درس شرح توحید صدوق(قاضی سعید)
استاد محمدحسین حشمت‌پور

80/06/10

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب اول در ثواب موحدین و عارفین /ادامه حدیث هفتم؛ حرام بودن اجساد موحدین بر آتش

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

معنای لغوی و قرآنی واژه غابر

 

تحقیقی آوردم که مشکلی را که ما در جلسه گذشته به آن مبتلا بودیم حل می‌کرد؛ تحقیق جالبی است، از مجمع‌البحرین آوردند. داشتیم دیروز که: « فجعلوه اتقى يتقي في الماضي و الغابر مع التخفيف.» [1] عرض کردم که غابر برای ماضی است و برای مضارع نیامده است؛ رفتند از مجمع‌البحرین آوردند که: «﴿إِلَّا عَجُوزاً فِي الْغابِرِينَ﴾ [2] [3] ، ای فی الباقین» [4] بعد هم «الغابر» به معنای الباقی آمده که به معنای مستقبل باشد. بعد هم در همان کتاب نوشته است: «و قد يستعمل فيما مضى فيكون من الأضداد.» [5] ؛ یعنی عبارتی است که دو تا معنای ضد را افاده می‌کند: هم معنای ماضی را و هم معنای مستقبل را. بنابراین «فی الماضی و الغابر» یعنی «فی الماضی و المستقبل»، یو مشکل حل می‌شود.

 

پرسش: ماضی هم یک قرینه‌ای برای این هست؟

 

پاسخ: بله، ماضی هم قرینه می‌شود برای اینکه منظور از غابر مستقبل است؛ در اینجا منظور از غابر گذشته دیگر نیست.

 

طرح شبهه تساوی عاصی و مطیع در نفی عذاب آتش

 

خب، دیروز بحث را به اینجا رساندیم که اجساد موحدین بر نار حرام است. این یک مقداری مشکل تولید کرده برای بعضی از شنوندگان، و بیشترین مشکل این است که چه فرقی است بین موحدی که هیچ عصیان نکرده و موحدی که عاصی بوده است؟ این‌ها طبق این روایات، جسد هر دویشان بر آتش حرام است و هر دو از عذاب آتش معافند؛ چه فرقی بین این دو تا است؟ اگر هر دو معافند از عذاب، خب آن که عصیان نکرده ضرر کرده است! چون می‌توانست عصیان هم بکند و آخرش هم به همان نتیجه برسد که آن عصیان‌کرده رسیده است. خب این مشکلی است و واقعاً باید جواب داده بشود.

 

تمایز آثار مصائب دنیوی در محو سیئات و ترفیع درجات

 

جوابی که ما دادیم این است که در دنیا این فردی را که عصیان کرده عذابش می‌کنند یا در عالم برزخ، اما آن یکی دیگر را عذاب نمی‌کنند. البته عذاب برزخی برای آن کسی که معصیت نکرده است درست نیست، فشار قبر و شدت جان کندن و این‌ها نیست؛ البته شدت جان کندن را هم نمی‌شود گفت، ولی عذاب‌های دنیوی برای آن شخص موحدی هم که عصیان نکرده هست؛ آن هم که عصیان نکرده گاه‌گاهی برایش مصیبت‌های دنیایی پیش می‌آید، شاید هم خیلی بیشتر از آن که عصیان کرده است. این را چطوری جواب می‌دهید؟ شدت جان کندن هم گاهی برای موحدینِ خیلی بالا هم پیش می‌آید؛ شیخ انصاری می‌گویند چند روز جان می‌کَند؟ بدون شک ایشان از کسانی است که اصلاً در موردش تصور نمی‌شود که مشکلی داشته باشد، که البته بعداً از ایشان سؤال شده و این حرف‌ها؛ حالا در چه حالتی سؤال شده است؟ گفتند که من از خدا تقاضایی دارم که روی این تقاضایم ایستاده‌ام و دارم پافشاری می‌کنم لذا طول کشیده است؛ تقاضایم این است که تمام مقلدینم بخشیده بشوند، و آخرسر هم گرفته و رفته است؛ که البته این شدت جان کندن ایشان امتیاز ایشان بوده، امتیاز بوده ولی بالاخره مبتلا می‌شد به این، حالا یا به خاطر امتیاز یا به خاطر هر چه.

 

پرسش: میرزای شیرازی بوده ...

 

پاسخ: میرزای شیرازی بوده؛ حالا علی کل حال، من اشتباه می‌کنم، بالاخره اصلش درست است و تطبیقش شاید اشتباه بوده است.

 

تفاوت درجات بهشت و توقف در موقف قیامت و اعراف

 

اما جواب مسئله که مشکل حل بشود؛ جواب این است که روایت می‌گوید اجساد کسانی که موحدند بر نار حرام است، اجسادشان بر نار حرام است، یعنی هیچ‌کدامشان عذاب نمی‌شوند؟ بله، به آتش عذاب نمی‌شوند، اما بیان نمی‌کند که عاقبتشان چه می‌شود؛ آیا آن کسی که معصیت کرده بهشت می‌رود یا بهشت نمی‌رود؟ بر فرض بهشت رفت، درجات عالیه بهشت را به او می‌دهند یا درجات دانیه را به او می‌دهند؟ هیچ مشخص نکرده است. شاید کسانی هستند در قیامت که وارد بهشت نمی‌شوند و «هم یطمعون»، طمع دارند که وارد بهشت بشوند؛ شاید این‌ها را مدتی آنجا نگه می‌دارند تا گناهانشان پاک بشود، ولو با آتش نمی‌سوزانند ولی به حسرت بهشت که مبتلایشان می‌کنند، از بالا بهشت را می‌بینند و به آن‌ها نمی‌دهند تا مدتی، بعد می‌گویند بفرمایید؛ همین حسرت خودش کم نیست. به آتش نمی‌سوزانندشان ولی بالاخره مجازاتی دارند. یا بر فرض از اول هم وارد بهشت بشوند، آن قسمت‌های پایین بهشت را به این‌ها می‌دهند و قسمت‌های بالا را به موحدینی که اشتباه نکرده و عصیان نکرده‌اند می‌دهند؛ همین تفاوت درجه‌ای که بین موحدین غیرعاصی و موحدین عاصی هست کافی است.

 

اما عذاب دنیایی؛ عذاب دنیایی را که این شخص عاصی می‌کشد برای محو عصیانش است، آن شخص موحد غیرعاصی می‌کشد برای ارتفاع درجه‌اش است؛ پس هر دو عذاب دنیایی دارند، هر دو مصیبت دنیایی دارند، ولی این مصیبت اثری دارد و آن مصیبت اثر دیگری دارد؛ این شخص عاصی در مقابل این مصیبت فقط رفع عصیانش می‌شود و به او چیزی و امتیازی نمی‌دهند، ولی به آن یکی امتیاز می‌دهند؛ و این‌ها کم نیست. نباید ما فکر کنیم که بین موحدی که عصیان نکرده و موحدی که عصیان کرده فرقی باقی نمی‌ماند، فرق خیلی زیاد است؛ بله، از این جهت که هر دو به آتش نمی‌سوزند فرقی بینشان نیست، برای اینکه فرق باشد کافی نیست تماماً فرق باشد، خیلی فرق‌های دیگر هست و همان هم کافی است؛ پس مشکلی ما نداریم.

 

ضرورت ثبات بر توحید تا هنگام مرگ

 

البته اشاره می‌کنم که موحد، منظور موحدی است که توحیدش را تا دمِ مرگش آورده باشد؛ این احتیاج به ذکر ندارد و همین‌طور است: موحدی که توحیدش را تا دم مرگ آورده باشد، و الا اگر توحیدش را شیطان از او بگیرد، این مشرکاً مرده است و این ارزش ندارد و اصلاً موحد نیست و این می‌رود در جهنم. موحدی که حالا عصیانش آن‌قدر زیاد نبوده است که دم مرگ توحیدش را از او بگیرند، اگر توانست با توحیدش بیاید، اصلاً بحث ما همین است: موحدی که می‌میرد و با توحید می‌میرد، این جسدش بر آتش حرام است؛ والا موحدی که اولِ عمرش موحد بوده و بعد مشرک بشود، چه بعد مشرک بشود و مدت‌ها زندگی کند و چه بعد مشرک بشود و لحظه‌ای بعد بمیرد، این که به درد نمی‌خورد و این مشرک است و در واقع از بحث ما تخصصاً بیرون است.

 

پس اینکه ما می‌گوییم موحد، یعنی موحدی که بتواند توحیدش را تا بعد از موت بیاورد، تا موت بیاورد؛ بعد این اگر معصیت‌کار بود نمی‌سوزد، اگر هم معصیت‌کار نبود باز هم نمی‌سوزد؛ ولی باز هم تفاوت دارندها، با اینکه هر دویشان نمی‌سوزند تفاوت دارند: هم در دنیا اگر مصیبتی داشتند اثر آن مصیبت تفاوت داشته است، هم در آخرت اگر عذاب نمی‌شوند از جهت دیگر بینشان تفاوت است؛ از جهت درجات بهشت یا از جهت انتظار بهشت در یکی و عدم انتظار در دیگری. همین اندازه که در قیامت این را معطلش کنند کافی است، که در خود صحنه قیامت مدتی معطلش کنند کافی است؛ پنجاه هزار سال! پنجاه هزار سال کم نیست! پنجاه هزار سال ظاهراً آن‌طور که من از این نوشته‌ها برداشت کردم، پنجاه هزار سال عمر قیامت به تنهایی نیست؛ پنجاه هزار سال برای هر شخصی است، نه اینکه یک عمر قیامت باشد و در آن عمر قیامت یکی دو هزار ساله کارش تمام بشود و زود برود، یکی دو ساله تمام بشود و برود، پنجاه هزار سال بماند برای آن آخری‌ها؛ نه، برای هر کسی پنجاه هزار سال است، این خیلی می‌شود! اگر برداشت من درست باشد برای هر کسی پنجاه هزار سال می‌شود مگر خدا به او لطف کند؛ خیلی سخت است این‌ها. شخص مثلاً فرض کنید پنجاه هزار سال در قیامت نگهش داشته‌اند، بعد هم که دیگر حساب‌ها پاک شد و همه به بهشت رفتند، به این هم گفتند در اعراف باش؛ اگر اعراف جای کسانی باشد که متوسط بین جهنم و بهشتند، اگر آنجا باشد -چون بعضی می‌گویند اعراف جای کسانی است که فوق بهشتند و مشرف بر بهشتند، با آن کاری نداریم، آن تفسیری که می‌گوید اعراف متوسط بین جنّت و نار است که نه عذاب نار را دارد و نه نعمت جنّت را دارد- این‌ها را ممکن است در اعراف مدتی نگه دارند؛ همین نگه داشتن در اعراف، ولو عذاب نمی‌شوند ولی حسرت بهشت دارند، همین خودش برایشان مشکل است.

 

پس مسلّم این است که بین موحدی که معصیت می‌کند و موحدی که خالی از معصیت است فرق است، اگرچه در این مسئله که هر دویشان از آتش معافند اشتراک باشد؛ اگرچه در این مسئله اشتراک هست ولی فرق بینشان موجود است، و لذا این مسئله نباید استبعاد بشود که بدن موحد در آتش نمی‌سوزد؛ مصیبت‌های دیگر پیدا می‌کند، الان درست است به آتش نرسد ولی بالاخره مصیبت است دیگر، آن را هم در نظر بگیرید.

 

شمول مفهوم توحید، نجات از آتش و گرایش فطری به رحمت الهی

 

پرسش: موحد یعنی مؤمن و مسلم؟

 

پاسخ: موحد یعنی موحد، یعنی آن کسی که لا اله الا الله را قبول دارد. اگر این باشد دل آدم خیلی خوشحال می‌شود، از باطن آدم خوشحال می‌شود که موحدین نمی‌سوزند؛ موحدین دیگر اختصاص به شیعه ندارد. و این اگر باشد یعنی... الان همه ماها طالب این هستیم که عذاب کمتر باشد، لذا به خلود در جهنم اشکال می‌کنیم، به خلود در بهشت هیچ‌کس اشکال نمی‌کند! خب خلود در بهشت برای چه؟ این آدم دو تا نماز خوانده که سر تا پایش را هم نگاه کنید نمازهایش ارزش چندانی نداشته، بردنش در بهشت و مخلّدش کرده‌اند، هیچ‌کس اشکال نمی‌کند آقا این مستحق نبوده چرا بردیدش، هیچ‌کس نمی‌گوید؛ اما خلود در جهنم را زود می‌گوییم چرا مخلّد؟ این بیچاره چه کار کرده است؟ به خلود در جهنم زود اشکال می‌کنیم؛ یعنی روحیه بشر این‌طور است، نمی‌خواهد هم‌نوع خودش بسوزد، اگر هم خیلی اذیتش کرده باشد دلش می‌خواهد یک گوشمالی ببیند اما نمی‌خواهد کامل بسوزد.

 

پرسش: ... به خلود در بهشت اشکال می‌کنند...

 

پاسخ: این‌ها برای خودشان است.، بله در همین دنیا را عرض می‌کنم؛ در این دنیا کسی به خلود در بهشت اشکال نمی‌کند ولی در خلود جهنم اشکال می‌کند. لذا ما خوشحال می‌شویم اگر گفته بشود که افراد در جهنم کمتر می‌مانند؛ این روحیه را برای ما خدا ساخته است دیگر، این روحیه‌ها را برای بشر خودش ساخته است؛ خوشحال می‌شویم که بگوید این انسان در جهنم نمی‌رود یا اگر در جهنم است زود بیرون می‌آید؛ خلود برایمان مشکل است تصورش، باید قبولش کرد چون ما موظفیم قبول کنیم همه چیز را، ولی بالاخره روحیه‌مان این‌طوری است.

 

حالا اینکه اگر گفته بشود بدن موحد در آتش نمی‌سوزد برای ما خیلی خوب است، یعنی دلمان راحت‌تر می‌شود و راضی‌تر می‌شود که بالاخره افراد زیادی از بشر جهنمی نیستند اگرچه بهشتی هم نباشند، ولی بالاخره غنیمت است؛ به قول خواجه می‌گوید: اهل نجات باشند، همین خلاص شدن، «فوق الشقاء» است؛ اهل نجات، خلاص شدن فوق شقاوت است، یعنی همین اندازه‌ای که خلاص بشود از جهنم بهتر از این است که بدبخت باشد و در جهنم باشد، حالا به مقام بهشت هم نرسد.

 

پرسش: غیرمسلمان‌ها را هم شامل می‌شود؟

پاسخ: غیرمسلمان اگر موحد باشند.

 

پرسش: اگر موحد باشد؟

پاسخ: بله.

 

پرسش: ... بشروطها، این شرط‌ها را...؟

 

پاسخ: بله، حالا آن هم ان‌شاءالله باید حل بشود؛ «کَلِمَةُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي» [6] ، «أَمِنَ مِنَ النَّارِ»؛ خب این عبارت را باید حل کنیم: «أَمِنَ مِنْ عَذَابِي» یعنی عذاب مطلقاً، نه فقط عذاب نار؛ در حالی که این روایت دارد عذاب نار.

 

تبیین روایی و عقلی درجات قرب، کمیت و کیفیت عبادات و گستره تفضل الهی

 

آن کلمه «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي»، شاید مطلق عذاب را نفی کند، آن وقت «بشروطها و انا من شروطها»، یعنی ولایت هم شرط این است که توحید تأثیر کند. حالا بالاخره این‌ها توضیحاتی است که ما می‌دهیم، اما چه اتفاقی می‌افتد، این را بعد از اینکه از خواب بیدار شدیم به ما شاید بگویند: «النَّاسِ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا» [7] آن وقتی که از خواب بیدار شدیم شاید خیلی از این‌ها را بفهمیم و بعد هم بگوییم چه افکاری داشتیم ما در دوران دنیایمان؛ چه افکار بچگانه‌ای بود، بلکه حتی زیر بچگانه هم بود! افکاری که اصلاً خجالت می‌کشیم؛ شاید همین‌ها را که الان ما افکار متأملانه و متعمقانه حسابش می‌کنیم، بعداً به همین افکار بخندیم، هیچ بعید نیست.

 

نسبت میان کمیت و کیفیت در عبادات و قاعده تفضل بر معذورین

 

پرسش: ....

پاسخ: بعد اگر عرض کنم که متفاوتند، شما اشکال می‌کنید که آن فرد بیست‌ساله به خدا اعتراض می‌کند که چرا به من بیست سال عمر دادی و به او چهل سال؟ اگر چهل سال عمر می‌دادی من هم می‌توانستم همان را تحصیل کنم. ببینید، کیفیت و کمیت هر دو دخالت دارد؛ کیفیت و کمیت هر دو دخالت دارد. اگر فرض کنید هر دو از نظر کیفیت مساویند و هر دو خالصانه عبادت کرده‌اند، آن که چهل سال عمر کرده و آن که بیست سال عمر کرده هر دو خالصانه عبادت کرده‌اند و از نظر کیفیت هیچ تفاوتی بینشان نیست، پیداست که از نظر کمیت ارزش بیشتری دارد؛ دست خودشان هم نیست، بله.

 

اما اگر ما بتوانیم روایتی را که داریم تعمیم بدهیم، این مشکل شما حل می‌شود. مشکل شما این است که شخصی بیست سال عمر کرده، شخص دیگر چهل سال، هر دو هم اهل عبادت بوده‌اند و کیفیت عبادتشان هم مثل هم بوده است، فقط از جهت کمیت فرق می‌کند: یکی بیست سال عبادت کرده و یکی چهل سال عبادت کرده است؛ آن که بیست سال عبادت کرده بعداً اعتراض می‌کند به خدا که: خدایا، من می‌توانستم چهل سال عمر کنم همان‌طور که او کرد، اگر به من چهل سال عمر می‌دادی من هم همین کار را می‌کردم، بنابراین اگر کم دارم به خاطر این بود که تو من را بردی نه به خاطر اینکه من کم گذاشتم.

 

اگر بتوانیم روایتی را که در این زمینه الان می‌خوانم و عرض می‌کنم تعمیم بدهیم، مشکل حل می‌شود: روایتی داریم که اگر انسان در سن جوانی و در حال سلامت -با این دو قید: در سن جوانی و در حال سلامت- عباداتی انجام بدهد، بعد پیر بشود و این سن جوانی از او گرفته بشود یا مریض بشود یعنی سلامت از او گرفته بشود و نتواند این عبادت را انجام بدهد، خدا تفضلاً در زمان پیری و در زمان مرض برایش همان کارهایی را که در زمان جوانی و سلامت انجام می‌داد می‌نویسد، تفضلاً؛ اما معصیت‌ها را نه؛ اگر در سن جوانی معصیت می‌کرد در سن پیری برایش نمی‌نویسد، اما در سن جوانی اگر عبادت می‌کرد در سن پیری برایش می‌نویسد. پیرهایی که در جوانی‌شان عابد بودند، در سن کهولت بالاخره نمی‌توانند انجام وظیفه کنند، درست نمی‌توانند انجام وظیفه کنند، عیناً همان کارهایی که انجام می‌دادند برایشان نوشته می‌شود.

 

اگر ما این را بتوانیم تعمیم بدهیم، این شخص بیست‌ساله می‌گوید: اگر من چهل سال عمر می‌کردم یعنی عمر عادی مردم را می‌کردم، خدا تفضلاً به من پاداشش را بدهد؛ اگر آن روایت را تعمیم بدهید، این شخص می‌گوید: اگر من بودم و ضعیف می‌شدم خدایا تو به من می‌دادی، حالا نبودم و نتوانستم انجام بدهم، اگر بودم انجام می‌دادم؛ بعید نیست خدا همان را هم به او بدهد. ما اگر بخواهیم بحث کنیم اشکال بر ما وارد است که نمی‌توانیم حل کنیم، بر خدا وارد نیست؛ خدا آنجا طوری رفتار می‌کند که جلو همه اشکال‌ها گرفته می‌شود، یعنی طوری رفتار می‌کند که همه راضی باشند و هیچ‌کس ناراضی نباشد.

 

پرسش: این به چه صورت است استاد؟ به این شکل نمی‌شود ما کمیت در عبادت و این‌ها را در نظر نگیریم، بلکه مراتب توحیدی را در نظر بگیریم؟

 

پاسخ: همان کیفیت است، من دارم فرض می‌کنم...

 

پرسش: کیفیت عبادت و کیفیت اعتقاد، بله.

 

پاسخ: کیفیت عبادت و کیفیت اعتقاد؛ بله، این کاملاً درست است.

 

پرسش: که حالا در مسئله توحید مثلاً اخباری...

 

پاسخ: متوجهم؛ یعنی اعتقاداً وقتی اعتقاد قوی‌تر است، اعمال هم قوی‌تر خواهد شد، کیفیتش هم بالاتر می‌رود.

 

پرسش: اگر دو نفر با مثلاً مدت زمان خیلی مختصر، ولی هر کدام در یک جا باشند، نظر و معرفتشان یکی باشد، چون بیش از این نیست...

 

پاسخ: ببینید، یک مثال دیگر عرض کنم که جواب شما داده بشود، یعنی اشکال شما وارد بشود.

 

پرسش: نه، این درست است که اگر به مقام توحید ذاتی برسند، چون دیگر مقام استقرار است، از نظر درجات معنوی دیگر فرق نمی‌کنند؟

 

پاسخ: درجات معنوی حالا شاید فرق نکند، بله.

 

پرسش: مثلاً پیغمبر اکرم، یک نفر را در ۱۴ سال برساند به آن حد بالا، یکی ممکن است ۵۰ سال پیش پیغمبر عبادت هم بکند... اینجا درجات معنوی...

 

پاسخ: آن درست است؛ درجات معنوی ممکن است یکی در فاصله کوتاهی به یک مقام بالای درجه معنوی برسد، یکی در فاصله بلندی برسد.

 

پرسش: و بمیرد؟

 

پاسخ: و بمیرد، بله. و یکی هم ممکن است که هر دویشان برسند در یک فاصله متفاوتی، و این فاصله وقتی وصول حاصل شد برداشته می‌شود؛ یعنی بالاخره وقتی که انسان واصل الی الله شد، چه ده ساله برسد چه یک ساله برسد و چه در هر چقدر، هر دویشان مساوی شدند؛ منتها یکی زودتر رفته یکی دیرتر رفته، از این جهتش درست است. ولی از جهت اینکه بالاخره بهشت مادی را که ما هم به آن معتقدیم، آن چه؟

 

مقایسه مراتب بهشت مادی و رضوان معنوی در کلام و عرفان

 

پرسش: درجات مادی چه؟

 

پاسخ: آن که به دیده... معنوی را به او دادند، مادی چه؟

 

پرسش: مادی چه؟ مادی که گذشتند به آن می‌رسند؛ ولی اگر کسی بخواهد به آن توحید و مراتب عالی توحید برسد، البته مادی که دارند گذشته، رسید به یک جایی که دیگر این مسئله مادی مطرح نیست، اصلاً دلیل به این...

 

پاسخ: نمی‌شود گفت مطرح نیست؛ معنوی را ترجیح می‌دهد بر مادی، نه اینکه برایش مطرح نیست؛ این را عرفا می‌گویند، خیلی صاف نیست.

 

پرسش: ﴿ وَ رِضْوَانٌ مِّنَ اللّهِ أَكْبَرُ﴾ [8] ؟

 

پاسخ: بله، «اکبر»؛ نه اینکه آن هیچی نیست! نمی‌خواهد بگوید بهشت هیچی است؛ می‌گوید رضوان الله اکبر است و بهشت هم کبیر است، پس بهشت ارزش دارد. این که عرفا می‌گویند ما به جایی می‌رسیم که دیگر به بهشت اعتنا نمی‌کنیم، این حرف بیخودی است؛ چرا به بهشت اعتنا نمی‌کنید؟ بهشت نعمت خدا است، مگر می‌شود به نعمت خدا اعتنا نکرد؟

 

پرسش: توجه به این‌ها...

 

پاسخ: توجه نمی‌کنید؟ نه، توجه بکنیم؛ نعمت خدا هر چه هست ما توجه کنیم.

 

پرسش: در مضامین روایات در مورد رجبیون هست، در مورد شهدا هست، در مورد گریه‌کنندگان بر سیدالشهدا هم هست، که حتی در بعضی جاها مثلاً حور و این چیزها می‌آیند، این‌ها اعراض می‌کنند که بیایند؛ عین روایت است، این‌ها اصلاً راضی نیستند از اینکه از حضرت جدا بشوند.

 

پاسخ: بله، شکی نیست که آن بالاتر است، همین که فرمود: ﴿ وَ رِضْوَانٌ مِّنَ اللّهِ أَكْبَرُ﴾ [9] ؛ خب وقتی لذت بالاتر در اختیار است، به لذت پایین‌تر خیلی توجه ندارد، نه اینکه... ولی یک وقتی می‌گوید ما اصلاً اعتنا نداریم و این برای ما مهم نیست.

 

پرسش: وقتی لذت بالاتر باشد برایشان مهم نیست لذت پایین‌تر.

 

پاسخ: بله، ولی بالاخره لذت پایین‌تر را هم به خاطر اینکه نعمت خدا است دارند می‌دهند، چرا رد کنند؟

 

پرسش: وجود دارد.

 

پاسخ: ببینید، پیغمبر ما نماز می‌خواندند و برایشان بهترین لذت را داشت، غذا هم می‌خوردند؛ در آن وقتی که مشغول غذا بودند دیگر نماز نمی‌خواندند و آن لذت فوق را نداشتند، ولی به این لذت هم قانع می‌شدند؛ یعنی اصلاً بشر این‌طور است، بشر جامع بین علو و سفل است، هر دو را دارد.

 

پرسش: در این دنیا تزاحم هست، اما آنجا که این‌طوری نیست.

 

پاسخ: بله، اما آن استفاده را گفتم... سؤال کردید که اگر از نظر معنوی یکسان هستند...

 

پرسش: آن درست است.

 

پاسخ: روی این حساب موحد هم فرق نباید بکند.

 

نقش توبه نصوح در ارتقای معنوی و حل شبهه اخوه ثلاثه

 

پرسش: شما اگر بگویید شخصی گناه کند، مثلاً بیست سال از عمرش را گناه کند، بعد توبه کند، توبه نصوح بکند، توبه واقعی؛ خب طبق روایات کلیه گناهانش بخشیده می‌شود و این مانند کودکی است که تازه از مادر متولد شده است؛ حال اگر این شخص دو سه سال، سه چهار سال، بیست سال رشد بکند...

 

پاسخ: بله، اگر جبران بکند بله.

 

پرسش: ولی با آن شخص دیگر فرق دارد.

 

پاسخ: اگر جبران بکند، بله؛ اگر مافات را کاملاً جبران کرد و سیرش از آن موحدی که معصیت نکرده است بیشتر شد، از او هم جلو می‌زند.

 

پرسش: حالا دوباره باز به همان قضیه برگشت؛ به این شخص هم باید مثلاً عمر بیشتری می‌داد تا به درجات بالاتری برسد...

 

پاسخ: این را پاسخ دادم دیگر! عرض کردم که خداوند بالاخره با یک شیوه تفضلی با او رفتار می‌کند. آن اشکالی که ابوالحسن اشعری بر واصل بن عطاء وارد کرد ــ حالا دیگر تکرار نشود، اشکالش همین بود دیگر ــ بالاخره اگر او پاسخ می‌داد که خداوند تفضلاً یک‌جور رفتار می‌کند با او، این مشکل دیگر حل می‌شد. چون ما می‌خواهیم مشکل را حل کنیم و نمی‌توانیم، واقعش این است که نمی‌توانیم؛ کاری اگر به دست ما باشد حل نمی‌شود، اما کار به دست خداست و او همه را راضی می‌کند. همه راضی می‌شوند؛ به هر کدامشان به اندازه لیاقتشان عطا می‌کند و راضی هم می‌شوند.

 

و خودِ خداوند هم می‌داند که در باطن این افراد چه نوع عبادتی کرده‌اند. ممکن است به قول ایشان یک نفر یک سال عبادت کند و یک نفر ده سال عبادت کند، اما آن یک‌ساله را بیشتر به جلو ببرند تا آن ده‌ساله را؛ این‌ها همه هست. ما از باطن که خبر نداریم، ما داریم به ظاهر حکم می‌کنیم.

 

اگر همه از همه جهت مساوی باشند ــ همان مثالی که خواستم عرض کنم ــ همه از همه جهت مساوی باشند، از هیچ جهت تفاوتی نباشد، همه به توحید و به مقام فنا رسیده باشند و به آن مقامات عالی نائل شده باشند، هر دویشان؛ هر دو هم عبادت‌هایشان در حد اعلیٰ باشد؛ اما یکی عمر بیشتری می‌کند و یکی عمر کمتری می‌کند؛ یکی امام جواد علیه السلام است که در ۲۵ سالگی شهید می‌شود، و یکی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است که الان هزار و خرده‌ای سال از عمر شریفشان گذشته است. هر دو به آن مقامات عالی اعتقادی رسیده‌اند، و اعمالشان هم در اوج خلوص و اهمیت است. این دو بزرگوار از نظر کمیت با هم فرق دارند؛ آیا مقامشان فرق می‌کند یا نه؟

 

پرسش: چون به نظر من عبادت در یک مرتبه‌ای معبر است برای اینکه انسان را عبور بدهد؛ به یک جایی که رسید و به مقام دیگری واصل شد، دیگر آن معبر نیست...

 

پرسش: در کشف المراد عبارتی که خواندیم به این معنا توضیح می‌داد...

 

پرسش: یعنی در یک جایی این عبادت باید باشد تا به یک مقامی برسد؛ وقتی به آن مقامِ استقرار رسید، دیگر این عبادت نباید معبر باشد یا امتیاز جدیدی برایش بیاورد...

 

حقیقت عبادت در مراتب عالیه و شکرگزاری پیامبر اکرم

 

یادمان هست در فصل هشتم ــ فصل هشتم از نمط نهم اشارات ــ خواندیم که، یا در فصل پنجم هم اشاره کردیم، که عبادتِ اشخاص با نیت‌های مختلف انجام می‌گیرد. به پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) گفته شد: شما که احتیاج به عبادت ندارید؛ به آن اوجی که می‌خواستید برسید رسیده‌اید؛ عبادت می‌کنید تا به کجا برسید؟ این‌همه زحمت برای چیست؟ پایتان ورم کرده و صدمه دیده است، خودتان را خسته می‌کنید، از خواب می‌زنید، همیشه چشمتان قرمز است ــ یکی از ویژگی‌های ظاهری ایشان این بود که همیشه چشمان مبارکشان از کم‌خوابی قرمز بود ــ چرا این‌قدر خودتان را به زحمت می‌اندازید؟ جوابی را که حضرت دادند ببینید: نگفتند می‌خواهم مقامم بالاتر برود، فرمودند: «أَفَلَا أَكُونُ عَبْداً شَكُوراً» [10] ؛ آیا بنده‌ای سپاسگزار نباشم؟ می‌خواهم خدا را شکر کنم، می‌خواهم وظیفه عبودیتم را به جا آورم؛ نه اینکه این کارها را می‌کنم تا به درجه‌ای عالی‌تر برسم.

 

عبادت همیشه لازم نیست که ما را به درجه عالی برساند؛ برای ماها چرا، چون ما به اوج نمی‌رسیم مدام عبادت می‌کنیم تا به آن اوج برسیم. اما آن‌هایی که به آن مقام والا رسیده‌اند و به اوجی که باید برسند رسیده‌اند، اگر عبادت می‌کنند نه به خاطر این است که مقامشان بالاتر برود، بلکه به خاطر این است که عبد شکور باشند؛ یا به خاطر اینکه مثلاً فرض کنید خداوند را شایسته عبادت می‌دانند.

 

در نمط نهم اشارات این‌ها همه توضیح داده شد، که به مرتبه‌ای می‌رسیم که عبادت دیگر حالت ریاضت ندارد؛ برای بالا بردن درجه و برای تأدیب نفس دیگر نیست.

 

از آن مرتبه به بعد، عبادت حذف نمی‌شود ــ چنانچه بعضی از جهله صوفیه می‌گویند ما رسیدیم پس دیگر عبادت نکنیم! ــ عبادت حذف نمی‌شود، عبادت باقی است منتها رنگ دیگری پیدا می‌کند و جهت دیگری به خود می‌گیرد. خب به این ترتیب می‌شود گفت که ائمه ما (علیهم‌السلام) چه عمر زیادی داشته باشند و چه عمر کوتاهی داشته باشند، چون به اوج کمال رسیده‌اند، عبادت‌هایی را که به جا می‌آورند برای این نیست که دوباره از اوج بالاتر بروند؛ همه‌شان به آن اوج رسیده‌اند، پس تفاوتی میانشان نیست.

 

بررسی مسئله ترفیع درجه و حقیقت صلوات در کلام خواجه طوسی

 

پرسش: استاد، در روایات وارد شده است که شفاعت پیامبر برای ترفیع درجه است...

 

پاسخ: حالا آن هم که گفته شده است در... در کشف المراد، اختلاف خواجه طوسی با بقیه متکلمین را حتماً به یاد دارید؛ که این صلواتی که ما می‌فرستیم، آیا باعث ترفیع درجه پیامبر می‌شود یا فقط موجب ترفیع درجه خود ماست؟ اگر باعث ترفیع درجه پیامبر بشود، معلوم می‌شود من هم شفیع پیامبر هستم! من هم دارم شفاعت می‌کنم و من هم سبب می‌شوم. ایشان این سخن را نمی‌پذیرد؛ می‌گوید این صلوات باعث ترفیع درجه خودت است و ایشان احتیاجی به صلوات تو ندارد.

 

پرسش: در روایات تعبیر «و َارْفَعْ دَرَجَتَهُ» [11] تأیید شده است...

 

پاسخ: خب باشد، این «وَ ارْفَعْ دَرَجَتَهُ» مانند همان تعبیر است؛ «و ارفع درجته» را من می‌گویم تا بفهمانم که به آن حضرت اعتقاد دارم، محبت دارم و دلم می‌خواهد ترفیع درجه حاصل شود؛ و الّا دیگر برای کسی بعد از مقام ﴿أَوْ أَدْنَىٰ﴾ درجه‌ای باقی نمی‌ماند! بعد از مرتبه ﴿فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَىٰ﴾ [12] ، هیچ عقلی را به آنجا راهی نیست. چیزی بالاتر از آنجا چیست که بگوییم «وارفع درجته» یعنی از این هم بالاتر برود؟ از این بالاتر دیگر ذات خداوند است!

 

پرسش: فاصله میان ﴿أَوْ أَدْنَىٰ﴾ تا ذات الهی نامحدود است...

 

پاسخ: بله، ببینید: این ﴿أَوْ أَدْنَىٰ﴾ اوجِ ترقیِ تمام موجودات است؛ یعنی از تمام موجودات که حساب کنید، بالاتر از این دیگر نداریم. نمی‌خواهم بگویم فاصله میان ﴿أَوْ أَدْنَىٰ﴾ و ذات خدا کم است، فاصله بسیار زیاد است، ولی بالاتر از این رتبه برای مخلوق ممکن نیست؛ یعنی هیچ موجودی از این بالاتر نمی‌تواند عروج کند، و بالاتر از همه پیامبر اکرم است و فراتر از ایشان رتبه‌ای نیست. «وارفع درجته» یعنی باز هم از این بالاتر برود؟! خود خداوند می‌فرماید من او را در عالی‌ترین درجه قرار دادم؛ عالی‌ترین مرتبه‌ای که فوق آن برای هیچ مخلوقی متصور نیست و حتی جبرئیل هم به آنجا دست نمی‌یابد. آیا دیگر از این بالاتر ممکن است؟

 

فلسفه دعا برای سلامت امام زمان (علیه‌السلام)

 

این «وارفع درجته» نظیر آن است که به ما می‌گویند شما برای سلامتی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف دعا کنید؛ خب مگر احتیاج است که من دعا کنم؟! امام زمان در سلامت هستند و خداوند ایشان را سالم نگاه می‌دارد؛ اراده فرموده است که سالم بمانند، هم از حوادث و بیماری‌ها و هم از گزندهای بشری و شیطانی و امثال آن، از همه جهات محفوظند. حالا اگر من برای سلامتی امام زمان دعا کنم، معنایش این است که امام زمان به دعای من نیازمند است؟! یا اینکه این دعا نشان می‌دهد من مخلص شما هستم، من به شما باور دارم، من تمایل دارم که شما سلامت باشید؟ این دعا آن وقت باعث ترفیع درجه خودِ من می‌شود؛ نه اینکه اگر من دعا نکنم ایشان سالم نمانند و اگر من دعا کنم سالم بمانند! ایشان احتیاجی به دعای ما ندارند، ولی دعای ما برای اظهار ادبِ خود ماست.

 

این صلوات هم همین است و «وارفع درجته» هم همین‌گونه است، نه اینکه درجه وجودی ایشان افزوده شود. این دیدگاه خواجه در کشف المراد است، با توضیحاتی که عرض کردم. ولی دیگران می‌گویند ترفیع درجه به واسطه صلوات ما هم حاصل می‌شود؛ آن‌ها شفاعت را به دو قسم تقسیم می‌کنند: شفاعت برای ازاله معصیت، و شفاعت برای ترفیع درجه. خواجه این قسم دوم را قبول ندارد، حال به کشف المراد مراجعه فرمایید.

 

دیدگاه حرکت در مراتب قرب و اشکال تقدم زمانی ائمه

 

پرسش: در روایات آمده است که درجات قرب الی الله... همه در یک سیری به سوی بی‌نهایت حرکت می‌کنند؛ یعنی نسبتی که ما با پیامبر داریم و نسبتی که پیامبر با خدا دارد، در این حرکت به سوی بی‌نهایت همواره فاصله‌مان با پیامبر و فاصله پیامبر با خدا محفوظ است، ولی همواره در حال صعود است. یعنی چنین نیست که پیامبر در مرتبه‌ای ثابت مانده باشند و ما هم ثابت باشیم؛ بلکه همه مدام در حال صعودند ولی این نسبت‌ها همواره برقرار است چون مقصدْ بی‌نهایت است...

 

پاسخ: ما اشکالی در نسبت نداشتیم؛ شما دارید مسئله نسبت را حل می‌کنید. ما تفاوت خودمان با پیامبر را نمی‌گوییم...

 

پرسش: نتیجه این می‌شود که پیامبر هم مرتباً صعود پیدا می‌کنند، ولی چون به سوی بی‌نهایت حرکت می‌کنند باز هم همان فاصله هست...

 

پاسخ: اگر بخواهید بگویید صعود پیدا می‌کنند، آن اشکالی که عرض کردم پیش می‌آید: اینکه امام زمان به دلیل عمر طولانی‌تر باید از پیامبر هم برتر باشند!

 

پرسش: یکی از اساتید می‌فرمود در اینجا معنا و تعریف استکمال تغییر می‌کند...

 

پاسخ: بله، تأویل فلسفی نمی‌شود کرد؛ اما اگر تأویل فلسفی میسر نشد دلیل نمی‌شود بر اینکه واقعاً استکمالی در کار نیست، بلکه ما توان تعریف آن را نداریم؛ مانند معاد جسمانی که فلسفه نمی‌تواند جزئیاتش را اثبات کند، اما دلیل بر نفی معاد نیست.

 

پرسش: معاد در گرو تکلیف و عمل است، در نشئه دیگر...

 

پاسخ: بله، مربوط به تکلیف و مکلف بودن است؛ عرض می‌کنم که ما نمی‌توانیم توجیه عقلی کاملی ارائه دهیم.

 

پرسش: می‌گویند پیامبر به مرتبه‌ای...

 

پاسخ: حالا پیامبر نه، امام جواد علیه‌السلام را با امام زمان عجل الله تعالی فرجه مقایسه کنید؛ پیامبر را بگذارید کنار، امام جواد با امام زمان؛ هر دو بزرگوار امام بودند...

 

پرسش: استاد، اینکه می‌فرمایید مراتب مختلفی در بهشت قرار داده شده است، این مراتب مختلف برای گناهکاران است یا کسانی که درجاتشان پایین‌تر است؟

 

پاسخ: بله، تفاوت درجات هست.

 

پرسش: وقتی تفاوت مراتب هست، حسرت می‌آورند یا نمی‌آورند؟

 

پاسخ: اگر تفاوت مراتبی باشد، بله. من عرض کردم که حسرت هست؛ بله، حسرتی را که عرض کردم بیرون است؛ بیرونِ بهشت حسرت هست، بیرون بهشت حسرت هست.

 

پرسش: نه در داخل بهشت، که مراتب مختلفی دارد؟

 

پاسخ: نه، در داخل بهشت حسرت نیست؛ در داخل بهشت حسرت نیست، مراتب مختلف را نشان نمی‌دهند. خداوند مراتب مختلف را به فرد نشان نمی‌دهد و او را کاملاً راضی می‌کند. آن‌قدر خداوند قدرت دارد که جلوی ذهن او را بگیرد که هیچ وقت فکر رتبه بالاتر را نکند. این‌ها همه در ید قدرت خودِ خداست، همه دست خداست.

 

تصرف الهی در اذهان و آرامش مؤمنان در بهشت

 

در زمان ــ به این نکته توجه کنید ــ در زمان پیامبر اکرم، حالا یک جمله معترضه‌ای است و بد نیست عرض کنم:

در زمان پیامبر اکرم که ایشان دین را بر مردم عرضه می‌کردند، خب مباحث گوناگونی پیش می‌آمد؛ احکام دیات را بیان می‌کردند، یا برخی احکام اعتقادی را بیان می‌کردند، هیچ‌کس اعتراض نکرد؛ هیچ‌کس در زمان پیامبر اعتراض نکرد. بیست و سه سال تمام، ایشان تمام مطالب را بیان فرمودند و احدی اعتراض نکرد. زمانی که ایشان رحلت فرمودند و نوبت به حضرت امیر علیه السلام و بقیه رسید، اعتراض‌ها آغاز شد و علم کلام از آنجا شکل گرفت.

 

چرا در زمان پیامبر اکرم اعتراضی نشد؟ تصرفی الهی در کار بود! و الّا بشر همان بشر بود؛ آن وقت هم مردمِ آن روزگار به دنبال بهانه‌جویی می‌گشتند.

 

پرسش: از روی بیم و ترس نبود؟

 

پاسخ: نه، ترس نبود؛ می‌توانست اشکال کند، می‌توانست ذهن دیگران را مشوش کند؛ نه، اصلاً اشکال نمی‌کردند، به ذهنشان اشکال خطور نمی‌کرد! اشکال نمی‌کردند، ولی پس از آنکه حضرت رحلت فرمودند، اشکال‌ها به ذهن‌ها رسید. معلوم می‌شود تصرفی در کار بوده است. اگر خداوند می‌تواند تصرف کند و ذهن بشر را تسلیم بیافریند، در بهشت هم همین کار را می‌کند دیگر؛ همه را تسلیم و راضی می‌سازد.

 

پرسش: در مسئله ولایت که در زمان پیامبر اعتراض شد...

 

پاسخ: اعتراض و تمرد غیر از اشکال علمی است! آن شخص تمرد کرد؛ گفت اگر قرار است این آقا به ولایت منصوب شود من نمی‌پذیرم، بگو از آسمان بر من سنگ ببارد و عذاب نازل شود! این تمرد و سرکشی است.

 

پرسش: سؤال و اشکال هم مطرح می‌کردند...

 

پاسخ: نه، اشکال بر احکام شرعی را عرض می‌کنم؛ کسی که در مقام تمرد است حسابش جداست. اینکه کسی مانند متکلمان اشکال کند تا حقیقت را بفهمد و غرض‌ورز نباشد، این‌گونه اشکال در آن زمان وجود نداشت. اشکال از روی تمرد و عناد چرا، وجود داشت؛ زیرا بسیاری از اساس با پیامبر مخالف بودند. خب، بگذریم.

 

طرح حدیث شیخ صدوق در باب تألم اهل توحید هنگام خروج از آتش

 

بحث ما بر این محور بود که خداوند اجساد موحدان را بر آتش حرام فرموده است. به این مناسبت، قاضی سعید قمی روایت دیگری را مطرح می‌فرمایند که شیخ صدوق در رساله اعتقادات خویش از معصومان علیهم‌السلام نقل کرده‌اند. آن روایت این است: «إِنَّ أَهْلَ التَّوْحِيدِ إِنَّمَا يَتَأَلَّمُونَ بِخُرُوجِهِمْ مِنَ النَّارِ» [13] ؛ اهل توحید تنها به سبب خروجشان از آتش دوزخ احساس درد و رنج می‌کنند.

 

روایتی که پیش از این خواندیم و از دیروز درباره‌اش بحث کردیم، می‌گوید موحدان اصلاً وارد جهنم نمی‌شوند و با آتش سوزانده نمی‌شوند؛ اما این روایت دقیقاً در نقطه مقابل می‌گوید هنگامی که آنان را از آتش بیرون می‌آورند ناراحت می‌شوند! معلوم می‌شود به آتش وارد شده‌اند، و شگفتا که با خروج از آتش اندوهگین می‌شوند! این مطلب چه توجیهی دارد؟

 

گذشته از اینکه این روایت در ظاهر نقطه مقابل روایت پیشین است، اصلاً توجیه عقلی این امر چیست که انسان از آتش بیرون بیاید و ناراحت بشود؟ روایت است و باید آن را توجیه کرد. یک وقت محیی‌الدین می‌گوید اگر کفار از جهنم خارج شوند ناراحت می‌شوند، که ما در پی اثبات صحت یا سقم سخن او نیستیم؛ اما وقتی روایت معصوم می‌فرماید اهل توحید ــ همان کسانی که به مقتضای حدیث قبل نباید داخل آتش شوند ــ با خروج از نار محزون می‌شوند، این را چگونه توجیه می‌کنیم؟

 

شارح برای این مسئله سه توجیه ذکر می‌کند، و در ذیل توجیه سوم مطلبی را می‌افزاید و می‌گوید بعید نیست این نکته را توجیه چهارم قرار دهیم؛ بنابراین مجموعاً چهار توجیه برای این روایت بیان می‌کند.

 

توجیه نخست: ادراک قبایح پس از تطهیر و پیدایش حسرت

 

توجیه اول این است، که ابتدا به این مقدمه توجه فرمایید:

انسان تا زمانی که به گناهی آلوده است، زشتی و قبح آن گناه را درک نمی‌کند، بلکه چه بسا از آن لذت هم می‌برد. اما وقتی ابزار گناه از او سلب شد و از آن آلودگی فاصله گرفت، به گذشته می‌نگرد و با خود می‌گوید: چرا من مرتکب این گناه می‌شدم؟ آیا اصلاً توجیهی داشت؟ چه شد که دست به این گناه زدم؟ در این هنگام حسرت می‌خورد، ناراحت می‌شود و غصه می‌خورد که چرا خطا کرده است. در زمان آلودگی ناراحت نیست، مشکلی احساس نمی‌کند و رنجی نمی‌کشد چون با آن خو گرفته است؛ اما به محض اینکه آلودگی برطرف می‌شود و صرفاً خاطره آن در ذهنش باقی می‌ماند، با مرور آن خاطره اندوهگین می‌شود که چرا چنان رفتاری داشته است با اینکه می‌توانست مرتکب نشود. این یک قاعده است و در هر انسانی رخ می‌دهد.

این مقدمه بود؛

 

اما اصل توجیه روایت:

شخص موحد را به جهنم می‌برند؛ بنا بر این است که در آتش نسوزد ولی بالاخره مصائب دیگر وجود دارد. در جهنم می‌رود و با آتش سوزانده نمی‌شود، اما ناخالصی‌های او با سختی‌های دیگر زائل می‌شود و آلودگی‌هایش پاک می‌گردد. تا زمانی که در جهنم است آلوده است؛ و وقتی آلودگی‌اش برطرف شد، دیگر جایگاهش جهنم نیست و باید بیرون بیاید.

 

تا وقتی آلوده است در جهنم به سر می‌برد و چون با آن آلودگی تناسب دارد، احساس ناراحتیِ ناشی از تقبیح عمل ندارد؛ اما به محض اینکه پاک شد ــ که همان هنگامِ خروج از نار است ــ حسرت‌ها آغاز می‌شود: چرا من در دنیا چنین گناهانی داشتم که اثرش تا آخرت امتداد یابد؟ و غصه می‌خورد. این رنجی که در عبارت «یَتَأَلَّمُونَ بِخُرُوجِهِمْ مِنَ النَّارِ» آمده است، یعنی به واسطه خروج از آن آلودگی‌ها و با یادآوری خاطره معاصی گذشته دچار تألم می‌شوند. این توجیهِ مناسبی است.

 

عدم منافات حسرت مؤمن با حقیقت رضوان الهی

 

پرسش: این حالت حسرت با آیه ﴿وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ﴾ [14] چگونه جمع می‌شود؟

 

پاسخ: ﴿وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ﴾ معنایش این است که خشنودیِ خدا از ما برتر از همه چیز است، نه اینکه ما حسرت نخوریم. رضوان الهی امری ثابت است و حسرت ما نیز در جای خود محقق است؛ در قیامت رضوان الله هست و حسرت بنده نیز وجود دارد. رضوان الله به این معنا نیست که من حتماً از وضع گذشته‌ام راضی باشم، بلکه به معنای رضایت پروردگار است.

 

پرسش: اگر انسان به رضوان الهی برسد خودش هم راضی است...

 

پاسخ: بله، اگر به مقام رضوان خدا نائل شود خودش هم راضی است؛ اما مراد از ﴿رضوان الله﴾ رضایتِ ذات اقدس اوست. حال اگر بنده حسرت گذشته را بخورد با رضوان خدا منافاتی ندارد؛ بعدها که حسرتش زائل شد، رضوان الله تجلی تام می‌یابد.

 

افزون بر این، حتی در همان لحظه‌ای که حسرت می‌خورد ــ به این نکته دقت کنید ــ از افعال خداوند ناراحت نیست، بلکه از کردار ناشایست خود غصه می‌خورد؛ پس او به قضای الهی راضی است و به تقدیری که خداوند برای تطهیر او رقم زده خشنود است و بسیار شادمان است که پاک شده است، اما بر کوتاهی‌های خود حسرت می‌خورد.

 

اگر هم فرض کنید رضوان الله به معنای رضایت بنده از پروردگار باشد، او در همان حال پاک شدن از دو جهت از خدا راضی است: یکی اینکه او را پاکیزه ساخت، و دیگر اینکه زمینه ورود به بهشت را برایش فراهم آورد؛ و اندوه او صرفاً ناشی از گناهان خویش است نه از افعال الهی. پس با رضوان الهی منافاتی ندارد.

 

تمثیل به زوال ابزار معصیت در کهنسالی و انقطاع رنج در بهشت

 

حاصل توجیه اول این شد:

موحد بر اثر گناهان دچار آلودگی می‌شود و به جهت این آلودگی‌ها وارد جهنم می‌گردد ــ ورود در جهنم با نسوختن منافاتی ندارد، وارد می‌شود ولی با آتش نمی‌سوزد ــ و با عذاب‌های دیگر پاکیزه می‌شود. به محض زوال آلودگی، مستحق خروج از دوزخ می‌گردد. در لحظه رهایی از آلودگی، به بازخوانی گذشته خویش می‌پردازد که چرا خود را آلوده ساختم؟

 

مانند پیرمردانی که قوا و ابزار معصیت را از دست داده‌اند و اگر شقاوت ذاتی نداشته باشند، همین پشیمانی به سراغشان می‌آید که: چرا در ایام جوانی مرتکب معصیت شدم؟ و غصه گذشته را می‌خورند؛ زیرا دیگر ابزاری در دست ندارند. تا زمانی که ابزار گناه فراهم است، یا باید با مقاومت مجاهده کند یا تسلیم شهوت شود؛ اما وقتی قوا سلب شد، تنها خاطره گناه باقی می‌ماند و بر گذشته حسرت می‌خورد.

 

در آخرت نیز همین‌گونه است: ابزار معصیت سلب شده و آلودگی باقی است؛ تا زمانی که آلودگی هست غافل است، اما وقتی کاملاً پاک شد و خاطره گناه در ذهن آمد، حسرت می‌خورد. سپس هنگامی که او را به بهشت وارد می‌کنند، آن خاطره را نیز از لوح جانش می‌زدایند تا دیگر اندوهی نداشته باشد و در آرامش کامل وارد دارالسلام گردد. این توجیه اول است.

 

تطبیق عبارت شرح توحید در بیان توجیه نخست

 

«الرابع: انّ الشيخ (رحمه‌اللّه) نقل في رسالة الاعتقادات‌ عن المعصومين عليهم‌‌السلام» [15] این روایت را که: «ان اهل التوحید انما یتألمون بخروجهم من النار». شارح این روایت را پیگیری و تحقیق کرده است؛ اصل روایت در پاورقی آمده است، در پاورقی دقت بفرمایید تا بخوانم: «أَنَّهُ لَا یُصِیبُ أَحَداً مِنْ أَهْلِ التَّوْحِیدِ أَلَمٌ فِی النَّارِ إِذَا دَخَلُوهَا، وَ إِنَّمَا یُصِیبُهُمُ الآلَامُ عِنْدَ الخُرُوجِ مِنْهَا، فَتَکُونُ تِلْکَ الآلَامُ جَزَاءً بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیهِمْ، وَ مَا اللهُ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ.» [16] اهل توحید هنگامی که وارد آتش می‌شوند اصلاً دردی در آن احساس نمی‌کنند، و دردهای آنان هنگام خروج از آتش به آن‌ها می‌رسد، و این دردها کیفر دستاورد خودشان است و خداوند بر بندگان ستمکار نیست. این حالت اندوه و درد هنگام خروج، همان حسرت است بنا بر توجیه اولی که بیان کردیم.

 

توجیه اول در کلام شارح: تلازم خروج با زوال آلودگی‌ها

 

«وَ وَجْهُ ذَلِکَ: أَنَّ الخُرُوجَ إِنَّمَا یَکُونُ عِنْدَ مَا یَتَخَلَّصُونَ مِنْ أَثَرِ القَبَائِحِ وَ الذَّمَائِمِ؛» [17] خروج از آتش زماناً مقارن است با هنگامی که از اثر قبایح و رذایل اخلاقی رهایی می‌یابند. یعنی اثر قبایح و ذمائم که همان آلودگی‌های باطنی است، هنگامی که پاک می‌شود درست همان زمان، هنگامِ خروج از نار است؛ خروج از نار با زوال اثر قبایح با یکدیگر همراهند.

 

«فحينئذ يستشعرون بما يخالف الحالة الأولى.» در این هنگام که آثار قبایح پاک شد، به حالت سلامت و پاکی خود که مخالف با حالت اولیٰ یعنی حالت آلودگی است، شعور و توجه می‌یابند. اکنون حالت صافی و طهارت را ادراک می‌کنند و آن را با آلودگی گذشته می‌سنجند و اندوهگین می‌شوند. قبلاً که سرتاپا آلوده بودند صافی در کار نبود تا مقایسه‌ای صورت گیرد و ناراحتی پدید آید؛ اما اکنون حالت جدیدی را که طهارت است می‌یابند و چون با گذشته آلوده مقایسه می‌کنند غصه می‌خورند.

 

حقیقت الم و ملائمت نفس با گناه در ایام معصیت

 

«و ليس الألم إلّا إدراك المنافر» و الم و درد چیزی جز ادراک امر منافر و ناپسند نیست.

 

« فقبل الخروج، كانت تلك الحالة ملائمة لهم بسبب رسوخ الأخلاق الذميمة و آثار الأعمال القبيحة في أنفسهم‌» پیش از خروج از آتش و تطهیر، آن حالت به سبب رسوخ اخلاق ناپسند و آثار کردارهای زشت در جانشان، با آنان ملایم و سازگار بود؛ یعنی ادراک آن حالت موجب رنج نمی‌شد، اما پس از پاک شدن، یادآوری آن حالت گذشته امری منافر می‌گردد و ادراکش رنج‌آور است.

 

« و إن كانت منافية لاعتقاداتهم» اگرچه آن معاصی با اعتقادات حقه‌شان منافات داشت، ولی با آلودگی عملی آنان سازگار بود. باورشان این بود که نباید معصیت کنند، اما با ارتکاب گناه، طبیعت ثانوی و آلودگی پیدا کرده بودند و همان آلودگی مانع می‌شد که به حالت صافی توجه یابند.

 

تمایز عوارض مفارق در موحدان با عوارض لازم در کافران

 

پرسش: آیا این عذاب ویژه موحدان است؟ چرا در مورد کفار چنین نیست؟

 

پاسخ: این حکم مخصوص موحدان است؛ زیرا غیرموحدان تا ابد در دوزخ می‌مانند و پاک شدنی در کارشان نیست. چرا پاک شدن برای آنان نیست؟ برای اینکه عقیده‌شان فاسد است؛ عقیده فاسد یا از قبیل عَرَضِ لازم است و یا بنا بر قاعده اتحاد عاقل و معقول، عین ذات شده است. چیزی که عَرَضِ لازم یا عین ذات شد با آتش هم پاک نمی‌شود.

 

اما آنچه در موحدان گناهکار می‌بینید، آثار اعمال قبیحه است که از قبیل عوارض مفارقه است، و اخلاق رذیله‌ای است که عارض مفارق است؛ این عوارض مفارقه را آتش پاک می‌کند. آن اعتقاد فاسد که در کافران ذاتی است قابل تطهیر با آتش نیست. بنابراین کفار اصلاً از دوزخ خارج نمی‌شوند تا مشمول این روایت شوند؛ کسانی مشمول این حکم هستند که بتوانند از نار خارج شوند، یعنی کسانی که آلودگی‌شان عارض مفارق است و اهل نجاتند.

 

ادراک منافرت پس از انقطاع و تبیین تطبیق نار بر قبایح

 

« لكن لغلبة الآثار الّتي هي نتائج هذه الذّمائم و القبائح، لم يستشعروا بها من حيث المنافرة.» اما به جهت غلبه آثار گناهان، در آغازْ آن حالت اولی را از جهت منافرت درک نمی‌کردند، بلکه می‌پنداشتند امری ملایم است و محزون نمی‌شدند.

 

« و حين التخلّص منها استشعروا بها؛ فصحّ انهم لا يعذّبون بالنّار و إنّما يتألّمون بالخروج منها.» اما در هنگام رهایی از آن آلودگی‌ها، به زشتی آن حالت پی می‌برند؛ بنابراین صحیح است که بگوییم در خودِ آتش معذب نمی‌شوند، بلکه هنگام خروج از آن متألم می‌گردند. تا زمانی که در آتش یعنی در آلودگی‌ها بودند ناراحت نمی‌شدند؛ زیرا فطرت ثانوی‌شان شده بود. اما به محض اینکه به حالت طهارت رسیدند، به گذشته نگریسته و غصه می‌خورند. بنابراین توجیه، ما «نار» را به معنای همان آلودگی‌ها و قبایح می‌گیریم.

 

گفت‌وگو درباره انطباق عبارت «دخلوها» بر گناهان

 

پرسش: این توجیه با ظاهر روایت تعارض دارد که می‌فرماید: «أَلَمٌ فِی النَّارِ إِذَا دَخَلُوهَا»؛ وقتی داخل در نار شدند، مقصود آتش جهنم است نه قبایح...

 

پاسخ: با بیانی که شارح آورده منافاتی ندارد. «إِذَا دَخَلُوهَا» یعنی وقتی در این نار که همان قبایح و آلودگی‌ها باشد وارد شدند، در آن احساس درد نمی‌کنند. روایت تصریح نکرده که دخول در قیامت است یا در دنیا؛ می‌فرماید وقتی وارد آتش شدند.

 

پرسش: در دنیا که عذاب آتش نیست...

 

پاسخ: وارد آلودگی شدند؛ نگفته است چه زمانی وارد شدند، یعنی همان زمانی که آلوده گشتند دردی احساس نکردند تا اینکه پاک شوند.

 

پرسش: شما «دخلوها» را دخول در چه می‌گیرید؟

 

پاسخ: شما تصور می‌کنید «دخلوها» الزاماً یعنی در قیامت وارد آتش شدند؟ در حالی که آلودگی مربوط به این دنیاست. می‌گوییم آلودگی از همان زمان ورود در گناه، ورود در نار است، حتی در دنیا.

 

پرسش: در دنیا انسان از ارتکاب قبایح دردِ آتش نمی‌کشد.

 

پاسخ: ما هم همین را می‌گوییم؛ می‌گوییم در اینجا دردی احساس نمی‌کند، در آنجا هم تا زمانی که آلودگی برطرف نشده احساس رنج نمی‌کند؛ هنگامی که پاک شد ناراحتی و حسرت آغاز می‌شود.

 

پرسش: شما نار را قبایح معنا می‌کنید؟ قبایح در دنیا هم هست و کسی عذاب آتش نمی‌کشد، پس معلوم است منظور نارِ آخرت است.

 

پاسخ: «لَا یُصِیبُ أَحَداً مِنْ أَهْلِ التَّوْحِیدِ أَلَمٌ فِی النَّارِ إِذَا دَخَلُوهَا»؛ اگر نار را آلودگی بگیرید، «إذا دخلوها» یعنی در این آلودگی داخل شدند.

 

پرسش: ظاهر عبارت، نار جهنم است نه قبایح.

 

پاسخ: از کجای لفظ چنین ظهوری به دست می‌آید؟

 

پرسش: از «إِذَا دَخَلُوهَا»؛ دخول در آتش را می‌رساند نه قبایح.

 

پاسخ: این معنا در ذهن شما شکل گرفته است، نه اینکه لفظ بر آن انحصار داشته باشد!

 

تجسم اعمال و حقیقت ناریت گناهان

 

پرسش: چرا باید نار را به معنای قبایح گرفت؟

 

پاسخ: قبایح بر اساس نظریه تجسم اعمال، خودِ آتش هستند. هنگامی که سرپرست یتیم مال او را به ناحق می‌خورد، قرآن کریم می‌فرماید: ﴿إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَاراً﴾ [18] ؛ نمی‌فرماید مالی می‌خورند که بعداً آتش می‌شود، بلکه می‌فرماید آتش می‌خورند؛ یعنی همین الان حقیقت آن آتش است. پس معلوم می‌شود قبایح عین نار هستند و هیچ اشکالی ندارد که ما قبایح را نار بدانیم.

 

«إِذَا دَخَلُوا» در این نار، یعنی در قبایح وارد شدند؛ مقید به قیامت نکرده است. در همین دنیا تا زمانی که این آلودگی‌ها هست رنجی نمی‌برند، و در قیامت پس از پاک شدن رنج می‌برند. پس این توجیه با لفظ روایت منافاتی ندارد.

 

امکان انطباق خروج بر توبه در دنیا یا تطهیر در آخرت

 

پرسش: اگر کسی مخلد در عذاب باشد چطور؟

 

پاسخ: او اهل توحید نیست؛ اهل توحید نجات می‌یابند.

 

پرسش: خروج از این نار در این دنیاست یا در قیامت؟

 

پاسخ: در قیامت است؛ البته ممکن است خروج از این آلودگی در دنیا هم رخ دهد، چنان‌که عرض کردم شخصی کهنسال می‌شود و بر اثر توبه گناهان را کنار می‌گذارد و آن‌گاه حسرت می‌خورد که چرا در جوانی آلوده شدم. در دنیا هم این حسرت روی می‌دهد، هرچند ظهور کامل آن در آخرت است.

 

پرسش: اگر گناهان عَرَضِ مفارق باشند چگونه زائل می‌شوند؟

 

پاسخ: اعمال گاهی به صورت عَرَضِ مفارق درمی‌آیند، گاهی به صورت عَرَضِ لازم و گاهی به صورت ذاتی. آنچه به صورت عَرَضِ لازم یا جوهر درمی‌آید ــ مانند کفر ــ منشأ خلود در جهنم است؛ اما آنچه به صورت عَرَضِ مفارق است ــ مانند معاصی مؤمنان ــ با سختی‌ها و تطهیر زائل می‌گردد.

 

بررسی خلود در دوزخ و زمان خروج از آلودگی

 

پرسش: خب خروج... اگر کسی مخلد در آتش باشد چه حکمی دارد؟

 

پاسخ: آن‌ها اهل توحید نیستند،

 

پرسش: جناب استاد، خروج اهل توحید از نار در این عالم واقع می‌شود یا در عالم قیامت؟

 

پاسخ: در عالم قیامت است. البته ممکن هم هست یک وقت در همین دنیا باشد؛ ممکن هم هست خروجشان از این آلودگی در دنیا باشد همان‌طور که عرض کردم؛ شخص کهنسال می‌شود، تمام آلودگی‌ها را کنار می‌گذارد و توبه می‌کند، و پس از آن دیگر غصه می‌خورد و حسرت می‌کشد که چرا من گناه کردم. در همین دنیا هم این رخداد پیش می‌آید و اختصاص به آخرت ندارد؛ اما خب در آخرت بسیار روشن‌تر است.

 

اقسام تجسم اعمال و علت زوال‌پذیری گناهان مؤمن

 

پرسش: اگر عَرَضِ مفارق باشد چرا زائل نشود؟

 

پاسخ: تجسم اعمال... ببینید، اعمال گاهی به صورت عَرَضِ مفارق درمی‌آیند، گاهی به صورت عَرَضِ لازم درمی‌آیند، و گاهی به صورت ذاتی درمی‌آیند. آن صورتی که به شکل عَرَضِ لازم و ذاتی درمی‌آید ــ مانند کفر و شرک ــ سبب خلود در جهنم است؛ اما آن صورتی که به نحو عَرَضِ مفارق است، نه؛ این گناهانِ اهل توحید عَرَضِ مفارقند و زائل می‌شوند.

 

تا پایانِ توجیه اول خواندم؛ پس تا سرِ وجه دوم درس را تعطیل کردیم. دیگر بیش از این وقت نیست و نمی‌شود وجه دوم را خواند؛ بنابراین بقیه وجوهِ این مسئله می‌ماند برای جلسه بعد.

 


[1] شرح توحید صدوق، القمي، القاضي سعيد، ج1، ص31.
[2] سوره شعراء، آيه 171.
[3] سوره صافات، آيه 135.
[4] مجمع البحرين - ت الحسینی، الطريحي النجفي، فخر الدين، ج3، ص419.
[5] مجمع البحرين - ت الحسینی، الطريحي النجفي، فخر الدين، ج3، ص419.
[6] بحار الأنوار - ط مؤسسةالوفاء، العلامة المجلسي، ج3، ص7.
[7] بحار الأنوار - ط مؤسسةالوفاء، العلامة المجلسي، ج73، ص39.
[8] سوره توبه، آيه 72.
[9] سوره توبه، آيه 72.
[10] وسائل الشيعة، الشيخ الحر العاملي، ج4، ص844، أبواب، باب، ح، ط الإسلامية.
[11] بحار الأنوار - ط مؤسسةالوفاء، العلامة المجلسي، ج52، ص20.
[12] سوره نجم، آيه 9.
[13] الإعتقادات، الشيخ الصدوق، ج1، ص77.
[14] سوره توبه، آيه 72.
[15] شرح توحید صدوق، القمي، القاضي سعيد، ج1، ص33.
[16] شرح توحید صدوق، القمي، القاضي سعيد، ج1، ص34.
[17] شرح توحید صدوق، القمي، القاضي سعيد، ج1، ص34.
[18] سوره نساء، آيه 10.