80/06/19
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب اول در ثواب موحدین و عارفین /شرح حدیث سی و دوم
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
شرح حدیث سی و دوم، فضیلت ذکر لا اله الا الله و حقیقت شهود پروردگار
الحدیث الثانی و الثلاثون، صفحه شصت.
بِإِسْنَادِهِ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ وَأَبِي أَيُّوبَ، قَالَا: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِالسَّلَامُ: «مَنْ قَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مِائَةَ مَرَّةٍ، كَانَ أَفْضَلَ النَّاسِ ذَلِكَ الْيَوْمَ عَمَلًا، إِلَّا مَنْ زَادَ».[1]
هر کس در یک روز صد بار «لا اله الا الله» بگوید، در آن روز بهترین مردم است از نظر عمل؛ مگر کسی که اضافه بر این صد بیاورد.
خب، در شرح، ایشان ابتدا این «من زاد» را معنا میکنند: «فمن زاد کماً او کیفاً، یا هم کماً و هم کیفاً».
«من زاد کماً» یعنی خب این صد تا آورده است، آن صد و یکی یا بیشتر بیاورد.
«من زاد کیفاً» یعنی این با حضور قلب آورده است، آن با حضور قلب بیشتری بیاورد. یا این یک مقداری فرض کنید در ذهنش خلل پیش آمده، حواسش جای دیگر رفته است، آن دیگر جای دیگر نرفته باشد حواسش؛ با حضور قلب بیشتری باشد. این میشود زیاده کیفی.
گاهی هم ممکن است از هر دو جهت یک نفر اضافه داشته باشد؛ هم به لحاظ کیفی، هم به لحاظ کمی؛ هم اضافه کرده است تعداد «لا اله الا الله» در یک روز، هم در وقت گفتن با توجه بیشتری گفته است. خب مسلماً این عملش از آن یکی که صد تا گفته است و حضور قلبش هم به این حد نبوده است، بیشتر است. و الّا اگر این آدمهایی که زائد آورده باشند بگذاریم کنار، آن شخصی که صد بار «لا اله الا الله» گفته است، از همه مردم به لحاظ عمل بالاتر است.
«شرح» عرض کردم این شرح مربوط به همین بخش اخیر روایت است که «الا من زاد»:
«سواء کانت الزیادة بحسب الکمیة کما هو الظاهر، او بحسب الکیفیة»، که کیفیت عبارت است از«حضور القلب و توجه النفس، او بحسبهما جمیعاً».
ایشان بعد از اینکه این مطلب را بیان کردند، وارد بحث درباره کلی ذکر شدند. البته ذکر «لا اله الا الله» مطرح است، ولی به طور کلی اصلاً ذکر مطرح میشود. و در آخرهای بحث، دو مرتبه باز به ذکر «لا اله الا الله» میپردازند.
میفرمایند که، ابتدا خود باز ذکر «لا اله الا الله» است. میفرمایند که: از همه ذکرها سریعتر و نافذتر، ذکر «لا اله الا الله» است. غرض ما از ذکر گفتن، مشاهده الله است. ما میخواهیم خدا را با این ذکر، ذکر یعنی یاد، با یاد خدا میخواهیم خدا را مشاهده کنیم، منتها در حد تواناییمان. ذکر میگوییم برای مشاهده خدا. درست است زبانمان حرکت میکند، ولی یادمان و توجهمان هم باید جمع باشد، حواسمان هم باید جمع باشد. سریعترین ذکری که ما را میتواند به این هدف، یعنی شهود الله، برساند، و نافذترین ذکر، همین «لا اله الا الله» است. این ذکر هم سریعتر از بقیه ما را میرساند، هم نافذتر است، وقتی هم میرساند تا آن عمق میرود. یعنی چیزی کم نمیگذارد. آن هدف را کاملاً برای ما تحصیل میکند.
«قال بعض اهل السلوک: انّ أسرع إذ كار اللّسان و أمضاها إلى مشاهدة الأنوار، كلمة لا اله الا الله»
این «الی مشاهدة الانوار» هم متعلق به «أمضاها» است، هم متعلق به «أسرع» است. پس یعنی «اسرع اذکار اللسان الی مشاهدة الانوار»، یک؛ «امضا اذکار اللسان الی مشاهدة الانوار، کلمة لا اله الا الله». یعنی هم اسرع است، هم انفذ است؛ هم نفوذش بیشتر است، هم سرعت سیرش بیشتر است.
«و قوله عزوجل...»
ظاهراً آیه [2] به این صورت است که میخوانم: «الم تر کیف ضرب...» یا «ضرب الله مثلاً»... نمیدانم «الله» دارد یا نه: «مثلاً کلمة طیبة کشجرة طیبة اصلها ثابت و فرعها فی السماء».
این آیه، که کلمه طیبه را مثل شجره طیبه میداند، آن هم شجره طیبهای که اصلها ثابت و فرعها فی السماء، یعنی این قدر تنومند و بزرگ است، این، اشاره است الی کلمة «لا اله الا الله».
خب، تا اینجا مطلب زیاد است.
«قال بعض اهل المعرفة»
این دیگر تقریباً پرداختن به بحث ذکر است به طور مطلق. اگرچه در آخر دو مرتبه برمیگردیم به ذکر «لا اله الا الله»، ولی در اینجا مطلق ذکر مطرح است، که البته شاهفردش «لا اله الا الله» است.
پرسش: بله؟ روایته؟
پاسخ: چی؟
پرسش: این روایت است؟
پاسخ: نمیدانم، ایشان ادعا میکند. ایشان ادعا میکند که: «اشارة الی کلمة لا اله الا الله». شاید دلیلی دیده باشد. بله، اگر از پیش خودش بگوید کلمه «لا اله الا الله» منظور است، تفسیر به رأی میشود؛ بعید میدانم ایشان از پیش خودش تفسیر کرده باشد، حتماً روایتی دلیلی چیزی بوده است.
پرسش: آقای مکارم در نمونه بیان کردهاند اما مجمع البیان...
پاسخ: بله؟
پرسش: از باب مصداق مجمع البیان آورده.
پاسخ: مجمع البیان حالا به روایات رفته، آخه ایشان دنبال روایتند؛ روایات ذکر کرده نمیدانم، باید نگاه کرد.
پرسش: به عنوان مصداق ذکر کرده.
پاسخ: از باب مصداق عیب ندارد ولی تعیین کرده است: «اشارة الی کلمة لا اله الا الله»؛ به عنوان یکی از مصادیق عیب ندارد، ایشان تعیین کرده است. اگر تعیین باشد، باید گفتش که حتماً دلیلی در اختیارش بوده است؛ حتماً هم دلیل دستش بوده است، بیدلیل حرف نزده است. منتها حالا باید تفحص کرد. به خصوص در مجمع البیان هم آمده است؛ مجمع البیان هم بالاخره کسی است که یعنی دنبال دلیل است، یا دلیل لغوی، یا دلیل نقلی، روایتی، بالاخره یک چیزی در اختیارش بوده است.
خب، «قال بعض اهل المعرفة:»
ایشان این طور میگوید، میگوید که: اگر کسی بخواهد قدر انسانیت خودش را بشناسد، باید ذکر بگوید؛ و آن هم ذکری که مطلوب است. قدر یک موجود را شناختن، یعنی به مقتضای آن موجود عمل کردن. مثلاً ما اگر بخواهیم فرض کنید که، مثلاً فرض کنید که قدر یک کتابی را بدانیم. به کتاب میگویند قدر این کتاب را بشناس، یعنی چه؟ یعنی ذخیرهاش کن در کتابخانه؟ یا یعنی بخوان عمل کن؟ بخوان به مطالبش عمل کن. معنایش این است، یعنی بخوان به مطالبش عمل کن. چون کتاب برای خواندن نوشته شده است و برای عمل کردن. قدرش را بشناس یعنی از آن استفاده لازم را ببر.
قدر نشأه انسانیت را شناختن یعنی چه؟ یعنی اینکه به مقتضای انسانیت خودت عمل کن؛ اگر انسانیت تو اقتضا میکند که تو به اوج برسی، سعی کن خودت را به اوج برسانی. آن وقتی است که قدر خودت را شناختی. اما اگر به حطام دنیا پرداختی، قدر خودت را ضایع کردی. تو برای این ساخته نشده بودی؛ تو برای اوج ساخته شده بودی، نه برای حطام دنیا.
خب پس انسان در صورتی قدر خودش را میداند که به ذکر بپردازد.
ذکر یعنی چه؟
ذکر یعنی طوری رفتار کردن که خدا جلیس انسان باشد. گفتند که: خدای تعالی «جلیس من ذکره»، همنشین است. خب، انسان همنشینش را میبیند یا نمیبیند؟ همنشینش را میبیند. پس ذکری در واقع ذکر است که خدا جلیس ذاکر باشد، یعنی مشهود ذاکر باشد. ذکر در واقع این است. اگر کسی ذکر گفت و خدا را ندید، خدا مشهود او نبود، این در واقع ذکر نیست؛ یک تلفظاتی روی زبانش هست، ولی ذکر نیست. ذکر این است که خدا را ببیند، ذاکر خدا را ببیند. پس کسی قدر خودش را، انسانیت خودش را نمیشناسد مگر ذکر بگوید؛ و کسی ذکر نمیگوید مگر اینکه خدا همنشینش باشد و مشهودش باشد؛ پس کسی قدر خودش را نمیشناسد مگر اینکه خدا مشهودش باشد. پس انسان در صورتی قدر خودش را شناخته است که تلاش کرده باشد خدا را مشهود خودش قرار بدهد. انسانهایی که خدا مشهودشان نیست، اینها قدر خودشان را ضایع کردهاند.
حالا ذکر مطلوب چیست؟
ذکر مطلوب یعنی ذکری که خدا از ما در آیه طلبش کرده است، فرموده است: ﴿فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ﴾ [3] مطلوب یعنی چیزی که خدا طلبش کرده است. حالا این چیست؟ «لا اله الا الله» است یا چیز دیگر است؟ همه چیز میتواند باشد، ولی مهمترینش «لا اله الا الله» است.
«و قال بعض اهل المعرفة: لا یعلم قدر هذه النشأة الانسانیة»؛ قدر این نشأه را نمیداند: «الا من ذکر الله» آن هم «الذکر المطلوب». ذکری که خدا خواسته است انجام بدهد. ذکری که خدا خواسته است اگر انجام بدهد، حتماً خدا مشهودش میشود، جلیسش میشود.
پرسش: نشأة انسانیه انسانِ یا عالَم؟
پاسخ: نه این انسان است، نشأه انسانی، عالم که اصلاً نمیداند. نشأه دنیویه که نگفته است؛ نشأه اخرویه داریم، نشأه دنیویه داریم، نشأه انسانیه داریم؛ نشأه انسانیه یعنی همین عالم انسانی. نه عالم، خود همین انسانیت. اطلاق نشأه انسانیه بر انسان شده است، عیب ندارد.
«فانّه تعالی جلیس من ذکره»، همنشین ذاکر است، «و الجلیس مشهود الذاکر»، پس اگر کسی ذکر خدا کرد باید خدا مشهودش باشد و الّا در واقع ذاکر خدا نیست. «فمتی لم یشاهد الذاکر الحق الذی هو جلیسه، فلیس بذاکر»
این قیاسش هم درست کردم: «پس کسی قدر خودش را نمیشناسد مگر اینکه خدا مشهودش باشد». اگر به این درجه رسیده است، معلوم است قدر خودش را شناخته است، و الّا نه.
«اقول: و الذکر المطلوب اشارة الی قوله تعالی حیث امر عباده بالذکر و طلب منهم ذلک بقوله ﴿فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ﴾ [4] .»
ذکر مطلوب یعنی ذکری که طلب شده است، امر شدیم به انجامش.
«و قال بعض الاعلام»
ذکر در اصطلاح سُلاک، یعنی سالکین، غیر از ذکر در اصطلاح زاهدین است. زاهدین میگویند ذکر بگو، اگر حواست هم جمع نبود، باز هم عیب ندارد؛ البته درست میگویند، عیب ندارد، باز هم غنیمت است. بالاخره زبان مشغول ذکر باشد، ولو دل غافل باشد، بهتر از این است که زبان مشغول غیبت باشد یا حتی زبان ساکت باشد. بالاخره ذکر، امر مطلوبی است؛ و خب، اما ثوابش خیلی کم است و اعتبارش هم خیلی کم است، شاید هم انسان را به جایی نرساند، حتماً هم نمیرساند، ذکر خالیِ بدون توجه. آدم ذکر بگوید اصلاً یاد خدا هم نباشد، مثلاً فرض کنید مشغول ذکر گفتن است کار دیگر دارد انجام میدهد، بد نیست عرض میکنم، ولی آن جور که باید نیست.
البته اوایل، انسان وقتی ذکر میگوید، باید حواسش را خیلی سخت جمع کند؛ بعد کمکم عادت میکند. یعنی اصلاً مثل اینکه مثل تداعی معانی، شما وجدان کردید تداعی معانی را؟ گاهی یک معنایی با یک معنای دیگری یک زمانی دوتایی به ذهن شما آمده است، خب این دو تا معنا در ذهن شما مأنوس شدند، حالا مأنوس نبودند ولی مأنوس شدند. شما یک بار دیگری بعد از گذشت زمانی، یکی از این دو معنا به ذهنتان بیاید میبینید آن یکی هم آمد؛ چون این دو تا با هم آمده بودند، ذهن شما با هر دومأنوس شده بود، یکی را کشیده است، دیگری را خودش آورد؛ این اصطلاحاً میگویند تداعی معانی. گاهی این تداعی معانی در اینجا هم اتفاق میافتد؛ مثلاً فرض کنید شما همیشه ذهنتان را انس دادید که هر وقت «لا اله الا الله» را گفتید، در فلان مثلاً صفت خدا تفکر کنید. حالا اگر یک وقت هم مشغول چیز دیگر هستید «لا اله الا الله» میگویید، میبینید آن توجه به فلان صفت میآید، ولو خودتان هم دنبالش نیستید. اوایل سخت است، ولی دیگر اواسط و اواخر کار آسان میشود؛ اواسط کار آسان میشود، اواخر، کار از آن طرف مشکل میشود، هر کار میکنید آن تفکر در صفت را از خودتان بگیرید، نمیتوانید؛ حواس را میخواهید جمع چیز دیگر بکنید نمیشود. اوایل، حواس را به زحمت باید از جای دیگر ببرید به سمت خدا بفرستید، اواسط، خود به خود این حواس به سمت خدا میرود، اواخر اصلاً نمیتوانید حواستان را از خدا بردارید، اصلاً نمیتوانید توجهتان را به چیز دیگر جلب کنید؛ اگر هم به چیز دیگر جلب میکنید، باز خدا را میبینید.
خب، چه چیزی بهتر از اینکه آدم در اول یک زحمت مختصری بکشد، ولو خیلی هم سخت باشد، ولی در ادامه و انتها یک همچین برداشت مهمی بکند؟ چه بهتر از این؟ و چه زحمتی پربارتر از این؟
خب، ایشان میگوید که ذکر در نظر سُلاک این است که انسان به زبانش ذکر بگوید و به روح و قلبش حاضر عند الله شود، تا سیر کند این انسان به کلیتِ ذاکره. اگر به زبانش ذاکر باشد که نمیگویند به کلیتِ ذاکره. اگر به زبانش که نماینده جسمش است ذاکر شد، به قلبش که نماینده روحش است ذاکر شد، چون غیر از جسم و روح هم چیزی ندارد، پس این انسان به کلیتِ ذاکره. اما اگر فقط به زبانش ذاکر شد، این به جسدش ذاکر است، به روحش که جزء اصلیاش است ذاکر نیست. حالا اگر به قلبش ذاکر شد، باز به جزء اصلیاش ذاکر است، به جزء اصلیاش ذاکر است؛ مثلاً وقتی که انسان در حال نماز جماعت است، پیشنماز دارد حمد و سوره را میخواند، ما هیچی نمیگوییم، حالا بعضی جاها اجازه داریم که ذکر بگوییم، حالا ذکر نمیگوییم، ساکتیم، ولی توی فکریم، تو فکر الله و صفاتش و اینها، و توجه به اینکه در مقابل چه عظیمی ایستادیم؛ آن ذکر قلب است، ذکر لسان دیگر نیست. اگرچه حالا به اعتباری میشود گفت وقتی آن آقا دارد میخواند کانّه من میخوانم، پس گویا من هم جسداً و لساناً ذاکرم؛ ولی حقیقتاً او دارد میخواند، من نمیخوانم. پس من به قلبم ذاکرم، گاهی هم فقط به لسانم ذاکرم؛ در هر دو حال به کلیتی ذاکر نیستم، به کلیتم ذاکر نیستم. وقتی به کلیت ذاکرم که هم زبانم ذکر بگوید، هم قلبم ذکر بگوید؛ این دو تا.
بعد ایشان میگوید که این دو تا ذکر تنها کافی نشد! که شما جسدتان ذکر بگوید، قلبتان ذکر بگوید، تا کلیتتان ذکر، این کافی نیست؛ شرایط هم دارد. شرایط این است که دلتان را خالی کنید، قلبتان را، قلبتان را خالی کنید از وساوس شیطان، از القائات شیطانی، از حدیث نفس در مورد دنیا و دنیاییهایش، و همچنین شکمتان را خالی کنید از حرام، بلکه از حلال، بلکه از حلال هم، البته مقدار لازمش که آن جایز نیست خالی کردنش، مقداری که میشود خالی کرد. پس قلب را خالی کنید از وساوس شیطان و حدیث نفس در مورد آنچه که اتفاق میافتد در دنیا، حدیث نفس یعنی با خودتان تخیل کنید، اینها را بگذارید کنار. و بعد هم شکم را خالی کنید از حرام، بلکه از حلال. و بعد لباس تنظیف... نظیف باشد، بدن نظیف باشد، آن شرایطی که بالاخره در اسلام گفته شده است اینها باید رعایت بشود؛ و مهمتر از همه، این کار را موقت انجام ندهید، ادامه بدهید؛ این مهمتر از همه است. مهمتر از همه این است که این کار ادامه پیدا کند؛ یعنی برای یک روز و دو روز شما اکتفا نکنید. ادامه بدهید تا خود به خود این ذکر در روح شما جوهره پیدا کند، جا بگیرد، اصلاً پر کند روح شما را. وقتی پر کرد، خود به خود حدیث نفس را بیرون میکند، دیگر احتیاج به زحمت شما نیست. تا حالا شما با زحمت حدیث نفس را از روحتان، از قوای ادراکیتان بیرون میکردید با زحمت، ولی از این به بعد دیگر لازم نیست زحمت بکشید؛ خود آن ذکر است که آمده جا گرفته در قلب و جوهره قلب را پر کرده، نه به عنوان یک عرض در قلب بیاید بلکه به عنوان یک جوهر در قلب نشسته است، دیگر جا برای چیز دیگر نمیگذارد. هر حدیث نفسی بخواهد بیاید جلوگیری میکند، اصلاً راه نیست، جا وجود ندارد که بیاید؛ آن وقتی است که انسان به کمال رسیده است.
در این هنگام اگر زبان هم ساکت بشود، قلب مشغول است. قلب ساکت نمیشود هرگز؛ و انسان تا آخر ذاکر است. ذاکری که ذکر مطلوب را دارد و همیشه آن جلیس خودش را که خداست، مشاهده میکند و به آن درجه عالی که باید برسد، میرسد.
البته با گفتن آسان است! بخواهیم وارد عملش بشویم میبینیم نه، به این آسانی نیست. حالا من گفتم تمام شد، خیلی هم آسان بود؛ وقتی واردش میشویم میبینیم سخت است. اما عرض کردم چه امتیازی بالاتر از اینکه آدم این سختی را بکشد ولی در مقابلش چه بهرهای ببرد؟
و توجه داشته باشید که این مطلب را حالا ظاهراً ایشان نگفته است، شاید هم گفته باشد، چرا، اشاره کرده است: این حتماً باید انجام بشود؛ از اخلاقهای رذیله باید دل را پاک کرد. این حتماً باید انجام بشود؛ میشود به گفته ایشان اشاره کرد. حتماً باید از اخلاق رذیله روح انسان و باطن انسان پاک بشود. از جمله اخلاق رذیلهای که نوع ماها به آن گرفتاریم، نوع بشر به آن گرفتار است، حتی «الا ما شذ و نذر» هم اگر گفته بشود، به زحمت گفته میشود، از جمله اوصاف خبیثهای که نوع انسانها به آن گرفتارند، تکبر است. تکبری که در اوضاع مختلف، در موارد مختلف ظهور میکند. ممکن است یک آدمی باشد خیلی متواضع، از همه جهت متواضع، در یک جایی این تکبر خِفتش را میگیرد، هنوز معلوم است خلاص نشده است. مثلاً فرض کنید با همه رفقایش خوب و متواضع است، واقعاً باطناً هم تکبری ندارد؛ به زن و بچه که میرسد میبینید داد و قال میکند، برخوردش بد است؛ این تکبر است دیگر، این تکبر است. یعنی من از شما بالاترم، لذا خیلی حرف نزنید، حرف من را گوش کنید. به رفیقش که میرسد متواضعانه برخورد میکند، به زن و بچه که زیردستش میرسد متکبرانه برخورد میکند. یا در یک وقتی که مثلاً از کوره در میرود، این پیداست که خودش را یک گیر و دار دیگری فرض کرده است. اینها تکبر در نماهای مختلف، در مبادی مختلف ظهور میکند، آدم توجه ندارد. حتماً باید تکبر کنار برود، تواضع بیاید. میگویند کسی که، این جور نقل شده است: کسی که یک ذره، یک خردل در دلش تکبر باشد وارد بهشت نمیشود. یعنی بهشت را برای متواضعین ساختند نه برای متکبرین. و این در نوع افراد متأسفانه هست و در طلبهها اکثراً. حتی طلبهای با طلبهای، زیاد دیده شده است، با تکبر برخورد میکند. در حالی که هر دوتایشان مثل هم هستند؛ حالا با عوام، آن هم درست نیست، ولی باز باز هم توجیه، توجیه غلطی دارد، اما طلبه با طلبه، تازه طلبه با سوادتر از خودش، تکبر میورزد! اینها همه مزاحم راه هستند، خیلی مزاحم است، تکبر خیلی مزاحم است. تکبر در مقابل خدا که دیگر هیچ، اصلاً قابل بحث نیست؛ تکبر در مقابل خدا که اصلاً قابل بحث نیست، که هیچ انسان را به هیچ جا نمیرساند، سقوط میدهد کاملاً.
تبیین تواضع در برابر تکبر، موانع باطنی و حقیقت خواطر و احادیث نفس
پرسش: در بعضی روایات هست که...
پاسخ: بله؟
پرسش: در بعضی روایات هست که با متکبر با تکبر...
پاسخ: آن جداست، بله، دستور داشته باشیم عمل میکنیم؛ با متکبر با تکبر رفتار کن، آن جداست. آن وقتی میگوید با متکبر با تکبر رفتار کن، معنیش این است که تو متکبر نیستی، به خودت تکبر را بچسبان تا او را ادب کنی؛ ما آنچه داریم میگوییم، میگوییم تکبر را از باطنت دور کن، که واقعاً متکبر نباشی؛ تصنعاً متکبر باشی عیب ندارد، تصنعاً متکبر بشوی تا او را هم از تکبر باز داری، عیبی ندارد. اما باطناً متکبر باشی که بیاختیار از دستت در برود و متکبرانه رفتار کنی، این درست نیست. دل باید پاک بشود؛ از حسد، تکبر. عرض میکنم منشأ... منشأ بدبختیها، من آن جوری که در ذهنم است، الآن دقیق یادم نیست، تجامع و سعادت دارد به دو چیز است. منشأ بدبختی انسان دو چیز است، که اگر این دو چیز را برطرف کرد بدبختیاش برطرف میشود: یکی همین تکبر، یکی غفلت؛ یکی تکبر، یکی غفلت. و واقعاً هم همین طور است؛ وقتی دقت میکنیم میبینیم همین است. این دو تا برطرف بشود انسان، انسان میشود.
پرسش: دومیش چی بود؟
پاسخ: غفلت، تکبر و غفلت.
پرسش: تشخیص این مصادیق خیلی مشکله، یعنی در موردش خیلی مشکله، که کجا آدم متکبر است و کجا متواضع.
پاسخ: مشکل است حالا کجا، به هر حال دیگر حالا به طور کلی ما دلیل داریم، اما حالا صغریاش را تشخیص بدهیم و چکار بکنیم، آن یک بحث دیگر است، که کجا باید تکبر بکنیم کجا باید تواضع بکنیم. و اگر این طور باشد، الان من دارم عرض میکنم در نوع انسانها تکبر هست، پس باید با نوع انسانها تکبر کرد، یعنی در واقع باید متکبر بود! اگر این جور بخواهد بشود که خیلی سخت میشود.
پرسش: بعضیها واقعاً... بعضیها با تکبر...
پاسخ: بعضیها اگر باهاش تکبر نکنی نمیشود حق را بهش بفهمانی؛ و او دیگر اصلاح نمیشود. خب آن یک بحثی است، مثل اینکه یک درجهای از امر به معروف است. حالا دیگر مصداقش را نمیدانیم چیست؛ علی ای حال به ما گفتند در مقابل...
پرسش: مثل توی ادارات، توی ادارات الان طوری شده، برای ارباب رجوع این طور شده که اگر تسلط نداشته باشی حقت خورده میشه...
پاسخ: بله، تکبر غیر از تسلط است. یک وقت میگوییم آدم متواضع است، یک وقت میگوییم آدم تو سری خور است؛ آدم تو سری خور که مذموم است. متواضع غیر از این است، نه، باید برود حقش را بگیرد، با قلدری هم بگیرد، این منافات با تواضع ندارد. تواضع، تواضع غیر از تو سری خوردن است. بعضیها فکر میکنند تو سرشان بزنند و هیچی نگوید، این میشود تواضع؛ این تواضع نیست، این تو سری خوردن است، این مذلت است و این مذموم است. مگر در جایی که خب آدم تشخیص بدهد که مثلاً این مسیر خیری در این هست، یک منشأ خیری خواهد شد، خب آن حرف دیگر است. ولی تواضع این نیست! شما میگویید ما در فلان جا اگر این کار را بکنیم نمیتوانیم بگیریم، مگر متکبرانه برخورد کنیم، نه، قادرانه برخورد کنید، مسلط برخورد بکنید، اما متواضعانه. متواضعانه معنایش این است که شما در درون خودتان فکر نکنید که این، یک آدم پستی است و شما بالاترید؛ نه، یک آدمی است که کار شما به دست او انجام میشود، باید هم وظیفهاش را انجام بدهد؛ اگر انجام نداد شما با تشر هم باید ازش بگیرید، ولی اینکه این آدم آدم پستی است و من بهتر از اینم و خدا من را بهتر از این آفریده است و من در جه ام بالاتره و امثال ذلک، اینها که در ذهن عامیانه و این افراد میآید، این نباید باشد. خلاصه آدم خودش متوجه است کجا تواضع است و کجا تکبر است، این هم من دارم توضیح میدهم، تعیین مصادیق، تازه مصادیق جامعه هم نیست، خیلی جاها مصادیق دیگر هست، خودتان تشخیص میدهید.
پرسش: یکی از اشتباهات، یکی از اون قضایایی که واقعاً تشخیص مشکله اینه که نوعاً تواضعی که جنبه درونیه با رفتار ظاهری با همدیگه...
پاسخ: اشتباه میگیرند، بله.
پرسش: خلط شده، درسته.
پاسخ: همین، اتفاقاً همین در ذهن من... بعضیها نگاه میکنی وقتی راه میروند با گردن کج راه میروند، وقتی باهاش حرف میزنی منمن میکند؛ باطن متکبر است، ظاهر را متواضع گرفته است؛ این تواضع نیست.
پرسش: حالا توی روایات هست که برای کسی بلند نشید، ولی در عرف جامعه تواضع اینه که بلند بشید.
پاسخ: ولی باطن مهمه.
پرسش: عرف جامعه اینه که این متواضعه.
پاسخ: بله، باطن مهمه، بله. بلند شدن برای کسی جزء دلیل تواضع نمیشود.
پرسش: ولی عرف اینه، عرف تشخیص تواضع رو این میدونه.
پاسخ: بله، خب حالا دیگر ما باید تواضع واقعی را حساب کنیم. عرض میکنم تکبر مصادیق فراوان دارد دیگر؛ ما خیلی جاها شاید ندانیم، بعد که انجام شد تازه متوجه میشویم که این تکبر بود. خیلیها هم نمیدانند اصلاً.
پرسش: یکی از دعاهایی که وارد شده اینه که...
پاسخ: بله؟
پرسش: بله، تکبر عرض کردم، نتوانستم بگویم کل بشر گرفتارند، یک «الا ما شذر و ندر»ی پشت سرش آوردم؛ ولی اگر بخواهیم بیتعارف حرف بزنیم، کل بشر گرفتارند. منتها هر کسی به یک صورت این را اظهار میکند. نه، نه، اینکه تا برای ما... تا برای ما ثابت نشود که شخص متکبر است نمیتوانیم تکبر بکنیم. بله، من خودم دیدم افرادی را که راه رفتنشان درجه عالی تکبر را نشان میدهد، ولی وقتی باهاشون برخورد میکنی میبینی آدم متواضع و افتادهای است. نه، نمیشود به ظاهر گفت. یعنی یکی این جوری راه میرود مثلاً، قیافهاش این طور است، حالا ساختمان بدنش این طور است. حالا فیزیولوژیاش را نمیدانم، بعضیها واقعاً متکبرانه رفتار... ظاهرشان است ولی باطنشان پاک است. حالا پاک است یعنی اقلاً آنی که من فکر میکنم نبوده است، و الّا ممکن است یک جای دیگر یک تکبری داشته باشد یک جوری ظاهر بشود.
«و قال بعض الاعلام: المراد من الذکر المطلوب فی اصطلاح السّلاک»، این است که: «ان یذکر الله»، «ان یذکر» ضمیرش به سالک برمیگردد. «ان یذکر الله باللسان»، یک مطلب؛ «و یکون»، این سالک، «حاضراً بقلبه و جمیع قواه الادراکیة»، حاضر عند الله باشد؛ به طوری که «یکون العبد بکلیة کونه انساناً و عبداً متوجهاً الی بارئه»، به کلیت کونیه عبداً و انساناً، نه به بدن تنهاش، بلکه به تمام قلب و مدارک و بدن و همه چیز.
«فینتفی الخواطر»، خواطر یعنی آن خطوراتی که در ذهن میآید و مربوط به دنیاست، ازش منتفی بشود؛ «و ینقطع احادیث النفس عنه»، آن که در تخیلاتی که در ذهن خودش ترسیم میکند، اینها خیلی مزاحمند، که دائماً در روز هم همراه ما هستند، تخیلاتی که دائماً در روز همراه ما هستند، که حتی بعضیهایش را متوجه نیستیم، همین جور عبور میکند و خودش میرود. اینها خیلی باید کنترل بشود، خیلی مزاحم است؛ علی هذا عرفا سعی بلیغی دارند در اینکه به شاگردانشان سفارش کنند که متخیلت را رام کنید، نگذارید دنبال هر چیزی برود. متخیله مشغول تصرف است، از صوری که گرفته است هی ترکیب میکند، دوباره وصلهاش میکند، بالاخره انسان هم یک لذتی میبرد. میگویند جلوی این احادیث نفس را بگیرید، نگذارید، به خصوص احادیث نفس دنیایی؛ احادیث نفس اخروی عیب ندارد، احادیث نفس دنیایی مضر است، این جلویش را بگیرید نگذارید این قدر بیاید.
پرسش: خواطر با احادیث نفس یکیه؟
پاسخ: خواطر یک مقداری بیاختیارتر است، اختیارش کمتر است، یعنی میآید؛ احادیث نفس خود من میآیم جلو، یعنی خودم شروع میکنم مینشینم...
شروط ظاهری و باطنی ذکر مطلوب، مراتب لطافت عقل و حقیقت سرّ
دوباره این قسمت را تکرار کنم؟
«قال بعض الاعلام: المراد من الذکر المطلوب...» این دو سه خطی که خواندم دوباره هم باز بخوانمش، عیبی ندارد، ادامه بدهم تا آخر.
گفتیم که بعضی از عرفا گفتند اگر انسان ذکر مطلوب را داشته باشد، خداوند جلیس و همنشین او میشود. بعد ذکر مطلوب را این طوری توضیح دادیم که در آیه آمده است ﴿فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ﴾ [5] ، از ما طلب شده است که خدا را یاد کنیم. به مناسبت این طلبی که شده است، ذکر میشود ذکر مطلوب. حالا قیصری در شرح فصوص، فص یونسی، مطلبی گفته است که آن مطلب، تفسیر ذکر مطلوب است. ذکر مطلوب را به تفسیر ایشان میخواهم بیان کنم حالا.
ایشان میگوید ذکر مطلوب، ذکری است که جامع این چند تا شرط باشد:
با زبان گفته شود؛ با قلب ادراک شود؛ و با تمام قوای ادراکی هم حضور پیدا کند؛ به طوری که انسان با تمام وجودش این ذکر را بگوید؛ نه فقط زبانش بگوید، بلکه زبانش بگوید، قلبش هم توجه داشته باشد، قوای ادراکی هم همهشان حاضر باشند و به جای دیگر مشغول نشده باشند؛ چشم هم این طور نباشد که مشغول دیدن چیزی باشد، گوش مشغول شنیدن باشد، تمام حواس به سمت این ذکر باشند؛ لااقل این است که حواس جای دیگر نباشد. حالا درست است قلب باید حضور داشته باشد، ولی حواس آدم جایی نرود، با چشمش به جایی دقت نکند، با گوشش صدایی نشنود، با زبانش مثلاً چیزی نخورد، دنبال احساس به وسیله حواس نباشد؛ لااقلش این است که حواس را آرام نگه داشته باشد.
بعد، این چند تا شرط شد:
یکی این که زبان گویا باشد، قلب حاضر باشد، حواس یا حاضر باشند یا لااقل ساکت باشند.
ساکت بودن حواس خیلی مشکل ندارد ، حاضر بودنشان چه جوری میشود؟ مثلاً فرض کنید انسان دارد «یا قادر» میگوید، حواس یعنی چشم به چیزهایی که قدرت خدا را نشان میدهند دوخته بشود. اینجا حواس حضور پیدا میکند، نه فقط ساکت است ، میآید حاضر میشود، بدون زحمت کمک میکند، مؤید میشود؛ چون ما داریم ذکر «یا قادر» میگوییم، خب این چیزی هم که داریم به آن توجه میکنیم یکی از آثار قدرت خداست، و داریم آثار قدرت خدا را میبینیم، قلبمان هم به قدرت خدا شهادت میدهد، زبانمان هم «یا قادر» میگوید. اینجا گفته میشود هم زبان آماده است، هم قلب آماده است، هم قوا آماده است. عرض کردم اگر قوا را هم آماده نکنید که مشایعت کند، لااقل ساکتشان کنید که مزاحمت نکنند.
شرط بعدی: شرط بعدی این است که ما قلب را از آلودگیهای قبلی پاک کنیم، الان که داریم ذکر میگوییم قلبمان آلوده نباشد؛ جوف را هم از حرام، یعنی شکم را از حرام خالی نگه داریم، بلکه حتی از حلال هم خالی نگه داریم؛ که پر هم خورده باشیم بالاخره ذکر تأثیر خودش را ندارد، باید مقداری شکم خالی باشد تا ذکر تأثیر خودش را بگذارد، نه خالیای که ذهن آدم را منعطف کند؛ گاهی از اوقات این قدر آدم گرسنه است که دیگر آمادگی برای ذکر گفتن هم ندارد، آن پرخوری زیاد یا گرسنگی زیاد خودشان مزاحمند، به آن حد گرسنگی نباشد، ولی بالاخره جوف خالی باشد، خالی باشد نه به معنای اینکه تمام حواس ما جلب این جوف بشود.
بعد میفرماید که سِرّمان هم از وسوسه شیطان در امان باشد؛ شرایط ذکر مطلوب دارد ذکر میشود. سِرّمان هم از وسواس خالی باشد.
با این شرایط که حالا بعضیهایش را من از رو میخوانم، با این شرایط ذکر مطلوب گفته میشود. و اگر ذکر مطلوب گفته شد، این ذکر در قلب ما ریشه میکند، ریشه میکند؛ اصالت پیدا میکند، دیگر اگر زبانمان هم ذکر نگوید، چون این ذکر در قلب ما ریشه پیدا کرده است، قلب ما شروع میکند به ذکر گفتن، و قلب هم ذکرش دائمی است. زبان ممکن است ذکرش موقت باشد، ولی وقتی ما از طریق زبان این چنین ذکری گفتیم، ریشه این ذکر را در قلب نهادیم، قلب از آن به بعد شروع میکند به ذکر گفتن و این ذکر قلب دیگر میشود ذکر دائمی. آن وقت انسان میشود دائم الذکر. وقتی دائم الذکر شد، حق بر او تجلی میکند من وراء الاستار، و چه لذتی دارد که باطن عبد به نور رب روشن شود.
این کل حرفی است که قیصری گفته است که من خلاصهاش را گفتم. شرایط ذکر شدند و نتیجه هم گفته شد؛ شرایط ذکر مطلوب گفته شدند، بعد هم نتیجه ذکر مطلوب روشن شد. وقتی ذکر مطلوب گفته میشود، نتیجهاش این است که ریشهاش در قلب قرار میگیرد و قلب ما میشود ذاکر؛ تا حالا زبان ذاکر بود، حالا قلب ذاکر میشود. قلب که ذاکر شد، منور میشود به نور الهی، و نتیجهای بهتر از این ممکن نیست.
پرسش: مقصود از سرّ چیه؟
پاسخ: سرّ یعنی عقل لطیف شده. سرّ را من بارها عرض کردم، سرّ یعنی عقل لطیف شده، عقل جلا داده شده؛ عقلی که آلودگیاش پاک بشود، تازه میشود عقل. بعد لطیفش میکنیم، میشود روح؛ بعد میشود قلب؛ بعد آخر سر میشود سرّ. حالا نحوه لطیف کردنش را خواجه در نمط نهم، فصل هشتم گفته است، که چگونه ما عقل را لطیف میکنیم، هم به لحاظ کمی هم به لحاظ کیفی. به لحاظ کمی به آن فشار نمیآوریم، چون درست است عقل مجرد است، اما مقدماتش مادی هستند؛ وقتی فشار بیاورید مقدمات از زیر کار در میروند و عقل بدون مقدمه نمیتواند فعالیت کند، فشار به عقل میآید؛ از نظر کمی به آن فشار نیاورید. از نظر کیفی هم در وقت خواب، در وقت غلبه خواب، در وقت پرخوری، در وقت کمخوری شدید، این جور وقتها سراغ عقل نروید؛ عقل را در یک حالت عادی به کار بگیرید. اینها را گفته است، که عقل لطیف، فکر لطیف، البته آنجا میگوید فکر لطیف، و عشق عفیف؛ عشق عفیف هم بعد ضمیمه میکند. عقل لطیف عقلی است که عرض کردم جلا پیدا میکند و تبدیل میشود به سرّ. یعنی عقل ما، این را هم دقت کنید این را هم اضافه کنم، عقل ما تا یک جای خاصی بُرد دارد؛ مثلاً فرض کنید تا آخر مادیات و خیلی هم جلو بروید مثال و اینها، اما نمیتواند عکسی از ملائکه و اینها را داشته باشد، باید جلایش بدهید؛ وقتی جلا دادید عکس آن معنویات و روحانیات در آن میافتد، مثل آینهای است که تمیزِ تمیزش کنید؛ وقتی تمیزش کنید چگونه تمام عکسها در آن میافتد؟ امتناع از هیچ عکسی نمیکند؛ این هم همین طور است. خوب باید عقل تمیز بشود؛ هم از آلودگیها پاک بشود، هم لطافت پیدا کند، هم توجه به خدا بکند، بالاخره همان راههایی که برای جلای عقل داریم. آن وقت وقتی عقل جلا پیدا کرد، میشود سرّ. پس سرّ عقلی است که دو بار کامل شده باشد: یک بار کامل شده، شده است قلب، بار دیگر کامل شده، شده است روح، بار سوم کامل شده، شده است سرّ.
پرسش: اول قلبه یا اول روحه؟
پاسخ: بله، اول قلب است یا روح است، این الآن باید رجوع کنم نمیدانم اول قلب است یا روح است؛ شاید اول روح باشد بعد قلب، شایدم اول قلب باشد بعد روح؛ ولی بین عقل و سرّ این دو تا فاصلهاند، حالا کدام مقدم کدام مؤخر، الآن من دقیق نمیدانم، باید مراجعه بشود.
پرسش: حدیث نفس هم میفرمایید؟
پاسخ: بله، این مطلب هم مهم بود من یادم رفت بگویم. قیصری میگوید وقتی که نور رب در قلب تابید و قلب من ذاکر شد، دیگر فرصت برای حدیث نفس پیدا نمیشود؛ قلب همهاش دارد ذکر خدا میگوید، هیچ وقت دیگر مشغول حدیث نفس و بافتن اموری که بیفایده است یا کمفایده است مشغول اینها نمیشود؛ چون قلب ذاکر شده است دیگر، وقتی ذاکر شده است مشغولیت پیدا کرده است، مشغول ذکر رب شده است، وقتی مشغول ذکر رب بشود قهراً دیگر فرصت پیدا نمیکند که دنبال حدیث نفس برود. دیگر آن افکار پوچ که مزاحمند و شاید باعث سقوط انسان هم بشوند، اینها دیگر هیچ وقت به سمت انسان نمیآیند و انسان این حدیث نفس را قطع میکند، حدیث نفس منقطع میشود از قلب انسان. یعنی امتیازهای زیادی دارد: هم نور رب در قلب میتابد، هم قلب عادت میکند به ذکر الله، هم حدیث نفس قطع میشود؛ که یکی از چیزهای مهمی که عرفا سفارش میکنند همین قطع حدیث نفس است. که میگویند باید در حال خلوت باشی، خلوت نه به معنای اینکه اتاق خلوت، تو جمعیت هم باشی عیبی ندارد، خلوت باشی یعنی دلت خلوت باشد؛ افکار پوچ و افکار تخیلاتی و حدیث نفس اینها دل را شلوغ میکند، میگوید عارف تا وقتی دلش شلوغ باشد به جایی نمیرسد، دل را باید خلوت کرد؛ جایگاه لازم نیست خلوت باشد، تو اتاق تنها بنشین افکارت را به افکار پوچ و اینها مشغول کن، این کمال شلوغی است، این خلوتی نیست؛ اما تو جمع مردم باش، دلت خلوت باشد، حدیث نفس نکن، یاد خدا باش، این میشود خلوت. اینکه این همه سفارش به خلوت میشود منظور خلوت این است، نه خلوت یعنی دور و برت کسی نباشد؛ خلوت یعنی دلت خلوت باشد، به این معنا که حدیث نفس نکنی. خیلی به قطع حدیث نفس سفارش میشود.
شرایط تخلیه و تجلی، حقیقت خلوت دل و توجه به مبدأ اعلی
حالا ایشان میگوید که اگر ذکر درست و حسابی بگویی، خلوتی برایت پیش میآید. یکی از امتیازات و نتایج ذکر مطلوب همین خلوتیِ دل است؛ یکی منور شدنِ دل است، یکی هم ذاکر شدنِ دل است؛ اینها همه نتایج ذکر مطلوبند. پس ذکر مطلوب توضیح داده شد، نتیجهاش هم گفته شد.
پرسش: حدیث نفس با وسوسه شیطان عموم و خصوص من وجه هست یا مطلق؟
پاسخ: حدیث نفس گاهی ممکن است همان وسوسه شیطان باشد که ما ادامهاش بدهیم؛ یعنی او یک چیزی در قلب من القا میکند بعداً من ادامهاش میدهم. ممکن هم هست که خود من شروع کنم، گاهی خود من شروع میکنم طبق عادتی که قبلاً پیدا کردم. البته در ابتدا شیطان دخالت میکند، ولی وقتی من را معتاد کرد دیگر کنار مینشیند، لازم نیست بیاید دوباره دخالت کند؛ خود به خود مثل اینکه من در جریان میافتم و حدیث نفس برایم پیش میآید، احتیاجی نیست که او دخالت کند. بنابراین حدیث نفس عام میشود؛ اگرچه سرنخش از شیطان است، ولی در ادامه ممکن است شیطان دخالت نکند؛ پس وسوسه شیطان میشود اخص، حدیث نفس میشود اعم.
«و قال بعض الاعلام: المراد من الذکر المطلوب فی اصطلاح السلاک، ان یذکر الله»، یا «ان یذکر الله»، «یذکر» یعنی آن عارف، یا «یذکر»، الله ذکر شود به وسیله لسان، این یک شرط؛ «و یکون»، این انسان، این عارف، «حاضراً بقلبه»، یعنی در آن ذکر حضور داشته باشد، قلبش حاضر باشد، خودش به وسیله قلبش حاضر باشد فرق نمیکند، بگویید قلبش حاضر باشد یا خودش به توسط قلبش حاضر باشد؛ «حاضراً بقلبه و بجمیع قواه الادراکیة»، جمیع قوای ادراکی گفتم چه جور حضور داشته باشند: یا تأیید کنند، مشایعت کنند قلب را، یا لااقل ساکت باشند مزاحمت نکنند. البته منظور قیصری حتماً مشایعت کردن است، تنها سکوت را کافی نمیداند، ولی من میگویم لااقلش این است که ساکت باشند و مزاحمت نکنند.
«بحیث یکون العبد بکلیة کونه انساناً و عبداً متوجهاً»، «متوجهاً» خبر «یکون» است، عبد به کلیت انسان بودنش و عبد بودنش متوجه الی بارئه باشد؛ یعنی تمام وجودش، چه بدنش، چه قلبش، چه قوای ادراکیاش که ابزار قلبند، همه اینها حاضر باشند؛ عبد به کلیتش وارد ذکر بشود، نه فقط با زبانش؛ «متوجهاً الی بارئه»
«فینتفی»، این «فینتفی» معنایش این نیست که خواطر را نفی کند، این نتیجه کارش است؛ یعنی اگر این چنین ذکر مطلوبی را ادامه داد، «ینتفی الخواطر»، نفی خواطر میشود و انسان از حدیث نفس راحت میشود. این «فینتفی» نتیجه ذکر مطلوب است، نه شرط ذکر مطلوب. «فینتفی الخواطر»، خواطر نفی میشوند، «و ینقطع احادیث النفس عنه»، یعنی از چنین انسانی که ذکر مطلوب را انجام داده است.
پرسش: یکون الله حاضراً بقلبه نمیشه؟
پاسخ: نه.
پرسش: یکون الله حاضراً بقلبه و بجمیع قواه...
پاسخ: یعنی یکون خداوند حاضر به قلب این عبد؟
پرسش: بله، یعنی هم در لسان ذکر خدا بگه، هم خدا در قلبش و تمام قوای ادراکیش حاضر باشه...
پاسخ: حالا «یکون» را من ضمیرش را برگرداندم به عبد؛ شما میگویید به خدا برگردد، به خدا هم برگردد قابل معنا کردن هست: خدا حاضر باشد در قلب این عبد و در جمیع قوای این عبد؛ این را هم میتوانید بگویید، ولی من این طور معنا کردم: عبد حاضر باشد به وسیله قلبش، یعنی قلبش حضور داشته باشد؛ عبد حاضر باشد با قلبش حاضر باشد، به جسمش کاری ندارد. آن جور هم که معنا کردم خوب است، ولی کدامش بهتر است هر کی ترجیح میدهد؛ من آن که خودم به نظرم رسید به نظرم میآید بهتر باشد.
«ثم اذا داوم»، اگر این عبد ادامه دهد «علیه»، بر چنین ذکر مطلوبی، یعنی ذکر مطلوب را با این شرایطی که گفتیم ادامه بدهد، «بهذا الوجه من الشرائط»، ذکر مطلوب را بگوید با این شرایطی که گفتیم، شرایط را دوباره تکرار میکند:
«من تخلیة البیت عن الحطام»، بیت منظور قلب است، بیت را یعنی آن قلبش را از حطام خالی کند، از امور پست خالی کند؛ «و تنقیة الجوف عن الحرام»، پاکیزه کند جوف یعنی شکم را از حرام؛ بعد میگوید نه، پاکیزه کردن از حرام کافی نیست، باید حلال هم زیاد نخورده باشد: «بل عن الطعام»، بلکه پاک کند قلب را از طعام، یعنی به اندازهای خورده باشد که دیگر ضعفش نگرفته باشد، از حال نرفته باشد، ولی بالاخره گرسنه باشد؛ یکی از شرایط به کمال رسیدن، گرسنگی است نه گرسنگی مفرط.
«و تنظیف الثوب و البدنة عن الادناس»، یعنی حتی اینها هم دخالت دارد، کارهای ظاهری هم دخالت دارد؛ پیراهنش و بدنش را از چرک هم پاک کند، یعنی حتی بدن هم چرک نباشد، این هم جزء شرایط است؛ یعنی فقط لازم نیست، فقط کافی نیست که ما با معنویت به سمت ذکر برویم، بلکه ظاهر و باطن باید به سمت ذکر برود، ظاهرمان هم باید آراسته باشد؛ لذا در وقت نماز، حتی ریش را شانه میکنند، موها را شانه میکنند، بالاخره خودش را انسان مرتب میکند در مقابل خدا میایستد.
پرسش: استاد، این مرتبط با این صحبت صدرا هست که...
پاسخ: بله؟
پرسش: این مرتبط با این صحبت هست که فرشتهها دعای ما رو مستجاب میکنند و چون فرشتهها هم یک نوع ارتباطی با امور مادی دارند...
پاسخ: بله، این هم حرف بدی نیست، حالا از صدرا نقلش میکنید، که صدرا هم گفته است بالاخره فرشته میخواهد این نماز ما را بگیرد ببرد بالا، آن هم فرشتهای که یک جوری با ماده ارتباط دارد، خب وقتی با ماده ارتباط دارد دلش میخواهد ظاهر خوب ببیند، ظاهر بد را بدش میآید، ظاهر خوب را خوشش میآید؛ این بهتر جذب میکند صلات ما را و بهتر ارسالش میکند به سمت بالا.
«و تنزیه الباطن و السر عن الوسواس»، باطن و سرّ را از وسواس پاک کنیم، منزه کنیم؛
«و التوجه الی المبدأ الاعلی من المنطق و القیاس»، این عبارت را چطوری معنا کنیم؟ به مبدأ اعلی توجه کنیم از طریق منطق و قیاس؛ یعنی از طریق برهان قوی، با برهان خدا را اثبات کنیم، نه با خطابه، نه با آن قیاسهای ظنی، بلکه با قیاسهای قطعی، این یک معنا. یکی دیگر اینکه توجه به خدا کنیم در حالی که بریدیم از منطق و قیاس، و رفتیم به سمت شهود؛ یعنی قلب را بفرستیم سمت خدا، نه عقل را؛ عقل و منطق را به سمت خدا نفرستیم، آن را باید خیلی قبل از اینها فرستاده باشیم، حالا نوبت قلب است که قلب برود شهود کند، نه منطق و قیاس بیاید خدا را بفهمد و اثبات کند، بلکه قلب برود شهود کند. هر دو جور میتوانید معنا کنید: «مِن» را «مِن» نشویه بگیرید، یا «مِن» را به معنای «عَن» بگیرید برای تجاوز؛ «من» نشویه معنایش این است: توجهی که ناشی از منطق و قیاس است، این معنی اول بود که عرض کردم. اگر «من» به معنی «عن» بگیرید به معنی تجاوز؛ توجهی که از منطق و قیاس عبور کرده، و خودش را بند منطق و قیاس نکرده، رفته طرف شهود. عرض میکنم عبارت با هر دو جور سازگار است؛ یعنی این انسان هر دو را باید داشته باشد: هم از طریق منطق و قیاس خدا را اثبات کرده باشد، هم از طریق شهود خدا را حاضر دیده باشد. ولی یک مطلب در اینجا هست و آن اینکه این انسان تازه میخواهد به سمت شهود برود، میخواهد با این ذکر مطلوب شهود را برای خودش درست کند، میخواهد قلبش را ذاکر کند که نور شهود در قلبش بتابد، پس نمیشود گفت با شهود برود به سمت خدا، بلکه با یقین برود به سمت خدا تا شهود برایش حاصل بشود؛ لذا احتمال دارد معنی اول ترجیح داشته باشد به این مناسبتی که عرض کردم.
انتقال ذکر به قلب، تجلی انوار غیبی و اتحاد ذکر و ذاکر و مذکور
پرسش: در ادامهاش ولی همان شهود را میخواهد تصدیق کند.
پاسخ: بله، شهود نتیجه میشود؛ شهود الان جزء شرایط قرار داده نشده است، آن توجه از طریق منطق و قیاس جزء شرایط است، شهود جزء نتایج است؛ این را میخواهم عرض کنم. من اول گفتم شهود جزء شرایط است یا قیاس جزء شرایط است، هر دو احتمال را دادم، ولی چون شهود جزء نتایج است، ترجیح دادم که شرط عبارت باشد از اینکه از طریق قیاس خدا شناخته بشود نه با ظن و گمان، با قطع و یقین شناخته بشود؛ این جزء شرایط است، بعد نتیجه میدهد شهود را.
«فینتقل»، اگر این شرایط را رعایت کند، «اذا داوم»، ببینید جواب «اذا»؛ «اذا داوم علیه بهذا الوجه من الشرائط»، که شرایط را توضیح داد، «فینتقل الذکر»، این را جواب «اذا» میگیریم: «فینتقل الذکر من لسانه الی قلبه»، ذکر از زبانش به قلبش منتقل میشود؛ «و لا یزال یذکر»، این عبد ذکر میکند یا قلبش ذکر میکند، یا نه، همان زبانش ذکر میکند، زبانش ذکر میگوید، «و یردد» بر زبانش، خودش میگوید «علی لسانه»: «یردد» این کلمه را «علی لسانه، اما مواطأة للقلب»، مواطأةً یعنی همراه، موافق با قلب؛ یعنی زبان میگوید، قلب هم موافقت میکند؛ «حتی یصیر الکلمة»، تا این کلمه «لا اله الا الله» متأصل میشود در قلب، متأصل یعنی ریشهکننده، ریشهدواننده، ریشهدار میشود در قلب؛ «مزیلة لحدیث النفس»، وقتی این کلمه آمد تو قلب ریشه دواند، «مزیلةً»، همین کلمه مزیل است، همین کلمه ازاله میکند حدیث نفس را.
بعد «ینوب معناه فی القلب عن کل حدیث النفس»، توضیح میدهد که چطوری حدیث نفس را قطع میکند، نحوه قطع حدیث نفس را توضیح میدهد: که این جانشین حدیث نفس میشود، دیگر جا برای حدیث نفس نمیماند، قلب پر میشود از این ذکر؛ وقتی پر شد دیگر جا برای حدیث نفس باقی نمیماند، یعنی قلب فرصت حدیث نفس پیدا نمیکند. «ینوب معناه»، یعنی معنای این کلمه؛ در بعضی نسخهها دارد «معناها»؛ معنای «لا اله الا الله»، معنای این ذکر مطلوب، اگر «معناها» باشد به کلمه برمیگردد، «معناه» باشد به ذکر مطلوب برمیگردد، علی ای حال هر دوش درست است؛ معنای این کلمه در قلب جانشین میشود «عن کل حدیث النفس»، دیگر هیچ حدیث نفسی نمیآید، چون جانشین دارد دیگر، وقتی جانشین داشت خودش دیگر جا ندارد که بیاید.
«فاذا استولت الکلمة»، اگر کلمه در قلب مستولی شد، کلمه یعنی همین کلمه «لا اله الا الله»، بر قلب مستولی شد، «و تجوهرت فی القلب»، جوهر پیدا کرد در قلب، یعنی ذات پیدا کرد؛ قبلاً گفت ریشه دواند، حالا میگوید جوهر پیدا کرد، فرقی نمیکند، ریشه دواندن همان جوهر پیدا کردن است، یعنی ذات پیدا کرد؛ «فهینئذ یذکر القلب و ان سکت اللسان»، از این به بعد دیگر قلب شروع میکند به ذکر گفتن ولو اینکه زبان ساکت باشد؛ زبان ذکر بگوید قلب هم میگوید، زبان ساکت باشد باز هم قلب میگوید؛ پس علی الدوام قلب ذکر میکند چه لسان همراه باشد چه نباشد.
«و بتجوهرها»، یعنی تجوهر این کلمه، به جوهر پیدا کردن این کلمه و ریشه دواندن این کلمه در قلب، «یسکن نور الیقین فی قلب السالک»، نور یقین در قلب سالک ساکن میشود، یعنی اقامت میکند، نه فقط بیاید و برود، اصلاً ساکن میشود، رحل اقامت میاندازد همان جا میماند.
«حتی یتجلی له»، یعنی برای این قلب، یا برای سالک فرقی نمیکند، «حتی یتجلی له الحق من وراء استار غیوبه»، خداوند از آن پشت پردههای غیوب خودش تجلی میکند و این عقل، خدا را در مراتب بالاتر میبیند.
«فیتنوّر باطن العبد بحکم ﴿وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها﴾ [6] »، این ﴿ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها﴾ ، خب این یک معنای ظاهری دارد که زمین با نور پروردگار روشن شد؛ یک معنای باطنی هم دارد: ارض مراد از ارض قلب باشد، که این ارضی است که نور رب در آن میآید؛ «﴿ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها﴾ یعنی این قلب به نور رب روشن میشود، که الان قیصری که این آیه را آورده است، از ارض، قلب را اراده کرده است؛ یعنی وقتی که باطن عبد روشن شد، روشن میشود به حکم این آیه که ﴿ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها﴾ ، منتها به شرطی که ارض را در اینجا عبارت از قلب بگیرید.
پرسش: ...
پاسخ: اتحاد ذکر و ذاکر و مذکور، بله، این را هم میتوانید بگویید که وقتی قلب شروع کرد به ذکر گفتن، خود قلب میشود ذکر، خود قلب هم میشود ذاکر؛ چون نور رب هم که مذکور است در قلب تابیده است، قلب در عینی که ذاکر است و ذکر است، مذکور هم میشود. منتها مذکور عبارت از نور قلب میگوییم، که با قلب همراه شده یا بالاتر از همراه بگویید متحد شده است؛ آن وقت میشود اتحاد ذکر و ذاکر و مذکور. قلب میشود هم ذکر، هم ذاکر، هم مذکور.
دیگر بس باشد دیگر؛ این روایت سی و دوم هم توضیح داده شد، قول بعض الاعلام هم قسمتش دو بار خوانده شد، قسمتش هم که یک بار توضیح داده شد دیگر کافی است.