد چهل و پنج میلیون؟ عدد چهل و پنج.
پس حدیث اولی که میخوانیم، عدد چهل و پنج آن احتیاج به توجیه دارد و حدیث دوم عدد چهل و پنج آن احتیاج به توجیه ندارد.
هر دو حدیث عدد دوازدهشان احتیاج به توضیح دارد، هر دو حدیث. ولی ایشان حدیث اول را توضیح نمیدهد که عدد دوازده برای چه آمده است، حدیث دوم را توضیح میدهد؛ که چهل و پنج با دوازده چه سازگاریای دارد؟ چهل و پنج بار میخواند با دوازده دور قرآن چه سازگاریای دارد؟
خوب این فهرست مطلبی است که ایشان در شرح است.
اما توجیه چهل و پنج در این حدیثی که اکنون خواندیم:
که یک بار این کلمه را میگوید، چهل و پنج میلیون به او میدهند.
ایشان میفرماید که:
اوصافی که در این حدیث آمده، در این کلمه آمده، در این عبارت آمده، این اوصاف، خاص خدا است. هیچ بشری نمیتواند این اوصاف را داشته باشد، بر خلاف اسماء حسنای دیگر خدا که افراد بشر میتوانند به آن اسماء متحقق بشوند و مظهر آن اسماء بشوند؛ مثلاً علیم، بشر میتواند مظهر علیم بشود، قدیر، حی، مظهر اینها هست، اما مظهر این اوصافی که در اینجا میآید نمیتواند بشود.
یکی از مباحثی که در همین کلمه آمده این است که «اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له»، این حصر میکند ربوبیت را در خدا، که دیگر هیچ کس با خدا شریک نیست.
انسان اگر این سخن را بگوید، شرکت خودش با خدا را نفی میکند، بلکه شرکت همهچیز با خدا را نفی میکند. ثابت میکند که هیچکس با خدا شریک نیست. و بشر اینگونه نیستش که این صفت را داشته باشد؛ بشر شریک زیاد دارد.
حالا فرض کنید که در کمالات، در بعضی کمالات شریک نداشته باشد، لااقل در ماهیتش شریک دارد. پیغمبر که آنهمه عظمت داشت، در ماهیتش شریک دارد؛ او هم انسان بود، من هم انسان هستم. کسی را پیدا نمیکنید که در هیچچیز شریک نداشته باشد.
بعد دارد که: «واحدا احدا».
احداً، یعنی بسیط است، تجزیه نمیشود. غیر از خدا هر موجودی را که ملاحظه کنید تجزیه میشود؛ یا تجزیه خارجی دارد، مثل اجسام مادی، تجزیه خارجی دارد به ماده و صورت، یا تجزیه مقداری دارد، مثل اجسام، همین اجسام مادی، مادی عنصری یا غیر عنصری، تجزیه مقداری دارد یعنی میتوانید به سانتیمتر تقسیمش کنید، یا اگر هیچکدام از اینها را نداشته باشد، تجزیه ذهنی دارد به جنس و فصل، به ما به الاشتراک و ما به الامتیاز، که تمام مجردات محکوم به همین تجزیه ذهنی هستند.
موجودی که تجزیه ذهنی ندارد و ذهناً و خارجاً کاملاً بسیط است، فقط واجب تعالی است. پس احدیت هم منحصر به خدا است، به کس دیگری داده نشده است.
بعد صمدیت است. صمدیت یعنی پر بودن و هیچ خلأیی نداشتن، غنی بودن. موجودات دیگر به خاطر داشتن ماهیت، همان مقدار خالی هستند. موجودات دیگر چون ماهیت دارند، خالی هستند؛ چون ماهیت یعنی داشتن یک حد و نداشتن بقیه حدود. نداشتن در آن هست، پس سلب، پس در آن فقدان هست.
همچنین بعد دارد: «لم یتخذ صاحبة و لا ولدا». موجودات دیگر اینگونه نیستند. بر فرض ولد نداشته باشند، بله، صاحبه به معنای زوجه هم نداشته باشند، بالاخره مصاحبی، صاحبه به معنای مصاحب، دارند؛ ولو مثلاً مصاحبشان یک مقدار کمرنگتر باشد.
پس این صفات مخصوص خدا است. انسانی که این کلمات را میگوید، انسانی که این کلمات را میگوید، خدا را از همه موجودات جدا میکند، آن هم جدا کردن کامل. یک وقت ممکن است بگوید خدا هم علیم بینهایت، ما هم علیم در حد ضعیف، این هم جدا کردن هست، ولی جدا کردن تام نیست. جدا کردن تام این است که بگویی خدا این را دارد، ما هیچچیز نداریم، ما هیچچیزی از این را نداریم، این میشود جدا کردن تام.
پس انسانی که، آدمی که، تعبیر به آدم بهتر است، آدمی که این کلمه را بگوید، خدا را از دیگران یا خودش را از خدا، دیگران را از خدا، خدا را از دیگران و از خودش تمیز داده است کل التمییز، یعنی تمیز کامل.
چون این کار را کرده، مستحق یک جزا شده است. جزا چقدر باید باشد؟ اینجا دقت کنید، جزا چقدر باید باشد؟ جزا به تمام ظرفیت این آدم، به تمام ظرفیت آدم، که دیگر بیش از این دیگر جا نیست، به تمام ظرفیت. یعنی چون سخنی گفته که به تمام تمیز، واجب تعالی را متمایز کرده، پس جزایش هم باید به تمام ظرفیتش باشد. حالا ببینیم ظرفیت آدم چقدر است؟
آدم به حروف ابجد، عددش چهل و پنج است: الف یک، دال چهار، میم چهل، مجموع میشود چهل و پنج.
موجودات، خود آدم، خود حضرت آدم عددش چهل و پنج است. بقیه نسل آدم هم که آدمیزاد هستند، آنها هم آدم هستند بالاخره، هرچه باشد اگر انسان نگوییم، آدم بگوییم، همه آدم هستند، پس همه چهل و پنج را دارند. ظرفیت عددی هر آدم، هر آدمی چهل و پنج است، و به تمام ظرفیت، خدا به او جزا داده است.
این تعبیر ایشان است. البته توضیحی از بنده یک مقدار اضافه کردم که مطلب روشن بشود. ایشان میگوید که: تمیزی که آدم به وسیله این کلمه ایجاد میکند، تمیز کامل است. پس جوابی هم که به او میدهد، جواب کامل باید باشد، یعنی به تمام ظرفیتی که دارد. لذا خدا این عدد را به او داده است. این توجیه اولی است که برای عدد چهل و پنج میآورند.
پرسش: ...
پاسخ: ببینید، چهل و پنج ثابت است. ببینید، اینگونه بنویسید: چون خدا را تمیز کامل داد، خدا هم جزای کامل به او میدهد؛ یعنی جزایی به تمام ظرفیتش. اینگونه من ربط دادم مطلب او را.
پرسش: ظرفیت آدم چقدر است؟
پاسخ: خوب تمام ظرفیت آدم چهل و پنج است دیگر. ظرفیت آدم، ظرفیت ابجدیاش چهل و پنج است. بیش از چهل و پنج ندارد که. آدم، یعنی این لفظ آدم، از جهت ابجدی ظرفیتش بیشتر از چهل و پنج نیست. خدا به او چهل و پنج میدهد. حالا چهل و پنج تا، یا چهل و پنج هزار تا، یا چهل و پنج میلیون تا، یا چهل و پنج میلیارد تا، با آن بقیهاش کار نداریم، سخن ما بر سر چهل و پنج است. چرا در این روایت چهل و پنج انتخاب شد؟ اکنون روشن کردید که چون تمام تمیز را داده، تمام جزا را مستحق شده است. تمام جزا چقدر است؟ به مقداری که خودش بتواند تحمل کند، به مقداری که ظرفیت داشته باشد. ظرفیتش چهل و پنج است. توجیه خوبی است، البته معلوم نیست که درست باشد! معلوم نیست درست باشد، از تراوشات فکر خود ایشان است، ولی توجیه قشنگی است.
بررسی متن کلام شارح در تطبیق اوصاف توحیدی با ظرفیت وجودی انسان
«شرح: وجه العدد فی الجزاء» جزاء یعنی نه جزای شر، منظورش ثواب است.
«وجه العدد فی الجزاء»، منظور از این جزا، جزای شرط نیست، جزا یعنی ثواب، این ثوابی که خدا در مقابل این کلمه میدهد. وجه عدد، یعنی وجه آوردن چهل و پنج در این جزایی که خدا میخواهد به بشر بدهد در مقابل این کلمه این است که: لفظ آدم، عددش از نظر حروف ابجد، چهل و پنج است، و قائل به کلمه شریفه هم نفی میکند... -کلمه شریفه هم همانطور که گفتیم «اشهد ان لا اله الا الله» تا «و لا ولدا»- نفی میکند از خودش به هر لفظی از الفاظی که در این کلمه آمده، نفی میکند شرکت خودش را با خدای متعال. نه تنها میگوید من شریک نیستم، بلکه میگوید من مخالف آن را دارم: «بل یثبت لنفسه نقیضها».
حالا یکدفعه میگوید من شریک خدا نیستم، این رسا هست ولی شاید خیلی رسا نباشد. یک وقت میگوید نه، خدا آن را دارد من خلافش را دارم، که نه تنها شریک نیستم، آن طرف هم افتادهام؛ یعنی پایینتر هم رفتهام، که اثبات میکند برای خودش نقیضش را.
مثلاً به «لا اله الا الله» که اولین جمله است، نفی میکند شرکت وجودی خودش را با خدای متعال، که من شرکت وجودی با خدا ندارم. خدا موجود است، من موجود نیستم؛ من حکایت وجود هستم، من مظهر وجود هستم، من خودم وجود ندارم، حاکی عن الوجود هستم. نفی میکند شرک را.
پرسش: ...
پاسخ: بله، همه در تجلی بودن شریک هستند. در تجلی بودن شریک هستند دیگر. خدا وحدت ندارد که. همه در تجلی بودن لااقل شریک هستند، در وجود نداشتن شریک هستند، در آیتِ وجود بودن هم شریک هستند، خیلی شرکتها دارند.
مثلاً به «لا اله الا الله» نفی میکند شرکت وجود خودش را با خدای سبحان، «و یثبت لنفسه هذا الوجود الذی لیس له من نفسه». این به بیان فلسفی گفته اینجا. وجودی را که فقر است و عین الربط است و لیس من نفسه است برای خودش ثابت میکند؛ وجود غنایی را برای خدا، وجود فقری را برای خودش. اگر به لسان عرفا میخواست سخن بگوید، برای خدا ثابت میکرد وجود را، برای خودش ثابت میکرد عدم وجود را، ثابت میکرد برای خودش حکایت وجود را نه وجود داشتن را. اما به لسان فلسفی ایشان گفته: وجود را که وجود غنایی است و وجود ذاتی است از خودش سلب میکند و برای نفسش ثابت میکند «هذا الوجود الذی لیس له من نفسه»، یعنی وجود امکانی، یعنی وجود فقری.
«و کذا بـ لا شریک له» اثبات میکند «عدم مدخلیت» خودش را «فی شیء من کمالاته»
ضمیر «کمالاته» را هم میتوانید به خدا برگردانید، هم میتوانید به این عبد برگردانید؛ هر دو معنا درست است. دخالت ندارد در هیچیک از کمالات خدا، در حالی که خدا دخالت دارد در همه کمالات او. همه کمالاتی که خدا به این بنده داده، در آن دخالت دارد، نه تنها دخالت، اصلاً صاحب کمالات او است. اما این، در هیچیک از کمالات خدا دخالت ندارد. این یک معنا، که «کمالاته» ضمیرش برگردد به خدا.
یک وقت ضمیر «کمالاته» برگردد به همانی که ضمیر «نفسه» برمیگردد، یعنی به خود عبد؛ ثابت میکند که در هیچیک از کمالات خودش مدخلیت ندارد. خدا در کمالات خودش مدخلیت دارد، که کمالات خودش مال خودش است، نه مدخلیت دارد، اصلاً ذاتی خودش است، و ما در کمالات خودمان مدخلیت نداریم، دیگری به ما داده است. همانطور که در وجود خودمان مدخلیت نداشتیم و خدا به ما داده بود. این معنای دوم با آن معنایی که در کلمه «لا اله الا الله» گفتیم مناسب است؛ چون در کلمه «لا اله الا الله» گفتیم خدا در وجود خودش، وجود خودش ذاتی است، ولی ما وجودی داریم که در آن وجود هیچ مدخلیتی نداریم، دیگری به ما داده است. اینجا هم همینطور: کمالات خدا، کمالات ذاتی است، اما ما در کمالات خودمان مدخلیت نداریم. ضمیر «کمالاته» را به هر دو میتوانید برگردانید، شاید به دومی اگر برگردانید با فقره قبلی مناسب باشد، مناسبتر باشد.
و باز به وحدتی که در عبارت آمده، گفته که «وحده»، گفته «واحدا»، گفته «واحدا»، به این کلمه وحدت اثبات میکند خلاف وحدت را که کثرت باشد لنفسه.
و به احدیت، به احدیت که باز گفته «احدا»، ثابت میکند برای خودش تجزیه را، که خدا بسیط است و من متجزی هستم. عرض کردم متجزی هم... بعضی موجودات متجزی هستند هم ذهناً، هم خارجاً، هم مقداری؛ بعضیها فقط ذهناً، بله، فقط خدا است که هیچکدام را ندارد، و الا موجودات بعضیهایشان هم خارجاً، هم مقداری؛ بعضیها هم خارجاً، هم مقداری، هم ذهناً؛ بعضیها فقط ذهناً.
ذهناً در همه هست. من این توضیح دومی را که دادم، توضیح درستی نبود. بعضیها هم ذهناً، هم خارجاً، هم مقداری، بعضیها فقط ذهناً.
و به صمدیت، که پر بودن و خالی نبودن خدا است، ثابت میکند برای خودش ماهیت و تجویف، یعنی خالی بودن را؛ چون ماهیت داشتن یعنی خالی بودن، ماهیت اعلام میکند فقدان را، میفهماند که ما چیزی را نداریم.
و بالاخره اینکه «لم یتخذ صاحبة و لا ولدا»، اثبات میکند برای خودش اتخاذ صاحبه و ولد را؛ که از خدا نفی میکند اینها را و نقیض اینها را برای خودش ثابت میکند، و خود همینها را برای خودش ثابت میکند.
«و بالجمله»، صفات مذکوره صفاتی هستند که معنایشان برای انسان ثابت نمیشود، بر خلاف بقیه اسماء و اوصاف مثل علیم و قدیر و امثال ذلک که معنایشان برای انسان ثابت میشود منتها ضعیفاً. اگر کسی این کلمات را بر زبان بیاورد، آن صفات خاصه خدا را ذکر کرده و خدا را از بقیه موجودات تمیز داده است کل التمییز.
«و بالجمله: فلما کانت الصفات المذکورة»، مثل احدیت، مثل واحدیت، مثل صمدیت و امثال ذلک، «مما لم یتسم بمعناها الانسان فی الحقیقة»، چیزهایی است که انسان به معنای آنها اسمگذاری نشده، موصوف نشده، علامت نهاده نشده، به خلاف اسماء حسنای دیگر که انسان به آنها هم موسوم میشود؛ «فانه یمکن للانسان التحقق بها و المظهریة لها»، ممکن است انسان متحقق بشود به آنها، به اسماء حسنای دیگر، مثل علیم و قدیر، و مظهریت پیدا کند برای آنها. این «المظهریة لها» و «التحقق بها» هر دو یک معنا دارد؛ چون میدانید که صفاتی را اگر ما نداشته باشیم و ما را به دروغ موصوف کنند به آن صفات، ما موصوف به آن صفات نیستیم و متحقق به آن صفات هم نیستیم. وقتی متحقق به صفات هستیم که صفات را داشته باشیم. متحقق به صفات، یعنی صفات برایش تحقق پیدا کرده است. در وقتی هم که صفات برای ما تحقق پیدا کرده باشد، چون صفت او مظهر صفت خدا است، امانتی است که از خدا گرفتیم، مظهریت برای آن صفات را پیدا میکنیم. پس «المظهریة لها» با «التحقق بها» یکی میشود. یعنی تحقق، تحقق به این صفات، یعنی صفات برای ما محقق بشود، مساوی است و مرادف است با مظهر بودن ما برای این صفات، و همچنین مظهریت مرادف است با تحقق.
«کأن»... این «کأن» تقریباً مثل جواب «لما» میماند: چون این صفات برای بشر ثابت نمیشود بر خلاف بقیه اسماء حسنی که انسان میتواند به آن متحقق بشود، چون چنین است: «کأن القائل بها»، به این کلماتی که اکنون خواندیم، «یمیّز نفسه بهذا القول»، به واسطه همین کلماتی که گفته، خودش را از خدا تمیز میدهد، آن هم «کل التمییز»، تمیز کامل، که عرض کردم از خارج. «فیعرف نفسه بذلک» یا «فیُعرّف نفسه بذلک»، هر دویش درست است؛ خودش خودش را با این وضع میشناسد که من کیستم و خدا کیست، یا خودش را به دیگران اینچنین معرفی میکند، که قهراً اگر بخواهد معرفی کند قبلاً باید خودش خودش را شناخته باشد تا بعد بتواند معرفی کند. پس اگر «یُعرّف» بخوانیم «یَعرِف» هم در ضمنش هست. خودش خودش را اینچنین میشناسد و به دیگران هم اینچنین خودش را معرفی میکند، همچنین دیگران را هم به خودشان اینچنین معرفی میکند. خوب حالا که خدا را به تمام وجود خودش، به تمام توانایی خودش توصیف کرد، جا دارد خدا هم به تمام ظرفیتی که او دارد به او جواب بدهد، به او جزا بدهد. لذا: «فیکون جزاؤه علی عدد حروف اسم الاب»، اب همه انسانها، که حضرت آدم است، که اصل همه انسانها است. اگر ما به ظرفیت آن اصل جزا بدهیم، چون این فروع از آن اصل آمدند، ظرفیتهایشان همان است؛ پس کانه به این فروع هم به همان مقدار ظرفیت جزا دادیم. «فیکون» جزای این شخص، بر عدد حروف اسم پدرش، که حضرت آدم است، «الذی هو الاصل للانسان»، آن پدری که اصل همه انسانها بوده است؛ یعنی همه آدمها از او متولد شدهاند. پس اگر جزا را طبق حروف او بدهیم، کانه جزای همه را، یعنی جزای همه را مناسب دادیم اگر طبق حروف او بدهیم؛ چون اصل او در همه فرعها هست. دیگر فروع، دیگر فروع ممکن است در هم نباشند، ولی آن اصل در همه فروعات بشر هست. اگر ما او را رعایت کنیم، در همه فروعات آنچه را که باید رعایت کرده باشیم رعایت کردهایم. این است که ما رفتیم سراغ اب. اگر مثلاً فرض کنید یک نفر در این بینها از این بشر متوسط را میگرفتیم، مثلاً حضرت موسی را میگرفتیم، این درست است، اصلی بود برای نسل خودش، ولی برای نسل دیگر اصل نبود، و ما نمیتوانستیم بگوییم به همه افراد بشر، چه از نسل موسی باشند، چه از نسل دیگران باشند، همین مقدار را میدهیم به خاطر موسی؛ مگر موسی در اینها بود؟ نبود که. ولی میتوانیم بگوییم به مقدار ظرفیت آدم به همه میدهیم؛ چرا؟ چون آدم در همه هست، اصل همه است دیگر. آن وقت اگر ظرفیت آدم را رعایت کنیم، ظرفیت همه انسانها رعایت شده است.
پرسش: ...
پاسخ: نه این را ببینید، این جزا را خدا در مقابل این نداشتن و داشتن این صفات به او نمیدهد! خدا در مقابل اینکه این صفت را دارد یا ندارد به او این را نمیدهد، در مقابل این گفته به او میدهد؛ کلام. گفتن را که گفته است.
پرسش: ...
پاسخ: نه، آن که متحقق، مال اسماء حسنای آخر بود.
پرسش: ....
پاسخ: بر خلاف اسماء حسنای آخر که به آنها متحقق میشود، ولی به اینها اصلاً متحقق نمیشود.
پرسش: ...
پاسخ: در اینها هیچی ندارد. فقط همین اندازه که شهادت میدهد من هیچی ندارم.
پرسش: ...
پاسخ: همین شهادت دادنش، این استحقاق را برایش میآورد.
پرسش: ...
پاسخ: بفرمایید که جنبه مظهریت دارد، مظهریت را دارد. نسبت به اینها هیچی ندارد، مظهریت هم ندارد.
پرسش: ...
پاسخ: علیایحال مظهریت یک چیزی هست، بالاخره یک چیزی دارد، آیتیت را دارد، حقیقتاً مظهریت را دارد، ولی در این صفاتی که اکنون در این کلمه هست، هیچچیزی ندارد، مظهریت هم ندارد. هیچی ندارد. و شهادت میدهد که من هیچی ندارم. اینجاست که خدا را کل التمییز از خودش متمایز میکند، کل التمییز. چون تمیز کامل میدهد، استحقاق کامل پیدا میکند.
پرسش: ....
پاسخ: قائلید دیگر، مظهریت را که قائلید. مظهریت اگر منکر بشوید که دیگر هیچی باقی نمیماند که. عرفا مظهریت را منکر نیستند.
پرسش: ....
پاسخ: وجود را سلب میکند، مظهریت را سلب نمیکند. مظهریت را سلب نمیکنند، اگر مظهریت را سلب کنند که انسان میشود عدم مطلق!
پرسش: ....
پاسخ: خوب همان کافی است. همان کافی است که شما به این نظر که برای مظهریت ارزشی قائل نیستید، بعد از وجود، ارزش، مظهریت است، کم است؟ مظهریت ارزش کمی ندارد، آیتیت و آینگی چیز... آینهای که بتواند چهره را نشان بدهد، خیلی ارزش دارد که بشر کم نباید بگیردش. در مقابل خدا که میایستی میگویی هیچی نیست، ولی وقتی خودش را ملاحظه میکنی، چرا، بزرگ است:
«عظیم است پیش تو دریا و موج بلند است آفتاب تابان به اوج
ولی همه هرچه هستند از آن کمترند که در نزد هستیاش نام هستی برند»
خودشان بزرگ هستند، خودشان پیش خودشان، آفتاب تابان به اوج، این دریا و موج، همه بزرگ است، ولی وقتی میرسی با خدا مقایسه میکنی، هیچکدام نمیتوانند نام هستی ببرند، یعنی هیچکدام هیچ میشوند، همه میشوند هیچ.
پرسش: ...
پاسخ: جنبه مظهریتشان را نمیبیند. ببینید، جنبه مظهریت را نمیبیند یعنی آینه را به اینکه آینه است نمیبیند، ولی عکس را در آینه میبیند.
پرسش: ...
پاسخ: یعنی آیینه ما به ینظر میشود، ما فیه ینظر نمیشود.
پرسش: ....
پاسخ: حرف که میزند متمایز میشود دیگر. بالاخره دارد صفت خدا را میگوید، این صفت او را متمایز میکند. خودش هم میداند متمایز است، خودش هم میداند این صفات را ندارد.
پرسش: ...
پاسخ: یعنی اصلاً خودش را نبیند؟ اینگونه میفرمایید؟ حالت فنا خودش را نمیبیند؟
پرسش: ...
پاسخ: یعنی چه خودش را نمیبیند؟
پرسش: ....
پاسخ: نه، خودش را مستقل نمیبیند، خودش را مستقلاً نمیبیند، و الا نمیشود خودش را نبیند که. فنا، ببینید، فنا اینطور است: مرتبه اول فنا این است که انسان به خودش توجه میکند و به داشتن این صفت فنا توجه میکند و ابتهاج برایش حاصل میشود. این میگویند فنای ناپسندی است، هنوز به درجه کامل نرسیده است. به درجهای میرسد که خودش را نمیبیند. خودش را نمیبیند یعنی چه؟ نه اینکه اصلاً یعنی من هیچم، من نیستم. اینطوری که منی جز آنچه که نشان میدهد خدا را نیست، یعنی همانطور که عرض میکنم: آینه را ما به ینظر میبیند. ما فیه ینظر نمیبیند.
پرسش: ....
پاسخ: خودش را مستقل نمیبیند.
پرسش: ...
پاسخ: ببینید، شما فرمایشات شما هم درست باشد، ما بحث این را نداریم ما. بحث این است که انسانی میخواهد خودش را متمایز از خدا ببیند؛ به فنا رسیده یا نرسیده. نگفته کسی که به فنا رسید اگر این کلمه را گفت به او چهل و پنج میلیون میدهند. میگوید هر کس این کلمه را گفت: «من قال». میخواهد فانی باشد، میخواهد فانی نباشد. اگر فانی نبود، چون این کلمه واقعاً تمیز را درست میکند، حالا شخص متوجه تمیز شده یا متوجه تمیز نشده، شما بحث را بردید به کسی که فانی بشود؛ که در روایت نداریم که کسی که فانی بشود. مطلق انسانها اگر این را بگویند، این مقدار جزا دارند.
پرسش: ...
پاسخ: متحقق به صفات را درباره اسماء حسنای دیگر میگفت.
«و فی بعض الروایات»، در بعض روایات داریم: «ان من قرأها»، یعنی این کلمه را، «خمسا و اربعین مرة فی یوم، اوتی ذلک»، یعنی این جزای کذا را به او میدهند که چهل و پنج میلیون فلان، چهل و پنج میلیون فلان.
«فعلی هذا»، بنابراین روایت دوم،
پرسش: ...
پاسخ: بله، یعنی در هر روز. در هر روزی این را بگوید.
پرسش: ...
پاسخ: دیگر حالا عذر... خدا دیگر تو را به خدا به او نگفته، روایت است دیگر! بله، روایت گفته این را گفت، چهل و پنج بار بگوید این است.
پرسش: ...
پاسخ: هر روز، خوب هر روزی، هر روزی به او چهل و پنج میلیون میدهند دیگر.
پرسش: ....
پاسخ: فی یوم، از اول تا آخر عمرش هم اگر یک بار بگوید کافی است.
پرسش: ...
پاسخ: شاید اگر کسی در هر روزی این را بگوید آخر سر به او چهل و پنج میلیون بدهند. «فی یوم» بگوید، بله در یک روزی، در یک روزی بگوید این را به او میدهند. اگر در هر روز بگوید شاید تکرار بشود، جزایش تکرار بشود. بعید نیست، ظاهرش این است که جزا تکرار میشود. در یک روز این را بگوید جزا به او اینطور میدهند، باز تکرار کند تکرار جزا میشود احتمالاً.
«فعلی هذا، تعدد الدرجات و المثوبات بازاء الاعداد» عبارتها را توجه کنید، عبارتها خیلی مختصر آمده!
«فعلی هذا»، بنابراین روایت دوم که میگوید چهل و پنج بار این ذکر را در روز بگوید، چهل و پنج میلیون حسنه به او میدهند، بنابراین تعدد درجات و مثوبات که چهل و پنج میلیون است، «بازاء الاعداد»، یعنی به ازای اعداد قرائت است. چون قرائتش چهل و پنج تا بوده است، درجات هم که به او میدهند چهل و پنج تا، چهل و پنج میلیون است که این روشن است. یعنی بنابراین روایت دوم ما برای عدد چهل و پنج احتیاجی به توجیهی نداریم، ولی بنابر روایت اول توجه کردیم که برای عدد چهل و پنج احتیاج به توجیه داشتیم و توجیه کرد.
خوب، بنابر روایت دوم میخواهد توجیه کند که دوازده ختم قرآن یعنی چه.
روایت اول این توجیه جاری نمیشود. در روایت دوم جاری میشود. اکنون میخوانم متوجه میشوید که چطور. و ایشان روایت اول را توجیه نکرده است دوازده بار قرآن خواندنش را.
اینطور میفرماید: میگوید که این توجیه را دقت کنید یک مقدار ظریف است: میفرماید که این کلمه را با سوره «قل هو الله» مقایسه کن. میبینی هرچه در این کلمه آمده، در سوره قل هو الله آمده، منتها در سوره قل هو الله مجملاً آمده، اینجا مفصلاً آمده. پس این کلمه با سوره قل هو الله یک حکم پیدا میکند. قل هو الله سه بار خواندنش یک ختم قرآن است. اگر بخواهیم دوازده تا ختم قرآن بشود، چند تا قل هو الله باید بخوانیم؟ سی و شش بار. پس سی و شش تا قل هو الله میشود دوازده تا ختم قرآن. و چهل و پنج بار گفتن این میشود دوازده ختم ... چهل و پنج بار گفتن این ذکر میشود دوازده ختم قرآن، و سی و شش بار گفتن قل هو الله میشود دوازده ختم قرآن. بعد سؤال میشود که اگر این دو تا با هم مساوی هستند، قل هو الله با این کلمه مساوی است، چرا آن یکی سی و شش بارش میشود دوازده تا ختم قرآن، این یکی چهل و پنج بارش میشود دوازده تا ختم قرآن؟ اینجا علتش این است که: آن کلام، کلام آدمی است، آن کلام، کلام خدا است. چون کلام خدا است، قوتش بیشتر است، با سی و شش بار، دوازده تا ختم قرآن را درست میکند. این چون کلام آدمی است، ولو کلام معصوم است، ولو کلام پیغمبر است، معصوم است، یا کلام امام است، ولی بالاخره کلام بشر است. چون کلام بشر است آن قوت را ندارد، باید به وسیله زیاد کردن عدد برسانیمش به دوازده تا. نه تا اضافه میکنیم. نه تا اضافه میکنیم بر سی و شش، میشود چهل و پنج. حالا با چهل و پنج بار، دوازده ختم قرآن درست میکنیم.
جالب است. حالا درست است یا نه نمیدانم ، ولی جالب گفته است، خوب به دل مینشیند. که این کلمه با قل هو الله مرادف است، پس حکم قل هو الله را پیدا میکند. قل هو الله یعنی سوره توحید هر سه بارش یک ختم قرآن است، هر سی و شش بارش دوازده ختم قرآن است. خوب سؤال میشود که پس این اگر حکم قل هو الله را دارد، پس این هم باید سی و شش بارش دوازده ختم قرآن باشد، چرا چهل و پنج بارش شده دوازده ختم قرآن؟ میگوید یک مقدار عدد اضافه کردند به خاطر اینکه این کلام، کلام بشری است. آن برد را ندارد، بردی را که کلام خدا دارد، ندارد.
همانطور که توجه میکنید، این مربوط به این عدد چهل و پنج بار بخواند! این مال روایت دوم است. اگر کسی چهل و پنج بار بخواند، مثل این است که دوازده ختم قرآن کرده است، ولی آن اولی، روایت اول میگفت یک بار بخواند دوازده ختم قرآن کرده است، آن دیگر اکنون توجیه... توجیه نشد. یک بار چطور میشود دوازده ختم قرآن؟ توجیه نکرد. ولی چهل و پنج بار این کلمه چطور دوازده ختم قرآن است، این توجیه کرد. پس این توجیه که اکنون میخواهیم برای دوازده ختم قرآن بخوانیم مربوط به این روایت دوم است، مربوط به آن روایت اول نیست. بله.
پرسش: ...
پاسخ: بله، خوب اگر این فرمایش شما باشد که لا اله الا الله دوازده تا حرف است، و هر کس لا اله الا الله بگوید دوازده ختم قرآن کرده است، اینجا نگفته لا اله الا الله بگوید، این کلمه طویل را... مگر اینکه فقط بگوییم به مناسبت لا اله الا الله گفتن که دوازده تا حرف است، دوازده ختم قرآن برایش مینویسند، به هر حرفی یک ختم. آن وقت این توجیه به درد آن روایت اول میخورد که هر کس یک بار این را بگوید دوازده ختم قرآن، حتماً اگر چهل و پنج بار بگوید چهل و پنج تا دوازده ختم قرآن برایش ثبت میشود. آن وقت عدد چهل و پنج احتیاج به توجیه پیدا میکند که چرا چهل و پنج تا؟ حالا یکی با دوازده تا میفرمایید چون لا اله الا الله دوازده حرف دارد، یک بار گفتنش دوازده تا ختم است، اما چهل و پنج تا دیگر چرا؟ چرا چهل و پنج تایش هم دوازده ختم قرآن باشد؟ چهل و پنج تایش باید چهل و پنج تا دوازده تا باشد. حالا این توجیه ایشان است دیگر. حالا توجیهی عرض میکنم جالب است، اما حالا پذیرفتنی هست یا نه دیگر با خدا است.
«و اما سر کونه»، یعنی کون این عبدی که این کلمه را گفته «کمن قرأ القرآن اثنتی عشرة مرة»، سرش شاید به این جهت باشد: «لعله لان تلک الکلمة انما تفید ما افادته سورة التوحید علی الاجمال». علی الاجمال را متوجه باشید متعلق به «افادته» است، متعلق به «تفید» نیست. نه این کلمه علی الاجمال افاده میکند، بلکه این کلمه علی التفصیل افاده میکند آنچه را که سوره توحید علی الاجمال افاده کرده بود. که سوره توحید علی الاجمال افاده میکند و این علی التفصیل. «کما لا یخفی علی ارباب الحال. و لا شک» که وارد شده درباره کسی که «قرأت تلک السورة المبارکة»، یعنی سوره قل هو الله را، سوره توحید را، «ثلاث مرات فکانما قرأ القرآن».
خوب پس هر سوره توحیدی سه تا، سه تا سوره توحید یک ختم قرآن حساب میشود، سه تا این کلمه هم باید یک ختم قرآن حساب بشود چون حکمش مساوی است. و کان کسی سؤال میکند که اگر اینطور است پس سی و شش تا توحید میشود دوازده ختم قرآن، سی و شش تا این کلمه هم باید بشود دوازده ختم قرآن، چرا شده چهل و پنج تا؟
«لکن علی ذلک»، بنابر این توجیهی که کردیم، «ینبغی ان یکون العدد»، یعنی عدد قرائت این کلمات که به دوازده تا مرادف... مساوی دوازده تا باشد، «ستة و ثلاثین»، سی و شش باشد، در حالی که اکنون چهل و پنج است. «و یزید التسعة»، در حالی که نه تا اضافه دارد. این نه تا اضافه برای چیست؟ «فلعل ذلک للتفاوت بین کلام الله و کلام المخلوق». شاید این به خاطر تفاوت بین کلام خدا و کلام مخلوق باشد، که کلام خدا به خاطر قوتش بردش زیاد است، سی و شش تایش میتواند که دوازده تا باشد، اما کلام مخلوق بردش کمتر است، سی و شش تا نمیتواند دوازده تا باشد، نه تا اضافه کردیم که چهل و پنج تایش بشود دوازده تا.
«و ان کان» آن مخلوق، «هو الامام». ولو آن مخلوقی که این کلام، کلام او است، امام علیه السلام است.
خوب این از توجیهاتی است که ایشان کرده و خودش هم متوجه است که این توجیهات ممکن است واقعیت نداشته باشد، لذا میفرماید: «و الله اعلم ثم رسوله و اولیاؤه اعلم، الحمد لله علی فضله و آلائه»
پرسش: ...
پاسخ: بله، ﴿قل هو الله احد﴾ ... احدیت هست... صمدیت هست... «لم یتخذ صاحبة و لا ولدا» در آن نیست... ﴿لم یلد و لم یولد﴾ هست... ﴿و لم یکن له کفوا احد﴾ هم که همان «لا شریک له» است... منتها این تفصیل است دیگر، آن اجمال است. هر دو مطلب را دارند، منتها این تفصیل و آن اجمال است. این مفصلتر و آن مختصرتر است.
پرسش: ....
پاسخ: ﴿قل هو الله احد﴾، احد را هم واحد گرفته، هم احد گرفته است.
پرسش: ...
پاسخ: علیایحال ایشان گفته سوره توحید همین مطالب را مجملاً میفهماند و این...
پرسش: ....
پاسخ: هر دو علی الاجمال افاده میکنند؟ خوب یعنی هر دو مثل هم هستند دیگر، احتیاج به گفتن نداشت: «ما تفید ما افادته سورة التوحید»، دیگر علی الاجمال نمیخواست، یا علی التفصیل نمیخواست. علی الاجمال قید یکیشان است، قید آن «افادته» دومی است. یا شاید هم قید «تفید» بگیریم، بتوانیم بگیریمش اما بعید است.
پرسش: ....
پاسخ: به نظر من این میآید، حالا خودتان میدانید. به نظر من این است که علی الاجمال را به «افادته» متعلق بگیرید بهتر است تا اینکه به «تفید» متعلق بگیرید.
ورود به باب دوم کتاب التوحید صدوق، تعریف توحید، و برهان تمانع در آیه شریفه
الباب الثانی من کتاب توحید الصدوق رضیاللهعنه در دو بحث است: «فی التوحید و نفی التشبیه» [2]
باب ثانی مشتمل بر سی و پنج حدیث است، در حالی که باب اول مشتمل بر سی و چهار حدیث بود.
ایشان در پایان میگوید که بعضی از این حدیثها به صورت خطبه است، یعنی خیلی طویل است.
و من دیگر به این حالتی که در باب اول شرح دادم، آن خطبهها را شرح نمیدهم، که اول حدیث را کامل مینوشتم بعد شرح را شروع میکردم.
من یک مقدار از خطبه را میآورم، شرح آن قسمت را میگویم. دوباره میروم سراغ یک مقدار دیگر، شرح قسمت دیگر را میگویم.
یعنی تقریباً مثل شرح مزجیاش میکنم. خطبه را تکه تکه میکنم و تکه تکه شرح میدهم، چون خطبه طولانی است.
و قبل از اینکه وارد این دو بحث بشود که سی و پنج تا حدیث دارد و چهجوری خطبهها را توضیح میدهم، یک بحثی درباره توحید دارد و یک بحثی درباره نفی تشبیه دارد.
درباره توحید کلامی از محیی الدین نقل میکند،
که توحید چی هست اولاً؟
به چه دلیل ثابت میشود ثانیاً؟
و دیگران این دلیل را قبول کردند یا کسانی که قبول نکردند چه حکم دارند ثالثاً؟
پس اولاً توضیح توحید است که توحید چه هست.
ثانیاً استدلال بر توحید از آیه قرآن است، و تشریح این استدلال است.
ثالثاً اینکه کسانی که این استدلال را قبول نکردند، و کسانی که قبول کردند چه حکمی دارند.
مطلب اول: تعریف توحید
اما تعریف توحید را ایشان اینگونه میکند:
تلاش کند انسان طالب که در نفس خودش این علم به این را که خدا واحد است، «لا شریک له فی الالوهیة» را وارد کند در نفس خودش.
تلاش کند که علم به وحدت الوهیت را، اینکه خدایی که او را ایجاد کرده واحد است در الوهیت، علم به این را تلاش کند که در نفس خودش ایجاد کند. این میشود توحید.
توحید یعنی ایجاد العلم بوحدة الله فی نفس خودش، شخصی که موحد است.
اما ایجاد کردن با تأمل، تأمل با ع، یعنی تلاش کردن، با فعالیت، این کار را بکند، تا اینکه مثلاً به صورت ملکه دربیاید و دیگر در ذهنش بماند.
این معنای توحید. که این تکه را بخوانم بعد به استدلالش برسیم.
«قال بعض اهل المعرفة» که محیی الدین است: «اعلم ان التوحید هو التأمل فی حصول العلم بان الله الذی اوجده واحد».
«بان الله» متعلق به علم است.
آن «فی نفس الانسان الطالب» جمله معترضه است.
تأمل یعنی تلاش، کوشش در اینکه حاصل کند... حاصل شود علم به اینکه خدایی که او را، آن عبد را ایجاد کرده، واحد لا شریک له فی الالوهیة است، این حاصل شود در نفس انسانی که طالب است، یعنی انسان طالب در نفس خودش تلاش کند که چنین علمی حاصل بشود.
این تلاش را میگویند توحید. تلاش برای حاصل شدن این علم را میگویند توحید.
این تعریفی است که ایشان از توحید کرده است.
مطلب دوم: دلیل بر توحید
اما دلیل بر توحید: ﴿لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا﴾ [3] ، که این یک جمله شرطیه است، و قضیه اصلِ یک قیاس استثنائی است.
چون قیاس استثنائی از یک قضیه اصل تشکیل میشود، که حتماً باید شرطیه باشد، یا شرطیه متصله که در آن صورت استثنائی را میگویند استثنائی متصل، یا شرطیه منفصله که در این صورت استثنائی را میگویند استثنائی منفصل، و یک قضیه دومی هم لازم دارد که استثنای این تالی یا استثنای مقدم است.
از این شرطیهای که به عنوان قضیه اصل آمده، یا تالیاش یا مقدمش استثنا میشود. چون گفتند اگر عین تالی استثنا بشود منتج نیست، اگر نقیض مقدم استثنا بشود منتج نیست، آن دو قسم دیگرش منتج است: یا باید عین مقدم را استثنا کنیم یا باید نقیض تالی را استثنا کنیم تا منتج بشود. نتیجه در حالت اول عین تالی است و در حالت دوم نقیض مقدم. یعنی اگر عین مقدم را استثنا کردید، عین تالی را نتیجه میگیرید، اگر نقیض تالی را استثنا کردید، نقیض مقدم را نتیجه میگیرید. این کل مباحث در واقع قیاس استثنائی است.
در اینجا هم یک قیاس استثنائی متصل به کار آمده... به کار آمده یعنی ﴿لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا﴾ ، مقدم دارد: ﴿لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ ﴾ ، تالی دارد: ﴿لَفَسَدَتا﴾ بعد اگر بخواهیم قیاس را تمام کنیم دنبالهاش را میآوریم: «لکنهما لم تفسدا»... «لم یفسدا»، نتیجه میگیریم: «فلم یکن فیهما آلهة الا الله». یعنی وضع مقدم، تالی باطل و رفع مقدم باطل...
آن وقت محیی الدین به جای اینکه تالی را به صورت خود آیه بیاورد، تالی دیگر آورده است. گفته است لکن ما میدانیم که دنیا و زمین و آسمان صالح هستند یعنی فاسد نیستند. نگفته است «لکنهما لم تفسدا»، گفته است «لکنهما» مثلاً «صلحا»، چهجوری «صلحا»؟ به اینکه هم وجود گرفتند، هم وجودشان با همان وضعی که لازم بود باقی ماند.
اولاً در وجود اختلاف نشد، آن دو تا آلهه اختلاف نکردند که چون اگر اختلاف میکردند بالاخره این عالم شاید وجود نمیگرفت. هم بعد از اینکه وجود گرفت، آلههای نبود که اختلاف کنند تا یکیشان بالاخره بر اثر مخالفت با تدبیر دیگری این عالم را خراب کند.
پس هم در اصل وجود به صلاح رسیدند، هم در بقای وجود آنچنان که باید باشند، صالح بودند. یعنی تالی باطل است. نتیجه میگیریم پس مقدم هم که ﴿لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ ﴾ باشد، باطل است.
پرسش: ..........
پاسخ: این هم توحید الوهی گرفته است، توحید الوهی... الوهی را گرفته است ایشان. بله.
پرسش: ...
پاسخ: بله، توحید ربوبی است، درست است. البته توحید الوهی هم هست چون خودش گفته است ﴿لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا﴾
پرسش: ...
پاسخ: بله، حالا کار نداریم ممکن است در قرآن باشد، بله.
بعد از اینکه محیی الدین این کلام را نقل میکند، دو مرتبه خودش این استدلال آیه را تلخیص میکند. با تلخیص مجدداً بیانش میکند. توجه کنید اولاً آیه را میآورد، استثنای تالی را پشت سرش ذکر میکند، نتیجه را که نقیض مقدم است نمیگوید.
بعد دو مرتبه یک خلاصهگیری از همین استدلال میکند:
«قال تعالی: ﴿لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا﴾ [4] » به جای اینکه بگوید «لکنهما لم تفسدا» یا «لم یفسدا»، گفته است: «و قد وُجد الصلاح».
در حالی که صلاح پیدا شده است یعنی فساد پیدا نشد. صلاح آسمان و زمین پیدا شد، نه فسادشان. پس تالی که «لفسدتا» باشد باطل است.
صلاح چه هست؟ «هو بقاء العالم و وجوده»، یعنی وجود العالم و بقاؤه.
خدا این دو تا را وجود داد، و بعد هم یعنی زمین و آسمان را، و بعد هم باقی نگهشان داشت. در حالی که اگر دو خدا بود، یا این عالم وجود نمیگرفت یا اگر وجود میگرفت باقی نمیماند.
بعد نتیجه میگیریم که پس «کان فیهما آلهة الا الله» هم باطل است: «لم یکن فیهما آلهة الا الله».
حالا این «فدل» خلاصهگیری دوباره تلخیص همین استدلالمان است:
«فدل» این قول خدا، «دل» ضمیرش شاید برگردد به «قال»، قولی که از «قال تعالی» فهمیده میشود.
«فدل» این قول خدا، که موجد برای عالم «لو لم یکن واحدا، ما صح» یعنی ما یمکن وجود العالم، «لکن وجود العالم»... بقیهاش را خودمان میگوییم: «لکن» این استثنا را فقط گفته است، این قضیه اصل را گفته است: «لو لم یکن واحدا ما صح وجود العالم، لکن وجود العالم قد صح»، یعنی لکن تالی باطل، پس نتیجه میگیریم که: موجد برای عالم «لا یکون لم یکن واحداً»، یعنی بلکه «یکون واحدا».
پرسش: ....
پاسخ: بله خوب، بله، توحید در الوهیت، خالقیت را نگرفته است، موجدیت گرفته است، موجدیت هم ربوبیت است.
پرسش: خالقیت بعد از ربوبیت است ...
پاسخ: نه، در بقا را میگوید ، ببینید، هم وجود عالم...
پرسش: ....
پاسخ: در «فدل» فقط موجد را میگوید، بله. در «فدل» فقط وجود را میگوید، ولی در قبلش هم وجود را گفت هم بقا را گفت. وجود با خالقیت، بقا با ربوبیت.
پرسش: ...
پاسخ: فرقی نمیکند. بقا در ایجاد فرق نمیکند، بقا همان ربوبیت است دیگر، بالاخره رب باید باشد. اصلاً به طور کلی در همان رب... در همان خلقش هم احتمال دارد ایشان ربوبیت گرفته باشد.
پرسش: ....
پاسخ: پرورش دادن است، ولی خوب همان خلقش هم ممکن است باز بگوییم ربوبیت است. علیایحال حالا هرچه گرفته است مهم نیست. آیه را ایشان اینگونه معنا کرده است.
بعد میگوید: «هذا دلیل الحق فیه علی واحدیته».
حق را در اینجا به دو معنا میتوانیم بگیریم:
یکی حق یعنی... البته خیلی خوب نیست، نباید اینگونه معنا کنیم، یعنی مطابق واقع.
که اگر اینطور بود دلیل باید الف و لام میداشت: هذا هو الدلیل الحق فیه.
اگر حق را به معنای مطابق واقع بگیرید، ضمیر «فیه» باید به توحید برگردد، ضمیر «واحدیته» به خدا.
این دلیل درستی است که در توحید بر واحدیت خدا اقامه شده است. این یک معنا.
پرسش: ...
پاسخ: بله دیگر، دلیلی است که... دلیل حقی است که در توحید، در باب توحید بر واحدیت خدا اقامه شده است.
حالا عرض میکنم خیلی خوب نیست.
دوم اینکه حق را به معنای خدای حق تعالی بگیریم، یعنی دلیلی که فاعلش حق است، اقامهکنندهاش حق است.
«فیه» دیگر باید برگردد به این قول، یا به قرآن.
دلیلی است که حق تعالی «فیه»، در این قولش یا در قرآن، بر واحدیت خودش اقامه کرده است.
این صاف و صوف است، این معنای دوم خوب است.
معنای اول هم حالا بد نیست، منتها یک خرده اشکال ادبی شاید داشته باشد اگر قطع نظر بکنیم میشود، اگر نه، نه.
پرسش: ...
پاسخ: نه، این توحیدِ خدا، شایعتر از هستهها...
پرسش: ....
پاسخ: فتوحات دارد احدیت، بله.
پرسش: ....
پاسخ: به معنی یک بودن به هر شأن که...
پرسش: ...
پاسخ: بله بهتر، خوب ما از این آیه اگر چند تا توحید استفاده کنیم چه عیبی دارد؟
پرسش: ....
پاسخ: بله، الله را به معنای واجب الوجود بگیرید میشود. : ﴿لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا﴾ یعنی واجب الوجود غیر از خدا نیست. الله است دیگر، الله همه صفات را... ربی غیر از خدا نیست، خالقی غیر از خدا نیست. درست میشود، همهاش درست میشود. از آیه همهچیز میشود استفاده کرد.
اگر بگویید مستجمع جمیع صفات، کمالاتش را هم میگیرد، توحید صفاتی و افعالی هم میشود. الله است دیگر، الله کلمهای است که خیلی مهم است.
آن داستان بعضی از بزرگان همین امروز که در اصفهان زندگی میکردند، تصمیم گرفتند نماز را فارسی بخوانند، اکنون از بزرگان هستند، خیلی مهم هستند، آن زمان جوان بودند.
تصمیم گرفتند نماز را فارسی بخوانند، گروهی بودند.
پدران اینها فهمیدند که بچههایشان دارند منحرف میشوند، دست به دامن علما شدند.
اینها را برداشتند جمعیتی، بچههای خودشان را بردند پیش علمای اصفهان.
پیش هر یک از علما که رسیدند، علما یک فریادی سر اینها کشیدند، اینها وقتی آمدند بیرون گفتند ثابتتر شدیم در کار خودمان. اگر با ما اینگونه رفتار میشود، پس باید ما همان عقیده خودمان را عمل کنیم، اصلاً گوش به سخن اینها ندهیم.
عاقبت بردندشان پیش حاج رحیم ارباب. خودشان میگویند رفتیم پیش حاج رحیم ارباب.
بعد ایشان به آنها میگوید که خیلی کار خوبی میکنید.
من هم مدتها است در فکرم که نماز را فارسی بخوانم، فارسی بخوانم خوب میفهمم، عربی که زبان من نیست.
ولی به یک مشکل برخورد کردم، آن مشکل اگر بر من حل کنید من هم میشوم پیرو شما.
میپرسند مشکل چیست؟
میگوید لفظ «الله» را نتوانستم مرادفش در فارسی پیدا کنم، که بتوانم جانشینش کنم. تو میتوانی... شما میتوانید یک لفظی به جای الله بیاورید که تمام معنای الله را افاده کند؟
آنها یک خرده فکر میکنند میبینند نه. بلند میشوند از آن به بعد نماز عربی میخوانند تا حالا.
یک حکیم میداند که چهجوری با اینها سخن بگوید، تأثیر میگذارد.
منظورم بر سر این است که الله مرادفی ندارد. همین الله را که حساب کنید همهچیز در آن هست: رب هست، خالق هست، واجب الوجود هست، مستجمع جمیع صفات کمال هست.
خوب اگر این لفظ الله را گفته است، همهجور توحید را میشود از همین آیه فهمید. چه عیبی دارد که آیه را حمل کنیم بر تمام انواع توحید، اختصاصش ندهیم به توحید ربوبی.
پرسش: ...
پاسخ: حالا «لفسدتا» هم بله. علیایحال بگذریم.
«و طابق الدلیل العقلی فی ذلک»، یعنی خدا در این دلیلی که اقامه کرده است، با دلیل عقلی مطابق گفته است. یعنی این دلیل هم دلیل عقلی است. یعنی درست است گوینده خدا است و اکنون برای ما نقلی به حساب میآید، ولی مطابق دلیل عقلی آمده است. یعنی دلیل امضا شده است، دلیل پذیرفته شده است، دلیلی نیست که قابل رد باشد. حالا ولو نقلی باشد، نقلی است که مطابق عقلی است، یعنی مفید یقین است.
«و لو کان غیر هذا من الادلة ادلّ منه، لعدل الیه و لجاء به».
اگر غیر از این دلیل از باقی ادله عقلیهای که فلاسفه و متکلمین اقامه کردند، ادلّ از این دلیل میبود، خدا به آن عدل... عدول میکرد و آن را میآورد. در حالی که فقط همین یکی را آورده است، معلوم میشود بهترین دلیل این است که خدا آورده است.
این مطلب دوم بود، بعد مطلب سوم شروع میشود:
مطلب سوم: اشکال بر دلیل
که گروهی، گروهی در این دلیل خدشه کردند.
دلیل مال خدا است، خدشه کردند. گفتند دلیل باطل است، ردش کردند.
ایشان میگوید که اینها دو تا کار کردند، مرتکب دو تا شیء شدند: یکی جهالت، یکی سوء ادب.
اما جهالت، نفهمیدند کجای این دلیل دلالت میکند، برداشته ردش کردند. اگر موضع دلالت را میفهمیدند و میفهمیدند که این چه نوع دلالتی دارد، ردش نمیکردند.
اما سوء ادب، این است که اینها آمدند توی این دلیل، در این آیه، یک قدحهایی وارد کردند که با آن قدحها و اشکالات، فکر کردند نظرشان در دلیل آوردن صائبتر از نظر خدا است. این یک نوع سوء ادب است.
اما گروهی دیگر از متکلمین به این دلیل اعتماد کردند، با احترام به این دلیل نگریستند. آنها هم موضع دلالت را فهمیدند، هم آدمهای بیادبی نبودند، مؤدب بودند و بالاخره درست رفتار کردند.
این خلاصهاش تمام میشود.
«و قد تکلف قوم فی الدلالة علیه»، یعنی بر توحید، دلیل اقامه کردن... دلالت این دلیل را اقامه کردند بر توحید، «بطریق آخر، و قدحوا فی هذه الدلالة»، یعنی در این دلیلی که خدا آورده است قدح وارد کردند، اشکال وارد کردند.
«فجمعوا بین الجهل فیما نصبه الحق دلیلا علی واحدیته، و بین سوء الادب».
اینها جمع کردند بین دو چیز: جمع کردند بین جهل در دلیلی که خدا... در آنچه که خدا به عنوان دلیل بر واحدیت خودش نصب کرده است، و بین سوء ادب، جمع کردند.
اما جهلشان: «فکونهم ما عرفوا موضع الدلالة علی توحیده فی هذه الآیة»، «ما» مای نافیه است، جهتش این است که نشناختند موضع دلالت بر توحید خدا را در این آیه، نفهمیدند که از کجای این آیه باید استفاده کرد و توحید را اثبات کرد، «حتی قدحوا فیه»، نشناختند و از همین جهت هم «قدحوا فیه»، در آن اخلال کردند، آیه را رد کردند.
«و اما سوء الادب»، به این جهت است که: «فمعارضتهم بما دخلوا فیها بالامور القادحة»، «فیها» ضمیرش به آیه برمیگردد. «دخلوا فیها»، دخل همان اشکال است. دفع دخل مقدر، یعنی اشکال مقدر. اصلاً دخل به معنای شکاف است. اگر چاقو را در هندوانه فرو کردند، این دخل است و شکاف برمیدارد. وقتی که ایرادی را در دلیلی وارد میکنند، آن دلیل شکاف برمیدارد، لذا میگویند دخل کرد، یعنی شکاف در این ایجاد کرد. بعد اگر جواب دادیم، آن شکاف ترمیم میشود.
سوء ادبشان به این است که معارضه کردند به وسیله «ما دخلوا فیها»، این شکافهایی که در این آیه وارد کردند به وسیله امور قادحه، یعنی به وسیله امور اشکالدار، یعنی اشکالهایی که کردند به نظر خودشان.
«فجعلوا نظرهم»، در توحید خدا را، «اتم فی الدلالة» از آنچه «دل به الحق علی احدیته»، یعنی دلیل خودشان را از دلیل خدا تامتر گرفتند، این سوء ادب است.
«و ما ذهب الی هذا الا المتأخرون من المتکلمین الناظرین فی هذا الشأن» نرفتند به سراغ این اخلال، به این اخلال و به این خدشه وارد کردن و به این تکلفی که گفتیم، نرفتند مگر متأخرون از متکلمینی که در این شأن ملاحظه...
«و اما المتقدمون فما عرجوا»، منحرف نشدند.
پرسش: ...
پاسخ: «الّا المتأخرون»، «ما ذهب الا المتأخرون»، این چیست؟ استثنای مفرغ است؟ مفرغ است دیگر، ذکر نشده مستثنیمنه، ذکر نشده است. عامل عمل میکند در بعد الا. متأخرون فاعل «ذهب» است، ذکر نشده است، «ذهب» را میآورد به بعد از الا:
«و ما ذهب الی هذا الّا المتأخرون من المتکلمین الناظرین فی هذا الشأن»
«و اما المتقدمون»، متقدمین از متکلمین، «فما عرجوا»، یعنی منحرف نشدند، «عن هذه الدلالة»، از این دلالتی که خدا اقامه کرده است منحرف نشدند.
«و سعوا فی تقریرها»، سعی کردند، کوشیدند در اینکه تقریر کنند این دلالتی را که خدا اقامه کرده است، دلیلی که خدا اقامه کرده است، «و ابانوا عن استقامتها»، پرده بردارند از اینکه این دلیل، دلیل مستقیم و ثابتی است.