درس طبیعیات شفا - استاد محمدحسین حشمت‌پور

99/08/07

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: فن هشتم در طبیعیات شفاء( حیوان )/فصل ششم در کبد و طحال و اورده /تشریح کبد و رگ باب؛ بررسی شعب صغیر و کبیر

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تشریح کبد و رگ باب؛ بررسی شعب صغیر و کبیر در طبیعیات شفا

 

فن هشتم طبیعیات شفا، الحیوان، صفحه ۳۱، سطر چهارم.

بعد از اینکه کبد را تشریح کردیم، وارد بحث در «باب» شدیم. گفتیم که باب رگی است که از زیر کبد، یعنی از آن قسمت مقعر کبد خارج می‌شود؛ در مقابل «اجوف»[1] که از محدب کبد خارج می‌شود و درباره آن ان‌شاءالله بعداً بحث می‌کنیم. بعد باب را گفتیم که یک طرف غائر [فرو رفته] دارد که در کبد فرو رفته است. یک طرف ظاهری هم دارد که از کبد بیرون است. قسمت غائرش را توضیح دادیم، اما حالا می‌خواهیم آن قسمت را توضیح دهیم که خارج از کبد است و اگر شکم شکافته شود، این قسمت دیده می‌شود.

می‌فرماید که همین باب وقتی از کبد خارج می‌شود و ظاهر می‌گردد، این‌طور نیست که یک مسافت کوتاهی یا بلندی را طی کند و همین‌طور بدون شعبه بیاید پایین و بعداً به شعباتی تقسیم شود؛ بلکه به محض اینکه از کبد خارج می‌شود، شعب به آن وصل است. یعنی همان قسمت‌هایی که بالای این رگ به حساب می‌آید ولی بیرون از کبد است، همان قسمت‌ها شعبی از همین رگ به وجود می‌آورند. می‌گویند هشت شعبه است که دو تای آن کوچک است و شش تای دیگر بزرگ. به خاطر اینکه این هشت تا با هم فرق دارند (به این صورت که دو تایش کوچک است و شش تایش بزرگ)، ایشان بحث را هم جدا می‌کند؛ درباره آن دو کوچک جدا بحث می‌کند و درباره آن شش تای بزرگ جدا بحث می‌کند.

 

شعب صغیر رگ باب و وظایف آن‌ها

 

در مورد کوچک‌ها می‌گوید که یکی از آن‌ها می‌رود تا بچسبد به روده اثنی‌عشر و از آنجا ادامه پیدا می‌کند و می‌رود در بانقراس (که حالا بانقراس را برایتان توضیح می‌دهم).

قسم دوم می‌رود به سمت معده، زیر معده و در دهانه پایین معده. چون معده دو دهانه دارد: یک دهانه به سمت بالا دارد که به مری متصل است، یک دهانه هم به سمت پایین دارد که به اثنی‌عشر متصل است. حالا آن قسم اول رفت به سمت اثنی‌عشر، این قسم دوم می‌رود به سمت پایین معده؛ یعنی یک ذره بالاتر از اثنی‌عشر و به دهانه پایین معده وصل می‌شود.

کار این‌ها جذب غذاست. این هر دو کارشان جذب غذاست؛ چه آنی که به اثنی‌عشر متصل می‌شود غذا را از اثنی‌عشر جذب می‌کند به سمت کبد، چه اینی که به سمت معده و پایین معده می‌رود و به سمت بواب می‌رود که قسمت بالای اثنی‌عشر است. این‌ها هر دوشان کارشان جذب غذاست. غذا را جذب می‌کنند و به سمت کبد می‌فرستند تا کبد آن غذا را تبدیل به خون کند. کارشان تغذیه معده یا تغذیه روده نیست، کارشان فقط جذب است. چون بعضی از همین‌هایی که ما می‌شماریم که جزء شعب باب هستند، بعضی‌هایشان غذا می‌دهند به معده یا غذا می‌دهند به روده؛ اما این دو تا نه، کارشان غذا دادن نیست، کارشان جذب غذاست؛ یعنی غذا را می‌گیرند و می‌فرستند در کبد. خب این دو شعبه توضیح داده شدند. آن شش تا هم که بزرگ‌تر از این دو تا هستند، به ترتیب بیان می‌شوند.

صفحه ۳۱0، سطر چهارم:

«وَ أَمَّا الطَّرَفُ الَّذِی یَلِی تَقْعِیرَهَا»[2] .

گفتیم باب دو طرف دارد: یک طرفش فرو رفته در کبد است که توضیح دادیم چه وضعی دارد. طرف دیگرش که کنار تقعیر کبد است ولی در کبد فرو نرفته و بیرون کبد است: «وَ أَمَّا الطَّرَفُ الَّذِی یَلِی تَقْعِیرَهَا» (ضمیر تقعیرها به کبد برمی‌گردد)، آن طرف دیگری که کنار قسمت مقعر کبد است،

«فَإِنَّهُ کَمَا یَنْفَصِلُ مِنَ الْکَبِدِ یَنْقَسِمُ أَقْسَاماً ثَمَانِیَةً».

«کما» در اینجا به معنای «به محض اینکه» است؛ یعنی همین که و به محض اینکه. به معنای «همچنان‌که» معنایش نکنید. «فإنه» یعنی این طرف، این طرفی که کنار تقعیر کبد است، به محض اینکه منفصل می‌شود از کبد، منقسم به هشت قسم می‌شود. یعنی این‌طور نیست که مدتی لخت باشد و از این شعب بعداً شعبه به وجود بیاید، بلکه همین که این باب از کبد خارج می‌شود و ظاهر می‌شود، در همان هنگام می‌بینید که اقسامی و شعبی پیدا کرده است. هشت قسم، یعنی هشت شعبه پیدا می‌کند. البته این قسم‌ها مقداری ضخیم‌اند، بعداً خودشان تقسیم می‌شوند به شعبی که آن شعب یک مقدار نازک‌تر است.

«قِسْمَانِ مِنْهَا صَغِیرَانِ»؛ از این هشت قسم، دو قسمش کوچک هستند.

«وَ سِتَّةٌ أَعْظَمُ»؛ شش تای دیگر هستند که بزرگ‌تر از این‌ها هستند. حالا آن دو قسمی که صغیرند را توضیح می‌دهد.

«فَأَحَدُ الْقِسْمَیْنِ» (دو خط پایین‌تر دارد «القسم الثانی»، یکی از دو قسم شعبه را الان توضیح می‌دهد، قسم ثانی را بعداً می‌فرماید).

«فَأَحَدُ الْقِسْمَیْنِ الصَّغِیرَیْنِ یَتَّصِلُ بِنَفْسِ الْمِعَی الْمُسَمَّی بِالاِثْنَیْ عَشَرِی».

روده اثنی‌عشر را قبلاً گفتیم اولین قسمت از شش قسمت روده است و گفتیم که این روده لفافه دارد؛ یعنی یک غشایی دورش پیچیده است. حالا این «أحد القسمین الصغیرین» وارد غشا می‌شود یا متصل به غشا می‌شود یا متصل به خود روده می‌شود؟ می‌گوید: «بنفس المعی المسمی»؛ یعنی از آن غشا رد می‌شود، از آن لفافه رد می‌شود. این‌طور نیست که به سطح لفافه بچسبد، نفوذ می‌کند در لفافه و خودش را به خود روده می‌رساند و می‌چسبد به پوسته روده. کلمه «بنفس» در اینجا برای احتراز است. پس «أحد القسمین الصغیرین» متصل می‌شود به خود روده‌ای که اثنی‌عشری نامیده می‌شود، نه به لفافه‌اش، بلکه به خودش. خب کارش چیست؟ «لِیَجْذِبَ مِنْهُ الْغِذَاءَ»؛ تا جذب کند «منه» یعنی از این اثنی‌عشری، غذا را. بیان کردم کار این شعبه جذب غذاست.

بعد می‌فرماید که: «وَ قَدْ یَتَشَعَّبُ مِنْه شُعَبٌ تَتَفَرَّقُ فِی الْجِرْمِ الْمُسَمَّی بَانْقِرَاس». بله، از این قسم که رفته به سمت اثنی‌عشر، شعبه‌هایی به وجود می‌آید که این شعبه‌ها در جرمی پخش می‌شوند که آن جرم را «بانقراس» می‌نامند. این «با» جزء کلمه بانقراس نیست. این مسمی را وصف می‌کند و الا این جسم «انقراس» خوانده می‌شود.

«قد» در اینجا غالباً تحقیقیه است. این‌طور نیست که در بعضی این‌طور باشد و در بعضی نباشد؛ انسان‌ها همه‌شان یک‌نواخت ساخته شده‌اند، مگر اینکه به مانعی برخورد کنند. این شعب می‌رسند که این عضو کارش جذب غذا نیست، کارش تغذیه است؛ یعنی غذا دادن. این بانقراس را «مراپض» هم می‌گویند. در عربی غده‌ای است که در همان نواحی اثنی‌عشر وجود دارد و کارش این است که رگ‌های شریانی و رگ‌های وریدی که در آنجا می‌آیند (یعنی در آن قسمت عبور می‌کنند)، در این غده وارد می‌شوند و این غده باعث می‌شود که این‌ها جابه‌جا نشوند. این رگ‌ها را مستقرشان می‌کند به طوری که در هم قاطی نمی‌شوند. من گمان می‌کنم (البته یقین ندارم) که این انقراس همان پانکراسی باشد که امروزه می‌گوییم. لوزالمعده را هم می‌گویند. غده سلعه هم به آن می‌گویند. گاهی تعبیر می‌کنند به پانکراس، گاهی هم تعبیر می‌کنند به جزایر پانکراس. البته مراپض معانی دیگری هم دارد، یک معنایش همین انقراس است که توضیح داده شد.

بعد قسم ثانی، قسم دوم از این دو تای صغیر. قسم اول را توضیح دادیم که دو جا رفت: یکی به اثنی‌عشر متصل شد، یکی هم در جرمی که مسمی به انقراس است متفرق شد. حالا قسم دوم را می‌خواهیم توضیح دهیم. قسم دوم می‌آید پایین معده، تقریباً دهانه اثنی‌عشر. قسم اول به خود اثنی‌عشر چسبید، این می‌آید دهانه اثنی‌عشر.

«وَ الْقِسْمُ الثَّانِی یَتَفَرَّقُ فِی أَسْفَلِ الْمَعِدَةِ وَ عِنْدَ الْبَوَّابِ».

می‌آید زیر معده، آن هم طرف راست زیر معده و عند البواب. این قسم ثانی می‌آید بواب. بواب را من بیان کردم، دهانه بالایی اثنی‌عشر را می‌گویند بواب؛ همین دهانه چسبیده به معده. یعنی از بالا که مری می‌آید به دهانه بالای معده وصل می‌شود، از پایین هم این اثنی‌عشر به دهانه پایین معده وصل می‌شود. دهانه اثنی‌عشر را می‌گویند بواب. علت بواب گفتنش هم این است که وقتی معده مشغول هضم غذا می‌شود، این اثنی‌عشر در را می‌بندد. در پایین را می‌بندد که غذا در معده حبس بشود و تبدیل بشود به کیلو وقتی هم غذا آماده شد، این اثنی‌عشر در را که همان بواب است باز می‌کند تا این کیلوسِ آماده وارد اثنی‌عشر و بقیه قسمت‌های روده بشود. به همین جهت به آن می‌گویند بواب. باب با بواب فرق می‌کند. باب یعنی در، اما بواب یعنی دربان. دربان درِ یک ساختمان را طبق مقتضای مصلحت می‌بندد یا باز می‌کند. آن دربان مواظب این ساختمان است؛ آنجا که لازم است در بسته بشود می‌بندد، آنجا هم که لازم است در باز بشود باز می‌کند. این بواب هم همین‌طور است؛ دربانِ آن دهانه پایین معده است. هر وقت لازم باشد آن دهانه پایین معده را می‌بندد، هر وقت لازم باشد باز می‌کند.

«و القسم الثاني يتفرق في أسفل المعدة و عند البواب الذي هو فم المعدة السافل ليأخذ الغذاء».

«سافل» صفت معده نیست، صفت فم است؛ دهانه پایین معده. معده دو دهانه دارد: یک دهانه بالا دارد که به مری وصل است، یک دهانه پایین دارد که از اثنی‌عشر است. خب این قسم ثانی چرا متفرق می‌شود در أسفل معده؟ «لِیَأْخُذَ الْغِذَاءَ». این «لیأخذ الغذاء» مربوط به «یتفرق» است، مربوط به «فم المعدة السافل» نیست. «فم المعدة السافل» دارد توضیح می‌دهد که بواب کجای بدن است و چیست. بعد «لیأخذ الغذاء» مربوط به متفرق شدن قسم ثانی است در أسفل معده و عند البواب، تا غذا را جذب کند و به سمت کبد ارسال کند. خب این تمام شد. تا اینجا ما این دو قسم از هشت قسم را بیان کردیم. دو قسم صغیر را گفتیم.

 

شعب کبیر رگ باب (قسم اول)

 

«وَ أَمَّا السِّتَّةُ الْبَاقِیَةُ»؛

می‌خواهد وارد در آن شش قسمی بشود که باقی مانده‌اند (یعنی غیر از آن دو تا هستند) و این‌ها همان‌طور که گفتیم اعظم‌اند از آن دو تا.

قسم اول: ایشان می‌گوید که قسم اول از این شش قسمت می‌رود به سمت جانب مسطح معده. معده یک ظرفی است که یک قسمت مسطح دارد و یک قسمت محدب دارد. روی این قسمت مسطح، مثلاً اگر شما معده را بگذارید روی زمین، مثل مشکی می‌ماند که این مشک را بزنید روی زمین، این مشک روی زمین صاف می‌شود. آن سطحی که به زمین چسبیده، روی زمین قرار می‌گیرد و مثل خود زمین افقی می‌شود. اما قسمت بالای این مشک می‌بینید محدب است. معده هم چنین وضعی دارد. قسمت مسطح معده به کمر بسته است، قسمت محدب معده جلوی شکم است. قسمت مسطحش به سمت کمر است. این قسمت مسطح، محل اتصال این اولین قسم از این شش قسم است.

خب این اولین قسم در قسمت مسطح چه وظیفه‌ای دارد؟

می‌فرمایند وظیفه غذا دادن دارد. معده هم یکی از اعضای بدن است و غذا می‌خواهد. همان‌طور که دارد غذا را درست می‌کند و غذای اول را (یعنی کیلوس را) به کبد ارسال می‌کند، خودش هم محتاج به غذاست و الا اگر غذا به آن نرسد فعالیتش تعطیل می‌شود. آن وقت این رگی که الان داریم درباره‌اش بحث می‌کنیم، غذا به معده می‌رساند. ولی ظاهر معده را غذا می‌دهد؛ یعنی به پوسته بیرونی معده غذا می‌دهد.

آن وقت پوسته درونی معده از کجا غذا می‌گیرد؟

ایشان می‌فرماید که همان غذایی که خودش درست می‌کند (خود معده درست می‌کند که غذای اول است و کیلوس است)، از همان به باطن معده داده می‌شود و باطن معده از آن تغذیه می‌کند. پس ظاهر معده غذا را از کبد می‌گیرد، باطن معده همان غذایی را می‌گیرد که در درون معده ساخته شده است. ظاهر معده به وسیله رگ غذا می‌گیرد (یعنی رگی غذا را به آن ارسال می‌کند، همین رگی که الان داریم درباره‌اش بحث می‌کنیم که قسم اول از آن شش تاست)، اما باطن معده دیگر رگی در آن نیست که غذا بدهد. غذا را با ملاقات جذب می‌کند؛ یعنی با همان کیلوسی که این پوسته داخلی معده با آن تماس دارد، با همان کیلوس تغذیه می‌کند. این‌طور نیست که یک رگی بیاید و غذا را به این پوسته داخلی معده برساند. پوسته داخلی معده با ملاقات با آن کیلوسی که خودش ساخته تغذیه می‌کند.

«وَ أَمَّا السِّتَّةُ الْبَاقِیَةُ فَوَاحِدٌ مِنْهَا»؛ یکی از این شش قسم (بیان کردم ایشان قسم‌ها را یکی پشت سر هم می‌گیرد: اول، دوم تا ششم).

«فَوَاحِدٌ مِنْهَا یَصِیرُ إِلَی الْجَانِبِ الْمُسَطَّحِ مِنَ الْمَعِدَةِ». «یصیر» یعنی می‌رود، منتقل می‌شود از کبد به جانب مسطح معده. «لِیَغْذُوَ ظَاهِرَهَا»؛ تا تغذیه دهد و غذا دهد به ظاهر معده. (ظاهر، ضمیر ظاهرها را مذکر آورده به اعتبار مسطح: لیغذو ظاهر این مسطح). می‌گوییم چرا باطن را تغذیه نمی‌کند؟ «لیغذو» یعنی غذا بدهد، نه غذا بگیرد. «لیغتذی» اگر بود یعنی غذا بگیرد، «لیغذو» یعنی غذا بدهد.

چرا می‌گوییم ظاهر را غذا بدهد، خب باطن را هم غذا بدهد؟

می‌فرماید نه، باطن احتیاج ندارد که رگی او را تغذیه کند، بلکه باطن با ملاقات تغذیه می‌کند.

«إِذْ بَاطِنُ الْمَعِدَةِ یُلَاقِی الْغِذَاءَ الْأَوَّلَ»؛

ملاقات می‌کند با غذای اول. منظور از غذای اولمان کیلوس است که غذا اولین باری که هضم می‌شود تبدیل می‌شود به کیلوس، به آن می‌گوید غذای اول. خب اگر ما به آن بگوییم غذای اول، باید به خون هم بگوییم غذای دوم. باطن معده از کبد غذا نمی‌گیرد.

پرسش: یعنی دم و صفرا و سودا و این‌هایی که نیاز دارد نمی‌تواند بگیرد؟

پاسخ: حالا شاید آن‌ها را بگیرد، علی‌أی‌حال کیلوس صرف غذای باطن معده می‌شود. حالا ممکن است این باطن معده احتیاج به یک چیزهای دیگری هم داشته باشد، آن‌ها را بگیرد؛ ولی غذایی که می‌خواهد بگیرد، از غذای اولی که می‌خواهد بگیرد، با ملاقات می‌گیرد. ممکن است غذاهای بعدی هم لازم داشته باشد، آن را از رگ می‌گیرد.

«إِذْ بَاطِنُ الْمَعِدَةِ یُلَاقِی الْغِذَاءَ الْأَوَّلَ الَّذِی فِیهَا»؛

غذای اولی که «فیها» یعنی در باطن معده است. (ضمیر را مذکر آورده باز به اعتبار باطن). این غذای اول که کیلوس است در باطن معده هست، باطن معده با این غذا ملاقات می‌کند.

«فَیَغْتَذِی مِنْهُ بِالْمُلَاقَاةِ»؛ یعنی تغذیه می‌کند معده یا باطن معده «منه» از این غذای اول. «یغتذی» نه بالورید، بل بالملاقاة. این‌طور نیست که از طریق ورید تغذیه بکند، از طریق ملاقات تغذیه می‌کند؛ یعنی ملاقات می‌کند با کیلوس و از آن کیلوس غذا می‌گیرد. این قسمت اول بود که توجه کردید سر و کارش هم با معده بود و می‌رفت سمت مسطح معده.

 

شعب کبیر رگ باب (قسم ثانی)

 

قسم دوم می‌رود به سمت طحال. قبل از اینکه به طحال برسد، شعبه‌هایی پیدا می‌کند که این شعبه‌ها می‌روند طرف انقراس (همان‌طور که آن قسم صغیر گفتیم بعد از اینکه به اثنی‌عشر وصل می‌شود می‌رود سمت انقراس، این هم همین‌طور).

این هم وقتی که از آن رگ اصلی منشعب می‌شود، می‌رود به سمت طحال، ولی هنوز به طحال نرسیده شعب پیدا می‌کند. این شعب می‌روند در بانقرا بعد که شعبش را فرستاد به سمت بانقراس، خودش ادامه پیدا می‌کند تا می‌رود به طحال می‌رسد. بعد که اتصال به طحال پیدا می‌کند، یک شعبه قابل توجهش را به سمت چپ معده می‌فرستد، ولی خودش می‌رود داخل طحال و در داخل طحال تقسیم می‌شود به دو قسم: یک قسم می‌رود به سمت بالای طحال، یک قسم هم می‌آید به سمت پایین طحال. آن قسمی که می‌رود به سمت بالا، باز دوباره دو شعبه می‌شود. آن قسمی هم که می‌آید به سمت پایین طحال، آن هم دو شعبه می‌شود.

پس ببینید مسیر را دقت کنید: از آن رگ اصلی که اسمش باب است، این شاخه دوم بیرون می‌آید. این شاخه دوم می‌رود به سمت طحال، ولی هنوز به طحال نرسیده، شعبش را می‌فرستد در بانقرا بعد از آنجا خودش ادامه پیدا می‌کند، می‌رسد به طحال. می‌رسد به طحال، یک شاخه از آنجا (یا یک شعبه از آنجا) در می‌آید می‌رود به سمت معده، ولی خود این قسم ثانی می‌رود وارد طحال می‌شود. وسط طحال که می‌رسد دو شعبه می‌شود: یک شعبه به سمت بالا، یک شعبه به سمت پایین. بعد هم شعبه بالایی قسم قسم می‌شود. بعد این‌ها چه‌کار می‌کنند؟ همه توضیح داده می‌شود. این‌ها فقط یک ترسیمی از خود این قسم ثانی بود و الا بقیه‌اش در وقت خواندن متن روشن می‌شود.

 

«و القسم الثاني يأتى ناحية الطحال ليغذو الطحال»؛ می‌رود به سمت طحال. «لِیَغْذُوَ»؛ تا غذا بدهد به طحال. این کارش جذب نیست، چون در طحال که غذا وجود ندارد که این بخواهد برود غذا را از طحال جذب کند؛ کارش این است که به طحال غذا بدهد.

«وَ یَتَشَعَّبُ مِنْهُ» (از این قسم ثانی) «قَبْلَ وُصُولِهِ إِلَیْهِ» (قبل از اینکه این قسم ثانی به طحال برسد) «شُعَبٌ تَغْذُو الْجِرْمَ الْمُسَمَّی بَانْقِرَاس»؛ از آن شعبی متولد می‌شوند که تغذیه می‌کنند و غذا می‌دهند جرمی را که انقراس نامیده می‌شود.

(من اول ضمه‌اش دادم. در خلاصة الحکمه نوشته به فتح اول و سکون نون و کسر قاف و فتح راء و الف و سین مهملتین: بَانْقِرا اول درست گفتم بعد ضمه‌اش دادم خرابش کردم. بعد انقراس توضیحش چیست؟ توضیحش را هم بخوانم که گوشت رخوی است یعنی سفت نیست.

بله حالا بالاخره انقراس معلوم است چیست. حالا با پانکراسی که امروزه می‌گویند یکی هست یا نه، این باید تطبیق بشود. اینجا یک چیزی که حاشیه نوشته، نوشته «پانکریاس»، احتمالاً همان پانکراس باشد و این‌ها دیگر باید تطبیق بشود).

خب داشتیم این را توضیح می‌دادیم که این قسم ثانی که به سمت طحال می‌رود، قبل از اینکه به طحال برسد متشعب می‌شود و شعبی را می‌فرستد در انقراس تا غذا بدهند به انقراس. خب این قسم ثانی هم غذا به انقراس می‌دهد، هم غذا به طحال می‌دهد؛ دو عضو را تغذیه می‌کند. می‌فرماید که غذای صاف‌تر را به انقراس می‌دهد، آن غذایی که خیلی صاف نیست را به طحال می‌دهد. پس غذا به هر دو می‌دهد، منتها سنخ غذایی که به این داده با سنخ غذایی که به آن داده فرق می‌کند. «مِنْ أَصْفَی مَا یَنْفُذُ فِیهِ إِلَی الطِّحَالِ»؛ «ما ینفذ» یعنی غذا. ضمیر «فیه» برمی‌گردد به قسم ثانی. غذایی که نفوذ می‌کند در این قسم ثانی به سمت طحال. این دو بخش دارد: اصفایش را می‌دهد به انقراس. «من أصفی» متعلق به «تغذو» است؛ یعنی غذا می‌دهد از آن قسمت صاف‌ترِ غذایی که نفوذ می‌کند در این قسم ثانی به سمت طحال. غذایی که به سمت طحال می‌رود، صاف‌ترش را می‌دهد به انقراس، باقی‌مانده را می‌دهد به طحال. «ثُمَّ یَتَّصِلُ بِالطِّحَالِ»؛ یعنی بعد از اینکه رفت انقراس را تغذیه کرد، ادامه پیدا می‌کند همین قسم ثانی تا متصل می‌شود به طحال.

پرسش: در خلاصة الحکمه اصلاً نوشته پانکراس... عبارت دیگرش این است...

پاسخ: بله پس هنوز حل نشد که واقعاً انقراسمان پانکراس است یا نه. این هم که در خلاصة الحکمه نوشته پانکراس است.

«ثُمَّ یَتَّصِلُ بِالطِّحَالِ»؛ بعد متصل می‌شود این قسم ثانی (یعنی بعد از اینکه شعبش را فرستاد در انقراس، ادامه پیدا می‌کند تا متصل می‌شود به طحال). به محض اینکه متصل می‌شود به طحال، یک شعبه می‌زند به سمت معده. اصل خود این قسم ثانی می‌رود در طحال، منتها در وقت اتصال به طحال یک شعبه از آن خارج می‌شود، آن شعبه می‌رود سمت معده.

«وَ عِنْدَ اتِّصَالِهِ بِهِ»؛ یعنی در وقتی که متصل می‌شود این قسم ثانی به طحال، «تَرْجِعُ مِنْهُ شُعْبَةٌ صَالِحَةٌ». کلمه «ترجع» دارد. قسم ثانی به معده نزدیک است، طحال یک خرده دور است. این وقتی دارد می‌آید به سمت طحال، فعلاً به معده کار ندارد، از کنار معده عبور می‌کند می‌آید دم طحال. وقتی می‌خواهد وارد طحال بشود، یک شعبه از آن خارج می‌شود. این باید برگردد به سمت معده؛ نه که معده نزدیک بود و سر راهش بود، این در وقتی از کنار معده رد شد شعبه به سمت معده نفرستاد، وقتی آمد چسبید به طحال حالا یک شعبه می‌خواهد به سمت معده بفرستد. به این جهت از این شعبه تعبیر به «ترجع» می‌کنند؛ یعنی این شعبه رجوع می‌کند و برمی‌گردد به سمت معده. البته شارحین قانون «ترجع» را از «هوا» معنا کرده‌اند و درست هم هست، منتها ظاهر به این صورت است که بیان کردم. مرحوم گیلانی می‌گوید که معده سر راه است، این وقتی می‌رود طحال دوباره باید برگردد به سمت معده، لذا عبارت ابن‌سینا «ترجع» است.

«وَ عِنْدَ اتِّصَالِهِ بِهِ»؛ در وقتی متصل می‌شود این قسم ثانی به طحال، در همان وقتی که متصل می‌شود قبل از اینکه نفوذ کند در خود طحال، «تَرْجِعُ مِنْهُ» (یعنی از این قسم ثانی) «شُعْبَةٌ صَالِحَةٌ». صالحة یعنی صالحة المقدار؛ یعنی شعبه‌ای که از نظر مقدار قابل توجه است، خیلی ریز نیست که به حساب نیاید، بلکه مقدارش مقداری است که صلاحیت دارد که ما مثلاً یک چیزی حسابش کنیم.

«تَنْقَسِمُ فِی الْجَانِبِ الْأَیْسَرِ مِنَ الْمَعِدَةِ»؛ منقسم می‌شود، متشعب می‌شود و پخش می‌شود در طرف چپ معده. «لِتَغْذُوَهُ»؛ تا این طرف چپ را تغذیه کند. یکی رفت سطح ظاهری معده را تغذیه کرد، این آمده سمت چپ را تغذیه کند. پس مغذی معده رگ‌های مختلف است، یکی نیست بلکه چند تاست.

 

جزء صاعد و نازل در طحال

 

خب حالا این قسم ثانی که همین‌طور که داشت می‌آمد یک شعبه پخش‌شونده فرستاد در انقراس، بعداً یک شعبه برگرداند به سمت چپ معده، حالا می‌خواهد داخل در طحال بشود. رسیده به طحال می‌خواهد وارد بشود.

«وَ إِذَا نَفَذَ النَّافِذُ مِنْهُ»؛ ضمیر «منه» به قسم ثانی برمی‌گردد. آن قسمی که می‌تواند نفوذ کند (خب یک قسمی دیدیم که سر راه دیگر نفوذ نکردند در طحال، یکی رفت انقراس، یکی رفت معده، این‌ها نفوذ نکردند)، یک قسمتی باقی مانده که دیگر خودش را به طحال رسانده و می‌خواهد نفوذ کند.

«وَ إِذَا نَفَذَ النَّافِذُ مِنْهُ فِی الطِّحَالِ»؛ «فی الطحال» متعلق به «نفذ» است. متعلق به «النافذ» هم بگیرید اشکال ندارد، ولی باید برای «نفذ» یک «فی الطحال» دیگر تقدیر بگیرید که لزومی ندارد این کار را بکنیم. از اول «فی الطحال» متعلق به «نفذ» می‌شود. «وَ تَوَسَّطَهُ»؛ ببینید چطوری می‌خوانم: «تَوَسَّطَ» بخوانید، مصدر نیست، ماضی است. مدخول «إذا» است، عطف بر «نفذ» است. إذا نفذ این قسم ثانی در طحال و توسطه (یعنی رسید به وسط طحال)، دو قسم می‌شود: یک قسم صعود می‌کند به سمت بالای طحال، یک قسم نزول می‌کند به سمت پایین طحال. ابن‌سینا نمی‌گوید دو قسم می‌شود، می‌گوید: «صَارَ جُزْءٌ صَاعِداً وَ جُزْءٌ نَازِلاً». همین خودش می‌فهماند که یعنی دو قسم است دیگر. وقتی به وسط طحال رسید، این قسم ثانی دو قسم می‌شود: یک قسم صاعد، یک قسم نازل.

(پنج خط بروید جلو، در خط پنجم که در کتاب ما می‌رود صفحه ۳۱۱ صفحه اول، می‌گوید «وَ أَمَّا الْجُزْءُ النَّازِلُ»[3] . الان می‌گوید «فَالصَّاعِدُ»، آنجا می‌گوید «وَ أَمَّا الْجُزْءُ النَّازِلُ». صاعد را می‌گوید دو شعبه می‌شود: «تَتَفَرَّقُ مِنْهُ شُعْبَةٌ»[4] در همین خط ۱۵ صفحه ۳۱، بعد در آخر خط می‌گوید «وَ جُزْءٌ آخَرُ» یعنی شعبه آخر. این صاعد دو شعبه می‌شود: شعبه‌ای در نصف فوقانی و جزء آخر. این شعبه آخر در این چهار خط همین صاعد را توضیح می‌دهد. نازل بیان کردم چند خط بعد می‌آید. آن «و جزء آخر» که می‌خواهیم بخوانیم اشتباه نکنید، اسمش را آن جزء سافل و جزء نازل قرارش ندهید. آن «و جزء آخر» یعنی جزء دوم از دو جزئی که این صاعد پیدا کرده بود).

ولی عبارت را بخوانید: «فَالصَّاعِدُ»؛ آن بخش صاعد این قسم ثانی بعد از اینکه وارد شده، «تَتَفَرَّقُ مِنْهُ شُعْبَةٌ». متفرق می‌شود از این صاعد شعبه‌ای. اینکه می‌گوید «تتفرق منه شعبة» نشان می‌دهد که آنجا دارد قسمت می‌شود. اگر قسمت می‌شود لااقلش دو قسم دارد: یکی این شعبه، یکی هم شعبه بعد. (قسمت‌ها ممکن است اقسام متعدد داشته باشند ولی خب در اینجا دو قسم است).

«فَالصَّاعِدُ تَتَفَرَّقُ مِنْهُ شُعْبَةٌ فِی النِّصْفِ الْفَوْقَانِیِّ مِنَ الطِّحَالِ»؛ در نصف فوقانی طحال متفرق می‌شود، یعنی پخش می‌شود و می‌رود در قسم فوقانی طحال. «لِتَغْذُوَهُ»؛ تا این شعبه غذا بدهد به آن نصف فوقانی.

بعد می‌گوید: «وَ جُزْءٌ آخَرُ»؛ این جزء دیگر از همین صاعد. همین صاعد که دو شعبه شده، یک شعبه‌اش را فرستاده نصف فوقانی، شعبه دیگرش را چه‌کار می‌کند؟

«یَبْرُزُ»[5] ؛ این جزء به سمت جداره بالای طحال رفته و در جداره بالای طحال پخش شده و دیگر تمام شده و ادامه پیدا نکرده است. ولی این جزء دوم، این هم رفته به سمت جداره بالای طحال ولی پخش نشده، از طحال رفته بیرون؛ یعنی از آن جداره بالا و از سقف طحال رفته بیرون. یعنی بیرون از طحال رفته تا رسیده به حدبه معده (به قسمت محدب معده رسیده). بعد وقتی که رفته بیرون و به حدبه معده رسیده، آنجا باز دو جزء شده. یک جزء آن رفته ظاهر معده (نه باطن معده، یعنی بیرون)، یک جزء هم رفته دم فم معده. منظور از فم معده‌ای که حالا می‌خوانیم ان‌شاءالله، فم بالای معده است نه فم سافل. به خاطر اینکه آنجاست که احساس گرسنگی می‌آید. در فم سافل موادی می‌آید که انسان احساس خروج می‌کند (خروج فضولات)، اما به فم بالا موادی می‌آید که انسان احساس گرسنگی بکند.

«وَ جُزْءٌ آخَرُ یَبْرُزُ»؛ این جزء که رفته به فم معده رسیده، کارش این است که مواد ترش و عفص (یعنی گس) را می‌فرستد. دیده‌اید وقتی که آدم بعضی میوه‌های کال را می‌خورد زبانش جمع می‌شود، این را به آن می‌گویند عفص. این ماده عفص و ترش را می‌فرستد به دهانه معده ترشح کند تا احساس گرسنگی کند؛ به قول ایشان شهوت غذا برایش به وجود بیاید. ما اصطلاحاً می‌گوییم مثلاً دلمان مالش رفت، دلمان ضعف رفت، احساس می‌کنیم که گرسنه‌ایم. این آن ماده را دارد به فم معده ترشح می‌کند. وقتی دارد ترشح می‌کند، ماده‌ای است هم ترش هم عفص، آن وقت ما احساس گرسنگی می‌کنیم. پس کار این شعبه‌ای که رفت از طحال بیرون بعد به دو جزء تقسیم شد، کارش دو تاست: یکی اینکه به قسمت چپ معده (آن هم طرف ظاهر نه باطن) غذا برساند، دوم اینکه آن جزء دیگرش بیاید در فم معده ترشح کند تا دهانه معده احساس گرسنگی بکند.

(صفحه ۲۱۵، مقاله ۱۲، فصل ششم از مقاله دوازدهم، صفحه ۲۱۵. همین مطالب را ابن‌سینا دارد. مراجعه کنید در بخشی که می‌خواهد سودا را توضیح بدهد. چون سودا بالاخره در طحال انبار می‌شود، چون می‌خواهد همان‌جا که سودا را دارد توضیح می‌دهد، در همان‌جا همین مباحث مربوط به این رگ‌ها را می‌آورد. تقریباً می‌شود گفت عبارتش هم خیلی نزدیک است. می‌گوید: «و جزء آخر یبرز...» ضرورت و منفعت را توضیح می‌دهد. بعد آخرش هم می‌گوید که: «یَلْذَعُ فَمَ الْمَعِدَةِ بِالْحُمُوضَةِ»[6] ؛ می‌گزد فم معده را با ترشی، «وَ یُحَرِّکُ شَهْوَةَ الْغِذَاءِ»؛ یعنی انسان را آگاه می‌کند به گرسنگی و شهوت غذا را تحریک می‌کند. بیان می‌کنم آن عبارت‌های آنجا هم حالا یک ذره الفاظش فرق می‌کند ولی معنا همین است که اینجا داریم می‌خوانیم).

برمی‌گردیم به کتابمان. «وَ جُزْءٌ آخَرُ»[7] ؛ یعنی آن جزء دیگر از این صاعد، «یَبْرُزُ»؛ یعنی از طحال می‌آید بیرون، پخش نمی‌شود در جداره طحال بلکه می‌آید بالا، می‌آید بیرون و آشکار می‌شود. «یبرز» یعنی یخرج و یظهر. «حَتَّی یُوَافِیَ حَدَبَةَ الْمَعِدَةِ»؛ تا برسد (همین‌طور ادامه پیدا می‌کند تا برسد) به حدبه معده و محدب معده. «ثُمَّ یَتَجَزَّأُ جُزْأَیْنِ»؛ به دو جزء تقسیم می‌شود. «جُزْءٌ یَتَفَرَّقُ مِنْهُ»؛ (جزء منه یا جزء یتفرق منه فرق نمی‌کند، ضمیر منه برمی‌گردد به همین جزء آخر).

از این جزء آخر که از طحال آمد بیرون و به دو جزء تقسیم شد، یک جزء عظیم یتفرق در ظاهر چپ معده (باطن هم در باطن معده نمی‌رود، در ظاهر یعنی پوسته‌های بیرونی معده می‌رود، آن هم قسمت چپ). «لِیَغْذُوَهُ»؛ می‌رود تا غذا بدهد به این قسمت از معده. «وَ جُزْءٌ یَغُوصُ»؛ از این دو جزء، جزء دوم یغوص (یعنی فرو می‌رود، می‌رود در معده فرو می‌رود) تا خودش را می‌رساند به فم معده. عرض کردم مراد از فم معده در اینجا فم عالی معده است نه فم سافل، به خاطر اینکه آنجاست که احساس گرسنگی می‌آید. در فم سافل، در فم پایین، موادی می‌آید که انسان احساس خروج می‌کند، خروج فضولات. اما به فم بالا موادی می‌آید که انسان احساس گرسنگی بکند نه احساس دفع.

«وَ جُزْءٌ یَغُوصُ إِلَی فَمِ الْمَعِدَةِ لِیَدْفَعَ إِلَیْهِ»؛ یعنی به فم معده دفع کند فضلی را که این دو صفت را دارد: «الْعَفْصَ الْحَامِضَ». هم عفص است یعنی گس است و دارای طعم تلخ است، هم یک ذره به ترشی میل دارد. «مِنَ السَّوْدَاءِ»؛ این متعلق به فضل است. فضلی از سودا را که هم عفص است هم حامض، بریزد روی فم معده. یعنی آن ماده‌ای که ترشح می‌شود به فم معده، آن ماده از جنس سوداست، منتها سودایی که این دو صفت را دارد: عفص است و حامض است.

«لِیَنْفُذَ فِی الْفُضُولِ» [یا لِیَخْرُجَ فِی الْفُضُولِ]. «لِیَنْفُذَ فِی الْفُضُولِ»؛ تا نفوذ کند این فضل عفص که از سوداست، نفوذ کند در فضول (فضولی که آنجا هستند، یعنی فضلات). البته آنجا محل فضله آخر نیست، محل فضله آخر عرض کردیم روده مستقیم است (حالا بگویید اعور و قولون و روده مستقیم). ولی فضولی در همان فم معده وجود دارد. این ماده در آن فضول هم نفوذ می‌کند. «یخرج» تعبیر می‌کند. شراح هم «ینفذ» معنا می‌کنند. ابن‌سینا می‌گوید خارج شود، آن‌ها می‌گویند نفوذ کند (یعنی داخل شود). خب درست دارند کلام ابن‌سینا را به مقابلش تفسیر می‌کنند. او می‌گوید «لیخرج»، آن‌ها تفسیر می‌کنند «لینفذ». و هر دوش درست است. ببینید ابن‌سینا ناظر به آن ماده‌ای است که از این رگ خارج می‌شود. آن‌ها ناظرند به این ماده خارج شده که می‌خواهد در فضول نفوذ کند. هر دو درست می‌گویند. ابن‌سینا این‌طور می‌گوید: «لیخرج». عبارت ابن‌سینا مشتمل بر خروج است. این‌طور است: «لِیَخْرُجَ مِنْ ذَلِکَ الْجُزْءِ وَ یَنْفُذَ (یا یَدْخُلَ) فِی الْفُضُولِ». پس شما بخوانید خارج شود این ماده (همین ماده سوداوی خارج شود از آن جزء صاعد بارز) و یدخل فی الفضولی که در آنجا هستند. این «فی الفضول» را شراح قانون مقید کرده‌اند به «هناک»؛ یعنی فضولی که آنجا هستند. منظور فضولی نیست که می‌خواهد از بدن خارج بشود یعنی مدفوع (که جایگاهش روده بزرگ است، حالا نگوییم که روده مستقیم است، کل اسم روده بزرگ که اعور و قولون و روده مستقیم است همه را بگوییم مثلاً جایگاه فضول). ولی فضولی که در اینجا می‌گوید، فضولی است که در حدود فم معده وجود دارد.

«و ليدغدغ فم المعدة الدغدغدة المنبهة للشهوة»؛

یک نوع قلقلکی که انسان را آگاه می‌کند للشهوة (یعنی شهوت غذا). آن شهوت، شهوت جنسی نیست، مراد شهوت غذاست. یعنی قلقلکش می‌دهد آن فم معده را و انسان را آگاه می‌کند که تو گرسنه‌ای و میل به غذا داری. «وَ قَدْ ذَکَرْنَا هَذَا قَبْلُ»؛ قبلاً این را ذکر کردیم.

کجا ذکر کردیم؟ همان‌طور که آدرس دادیم فصل ششم از مقاله دوازدهم که صفحه ۲۱۵ شد؛ یعنی در آنجایی که منافع سودا را بحث می‌کردیم، در آنجا توضیح دادیم و این مطالب را گفتیم.

خب تا اینجا ایشان درباره جزء صاعد بحث کرد. گفتیم رگ وقتی وارد طحال می‌شود، اول در وسط طحال می‌رسد دو شاخه می‌شود: یک شاخه به سمت بالا می‌رود که توضیح دادیم، یک شاخه هم به سمت پایین می‌آید که الان می‌خواهیم توضیح دهیم. این شاخه‌ای که به سمت پایین می‌آید، می‌فرماید این هم مثل آن شاخه‌ای که به سمت بالا رفت، این هم دو قسم می‌شود: یک قسمش می‌آید به قسمت پایین طحال می‌رسد (یعنی آن قسم صاعد رفت یک قسمش رفت در جداره بالای طحال پخش شد، این قسم نازل یک قسمتش می‌آید در جداره پایین طحال پخش می‌شود). یک قسم دیگرش از طحال می‌زند بیرون، آشکار می‌شود، خارج می‌شود می‌رود به سمت ثرب. ثرب عبارت از یک غشایی است که دور معده و آن روده‌ها را پوشانده که این ثرب همان‌طور که قبلاً هم اشاره کردیم مخصوص انسان است. چون غذای انسان از بقیه حیوانات باید بهتر هضم بشود، بدنش مزاج بهتری از بقیه حیوانات دارد و این بدن به توسط غذاست که هی دارد ترمیم می‌شود، پس باید غذایش خوب هضم بشود که بتواند مبدل بشود به بدن خوب و مزاج خوب. به این جهت خدا یک پرده‌ای روی معده و روده‌ها کشیده که ما اسمش را ثرب می‌گذاریم. آن پرده حرارتش باعث می‌شود که معده بهتر غذا را هضم کند، روده بهتر غذا را هضم کند.

«وَ أَمَّا الْجُزْءُ النَّازِلُ مِنْهُ»[8] ؛

یعنی از همین وریدی که توسط یافت و رفت وسط طحال رسید، جزء نازل از او، «فَإِنَّهُ یَتَجَزَّأُ أَیْضاً»؛ أیضاً یعنی مثل جزء صاعد. همان‌طور که جزء صاعد به دو جزء تقسیم شد، این جزء نازل هم به دو جزء تقسیم می‌شود. یک جزءش «تَتَفَرَّقُ شُعْبَةٌ»؛ یک جزء است که شعبش در نصف پایین طحال پخش می‌شود. از طحال بیرون نمی‌آید، در همان جداره پایین طحال متفرق می‌شود «لِیَغْذُوَهُ»؛ تا جداره پایین طحال را غذا بدهد.

«وَ یَبْرُزُ الْجُزْءُ الثَّانِی»؛ از این جزء نازل یبرز (یعنی آشکار می‌شود، یعنی از طحال بیرون می‌زند) می‌رود به سمت ثرب. ثرب را توضیح دادم. ثرب را ما در فصل قبل صفحه ۳۰ و در صفحه ۲۹۴ توضیح مختصری دادیم. در آنجا در خط دوازدهم گفتیم: «و قد يدفئها من قدام»[9] ؛ یعنی معده را داغ می‌کند و گرم می‌کند از جلو. «الثَّرْبُ الْمُمْتَدُّ عَلَیْهَا وَ عَلَی جَمِیعِ الْأَمْعَاءِ». بعد هم قید زدیم «مِنَ النَّاسِ خَاصَّةً»؛ این ثرب مال مردم است، یعنی مال انسان است و در حیوانات دیگر نیست. علتتش را هم گفتیم: «لِکَوْنِهِمْ» (یعنی انسان‌ها) «أَحْوَجَ إِلَی مَعُونَةِ الْهَضْمِ لِضَعْفِ قُوَاهُمْ بِالْقِیَاسِ إِلَی غَیْرِهِمْ» که این‌ها را قبلاً خواندیم. پس صفحه ۲۹۴ یعنی فصل قبل مراجعه می‌کنید، بحث ثرب آنجا آمده است. «و يبرز الجزء الثاني إلى الثرب فيتفرق فيه ليغذوه»[10] ؛ این جزء ثانی متفرق می‌شود، پخش می‌شود و شعب خودش را می‌فرستد در همین ثرب «لِیَغْذُوَهُ»؛ تا غذا به این ثرب بدهد.

خب قسم ثانی هم تمام شد. خیلی شاخه‌شاخه شد. قسم ثانی همه شاخه‌هایش را هم توضیح دادیم، کارشان را هم گفتیم، منافعشان را هم بیان کردیم. جزء ثالث و رابع و خامس و سادس بماند ان‌شاءالله برای بعد.

 


[1] الشفاء - الطبيعيات، ابن سينا، ج3، ص309.
[2] الشفاء - الطبيعيات، ابن سينا، ج3، ص310.
[3] الشفاء - الطبيعيات، ابن سينا، ج3، ص311.
[4] الشفاء - الطبيعيات، ابن سينا، ج3، ص310.
[5] الشفاء - الطبيعيات، ابن سينا، ج3، ص311.
[6] الشفاء - الطبيعيات، ابن سينا، ج3، ص215.
[7] الشفاء - الطبيعيات، ابن سينا، ج3، ص310.
[8] الشفاء - الطبيعيات، ابن سينا، ج3، ص311.
[9] الشفاء - الطبيعيات، ابن سينا، ج3، ص294.
[10] الشفاء - الطبيعيات، ابن سينا، ج3، ص311.