درس شرح توحید صدوق(قاضی سعید)
استاد محمدحسین حشمت‌پور

80/06/12

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب اول در ثواب موحدین و عارفین /حدیث چهاردهم و پانزدهم

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

شرح حدیث چهاردهم در فضیلت کلمه طیبه «لا اله الا الله» و اسرار احبّ بودن آن

 

الحدیث الرابع عشر:

« بإسناده عن ابن عبّاس، عن النبيّ صلى اللّه عليه و آله قال: « مَا مِنَ الْكَلَامِ كَلِمَةٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ مِنْ قَوْلِ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، وَمَا مِنْ عَبْدٍ يَقُولُ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، يَمُدُّ بِهَا صَوْتَهُ، فَيَفْرُغُ، إِلَّا تَنَاثَرَتْ ذُنُوبُهُ تَحْتَ قَدَمَيْهِ، كَمَا يَتَنَاثَرُ وَرَقُ الشَّجَرَةِ تَحْتَهَا.»» [1]

 

در بین کلمات، هیچ کلامی و هیچ کلمه‌ای احبّ الی الله عزّوجلّ از قول «لا إله إلا الله» نیست؛ و هیچ بنده‌ای «لا إله إلا الله» را با صدای بلند نمی‌گوید و از آن فارغ نمی‌شود، مگر این‌که گناهانش زیر پایش می‌ریزد همان‌طور که برگ درخت می‌ریزد زیر درخت.

 

محورهای سه‌گانه بحث در حدیث

 

در این حدیث سه تا بحث داریم:

یک، این‌که چرا «لا إله إلا الله» احبّ الکلام است؟

بحث دوم این‌که مراد از مدّ صوت چیست؟ مراد از مدّ صوت چیست و در این‌جا چه نقشی دارد؟

مطلب سوم این‌که «تناثرت ذنوبه»، یعنی گناهانش می‌ریزد، یعنی چه؟

این سه مطلب را ما در این‌جا باید بررسی کنیم.

 

وجه اول از علل احبّ بودن کلمه توحید؛ تطابق با غرض خلقت

 

اما مطلب اول که چرا «لا إله إلا الله» احبّ الکلام است، می‌توانیم به دو جهت...

جهت اول این‌که غرض خلق انسان این بوده است که خدا را بشناسد؛ خدا را به توحید ذاتی و صفاتی و افعالی بشناسد. یعنی ببیند که لا ذاتَ إلا ذاتُ الله، و لا صفةَ إلا صفتی که برای خدا هست، و لا فعلَ إلا لله؛ که همه ذات‌ها در ذات خدا مضمحل باشد، و همچنین همه صفات در صفات خدا، و همه افعال.

 

این غرضِ آفرینش انسان است که به چنین معرفتی دست پیدا کند. حالا اگر کسی «لا إله إلا الله» را که دلالت بر حقیقت توحید می‌کند، با اعتقاد قلبی و خالص... اعتقاد یعنی عالم شدن، یعنی عالم بودن؛ معلوم می‌شود که این معرفتی را که غرض اصلی از خلقتش بوده به دست آورده است.

 

غرض این بوده است که او به این معرفت توحیدی نائل بشود، و با اعتقاد به «لا إله إلا الله» و گفتن این کلمه، معتقداً، معلوم می‌شود که به آن معرفتی که غرضش بوده رسیده است. پس احبّ الکلمات است به خاطر این‌که اطلاع می‌دهد که شخص گوینده دارای مقامی که لایق بوده شده است. از این جهت گفته می‌شود که این کلمه احبّ الکلمات است. این جهت اول؛ این شد جهت اول، از این جهت که گفتیم.

 

ورود به متن شرح و بررسی حدیث قدسی کنز مخفی

 

خب، حدیث را معنا کردیم.

شرح: أمّا وجه كونها أحبّ الكلمات إلى اللّه، فلوجهين: أمّا أوّلا، فلأن اللّه إنّما خلق الخلق ليعرفوا خالقهم كما في القدسيّات: كنت كنزا مخفيّا فأحببت أن اعرف فخلقت الخلق لكى أعرف.

من یک گنج مخفی بودم، خواستم شناخته شوم، خلق را آفریدم تا به وسیله آن‌ها شناخته شوم؛ ظهور پیدا کنم و از طریق ظهور آن‌ها شناخته بشوم. این حدیث بعد از تحقیقاتی که شده، معلوم شده که حدیث نقلی نیست؛ گرچه بعضی ازعرفا ادعا کردند که ما این را در مکاشفه یافتیم، این‌چنین نیست که از معصوم نقل شده باشد و به دست ما رسیده باشد.

 

اشتمال کلمه توحید بر جمیع صفات کمالیه الهی

 

« فلمّا كانت تلك الكلمة الصّادرة عن قائلها، تشعر بانّ قائلها ...»

و این‌که قائل این کلمه، یعنی این کلمه «لا إله إلا الله»، کسی که معتقد به حقیقت مطلب است، او معترف به وحدانیت الله است، و وحدانیت الله صریح این کلمه است. وحدانیت در هر سه معنا: هم وحدانیت ذات، هم صفات، هم افعال. و سائر صفات کمالیه که این سائر صفات اجمالاً در این کلمه جمع شدند؛ چون کلمه مشتمله بر لفظ «الله» است، «الله» هم مستجمع جمیع صفات است. پس با آمدن «الله»، تمام صفات در این کلمه حاصل است لذا قائل این کلمه همان‌طور که معتقد به خدا و وحدانیت خدا است، معتقد به سائر صفات کمالیه خدا هم هست، که تمام این صفات کمالیه را اسم «الله» به نحو اجمال جمع می‌کند. و چون‌که کلمه مشتمل بر این اسم هست، پس مشتمل بر تمام این صفات هست. بنابراین اگر کسی این کلمه را بگوید، معتقداً بگوید، هم در واقع عارف به خدا است، هم عارف به وحدانیت خدا است، و هم عارف به جمیع صفات خدا و سائر صفات خدا است.

 

پس آن غرضی که از خلق او داشته، غرضی که از خلق او بوده فعلاً انجام گرفته است.

 

«و هی أحبّ الکلمات إلی الله»، یعنی کلمه «لا إله إلا الله» بهترین کلمات است، « إذ هي التي تنبئ‌ عن حصول الغرض المتعلّق بالخلق و هو المعرفة»؛ زیرا این کلمه، یعنی اعتقاد به این کلمه، خبر می‌دهد از این‌که آن غرضی که متعلق به خلق بوده، یعنی معرفت، حاصل شده است. پس چون کلمه خبر از حصول غرض می‌دهد، و تمام این خلق هم به خاطر این غرض بوده است، پس کلمه می‌شود احبّ الکلمات الی الله.

 

وجه دوم: شرافت لفظ به تبع شرافت معنا

 

اما وجه دوم برای این‌که این کلمه احبّ است، این است که تمام الفاظ، حُسنشان، شرافتشان، و محبوبیتشان به لحاظ معنایی است که دارند. اگر لفظی معنای عالی داشته باشد، این لفظ پسندیده است؛ و اگر معنای متوسط یا دانی داشته باشد، پسندیده شدنش در حد متوسط است یا این‌که مکروه و مبغوض است.

 

همان‌طور که توجه می‌کنید، خودِ لفظ، لفظین و لفظین فرقی ندارد که لفظ رکیک باشد یا لفظ شریف باشد؛ همه لفظ هستند. از نظر معنا تفاوت دارند. معنا هرچه برود بالا، شرافت می‌رود بالا؛ بیاید پایین، شرافت می‌آید پایین.

 

کلمه توحید؛ اشرف المعانی و اشرف الالفاظ

 

خب معلوم است که معنای «لا إله إلا الله» که اشاره به توحید ذاتی و صفاتی و افعالی است، اشرف المعانی است. اگر او اشرف المعانی است، پس لفظ هم به تبع معنا می‌شود اشرف الالفاظ و احبّ الکلمات.

 

« و أمّا ثانيا، فلأنّ شرف الكلمة الموجب لحسنها و محبوبيّتها، إنّما هو بشرف‌ رتبةِ معناها...»؛ بستگی به آن رتبه‌ای دارد که معنای این کلمه واجد است. اگر رتبه بالا باشد، لفظ هم دارای رتبه بالا و ارزش بالا است. این یک مقدمه.

 

مقدمه بعدی: «و لا علم أشرف من معرفة اللّه تعالى و توحيده و العلم بصفاته الحسنى.»؛ که هر سه در این عبارت جمع هستند؛ در این کلمه جمع هستند. پس معنای این کلمه که معرفت الله است، معرفت توحید الله است، و علم به صفات حسنای الله است که در کلمه «الله» جمع شدند، این‌ها تماماً بالاترین و شریف‌ترین معنا هستند؛ و به مناسبت شرافت معنا، لفظ هم شریف‌ترین لفظ است. این مطلب اول بود درباره این حدیث، که چرا «لا إله إلا الله» اشرف الکلمات است و چطور احبّ الکلمات است.

 

مطلب دوم: حقیقت مدّ صوت و نقش ادبی آن در کلام

 

اما مطلب دوم: مطلب دوم این است که مدّ صوت در این‌جا معنایش چیست و چه نقشی دارد؟ دو تا مطلب است: یکی این‌که معنایش چیست، و یکی این‌که نقشش چیست.

 

نقشش روشن است، چون جمله، جمله حالیه است: «ما من عبدٍ یقول لا إله إلا الله» در حالی که «یمدّ بها صوته»، «فیفرغ» بعد هم از گفتن این کلمه فارغ بشود، «إلا تناثر الذنوب». جمله حالیه قید حساب می‌شود برای کل جمله. و اگر محمولی بر موضوعی حمل بشود و آن موضوع قید داشته باشد، در واقع آن محمول به آن قید ارتباط پیدا می‌کند. پس معلوم می‌شود در این‌جا هم «إلا تناثر الذنوب» مربوط است به «یمدّ بها صوته»؛ یعنی خودِ این مدّ صوت نقش دارد در این تأثیری که برای «لا إله إلا الله» هست.

 

ترتب اثر تناثر ذنوب بر قید مدّ صوت

 

گفتن «لا إله إلا الله» اثر دارد، ولی در این روایت نشان می‌دهد که این اثری که در این‌جا است، از این مدّ صوت حاصل می‌شود. یعنی بالاخره مدّ صوت به عنوان یک قید در آن نقش دارد، و اگر این قید نباشد، مقید هم منتفی می‌شود.

 

پرسش: مد صوت چیه:

 

پاسخ: الان عرض می‌کنم. گفتم دو تا مطلب است: یکی این‌که مقصود از مدّ صوت چیست، و یکی این‌که این مدّ صوت در این‌جا چه نقشی دارد.

 

حالا نقشش را برایتان بحث کردم؛ چون جمله حالیه است، قید به حساب می‌آید، پس نقش اساسی دارد. یعنی آن محمول و آن اثری که عبارت از تناثر ذنوب است، این محمول برای «لا إله إلا الله» ثابت می‌شود با این قید. خب معلوم است که اگر این قید نباشد، این محمول هم نیست. اگر ما محمولی را بر موضوعِ مقید بار کرده باشیم، قید نقش دارد و اگر آن قید نباشد، مقید هم نمی‌تواند برای این محمول باشد. پس معلوم می‌شود که این «یمدّ بها صوته» نقش اساسی دارد و بیهوده در این‌جا نیامده است.

 

وجوه ظاهری در معنای مدّ صوت و نقد توجیه تجویدی

 

اما مراد از مدّ چیست؟ معنای ظاهری برای مدّ در این کلام دو تا وجه دارد:

 

یک وجهش این است که با صدای بلند بگوید؛ یعنی صدا را بلند کند، صدا را بکشد. با صدای بلند... بکشد و بلند بگوید. بله، بکشد و بلند بگوید؛ با صدای بلند بگوید. بکشد و بلند بگوید، این یک وجهش.

 

وجه دومش این است که مد بدهد؛ مد بدهد یعنی بین الفِ «لا»، و همزه «إله» مد بدهد: «لااا إله»، که بکشد «لا» را. به طوری این مطلب لازم است که ابن‌کثیر از قراء، با این‌که همه قراء می‌گویند مد را خیلی نکشید، ابن‌کثیر در این‌جا گفته اشباع این مد و کشیدن این مد واجب است، تا جایی که می‌توانید بکشید، تا هفت حرکت. چند تا حرکت؟ تا هفت حرکت. بله.

 

خب، مد یعنی این؛ که مدّ صوت یعنی این: مدّ بین الف و همزه را اشباع کند، یعنی کاملاً رعایت کند. شارح این معنا را قبول نمی‌کند؛ می‌گوید که این که مدّ صوت نیست! این مدّ الف است، یا مدّ همزه است؛ عبارت دارد «مدّ صوت» می‌گوید. تازه «یمدّ بها» یعنی «یمدّ به این کلمه»، نه فقط به الفش! «یمدّ بها» یعنی به کل کلمه مد بدهد، نه فقط به الفِ «لا» مد بدهد. پس این توجیه درست نیست. این دو تا توجیه بود، این دو تا توجیه، توجیه معنای ظاهری بود برای عبارت.

 

تمایز مدّ کلمه در روایت از مدّ حروف در قرائت قرآن

 

پرسش: کلماتی که در قرائت مد دارند، مدّ آن‌ها کجا اعمال می‌شود؟

 

پاسخ: نه، آن مشخصاً این است که مثلاً این لفظ، این حرف را مد بده. اما در این‌جا که نداریم این حرف را مد بده، گفته این کلمه را مد بده. در آیات قرآن اگر مد هست، قراء به ما گفتند این کلمه را یا این حرف را مد بده. جایش را تعیین کردند، نگفتند کل کلمه را. اما در این‌جا گفته کل کلمه مد داده می‌شود. عبارت دارد که کل کلمه را مد بده. آن وقت ما بیاییم یک حرف از این کلمه را مد بدهیم فکر می‌کنید کافی است؟ این که درست نیست. تطبیق بدهیم که کل کلمه را مد بدهد.

 

این دو تا معنای ظاهری بود:

یکی این‌که با صدای بلند و کشیده «لا إله إلا الله» را بگوید،

و یکی این‌که مدّ کشیده بین الفِ «لا» و همزه «إله» فاصله زیاد بدهد که مد به حساب بیاید: «لااا إله» که بکشد. البته ما داریم، این مد را هم گفتند مستحب است؛ در روایات شیعه هم روایاتی داریم که این مد مستحب است. در روایات اهل تسنن هم دارند در این مسئله، به طور کلی گفتند که مدّ «لا إله إلا الله» مستحب است، مدّ لا در «لا إله إلا الله».

 

ارجاع معنای باطنی مدّ صوت به تبیین تناثر ذنوب

 

اما معنای باطنی که برای این عبارت می‌شود کرد، این معنای باطنی مربوط است... بگذارید بعد از آن‌که معنای عرفانیِ «تناثرالذنوب» را گفتیم به آن بپردازیم. الان خیلی روشن نمی‌شود. معنای عرفانیِ «تناثر الذنوب» که گفته شد، آن وقت مدّ صوت را هم ان‌شاءالله عرض می‌کنم که معنای باطنی‌اش چیست. اگرچه ایشان نبسته، ولی از عبارت برمی‌آید؛ از معنایی که برای تناثر ذنوب کرده است، معنای مدّ صوت هم معلوم می‌شود. پس بحث ما در مدّ صوت تمام شد؛ یک طلبکاری شما دارید ان‌شاءالله برای آخر بحث.

 

تأکید بر ترتب حکم بر قید در کلام شارح

 

و اما مدّ صوت... الان اثر این «یمدّ بها صوته» را ذکر می‌کند که این چه نقشی در این‌جا دارد. نقشِ این را بیان می‌کند، نه مراد از آن را:

 

«و أمّا مدّ الصّوت، فانّه ممّا يترتّب عليه الأثر الّذي هو تناثر الذّنوب»؛ تناثر ذنوب که اثر گفتن این کلمه «لا إله إلا الله» است، در واقع بر مدّ صوت مترتب شده است. «لأن جملة یمدّ بها صوته حالیة»، یعنی قید است، و حکم مرتب بر قید می‌شود؛ قید و مقید با هم حکم را می‌گیرند، و حکم در واقع روی قید می‌آید. اگر بخواهید قید را بردارید، حکم هم برداشته می‌شود...

 

نقد دیدگاه‌های قراء در حقیقت مدّ صوت

 

این بیان، بیانِ نقش «یمدّ بها صوته» بود؛ اما هنوز معنا نکردیم که «یمدّ بها صوته» چیست. حالا می‌خواهیم معنایش کنیم. «قیل...»؛ معنای خودمان را نمی‌گوییم، اقوال دیگران را نقل می‌کنیم و نقلشان را هم کافی نمی‌دانیم.

 

«قیل: المراد بمدّ الصوت»، مدّی است که واقع است بین کلمه «لا» و لفظ «إله»؛ یعنی از بین الفِ «لا» و همزه «إله» باید کشیده بشود. به طوری که ابن‌کثیر که از قراء است، تشدید کرده به اشباع تلک المدّة؛ گفته این مد را اشباع کنید، یعنی کاملاً مد را ادا کنید و بکشید. در حالی که قراء همه‌شان مبالغه دارند در این‌که مدها را، هیچ‌کدام از مدها را تطویل ندهید و طول ندهید؛ اما این یکی را گفته طول بدهید. پیداست که مد در این‌جا تأثیر زیادی دارد.

 

این قول بعضی‌ها است که ایشان قبولش نمی‌کند و می‌فرماید:

«و أقول: لفظة الصوت و رجوع الضمير في بها إلى الكلمة ...»، یعنی إلی کلّ لا إله إلا الله «بتمامها»، ابا می‌کند از این توجیه، «کما لا یخفی.» این توجیه می‌گوید آن الف را مد بده، در حالی که این عبارت می‌گوید اولاً صدا را، آن هم در کل کلمه مد بدهید، نه در الف فقط. پس این توجیهی که این آقایان کرده‌اند، توجیه کاملی نیست.

 

معنای ظاهری تناثر الذنوب

 

خب، مطلب سومی که در این حدیث داریم، بحث در تناثر ذنوب است. تناثر ذنوب یعنی چه؟

 

یک معنای ظاهری برای تناثر ذنوب داریم که خب هر کسی می‌فهمد؛ وقتی معنا شد همه این‌گونه معنا می‌کنند: که گناهان این شخص می‌ریزد زیر پایش، همان‌طور که برگ درخت می‌ریزد زیر درخت. یعنی دیگر هیچ، این آدم گناهی ندارد. آلودگی‌هایی که در روحش بوده، همه می‌ریزند و روحش صاف می‌شود، پاک می‌شود، و خالی از گناه می‌شود. این معنای ظاهری تناثر ذنوب است.

 

معنای عرفانی ذنب؛ انانیت و ادعای استقلال وجودی

 

اما معنای عرفانی هم برای این تناثر هست:

ذنب عبارت است از وجودِ خودِ انسان، به شرطی که این وجود را مالِ خود بداند! ذنب عبارت است از کمالات وجود، به شرطی که کمالات وجود را از آنِ خود بداند! بزرگ‌ترین گناه یک انسان این است که خود را موجود ببیند و خود را صاحب کمالات وجودی ببیند.

 

انسان موظف است که وجودش را امانت بداند و بگوید: مالِ خدا است، من موجود نیستم، خدا موجود است؛ این ظهوری از وجود خدا است که عاریتاً به من داده شده است. کمالاتش همه مالِ خدا است؛ ظهوری از کمالات خدا است، رقیقه‌ای از کمالات خدا است که به من عاریه داده شده است.

 

هیچ‌کس حق ندارد که وجود را مالِ خود بداند؛ وجودی را که به او عاریه داده شده، و کمالات وجودی را که به او عاریه داده شده، از آنِ خود و ملک خود بداند. اگر کسی وجود را و کمالات وجود را ملک خود دانست، این می‌شود گناه.

 

حالا اگر کسی آمد و «لا إله إلا الله» را آن‌گونه که باید گفت و بدان معتقد شد - معنای «لا إله إلا الله» با اشاره به حقیقت توحید این است که ذاتی جز ذات خدا نیست و وجودْ همه مالِ خدا است - به همین‌جا که رسیدید، تمام وجود از من گرفته می‌شود و ما متوجه می‌شویم که چیزی نداریم.

 

و باز معنای «لا إله إلا الله» این است که تمام اوصاف کمالی مالِ خدا است؛ خب اوصاف کمالی خودمان را هم می‌بینیم که نداریم. و تمام افعال هم که باز کمالات فعلیه است، همه مالِ خدا است. اسماء حسنی و صفات و افعال و ذات و همه، هرچه هست مالِ خدا است و برای ما هیچی نمی‌ماند. وقتی ما این کلمه را گفتیم، ذنوب ما می‌ریزد؛ یعنی آن چیزهایی که فکر می‌کردیم مالِ خودمان است، حالا روشن می‌شود که مالِ ما نیست. دیگر از ما می‌ریزد؛ یعنی وجود دیگر مالِ ما نیست، و کمالات وجود مالِ ما نیست.

 

اشتراک معنوی در اطلاق کلمه ذنب بر معاصی ظاهری و انانیت باطنی

 

پس هر کس این کلمات، یا این کلمه را درست بگوید، معتقداً بگوید، و خالصاً بگوید، این ذنوبش تناثر پیدا می‌کند؛ یعنی همه‌اش می‌ریزد. می‌ریزد یعنی دیگر متوجه می‌شود که چنین چیزهایی ندارد؛ وقتی ندارد، دیگر گناهی نیست. گناه در صورتی بود که وجود را از خود بداند و کمالات وجود را از خود بداند؛ ولی حالا رسیده به درجه‌ای که کمالات وجود و اصلِ وجود را از خود نمی‌داند، پس تناثر ذنوب شد. این معنای عرفانی برای تناثر ذنوب است.

 

معنای ظاهری‌اش را هم می‌توانیم اراده کنیم؛ هیچ منافاتی ندارد، هر دو با هم اراده می‌شوند. چون یک معنای جامعی در این‌جا اراده شده است و آن معنای جامع دو فرد دارد: یک فرد عرفانی دارد و یک فرد ظاهری دارد. ما هر دو فردش را می‌توانیم اراده کنیم؛ نه این‌که استعمال کرده باشیم لفظ را در دو معنا، بلکه استعمال کردیم لفظ را در جامع. این جامع دارای دو فرد است: ریختن گناه؛ چه گناه ظاهری، چه گناه عرفانی.

 

پس می‌بینید معنای کلمه دو تا نیست، معنای کلمه «ریختن گناه» است؛ منتها گناه دو تا فرد دارد: یک فرد عرفانی دارد و یک فرد ظاهری دارد. یک وقت می‌گوییم گناهان معمولی بریزد، یک وقت می‌گوییم گناه عرفانی بریزد؛ و عبارت هر دو را اراده می‌کند به نحو اشتراک معنوی، نه به نحو اشتراک لفظی. یعنی به نحوی است که اول جامع را، و از طریق جامع مصادیق را اعلام می‌کند، نه این‌که ابتدائاً به مصادیق پرداخته باشد که شما بگویید استعمال لفظ در اکثر از معنا است؛ ما به این سادگی نمی‌گوییم، ما در این‌جا استعمال لفظ در اکثر از معنا نمی‌بینیم.

 

تحلیل کلام شارح و تمثیل عامیانه عبارت «وجودک ذنب»

 

«و أما تناثر الذنوب، فلعل المراد بالذنوب» عبارت است از وجود و کمالات وجود، اما نه وجود و کمالات وجود مطلقاً، «بل التی اعتقد کلّ أحدٍ أنها له»؛ با این قید. در صورتی گناه به حساب می‌آید که «اعتقد کلّ أحدٍ أنها له»، که این وجود و کمالات وجود مالِ خودِ او است.

 

«اعتقد کلّ أحدٍ أنها له»، یعنی این شخص، این وجود و کمالات وجود «له»، یعنی برای خودِ او است. وجود و کمالاتی که هر کسی گمان می‌کند این وجود و کمالات «له»، یعنی برای خودِ او است، که این «له» ضمیرش برمی‌گردد به «کلّ أحد».

 

«کما قیل: جودك ذنب لا يقاس به ذنب»؛ که خودِ وجود تو گناه است. البته شاعر ظاهراً معنای عرفانی اراده نکرده است؛ طرف از او پرسیده بود که من چه گناهی دارم؟ من که کاری نکرده‌ام! می‌گوید: خودت گناهی!

 

مثل این‌که می‌گویند شخصی بچه‌ای را بغل کرده بود و بچه گریه می‌کرد. این شخص بغلش کرده بود که ساکتش کند؛ هرچه سر به سر این بچه می‌گذاشت، گریه بچه بیشتر می‌شد. خب، این شخص هم خیلی قیافه وحشتناکی داشت، خب، احتمالاً در وقتی که بغل پدرش یا مادرش بوده این مرد را دیده و گریه‌اش شروع شده، بعد که آمده بغل این، بیشتر گریه کرده است. خب، مرد با ناراحتی گفت: مثلاً چِت است که این‌همه گریه می‌کنی؟ من چه کردم مثلاً فلان... شخصی جواب می‌دهد که: مصیبت این بچه وجودِ تو است! اگر نبودی این گریه نمی‌کرد! یعنی خودِ اصلِ وجودت باعث گریه می‌شود.

 

حالا این شاعر هم همین‌طوری بوده است؛ از او طرف پرسیده که من چه گناهی دارم که این‌جا مثلاً من این‌جور هستم؟ می‌گوید: گناهی نداری، خودِ وجودت در این محل گناه است که از این‌جا برو بیرون تا گناهت تمام بشود! این ظاهر عبارت است. ولی خب، عرفا از این عبارت برداشت این‌چنینی کرده‌اند که: «وجودک ذنبٌ»، نه وجودت یعنی خودت؛ وجودت یعنی این‌که همینی که به ماهیت تو تحقق بالعرض داده، این ذنبی است که لا یقاس به ذنب.

 

اضمحلال ماسوی و بقای ذات حق

 

«و تناثرها» تناثر ذنوب عبارت است از «اضمحلال» و نابود شدن کل، یعنی کل کمالات، «لدى القائل بتلک الکلمة». وجود و کمالات وجود در نظر کسی که قائل به این کلمه است، همه مضمحل می‌شوند و همه در وجود خدا فانی می‌شوند؛ «إذا قال» این کلمه را «عن خلوص عقیدة و عرفان قلب». زیرا مفاد کلمه این است که همه موجودات هالک‌اند و فقط خدا است که ثابت است: « إذ مفادها هلاك الكلّ»؛

 

و این «و معرفة انّ اللّه هو الثابت. »، این را عطف می‌گیریم بر «هلاک»... البته: «إذ مفادها هلاک الکل و معرفة أنّ الله هو الثابت». مفادش این است که همه موجودات هالک‌اند و هیچ‌کس از خود چیزی ندارد؛ و مفادش، یعنی استفاده‌اش این است که آدم بشناسد که «أنّ الله هو الثابت».

 

جمع میان معنای ظاهری و عرفانی تناثر ذنوب

 

خب اگر این‌طور است، پس هیچ‌کس وجودی برای خود نمی‌بیند، و هیچ کمالات وجودی برای خود نمی‌بیند؛ و وجود و کمالات هم که ذنوب بودند، پس با گفتن این کلمه تمام ذنوب تناثر پیدا می‌کند و می‌ریزد.

 

«و لا ینافی ذلک»، یعنی با این معنایی که گفتیم، با این معنای عرفانی که گفتیم، منافات ندارد که ذنوب ظاهره هم با گفتن این «لا إله إلا الله» تناثر پیدا کند؛ زیرا مراد از این کلمه «تناثر الذنوب»، معنای «عامٌّ لهما» است؛ یعنی معنای عامی است که می‌تواند هر دو مصداق را شامل بشود.

 

خب حالا که تناثر ذنوب، معنای عرفانی‌اش روشن شد، برگردیم مدّ صوت را هم معنای عرفانی‌اش را بیان کنیم که حالا معنای عرفانیِ مدّ صوت چیست که از این‌جا استفاده می‌شود.

 

معنای عرفانی مدّ صوت؛ استمرار توحید در سراسر عمر

 

مدّ صوت، دو تا مطلب در آن هست:

یکی این‌که باید صدایی باشد،

یکی این‌که این صدا باید کشیده بشود.

 

خب، «لا إله إلا الله» یعنی این اعتقاد باید اظهار بشود؛ هم در اعتقاد آدم باشد، هم ظاهر بشود، که با صدای بلند مثلاً گفته بشود. صدای بلند لازم است... یعنی اظهار بشود. مدّ هم پیدا کند؛ یعنی این‌طور نیست که در یک برهه از عمرمان به این مطلب معتقد باشیم بعد بگذاریمش کنار، دوباره معتقد بشویم؛ نه، باید مدّش بدهیم. این کلمه «لا إله إلا الله»، یعنی این اعتقادی که با این کلمه اعلام می‌شود، باید از اول عمر ما تا آخر عمر ما امتداد پیدا کند. این‌چنین آدمی «تناثر الذنوب»؛ و الا اگر لحظه‌ای این مدّ را قطع بکند، در همان لحظه تناثر ذنوب ندارد، بالاخره مبتلا به ذنوب می‌شود، باز یکی از ذنوب‌ها برایش می‌ماند، کمالات وجود را از خود می‌داند.

 

روش مواجهه با بطون روایات و عدم اسناد قطعی به معصوم

 

پس مدّ صوت، دو مطلب است: یکی این‌که صوتی باشد، دوم این‌که این صوت مد داشته باشد. پس اعتقاد لازم است، ولی این اعتقاد اظهار هم بشود، و این اعتقاد و اظهارش همه کشیده بشود، یعنی در طول عمر باشد.

 

توجه می‌کنید که این معنا، معنای بدی نیست. حالا نمی‌خواهیم بگوییم حتماً گوینده روایت این را اراده کرده است؛ ما وقتی یک معنایی می‌کنیم، توجه داشته باشید این برای همیشه باشد، یک معنایی برای روایت می‌کنیم، نمی‌گوییم حتماً گوینده روایت این معنا را اراده کرده است. می‌گوییم ما این معنا را از روایت می‌فهمیم. حالا اگر درست فهمیدیم که فبها، اگر هم درست نفهمیدیم که همان که قائل اراده کرده حق است و آنچه ما فهمیدیم ناحق است. این برای همیشه در ذهنتان باشد که اگر یک وقت ما معنایی را از روایتی استنباط کردیم، به این صورت استنباط می‌کنیم، اسناد نمی‌دهیم معنا را به گوینده. می‌گوییم شاید گوینده این را اراده کرده است، ما این‌طور می‌فهمیم؛ اگر اراده کرده است که چه بهتر، اگر هم اراده نکرده است ما این‌طور می‌فهمیم.

 

بررسی اطلاق «صوت» بر امتداد وجودی

 

پرسش: خودِ معنی وجود نمی‌تواند باشد؟ «یمدّ» یعنی این کلمه را در وجودش... یعنی در طول بقای خودش امتداد دهد؟

 

پاسخ: نه، صراحت... صراحت دارد در این کلمه. آن که... قرار شد که وجود را از خود نبیند. احتیاجی ندارد، چون «یمدّ» خودش معنا را می‌فهماند که به طول عمر... صوت یعنی ظهور، یعنی اظهار. یعنی نه تنها اعتقاد داشته باشد، بلکه اظهار هم بکند که دیگران را هم به سمت این اعتقاد جذب بکند.

 

پرسش: با لفظ باشد؟

 

پاسخ: صوت به معنای اظهار است... بله، وجودش اظهار بکند... چطوری اظهار بکند؟ وجود همیشه اظهار می‌کند، دیگران را هم باید اظهار بکند. چطوری اعلام می‌کند؟ خودِ وجود می‌خواهد اعلام بکند؟ وجود دائماً دارد اعلام می‌کند، افراد غافلند، باید از غفلت درشان بیاورد. از غفلت بخواهد درشان بیاورد باید با صدایی باشد، با هرچه باشد، با اظهاری باشد؛ هیچ مانعی ندارد.

 

پرسش: منظورم این بود که در طول عمرش، یعنی مثل مدّ کشیده باشد.

 

پاسخ:بد نیست، حالا معنای شما هم عیبی ندارد، صوت را به معنای عمر بگیریم؛ اما احتیاجی به آن نداریم، چون «یمدّ» خودش معنای امتداد در طول عمر را می‌فهماند. اما اگر صوت را به معنای اظهار بگیرید، یک مطلب اضافه گفتید: که این شخص معتقد باشد، اظهار هم بکند، و در طول مدتش این اعتقاد و اظهارش ادامه پیدا بکند، یعنی به صورت ممتد باشد؛ این بهتر است.

 

شرح حدیث پانزدهم؛ بشارت بهشت در ازای توحید ثلاثی

 

الحدیث الخامس عشر:

« بإسناده عن أبي حرب بن زيد بن خالد الجُهَني، قال: اشهد على أبي زيد بن خالد، لسمعته يقول: أَرْسَلَنِي رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، فَقَالَ لِي: بَشِّرِ النَّاسَ أَنَّهُ مَنْ قَالَ: «لَا إِلٰهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ، فَلَهُ الْجَنَّةُ. » [2]

من شهادت می‌دهم که این مطلب را از ابی‌خالد بن زید شنیدم که می‌گفت: رسول خدا فرمود... رسول خدا مرا فرستاد و فرمود: به مردم بشارت بده که هر کس بگوید «لا إله إلا الله وحده لا شریک له»، فله الجنة.

 

پرسش: «أشهد علی أبی» یعنی چه؟ شاهد می‌گیرم؟

 

پاسخ: شاهد می‌گیرم، بله. بله، شاهد می‌گیرم بر ابی‌زید بن خالد؛ یعنی مثل این‌که خدا را شاهد می‌گیرم که این حرف را من زدم مثلاً، یا ملائکه را شاهد می‌گیرم که این حرف را من زدم، این آدم. «لسمعتُه»، یعنی این کلمه که من دارم می‌گویم، همین‌طوری از پیش خودم نمی‌گویم، افراد را شاهد می‌گیرم که من از این شخص شنیدم.

 

تطبیق فقرات سه‌گانه بر مراتب توحید

 

این کلمه را توجه کنید، عبارتی که آمده است: در آن، در این جمله سه تا... سه تا مطلب آمده، سه تا امر هست: یکی «لا إله إلا الله»، یکی «وحده»، یکی «لا شریک له». این سه تا را این‌جور قرار می‌دهیم: یکی اشاره دارد به توحید ذات، یکی اشاره دارد به توحید صفات، یکی هم اشاره دارد به توحید افعال. حالا هر کدام را دلتان خواست: به ذات هر کدام، به صفات هر کدام، به... ولی ترتیب را رعایت کنید بد نیست: «لا إله إلا الله» را بگیرید توحید ذات، «وحده» را توحید صفات، «لا شریک له» را توحید افعال.

 

حقیقت معیت با حق و فناء فی الله

اگر کسی به این سه مطلب رسید... اگر کسی به این سه مطلب رسید: ذاتش فانی شده در ذات خدا، صفاتش فانی شده در صفات خدا، افعالش فانی شده در افعال خدا؛ پس چنین شخصی مع الله است. و مع الله بودن، جنّت است، چنان‌که قبلاً هم گفتیم: مع الله بودن جنّت است. پس اگر کسی این سه مطلب را معتقد باشد، «فله الجنة»، یعنی فله کونٌ مع الله، یعنی فله الفناء فی الله. تمام عبارات توجیه عرفانی می‌شود، تمام عبارات روایات را ایشان توجیه عرفانی می‌کند.

 

حقیقت فنا در عرفان؛ تمایز با نابودی مطلق

 

پرسش: در فنا... چه تفاوتی... یعنی دیگران از بین می‌روند؟

 

پاسخ: بله، فنا که ما می‌گوییم - این را بارها خودِ عرفا هم تصریح کرده‌اند، در اشعار هم داشتیم - فنا به معنای نابودی نیست که فقط یک طرف باقی بماند و هو الله، بشر به کلی از بین برود! بشر هست، ولی خود را نمی‌بیند، از مقید محجوب است.

 

پرسش: از مقید محجوب است یعنی چه؟

 

پاسخ: بله، یعنی این‌که انسان فانی بشود فقط یعنی یک طرف باشد؟ خدا باشد و انسان نباشد؟ بله، این‌که... بله، همین‌که خود را نبیند، نه این‌که نبیند در هستی جز خدا چیزی را. اگر من هستم، من امانت خدایم، رقیقه وجود خدایم؛ وجودی که به من امانت داده، به من اصلاً وجود نداده، ظهور وجود، عکس وجود، هرچه هست. و اگر عکس وجود است، پس وجود دارد دیده می‌شود؛ اگر آینه‌ای هست که دارد وجود را نشان می‌دهد، پس وجود باید دیده بشود، من دیده نشوم. یعنی به آینه به عنوان «ما فیه یُنظَر» نگاه کند، نه به عنوان «ما به یُنظَر».

 

پرسش: پس در عین حال هست؟

 

پاسخ: هست، به همان معنایی که عارف می‌گوید ها! نه هست به آن‌جوری که فیلسوف می‌گوید یا متکلم می‌گوید! هست به معنایی که عارف می‌گوید. هست به معنایی که عارف می‌گوید یعنی فقط همین عکس، فقط وجه، فقط جلوه؛ که این جلوه هم باز خودِ او است من وجهٍ، و غیرِ او است من وجهٍ آخر.

من این را یک زمانی توضیح دادم، ان‌شاءالله باز دوباره در همین مطالب هم خواهم گفت، که چطوری خلق عین حق است من وجهٍ، و غیر حق است من وجهٍ آخر. این را باید توضیح بدهیم، توضیحش هم خیلی سخت نیست، اما خب به نظر یک مطلب ناوارد و باورنکردنی می‌آید، اما وقتی توضیحش می‌دهیم معلوم می‌شود نه، خیلی مسئله بی‌راهی نیست.

 

پرسش: یک وجود واحد است؟

 

پاسخ: بله، وجود واحد است. نیست به معنای وجود است، ولی وجود بله یکی است. بله، یک وجود بیشتر نداریم. اگر منظورتان وجود است، حق است؛ چون می‌فرمایید انسان وجود ندارد، بله وجود ندارد. عارف هم می‌گوید انسان وجود ندارد، ظهور است؛ وجود نیست، ظهور وجود است، عکس وجود است، نمونه وجود است، نه خودِ وجود. خودِ وجود منحصراً مالِ خدا است، به هیچ‌کس هم نمی‌رسد. آن که به ماها داده می‌شود، ظهور وجود است. ما همین اندازه که بفهمیم ظهور وجودیم، یعنی به خودمان نظر نکنیم، بلکه فقط به خدا نظر کنیم.

 

پرسش:ظهور وجود من وجهٍ غیر وجود است و من وجهٍ عین آن است؟

 

پاسخ: بله، ظهور وجود من وجهٍ غیر وجود است، و من وجهٍ عین آن است. حالا ان‌شاءالله توضیح می‌دهم در جای خودش... همین الان مختصر بگویم روشن نمی‌شود، باید مفصل بگویم و اگر هم بخواهم مفصل بگویم جایش الان نیست. چون باید یک وقتی پیش بیاید، بحثی که خودشان مطرح کردند پیش بیاید که من وارد بشوم؛ همین‌طور که اشکال و جواب و اشکال و جواب بیاید، در جای خودش باز دوباره وقتش می‌شود. حالا شما فعلاً به عنوان یک اصل مسلم عرفانی بپذیرید که من وجهٍ عین وجود است و من وجهٍ غیر وجود است. ولی بالاخره ظهور وجود است.

 

انسان همین اندازه که بفهمد ظهور وجود است، می‌شود فانی. البته این باز فنای کامل نیست! این فنا به خود توجه می‌کند، می‌گوید من ظهور وجودم و می‌رسد به وجود. باز هم به خود یک نظری کرده به عنوان این‌که من ظهور وجودم. در عرفان باید این ملاحظه هم نشود. عرض کردم آینه را به عنوان «ما فیه یُنظَر» نگاه کند که اصلاً خودِ آینه دیده نشود، فقط آن عکس دیده بشود؛ چنان متوجه آن عکس بشود که اصلاً آینه را نبیند...

 

تمثیل آینه و مراتب شهود و فنا

 

همان تمثیلی که فرض کنید یک چیزی در آینه افتاده باشد که انسان خیلی حریص به دیدن آن چیز است. توجه می‌کنید که وقتی آن را می‌بیند، اصلاً توجه به آینه ندارد و فقط خودِ آن شیء را می‌بیند. وقتی که آینه را از کنارش برداری و آینه جابه‌جا بشود، تازه متوجه می‌شود که داشته در آینه می‌دیده است! یعنی این‌قدر حواسش در داخل آینه بوده و به خودِ آینه بی‌توجه بوده است.

 

پرسش: در واقع آینه را ندیده است؟

 

پاسخ: لزومی ندارد آینه را ببیند. می‌تواند بله، می‌تواند نبیند. در آن عالی‌ترین حد، این‌قدر توجهش متمرکز به خدا است که آینه را نمی‌بیند. ولی می‌تواند ببیند؛ یعنی چیزی هست، آینه در واقع هست ، و آن شیء عرض کردم که در آینه افتاده در واقع هست.

 

ما یک وقتی این عکس را که داریم ملاحظه می‌کنیم، آینه را هم یواشکی نگاه می‌کنیم و می‌فهمیم که در آینه داریم می‌بینیم. یک وقتی آن‌قدر، آن‌قدر این تمرکز حواس روی آن عکس داریم که اصلاً نمی‌فهمیم که این عکس را داریم در آینه می‌بینیم، فکر می‌کنیم خودِ شخص را داریم می‌بینیم. اصلاً نمی‌فهمیم که این‌جا آینه است! فنای محض این آخری است.

 

چون آدم بالاخره خدا را که نمی‌بیند، از خودش خدا را می‌بیند. هر کسی از کانال خودش خدا را می‌بیند. منتها چنان ببیند که خود را اصلاً نبیند، همان‌طور که آینه را نمی‌بیند. گاهی خود را می‌بیند و می‌فهمد که از طریق خودش دارد خدا را می‌بیند؛ این به آینه نظر کردن است و فهمیدن این‌که عکس را در آینه دارد می‌بیند، ولی تمام توجهش هم به عکس است. این فنا هست، ولی فنای کاملی نیست. فنای کامل این است که تمرکزش روی آن ذوالعکس چنان باشد که نفهمد این عکس است و نفهمد این آینه است.

 

دیگر ظاهراً با مثال این‌چنینی روشن باشد؛ گاهی آدم آینه را نگاه می‌کند، این‌قدر حواسش به آن داخل آینه است که اصلاً نمی‌فهمد دارد عکس را در آینه می‌بیند، فکر می‌کند خودِ شخص روبه‌رویش است.

 

پرسش: آینه هست؟

 

پاسخ: آینه هست، بله. بله، ما آیاتیم، ما آیاتیم. مگر می‌خواهیم آیات را جمع کنیم؟! اگر فقط خدا باشد و آیات نباشد که اصلاً نظام آفرینش جمع می‌شود! دیگر نه پیامبری معنا دارد، نه خلقی معنا دارد، نه عبادتی معنا دارد، هیچی معنا ندارد که! اگر همه را بخواهیم واقعاً جمع کنیم، واقعاً که جمع نمی‌شود؛ واقعاً همه این آینه‌ها هستند، منتها ما این آینه‌ها را نباید ببینیم، ما باید از طریق آینه آن صاحب‌عکس را ببینیم.

 

چنان هم صاحب‌عکس را ببینی که اصلاً توجه به آینه نداشته باشی؛ به طوری که اگر از پایت تیر را بکشند بیرون، متوجه نشوی، باز هم صاحب‌عکس را ببینی! یعنی این‌قدر بی‌توجه به آینه باشی که تیر را از توی پا می‌کشند بیرون، متوجه نشوی.

 

ارجاعات شارح به کتاب اربعین و تطبیق فقرات تهلیل

 

خب، در این‌جا هم چون مؤلف این کتاب تمام مطالب را قبلاً در اربعینش نوشته، در همان اربعین قبلی در عباراتش نوشته است: نوشته در شرح حدیث ۳۸ من این را بحث کردم، در شرح حدیث فلان بحث کردم. در شرح حدیث ۴۰ ایشان گفته بحث را در اربعین انجام دادیم، دیگر این‌جا لازم نیست بحث کنیم. این مباحثی را که این‌جا بحث نکردیم، در بسیاری از مواضع دیگر... کلمه «الله» از چه چیز گرفته شده و چیزهایی که اشاره شده است.

 

«الکلمة الشریفة»، یعنی «لا إله إلا الله»، «تدلّ علی التوحید». «و کذالک»، یعنی تدلّ علی التوحید کلمة «وحده». «و کذا»، یعنی باز هم تدلّ علی التوحید «لا شریک له». این سه تا هر سه دلالت بر توحید می‌کنند؛ منتها چون تکرار... به خاطر این‌که تکرار لازم نیاید، ما سعی می‌کنیم که هر کدام از این‌ها را اشاره بگیریم به یکی از توحیدها.

 

فالمعنی این است که: «من قال: تلک الکلمات...» هر سه را با هم بگوید، معتقداً بتوحیدٍ ذاتی، یعنی «انّه لا شي‌ء يشاركه سبحانه في ذاته»؛ و بتوحیدٍ صفاتی، یعنی «لا یعادلُه فی صفاته»؛ و بتوحیدٍ أفعالی، یعنی «لا یعاضدُه فی أفعاله» (معاضدت یعنی کمک، معین).

 

بله، «لا شیءَ یشارکه سبحانه فی ذاته»: یعنی هیچ شیئی ذات او را ندارد و در ذات شرکتی با او ندارد، در اصل وجود شرکتی با او ندارد. او فقط موجود است و بقیه موجود نیستند.

 

«لا یعادله فی صفاته»: یعنی صفات انسان معادل صفات خدا نیست. صفات خدا صفات ذاتی و اصلی و بی‌نهایت است، صفات انسان ترشحی از آن صفات است، آن هم تازه مالِ خودش نیست، امانتی است؛ ذاتی نیست، عاریه‌ای است.

 

«لا یعاضده فی أفعاله»: یعنی افعالی که از انسان صادر می‌شود، هیچ‌کدام کمکی به فعل خدا نیستند، بلکه خدا هست که بشر را کمک می‌کند و فعل در واقع به او منتسب می‌شود.

 

پرسش: ...

پاسخ: حالا قرار شد یک روزی توحید عرفانی را، توحید افعالی عرفانی و کلامی را هر دو را بگوییم. بله، حالا ان‌شاءالله یک روزی همین را هم رفتیم؛ البته باید زودتر بحث بشود که این‌جاها روشن بشود، ان‌شاءالله یک روزی وقت شد می‌گوییم.

 

«بل هو المتفرّد بالألوهيّة»، که فقط او است که إله است؛ این از «لا إله إلا الله» درمی‌آید.

 

«و المتوحّد بالصّفات العظمى و الأسماء الحسنى‌»، او است که فقط این صفات را دارد، دیگران ندارند. اولاً صفات و اسما را ندارند، ثانیاً همان را هم که دارند، ترشحی هم که دارند مالِ خودشان نیست، عاریه است.

 

«﴿ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ﴾ [3] »، اشاره به توحید افعالی دارد.

 

آن دو تا: «هو المتفرد بالألوهیة» یعنی توحید ذاتی، «المتوحد بالصفات العظمی و الأسماء الحسنی» توحید صفاتی، ﴿ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ﴾ توحید افعالی. یعنی «له»، منحصراً خلق و امر مالِ او است؛ خلق عالم ماده، امر عالم عقول، تماماً مالِ او است. عالم مجرد و مادیات همه مالِ او است. خب، «من قال تلک الکلمات معتقداً أنه کذا فله الجنة».

 

نفی الهیت نفس و شمول نفی در «لا إله»

 

پرسش: ...

پاسخ: حالا هر کس به خود به عنوان مستقل، نه به عنوان فانی فی الله توجه کند، خود را إله قرار داده است! «لا إله» یعنی هیچ‌کدام از این‌ها نیست؛ پس همه هستند ولی فانی‌اند.

«لا إله» یعنی به خودتان به عنوان این‌که مستقلی و دارای وجودی، و دارای کمالات وجودی هستید توجه نکنید، وگرنه می‌شوید إله! پس «لا إله» نه فقط بت و امثال ذلک را نفی می‌کند، من را هم که به خودم دارم توجه می‌کنم نفی می‌کند! آن وقت چیزی باقی نمی‌ماند جز الله.

 

می‌بینید پس «لا إله» تنها خداهایی که پرستیده می‌شوند حذف نمی‌کند؛ حتی خداهایی را هم که خودِ ما باشیم، به خودمان به عنوان وجود مستقل توجه کنیم نفی می‌کند. همه را برمی‌دارد؛ می‌گوید به عنوان وجود به خودت... به عنوان مستقل به خودت توجه نکن. مستقل در عالم جز خدا نیست؛ همه در او فانی‌اند و همه تسبیح‌گوی او هستند.

 

«لا إله إلا الله» می‌فهماند که هیچ‌کس وجود ندارد. «لا» نفی بتِ تنها که نمی‌کند، نفی همه موجودات را می‌کند؛ چون هر موجودی به عنوان این‌که موجود است اگر ملاحظه بشود، به عنوان الهیتش ملاحظه شده است. پس اگر ما بخواهیم إله را نفی کنیم، یعنی از همه موجودات وجود استقلالی را می‌گیریم، و همه را می‌گوییم ظهور خدا، آن وقت می‌شود در واقع وجودْ یکی و هو الله.

 

«لا إله إلا الله» به این دو تفسیر، به هر دو تفسیر درست است؛ این تفسیرش را باید مراعات کرد و برداشت. ظاهراً بقیه آقایان هم یادشان می‌آید... شاید...

 

مصادیق معبود و مألوه و تفاوت مراتب ادراک تهلیل

 

پرسش: آیا معبود و مألوه مد نظر است؟

 

پاسخ: معبود و مألوه، بله. معبود و مألوه معنای عام است و افرادش متفاوتند. یک وقت بت است، یک وقت نمرود است، فرعون فرعون است، یک وقت هم من هستم وقتی به خود مستقل توجه می‌کنم. مصادیق إله را ما می‌آوریم؛ وقتی مصادیق معبود و مألوه را بیاوریم، «لا» همه این مصادیق را نفی می‌کند.

 

پرسش: آیا این معنا را کلمه استلزام می‌کند؟

 

پاسخ: «لا إله إلا الله» به این صورت اثر دارد؛ اگر فیلسوفانه بگوید، متکلمانه بگوید، و بدتر اگر عامیانه بگوید، به درد خودش می‌خورد! باید عارفانه بگوید. عرض بنده هم همین بود. این آقا می‌گوید که «لا إله إلا الله» را عارفانه بگو تا «فله الجنة» باشد، «فله الجنة» باشد. فیلسوفانه بگویی، متکلمانه بگویی، عامیانه بگویی به درد دلت می‌خورد؛ فقط خونت محفوظ می‌ماند، نمی‌کُشندت! ولی مسلمان واقعی نیستی. مسلمان واقعی در وقتی هستی که «لا إله إلا الله» عرفانی بشود.

 

پرسش: پس مراتب فلسفی و کلامی و عامیانه در جای خود هست؟

 

پاسخ: فلسفی داری خب بله، فلسفی... کلامی داری، کلامی... عامیانه داری که خودشان افتخار هم دارند! اعتقاد عامیانه در حدّ خودش افتخار است. وقتی می‌بینی از فلسفه و عرفان و کلام از جاهایی که منحرف شدند، آن وقت اعتقاد عامیانه می‌شود افتخار! که اگر یک وقت گفتیم ما اعتقاد عامیانه داریم، توهین نیست ها!

 

اگر اعتقاد عامیانه داشتی، آثاری که بر اعتقاد عامیانه مترتب می‌شود آن‌جوری معامله می‌کنند. اعتقاد فلسفی و کلامی داشتی یک‌جور دیگر، اعتقاد عرفانی داشتی یک‌جور دیگر. این آقا عرض کردم تمام مطالب را طبق عرفان و مبانی عرفان بیان می‌کند. حالا قبول نداریم، این یک حرف دیگر است؛ حرف ایشان این است.

 

روش مواجهه با متن کتاب و قصد مؤلف

 

من این کتاب را می‌خواهم بخوانم. از اول هم عرض کردم، بارها هم گفتم، الان هم با همین قید وارد این کتاب شدم؛ که من معانی واقعی این احادیث را نمی‌گویم، چون نمی‌دانم! هرچه خودشان فرمودند همان است. ما این کتاب را می‌خوانیم؛ این کتاب هرچه گفته، درست یا غلط، پای خودش است. ما فقط می‌خوانیم که بدانیم.

 

اما معنایی که خدا از این «لا إله إلا الله» اراده کرده، پیامبر چه معنا اراده کرده، آن با خودشان است؛ اگر عامیانه بوده عامیانه، اگر عارفانه بوده عارفانه. ما حرف آقا را داریم می‌گوییم که ایشان دارد این را می‌گوید، ما این را داریم نقل می‌کنیم. حالا درست است یا غلط است، به پای خودش است.

 

تفنن در عبارات و عدم دلالت بر قید احترازی

 

پرسش: آیا «المتوحد بالصفات العظمی و الأسماء الحسنی» قید احترازی است؟

 

پاسخ: نه، همین‌جوری توضیحی است، احترازی نیست. آخر می‌دانید بالاخره آدم وقتی قلم دستش می‌گیرد، خودش دلش می‌خواهد عبارات را تکرار نکند. بگوید «بالصفات الحسنی و الأسماء الحسنی»، دلش نمی‌کِشد!

 

گاهی تفنن در عبارت است، گاهی اشاره به مطلبی دارد؛ گاهی اشاره به مطلب ندارد، دلش می‌خواهد عبارت طوری بیاورد که دلنشین‌تر باشد. شما خودتان هم وقتی می‌نویسید خودتان ملاحظه می‌کنید، دلتان نمی‌آید کلمه را چند بار تکرار کنید. می‌خواهید یک کلمه دیگر که همان مفهوم را داشته باشد ولی غیر از آن باشد اشاره کنید که تفنن در عبارات بشود. گاهی این‌طوری پیش می‌آید. این‌جا شما همیشه انتظار نداشته باشید که این کلمات که متفنن می‌شود اشاره به یک مطالب دیگری داشته باشد. بعضی از اوقات چرا، چنین هست؛ تفنن در عبارات اشاره به مطالب مختلف است، ولی همیشه لازم نیست چنین باشد.

 

پرسش: تفاوت اسما و صفات در این عبارت چیست؟

 

پاسخ: صفات و اسما فرق دارند با همدیگر، به این توجه کنید درست است. بله، «المتفرد بالألوهیة» مربوط به ذات است، «المتوحد بالصفات العظمی و الأسماء الحسنی» مربوط به صفات است، ﴿ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ﴾ مربوط به افعال است؛ هر سه را گفته است.

 

وجه تقدم صفات بر اسما؛ تقدم بسائط بر مرکبات

 

پرسش: چرا صفات را بر اسما مقدم کرد؟

 

پاسخ: عیبی ندارد، مگر... صفات اصل هستند دیگر. البته فکر نمی‌کنم ایشان غرضی داشته که صفات را بر اسما مقدم کرده است، ولی صفات بر اسما مقدمند چون بسائطند.

 

صفت با ذات مجموعاً می‌شود اسم؛ پس اسم مرکب است، و مرکب بعد از بسیط است. به این جهت اول ایشان صفات را گفته، دوم اسما را گفته است.

 

البته شاید هم این را اراده کرده است، شاید هم نکرده؛ ولی اگر بخواهیم توجیه کنیم کلامش را، می‌شود: صفات را مقدم کرده بر اسما از این باب که صفات بسائطند و اسما مرکباتند، و هر بسائطی مقدم است بر مرکبات. در واقع ایشان خواسته است که در لفظ و در ذکر هم بسیط مقدم بر مرکب باشد، لذا صفات را مقدم کرده بر اسما.

 


[1] شرح توحید صدوق، القمي، القاضي سعيد، ج1، ص40.
[2] شرح توحید صدوق، القمي، القاضي سعيد، ج1، ص42.
[3] سوره اعراف، آيه 54.