99/08/06
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: فن هشتم در طبیعیات شفاء(حیوان)/فصل ششم در کبد و طحال و اورده /تشریح کبد و منافع آن
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
فن هشتم طبیعیات شفا (حیوان)، صفحه ۳۰۹، سطر سیزدهم:
«وَ كَبِدُ الْإِنْسَانِ أَكْبَرُ مِنْ كَبِدِ كُلِّ حَيَوَانٍ يُقَارِبُهُ فِي الْقَدْرِ...»[1]
بحث ما در تشریح کبد بود؛ تشریح کردیم و منافعش را گفتیم. میفرمایند که انسان را اگر با حیواناتی که در اندازه مناسب با انسانند مقایسه کنیم، میبینیم آن حیوان کبدش کوچکتر است و کبد انسان بزرگتر است. مثلاً انسان را با فیل یا زرافه مقایسه نکنیم، چون از نظر مقدار و هیکل اینها مناسب هم نیستند؛ انسان را با حیوانی مقایسه کنیم که از نظر قد و هیکل تقریباً مناسب باشند. در آن صورت این دو تا حیوان را که یکیاش انسان و یکی هم حیوان غیرناطق است، این دو تا را وقتی با هم میسنجیم میبینیم کبد انسان بزرگتر است.
چرا کبد انسان بزرگتر است؟ به خاطر اینکه کار کبد هضم غذاست و هضم غذا اگر کامل باشد باعث میشود مزاج آن موجودی که هضمش کامل است، مزاج بهتر و متعادلتری بشود. خدا کبد انسان را بزرگتر آفریده تا این کبد بیشتر بر معده اشتمال داشته باشد و بر اثر اشتمال بر معده، غذای داخل در معده را به سمت هضم بهتر سوق بدهد. علاوه بر این، خود کبد هم هضم دوم را انجام میدهد یعنی کیلوس را تبدیل به خون میکند؛ پس اگر کبد بزرگ باشد، هم هضم اول را که هضم در معده است کاملتر میکند به خاطر اینکه روی معده میافتد و حرارت به معده میرساند، هم هضم دوم را که خودش مستقیماً انجام میدهد بهتر انجام میدهد. و وقتی هضم بهتر شد، مزاج شریفتر و متعادلتر میشود. چون انسان مزاج شریفتر از بقیه حیوانات دارد، خداوند خواسته هضم غذای او هم بهتر از بقیه حیوانات باشد تا به مزاجش کمک کند؛ به این جهت کبد را بزرگ آفریده که هضم انسان بهتر باشد و مزاجش شریفتر باشد.
صفحه ۳۰۹ هستیم، سطر سیزدهم:
«وَ كَبِدُ الْإِنْسَانِ أَكْبَرُ مِنْ كَبِدِ كُلِّ حَيَوَانٍ يُقَارِبُهُ فِي الْقَدْرِ»
کبد انسان از کبد هر حیوانی که به لحاظ اندازه مناسب با انسان است — «یقاربه» یعنی نزدیک انسان است — کبد انسان از تمام حیواناتی که از نظر قدر با انسان مناسبند، کبد انسان بزرگتر است. علت بزرگتر بودنش را هم بیان کردم.
بعد قولی را ایشان نقل میکند؛ این قول را با «قیل» نشان میدهد که قبولش ندارد، قول را مریض میداند، ضعیف میداند. من این قول را عرض میکنم و سبب اینکه قائل به سمت این قول تمایل پیدا کرده این را هم بیان میکنم، بعد هم علت ضعفش را که در نظر ابنسیناست آن را هم بیان میکنم انشاءالله.
این قول این است که اگر حیوانی را دیدید که دو تا خصوصیت داشت: یکی اینکه پرخور بود و زیاد میخورد، دوم اینکه قلبش ضعیف بود؛ از این دو تا علامت کشف کنید که کبدش بزرگ است. هم پرخوری میکند هم قلبش ضعیف است؛ اینچنین حیوانی که این دو خصوصیت را دارد کبدش هم بزرگ است.
حالا چرا اینچنین است؟ وقتی پرخوری میکند — این دارم دلیل این قائل را میگویم — وقتی این حیوان پرخوری میکند، خب احتیاج به هضم بیشتری دارد چون غذای بیشتری وارد بدنش میشود، پس احتیاج به هضم بیشتر دارد؛ خدا از این جهت کبدش را بزرگتر آفریده که هضم را بیشتر کند، قویتر کند. پس پرخوری رابطه مستقیم دارد با بزرگی کبد. ما در انسان گفتیم هضم خوب رابطه مستقیم دارد با بزرگی کبد، اما در این حیوان داریم میگوییم نه، هضم فراوان ارتباط دارد با بزرگی کبد؛ یعنی اگر بخواهد چیز زیادی هضم بشود کبد باید بزرگ باشد تا بتواند این غذای زیاد را هضم کند، کبد کوچک از عهده هضم غذای بزرگ برنمیآید. این باید این کبد بزرگ باشد، بیفتد روی معده، هم هضم اول را که تولید کیلوس است بیشتر کند، هم هضم دوم را که تولید خون است بیشتر کند؛ علتش هم پرخوری این حیوان است.
اما چرا ضعف قلب را علامت گرفتیم برای بزرگی کبد؟ پرخوری را علامت گرفتیم برای بزرگی کبد روشن شد، به خاطر اینکه هضم بیشتری احتیاج هست پس باید کبد بزرگتر باشد تا هضم بیشتر را انجام بدهد؛ اما چرا ما قلب ضعیف را هم علامت بزرگی کبد گرفتیم؟ چون قلب ضعیف باشد حرارتی که ارسال میکند حرارت کمی است؛ وقتی حرارت کم است باید کبد بزرگ باشد تا بتواند این حرارت کم را راحتتر به معده یا به غذایی که خودش جذب میکند منتقل کند و هضم را بهتر انجام بدهد. پس هم پرخوری باعث میشود که کبد بزرگ باشد تا بتواند غذای بیشتر را هضم کند، هم ضعف قلب باعث میشود که کبد بزرگتر باشد تا بتواند حرارت بیشتری را به معده یا به غذایی که وارد خودش میشود ارسال کند. به این جهت این آقا یعنی این قائل اینطور حکم کرده: هر گاه حیوانی اکلش بیشتر بود، قلبش ضعیفتر بود، کبدش بزرگتر خواهد بود. این را این قائل گفته است.
اما ابنسینا این قول را مریض میداند، این قول را ضعیف میداند. دلیل ضعفش هم این است که شما فکر میکنید هر چقدر جسمی که دارای قوه است بزرگتر باشد، قوه موجود در آن جسم بزرگتر است. مثلاً شما سنگ را ملاحظه کنید: یک سنگ بزرگ، نیروی پایین رفتنش یا به تعبیر دیگر سنگینیاش بیشتر است؛ سنگ کوچک آن نیرو را ندارد. از آن بالای پنجره ول کنید، سنگ بزرگ را زودتر از سنگ کوچک میآید پایین؛ علتش این است که سنگینتر است، پس چون بدنه این سنگ بزرگتر است قوه سقوط و هبوطش الی السفل بیشتر است. این را ما در سنگ مثلاً داریم.
حالا بعضیها میگویند این به خاطر قوه نیست، این به خاطر این است که سنگ بزرگ بهتر میتواند مانع را که هواست بشکافد و زودتر بیاید پایین؛ سنگ کوچک دیرتر هوا را میشکافد، لذا مانع در سنگ بزرگ کم اثر میکند، در سنگ کوچک زیادتر اثر میکند، به این جهت است که سنگ بزرگ زودتر پایین میآید، سنگ کوچک دیرتر پایین میآید. بعد هم میگویند در خلأ هر دو را رها کن، میبینی هر دو با هم پایین میآیند؛ حتی گفتهاند در خلأ اگر سنگ را با پر مرغ رها کنی هر دو با هم میآیند پایین. این هواست که مقاومت میکند و اگر سنگ بزرگتر باشد هوا را راحتتر میشکافد و مانع را زودتر برطرف میکند لذا سریعتر میآید، اگر سنگ کوچک باشد هوا را کمتر میشکافد، مانع را کمتر دفع میکند لذا دیرتر میآید. بعضیها اینجوری گفتهاند. حالا کار نداریم، در مورد سنگ به ظاهر اینطور است که چون بدنهاش بزرگتر است نیروی پایین آمدنش بیشتر است.
این آقا که دارد در مورد کبد حیوان بحث میکند، این هم اینطوری فکر کرده که کبد هم هر چه بزرگتر باشد نیروی هاضمهاش قویتر است؛ لذا گفته حالا که این حیوان پر میخورد پس خدا کبد را بزرگ بیافریند که نیروی هاضمه موجود در این کبد بیشتر بشود و بتواند غذای زیاد را هضم کند. در حالی که اینچنین نیست؛ بسیاری از اجسام هستند که کوچکند، نیرو را قویتر وارد میکنند. بهخصوص که ملاحظه میکنید اگر نیرویی وارد یک جسم بزرگ بشود، این نیرو باید در تمام بدنه این جسم بزرگ پخش بشود؛ وقتی پخش شد تأثیرش کم میشود. اما اگر این نیرو وارد یک جسم کوچک بشود، خب در آن جسم کوچک این نیرو فشرده میشود، فشرده شد تأثیرش بیشتر میشود. بنابراین نمیتوانیم با این قول مساعدت کنیم؛ چرا؟ این قول دارد مقایسه میکند کبد را با سنگ و امثال ذلک که این قیاس بهجا نیست، بهخصوص که خلافش را هم ممکن است داشته باشیم که نیرو اگر برود در جسم کوچک جمع میشود و محکمتر و مؤثرتر میشود، در حالی که در یک جسم بزرگ پخش میشود و تأثیرش کم میشود. پس این قول نمیشود مساعدتش کرد.
لذا ایشان با «قیل» آورده:
«وَ قَدْ قِيلَ إِنَّ كُلَّ حَيَوَانٍ أَكْثَرَ أَكْلًا وَ أَضْعَفَ قَلْباً فَهُوَ أَعْظَمُ كَبِداً»
هر حیوانی که این دو خصوصیت را دارد، هم پرخور است هم قلبش ضعیف است، او کبدش بزرگ است. سبب این قول را گفتم، ردش را هم گفتم.
مطلب بعدی این است که بین معده و کبد یک دانه عصب رابط میشود، واصل میشود و این عصب هم باریک است؛ هم یک دانه است هم باریک است. بنابراین اگر در کبد آسیبی وارد شد، این آسیب سریعاً به معده منتقل نمیشود؛ همچنین اگر در معده آسیبی وارد شد سریعاً به کبد منتقل نمیشود. علت این است که وسیله انتقال که همین عصب است، این وسیله انتقال کم است، تعدادش کم است و ضخامتش هم کم است، هم یک دانه است هم باریک است. البته بعضی مرضها از طریق عصب منتقل نمیشوند، آنها را که ما کار نداریم؛ مرضهایی که از طریق عصب منتقل میشوند، آنها اگر در کبد وارد شدند خیلی راحت به سمت معده نمیروند، اگر در معده وارد شدند خیلی راحت به سمت کبد نمیروند، به خاطر اینکه عصبی که این مریضی را منتقل میکند این عصب قدرت انتقالش خیلی زیاد نیست.
به تعبیر ابنسینا «فلایتشارکان»؛ یعنی معده و کبد در اینجور امراض شرکت نمیکنند، شریک هم نمیشوند؛ اگر بر یکی مرضی وارد شد آن یکی شریک در این مرض نمیشود. علتش هم همین است که ناقل ضعیفی است. مگر اینکه مریضی خیلی قوی باشد، در آن صورت نقلش ممکن است؛ یعنی اگر بر کبد یک مریضی عارض شد در معده هم وارد میشود، چون مریضی شدید است، وقتی شدید باشد دیگر ناقلش هم ضعیف باشد مهم نیست، رد میشود و خودش را به معده میرساند.
مثالی که در این باب زده میشود، خود ابنسینا اشاره میکند: اورام الکبد. کبد وقتی ورم میکند، این ورم وقتی شدید میشود به معده منتقل میشود؛ یعنی یک دردی هم معده احساس میکند. حتی در بعضی اوقات میبینید که انسان مبتلا به فواق میشود؛ فواق یعنی سکسکه. این کبد ورم میکند، این اثر ورم به معده منتقل میشود و معده شروع میکند به انقباض و انبساط؛ انقباض پیدا میکند تا خودش را از مرض دور کند. یعنی مثل اینکه میبینید یک خطری که برای انسان پیش میآید انسان خودش را جمع میکند که این خطر عبور کند برود؛ حالا خطر از ناحیه کبد آمده در معده، معده انقباض پیدا میکند خودش را جمع میکند که مبتلا به این خطر نشود. بعد منبسط میشود؛ منبسط که میشود یعنی بزرگ میشود که این خطر را پرت کند آنور؛ یعنی بالاخره میخواهد با همین بزرگ شدن خطر را پرت کند و از خودش دور کند. با انقباض فرار میکند از خطر، با انبساط دفع میکند خطر را؛ و این انقباض و انبساط به صورت سکسکه آشکار میشود. این سکسکه آن اصلش از ورم کبد آمده، از ورم کبد میآید و معده را مبتلا میکند.
خب توجه کردید که مطلب این شد: بین کبد و معده یک دانه عصب، آن هم عصب باریک فاصله است و واصل است؛ به این جهت معده و کبد در مرض متشارک نمیشوند. یعنی اگر بر یکی مرض وارد شد، دیگری در آن مرض شریک اولی نمیشود بلکه مرض اختصاص پیدا میکند به همان عضوی که مرض برایش وارد شده است. مگر در صورتی که مرض قوی باشد مثل همین ورم کبد که گفتیم که منشأ میشود معده هم مریض بشود و این مرضش را به صورت سکسکه ظاهر کند. البته سکسکه میخواهد دفع مرض کند، نمیگذارد مریض بشود؛ بیان کردم هم با انقباض خودش را از مرض کنار میکشد هم با انبساط مرض را دفع میکند. پس اگر این سکسکه نبود این معده مریض میشد، اما این سکسکه باعث شده که آن مریضی کبد نتواند به طور کامل به سمت معده بیاید.
«وَ يَصِلُ بَيْنَهَا»
یعنی بین کبد
«وَ بَيْنَ الْمَعِدَةِ عَصَبٌ وَاحِدٌ»
یک عصب وصل میکند بین کبد و معده را،
«لَكِنَّهُ دَقِيقٌ»
لکن این یک دانه نازک است.
«فَلَا يَتَشَارَكَانِ»
این «فلایتشارکان» را میتوانید تفریع بگیرید برای اینکه عصب تعدادش زیاد نیست، میتوانید تفریع بگیرید برای اینکه عصب دقیق و باریک و نازک است، میتوانید تفریع بر هر دو هم بگیرید چون یکی است و نازک است خیلی قدرت انتقال ندارد؛ لذا «فلا یتشارکان» یعنی معده و کبد در آسیبی که وارد میشود متشارک نمیشوند، یعنی اینچنین نیست که آسیب یکی به دیگری منتقل بشود.
«إِلَّا فِي أَمْرٍ عَظِيمٍ»
مگر اینکه آن اتفاقی که برای یکی از این دو افتاده — یعنی برای کبد افتاده یا برای معده افتاده — امر عظیمی باشد؛ در این صورت انتقال حاصل میشود.
«مِنْ أَوْرَامِ الْكَبِدِ»
«من اورام الکبد» بیان برای امر عظیم است؛ امر عظیمی که عبارت از ورم کردنهای کبد است، ورمهای متعدد. آنوقت بیان کردم وقتی کبد ورم میکند معده به سکسکه میافتد تا این مرض را دفع کند؛ گاهی موفق میشود گاهی هم ممکن است موفق نشود. این بحث تمام شد.
این بحث بعدی این است که از کبد دو تا رگ میروید: یکی از محدب که اسمش اجوف است، یکی هم از مقعر که اسمش باب است. ابنسینا میگوید این اولِ ما ینبت است؛ یعنی اولین رگهایی که از کبد میرویند این دو تا هستند. آن رگی که از مقعر میآید، بله من حالا این را تمامش کنم. ابنسینا میگوید اول رگی که از کبد میروید این دو تا هستند؛ خب مفادش این است که رگهای دیگر هستند آنها هم از کبد میرویند ولی اول نیستند، مثلاً ثانی ما ینبتند. آدم به نظرش میرسد از این عبارت ابنسینا که رگهای دیگر هم از کبد میرویند منتها بعد از این دو رگ. شارحین قانون تذکر میدهند که این توهم از عبارت ابنسینا نشود؛ همین دو تا رگ از کبد میروید، بار دوم که میخواهد بروید از کبد نمیروید، شاخههایی از رگها از این دو رگ درمیآید. آن نابتهای ثانی از خود کبد نمیرویند بلکه از این دو رگی که از کبد خارج شدند میرویند؛ یعنی شاخهها و شعبههای این دو رگند. «اول ما ینبت من الکبد» نه معنایش این است که از کبد ابتدائاً این رگ میرویند، بعد از اینکه این دو رگ روییدند رگهای دیگر هم از کبد میرویند؛ این معنایش نیست، در حالی که ظاهر عبارت این را افاده میکند ولی معنا این نیست. معنا این است که این دو رگ از کبد میرویند اولاً؛ رگهایی که ثانیاً بخواهند برویند از کبد نمیرویند، از این دو رگ میرویند. خب پس «اول ما ینبت» هم روشن شد.
بعد چرا این رگی که از مقعر خارج میشود به آن میگویند باب؟ و چرا آن رگی که از محدب خارج میشود به آن میگویند اجوف؟ روشن است؛ این رگی که از مقعر خارج میشود این رگ کیلوس را از معده به سمت کبد جذب میکند. البته این رگ یک رگ درشتی است، بعد این رگ درشت شاخهها دارد، شاخههایش همان ماساریقاهاست که قبلاً گفتیم ماساریقاها به روده و معده وصل میشوند و کیلوس موجود در آنها را میمکند و به سمت این باب ارسال میکنند و از طریق باب به کبد میرسانند. چرا به آن باب گفتند؟ چون مدخل غذاست و مدخل یعنی باب؛ محل ورود در اتاق این باب است، محل ورود غذا هم در کبد این رگ است، به این جهت به آن میگویند باب یعنی باب کیلوس، درِ ورودی کیلو
اما آن بالایی را که از محدب میروید آن را چرا به آن میگویند اجوف؟ آن را ابنسینا بعداً تذکر میدهد: چون رگی است که داخلش و جوفش وسیع است. ورید است دیگر، سیاهرگ است، میخواهد خون را به تمام بدن برساند باید وسیع باشد که خون زیادی را بتواند ارسال کند؛ به این جهت خدا او را اجوف آفرید. اجوف یعنی توخالی، یعنی فضای داخلش وسیع است، به آن گفتند اجوف به این جهت. البته من الان یادم نیست ولی احتمال میدهم که ابنسینا میگوید وسیعترین رگ؛ حالا من گفتم وسیع ولی احتمال میدهم ایشان میگوید وسیعترین رگی است که در بدن وجود دارد، به این جهت به آن میگویند الاکبر، این وسیعترینش را من الان یادم نیست ولی احتمال میدهم که گفته شده.
«وَ أَوَّلُ مَا يَنْبُتُ مِنَ الْكَبِدِ عِرْقَانِ»
من معنا کردم اول را؛ اول چیزی که از کبد میروید دو رگ است.
«أَحَدُهُمَا مِنَ الْجَانِبِ الْمُقَعَّرِ»
یک خط بعد دارد: «و الآخر فی الجانب المحدب»؛ یکی از طرف مقعر میآید که بعداً میگوید اسمش باب است، یکی هم از طرف محدب میآید که میگویند اسمش اجوف است.
«وَ أَكْثَرُ مَنْفَعَتِهِ فِي جَذْبِ الْغِذَاءِ»
چرا میگوید اکثر منفعته؟ این اکثر منفعته مفهوم دارد؛ یعنی بیشتر منفعت، منفعت زیاد در جذب غذاست. مفهومش این است که منفعت کمی هم دارد. منفعت کم را دو چیز گفتهاند؛ درسته حالا تعدادش زیاد است ولی خود منفعتش زیاد نیست. دو چیز گفتهاند: منفعت زیاد جذب غذاست، یعنی غذا را از معده به توسط آن مویرگهایی که ما اسمشان را ماساریقا گذاشتیم جذب میکند و به کبد ارسال میکند، این منفعت زیادش است؛ منفعت زیادش و منفعت مهمش همین است که این غذا را به سمت کبد جذب میکند.
ولی دو تا منفعت دیگر هم دارد: یکی اینکه وسیله این است که کبد در جایگاه خودش بماند. بیان کردم کبد آویزان است، معده هم آویزان است، هر دویشان؛ خدا این دو تا را به وسیله همین باب وصل کرده تا همدیگر را نگه دارند، جابهجا نشوند، وسیله حفظ جایگاه یکدیگر باشند. این یک سبب، یک فایده؛ حالا این فایده را در مقابل فایده جذب غذا ایشان کم میداند، البته خود فایده فینفسها مهم است ولی با مقایسه به جذب غذا میبینیم فایده خیلی زیادی نمیشود.
فایده دوم ارسال غذاست؛ ارسال غذا نه جذب غذا. چون معده و روده اینها هم غذا میخواهند، بالاخره از اعضای انسانند دیگر؛ اعضای انسان تمام اعضایش رو به تحلیلند و با تغذیه باید این تحلیل را جبران کنند. خب معده هم همینطور است، روده هم همینطور است، اینها هم رو به تحلیلند باید تغذیه بشوند. این باب، این رگی که اسمش باب است غذا را به اینها میرساند؛ درسته غذا جذب میکند تا بعداً به کل بدن ارسال بشود، ولی غذا را از کبد به این معده و روده ارسال میکند، این کار را هم انجام میدهد. این دو تا کار را این رگ انجام میدهد. این رگی که اسمش باب است دو تا کار را انجام میدهد: یکی حفظ جایگاه، یکی هم ارسال غذا به معده و روده.
ولی کار سومی هم دارد که آن مهمتر از این دو تا کار است و آن کار سوم عبارت از جذب غذاست. اینکه میگوییم مهمتر است چون وقتی غذا جذب شد کل بدن را ترمیم میکند، برخلاف ارسال غذا که فقط معده و روده را ترمیم میکرد؛ ولی جذب غذا باعث میشود که خون درست بشود و خون به تمام بدن ارسال بشود، لذا این منفعت منفعت مهمی میشود به خاطر اینکه اعضای زیادتری را میخواهد غذا برساند.
«وَ أَكْثَرُ مَنْفَعَتِهِ»
بیشترین منفعتی که این رگ روییده از مقعر دارد، در جذب غذا به سمت کبد است.
«وَ يُسَمَّى الْبَابَ»
این رگ را باب میگوییم؛ بیان کردم به خاطر اینکه مدخل ورودی غذاست.
«وَ الْآخَرُ»
عطف بر آن احدهماست؛ یکی از آن دو رگ از جانب مقعر درآمد، و الآخر
«فِي الْجَانِبِ الْمُحَدَّبِ»
دیگری از جانب محدب میآید بیرون، از محدب کبد میآید که بیان کردم اسمش اجوف است.
«وَ مَنْفَعَتُهُ إِيصَالُ الْغِذَاءِ مِنَ الْكَبِدِ إِلَى الْأَعْضَاءِ»
منفعتش این است که غذایی را که در کبد درست شده که خون است، این را ارسال میکند از کبد به همه اعضا. البته منفعته دلالت بر حصر نمیکند، یعنی نمیگوید این تنها منفعت این رگ است، منفعتهای دیگر هم دارد منتها این منفعت اصلی و اساسی است؛ منفعت ارسال غذا از کبد به تمام اعضا، این منفعت اساسی این رگ است. اما این رگ منفعتهای دیگر هم دارد، لذا کلمه «منفعته ایصال» را به صورتی که حصر را افاده کند معنا نکنید، نگویید تنها منفعتش این است که غذا را از کبد به اعضا میرساند، بلکه بگویید منفعت مهمش و منفعت حقیقیاش این است.
«وَ إِلَى الْأَجْوَفِ»
این «و الی الاجوف» معنا نمیشود اینجا. هم نسخه خطی شفا هم نسخه قانون به جای «و الی» دارد «و یسمی»؛ «و یسمی الاجوف». این خوب است؛ به جای «الی» دارد «یسمی»، یعنی این رگ اجوف نامیده میشود. آن رگ قبلی را گفتیم «و یسمی الباب»، اینجا میگوییم «و یسمی الاجوف». وقتی «الی» احتمال دارد اشتباه باشد چون معنا نمیدهد؛ «و الی الاجوف» معنا نداریم مگر اینکه بگوییم غذا را میرساند به اعضا، میرساند به اجوف؛ غذا را به اجوف هم میرساند. خب درسته اجوف هم رگ است، بالاخره از اعضاست، غذا میگیرد، غذا به این اجوف میرسد، منتها نه این اجوف غذا را به خودش میرساند. حالا هم باشد عیبی ندارد ولی اصلاً معنا ندارد که ما بگوییم هنوز اسمش را نگفتیم بگوییم غذا را به اجوف هم میرساند. اول اسمش را میگوییم بعد میگوییم این اجوف همانطور که غذا به سایر اعضا میدهد چون خودش هم یکی از اعضاست غذا را به خودش هم میدهد؛ اینطوری میگفتیم خوب بود، ولی هنوز اسمی نبردیم بگوییم غذا را به اجوف میرساند آدم به نظرش میرسد اجوف یک چیز دیگر باشد. خب حالا این را هم معنا کردند اما خب توجه دارید که به نظر خوب نمیرسد؛ بهتر این است که بگوییم «و یسمی الاجوف». بیان کردم این را هم اجوف میگویند چون جوفش زیاد است، فضای درونیاش زیاد است، توخالی به حساب میآید.
خب تمام شد؛ دو تا رگ برای کبد گفتیم هست: یکی رگی که اسمش باب است، دیگری رگی که اسمش اجوف است. حالا ابنسینا اول تشریح باب را شروع میکند، بعداً هم به تشریح اجوف میپردازد. در آن عنوان فصل هم گفت من کبد را تشریح میکنم، بعد گفت بواب را هم تشریح میکنم که ما گفتیم مراد از بواب همین باب است، بعد هم گفت ورید را تشریح میکنم، ورید همان اجوف است. در این فصل سه چیز تشریح میشود: یکی کبد، دو تا هم این دو تا رگ؛ این سه تا تشریح میشوند. حالا کبد تشریح شد تمام شد، حالا میخواهد باب را تشریح کند، بعداً ورید را تشریح کند.
تشریح باب: بیان کردم آن رگی است که از مقعر کبد بیرون میآید. این رگ دو طرف دارد؛ یک طرفش فرو رفته در کبد، یک طرفش هم بیرون از کبد است. خب پیداست وقتی میگوییم این رگ از کبد خارج میشود پس قسمت بیرونی دارد، قسمت درونی دارد؛ یک طرفش درون کبد است، یک طرفش هم بیرون کبد است. درون کبد این رگ پخش میشود به صورت ریشههای درخت؛ مثلاً فرض کنید که این رگ بشود تنه درخت، آن ریشههایش در کبد است. پس بنابراین ما نمیتوانیم بشمریم که این رگ در درون کبد چند تا شاخه دارد، چند تا شعبه دارد، چون شعبههایش مثل ریشه است، پخش است، ریز و درشت همه با هم، شمردنش خیلی کار سادهای نمیشود. اما آن قسمت ظاهر این رگ که از کبد بیرون است، آن شاخهشاخه میشود، شاخه از آن میروید؛ آن شاخهها را میتوانیم بشمریم، میگوییم هشت تاست. هشت تا شاخه یا هشت تا شعبه از این رگی که اسمش باب است ظاهر میشود؛ از کدام قسمت این رگ؟ از قسمتی که بیرون از کبد است نه آن قسمتی که درون کبد است.
بعد ابنسینا شروع میکند به شمردن این هشت تا شاخه که خیلی طول میکشد، حدود یک صفحه و خردهای بحث میکند. اول دو تا از این شاخهها را مطرح میکند، میگوید خب شش تا دیگر باقی ماند؛ وقتی این شش تا را میگوید: اولی، دومی، سومی تا میرسد به ششمی. پس از این هشت تا اول دو تایش را جدا مطرح میکند، بعداً میگوید پس شش تا باقی ماند، بعد میگوید «اما الستة الباقیة»[2] شروع میکند به شمردن یک، دو تا شش. بعد از اینکه این هشت تا شعبه باب را تشریح کرد، میرود سراغ تشریح اجوف دیگر؛ اجوف را هم طولانی تشریح میکند چون بالاخره رگ مهمی است دیگر، سیاهرگ بدن است، آن را تشریح کاملی میکند، تشریح مفصلی میکند که طولانی میشود.
من گاهی مطالب را همه را از خارج نمیگویم، عمداً نمیگویم چون ممکن است خلط بشود، ممکن است بعضیهایش گم بشود؛ آن اساس بحث را میگویم، بعد که میآیم روی عبارت، در عبارت نکتهها را یک جاهایی که نگفتم در عبارت توضیح میدهم. اینچنین نیست که تمام مطالب عبارت را یکجا بگویم، عمداً هم این کار را میکنم؛ بخش مهمش را میگویم، بعد در عبارت هم در لابهلای عبارت توضیحاتی را میآورم که گاهی از اوقات هم این کار من مضر میشود؛ یعنی در خارج جوری بیان میکنم، وقتی میآیم در عبارت که توضیح بیشتری بدهم، نه که آن مطلب اولی در ذهن جا افتاده، این مطلب دومی که من میگویم خوب نمیتواند بیاید در ذهن. گاهی از اوقات هم شنونده فکر میکند من دارم منافی حرف میزنم در حالی که اینطور نیست، ولی خب دیگر به نظرم میرسد این راهی که انتخاب کردم بهتر است.
بله، الان این را توضیح دادم چون در بین کلماتی که الان من لابهلای عبارت میگویم شما یک خلافی میبینید: من این رگ را به تنه درخت تشبیه کردم، همان وقتی هم که تشبیه میکردم میدانستم که بعداً خلافش را خواهم گفت؛ این رگ آن شعبههایی که در درون کبد دارد آنها ریشهاند، بعداً الان در عبارت که میخواهم بیان کنم ریشهها را برایشان پنج تا تنه درست میکنند و آن رگ را هم تنه درخت نمیگیرند. یعنی گاهی مطلب را از خارج میگویند، جوری میگویند وقتی میآیم روی عبارت عوضش میکنند.
«و لنبدأ بتشريح العرق للسمى بالباب:»
شروع میکنیم به تشریح آن عرقی که باب نامیده میشود، یعنی آن عرقی که از مقعر کبد میآید.
«فنقول إن الباب ينقسم طرفه الغائر أولا فى تجويف الكبد»
من قبل از اینکه این عبارت را توضیح بدهم این را بیان کنم که کلمه «اولاً» در اینجا بعد از «الغائر» آمده؛ در نسخه قانون و همچنین در نسخه خطی شفا کلمه «اولاً» قبل از «ینقسم» آمده است. عبارت آنجا اینطوری است: «ان الباب اولاً ینقسم طرفه الغائر»، بعد ثانیاً ینقسم طرفه الظاهر؛ اول آن طرف فرورفتهاش تقسیم میشود، بعداً آن طرف ظاهرش تقسیم میشود. کتاب ما عیبی ندارد ولی مقداری به نظر میرسد که خوب نیست؛ باطل نیست ولی خوب هم نیست. کلمه «فی تجویف الکبد» متعلّق به «الغائر» است؛ این وسطِ متعلِّق و متعلَّق آوردن «اولاً» خیلی مناسب به نظر نمیرسد. بهتر این بود که «اولاً» قبل از «ینقسم» باشد. البته «ثانیاً» در عبارت نمیآید ولی مفادش در عبارت هست؛ بعد سه خط بعد میگوید: «و اما طرفه الذی یلی تقعیرها»، آنجا بیان میکند که آن هم تقسیم میشود. پس اولاً این طرف غائر باب تقسیم میشود، ثانیاً آن طرف ظاهرش تقسیم میشود. درسته کلمه ثانیاً در عبارت نیامده ولی مفاد عبارت میرساند این را. پس «اولاً» را ما قبل از «ینقسم» معنا کنیم بیاوریم خیلی بهتر است که «فی تجویف» هم متعلّق باشد به «الغائر».
منقسم میشود طرف فرورفته این رگ در تجویف کبد. تجویف یعنی فضای درون کبد؛ آن طرفی که فرو رفته در تجویف یعنی جوف کبد. تجویف فضای خالی را میگویند؛ البته این فضای خالی در کبد بوده، این رگها رفتند آن فضای خالی را پر کردند، به این مناسبت کلمه تجویف آورده است. یعنی فضای خالی قسمتی از کبد به وسیله گوشت پر شد، خودش قسمتهای خالی مانده؛ نه که خالی مانده از اول، حالا ما داریم فرض میکنیم که خالی است، در این قسمتهای خالی خدا رگها را، آن ریشهها را قرار داده است.
[سؤال و پاسخ]:
پرسش: با چی؟
پاسخ: همان باطن کبد.
پرسش: باطن کبد؟
پاسخ: بله باطن کبد، بله باطن کبد، جوف کبد. البته بیان کردم اگر میگفت جوف کبد همان باطنی است که شما میفرمایید، اما تجویف گفته؛ تجویف به معنی فضای خالی است نه فقط جوف. این فضای خالی البته جوف هم فضای خالی است؛ من خواستم خالی بودنش را توضیح بدهم. دیروز گفتیم که کبد مثل یک ظرف نیست که داخلش خالی باشد بلکه به وسیله گوشت کبد پر است؛ الان داریم فضای خالی در آن فرض میکنیم، در کبد فرض میکنیم. خواستم بیان کنم که این با حرف دیروزمان منافات ندارد. الان هم که میگوییم تجویف یعنی آن فضاهای خالی در کبد که آن فضاهای خالی جایگاه همین رگهاست که اگر این رگها را بکشید بیرون آن فضاها خالی میماند. آن فضاهای خالی را خدا به توسط این رگها پر کرده است. پس دیروز گفتیم فضای خالی ندارد، یعنی فضای خالی که مثل فضای کاسه یکجا باشد این را ندارد؛ فضای خالی به صورت اینکه ریشهریشه رگها در آن وجود داشته باشند و فضاهای مثلاً به صورت یک خط فضای خالی داشته باشد چرا اینها را دارد، ولی فضای خالی به صورت یک کاسه که درونش فضای خالی است به این صورت در کبد نیست.
منقسم میشود طرف فرورفته این رگ در تجویف کبد
«خَمْسَةَ أَقْسَامٍ»
پنج قسم میشود
«تَتَشَعَّبُ»
یعنی این پنج قسم دارای شعبه میشوند
«حَتَّى تَأْتِيَ أَطْرَافَ الْكَبِدِ الْمُحَدَّبَةَ»
ضمیر «تأتی» را برمیگردانیم به این خمسة اقسام؛ «المحدبة» را صفت میگیریم برای اطراف. خب توجه دارید که اطراف کبد که محدبند چند تایند؟ اطراف کبدی که محدب است چند تاست؟ یکی بیشتر نیست، یک طرف مقعر دارد یک طرف محدب؛ ولی اینجا میگوید «اطراف الکبد المحدبة»، المحدبة صفت اطراف است. این را توجه کنید جریانی که اتفاق میافتد این است: این رگ قسمت درون کبدش گفتیم که به صورت ریشههای درخت است، زیاد است، ولی از درون اینها بالاخره با هم پیوند میخورند. این رگها میآیند به سمت جداره کبد، پنج تایشان به صورت یک انگشت یعنی هر کدامشان به صورت یک انگشت از کبد میآیند بیرون. اینها همان رگها هستند؛ اینها همان رگها هستند که از این باب منشعب شدند در داخل کبد، بعد جمع شدند پنج تا شدند، این پنج تا به صورت انگشت از کبد بیرون آمدند. خود اینها اطراف کبدند، این پنج تا اطراف کبدند؛ منظور از اطراف کبد آن محدب خود کبد یا مقعر خود کبد نیست، اینها اطراف کبدند و اینها محدبند. اینها را قبلاً گفتیم این پنج تا انگشت میآیند وسیله اتصال کبدند به اعضای کناری به صورت محدب، یعنی به صورت یک حالت خمیدگی اینها محدبند، میآیند وصل میشوند به اعضای کنار خودشان و کبد را متصل میکنند.
پس توجه کردید خمسة اقسام میشود؛ یعنی این طرف غائر، این طرف فرورفته درسته که پخش میشوند در کبد، در داخل کبد، ولی همینهایی که پخش شدند داخل کبد بعضیهایشان با هم، بعضی دیگر با هم، بعضی دیگر با هم بالاخره جمع میشوند تا به صورت پنج تا زائده از کبد خارج میشوند؛ پنج تا زائدهای که محدبند و خودشان و کبد را به اعضای اطراف وصل میکنند. اینها را ایشان میگوید پنج تا شعبه. حالا بیان کردم اینها را اطبا تشبیه کردند به تنه درخت؛ یعنی آن رگهای نازکی که درون کبد است گفتند اینها ریشههای درخت، بعد گفتند این پنج تایی که از کبد بیرون میآید اینها هم تنههای درخت. یکی این را تنه گرفتند؛ من در بیان خودم کل رگ باب، رگی را که باب است تنه درخت قرار دادم، آن هم یک دید است، ولی اطبا اینطور میگویند، میگویند این پنج تا تنه درخت، آن رگهای ریز هم که در کبد است آنها هم ریشههای درخت.
«تتشعب» یعنی پنج قسم میشود که این پنج قسم شعبهشعبه میشوند «حتی تأتی» این پنج قسم یا این شعب میآیند به سمت اطراف کبد، آن اطرافی که محدبند و مراد از آن اطراف بیان کردم آن پنج تاست، پنج تا زائده است. البته بعضیها گفتند چهار تا، بعضیها گفتند پنج تا؛ مثل اینکه قول پنج تا رائجتر است.
«وَ يَذْهَبُ مِنْهَا وَرِيدٌ إِلَى الْمَرَارَةِ»
عبارت ابنسینا اینجا اینطوری معنا میشود: از این خمسة یک وریدی یعنی یک رگ سیاهرگی به سمت مراره یعنی کیسه صفرا میرود. ظاهر عبارت این است: یذهب منها یعنی از این خمسة «ورید الی المرارة»؛ یعنی به نظر میرسد یکی از این پنج تا به سمت مراره میرود. ولی شارحین قانون تذکر میدهند که مراد این نیست؛ مراد این نیست که یکی از این پنج تا به سمت مراره میرود، بلکه یک رگی که سیاهرگ است از یکی از این پنج تا منشعب میشود آن به سمت مراره میرود، نه خود این پنج تا یکیشان به سمت مراره برود؛ شعبهای از یکی از این پنج تا به سمت مراره میرود. «و یذهب منها» یعنی از این پنج تا یک وریدی، از یکی از این پنج تا یک وریدی خارج میشود، یک سیاهرگی خارج میشود که یذهب الی المرارة، به سمت کیسه صفرا.
«وَ هَذِهِ الشُّعَبُ هِيَ مِثْلُ أُصُولِ شَجَرَةٍ نَابِتَةٍ»
این شعبی که در درون کبدند مثل ریشههای درختند که در درون خاک میرویند، یعنی از تنه درخت میرویند و داخل خاک میشوند. چون ریشهها درسته که اصلند برای درخت ولی در طولانیمدت از خود درخت دوباره میرویند، این ریشهها زیاد میشوند.
«و هذه الشعب» این شعبی که مال این خمسة اقسام است، این شعب مثل ریشههای درختند که از تنه روییدهاند. ملاحظه کنید ایشان یعنی ابنسینا در اینجا دارد عبارت میآورد؛ من وقتی توضیح میدادم گفتم این ریشهها جمع میشوند به صورت پنج تا ساقه یا به صورت پنج تا تنه میآیند بیرون، از آنور حساب کردم؛ گفتم این پنج تا تنه که در بیرون کبدند، این پنج تا تنه یا پنج تا انگشت منشعب میشوند از زیر، منشعب میشوند این شعبشان در کبد پخش میشود. من از شعب رفتم به سمت این پنج تا انگشت، ابنسینا از این پنج تا انگشت میآید به سمت شعب. عبارتشان اینطوری است؛ هر دویش هم بالاخره مطلب را دارد بیان میکند.
«هذه الشعب» این شعبی که از آن پنج تا انگشت منشعب میشوند مثل ریشههای شجری هستند که از تنه خود درخت روییدند و داخل شدند در خاک.
«تأخذ إلى غور منبتها»
میروند تا عمق منبت و محل رویششان. منبت در درخت همان خاک است، منبت همان خاک است، بعد در عمق میروند یعنی میروند درون خاک. اینجا در بحث ما منبت خود کبد است، آن لحم کبد است؛ اینها میروند به سمت غور منبت یعنی به عمق منبت خودشان را میرسانند، یعنی میروند در جوف کبد، در آن وسطهای وسط، در آن عمقِ عمق.
خب تا اینجا توجه کردید ما این رگی را که اسمش باب است از طرف فرورفته در جگر توضیح دادیم. حالا آن طرفی که از جگر بیرون آمده آن را میخواهیم توضیح بدهیم که آن چطوری است. از طرف مقعر کبد گفتیم این رگ بیرون آمده؛ آن قسمتی که درونش بود توضیح دادیم، آن قسمتی که بیرون کبد است میخواهیم بگوییم پنج تا شاخه پیدا میکند، پنج تا شعبه پیدا میکند که دو تایش صغیرند و توضیح داده میشود، اما شش تای باقی هم بعداً توضیح داده میشود. فکر میکنم نمیرسیم این را بخوانیم، بگذارید برای جلسه بعد.