80/06/18
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب اول در ثواب موحدین و عارفین /شرح روایات سیام و سی و یکم
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
شرح حدیث سیام: عدم عذاب موحدان در آتش و مفاد روایت نبوی
جلد اول شرح توحید، صفحه ۵۶، سطر دهم:
«الْمُتَمَّمُ الثَّلَاثُونَ: بِإِسْنَادِهِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ: وَالَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ بَشِيرًا، لَا يُعَذِّبُ اللَّهُ بِالنَّارِ مُوَحِّدًا أَبَدًا، وَ أَنَّ أَهْلَ التَّوْحِيدِ يَشْفَعُونَ فَيُشَفَّعُونَ.» [1]
روایت سیام.
رسم است که عقود را با کلمه «متمم» بیاورند. «عقود» عبارت است از ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت تا آخر؛ دهتا دهتا که میرویم، آن دهمی را میگویند عقود. اینها را رایج است با کلمه «متمم» بیاورند؛ «متمم» به صیغه اسم مفعول. لذا پشت سرش «ثلاثون» گفتید. «ثلاثون» شده است نایبفاعل؛ نه «الثلاثین». اگر «ثلاثین» میگفت، «متمِم» میخواندیم؛ اما چون «ثلاثون» است، «متمَم» بخوانید. «متمم» یعنی سیتا تمام؛ ما گاهی اوقات اینطور میگوییم دیگر، میگوییم سیتا تمام. یعنی میشماریم: یک، دو، سه، چهار... دهتا تمام؛ دوباره میشماریم: یازده، دوازده، سیزده... بیستتا تمام؛ همینطوری میرویم. دیگر در کلمات ما هم گاهی میآید؛ حالا اینجا هم آمده است. یعنی آن که سیتا تمام شد؛ تمام شد، نه تمامکننده. تمام شد سیتا؛ این دیگر فارسیاش اینطوری میشود: تمام شد سیتا. اگر «الثلاثون» هم میگفت مسئلهای نبود، ولی خب حالا گفته «المتمم الثلاثون».
اثر توحید در نفی عذاب نار
روایتی که نقل میشود، روایت درباره توحید است؛ یعنی اثر توحید. پیغمبر قسم میخورند که کسی که موحد باشد، با آتش نار سوزانده نمیشود. ممکن است بعضی عذابهای دیگر را بچشد برای تخفیف گناه، یا برای مجازاتی که مستحق شده است؛ اما با آتش نمیسوزانندش.
مفاد تفصیلی روایت: محاجه گناهکاران در قیامت
حالا مفاد روایت را من نقل میکنم. مفاد روایت این است که روز قیامت خداوند دستور میدهند که این بندگان گناهکار را به طرف آتش جهنم ببرید. آنها شروع میکنند به درخواست، و در ابتدای درخواستشان اینچنین میگویند که: خداوندا، آن اعضایی که به ما دادی، درست است که ما با آن گناه هم کردیم، اما آن اعضا را در آنچه تو دستور دادی به کار بردیم؛ چطور میخواهی این اعضایی را که به دستور تو عمل کردهاند در نار بسوزانی؟
ما در اعتقادمان موحد بودیم؛ پس قوه علمیمان را درست به کار بردیم. در زبانمان ناطق به توحید تو بودیم؛ و زبان هم کار اصلیاش همین است که اعتراف کند به توحید. قلبمان و دلمان بر توحید تو منعقد شده است؛ و این هم وظیفه قلبمان بوده و ما به وظیفهای که داشته عمل کردیم. صورتمان را برای تو به خاک مالیدیم؛ و وظیفه صورت این بود که در مقابل تو تواضع کند و به خاک مالیده بشود. دستهایمان را برای دعا به سمت تو بلند کردیم؛ و وظیفه دست هم این بوده است. پس ما اعمالی را که باید انجام میدادیم با این کارهایمان، با این اعضایمان انجام دادیم. بله، معصیتکار هم بودیم، خلاف هم کردیم؛ انتظار داریم که تو ما را ببخشی.
خداوند میفرماید که بالاخره رفتار بد داشتید، و من به خاطر رفتار بد میخواهم شما را به جهنم بفرستم، به نار بفرستم.
آنها از راه دیگر وارد میشوند و با خدا اینچنین حرف میزنند: گناه ما بزرگتر بود یا رحمت تو؟ عفو تو بزرگتر است یا بدیهای ما؟ اینجوری با خدا حرف میزنند؛ که دیگر نمیگویند این کارها را کردیم. میآیند سراغ اینکه: خدایا، تو اوصافت و رحمتت اینچنین است؛ بنابراین گناهان ما در مقابل عفو تو چیزی نیست. پس کارها را انجام دادیم، آن وظیفه اعضا را انجام دادیم، خلاف هم که کردیم با رحمت تو مقایسه کنیم، ببینیم کدام بزرگتر است. اگر خلاف ما بزرگتر بود، تو ما را عذاب کن؛ اگر رحمتت بزرگتر بود و توانست فرا بگیرد گناهان ما را، خب رحمتت را بفرست. خداوند دستور میدهد: آنها را ببرید به بهشت.
بعد میفرماید که: بر من است که موحدین را به نار عذاب نکنم. این خلاصهای بود از روایتی که از پیغمبر نقل میشود.
تعارض ظاهری با روایت سیصدهزار سال ماندن در دوزخ
نمیدانم، یک روایتی هم هست، آن هم ضمیمه کنم یا اینکه همین را بخوانم، همانطور که قاضی سعید چیزی نگفته من هم چیزی نگویم؟ اگر شروع کنم به دردسر میافتیم ... از حضرت امیر نقل میشود که: تا میتوانید معصیت نکنید؛ کاری نکنید که ما مجبور بشویم - حالا به تعبیر، تعبیر من است - که مثلاً دیر شفاعتتان بکنیم، سیصدهزار سال در جهنم بمانید و بعد به ما اجازه شفاعتتان را بدهند و ما بیرونتان بیاوریم.
خب این روایت نشان میدهد که بعضی از شیعیان ... خطاب حضرت به موحدین است دیگر، خطاب به کفار که نمیکنند. البته من روایت الآن فقط همین اندازه که گفتم در ذهنم است، ممکن است حالا یک ذره کم و زیادش هم کرده باشم، دیگر حالا خودتان مراجعه کنید.
خب، اینجا گفته میشود خدا اهل توحید را به نار عذاب نمیکند؛ آنجا گفته میشود سیصدهزار سال در نار میمانند تا به ما اجازه شفاعت داده میشود و خلاصشان میکنیم. البته سیصدهزار سال آنطور که به نظر میرسد - اینها مطالبی است که ما به ظن خودمان داریم میگوییم - سیصدهزار سال به نظر میرسد حداکثر است؛ یعنی دیگر بیشتر از سیصدهزار سال دیگر شیعیان در آتش نمیمانند.
پرسش: آخرتی یا دنیایی؟ روزش...
پاسخ: بله؟ روزش آخرتی؟ حالا حتماً دنیایی هم امام منظورشان بوده است. حالا من که حتماً میگویم، به نظرم اینطور میرسد که روز آخرتی منظور نیست.
پرسش: چون روز آخرتی هر روزش پنجاه هزار سال است.
پاسخ: یعنی روز آخرتی هر روزش پنجاه هزار سال دنیا است، این را ضرب در سیصدهزار سال بکنید ببینید چه میشود! ظاهراً منظور همین روزهای دنیا است. بالاخره امام دارند با ماها حرف میزنند، با مایی که هنوز روزهای آخرت را ندیدهایم و با این روزهای دنیا آشناییم؛ وقتی میفرمایند سیصدهزار سال، یعنی سیصدهزار سال دنیا.
بررسی راههای جمع میان روایات نفی عذاب نار و روایات عذاب موقت گناهکاران
این دو روایت را چطوری باید جمع کرد؟
قسمت اول روایتی که ما الان میخواهیم بخوانیم، روایتی که از پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم نقل میشود، قسمت اول نشان میدهد که کارهای خیری که ماها انجام داده باشیم، اگرچه تأثیر دارند، ولی نمیتوانند کاملاً ما را نجات بدهند. آن سیئات، ما را جهنمی میکند؛ مگر رحمت خدا غلبه کند. مفاد روایت اینطوری است دیگر؛ مگر اینکه رحمت خدا غلبه کند.
بررسی احتمال سلب ایمان در هنگام مرگ
ولی ذیل روایت: «حقٌ علیّ أن لا أصلی بالنار أهل توحیدی»؛ اهل توحید را با نار نمیسوزانم.
به نظر میرسد که بیاییم اینطوری بگوییم: بگوییم که همانطور که به ما گفتهاند، بعضی از انسانها بر اثر آلودگیهای زیادی که در دنیا دارند، آخرِ سر شیطان ایمان را ازشان میگیرد، و بدون ایمان منتقل میشوند. اینطوری توجیه کنیم که اینها بدون ایمان منتقل شدند. ولی بعد گفته میشود اگر بدون ایمان منتقل شدند چطوری اخراج میشوند از نار؟ چطور بعد از سیصدهزار سال اخراج میشوند؟
ما آنچه به ذهنمان میرسد میگوییم، نمیخواهیم هم در کار خدا فضولی کنیم، دخالت کنیم. دو تا روایت در اختیار ما هستند، ما میخواهیم بین این دو تا جمع کنیم؛ ممکن است جمعمان هم درست نباشد. ولی من دیدم که شاید بالاخره به ذهن خطور کند، مطرحش کردم.
پرسش: شاید اهل توحید یک مرتبه خاصی است... همه موحدین نیستند.
پاسخ: بله؛ مرتبه در اینجا ذکر نکرده است، «موحدین» گفته است.
پرسش: پس با آن نمیشود جمع کرد.
پاسخ: حالا ببینیم چه کار میتوانیم بکنیم. ظاهرش این است که دو روایت به هم نمیسازند؛ اما چطوری باید جمعش کرد؟
این آدم در دنیا موحد بوده است، ولو خلاف کرده، خلاف زیادی هم کرده است؛ در وقتی دارد منتقل میشود، ایمان از او گرفته میشود.
پرسش: کافر میمیرد؟
پاسخ: نگفتند کافر میمیرد، گفتند ایمان از او گرفته میشود. شاید از همین جا ما بتوانیم استفاده کنیم که ایمانش کلاً ایمان میشود...
پرسش: کلاً ایمان، یا جاحد میشود؟ چون ایمان داشت، توجه داشت. آن که توجه نداشته میتوانیم بگوییم که کلاً ایمان [نداشته]؛ اما آنهایی که مؤمن بودند، الان جاحد شدند.
پاسخ: آخه روایت که الان در اختیار ما نیست که ببینیم جاحد شدند یا نه؛ آنچه گفته میشود: ایمان ازشان گرفته میشود. ایمان ازشان گرفته میشود یعنی چه؟ نمیدانیم. جاحد بشوند، منکر بشوند، خب وقتی منکر شده تمام اعمالش، از جمله اعتقادش هم حَبْط میشود؛ دیگر معنی ندارد بعداً راه نجاتی برایش باز بشود. ما داریم دست و پا میزنیم یک جوری حلش کنیم؛ اگر هم حل نکردیم واگذار میکنیم به خودشان. شاید هم از اول همین کار لازم بود انجام بشود، که بگوییم واگذار میشود به خودِ بزرگواران، ما متوجه نمیشویم. ولی تا جایی که ممکن است یک چیزهایی میگوییم؛ ممکن است خطا باشد، ممکن است درست باشد.
ایمان ازشان گرفته میشود، یعنی اعتراف هست، اعتراف قبلی هست. اگر در آن آخر اظهار کفر کنند، خب راه بسته میشود. حتی داریم که شیطان در آن لحظات آخر میآید، میگوید که خیلی وضعت خراب است، بالاخره در حال جان کندنی، سخت هم داری جان میکنی، میخواهی من کمکت کنم؟ خب آن هم که در تمام طول عمرش شیطان را دشمن خودش ندیده است تا به این وعده بیتوجهی کند، بلکه بالاخره با شیطان دوست بوده است، حالا حرف شیطان را باور میکند. شیطان میگوید من را سجده کن تا من برایت اقدام کنم؛ سجده میکند و بعد هم منتقل به دار برزخ میشود. شیطان هم که دستش به جایی بند نیست؛ تمام مدت عمرش دروغ گفته، حالا هم دروغ میگوید. اینچنین آدمی خب معلوم است منکر دارد میمیرد. شاید حضرت خطابشان به این نباشد، به اینجور افراد نباشد.
کسانی که بتوانند ایمانشان را ببرند اما خب ضعیف میبرند؛ وقتی ضعیف بردند، شفاعت باید بیاید این ضعیف را قوی کند. و شفاعت بالاخره میآید و این را از نار درمیآورد. اما علت اینکه این سوخته، شاید همان بیایمانی باشد. علیایحال من به نظرم میرسد که از اول اعتراف کنیم که نمیدانیم، و بگوییم که خودشان حل کنند، وارد بحث نشویم. من وارد شدم، اما نتوانستم نتیجه خوبی بگیرم.
تفکیک میان اصل عذاب و اختصاص عذاب به نار
پرسش: ظاهر این روایت خلاف بقیه روایات دیگر است. چون روایات دیگر میگوید ایمان و عمل، ایمان و عمل؛ ایمان تنهایی کافی نیست. چون یک گروهی بودند میگفتند شما ایمان بیاور، هر کار میخواهی انجام بدهی انجام بده، مشکل ندارد. روایات دیگر و خیلی روایات از ائمه هست که ایمان کافی نیست، باید ایمان و عمل باشد. و ظاهر آیات قرآن با اینها هم سازگاری ندارد.
پاسخ: نه، شکی نداریم که ایمان و عمل هر دو لازم است. اگر عمل نبود حرف در این است: اگر عمل نبود طرف معذب میشود، اما عذاب به نار مسئله است. عذاب به نار مسئله است، و الا عذاب را ما منکر نیستیم. در دنیا این آدم یک فشارهایی به او داده میشود، ولو از طریق مریضی؛ در برزخ عذابش میکنند؛ در آخرت هم ممکن است مدتی سرگردانش کنند، توی همان فضای قیامت نگهش دارند که تاریک است، خورشید هم نزدیک است، خیلی وحشتناک است. خورشید نورش گرفته میشود، ولی داغیاش هست، تازه نزدیک هم میشود، زمین هم به حالت مس درمیآید؛ ببینید چه میشود! اینها همه کم نیستند، این عذابها هست. منتها حرف سر نار است، که این را با نار عذابش میکنند یا نه. و الا اینکه شخص عذاب میشود اگر عمل نداشته باشد، ما قبولش داریم. ایمان و عمل هر دو لازم است، و بدون عمل هم بالاخره عذاب هست؛ اما اینکه عذاب به نار است، الان مورد بحث ما است. این روایت میگوید که عذاب به نار نیست، آن روایت حضرت امیر عذاب به نار هست. این دو تا را چه کار کنیم؟ چطوری این را جمع کنیم؟ عرض کردم راه حلش این است که واگذار کنیم به خودشان. اما خب یک دست و پایی میزنیم، آخر سرش هم اعتراف میکنیم که نمیدانیم.
پرسش: ایمان مستقر و مستودع اینجا کمک میکند یا نه؟
پاسخ: من دارم از همین طریق حل میکنم، که ایمان تضعیف شده، این، آن توحیدش باقی نمانده، لذا جا دارد در نار برود؛ ولی بعد شفاعت میآید آن ضعف ایمان را جبران میکند. اینها دیگر حرفهای ما است، نمیدانم. علیایحال عرض کردم اگر... یا از اول مطرح نمیشد، که شما گفتید مطرح کن؛ یا اینکه مطرح میشد، از اول واگذار میکردیم به خودشان که خودشان حل کنند.
عجز عقل از درک احکام اخروی و بررسی احتمال اول در جمع روایات عذاب موحدان
ما این را قبول داریم که خدا أرحم الراحمین است، و قبول هم داریم که نسبت به بندگانش لطف خاص دارد. حتی همینجا، در همین روایت، آنجا که میخواهد بگوید عملتان خراب بوده است لذا جهنمی هستید، به آنها خطاب «عبادی» میکند؛ که این خطاب «عبادی» خودش یک جور ملاطفت است. یعنی نشان میدهد که تا جایی که ممکن است خدا میخواهد افراد را آزاد کند. چه اتفاقی برای آن کس که سیصدهزار سال در نار میماند افتاده است، این را ما نمیدانیم؛ شاید یک اتفاقی افتاده است که بالاخره او را جهنمی کرده است. یعنی آخرش اینطوری بگوییم: بگوییم موحد به لحاظ موحد بودن اهل نار نیست، ولی شاید اتفاقاتی را خودش به وجود آورده است که از آن جهت اهل نار شده است؛ اما آن اتفاقات را ما نمیدانیم چیست.
خب، بهتر است که از اینجا عبور کنیم برویم.
پرسش و پاسخ درباره حدود توحید و عصیان
پرسش: ولی آن، فکر کنم مرتبهای از توحید بالا است؛ باز اینها هم بعضی از گناهان مثلاً انجام دادند، مثلاً دستهایشان، بالشان... همین همه در روایات و یکی از گروهها اهل توحید که مرتبه موحد بهشان داده میشود یا نام موحد. آنها بقیه موحدند ولی اخلاص در توحید مثلاً دارند، ولی باز هم بعضی از کارهای... به این هم «لا أصلی بالنار أهل توحیدی»، شاید هم همین گروه باشد.
پاسخ: که چه باشد؟
پرسش: یعنی اخلاص در توحید دارند، ولی باز بعضی از اشتباهات هم انجام میدهند.
پاسخ: بله.
پرسش: اتفاقاً در دعای کمیل هم امیرالمؤمنین همین خطابها را دارد ... ساجدان، بعدش هم باز میگوید که ما باز امیدمان به تو... یا ارحم الراحمین که در مورد خدا میگوییم، شیطان هم به ارحم الراحمین بودن خدا طمع میکند که شاید خدا او را هم ببخشد.
پاسخ: علیایحال استحقاق نار هست، در آن حرفی نیست. استحقاق نار هست. حالا چه اتفاقی میافتد که این شخص سیصدهزار سال در آتش بماند، شاید مثلاً... نمیدانم، ولش کنید، بهتر است که حرف نزنیم. عرض میکنم این حرفها را که ما بزنیم همهاش از بر داریم میگوییم، یک چیزهایی که هیچیاش را هم نمیدانیم. فقط خودِ روایات اگر به ما کمک کنند فبها، کمک نکنند نمیتوانیم جواب بدهیم.
پرسش: نه، آخه شیطان موحد نبود؟ ولی گناه کرد و معصیت کرد، ولی باز از توحیدش دست نیاورده، یعنی دست نکشیده. تا آخر ظاهراً موحد است؛ حتی در آیات وقتی که در داستان بدر فرار میکند میگوید: من از خدا میترسم. یعنی خودش هم موحد است، ولی معصیت کرد، عصیان...
پرسش: شاید سیصد... سیصدهزار سال امیرالمؤمنین برای همین شیطان است!
پاسخ: حالا البته عرض میکنم، یک مشکلی که الان ما داریم این است که آن روایت حضرت امیر الان در اختیار ما نیست. شاید در عباراتش چیزی پیدا کنیم که مشکل را حل کند. الان این مقداری که در ذهن من است و گفتم، یک خرده به نظر ما غیرقابلحل میآید، یعنی ماها نمیتوانیم حل کنیم؛ نه که غیرقابلحل است، ماها نمیتوانیم حل کنیم. شاید عبارت امام را ببینیم یک چیزهایی در آن دیده بشود که بتواند مشکل را حل کند. حالا خوب است که به این مسئله مراجعه بشود، به این روایت مراجعه بشود، عین عبارتش بیاید، بعد مقایسه کنیم.
شاید هم در این روایتی که الان میخواهیم بخوانیم کلمه «اهل توحید» یک معنای خاصی داشته باشد، که آن کسانی که سیصدهزار سال در نار میمانند اهل توحید نباشند. حالا که تمام حرف حضرت امیر تنها نیست؛ ما داریم که بعضیها میروند در نار، بعد از مدتی از نار میآیند بیرون، عذابشان موقت است. اینهایی که عذابشان موقت است بدون شک موحد بودهاند، و الا اگر موحد نبودند که عذاب دائمی داشتند. اینها میآیند بیرون؛ چطوری میآیند بیرون؟ چطور رفتند تو؟ حالا دیر یا زود میآیند بیرون، چهجوری رفتند تو؟ یک توجیهی لازم است؛ اهل توحید است، ایمان مستقر داشته باشد، ایمان را با خودش برده باشد...
علیایحال عرض میکنم، از اول یا باید این روایات مطرح نشود، یا اگر مطرح میشود واگذار بشود به خودشان. ما در دنیا موظفیم که وظیفهمان را انجام بدهیم؛ دیگر بیاییم در کار خدا دخالت کنیم چه کسی را عذاب میکند چه کسی را نمیکند، همهمان به فکر این باشیم که استحقاق عذاب را داریم. حالا خدا به خاطر ترحمش برمیدارد یا به خاطر مثلاً فرض کنید که اینکه ما قابلیت ترحم نداریم ترحم نمیکند، آنها دیگر ربطی به ما ندارد.
محدودیت عقل و ضرورت رجوع به وحی در احکام دوزخ
خب، جمع کنیم این مطلب را. دو تا روایت در این مسئله داریم:
یکی روایتی که الان میخواهیم بخوانیم، که میگوید اهل توحید با نار عذاب نمیشوند. در صفحه ۳۳ حدیث هفتم [2] نظیر این مطلب را داشتیم که اهل توحید به نار عذاب نمیشوند: «حَرَّمَ أَجْسَادَ الْمُوَحِّدِینَ عَلَى النَّارِ». این حدیث هفتم بود در همین باب، که در صفحه ۳۳ مطرحش کرد.
بعد در مقابل هم احادیثی داریم که کسانی که عمل بد دارند عذاب موقت میشوند؛ اعتقادشان خوب است، اما عملشان مناسب نیست، اینها عذاب موقت میشوند، و بعد از مدتی از نار درمیآیند و به بهشت فرستاده میشوند. حالا روایات مربوط به سیصدهزار سال، این به عنوان نمونه گفته شد، و الا ما روایاتی داریم که دلالت میکنند بر اینکه افراد عذاب موقت دارند؛ نه فقط در برزخ، بلکه حتی در قیامت هم؛ پس داخل نار میشوند.
این دو تا روایت را با هم چهجوری باید جمع کنیم؟ روایتی که میگوید موحدین به نار نمیسوزند، و روایتی که دلالت میکند بر اینکه موحدین هم بعضیهایشان وارد جهنم میشوند و بعد از مدتی هم آزاد میشوند. این دو تا را چطوری باید جمع کرد؟
فلسفه و کلام در این زمینه نمیتوانند نظر بدهند. چرا؟ چون فلسفه و کلام هر دو با عقل مطالبشان را بیان میکنند؛ اگرچه کلام علاوه بر عقل به نقل هم اعتماد میکند، ولی بالاخره هر دویشان از عقل استفاده میکنند و عقل در اینجور مسائل نمیتواند نظر بدهد. زیرا که این امور در مرئی و منظر عقل نیستند، که عقل بتواند اینها را تشخیص بدهد. همچنین خداوند ابزاری در اختیار عقل قرار نداده است که بتواند در اینجور مسائل حکم کند. این مسائل حتماً باید از ناحیه وحی به ما برسند؛ حالا یا صریحاً بیان بشوند، یا به صورت یک قواعد کلی گفته بشوند و ما از این قواعد کلی استنباط کنیم.
بنابراین در این مسئله عقل ما نمیتواند دخالت کند؛ فقط احتمالاتی میتوانیم بدهیم، که آن احتمالات شاید هم بتوانیم بگوییم از یک جاهایی از نقل استفاده کردیم، شاید هم استفاده نکرده باشیم، فقط به عنوان احتمال گفته بشود. علیایحال عرض کردم حل این مسئله باید به خودِ وحی واگذار بشود؛ ما نباید دخالت کنیم. ولی یک احتمالاتی میتوانیم ذکر بکنیم؛ حالا آن احتمالات مطابق واقع درآمد فبها، مطابق هم درنیامد... مثل بعضی حرفهایی که به صورت احتمال گفته میشود، خب عیبی ندارد، گفته شدنش عیب ندارد.
چند تا احتمال در اینجا ما داریم:
تبیین احتمال اول: تفکیک مراتب موحدان
یک احتمال این است که بگوییم آنهایی که به نار... اهل توحیدی که به نار نمیسوزند کسانی هستند که اهل توحید بودنشان محفوظ مانده است. در دنیا اهل توحید بودند، بعد هم که مردند اهل توحید مردند؛ خب اینها به نار نمیسوزند. گناهانی هم کرده باشند، خداوند یک جوری دیگر عذابشان میکند، یا میبخشدشان.
اما اهل توحیدی داریم که توحیدشان ناقص است؛ حالا از اول ناقص بوده، یا بر اثر گناهان ناقص شده، یا در حین ارتکاب گناه که انسان غافل میشود، و تقریباً میشود گفت جاحد میشود حتی - جاحد یعنی منکر- و الا کسی خدا را ناظر و حاضر و خدا ببیند هیچ وقت گناه نمیکند. خب این احتمال دارد که بر اثر گناهان یک نوع جحدی پیدا کرده است، ولو جحدی که تعمدی نبوده است، جحدی که از ناحیه گناه به وجود آمده است؛ همین باعث شده است که این آدم افت کند، آن اهل توحید بودنش یک خرده خلل پیدا کند؛ خب این ممکن است برود در آتش بسوزد. این را دیگر اگر بگویند اهل توحید، به علاقه «ما کان» یا به یک مسامحه دیگر گفته شده است اهل توحید. خب این مشمول آن روایتی که میگوید اهل توحید به نار نمیسوزند نمیشود.
پس اینطوری بگوییم: بگوییم آن روایاتی که میگوید اهل توحید نمیسوزند، ناظر به آنجور اهل توحید است؛ آن روایاتی که میگویند افراد عذاب موقت میشوند، ناظر به اینجور اهل توحید است. این یک احتمال که گفته شد، حالا داریم منظمش میکنیم.
بررسی احتمال دوم در جمع روایات و تحلیل شفاعت موحدان
احتمال دوم که قاضی سعید در صفحه ۳۳ همین کتاب، یعنی در ذیل حدیث هفتم [3] به آن اشاره مختصری دارد، این احتمال است که شاید قویتر از احتمال اول هم باشد:
احتمال دوم این است که اینها در نار میروند، در جهنم میروند، ولی جهنم فقط عذاب نار که ندارد؛ مار و عقرب و غذاهای نامطبوع و اینها هم در آن هست، اینها همه عذاب است. خدا با نار عذابشان نمیکند؛ اهل توحید را میبرد آنجا، اهل توحیدی که مستحق عذاب موقت هستند، آنها را میبرد توی جهنم، اما نار جهنم را بر آنها مسلط نمیکند، عذابهای دیگر را مسلط میکند. بعد از مدتی هم آزادشان میکنیم، میفرستد به بهشت.
اما... خب اینجا توجه کنید، این احتمال توضیحش این میشود:
آن روایاتی که میگویند اهل توحید به نار نمیسوزند مال همه اهل توحید است؛ دیگر فرق نمیگذاریم بین اهل توحید مرتبه بالا و اهل توحید مرتبه پایین، همه اهل توحید اینچنینند که به نار نمیسوزند. اما اینهایی که گناه کردند، ولو اهل توحیدند، اینها را خدا در نار میبرد، در جهنم میبرد، ولی عذاب نار به آنها نمیدهد؛ عذاب جهنم به آنها میدهد غیر از عذاب نار. این هم یک احتمال است.
پس میتوانیم به این صورتها جمع کنیم. اگر هم هیچکدام از این جمعهای ما جمع کامل نبود، احتمالاتمان هیچکدام احتمالات قابلتوجهی نبودند، عرض میکنم واگذار میکنیم به خودِ بزرگواران. از طریق وحی حل میشود، از طریق عقل حل نمیشود، و ما انتظار نداریم که اینگونه مسائل را از طریق عقل حل کنیم.
خب، به این بحث به همین اندازه اکتفا کنیم. حالا اگر یک وقتی دوباره مسائلی پیش آمد و به مناسبت صحبتی شد، این مطلبِ جمعوجورشدهای که من اخیراً گفتم، این در ذهن باشد، که فقط در حد احتمال است، نه در حد جزم یا قطع.
بررسی نکات سندی و واژگانی حدیث سیام
صفحه ۵۶، سطر دهم. [4]
«المتمم الثلاثون» که توضیح دادم.
صدوق به اسنادش از ابن عباس نقل میکند که رسول الله صلی الله علیه وآله فرمودند: «والذی بعثنی بالحق بشیراً...» قسم به کسی که من را به عنوان بشیر ارسال کرد: «لا یعذب الله بالنار موحداً أبداً».
دو تا مطلب در اینجا هست:
یک مطلب اینکه کلمه «بشیراً» را پیغمبر آوردهاند. خیلی جاها میفرمایند: «والذی بعثنی بالحق بشیراً ونذیراً» - شاید نذیراً... من حالا یادم نیست، شاید نذیراً هم بعضی اوقات اضافه بشود - اینجا نذیراً اضافه نکردهاند؛ چون روایت، روایتِ بشارت است، روایت، روایتِ عفو است؛ بنابراین جا ندارد که نذیراً گفته بشود، بشیراً مناسب است. لذا کلمه بشیراً آوردهاند؛ این یک مطلب.
مطلب دیگر: «أبداً» را که در عبارت آمده است، قید منفی بگیریم، نه قید نفی. خدا عذاب ابدی نمیکند. قید منفی بگیرید اینطور میشود دیگر: ابداً قید عذاب میشود، «لا» میآید عذاب ابدی را نفی میکند، نه اصل عذاب را. اگر قید نفی بگیرید ابداً را، معنایش این است که اصلاً هیچ وقت خدا عذاب نمیکند، هرگز عذاب نمیکند؛ معنایش میشود هرگز عذاب نمیکند. اما اگر قید منفی بگیرید، معنایش این است که دائماً عذاب نمیکند.
پرسش: موقتاً عذاب میکند؟
پاسخ: موقتاً میشود. این را شاید یک راه حل قرار بدهیم، شاید. ولی ادامه روایت نشان میدهد که اینها را خدا میخواهد بفرستد توی جهنم، بعد اینها با التماس و درخواست بالاخره برائت از نار میگیرند و وارد نمیشوند.
پرسش: حتی موقتاً...
پاسخ: حتی موقتاً هم نمیسوزند، اصلاً وارد نمیشوند. «لا أصلی بالنار أهل توحیدی» هم همین را نشان میدهد، که اصلاً نمیسوزانم. پس این توجیهی هم که من الان آوردم باز خیلی دلنشین نیست.
پرسش: ببخشید استاد، شاید دو تا روایت هستند با هم جمع شدهاند؛ آن در یک مقام صحبت کرد، آن یک مقام دیگر صحبت کرد.
پاسخ: بله، احتمال خیلی احتمالها میدهیم. ببینید، من میخواهم یک جمع مطمئن پیدا کنم که پیدا نمیکنم. شما هم با شاید دارید حرف میزنید. خب این شایدها را خود من هم گفتم. شاید کاری را اصلاح نمیکند. همانطور که عرض کردم، باید واگذار کنیم به خودشان. این شایدها هم احتمال است دیگر؛ من هم گفتم، شما هم گفتید، ولی هیچکدام دل آدم را آرام نمیکند.
شفاعت اهل توحید و مراتب آن
«وأن أهل التوحید یَشفعون فیُشفّعون.»
اهل توحید شفاعت میکنند و شفاعتشان پذیرفته میشود. هم به آنها اجازه شفاعت کردن میدهند، هم بعد از اینکه شفاعت کردند حرفشان را رد نمیکنند، میپذیرند. معنایش این است که استحقاق جهنم را دارند، با شفاعت این استحقاق نادیده گرفته میشود.
پرسش: خودشان را شفاعت میکنند.
پاسخ: نه، دیگران را شفاعت میکنند. اهل توحید میتوانند بعضیها را شفاعت کنند، «فَیُشَفَّعُونَ» یعنی شفاعتشان قبول میشود.
بعد این اشکال مطرح میشود، قاضی سعید مطرح میکند: که چطور اهل توحید احتیاج به شفاعت دارند؟ اهل توحید، اهل توحید را شفاعت میکنند؟ چطور... اهل توحیدِ بالا، اهل توحید پایین را شفاعت میکنند؟ توضیح میدهد که اهل توحید پایین بالاخره نقصی دارند، لذا شفاعت میشوند. حتی احتمال نقص توحید هم ایشان میدهد، که نقص توحید دارند. بعید هم نیست؛ با همین نقص توحید ما بتوانیم آن مشکلی که عرض کردم حل کنیم.
کسانی که در نار میروند، نقص توحید داشته باشند. خدا که میگوید اهل توحید، یعنی آن که نقص توحید ندارد، لااقل موحد است، حالا کارهایش خطاست، باشد؛ خدا در نار نمیفرستدش. اما اگر توحیدش ناقص است، یا آن کارهایی که کرده باعث نقصی در توحیدش شده است، آن در جهنم میرود. ممکن است اینطوری مثلاً بتوانیم حل کنیم این دو تا روایت را. این روایتی که میگوید اهل توحید را به نار نمیسوزانم، آنهایی هستند که واقعاً اهل توحید باشند؛ ولی اینکه میگوید سیصدهزار سال میمانید در آتش - حالا مثلاً به قول ما حداکثر- این میخواهد بگوید که کسانی که توحیدشان ناقص بوده است و نمیشود آنها را اهل توحید حساب کرد مگر مسامحه کنیم، یا گناهانشان طوری بوده است که به توحیدشان هم آسیب زده است.
شرکهایی که ما داریم، خب بعضیاش خفی است؛ شاید یک خرده بعضی از خفی بودن دربیاید به سمت جلی برود؛ شرک کامل نباشد که توحید را کلاً از بین ببرد، ولی توحید را ناقص کند. احتمال اینطوری هم هست.
اگرچه بعضی روایات دلالت میکند که انسان در وقتی که دارد معصیت میکند، باطنش را بشکافی مثل اینکه خدا را نمیبیند، و الا غیرممکن است معصیت کند. یک حالت غفلتی، یک حالت انکاری، یک چیزی برایش عارض شده دارد معصیت میکند، و الا معصیت نمیکند. چون آدم یک بچه را حاضر و ناظر ببیند معصیت نمیکند، با خدایی به آن عظمت را حاضر ببیند چطوری میتواند معصیت کند؟ حتماً آن وقتی که دارد معصیت میکند، یک حالت خاصی دارد که حالت انکار در آن است؛ به خصوص، به خصوص اگر الهام هم بشود به او، که در بعضی اوقات در حین معصیت الهام هم میشود، یعنی کأنه خداوند تذکرش میدهد، باز هم ادامه میدهد. این نشان میدهد که یک نوع در کارش لااقل انکار هست.
اینها را ملاحظه بکنیم، این ظرافتهای مسئله است. ائمه ما، پیغمبر، حضرت امیر، اینها به این ظرافتها توجه داشتند. ما چون اینها را توجه نمیکنیم، لذا میگوییم این روایت به آن روایت نمیسازد. ولی وقتی ظرافتها را میبینیم، عرض میکنم باید به خودشان مراجعه کنیم. مثلاً پیغمبر میفرمایند که معنای حرف من این است، حضرت امیر هم میفرمایند معنای حرف من آن است؛ خب میبینیم نه، با هم تعارضی ندارند. یک ظرافتهایی در مسئله هست که ما آگاه نیستیم.
محاجه گناهکاران در قیامت
«ثم قال علیهالسلام: إذا کان یوم القیامة أمر الله تبارک وتعالی بقومٍ ساءت أعمالهم فی دار الدنیا إلی النار...»
خدا امر میکند نسبت به قومی که «ساءت أعمالهم فی دار الدنیا»، امر میکند «إلی النار»؛ امر میکند خداوند نسبت به قومی که اعمالشان در دنیا بد بوده است، «إلی النار.»
استدلال آغازین به اعمال و انقطاع تدریجی از خود
آنها شروع میکنند به التماس کردن:
«فیقولون: یا ربنا، کیف تدخلنا النار» چگونه ما را داخل نار میکنی؟
«وقد کنا نوحّدک فی دار الدنیا» در حالی که ما در دنیا تو را واحد میدانستیم؟
در این عذرخواهیها توجه کنید - حالا این را بعداً عرض میکنم - در این عذرخواهیها هنوز مثل اینکه این انسانی که دارد از خدا درخواست میکند، هنوز برای خودش یک چیزی قائل هست؛ یعنی معتقد است که کاری کرده، یک کار قابلتوجهی کرده است. ولی بعداً که خدا با وجود این عذرخواهیها میفرماید کارتان بد بوده است، دیگر امیدش از کار خودش منقطع میشود؛ شروع میکند به التماس به اینکه: تو عفو میکنی، تو بخشندهای، نه من این کارها را کردم. دیگر از کار خودش قطع نظر میکند و قطع امید میکند؛ آنجا است که خدا عفو را میپذیرد. تا وقتی یک حالت طلبکاری دارد، ولو طلبِ خیلی ضعیف، خداوند به او میگوید: خب این کار خوب، آن کار بد را هم داشتی. وقتی کاملاً منقطع میشود از حرف خودش، و دیگر مطمئن میشود که دستش به هیچجا بند نیست، آن وقت خداوند رحمتش را میفرستد. این را بعداً قاضی سعید میگوید، در کلماتش هست.
الان توجه کنید، «کیف تدخلنا النار» التماسِ خالص نیست؛ التماس است، در ضمن هم دارد خودش را یک جوری معرفی میکند که من این کارها را هم کردم. یعنی هنوز کاملاً از خودش منقطع نشده است، لذا عذرش پذیرفته نمیشود. در ذیل روایت، کاملاً این طرف از خودش منقطع میشود، آن وقت خدا عذرش را میپذیرد.
«وکیف تحرق بالنّار ألسنتنا» زبان ما را چطور؟ در حالی که «و قد نطقت بتوحیدک فی دار الدنیا».
«کیف تحرق قلوبنا» دل ما را چطور؟ در حالی که «و قد عقدت علی أن لا إله إلا أنت!!» در حالی که منعقد شده بود بر لا إله إلا أنت.
«أم کیف تحرق وجوهنا» در حالی که «و قد عفّرناها لک فی التراب» در خاک مالیدیم از تواضع؟
«أم کیف تحرق أیدینا» در حالی که «و قد رفعناها بالدعاء إلیک» وقت دعا کردن به سمت تو بالا بردیم؟
خب اینها تمام تلاششان را میکنند، دست و پایشان را میزنند تا بالاخره یک جوری وانمود کنند که ما استحقاق جهنم را مثلاً نداریم، یا قابل ترحمیم؛ ولی توجه کردید، یک ذره هنوز طلبکاری در آنها هست. لذا به قول قاضی سعید خداوند «یقول الله جل جلاله: عبادی» - عرض کردم کلمه «عبادی» در اینجا خیلی مهم است؛ بندگانی که استحقاق نار دارند، و میشود گفت مورد غضب خدایند که استحقاق نار دارند، با وجود این رحمتش «سبقت غضبه»، لذا به آنها میگوید «عبادی»، که یک نوع ملاطفت است - «ساءت أعمالکم فی دار الدنیا، فجزاؤکم نار جهنم».
تمسک به غلبه رحمت الهی و حدیث سجلات
«فیقولون: یا ربنا...» از اینجا دیگر کارهای خودشان را به رخ نمیکشند؛ کاملاً بدون اینکه مقایسهای باشد، اعتماد به رحمت خدا میکنند، اصلاً اعتماد به کار خودشان ندارند:
«یا ربنا، عفوک أعظم أم خطیئتنا؟ فیقول عز وجل: بل عفوی» چون عفو خدا بینهایت است، خطیئه هرچقدر هم زیاد باشد بینهایت نیست.
«فیقولون: رحمتک أوسع أم ذنوبنا؟ فیقول عز وجل: بل رحمتی. فیقولون: إقرارنا بتوحیدک أعظم أم ذنوبنا؟» حالا در همین کارهایی که ما انجام دادیم، یک کار خوب انجام دادیم که اقرار به توحید کردیم، کارهای بد هم کردیم، کدامش بزرگتر است؟
«فیقول عزوجل: بل إقرارکم بتوحیدی أعظم» یعنی آن همه گناهانتان یک طرف، اقرارتان به توحید یک طرف دیگر.
در بحار چندین روایت داریم، معروفند به «حدیث سِجلّات». حالا کلمه «سجلات» را بروید جستجو کنید، حدیث برایتان میآید. مفاد حدیث - من حالا از حافظم دارم میگویم، ممکن است کم و زیادش کنم - بنده را میآورند در قیامت، طومارهایی از گناه جلویش باز میکنند که «مدّ البصر» ادامه دارد؛ یعنی تا چشم کار میکند این طومارها هست و نوشته، در آن نوشته است؛ حالا یا خط ریز یا خط درشت. بعد این طومارها را میگذارند توی ترازو، کفه ترازو سنگین میشود میآید پایین، کفه ترازو، کفه گناه. ثواب هم ندارد هیچی، این کفه ثواب خالی، خالی میرود بالا. بعد دیگر مأیوس میشود این شخص؛ این همه گناه در مقابل هیچی ثواب. در حینی که مأیوس است، یک کاغذی در فضا دارد به سمت پایین میآید، که گاهی هم باد اینور و آنورش میکند؛ بر اثر سبکی، سبک است دیگر، باد اینور و آنور میبَرَدش. این میآید در کفه خالی میافتد، کفه میآید پایین، طومار میرود بالا؛ یعنی کفه سنگینتر میشود، کفه ثواب سنگینتر میشود. خب جای تعجب هم دارد که این چه بود، کاغذی به این سبکی که باد اینور و آنورش میبرد، چطور آمد این همه طومارها را بیوزن کرد و خودش وزنش سنگین شد؟ نگاه میکند رویش نوشته «لا إله إلا الله». یعنی این شخصی که این همه گناه کرده، این کلمه را هم گفته است. حالا توجه کنید، آن روایت نشان میدهد که «إقرارکم بتوحیدی أعظم» از گناهانتان است؛ روایت سجلات قشنگ این را تأیید میکند، که توحید شما غلبه پیدا کرد بر همه گناهانتان.
تحقق مغفرت و دو قرائت در کلام الهی
«فیقولون: یا ربنا...» حالا که بالاخره از خدا جواب مثبت را گرفتند، درخواست را شروع میکنند: «ربنا فلیسعنا عفوک» فرا بگیرد ما را عفو تو، «ورحمتک التی وسعت کل شیء».
«فیقول الله جل جلاله: ملائکتی! وعزتی وجلالی» یعنی قسم به عزت و جلال
«ما خلقت خلقاً أحب إلیّ من المقرین بتوحیدی» آن کسانی که اقرار به توحید دارند،
«و أن لا إله غیری»، یعنی مقرّینند به توحید من و مقرّینند به أن لا إله غیری؛
بعد: «وحقٌ علیّ أن لا أصلی بالنار أهل توحیدی» اهل توحید را نسوزانم به آتش؛
«أدخلوا عبادی الجنة»؛ «أَدخِلوا» خطاب به ملائکه است: داخل کنید بندگان مرا در جنّت؛ که «عبادی» میشود مفعول أدخلوا، مخاطب به أدخلوا هم میشوند ملائکه. یا «أُدخُلوا عبادی الجنة» که أُدخُلوا خطاب به خودِ عباد است، یا «عبادی» هم منادا است، یعنی یا عبادی، مفعول دیگر نیست: داخل بشوید عباد من در بهشت. قاضی سعید هر دو را بعداً تذکر میدهد: هم «أَدخِلوا» میتوانید بخوانید از باب افعال که خطاب به ملائکه باشد، هم «أُدخُلوا» میتوانید بخوانید ثلاثی مجرد: دخل، یدخل، ادخل.
شرح واژگانی شفاعت و پاسخ به شبهه نیاز اهل توحید به شفاعت
«شرحه: یَشفعون فیُشفّعون، الأول للمجرد المعلوم، و الثانی للتفعیل المجهول».
«الأول» یعنی کلمه «یَشفَعُونَ» برای مجرد معلوم است، «و الثانی» یعنی «یُشَفَّعُونَ» هم برای تفعیل است و هم مجهول است؛ یعنی مجرد نیست، باب تفعیل است.
«یقال شفع علی الأول» علی الأول یعنی مجرد،
«إذا طلب لغیره» اگر شخصی طلب کند برای غیرش چیزی را، میگویند شَفَعَ، شفاعت کرد؛ حالا یا رحمت را طلب میکند، یا مالی طلب میکند، بالاخره وساطت میکند برای حاجتی که برآورده شود. «إذا طلب لغیره»، وقتی شخصی برای غیر خودش چیزی طلب میکند، گفته میشود «شَفَعَ علی الأول»؛ علی الأول یعنی به صیغه مجرد، به صیغه ثلاثی مجرد.
«فشُفّع علی الثانی»؛ علی الثانی یعنی بنا بر تفعیل. این اول و ثانی که میگوید، چون در سطر قبل اول گفت «للمجرد»، دوم گفت «للتفعیل». حالا میگوید علی الأول یعنی اگر مجرد بخوانی، علی الثانی یعنی اگر باب تفعیل بخوانی.
«فشُفّع علی الثانی»؛ شُفِّعَ یعنی چه؟ «إذا قبلت شفاعته»، نه شفاعت بشود؛ قبول شود شفاعتش. که من اول هم معنا کردم «یشفعون فیشفعون»، به همین صورت... به همین جهت بود که: شفاعت میکنند، پس شفاعتشان قبول میشود.
پاسخ به شبهه احتیاج اهل توحید به شفاعت
«و هذه الشفاعة»، اینجا اشکالی پیش میآید، و آن این است که چگونه میشود که اهل توحید احتیاج به شفاعت داشته باشند؟ این اشکال هست.
قاضی سعید میگوید: یا توحیدشان ناقص بوده است، یا گناهانشان خیلی زیاد بوده و توحید اینها را ضعیف کرده است. چون توحیدشان ضعیف بوده یا ضعیف شده است، اینها احتیاج به شفاعت پیدا کردهاند. بعد مؤمنینی که توحیدشان قویتر است، به آنها اجازه شفاعت داده میشود؛ مؤمنینی که ایمانشان قوی است از مؤمنینی که ایمانشان ضعیف است شفاعت میکنند و شفاعتشان پذیرفته میشود. علت اینکه مؤمنین احتیاج به شفاعت پیدا میکنند، یا نقص ایمانشان است که از اول داشتند، یا گناهانی است که باعث نقص شده در ایمانشان.
«وهذه الشفاعة» و این شفاعت - توجه کنید، یعنی این شفاعتی که از مؤمن صادر میشود، مؤمنی که درجهاش بالا است و اهل توحید است و قابلیت شفاعت و اذن شفاعت پیدا کرده است - این شفاعت «إنما هی لأهل توحیدٍ لم یبلغوا درجة الشافعین»، به درجه شافعین نرسیدهاند؛ یعنی به آنها اجازه شفاعت داده نمیشود، فقط شفاعت میشوند، نه شفاعت میکنند.
«هذه الشفاعة» یعنی این شفاعت کردن، تعلق میگیرد - شفاعت کردن که مال مؤمنین بالا است - تعلق میگیرد به اهل توحیدی که مؤمنین پایینند و اهل شفاعت نیستند، به آنها اجازه شفاعت داده نمیشود. این شفاعت مال اهل توحیدی است که - یعنی تعلق میگیرد، نه صادر میشود- تعلق میگیرد به اهل توحیدی که نرسیدهاند به درجه شافعین، «ولم ینالوا منزلة الأولین»، به درجه اولین نرسیدهاند؛ اولین یعنی همان کسانی که اجازه شفاعت دارند.
چرا به درجه شافعین نرسیدند بلکه باید از آنها شفاعت بشود؟ «إما لنقصان توحیدهم أو لکثرة سیئاتهم...»
بعد کلمه «بالنسبة إلیهم» دارد. «بالنسبة إلیهم» مربوط به هر دو است؛ یعنی هم مربوط به نقصان توحید است، هم مربوط به کثرت سیئات است. ضمیر «إلیهم» هم برمیگردد به اولین. یعنی اینهایی که شفاعت میشوند، نسبت به اولین نقصان توحید دارند، یا نسبت به اولین کثرت سیئات دارند؛ لذا به اولین اجازه داده میشود که از اینها شفاعت کنند. روشن است عبارت دیگر.
پرسش و پاسخ درباره مراتب شفاعت، اقسام آن و مسئله صلوات
پرسش: یعنی خودشان شفاعت نمیکنند؟
پاسخ: نه دیگر، شفاعت میشوند. اینهایی که نقصان ایمان دارند یا کثرت سیئات دارند، نسبت به اولین، شفاعت میشوند؛ اولین شفاعت میکنند. اولین شفاعت میکنند، این ضعفا شفاعت میشوند.
«فلا إشکال» اشکال کجا است که جوابش را دارید میدهید؟ اشکال این است که چطور اهل توحید شفاعت میشود؟ چطور اهل توحید شفاعت میشود، این اشکال است.
جواب این است که یا نقصان توحید دارد، یا کثرت سیئات دارد؛ به این جهت قابلیت شفاعت کردن نداشته، بلکه محتاج شفاعت بوده است، لذا شفاعت میشود. پس نگویید، اشکال نکنید چرا اهل توحید شفاعت میشود. این کسی که شفاعت میشود، اهل توحید هست منتها اهل توحید ناقص است، یا توحیدش بر اثر کثرت سیئاتش ناقص شده است.
پرسش: خب آن کس که شفاعت میکند، گفتیم اهل توحید ناقص است؟
پاسخ: ما گفتیم کسانی از اهل توحید شفاعت میکنند. چه کسی را شفاعت میکنند؟ کفار را؟ کفار که نمیشود شفاعت بشوند؛ حتماً اهل توحید را شفاعت میکنند. کدامیک از اهل توحید دارند شفاعت میکنند؟ اهل توحید کامل، اهل توحید ناقص را شفاعت میکنند. ما که بالا گفتیم شفاعت میکنند، اهل توحید شفاعت میکنند، نگفتیم اهل توحید ناقص یا کامل. بعد گفتیم شفاعتشان پذیرفته میشود؛ در حق چه کسی پذیرفته میشود؟ در حق اهل توحید پذیرفته میشود. پس اهل توحید کامل باید اهل توحید ناقص را شفاعت کنند. ما خلافی نگفتیم که! آن بالا که گفتیم اهل توحید شفاعت میکنند، نگفتیم همه اهل توحید که؛ یا اگر هم گفتیم همه اهل توحید، منظور آن اهل توحید بود که اهل توحید باشند. آن که نقص در توحید دارد، آن را با مسامحه به او میگوییم اهل توحید.
پرسش: یعنی فقط شفاعت برای خروج از نار به بهشت؟ یا برای درجات هم هست؟
پاسخ: همهجور هست؛ ولی اینکه ما داریم... این فعلاً جزء بحث ما نیست. در کشف المراد، در تجرید مراجعه کنید، شفاعت را دو قسم حساب میکند: یکی شفاعت برای پاک کردن گناه، یکی شفاعت برای ارتقای درجه؛ هر دو را شفاعت حساب میکند. گاهی اوقات شخص مثلاً گناهانش پاک شده بر اثر شفاعت، یا کم گناه داشته، خدا پاکش کرده، عذاب کشیده گناهانش پاک شده است؛ الان دیگر گناه ندارد که به خاطر ازاله گناه شفاعت بشود، این را شفاعتش میکنند تا درجهاش برود بالا. هر دو جور شفاعت هست.
پرسش: ما وقتی که میگوییم «اللهم صل علی محمد و آل محمد»، این نوع شفاعت است یا...؟
پاسخ: اینها را وارد نشوید! من تمام اینها، من تمام این حرفها را، همین صلوات و اینها را هم که میفرمایید، در کشف المراد گفتم. آنجا مراجعه کنید، خیلی بحثش طولانی است. مگر میشود ما بر پیغمبر تأثیر بگذاریم؟ صلوات ما درجه پیغمبر را بالا میبرد؟ چطوری بالا میبرد؟ مگر من میتوانم تأثیر بگذارم؟ او بالاتر از من است! پایینی چطوری در بالایی اثر میگذارد و بالایی را بالا میبرد؟ اصلاً ممکن نیست. این اشکالها را آنجا من گفتم، همهاش را هم جواب دادم. صلوات را من جواب دادم؛ جواب این نیست که شما میگویید. اصرار نکنید من وارد این بحث بشوم، طول میکشد. یادم هم نرفته، مطالب در ذهنم است، ولی وارد بشوم طول میکشد. فقط یک اشاره میکنم، دیگر ادامهاش ندهید؛ ادامه بدهید جواب نمیدهم.
ببینید، ما دعا میکنیم. دانی که ما هستیم، نسبت به عالی که خدا است دعا میکند. عالی نسبت به دانی امر میکند، مساوی نسبت به مساوی التماس میکند، دانی نسبت به عالی دعا میکند. ما وقتی صلوات میفرستیم، دعا میکنیم؛ یعنی دانی در مقابل خدای عالی درخواستی میکند. این صلوات من پیغمبر را بالا نمیبرد؛ خدای عالی نسبت به پیغمبری که دانی است، او رحمت میفرستد. من فقط از خدا درخواست رحمت میکنم. من بر پیغمبر رحمت نمیفرستم! از خدا میخواهم که تو رحمت بفرست، و خدا رحمتش را بر پیغمبر میفرستد. دانی نسبت به عالی دعا کرده، عالی هم نسبت به دانی که پیغمبر است - عالی یعنی خدا، نسبت به دانی که پیغمبر است -رحمت فرستاده است. هیچ مشکلی هم ندارد.
پرسش: پس در شفاعت، واسطه در فیض میشوند؟
پاسخ: مگر قرار نشد جواب ندهم؟! شما هم دارید من را تأیید میکنید. باید جواب بدهم، باید قبول کند، ولی قرار شد جواب ندهم؛ دارید تأیید میکنید. ولی بالاخره در هر صورت صلوات هیچ مشکلی ندارد. مختصرش را عرض کردمها، مفصلش را انشاءالله مراجعه کنید به همان تجرید.
وجه اجابت مسألت و درخواست موحدان گناهکار
«وکذا تلک المسائلة، إنما هی لقومٍ منهم بلغوا بحسن اعتقاداتهم درجة الیقین...»
«کذا» یعنی همانطور که شفاعت مال مؤمنِ بالا نسبت به مؤمن پایین است، همچنین این درخواستهایی هم که میشده، درخواست کسانی بوده است که از جهت اعتقاد سالم بودند، از جهت عمل مشکل داشتند. و الا اگر از جهت اعتقاد سالم نبودند، که اصلاً خدا درخواستشان را گوش نمیکرد. اینها از جهت اعتقاد سالم بودند، منتها از جهت عمل شقاوتی داشتند، بالاخره یک تاریکی در نفسشان بود، که آنها را به سمت معصیت کشاند.
«وکذا تلک المسائلة»، مسائله یعنی درخواست. سؤال و جواب... مسأله به معنای گفتگو نیست، به معنای محاجه نیست که یکی آن بگوید یکی این بگوید؛ این مسأله معنایش این نیست، مسأله یعنی درخواست.
«إنما هی لقومٍ منهم»، برای قومی بوده است از «منهم»؛ منهم یعنی اهل توحید.
«بلغوا بحسن اعتقاداتهم درجة الیقین»؛ به خاطر حسن اعتقاد به درجه یقین رسیدند، خدا را واقعاً قبول داشتند، منافق نبودند.
«و سلموا عن شبهات الملحدین»، شبهات ملحدین را همه را جواب دادند و سالم ماندند، دلشان به سمت شبهات نبود، دلشان فقط به سمت توحید بود؛ منتها «ولکنهم لضعف نفوسهم»، به خاطر ضعف نفوسشان، به خاطر تاریکی که بر اثر تربیتها پیدا کرده بودند یا به هر جهتی، «اتبعوا الشهوات وارتکبوا السیئات.» از این جهت مشکل پیدا کردند، حالا مسائله دارند، درخواست دارند، خدا هم به مسألتشان جواب مثبت میدهد. چرا؟ چون اهل توحید بودند. این تمام شد.
قاضی سعید تا اینجا دو تا نکته را بیان کرد یا دو تا مشکل را حل کرد: یکی مسائله شفاعت را، یکی مسئله مسائله و جواب مثبت شنیدن را.
چطور شد که اهل ایمان شفاعت میشوند؟ گفت ایمانشان ناقص است.
چطور شد که خدا جواب مثبت به این معصیتکارها داد؟ گفت عقیدهشان سالم است.
هر دو مشکل را یا هر دو سؤال را جواب داد قاضی سعید.
حالا یک سؤال دیگر در پیش است...
حقیقت استفهام موحدان: استفهام حقیقی یا اقراری
حالا یک سؤال دیگر در پیش است، و آن اینکه این انسانهایی که از خدا سؤال میکنند «کیف تدخلنا النار...» در حالی که ما توحید داشتیم، این سؤالاتشان سؤال حقیقی است؟ یا اینکه نه، به خدا میگویند تو خودت میدانی و استفهامش استفهام اِقراری است، استفهام حقیقی نیست؟
استفهام اِقراری مال وقتی است که شخص متکلم میداند مخاطب همهچیز را خبر دارد؛ برای اینکه اقرار بگیرد از او استفهام میکند. واقعاً نمیخواهد یک چیزی را برای خدا توضیح بدهد - من دنبال یک کلمهای میگشتم که در آن توهین نباشد - نمیخواهد مطلبی را برای خدا توضیح بدهد؛ میداند خدا همهچیز را بلد است، همهچیز را میداند. میخواهد از خدا اعتراف بگیرد، اعتراف به این حد که خداوند به او ترحم کند. استفهامش استفهام واقعی نیست.
استفهام واقعی این است که متکلم میخواهد چیزی را از مخاطب بفهمد، نه تفهیم کند؛ من اشتباه گفتم تفهیم کند. استفهام واقعی این است که میخواهد بفهمد. استفهام اقراری این است که نه، میداند، خودش هم میداند، مخاطبش هم میداند؛ میخواهد مثلاً مخاطب را در بحث ما، سرِ ترحم بیاورد. و الا واقعاً استفهام نمیکند؛ میداند که این کارها را کرده است، و خدا هم توجه دارد، اما در عین حال میخواهد بالاخره خدا را به ترحم وارد کند، لذا اینطوری دارد استفهام میکند.
ایشان میفرماید هر دو جور، هر دو احتمال هست:
هم ممکن است آن گویندگان، کسانی که دارند با خدا صحبت میکنند، واقعاً نمیدانند؛ دارند سؤال میکنند که خدایا، با وجود اینکه ما مثلاً این کارهای خوب را کردیم باز هم ما را جهنم میبری؟ یعنی واقعاً نمیداند، احتمال میدهد که جهنمی باشد، اینطوری دارد سؤال میکند.
یک وقت هم ممکن است نه، اینجوری سؤال نمیکند؛ امید دارد که خداوند او را ببخشد، میخواهد خدا را سرِ ترحم بیاورد، اینجوری منظور او است.
«سؤال اهل التوحید» یا علی الحقیقة است، یا به اعتبار اینکه میداند خدا اطلاع دارد بر این اعضا: «ورؤیة عمل کل واحد منها»؛ رؤیت، عطف بر اطلاع است، به اعتبار اینکه میداند خدا اطلاع دارد بر این اعضا و دیده است عمل هر یک از این اعضا را؛ «کل واحد منها» یعنی از این اعضا را، عمل را دیده و اطلاع دارد.
صرف اعضا در امور خلقت و اظهار لیسیت امکانی
کدام عمل؟ این اعضا چند تا عمل کردند؛ عمل بد کردند، عمل خوب کردند؛ کدام را دارد به خدا... کدام را دارد برای خدا توضیح میدهد؟ خیلی این جاها سخت است بخواهد آدم لفظی را انتخاب کند که در آن توهین نباشد. همان برای خدا دارد توضیح میدهد به خیال خودش! و الا تذکر و اینها، تعبیر تذکر در مورد خداوند درست نیست.
خداوند عالم است به کارهای بدی که این اعضا کردند و به کارهای خوب. این کسی که درخواست از خدا دارد، کارهای بد را نمیخواهد بگوید، چون دلش میخواهد کار بد پوشیده بشود و تأثیر نکند؛ کارهای خوب را دارد میگوید. خدا هم آگاه است که این کارهای خوب را کرده است. وقتی میگوید خداوندا، من صورتم را بر خاک مالیدم به خاطر سجده بر تو، خدا میداند این کار را کرده است. همچنین وقتی میگوید دستم را بلند کردم برای دعا، خدا میداند این کارها را کرده است. این هم نمیخواهد مثلاً چیزی را برای خدا توضیح بدهد؛ میخواهد اینها را بگوید، هم خودش اطلاع دارد، هم خدا اطلاع دارد، و میخواهد بالاخره یک جوری خداوند با ترحم با او رفتار کند.
«حیث صرفوا کل عضو فیما خلق لأجله»؛ همین کسانی که درخواست میکنند، صرف کردند هر عضوی را «فیما خلق لأجله.» درست است که عضو را در خلاف هم مصرف کردند، ولی در «ما خلق لأجله» هم صرف کردند. بالاخره پیشانی آفریده شد برای سجده، دل آفریده شد برای اعتقاد به توحید، و اینها هم این کارها را کردند؛ یعنی عضو را در آنچه که برای آن چیز آفریده شد صرف کردند.
«حیث صرفوا کل عضو فیما خلق لأجله»؛ زیرا لسان خلق شد برای ذکر کردن، برای گفتن، و اینها ذکر گفتند: «وهم قد ادّعوا ذکر الله تعالی»؛ ادعا کردند. عبارت قاضی سعید قشنگ استها! نمیگوید ذکر گفتند، میگوید ادعا کردند که ما ذکر گفتیم.
«والقلب شأنه الإیمان بالله»؛ ایمانش به کتب الله، ایمانش به رسله، ایمانش به الیوم الآخر؛ «وقد اعتقدوا بها»، اینها معتقد بودند به این مسائل.
«و حق الوجه أن یعفّر لله فی التراب بالخضوع»؛ جا دارد که صورت بر خاک مالیده شود به خاطر خضوع، و به خاطر اظهار لیسیت امکانیه. یعنی به خاطر اینکه بفهماند ما ممکنالوجودیم؛ ممکنالوجود هم لیسیت دارد، لَیسیتش را از خدا میگیرد. یعنی تواضع میکند، لیس در مقابلِ مُعطیِ لَیس تواضع میکند تا اینکه اعتراف کند - بفهماند نه، تا اینکه اعتراف کند - که من لیس بودم، تو مرا لَیس قرار دادی. پس جا دارد که من چنان در مقابل تو تواضع کنم که بالاترین تواضعِ من نسبت به تو به حساب بیاید.
«بالخضوع وإظهار...»؛ اظهار، عطف بر خضوع است؛ یعنی من صورت به خاک میمالم تا اظهار کنم لیسیت امکانیهام را، که بگویم من ممکنالوجودم و در همهچیز لیسم؛ چه در اصل وجود، چه در امتیازات وجود، لیسم. اگر اصل وجود است، اگر امتیازات وجود است، همه را تو باید به من بدهی، و تو هستی که به من دادی؛ بنابراین جا دارد که من در مقابل تو اینچنین خضوع کنم.
کیفیت استدعای اعضا و علل سهگانه انابت به حق
«وکذا الید»؛ ید هم سزاوار است «لها» یعنی برای ید «أن یَسأل من الله و یُتضرع بها»، تضرع شود به توسط دست، در حالی که «مرفوعةً إلیه تعالی» یعنی جا دارد که دست سؤال کند، چون دست برای سؤال است، زبان هم برای سؤال است، چشم هم برای سؤال است، دست هم برای سؤال است. این اعضا خیلی سؤال کردنشان واضح است؛ گاهی میبینی با چشم به آدم نگاه میکند، آدم میفهمد این سؤالی دارد، درخواستی دارد. با دست هم که خب دست دراز میکند، فقرا را دیدیم، میبینیم که دست دراز میکنند. گاهی اوقات هم با زبان؛ خب زبان که دیگر خیلی راحتتر میشود سؤال کرد. این سه تا عضو کأنه راحت میتوانند تفهیم کنند سؤال را.
«وکذا الید ینبغی لها أن یُسأل من الله» یا «أن یَسأل من الله». اگر «بها» را بچسبانید به «یُسأل»، «یُسأل» بخوانید؛ اما اگر «بها» را بچسبانید فقط به «یُتضرع»، دیگر «یُتضرع» بخوانید، آن را «یَسأل» بخوانید. حالا ببینید، «بها» به هر دو میتواند بچسبد: هم به «یُسأل» میتواند بچسبد، هم به «یُتضرع». اگر چسباندید به هر دو، همانطوری که «یُتضرع» را مجهول میخوانید، «یُسأل» را هم مجهول بخوانید: دست سزاوار است که «یُسأل بها»، به وسیله او سؤال شود، «یُتضرع بها». اگر «بها» را فقط چسباندید به «یُتضرع»، آنجا را «یَسأل» بخوانید؛ هر دویش درست است. شاید حالا بهتر این باشد که «بها» را به هر دو بچسبانیم؛ هم بگوییم «یُسأل» به وسیله ید، هم «یُتضرع» به وسیله ید، «مرفوعةً إلیه تعالی».
«إذ الخیرات عنده»؛ دلیل است برای «کذا الید ینبغی...»؛ شاید هم بتوانیم دلیلش بگیریم برای همه، به خصوص برای اظهار لیسیت امکانیه.
چرا دست بالا میکنیم؟ «إذ الخیرات عنده».
چرا خضوع میکنیم با اظهار لیسیت امکانیه؟ «إذ الخیرات عنده».
چرا ایمان به خدا داریم؟ باز هم «إذ الخیرات عنده».
خب «إذ الخیرات عنده» میتواند هم مربوط به این جمله اخیر باشد، هم مربوط به جمله اخیر با قبلش که لیسیت امکانیه است، و میتواند اصلاً مربوط به همه باشد.
زیرا اولاً: «الخیرات عنده»؛ الخیرات مبتدا است، عنده خبرش است، دنبال خبر نگردید: «إذ الخیرات عنده»، این اولاً.
ثانیاً: «هو الحافظ من الشرور»، خدا حافظ من الشرور است.
ثالثاً: «هو المستعان فی کل الأمور».
این سه تا عامل باعث میشود که ما به سمت خدا برویم: هم دست دراز کنیم، هم خضوع کنیم، هم قلبمان را مؤمن به خدا کنیم.
تبیین دو توجیه قاضی سعید در کیفیت رهایی موحدان گناهکار و عدم اتکا به عمل
توجیه اول: تغییر موازنه از مقایسه اعمال به مقایسه با رحمت الهی
«و بالجملة»، این «و بالجملة» را توجه کنید: قاضی سعید میگوید که ابتدا آمدند این عباد، در مقابل خدا اینچنین مسئله را طرح کردند: که اگر گناه داریم، ثواب هم داریم - دقت کنید چه دارم میگویم - اگر گناه داریم، ثواب هم داریم؛ اینها را با هم موازنه کن! خدا فرمود: گناهانتان زیاد است. آنها متوجه شدند این مقایسه تأثیر ندارد. تأثیر ندارد یعنی کارشان را راه نمیاندازد؛ اینکه میگویم تأثیر ندارد یعنی معنیاش همین است، کارشان را راه نمیاندازد، و الا در خدا هیچی تأثیر ندارد؛ خدا که منفعل نیست، متأثر نیست، چیزی در او تأثیر نمیکند. اینکه میگویم تأثیر ندارد، یعنی دیدند کارشان راه نیفتاد. گفتند پس بیاییم از یک راه دیگر استفاده کنیم، یک چیزی را بیاوریم که فوق گناهان ما است؛ ما ثوابهای خودمان را آوردیم، دیدیم فوق گناهانمان نیست، حالا بیاییم رحمت خدا را بیاوریم که آن مسلماً فوق گناهان ما است.
دقت کردید چطوری عمل کردند؟ اول مقایسه کردند، دوم هم مقایسه کردند. اول مقایسه کردند بین کارهای خوب خودشان و کارهای بد خودشان، به امید اینکه کارهای خوبشان ترجیح پیدا کند؛ دیدند نشد، کارهای خوبشان ترجیح پیدا نکرد. بعد آمدند مقایسه دیگری کردند: مقایسه کردند بین رحمت خدا و کارهای بد خودشان؛ این دفعه دیگر پیروز شدند و رحمت خدا غلبه کرد. تعبیر به پیروز هم یک وقت غلطانداز نباشد! منظورم این بود پیروز یعنی موفق شدند، به خواسته خودشان رسیدند. عرض میکنم اینجا واقعاً آدم لفظ کم میآورد وقتی میخواهد حرف بزند.
«و بالجملة، لما کان هؤلاء من الذین لا تثقل حسناتهم تلک بالنسبة إلی سیئاتهم»؛ اینها از کسانی بودند که حسناتشان، این حسنات
- «تلک» یعنی چه؟ یعنی با زبانمان ذکر گفتیم، با قلبمان عقیدهمند شدیم، با وجهمان تعفیر و به خاک مالیدن داشتیم، با دستمان بلند کردن و سؤال کردن داشتیم، این امور، این حسنات -
چون این حسنات «لا تثقل بالنسبة إلی سیئاتهم»، آمدند مقایسه کنند، حسناتشان را سنگینتر کنند از سیئاتشان، ولی نشد؛ این حسنات در مورد اینها نتوانست ترجیح پیدا کند بر سیئات.
«وأراهم الله ذلک بقوله سبحانه: عبادی ساءت أعمالکم...»؛ خدا به آنها «ذلک» را ارائه کرد؛ «ذلک» یعنی اینکه حسناتتان نتوانسته ترجیح پیدا کند بر سیئاتتان. این را به آنها تفهیم کرد؛ با چه تفهیم کرد؟ به قولش که فرمود: «عبادی ساءت أعمالکم»، یعنی عملتان بد است، حسناتتان ترجیح ندارد.
«فلذلک»؛ فلذلک یعنی چون خدا به آنها تفهیم کرد، و چون «لا تثقل حسناتهم بالنسبة إلی سیئاتهم»، چون نتوانستند حسنات را بر سیئات ترجیح بدهند، رفتند مقایسه دومی را شروع کردند: «تشبثوا بعفو الله ورحمته، و محض التوحید الذی لا یقابله شیء من السیئات».
«لا یقابله شیء من السیئات» یعنی هیچکدام از سیئات به آن اندازه نیستند که بتوانند مقابله کنند؛ یعنی مقایسه را این دفعه عوض کردند، مقایسهای کردند که دیگر بالاخره به نتیجه رسیدند.
«وهو أیضاً»؛ یعنی همین عفو و محض توحیدی هم که داشتند، این هم از خودشان نبود، این هم به الهام الهی بود، به توفیق الهی بود. یعنی آمدند یک چیزی را که کار خدا بود مقایسه کردند با سیئاتشان، نه کار خودشان را مقایسه کنند با کار دیگرشان؛ کار خدا را مقایسه کردند با سیئاتشان، موفق شدند، به نتیجه رسیدند.
«وهو أیضاً من نعم الله عزوجل»، «هو» یعنی این عفو خدا یا آن توحیدی که اینها دارند یا هر دویشان، من نعم الله عزوجل است. وقتی این تشبث را پیدا کردند، این تمسک را کردند: «فوسعتهم الرحمة وشملتهم المغفرة»
توجیه دوم: نفی عجب و ادعای عمل و حقیقت فقر الی الله
دقت کنید در این توضیحی که قاضی سعید داد؛ میخواهم طوری بیان کنم که فرقش با توضیح بعدی روشن بشود. چون آدم فکر میکند حرفهای بعدی قاضی سعید با این حرفی که الان خواندیم یکی است، در حالی که نه، تفاوت دارد. قاضی سعید در این توجیهی که الان کرد این بود که این آقایان اول آمدند مقایسه کردند، مقایسهشان موفقیتآمیز نبود. مقایسه دوم کردند؛ در مقایسه دوم، کار خدا را مقایسه کردند با کار خودشان. در مقایسه اول کار خودشان را با کار خودشان مقایسه کردند، نتیجه نگرفتند؛ در مقایسه دوم کار خدا را با کار خودشان مقایسه کردند، نتیجه گرفتند. این توجیه اول بود.
توجیه دوم این است که علت اینکه نتیجه نگرفتند از آن کار اولشان، علت این بود که کار خودشان را دیدند. این دیدن، خودش جرم است، که من بیایم به خدا بگویم خدایا فلان کار را کردم. اصلاً نباید در مقابل خدا - حالا به تعبیر من - پُز داد! باید همیشه کوچکی کرد؛ بگوییم خدایا این کارم که انجام شده تو توفیقش را دادی. اصلاً من دستخالیام، کاملاً دستخالیام. همیشه باید ما خودمان را دستخالی در مقابل خدا ببینیم، و بگوییم که خداوندا نه با استحقاق من بهشتیام، بلکه با تفضل تو بهشتیام؛ نه با استحقاق از جهنم خلاصم، بلکه با تفضل تو خلاصم. یعنی همیشه باید خودمان را دستخالی در مقابل خدا نشان بدهیم؛ و واقعاً هم هستیم، نه اینکه الان نشان میدهیم، واقعاً همینطوری هستیم.
این را من بارها عرض کردم که حضرت امیر به سلمان فرمودند روی قبرت این شعر را بنویس:
«وفدتُ على الکریم بغیر زادٍ من الحسنات و القلب السلیم»
چرا این را گفت؟ خب حضرت سلمان از ماها خیلی اعمالش بهتر بود؛ در عین حال میگوید: «بغیر زادٍ»، من وارد شدم توشه ندارم. یعنی باید دستش را خالی نشان بدهد؛ نه خالی نشان بدهد، واقعاً هم خالی است اگر تفضل الهی نباشد. اگر تفضل الهی نباشد هیچی نیست. کارهایی هم که ما انجام دادیم، درست است همهاش با توفیق خدا بود؛ حالا فرض کن، فرض کن به توفیق خودمان بود، خدا هم دخالت نمیکرد، تمام هنر هنرِ خودم بود، کار خیری که انجام میدادم فرض کن هنرِ خودم بود، باز هم در مقابل نعمتهایی که خدا به من داده به حساب نمیآمد.
داریم در روایت داریم که بندهای را میآورند، محاسبه میکنند، بعد دستور میدهند بفرستیدش بهشت. وقتی دارد میرود، یکباره به فکرش میرسد: بله دیگر، خب در دنیا زحمت کشیدم کار کردم، بالاخره اطاعت کردم، حالا در خور من است بفرستند بهشت. زود دستور میرسد برش گردانید! آیا تو در مقابل یک نعمت من، مثلاً چشم - ظاهراً در روایت خودِ چشم مطرح شده است - در مقابل یک نعمت من مثلاً چشم، اینهمه توانستی پاسخی بدهی؟ اینهمه کارهایی که کردی، هنرهایی که به خرج دادی، در مقابل یک چشم که به تو دادم میتواند استقامت کند؟ بعد پشیمان میشود از این فکری که کرده است؛ متوجه میشود که نه، واقعاً دستخالی است، فقط تفضل الهی است. منتها حالا آن اعمال خیری که آن هم با الهام الهی، با توفیق الهی انجام داده، آنها زمینه را ساختند برای اینکه تفضل خدا به او تعلق بگیرد؛ آن هم عرض میکنم اصلش مال خدا است. خب وقتی که اینطور است میگویند حالا دیگر ببریدش بهشت، دیگر حالا فهمید که چیزی ندارد.
منظور این است که این آقایانی که اول میآیند پیش خداوند، کار خودشان را به خدا عرضه میکنند که ما این کارها را کردیم، کأنه یک ذره در ذهنشان هست که مثلاً ما کاری کردیم. بعد که خدا جواب رد به آنها میدهد، میفهمند که نه، دستخالیاند، آن کارهایشان هم خیلی مورد توجه نبوده است؛ آن وقت است که دیگر فقط منقطعاً به سمت عفو خدا میروند. وقتی منقطعاً به سمت عفو خدا رفتند، خدا به آنها جواب مثبت میدهد. این هم توجیه دومی.
در توجیه اول، گفتیم مقایسه اول نارسا بود، مقایسه دوم کامل بود. در توجیه دوم، نمیگوییم مقایسه؛ میگوییم آمدند کارهای خوبشان را به خدا عرضه کردند تا جواب مثبت بگیرند، نتوانستند؛ آمدند دستخالی بودن خودشان را جلوه دادند، گفتند ما هیچی نداریم، خدایا به تفضل تو محتاجیم، آن وقت جواب مثبت داد به آنها. میخواهم بگویم این دو تا توجیهی که قاضی سعید کرده، دوتایی با هم تفاوت دارند، تفاوتشان را روشن کردیم.
پرسش و پاسخ درباره شمول توجیه دوم نسبت به انبیا
پرسش: الان توجیه دوم شامل حتی انبیاء و... حالا ملائکه که نه، انبیاء... شامل انبیاء میشود؟ یعنی حتی آنهایی که اصلاً معصیت نکردند با این توجیه شاملشان میشود؟
پاسخ: بله، خب حالا که میخواهید بگویید چه میشود، شامل انبیاء میشود، بله. شامل انبیاء میشود، شامل ما هم میشود.
ولی انبیاء در وقتی که دارند میروند بهشت، نمیگویند ما چه کردیم. اصلاً چون کار بد انجام ندادند، اصلاً این مقایسهها آنجا انجام نمیگیرد. انبیاء از اول تا آخر خودشان را فقیر الی الله میبینند، افتخار هم میکنند به فقرشان. ماها هستیم که گاهی قلدری داریم، باید مؤدب بشویم دیگر؛ خدا اینجوری ما را مؤدب میکند.
پرسش و پاسخ درباره سؤال از نعمتها و حقیقت تفضل الهی
پرسش: بعد سؤال دوم... در روایتی که میگوید: «لا جبر و لا تفویض ولکن أمرٌ بین أمرین» [5] ، آن هم در همین روایت، میگوید خدا در چیزهایی که به شما داده و در آن اختیار ندارید حساب نمیکند، اما در چیزهایی که اختیار دارید، آنجا حساب حاصل میشود... این نعمتها اگر آنجوری نگاه کنیم همهاش مثل اینکه جبری است دیگر،
پاسخ: هیچ وقت خدا نعمتها را به رخ ما نمیکشد. آن قضیهای که ﴿لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ﴾ [6] در سوره تکاثر هست، از امام سؤال میکند: اینهایی که خدا به ما داده، نعمتهایی که به ما داده، از ما سؤال میکند؟ حضرت میفرمایند که: یک نفر که یک جود و کرم معمولی دارد، وقتی مهمانش میشوی هیچ وقت به رخت نمیکشد که من فلان غذا را برایت آوردم؛ خدای با آن کرم از این نعمتهایی که خودش به تو داده سؤال کند؟! نعمتی که سؤال میکند، نعمت ولایت است، نه نعمتهای معمولی.
خدا هیچ وقت به رخ نمیکشد، مگر شخصی بیاید قلدری بکند؛ آن وقت خدا به رخ میکشد. این آدمی که در ذهنش میگوید من این کارها را کردم بنابراین استحقاق دارم، خب خدا به او میگوید چشمت را دادم! و الا کسی این کار را نکند خدا به او نمیگوید چشمت را دادم؛ هیچ وقت خدا نعمتی را به رخ نمیکشد، کریمتر از این حرفها است. فقط میخواهد ما را مؤدب کند. مثلاً ما پا را از گلیم خودمان درازتر کردیم، یعنی از آن طورِ خودمان بیرون رفتیم، خدا میخواهد ما را به طورِ خودمان برگرداند؛ و این برگرداندن به طورِ خودمان هم خودش یک تفضلی است، همین هم تفضل است.
وجه آخر در کلام قاضی سعید: ناتوانی اعمال در برابر نعم و هدایت الهی به تمسک به رحمت
«وجهٌ آخر: وهو أنهم أولاً»
«أنهم» یعنی این کسانی که درخواست داشتند
«أولاً» یعنی قبل از اینکه به ترحم خدا بپردازند
«رأوا أعمالهم شیئاً بالنظر إلی نعم الله»؛ یعنی در مقایسه با نعمتهای خدا عملشان را حساب کردند، در حالی که نباید حساب کنند، اما حساب کردند.
«حیث قابلوها بها»؛ مقابل قرار دادند اعمال خودشان را «بها» یعنی با نعم خدا، مقایسه کردند.
«وزعموا أنهم أتوا بشکرها»؛ فکر کردند که شکر این اعضا را انجام دادند؛ گفتند خب خدا به ما این اعضا را داد، ما هم شکرش را به جا آوردیم، تمام شد دیگر.
«فأجیبوا بأن نعم الله أعظم من أن یقابل بها شیء أو یوتی بشکر شیء منها»؛ نه میتوانید مقایسه کنید، نه میتوانید شکر نعمتی را انجام بدهید. تازه آن شکری هم که کردید بدهکارتان کرد! چون همان هم به توفیق الهی بود؛ آمدید بدهیتان را صاف کنید، بدهکارتر شدید!
«فأجیبوا بأن نعم الله أعظم من أن یقابل بها شیء، أو یوتی بشکر شیء منها، سیّما»
«سیما ...» شما که اعمال سیئه هم دارید! آنهایی که اعمال سیئه ندارند نمیتوانند نعمتهای خدا را جواب بدهند، شما با اعمال سیئهتان چطوری توانستید شکر این اعضا را بکنید؟ شما که با این اعضا گناه هم کردید! چطوری شکرش را انجام دادید؟ «سیما مع أعمال سیئة، وأخلاق غیر مرضیة».
خب، عبارت را توجه کنید: «رأوا أعمالهم شیئاً»، این اول. «فأجیبوا»، این دوم. «فتمسکوا»، این سوم.
اول شروع کردند به مقایسه کردن؛ بعد خدا به آنها جواب داد، جلوی مقایسهشان گرفته شد؛ حالا آمدند بدون مقایسه از خدا درخواست کنند، دیگر لخت و برهنه آمدند از خدا میخواهند: دیگر دستمان هیچی نیست. «فتمسکوا ثانیاً...»
خب این تمسکشان، تمسکشان هم به الهام الهی بود؛ یعنی این بار دوم که شروع کردند به حرف زدن... صحنه قیامت صحنه خیلی وحشتناکی است. وقتی جواب رد میآید آن وحشت تأیید میشود. انسان در یک حالت غیرعادی که واقع میشود، ولو خیلی وحشتناک نباشد، دست و پایش را گم میکند، اصلاً ذهنش کار نمیکند. حالا آمده در یک محلی که، در یک صحنهای که فوقالعاده وحشتناک است، خب ذهن کار نمیکند؛ بعد جواب رد هم شنیده، دیگر این ذهن کاملاً کیپ میشود. با وجود این به ذهنش خطور میکند که بیا از رحمت خدا استفاده کن! چه کسی به ذهنش میاندازد؟ یک آدمی که دیگر تمام قوای ادراکیاش را از دست داده، همه قوای ادراکیاش کاملاً بسته شده، این چطوری به ذهنش میافتد که از عفو خدا استفاده کند؟ خودِ خدا به ذهنش میاندازد! پس همین هم که استفاده میکند از عفو خدا و میآید مقایسه میکند و عفو خدا را مطرح میکند، با معصیت خودش مقایسه میکند و ترجیح میدهد، همین هم به الهام الهی است. لذا ایشان میگوید: «بإلهامٍ إلهی»، «تمسکوا بإلهامٍ إلهی». یعنی اینطور نبود که خودشان به ذهنشان بیاید تمسک کنند، این را هم خدا الهام کرد: «فتمسکوا ثانیاً بإلهامٍ إلهی وتوفیقٍ ربانی، تمسکوا إلی رحمة الله وعفوه وتوحیده». تمسک به اینها کردند، آن هم با القایی که خدا به ذهنشان کرد.
«الذی هو أیضاً من نعمه»؛ الذی صفت است برای توحید؛ توحیدی هم که دارند از نعم الله است. خودِ خدا این دل ما را نرم کرد، و الا آدمِ عنود و لجوج هیچ وقت زیر بار هیچی نمیرود. خودِ خدا دل ما را نرم کرد، توفیق داد تا او را به وحدت قبول کردیم، ایمان آوردیم.
«فاستوجبوا بذلک»؛ «بذلک» یعنی با این تمسک؛ با این تمسک «استوجبوا الرحمة والرضوان، ونالوا العفو والغفران». با این تمسک بالاخره نتیجه گرفتند. تا وقتی خودشان را مطرح کردند نتیجه نداد، وقتی که به رحمت خدا تمسک کردند نتیجه داد. اینها حرفهایی است که ما باید سرلوحه خودمان قرار بدهیم! یعنی متوجه باشیم هیچ وقت در مقابل خدا اظهاری نکنیم، اظهار وجود نکنیم؛ همیشه دستخالی و همیشه گدایی.
گفتوگو درباره عدل الهی و استحقاق عبد
پرسش: بحث عدل خدا زیر سؤال نمیرود؟ چون خدا به ما گفته این کار را انجام بدهید و...
پاسخ: عدل خدا را مطرح نکنید! اگر عدل خدا را مطرح کنید بدهکار میشوید شدید!
پرسش: آن عدل نیست، ولی به خاطر وعده خدا است...
پاسخ: بله، به خاطر وعده؛ وعدهاش هم تفضل است. به خاطر وعدهاش که وعدهاش هم تفضل است. اگر بخواهید عدل خدا را چیز کنید، تمامِ تمامِ زحمتهایی که - حالا بگویید توفیق خدا نبوده؛ توفیق الهی بوده ، بگذارید بگویید نبوده - تمام زحمتهایی که فرض کنید من مستقلاً کشیدم، با یک دانه مو که منفذی از منافذ بدن من را برای تنفس باز میکند قابل مقایسه نیست! با یک دانه مو! تا چه رسد به اینهمه نعمت. بخواهید عدالت را مطرح کنید خیلی بدهکار میشوید.
پرسش: اینهمه از نعمتهای خدا است، شکی نیست؛ تفضل خدا هم شکی نیست؛ ولی خدا هم گفت اگر این کار را انجام بدهید...
پاسخ: خب عرض کردم، جوابتان را دادم، تکرار دارید میکنید! خدا گفته اگر این کار را بکنید من بهتان این نعمت را میدهم، این هم تفضل است.
پرسش: خب پس من بیایم بگویم خدایا من این کار را انجام دادم، دیگر چه کار کنم؟ کاری از من طلب...
پاسخ: عرض میکنم خودِ آن وعدهای که به من داده تفضل است؛ وعدهاش هم تفضل است. وقتی تفضل است دیگر...
پرسش: خارج از قصه... میگوید اگر این کار را انجام دادید...
پاسخ: این کار را انجام دادی؛ انجام دادی با قدرتِ چه کسی؟ با وجودی که چه کسی به تو داده است؟ با توفیقِ چه کسی که داده است؟ خب اینها را لحاظ کنید میبینید اصلاً بر ما هیچی نمیماند. اینها تعارف نیست! اینها یک واقعیت است. حالا ما گاهی اوقات میگوییم شاید اینها تعارف باشد؛ نه، تعارف نیست، واقعیت است. این قدرتی که الان ما داریم چه کسی داده است؟ چه کسی به من این توفیق را داده است؟ پیش آمده برایتان که گاهی اوقات سنگین باشید نتوانید نمازی را بخوانید؟ گاهی هم شاداب باشید. این سنگینی و شادابی مال کجا است؟ شادابی چه بوده؟ خدا میدهد. یعنی و الا بدن ما بدنی است که نه که ارضی است، میخواهد روی زمین بیفتد، میخواهد روی زمین بخوابد، اصلاً حالِ بلند شدن، رکوع رفتن، سجده رفتن ندارد. چه کسی به آن این توفیق را میدهد؟ پیداست اینها همه...
حالا شما میخواهید بگویید: بله، خداوند وقتی که وعده داده آن هم چون به وعدهاش عمل میکند، فرض کن نخواهد به وعده عمل کند - اینها نمیگویم هستها، هیچ وقت خدای حکیم این کار را نمیکند - حالا خدا بخواهد به وعده خودش عمل نکند، بگوید تو عبد منی، تو ملک منی، چه داری که میخواهی در مقابل من... بر فرض به تو وعده دادم، نمیخواهم عمل کنم، من مالک توأم هر کاری دلم میخواهد میکنم؛ عبد چه میتواند بگوید؟ نمیگوید خدا، هیچ وقت همچین حرفی نمیزند؛ ولی اگر بر فرضِ محال، محالِ ذاتی - نه محالِ وقوعی، محال ذاتی - حالا خدا اینچنین بگوید، شما چه جواب میتوانید بدهید؟
پرسش: ما میتوانیم بگوییم خدا عادل است... شما حکیمی، شما عادلی...
پاسخ: خدا عادل است؛ پس باز هم دارید تمسک میکنید به عدالت خدا! خدایا تو عادلی، خدایا تو رحیمی! هیچ وقت نمیگویید، باز برنمیگردید بگویید خدا من کردم! هیچکدام از این کارها را به خدا اعلام نمیکنید! یعنی وقتی که خدا میگوید من مالکم - حالا عرض کردم محال است که اینجور بگوید، ولی - من مالکم دلم میخواهد اینطوری بکنم، شما میگویید چه جواب میدهید؟ خودتان میگویید برمیگردم به او میگویم که: خدا، تو رحیمی، تو کریمی؛ یعنی باز هم از خدا مایه میگذارید، نه از خودتان!
پرسش: میگوید استیجاب رحمت... در ابتدا استیجاب رحمت ندارند، با اینکه خلاف عدل خداوند است... خلاف عدل خداوند است، میگوید در ابتدا هم مستوجب رحمت هستند.
پاسخ: خیر، نیستند! گناهانشان زیاد است، چه مستجاب رحمتی؟!
پرسش: خیر، آنهایی که کار خوب انجام دادهاند...
پاسخ: اکنون بحث ما دربارهی آنها نیست؛ بحث ما دربارهی کسانی است که عمل بد مرتکب شدهاند.
پرسش: یک عمل بد انجام دادهاند، ما مشکلی نداریم؛ حتی اگر یک کار بد انجام داده باشند، باز هم کار خوب هم دارند... اعمال خوب دارند و آنها مستوجب رحمت خداوند هستند... سنگینتر است، یعنی اعمالشان سنگینتر از...
پاسخ: بحث ما در اینجاست که اشخاصی اعمال حسنهشان سنگینتر از سیئاتشان نبوده است. بحث در این موضوع است.
پرسش: خب، ظاهراً...
پاسخ: و شما، نمیدانم چگونه فکر میکنید! یک سیئه... یک گناه از تمام حسنات ما سنگینتر است اگر تفضل الهی نباشد! ملاحظه بفرمایید کسی را که... دقت کنید چه عرض میکنم... کسی که اصل وجودش متعلق به خودش نیست، به این نکته خوب دقت کنید، اصل وجودش متعلق به خودش نیست، اعضایی که در اختیارش نهادهاند متعلق به خودش نیست، بیاید و نافرمانی کند! اصلاً عقل چه میگوید؟ عقل چه حکمی میکند؟ در چنین حالتی، یک گناه هم کافی است، تنها یک گناه!
پرسش: خیر، اگر اینگونه باشد، اصلاً...
پاسخ: شما به فضل پروردگار توجه میکنید؛ وقتی به فضل خدا توجه میکنید، همه چیز برایتان حل میشود. یک پادشاه معمولی را در نظر بگیرید که قصد تفضل ندارد؛ اگر یکبار با او مخالفت کنید، چه خواهد کرد؟ با آنکه نه به شما نعمتی بخشیده و نه چیزی، چه میکند؟ شما مدام فضل خدا در ذهنتان است و تلاش میکنید بهگونهای توجیه نمایید. فضل را کنار بگذارید، آن را نادیده بگیرید و ببینید چه پیش میآید. اگر یک معصیت انجام دهید، آیا قابل گذشت است؟ هرگز! شما مدام مقایسه میکنید، مدام مقایسه میکنید تا مثلاً نتیجه بگیرید که بله، ما نیز عملی داریم و عدل الهی اقتضا میکند که به عمل ما نیز توجه شود؛ در حالی که اگر خوب دقت کنید، درمییابید که ما هیچ عملی نداریم، و حقیقتاً هیچ چیزی از خود نداریم! جز تفضل الهی چیزی در میان نیست. به این نکته بهخوبی دقت کنید، آن را باور خواهید کرد.
پرسش: اعتراضی به خداوند نداریم. از ابتدا میتوانیم بگوییم پروردگارا...
پاسخ: خیر، اعتراض که مسلماً نداریم؛ بنده عرض میکنم طلبی هم نداریم!
پرسش: خیر، ما هر جا که... هر جا که بخواهی قرار دهی... اگر در جهنم بخواهی قرار دهی... یعنی اگر به جهنم بفرستی، ما مشکلی نداریم، ملک خداوند هستیم. نیازی نیست وارد بهشت شویم، نه بهشت و نه جهنم. ما مملوک خداوند هستیم؛ هر کاری که خداوند اراده کند، چون در واقع ما مملوک او هستیم. آن مشکلی ندارد، اما در اینجا عدل و حکمت خداوند نیز مطرح است. نمیتوانیم فقط به تفضل قائل شویم؛ تفضل درست است، اما عدل خداوند نیز در میان است. نمیتوانیم بگوییم عدل الهی در کار نیست و فقط تفضل خداست.
پاسخ: ببینید، بنده قصد ندارم بگویم کارهای خیر ما هیچ ارزشی ندارد؛ اگر ارزش نداشت که خداوند دستور به انجام آنها نمیداد. مسلماً این اعمال ارزش دارند، منتها ما نباید برای این ارزش، شأنی برای خودمان قائل باشیم. اینها را نباید ارزش برای خود به حساب آوریم؛ این ارزش متعلق به خداست. به عنوان مثال، فرض کنید فردی از استعداد یا حافظهی قوی برخوردار است؛ اینها را که خودش برای خود نساخته است، در عین حال یک امتیاز است، اما امتیازی است که به خداوند تعلق دارد. این عملی هم که من انجام میدهم، مثلاً شب برمیخیزم و عبادت میکنم، کاری است که من انجام میدهم اما تمام اسباب و توفیق آن را خداوند فراهم کرده است؛ بنابراین در نهایت متعلق به خداست. عرض بنده این است، نه اینکه خداوند به اعمال ما ارزش نمیدهد؛ چرا، ارزش میدهد و آن هم به سبب تفضلش ارزش میدهد؛ اما من نباید برای عمل خود، ارزشی برای «خودم» قائل شوم. میگویند کار باارزشی است که خداوند به من عنایت کرده است، نه آنکه من کار باارزشی انجام داده باشم. میخواهم عرض کنم که هیچگاه نباید «من» را به میان آورید؛ مقصود بنده این است. وگرنه به ما دستور دادهاند انجام دهیم، انجام هم که دادیم، خداوند طبق وعدهای که فرموده عمل میکند و به ما پاداش میدهد؛ همهی اینها را قبول داریم. بنده به باطن موضوع میپردازم تا ارزیابی کنم که آیا این کار من طلبی برایم ایجاد میکند یا خیر؟ مسلماً طلبی ایجاد نمیکند؛ عرض بنده این است و این مطلب را خود شما و همگان قبول دارند.
بررسی لغوی و معنایی واژه «لا أصلی»
«قوله: لا أصلی»؛ از «أصلیتُ اللحمَ بالنار إذا أحرقته» است؛ یعنی سوزاندن. إصلاء یعنی سوزاندن.
و احتمال دارد که ثلاثی مجرد باشد، از «صَلَیتُ اللحم» باشد. آن «أصلیتَ» ثلاثی مزید بود، «صلیتَ» ثلاثی مجرد است. این هم به معنای «شَبَیتُهُ»، یعنی بریان کردی.
ممکن است «أصلیتَ» بخوانی، ممکن است «صلیتَ» بخوانی؛ یکی به معنای احراق و سوزاندن، یکی به معنای بریان کردن. ظاهراً هر دویش یکی میشود.
بعد میگوید: «بمعنى...»؛ این «بمعنی» به نظر من میرسد که مربوط به این ثلاثی مجرد تنها نیست، مربوط به هر دو است. چه «أصلیتَ» بخوانی به آن معنا، چه «صلیتَ» بخوانی به این معنا، روایت اینطور معنا میشود: که من حتی با حرارت نار اینها را عذاب نمیکنم، تا چه رسد که بسوزانمشان. چه از «أصلیتَ» بگیری چه از «صلیتَ» بگیری، معنایش این است: «بمعنى أنه لم یصل إلیهم» - یعنی به این موحدین - حرارت نار، تا چه رسد که به آنها «إحراق النار إیاهم» تعلق بگیرد. حرارت نار به اینها نمیرسد، تا چه رسد احراق برسد. إصلاء در اینجا به معنای سوزاندن است، ولی خداوند میخواهد اینطور بفرماید: حرارت نار را به اینها نمیدهم، تا چه رسد به اینکه بسوزانمشان.
بررسی دو قرائت در عبارت «أدخلوا عبادی الجنة»
بعد در آخر حدیث داشتیم: «أدخلوا عبادی الجنة» یا «أُدخلوا» هر دو جور معنا شد، من توضیح دادم، حالا کلام قاضی سعید را میخوانم:
«أدخلوا»، یا إفعال است، یعنی از باب إفعال است، «فیکون أمراً للملائکة»؛ امر به ملائکه است، «عبادی» هم میشود مفعول: «أدخلوا عبادی فی الجنة.»
یا نه، «أدخلوا» مجرد است: «أُدخُلوا»؛ امر از باب دخل یدخل میشود ادخل: «أُدخلوا یا عبادی الجنة، فیکون أمراً لأهل التوحید»؛ امر به عباد است، و «عبادی» هم میشود «یا عبادی»، مفعول دیگر نیست: داخل بشوید عباد من در بهشت.
قاضی سعید هر دو را بعداً تذکر میدهد.
شرح حدیث سی و یکم: ورود موحد به بهشت
این حدیث سی و یکم هم چون توضیحش قبلاً گذشته است، فقط خواندنش است؛ این یک سطر بیشتر هم نیست، من میخوانمش.
الحدیث الحادی والثلاثون: [7]
صدوق به اسنادش از «محمد بن عمارة، عن أبیه، عن جعفر بن محمد، عن أبیه» -جعفر بن محمد امام صادق علیهالسلام - «عن أبیه» که امام باقر است، محمد بن علی، «عن أبیه» که امام زینالعابدین علی بن الحسین است، «عن أبیه» که حسین بن علی است، «عن أبیه علی بن أبی طالب قال: قال رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم: مَنْ مَاتَ لَا يُشْرِكْ بِاللَّهِ شَيْئًا دَخَلَ الْجَنَّةَ، أَحْسَنَ أَوْ أَسَاءَ.»
«أحسن أو أساء» را من تأخیر انداختم. کسی که شرک به خدا نداشته باشد، «شیئاً» یعنی نه بتی، نه پادشاهی، نه هوا و هوسی، هیچکدام شریکی نداشته باشد؛ چه بد عمل کرده باشد، چه خوب عمل کرده باشد: «دخل الجنة». بالاخره داخل جنّت... پیغمبر در اینجا نفرمودند با عذاب موقت داخل میشود یا مستقیم داخل میشود؛ این بیان نشده است، فقط «دخل الجنة» در آن هست، که کسی که موحد باشد، چه عمل بد کرده باشد، چه عمل خوب کرده باشد، داخل جنّت میشود. حالا آیا بعد از عذاب داخل جنّت میشود یا بدون عذاب داخل میشود، توضیح ندادهاند.
این روایت مشکلی در آن نیست. آن روایت اول هم مشکلی در آن نبود، ولی ما نتوانستیم بفهمیمش! و این دومی مشکلی ندارد؛ چون میفرماید اگر شرک نداشت، داخل جنّت میشود. حالا یا ابتدائاً داخل جنّت میشود، یا یک ذره در نار عذاب میشود بعد داخل جنّت میشود.
ولی مرحوم صدوق این را اینجا نقل کرده است، پیداست که برداشت صدوق این است که اصلاً داخل نار نمیشود. اهل توحید را خدا داخل نار نمیکند، بلکه از اول داخل جنّت میکند. تقریباً مفاد این خبر، مثل مفاد خبر قبلی میشود، طبق آن نقلی که صدوق کرده است. همه را کنار هم جمع کرده تا موحدون را از ابتلا به نار خلاص ببیند؛ یعنی بگوید روایات دلالت بر خلاص اینها میکند.
«شرحه: قد مضى شرح هذا»؛ شرح اینها گذشته است قبلاً، دیگر دوباره احتیاج به تکرار نداریم.
خب، بقیه بحث هم بماند برای جلسه بعد.