درس طلب و اراده
استاد محمدحسین حشمت پور

99/08/03

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: طلب و اراده/اراده الهی /نفس غایت

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

رساله طلب و اراده مرحوم اصفهانی، صفحه ۵، سطر چهارم:

 

« أنّ إيصال النّفع إلى العباد بالنسبة إلى الواجب إمّا أن يكون مكملًا لذاته تعالى، أو منقصاً، أو يكون وجوده و عدمه على حد سواء بالنسبة إليه تعالى». [1]

ادعا کردیم که خداوند

    1. «نفس‌الغایة» است،

    2. «نفس‌العلم» است،

    3. و «نفس‌الارادة» است؛

یعنی بیان کردیم که خداوند دارای غایتی زائد بر ذات نیست؛ در افعالی که انجام می‌دهد غایتش همان ذات است، نه اینکه غایتی زائد بر ذات داشته باشد؛ غایت یعنی حد، «ما لأجله الفعل». بعداً هم بیان می‌کنیم که علم او هم عین ذاتش است و اراده‌اش هم عین ذاتش است، که این دو مطلب، مطالب بعدی ما هستند.

 

تمایز نفی فایده برای ذات باری‌تعالی از نفی فواید مخلوقات

الان در این بحث که خداوند وقتی فعلی را انجام می‌دهد هدفِ زائد بر ذاتِ خود ندارد، در این مدعایی که عرض کردیم نمی‌خواهیم فواید مخلوقات را نفی کنیم؛ می‌خواهیم بیان کنیم فایده‌ای که عاید به ذات خدا بشود وجود ندارد، نه اینکه اصلاً این خلایق فایده نداشته باشند. خلایق فایده دارند، ولی فایده‌شان مال خودشان است؛ این‌جور نیست که فایده‌شان برای خدا باشد و خدا از این افعال فایده‌ای ببرد. پس ما نفی فایده کردیم، امّا نه نفی فایده به‌طور مطلق، بلکه نفی فایده به نسبت الی الله تعالی؛ هدف برای خداوند نیست، مگر ذاتش. ادعا کردیم که ذاتش هدفِ خودِ اوست. دو تا مطلب شد؛ البته این دو مطلب در واقع یکی هستند: گفتیم هدف زائد ندارد، و هدفش عین ذات است. این دو مطلب یکی هستند، منتها ما آن‌ها را جدا می‌کنیم تا توضیح بیشتری بدهیم و مطلب برایمان راحت‌تر فهمیده شود.

 

تحلیل پاسخ به سؤال از لِمَیّت آفرینش و تمثیل به نورافشانی جسم نورانی

اینکه خداوند هدفی زائد بر ذات ندارد که او را تعقیب کند معلوم است؛ امّا هدفش عین ذاتش است یعنی چه؟ می‌دانید که اگر از فعلی با «لِمَ» سؤال بشود، هدفِ آن فعل در جواب می‌آید؛ مثلاً چرا اینجا آمدی؟ در پاسخش جواب می‌دهد: می‌خواستم دوستم را ببینم، یا می‌خواستم فلان چیز را بخرم؛ که هدف از آمدن را در پاسخ به سؤال «لِمَ» ذکر می‌کنیم. یک وقت ممکن است به خدا گفته شود: خدایا چرا خلق کردی؟ خدا بگوید خواستم فایده ببرم، یا خواستم فایده برسانم؛ هر دو باطل است، چون هدف زائد بر ذات می‌شود و معلوم می‌شود خدا دارد چیزی را تعقیب می‌کند؛ چیزی را که موجود نیست می‌خواهد تعقیب کند و بعد که موجود شد از آن بهره ببرد، و این جایز نیست. امّا خداوند جواب می‌دهد: چون من جواد بودم، چون ذاتِ جواد داشتم، چون ذاتم این‌چنین بود که خلق کنم؛ همان‌طور که یک جسم نورانی ذاتش نور دادن است، همچنین من که ذاتم نورِ وجود بود ذاتم نور دادن است؛ پس هدفِ من خودِ ذاتِ من است؛ یعنی چون ذاتم این‌چنین بود این‌چنین عمل کردم، نه اینکه این‌چنین عمل کردم تا به مطلوبی برسم. پس هدف، زائد بر ذات نیست، هدف خودِ ذات است؛ این مدعای ما است.

 

طرح ان‌قلت معترض مبنی بر تفکیک غرض خالق از غرض خلق

پس ما در مورد خداوند هدفِ زائد را نفی کردیم و هدفِ عینِ ذات را ادعا کردیم. مستشکل به ما گفت: هدفِ زائد بر ذات را در فعل خدا قبول کنید، ولی این هدف را هدفِ خلق بگیرید، نه هدفِ خالق؛ یعنی بگویید خدا در این خلق کردن چیزی را طلب می‌کرده، ولی نه برای خودش بلکه برای خلق. اگر این‌طوری بگویید دیگر مشکلی پیش نمی‌آید؛ هم جهان را خالی از هدف نکرده‌اید، و هم خدا را ناقص نکرده‌اید که بگویید هدفی دارد و به سمت آن هدف توجه می‌کند. آن مستشکل به ما می‌گوید: شما الان جهان را از هدف و فایده خالی کردید؛ گفتید خدا در این خلقت هدفی نداشته و فایده‌ای را تعقیب نمی‌کرده است، و جهان بی‌فایده می‌شود؛ بهتر است بگویید خدا هدف داشته، منتها هدفش برای خودش نبوده بلکه برای خلق بوده است؛ در این صورت هم هدفی برای خلق درست کرده‌اید و خلقت لغو نشده است، و هم خدا را مبرّا از استکمال قرار داده‌اید، و مشکل در هر دو طرف حل می‌شود. این را در «لا یُقال» می‌گوید.

 

بررسی سنخیت وجودی میان خالق و خلق و سرّ اظهار مناسبات ذاتی

پرسش: غایت خود ذات است، فعل شخصی ذات است ...

پاسخ: یک وقت شما می‌خواهید خلق را با خالق بسنجید و ببینید چه رابطه‌ای بین خلق و خالق هست؛ رابطه این است که خالق از سنخِ وجود است و آنچه از او حاصل می‌شود نیز از سنخِ وجود است، و بین این دو سنخیتِ وجودی هست. چون سنخیت وجودی هست دیگر سؤال نمی‌شود که این وجود چرا وجودهای محدود را در پی دارد؛ وجود وقتی نامحدود باشد، از راه تنزل یا از هر راه دیگر وجودهای محدود را در پی دارد. این الان مورد بحث ما نیست؛ مورد بحث ما مربوط به بعد از این است: حالا که فهمیدیم این وجود، وجودهای محدود را در پی دارد، چرا در پی دارد؟ چرا این موجودات محدود را خلق کرده است؟ سؤال ما این است، نه اینکه چطور شد از این وجود، وجودهای محدود پدید آمد؟ معلوم است وجود اگر بخواهد تنزل کند وجود محدود درست می‌شود؛ حالا می‌پرسیم اصلاً چرا تنزل کرد؟ چرا این حالتی که می‌توانست انجام شود بالفعل شد؟ چرا خلقی که می‌توانست انجام بگیرد، انجام گرفت؟ این سؤال ما است. این دیگر جوابش این نیست که وجود، مسانخِ خود را صادر کرد؛ می‌پرسیم برای چه مسانخ خود را صادر کرد؟ چرا این مسانخ‌ها را صادر کرد؟ این سؤال بعدی می‌شود. اول سؤال می‌کنید آیا این‌هایی که از خدا حاصل شدند با خدا سنخیت و مناسبت داشتند، یا خدا اموری بی‌مناسبت را صادر کرد؟ جواب می‌دهیم: مناسبت داشتند. بعد می‌گویید: حالا که مناسبت داشتند چرا خدا آن‌ها را به وجود آورد؟ چرا این مناسبت ظاهر شد؟ الان داریم در این بحث می‌کنیم که چرا؟ چون ذات خدا این بود؛ ذاتش اقتضای اظهار داشت، ذاتش اقتضا داشت که این مناسبات را اظهار کند. این دو تا سؤال است، یک سؤال نیست؛ شما آن سؤال اول را مطرح می‌کنید و ما در سؤال دوم داریم بحث می‌کنیم.

 

بطلان اغراض زاید و تبیین ترشح فیض از مبدأ نامتناهی

غرض زائد بر ذات این است که مثلاً خدا بگوید: من این‌ها را خلق کردم تا مرا ثنا و تمجید کنند؛ یعنی من بزرگواری نداشتم و می‌خواهم این‌ها مرا تمجید کنند، که این غرض زائد بر ذات است. یا اینکه بگوید می‌خواهم این‌ها را خلق کنم تا در پیری به من کمک کنند این زائد بر ذات است، یا خلق می‌کنم تا اطرافم شلوغ شود، یا کمالاتی که محدودند برای من حاصل شوند؛ کمال نامحدود را دارم ولی می‌خواهم کمالات محدود هم برایم حاصل شود؛ همه این‌ها غرض زائد است و همه باطل است. خدا وقتی کمال نامحدود دارد دیگر احتیاجی به کمال محدود ندارد. این موجودات محدود، تنزل و به تعبیر مسامحه‌ای ترشّحِ آن نامحدودند؛ کسی که اصل را دارد به ترشّح احتیاجی ندارد. بحث ما در همین است که غرض زائد بر ذات ندارد؛ اگر از او بپرسند چرا خلق کردی، جواب نمی‌دهد که به خاطر تمجید، بلکه می‌گوید چون خدا بودم خلق کردم؛ یعنی خدایی اقتضا می‌کند خلق کردن را، و چیز دیگری در نظر نبوده است؛ خدا باید خلق کند، من هم خلق کردم. به خورشید بگوییم چرا نور می‌دهی؟ می‌گوید چون خورشید بودم باید نور بدهم؛ نمی‌گوید نور می‌دهم تا انسان‌ها گرم شوند و گیاهان برویند، بلکه می‌گوید نور می‌دهم چون ذاتم اقتضا می‌کند. خداوند هم می‌فرماید خلق کردم چون ذاتم خالق است. این می‌شود غرضِ عین ذات. معنای اینکه می‌گوییم خدا غایتی زائد بر ذات ندارد همین است؛ منتها مختصر که می‌گوییم شاید برای بعضی مبهم باشد، ولی وقتی تفصیل می‌دهیم می‌بینیم که روشن است.

 

تنزیل افعال از ذات و نفی عینیّت افعال با ذات باری‌تعالی

پرسش: این خیلی ساده معلوم کردن نیست، خیلی ساده‌انگارانه ...

پاسخ: بله، برای ما که از اول این‌چنین برایمان گفته‌اند، این مطلب تقریباً حالت بدیهی پیدا کرده و ساده به نظر می‌رسد؛ ولی برای کسی که تازه می‌خواهد خداشناس بشود و دیده است که در عالم هر کس کاری می‌کند برای مقصدی است، قیاس می‌کند و می‌گوید خدا هم برای مقصدی کار می‌کند؛ وقتی برای او توضیح می‌دهید مطلب جدیدی می‌شنود، نه اینکه برای او بدیهی باشد.

 

پرسش: «آیا افعالی که از خدا صادر شده عین ذات او هستند؟»،

پاسخ: خیر، افعال عین ذاتِ او هستند؛ هیچ فعلی عین ذات فاعل نیست، هر فعلی تنزلِ فاعل است و ذات نیست. یک سوال غلط می‌کنیم که افعال عین ذات خدا هستند؟ می‌گوییم نه، اگر «اگر عین ذات نیستند پس چرا صادر شدند؟»، ما الان در همین چرا صادر شدن بحث داریم.

 

پرسش: ... افعال ما عین ذات ما نیستند ...

پاسخ: اگر آن هم بحثی داشته باشد، بحثِ دیگری است و بحثِ الانِ ما نیست. باید در جای خود بحث کنیم که آیا فعل عین ذات خداست یا نه؛ وقتی فهمیدید فعل محدود است و ذات نامحدود است، عینیت از بین می‌رود حداکثر این است که سنخیت باقی می‌ماند ولی عینیت منتفی می‌شود و پاسخ آنجا بسیار راحت است؛ امّا آن مبحثی جداگانه از بحث کنونی ما است و بحث امروز ما آن نیست.

 

ابطال انتساب غرض به خلق پیش از تحقّق وجودی آن

اعتراض معترض معلوم شد: ما نفی هدف از خلقت کردیم، او گفت برای خدا هدف قائل شوید، منتها نگویید هدفی که نفعش عایدِ خودِ خدا می‌شود، بلکه هدفی که نفعش عایدِ خلق می‌شود. ما در جلسه گذشته یک جواب به این اشکال دادیم که احتیاج به تکرار ندارد، و اکنون جواب دوم را می‌خوانیم.

 

این معترض هدف را به دو جا مرتبط کرد: یکی به خلق و یکی به خالق؛ گفت خالقْ خلق کرد به خاطر هدفی که فایده آن هدف عاید به خلق می‌شود؛ پس هدف را هم برای خدا قرار داد و هم برای خلق. ما نسبت به خلق کاری نداریم، بلکه نسبت به خالق بحث می‌کنیم. اینکه بگوییم هدفِ خلق این بوده است خودش درست نیست؛ خلق وجود نداشت تا بخواهد هدف داشته باشد، و به دنبال آن فعلی انجام نداد تا فعلش هدف داشته باشد؛ پس اینکه بگوییم هدفِ خلق است باطل است. فایده بر خلق مترتب می‌شود، این درست است، امّا اینکه بگوییم این هدفْ هدفِ خلق است غلط است؛ چون خلقی وجود نداشت و فعلی انجام نداد تا دارای هدف باشد. به آن کاری نداریم؛ بحث در این است که آیا این هدفْ هدفِ خالق هست یا نه؟

 

برهان سه‌وجهی در ابطال غرض زاید (استحاله استکمال، تنقیص، و ترجیح بلامرجح)

اگر این هدفْ هدفِ خالق باشد، یکی از سه حالت را دارد: یا مکمّل است یا مکمل نیست، آنجا که مکمل نیست یا منقّص است، یا منقّص نیست. دایره بین نفی و اثبات است. حصر عقلی می‌شود. سه فرض دارد: مکمّل باشد، منقص باشد، نه مکمل باشد و نه منقص.

 

گفتیم یا مکمّل است یا مکمل نیست، آنجا که مکمل نیست یا منقّص است، یا منقّص نیست. مکمّل نباشد و منقّص نباشد را جمع کنید می‌شود یک قسم. مکمل باشد قسم دوم و منقص باشد قسم سوم است؛ پس بیش از این سه قسم نداریم پس می‌شود حصر عقلی. هر سه قسم را ملاحظه می‌کنیم؛ اگر باطل بودند چاره‌ای نداریم جز اینکه غرض زائد را برای خدا منکر شویم، چون هدف اگر بخواهد وجود داشته باشد یکی از این سه حالت را دارد حالت چهارمی متصور نیست. وقتی هر سه حالت را باطل کردیم هدف داشتن باطل می‌شود.

 

قسم اول، مکمّل بودن باطل است؛ زیرا خدا ناقص نیست تا بخواهد کامل بشود. معنای مکمّل بودن این است که خدا در ابتدا ناقص بوده و بعداً کامل می‌شود.

قسم دوم، منقّص بودن هم باطل است؛ زیرا معنایش این است که خدا اول کامل بوده و بعداً ناقص می‌شود. در هر دو حالت، نقص به خدا نسبت داده می‌شود؛ در یکی نقصِ اولا است و کمال بعداً می‌آید، و در دیگری نقصِ بعدا برای خدا حاصل می‌شود؛ و هر دو در مورد خداوند باطل است؛ چه نقص اول برای خدا باشد و چه نقص بعدا برای خدا حاصل بشود باطل است. پس این هدف مکمل باشد باطل است چون مستلزم سبقِ نقص است؛ اگر منقص هم باشد باطل است چون مستلزم لحوقِ نقص است. چه سبق نقض و چه لحوق نقص در مورد خداوند باطل است.

 

قسم سوم این است که نه مکمّل باشد و نه منقّص. سؤال می‌کنیم: اگر چیزی نه مکمّل است و نه منقّص، برای چه خدا به دنبال آن می‌رود؟ این ترجیح بلامرجّح است؛ چیزی که وجود و عدمش کاملاً مساوی است و هیچ تفاوتی بین وجود و عدم ندارد، شخص حکیم نه دنبال وجودش می‌رود و نه دنبال عدمش، بلکه آن را رها می‌کند. اگر این هدف، وجودش مکمّل و منقّص نیست و عدمش هم مکمّل و منقّص نیست و هیچ رجحانی در هیچ‌کدام از دو طرف وجود ندارد، حکیم چرا آن را انجام می‌دهد و کاری می‌کند که به این هدف برسد؟ این می‌شود «ترجیح بلا مرجّح».

 

بازگشت ترجیح بلامرجح به ترجّح بلامرجح در فاعل حکیم

سپس می‌فرماید ترجیح بلا مرجّح در فاعل حکیم، به «ترجّح بلا مرجّح» برمی‌گردد. ترجّح یعنی در واقعیت امری بدون اینکه رجحانی داشته باشد ترجّح پیدا کند؛ کاری به فعل من ندارد، در واقع هیچ رجحانی برای وجود نیست ولی در عین حال موجود شده است، این می‌شود ترجّح بلا مرجّح. امّا ترجیح بلا مرجّح فعلِ من است؛ در واقع ترجیحی نیست و من بدون مرجّح ترجیح می‌دهم. ترجیح بلا مرجّح از غیر حکیم محال نیست، ولی از فاعل حکیم محال است؛ امّا ترجّح بلا مرجّح از همه باطل و محال است، چه حکیم و چه غیر حکیم. ترجیح بلا مرجّح در حکیم برمی‌گردد به ترجّح بلا مرجّح؛ زیرا حکیم کار لغو نمی‌کند و همان نظم واقعیت را اظهار می‌نماید؛ اگر ترجیح می‌دهد معلوم می‌شود در خارج هم بدون مرجّح تحقق یافته است؛ پس ترجیح بلا مرجّح در حکیم برمی‌گردد به ترجّح بلا مرجّح و محال بودنش شدیدتر می‌شود. پس معلوم شد هر سه راهی که برای هدف داشتنِ خدا تصور می‌شود باطل است، و با بطلان این سه قسم، هدف داشتنِ خدا به این معنا باطل می‌گردد.

 

نفی لغویت از خلقت و تحلیل صعود غایات وجودی تا ذات حق

سائل گفت: چه عیبی دارد که خدا هدف داشته باشد (بخش اول) و این هدف مربوط به خلق باشد؟ (بخش دوم)
ما بخش اول را جواب دادیم و معلوم شد خدا هدفی زائد ندارد؛ وقتی خدا هدف نداشت سوال دوم مطرح نمی‌شود که چه عیب دارد این هدف مربوط به خلق باشد؟ هدفی وجود ندارد که بخواهد مربوط به خلق باشد.

 

چون این‌چنین است، سائل دوباره می‌گوید: پس شما خلقت را لغو قرار دادید؛ وقتی هدفی وجود ندارد خلقت لغو می‌شود. سائل هنوز متوجه نیست که هدفْ عین ذات است یعنی چه؛ می‌بیند ما در مورد فعل خدا هدف را برداشتیم، می‌گوید پس این فعل برای چه انجام شده و باید لغو باشد؟

مرحوم مصنف جواب می‌دهند: فعل دارای هدف هست؛ خودِ این فعل دارد به سمتی حرکت می‌کند و آن سمت، هدفش می‌شود. پس ما هدف را برای خلق منکر نشدیم؛ آن هدفی را باطل می‌کنیم که هدفِ خدا باشد و خلق از آن بهره‌مند گردد، و الّا ما برای خلق قائل به هدف هستیم.

 

خاک برای چه خلق شد؟ خاک خلق شد تا با عناصر دیگر مخلوط شود؛ خاکی که نمی‌تواند مستقیماً به آن نحو خاص خدا را عبادت کند ترکیب شود و با ترکیب، مرکب عنصری قابلِ نفس را ایجاد کند؛ بعد نفس افاضه شود و این نفسِ افاضه‌شده عبادت کند. تمام موجودات باید خدا را عبادت تام بکنند. این عناصر تبدیل به انسان می‌شوند و در ضمن انسان مشغول عبادت خداوند هستند. علاوه بر عبادتی که خودشان دارند (و ما فعلا به آن کاری نداریم) همه خدا را عبادت می‌کنند به همان نحوی که انسان خدا را عبادت می‌کند. تبدیل بشود به بدرخت، بین راه است و باید تبدیل بشود به حیوان، حیوان و درخت باید غذای انسان قرار بگیرند تا تبدیل به انسان شوند؛ کل جهان خاکی باید به انسان تبدیل بشود. اینکه خاک محدود است و انسان نامحدود، لازم می‌آید که بخشی از خاک هم در بدن این انسان باشد و هم در بدن انسان دیگر، والا این خاک متناهی جواب بی‌نهایت را نمی‌دهد. (این اشکالات به جای خود گفته می‌شود) فعلا اینطور گفته شده تمام موجودات باید خدا را عبادت ‌کنند.

 

انقطاع سلسله غایات در کمال محض و ذاتی بودن غایت نهایی

می‌آییم می‌رسیم به انسان: انسان باید خدا را عبادت کند؛ چرا باید عبادت کند؟ برای اینکه کامل شود. چرا باید کامل شود؟ تا در درجات عالی وجود قرار گیرد. چرا در درجات عالی قرار گیرد؟ تا متقرّب الی الله شود. چرا متقرّب الی الله شود؟ چون الله کمالِ محض است و باید به کمال نزدیک شود. به اینجا که می‌رسیم سؤال قطع می‌شود.

مثلاً اگر بپرسند چرا به فقیر پول دادی؟ می‌گوید برای اینکه احتیاجش برطرف شود و گرفتار نباشد؛ چرا خواستی گرفتار نباشد؟ ممکن است دلیلی دیگر ذکر کند، امّا آخرِ سر می‌گوید: چون کار خوبی بود؛ دیگر نمی‌پرسند چرا کارِ خوب کردی؟ به محض اینکه می‌گوییم کار خوبی بود و چون خوب بود انجام دادیم سؤال قطع می‌شود؛ چون خوب بودن و هدف بودنِ کارِ خوب ذاتی است، و وقتی به هدف ذاتی می‌رسیم دیگر سؤال ادامه پیدا نمی‌کند. در مورد افعال هم همین‌طور است: می‌گوییم این کار انجام شد به خاطر فلان جهت، تا برسیم به خدا و آنجا سلسله قطع می‌شود؛ می‌گوییم به خاطر تقرب به خدا (تقرب الی الله، تقرب ال الخیر) انجام شد. انسان‌ها همگی هدف دارند، ولی هدف‌هایشان اهدافِ بین‌راهی است؛ فوایدی دارند که فواید بین‌راهی است؛ آخرین فایده و غایت نهایی، باز هم ذات الله و کمال محض است.

 

جامعیت نظام غایات و ختم اهداف بین‌راهی به غایت نهایی

انسان‌ها آفریده شده‌اند و فواید هم برایشان هست ولی آخرین فایده همان است که می‌گویی عین ذات خدا است. هدف خداوند عین ذات خودش است، و ما همگی به سمت ذات او و به سمت کمال محض حرکت می‌کنیم. هدف نهایی اوست، ولی اهداف بین‌راهی را هم منکر نیستیم؛ ادعای ما این است که اهداف بین‌راهی باید به هدف نهایی ختم شوند. پس در این بیان، هم ثابت شد که خداوند هدفی زائد بر ذات ندارد، و هم ثابت شد که اگرچه ما اهدافی غیر از ذات خداوند داریم، ولی آخرین هدفِ ما که اهداف غیر ذات، موصل به آن هدف هستند، باز ذات خداست. پس ما جهان را خالی از هدف قرار ندادیم، بلکه همه را دارای هدف دانستیم، منتها همه اهداف را به ذات واجب‌تعالی منتهی کردیم و گفتیم هدف از خلقت، عینِ ذات است و آنچه خلقت تعقیب می‌کند نیز ذات است.

 

سائل گفت: شما جهان را خالی از فایده کردید؛ جواب دادیم: خیر، ما جهان را خالی از فایده نکردیم؛ هدفِ خدا ذاتِ اوست و هدفِ ما هم که خلق او هستیم ذاتِ اوست؛ همه به سمت ذات حرکت می‌کنیم. حالا ممکن است کسی معصیت کند، پشت به هدف کند و وارونه برود و خودش را به نقص برساند ولی جهان آفریده شده برای آن هدف محض و ذات خالص. پس از ناحیه خداوند هیچ لغویتی نیست؛ نه خلقت لغو است و نه حرکات تکاملیِ مخلوقات لغو است؛ هم خلقت مفید است و هم حرکت تکاملی مخلوقات، منتها فایده نهاییْ ذات واجب است؛ اولْ ذات است، آخرْ ذات است، و این فایده‌های بین‌راهی همگی به ذات منتهی می‌شوند.

 

تمایز قدرت بر خلق از حدوث خلق و اعتباری بودن اضافات

پرسش: ....

پاسخ: این همان سوال اولتان است. خلقی هست که در ذات نیست را متکلم می‌گوید. خلقی هست صادر از ذات، این را فیلسوف می‌گوید. خلقی هست که متنزلش در ذات هست تنزلش ما هستیم، این را عارف می‌گوید. حالا چطور شما خلق را به خالق ربط می‌دهید بحث دیگری هست. بحث ما در ربط خلق به خالق نیست، بحث ما در هدف هست که آیا خدا هدفی دارد یا نه. اما این خلق در خدا بود و صادر شد یا نه چیزی که در خدا نبود (چنانکه متکلم می‌گوید) از جانب خدا خلق شد

 

پرسش: ...

پاسخ : این یک اشکال از جانب شما هست و مطرح کردنش خوب است «خداوند در ابتدا خلقی نداشت و اکنون خلق دارد، پس چیزی به خدا اضافه شد و خداوند کمالی را کسب کرد»، پاسخ این است که خدا از اول قدرتِ خلق را داشت، خودِ خلق را نداشت؛ قدرتِ خلق برای او کمال بود، امّا خودِ خلق برای او امری اضافی است و کمال نیست. اضافه، خارج از ذات است و کامل نمی‌کند. خدا چون کامل بود این کمالات را ظاهر کرد، نه اینکه چون کمالات ظاهر شدند کامل شد؛ چون قدرت خلق داشت خلق کرد، نه اینکه چون خلایق پیدا شدند صاحب خلق شد و از این طریق کامل شد. خدا قبل از پیدایش خلایق، خالقِ ذاتی بود خالقِ اضافی نبود؛ یعنی به من اضافه نداشت چون مرا خلق نکرده بود، الان می‌شود خالقِ من؛ این خالقِ من امری اضافی است و کمال برای خدا نیست؛ چون خدا کامل بود این اضافه برایش حاصل شد، نه اینکه چون این اضافه حاصل شد کامل گردید.

 

قرائت و تطبیق متن رساله در تقسیم سه‌گانه نسبت نفع عباد با ذات حق

در صفحه پنجم سطر چهارم، متن عبارت چنین است: «أنّ إيصال النّفع إلى العباد بالنسبة إلى الواجب إمّا أن يكون مكملًا لذاته تعالى، أو منقصاً، أو يكون وجوده و عدمه على حد سواء بالنسبة إليه تعالى». در جواب «لا یُقال» که می‌گفت چه عیبی دارد خدا هدفی داشته باشد که عاید به خلق شود، علاوه بر جوابِ قبلی، این جواب را می‌دهیم که: «أنّ إيصال النّفع إلى العباد» نسبت به خدا چه حالی دارد؟ نسبت به عباد نفع است، امّا نسبت به خدا چطور؟ (نفع است یا ضرر یا هیچکدام) «بالنسبة إلى الواجب» یا مکمّلِ ذات خداست (یعنی خداوند اول ناقص بود و بعد کامل شد)، یا منقّصِ ذات است (خدا اول کامل بود و با آمدنِ خلق ناقص شد)، و یا اینکه وجود و عدم خلق نسبت به خدا علی حدٍّ سواء و مساوی است (نسبت به خلقْ وجود خیر است و عدم شرّ است، ولی نسبت به خدا مساوی است). از این سه حال خارج نیست؛ اگر خدا هدف داشته باشد یکی از این سه حالت را دارد. «و الأوّلان مستلزمان للنقص فيه تعالى»؛ دو تای اول مستلزم نقص در باری‌تعالی هستند: اولی مستلزم نقص سابق است و دومی مستلزم نقص لاحق، و هر دو باطل‌اند. «والأخیر»؛ یعنی سومی، «مستلزمٌ للترجیح بلا مرجّح»؛ که ترجیح بلا مرجّح، به بیانی که عرض شد، راجع به ترجّح بلا مرجّح است. مرحوم مصنف نتیجه می‌گیرد که پس خداوند هدف ندارد.

 

غایت حقیقیه ذاتیه در فعل الهی و اطلاق غایة الغایات بر ذات حق

اگر سؤال شود که بی‌هدف بودن مشکل دارد، پاسخ می‌دهیم هدف از خلق ندارد، ولی هدفی که عین ذات است دارد: «فالغاية الحقيقية الذاتيّة في فعله المطلوب نفس ذاته المقدسة». غایتِ حقیقی که در ذات خداست، نه غایتی که بعداً کسب کرده باشد، «في فعله المطلوب» در فعل مطلوبش، خودِ ذاتِ مقدسه اوست؛ پس ما منکر غایت برای خدا نیستیم؛ غایتِ ذاتی هست و فعل هم مطلوبِ خداست. این‌طور نیست که فعل از خدا صادر شده باشد و خدا متوجه نشده باشد و اراده هم نکرده باشد بعدا متوجه شود فعل صادر شده باشد؛ خیر، فعل مطلوبِ خداست، و غایتِ حقیقی در فعل خدا که مطلوب است «نفس ذاته المقدسة» غایت خودِ ذات است، نه زائد بر ذات. یعنی در پاسخ به «لِمَ»، خودِ ذات می‌آید: چرا این کار را کردی؟ چون ذاتم این بود. چرا بزرگواری کردی؟ چون بزرگوار بودم. بزرگوار بودن عین ذات است، پس غایت می‌شود عینِ ذات. چرا کرم کردی؟ چون کریم بودم؛ هدف می‌شود ذات. خدا ذاتش کرم است و اگر کرامت می‌کند به خاطر ذاتِ خود است.

 

انطباق غایت به معنای «ما لأجله» و «ما ینتهی إلیه» بر ذات الهی

«فهو تعالی غایة الغایات» از تعبیر «غایة الغایات» معلوم می‌شود غایت‌های دیگری هم در خلقت هست، منتها خدا سرآمدِ همه غایات است. همه موجودات حرکت می‌کنند و غایتی را تعقیب می‌نمایند، ولی غایت نهایی که غایة الغایات است، ذات الله است؛ بلکه همه غایات منتهی به او می‌شوند.

 

پرسش: غایت گفتن خدا تسامحی است؟ وگرنه غایت مربوط به انتها و رسیدن به چیزی است ...

پاسخ: نه، غایت به معنای هدف است، غایت چه به معنای «ما لأجله الفعل» باشد و چه به معنای «ما ینتهی إلیه الفعل» فرقی نمی‌کند؛ برای چه خلق کردی؟ چون ذاتم خالق است («ما لأجله الفعل» ذات است). حرکتِ خلق به کجا منتهی می‌شود؟ به ذات منتهی می‌شود؛ «إلیه راجعون»، همه به سمت او می‌روند («ما ینتهی إلیه» هم ذات است). پس چه غایت به معنای «ما لأجله» باشد و چه به معنای «ما ینتهی إلیه»، ذات غایت کل خلقت است؛ «ما ینتهی إلیه حرکة الخلق» ذات است، و «ما لأجله صَدَرَ الفعل» هم ذات است.

 

تمثیل به مراتب نردبان در تفکیک غایات بالعرض از غایت بالذات

«وسائر الغایات المترتبة علی حرکات الأشیاء غایاتٌ بالعَرَض وأغراضٌ تَبَعیّة». سایرِ غایات بین‌راهی و جزئیه‌ای که بر اشیاء و بر حرکات اشیاء مترتب می‌شوند، غایات عرضیه هستند و اغراض تبعیه‌اند. غایت همه موجودات، ولو متوجه نباشند، ذات خداست و به واسطه آن غایتِ اصلی است که غایات دیگر را برمی‌گزینیم تا به آن برسیم. آن غایت اصلی محرّک شده است به سمت غایات دیگر؛ غایات دیگر مثل پله‌های نردبان هستند و غایت اصلی رفتن به پشت‌بام است. رفتن به پشت‌بام باعث شده من پا روی پله‌های نردبان بگذارم؛ پس پا گذاشتن روی پله‌ها غایات بالعرض هستند و حقیقتاً غایت نیستند، بلکه رفتن به پشت‌بام حقیقتاً غایت است و واسطه شده تا این غایات جزئی را تعقیب کنم تا به غایت اصلی برسم. در خلقت هم غایت اصلی ذات خداست و همه به سمت کمال محض می‌روند؛ بنابراین غرض اصلی همه موجودات ذات است. چون غرض اصلی آن است و بدون وسیله میسور نیست، این وسایل اغراض مع‌الواسطه و اغراض تَبَعی شده‌اند؛ چون آن غرض وجود دارد و این‌ها محصِّل آن غرض‌اند، غرض به تبع شده‌اند.

 

دفع توهم خلوّ عالم از فایده و مصادمت با وجدان و بداهت

«فلن یلزم من کون الغایة هو الذات المقدسة، خلوّ ما فی العالَم عن فائدةٍ وخاصیة، لیکون مصادماً للبدیهة». این عبارت، پاسخ به آن اشکال است که گمان نشود بر اشیاء فایده‌ای مترتب نیست و خلقتشان لغو است؛ جواب می‌دهد: خیر، اشیاء خالی از فایده نیستند، منتها این فایده‌ها اغراض بالعرض و تبعی هستند که ما را به غرض اصلی می‌رسانند؛ پس فایده نفی نشده تا گفته شود خلافِ وجدان و خلافِ بدیهه سخن گفته‌ایم. ما فایده را قبول کردیم، منتها مسیر فایده‌ها را به سمت ذات قرار دادیم. پس با این بیان، لازم نیامد از اینکه غایت ذات مقدس خداوند باشد، عالم از فایده و خاصیت خالی شود تا با بدیهه تصادم پیدا کند؛ بلکه همه دارای غایت‌اند: «بل غایة جمیع الغایات نفسه وذاته المقدسة، کما ستجیء الإشارة إلیه إن شاء الله تعالی».

 

اتحاد عینی و تمایز اعتباری علت فاعلی و علت غایی در افعال (تمثیل به شبعان)

تا اینجا غایتِ فعل خداوند، ذاتِ خداوند قرار داده شد؛ غایت شد ذات، فاعل هم شد ذات. به تعبیر دیگر علت غایی شد ذات و علت فاعلی هم شد ذات؛ یعنی در خداوند، علت غایی و علت فاعلی عین هم هستند.

 

ایشان می‌فرماید اگر دقت کنید در تمام موجودات علت فاعلی و علت غایی یکی است و این اختصاص به خدا ندارد. مثال می‌زند به شخص گرسنه: شخص گرسنه بالفعل گرسنه است و بالقوه سیر است؛ بالقوه یعنی می‌تواند غذا بخورد و سیر بشود. او قبل از غذا خوردن، سیری را تخیل می‌کند و خوشش می‌آید، لذا می‌خورد تا به آن سیری تخیل‌شده واقعیت ببخشد. علت فاعلی چه شد؟ آیا این شخص شد؟ خیر، علت فاعلی آن سیری تخیلی است؛ آن سیری تخیلی این آدم را تحریک کرد؛ پس فاعل در واقع اوست، چون او این شخص را به سمت سیر شدن برد و اگر تخیل سیری نمی‌کرد اقدام به غذا خوردن نمی‌نمود. پس علت فاعلی، «شبعان» یعنی سیری تخیلی است (چون سیر شدن را تصور کردم) و علت غایی، سیری واقعی است؛ علت فاعلی شبعان است و علت غایی هم شبعان است؛ پس در غیر خداوند هم علت فاعلی و غایی یکی شد، به شرطی که فاعل را درست تشخیص بدهیم. ما فاعل را خودمان می‌پنداریم، در حالی که آن محرّک، فاعلِ حقیقی است و من به توسط او فاعلم؛ آنچه در ذهن آمد و مرا تحریک کرد فاعل شد، که شبعان تخیلی بود؛ غایت هم شبعانِ واقعی بود؛ پس علت فاعلی و علت غایی یکی شد.

 

تحلیل اعتباریت تمایز میان فاعل و غایت به لحاظ محرّکیت و منتهی‌الیه بودن

«بل مقتضی النظر الدقیق، کما صرّح به أهل التحقیق، أن العلة الغائیة والفاعلیة فی غیره تعالی متّحدان ذاتاً ومختلفان اعتباراً». علت فاعلی و غائی ذاتاً متحدند و اعتباراً اختلاف دارند. ذاتند متحدند چون هر دو شبعان و سیر شدن هستند؛ امّا اعتباراً اختلاف دارند چون یکی تخیلی است و دیگری واقعی، یکی بالقوه هست و یکی بالفعل. اتحاد علت غایی و فاعلی ذاتا و اختلافشان اعتباراً در غیر خداوند.

 

اعتبارا را یک مقدار بیشتر توضیح بدهم بهتر است: اگر سیری را به عنوان محرک اعتبار کنیم فاعل می‌شود، اگر سیری را به اعتبار «ما ینتهی الیه» ملاحظه کنیم غایت می‌شود. پس اعتبارا دو تا می‌شود.

 

پرسش: ذات و ماهیت سیری، میخواد وجود خارجی باشد یا وجود ذهنی، وجودها را اعتباری می‌گیریم

پاسخ: این بیان اول من بود که وجودها را اعتباری بدانیم. که بگوییم سیری یک‌بار وجود ذهنی و تخیلی دارد و یک‌بار وجود خارجی و واقعی؛ ذاتش که همان ماهیت است یکی است و وجودش فرق می‌کند، منتها این یک کم زحمت دارد که به آن فرق اعتباری. فرق وجود است، و فرق وجود هم فرق واقعی است نه اعتباری. بیان دوم -که بهتر است- این است که بگوییم: همین ذاتِ واحد (سیری) را یک‌بار به عنوان محرّک اعتبار و لحاظ می‌کنیم که با این اعتبار می‌شود «علت فاعلی»، و یک‌بار به عنوان «ما ینتهی إلیه الحرکة» لحاظ می‌کنیم که با این اعتبار می‌شود «علت غایی». با این بیان دوم، معنای اختلاف اعتباری بدون اشکال روشن می‌شود. بیان اول فرق، وجود اعتباری و وجود واقعی می‌شود، شاید این را نتوانیم فرق اعتباری بدانیم. (شاید هم بدانیم اگر به تخیل و واقعیتش نگاه کنیم نه به وجود، که یکی تخیلی هست و دیگری واقعی) بیان دوم اصلا مشکلی ندارد ولی بیان اول یک نقصی در آن هست.

 

تطبیق عبارت رساله در استکمال شبع تخیلی به شبع عینی و خاتمه بحث

«فانّ الجائع مثلًا إذا أكل ليشبع» «أکل» فعل است «ليشبع» غایت و منتهی الیه است. «فهو» جائع از این جهت که تخیلا شبعان است می‌خورد تا در مرتبه عینی شبعان شود؛ می‌خواهد شبع تخیلی را تبدیل به شبع واقعی کند و تصور سیری را به واقعیت سیری تبدیل نماید؛ پس هدف شبعان است و فاعل محرّک هم شبعان است. « فهو بصدد استكمال الشبع التخيّلي» او در صدد استکمال شبع تخیلی است و می‌خواهد آن را با این حرکت از حد ذهن به حد عین خارج کند. پس فاعل و غایت ذاتاً یکی هستند و تفاوتشان اعتباری و به لحاظ است. «وللکلام محلٌّ آخر».

 

تا اینجا بحث در «أما کونه نفس الغایة» به پایان رسید؛ امّا بحث در «أمّا كونه تعالى نفس العلم و الإرادة»، در جلسه آینده شروع خواهد شد.

 


[1] بحوث في الأصول، الغروي الإصفهاني، الشيخ محمد حسين، ج2، ص5.