99/08/05
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: فن هشتم طبیعیات شفاء (حیوان)/فصل ششم در کبد و طحال و اورده /تشریح کبد
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
فن هشتم طبیعیات شفا (حیوان)، صفحه ۳۰۹، سطر دوم:
«و ليربطها بغيرها من الأحشاء، و قد يأتيها عرق ضارب صغير يتفرق فيها فينقل إليها الروح، و يحفظ حرارتها الغريزية، و يعدلها بالنبض. و أنفذ هذا العرق إلى القعر، لأن الحدبة نفسها تتروح بحركة الحجاب...»[1]
بحث ما در تشریح کبد بود. بعضی مطالب را در مورد کبد گفتیم؛ راجع به اینکه غذا یعنی کیلوس را تبدیل به خون میکند و بعد هم بیان کردیم که این خون ارسال میشود به بدن. خون و آب و صفرا و سودا اینها توضیح داده شدند، و بعد شکل کبد را گفتیم که قسمت بالایش محدب است و قسمت پایینش مقعر است و علت محدب بودن و مقعر بودن را هم گفتیم. بعد آخرین مطلبی هم که گفتیم این بود که غشایی که غشای عصبی است این کبد را پوشانده و احساسی که برای کبد هست از طریق غشا است و الّا خود کبد احساس ندارد.
حالا مطلبی که میخواهیم الان بیان کنیم این است که گرچه از کبد سیاهرگ میروید و به بقیه بدن پخش میشود، ولی در کبد سرخرگ هم وجود دارد. حالا این سرخرگ از قلب میآید به کبد یا از کبد میرسد به قلب، این اختلافی است؛ علیایحال در کبد ما سرخرگی را داریم. میفرماید یک سرخرگ کوچکی وصل میشود به کبد، بعد شعب این سرخرگ وارد قعر کبد میشود و در داخل کبد پخش میشود.
دو تا مطلب هست اینجا:
یکی اینکه این سرخرگ وقتی میرود در قعر کبد و در داخل کبد، چه فایدهای به کبد میرساند؟
مطلب دوم این است که چرا در قعر کبد رفته است؟ چرا وارد حدبه کبد نشده است؟ وارد مقعرش شده است یعنی داخل در گوشت شده است، چرا ظاهر کبد را نپوشانده؟ در ظاهر کبد وارد نشده است؟
پس دو تا سؤال در اینجا هست: اینکه این رگ از قلب میآید یا از کبد میرود به سمت قلب، این را اینجا مطرحش نمیکنیم و بعداً اشاره میکنیم؛ اما اینکه این رگ در قعر کبد پخش شده و چه فایدهای دارد این را توضیح میدهیم، و چرا در محدب کبد نیامده این را هم باید توضیح بدهیم. پس دو تا مطلب باید اینجا گفته بشود.
مطلب اول توضیحش این است: سه تا فایده برای این رگی که در داخل کبد رفته وجود دارد:
فایده اول این است که رگهای شریانی که رگهای سرخرگ هستند و ضوارب نامیده میشوند، اینها ناقل روح بخاری هستند. این رگ وارد کبد میشود تا روح بخاری را که منشأش قلب است وارد کبد بکند. منتها قبلاً گفتیم روح بخاری که در کبد مینشیند بخش نباتی روح است. علیایحال چه بخش نباتی، چه بخش نفسانی و چه بخش حیوانی، همه در قلب متولد میشود پس از قلب باید بیاید. بنابراین روح یعنی روح بخاری در کبد نیست، باید به آن نقل داده بشود و وسیله نقل هم همین شریان و سرخرگ است که از قلب میآید. پس این فایده اول که روح را به کبد منتقل میکند.
فایده دوم این است که حرارت غریزی کبد را حفظ میکند. کبد دارای حرارت است؛ این حرارت ممکن است بعد از اینکه مصرف شد و به جاهای دیگر داده شد کم بشود یا حتی ممکن است نابود بشود. این رگ شریانی وقتی وارد میشود یا آن حرارت قبلی را نموّ میدهد و رشد میدهد، یا حرارت جدید احداث میکند و بر اثر این کار حرارت غریزی کبد محفوظ میماند و دیگر آن حرارت غریزی نابود یا ناقص نمیشود. پس این شریان حالا یا همان حرارت غریزی را از نقص وقتی که ناقص شده نموّ به آن میدهد تا کامل بشود، یا حرارتی برایش احداث میکند که ضمیمه بشود به حرارت ناقصهای که الان به وجود آمده تا کامل بشود؛ علیایحال این شریان این حرارت کبد را کامل میکند.
سومین فایده که برای این شریان وجود دارد این است که شریان همانطور که اشاره شد دارای ضربان است یعنی انقباض و انبساط دارد؛ وقتی که انقباض و انبساط پیدا میکند، خب کبد هم به تبع آن انقباض و انبساط کمی پیدا میکند؛ این انقباض و انبساط باعث میشود که هوا وارد کبد بشود. خود شریان هم هوا را در خودش دارد و منتقل میکند؛ چون شریان وصل به شش است و هوایی که وارد شش میشود وارد شریانها هم میشود. آنوقت آن هوا بر اثر ضربانی که این شریان دارد وارد کبد میشود. و چون هوا خنک است، این حرارت کبد تعدیل میشود؛ یعنی همانطور که این شریان نقص حرارت کبد را جبران میکند، همچنین اگر این کبد بخواهد افراط در حرارت پیدا کند بر اثر وارد کردن هوا جلوی این افراط را میگیرد و نتیجه این میشود که حرارت کبد تعدیل میشود.
این سه تا فایده را ما برای شریان داریم. سؤال اول جواب داده شد.
یک سؤال اولی داشتیم که آن را گفتیم بعداً جواب میدهیم که این شریان از قلب رفته به کبد یا از کبد رفته به قلب؛ این را گفتیم بعداً بیان میکنیم، فقط اشارتاً البته. سؤال بعدی این بود که این شریانی که وارد کبد شده و در کبد منشعب شده چه فایدهای دارد؟ این هم بیان شد. سؤال سوم این است که چرا این شریان نفوذ کرده در باطن کبد و محدب کبد را که ظاهر کبد است کاری ندارد؟ این سؤال بماند بعد از اینکه در متن رسیدم جواب میدهم؛ فعلاً این قسمت از عبارت را که فوایدش را گفتم بخوانم.
صفحه ۳۰۹ هستیم، سطر دوم:
«وَ قَدْ يَأْتِيهَا»
یعنی یأتی الکبد. «قد» را در اینجا برای تقلیل نمیگیریم؛ همه کبدها این است، مگر حالا یک کبدی باشد که جزو استثناها به حساب بیاید، آنوقت میتوانیم در آن صورت «قد» را تقلیل بگیریم که در بعضی کبدها این رگ میآید، ولی ظاهر این است که مانعی نباشد و در همه کبدها این رگ هست؛ بنابراین «قد» را تقلیل نمیگیریم، «قد» را برای تحقیق میگیریم. میآید به این کبد،
«عِرْقٌ ضَارِبٌ صَغِيرٌ»
یعنی یک رگی که ضربان دارد، انقباض و انبساط دارد، یعنی رگ شریانی است نه رگ وریدی. رگ وریدی قبلاً گفتیم رگ ساکن است و ضربان ندارد، اما رگ شریانی رگ متحرک است و ضربان دارد. حالا ایشان میگوید که عرق ضارب یعنی شریانی یعنی سرخرگ که صغیر است به سمت این کبد میآید.
«يَتَفَرَّقُ فِيهَا»
وقتی به کبد رسید میرود در کبد و در کبد پخش میشود. خب فایدهاش چیست؟ سه تا فایده ذکر میکنند:
فایده اول:
«فينقل إليها الروح»
نقل میدهد به کبد روح بخاری را؛ روح بخاری که منشأش در قلب است آن را به سمت کبد نقل میدهد. البته روح حیوانی است ولی وقتی میآید در کبد بخش نباتیاش درست میشود. این فایده اول.
فایده دوم:
«وَ يَحْفَظَ حَرَارَتَهَا الْغَرِيزِيَّةَ»
حفظ میکند این رگ، حرارت غریزی کبد را. حرارت غریزی کبد را حفظ میکند؛ حرارت غریزی آن حرارت طبیعی است. خب حرارت طبیعی بدن ثابت نمیماند بلکه گاهی ناقص میشود و گاهی هم اضافه میشود؛ اضافه بشود تب عارض میشود، وقتی هم ناقص بشود باز هم مشکل درست میکند، ولی این نقص را غذا جبران میکند یعنی خون که به بدن میرسد این حرارت را که در حرارت غریزی بدن است تأمین میکند و حفظ میکند. حالا در کبد هم همین کار را این شریان انجام میدهد: حفظ میکند حرارت غریزی کبد را. بیان کردم دو جور میتواند حفظ کند: یکی اینکه این حرارتی را که کم شده نموّ به آن بدهد یعنی زیادش کند، در این صورت خب این حرارت ناقص میشود حرارت کامل مثل اولش؛ دوم اینکه نه، یک حرارت جدیدی احداث کند یا همان حرارت را نموّ بدهد، از نظر نتیجه فرقی نمیکند، در هر دو صورت این کبد حرارت لازمش را به دست میآورد.
«و يعدلها بالنبض»
این سوم است؛ تعدیل میکند این حرارت را یا تعدیل میکند این کبد را؛ ضمیر «یعدلها» را به هر دو میتوانید برگردانید: هم به کبد و هم به حرارت. تعدیل میکند این رگ ضارب، کبد را یا حرارت کبد را به نَفَس یعنی به وسیله انقباض و انبساطی که دارد؛ به وسیله انقباض و انبساط باعث میشود که هوا وارد کبد بشود. هوا که وارد میشود، اگر کبد بخواهد افراط در حرارت پیدا کند، به توسط ورود هوا این افراط از بین میرود و حرارت کبد تعدیل میشود.
خب این هم مطلب اول بود که توضیح داده شد و فایده این رگ ضارب در کبد بیان شد.
حالا مطلب بعدی این است که این رگ همانطور که گفتیم وارد قعر کبد یعنی داخل کبد میشود و به قسمتهای محدب کاری ندارد. اینجا سؤال میشود: چرا وارد قعر شد؟ این یک؛ چرا مربوط به حدبه نشد؟ این دو.
دو تا سبب ذکر میکنیم برای ورودش در قعر، دو تا سبب ذکر میکنیم برای عدم ارتباطش با محدب. اما این دو تا سبب را توجه کنید: یعنی چهار تا بیان نیست، دو تا بیان است؛ این دو تا بیان را میآوریم میگوییم در قعر باید باشد و در حدبه لازم نیست باشد. دو تا علت در قعر میآوریم، دو تا علت در حدبه میآوریم؛ این مجموعش چهار تا نمیشود، همان دو تاست که اثباتیاش در قعر و سلبیاش در حدبه است؛ یعنی به این جهت در قعر آمد و در حدبه چون این جهت لازم نبود نیامد. اینطوری بیان میکنیم.
حالا توجه کنید: در حدبه احتیاجی به ورود این شریان نیست، در حدبه کبد؛ چرا؟ چون کبد از طرف محدب، همانطور که دیروز گفتیم، وصل به حجاب است و حجاب حرکت میکند؛ بر اثر حرکت حجاب، این کبد هوا میگیرد، از قسمت بالا هوا میگیرد و حرارتش تعدیل میشود. احتیاجی دیگر به این شریان ندارد؛ چون همان کاری را و منفعتی را که شریان میخواهد به کبد برساند، همان منفعت را آن حجاب حاجز دارد به کبد میرساند؛ بنابراین کبد دیگر در قسمت بالا و حدبهاش احتیاجی به این شریان ندارد، برخلاف قعر.
ببینید، همین علتی را که در نفی شریان در حدبه میآوریم، مقابلش را برای نفوذ شریان در داخل کبد ذکر میکنیم: الان گفتیم در ظاهر کبد حرکت حجاب کافی است و احتیاج به حرکت این شریان ندارد؛ خلافش را الان برای داخل کبد ذکر میکنیم: در داخل کبد حرکت حجاب تأثیری ندارد، پس باید شریان داخل بشود و حرکت را یا ادخال هوا را که معدّل حرارت هست انجام بدهد.
بعد دلیل دوم را میگوییم: دلیل دوم این است که حدبه ظاهر کبد است و قعر باطن کبد است؛ باطن احتیاجش به تعدیل زیاد است چون از بیرون تعدیل نمیشود، اما ظاهر چون بالاخره ظاهر است تعدیل خیلی لازم ندارد. در علت اول گفتیم که حجاب تعدیل را انجام میدهد برای ظاهر؛ حالا در علت دوم قطع نظر میکنیم از حجاب، میگوییم که همین که حدبه در ظاهر کبد است، خود همین ظاهر بودن میتواند عضو را تعدیل کند. مثلاً فرض کنید که بدن خودمان را ملاحظه کنید: پوست بدنمان خیلی احتیاج به تعدیل ندارد چون ظاهر است و با بیرون ارتباط دارد، اما داخل بدن چون باطن است و هوای بیرون نمیتواند در آن اثر بگذارد، لذا احتیاج دارد که با وسیلهای هوا را جذب کند. باطن احتیاج به وسیله دارد، ظاهر آنچنان احتیاج ندارد. کبد هم قسمت حدبهاش و محدبش ظاهرش است؛ آن ظاهر احتیاج به اینکه به وسیله رگ شریان تعدیل بشود ندارد، بلکه همان ظاهر بودنش برایش کافی است.
خب دو تا دلیل آوردیم برای اینکه قعر احتیاج به تعدیل دارد، و خلاف آن دو دلیل را آوردیم برای اینکه حدبه احتیاج به تعدیل ندارد؛ لذا خداوند این رگ شریانی را به قعر فرستاد تا تعدیل کند، و در حدبه قرار نداد چون احتیاج به تعدیل به وسیله این شریان نداشت.
«و أنفذ هذا العرق إلى القعر»
داخل شد این رگ شریانی به قعر یعنی به داخل کبد؛ چرا داخل کبد؟ چرا با حدبه که ظاهر کبد است ارتباط پیدا نکرد؟
«لأن الحدبة نفسها»
خود حدبه، نه داخلش؛ خود حدبه که ظاهر است
«تَتَرَوَّحُ بِحَرَكَةِ الْحِجَابِ»
تروّح پیدا میکند، شاداب میشود، تعدیل میشود به وسیله حرکت حجاب. آن دیگر احتیاج به حرکت این رگ ندارد، احتیاج به انقباض و انبساط این رگ ندارد. آن داخل چون با حجاب مرتبط نیست و از حرکت حجاب بهره نمیبرد، باید از ضربان و انقباض و انبساط این رگ استفاده کند؛ ولی ظاهر که از حرکت حجاب بهره میگیرد دیگر احتیاج ندارد که از ضربان یعنی انقباض و انبساط این رگ استفاده کند. این سبب اول بود.
سبب دوم هم عرض کردم که حدبه ظاهر است و قعر باطن است؛ ظاهر به همان ظاهر بودنش میتواند تعدیل بشود، باطن احتیاج به تعدیلکننده دارد؛ لذا خدا در ظاهر معدّل را نفرستاد اما در باطن آن معدّل را فرستاد. این جهت دوم را شارحین قانون ذکر کردهاند، ابنسینا نگفته است. این بحث تمام شد.
بحث بعدی این است که خداوند ممکن بود که کبد را به یکی از دو نحو خلق کند:
یکی اینکه کبد را توخالی بیافریند، مثلاً مثل یک کاسه که جداره دارد و فضای داخلیاش خالی است؛ جداره برای کبد بگذارد، دور تا دور کبد جداره باشد، همین شکلی هم که الان دارد داشته باشد ولی تویش خالی باشد و خون برود در این فضای خالی، آنجا پخته بشود و یک قسمتش بشود کف بیاید بالا، یک قسمتش رسوب بشود بیاید پایین، یک قسمت هم که خون است و با آب که جزو فضولات است مخلوط شده آن هم بماند وسط. اینجور خدا ممکن میشد کبد را خلق کند؛ این یک نحو برای خلق کردن.
یک نحو دیگر این است که خداوند کبد را همهاش را پر کند، مجوف قرارش ندهد، جوفش را خالی نکند؛ جوف و بیرون همه گوشت باشد، بعد لولههایی در لابهلای این گوشت بفرستد، لولههایی که از سنخ رگ هستند اینها را بفرستد، بعد کیلوس بیاید در این لولهها و آنجا پخته بشود، آنجا تبدیل به خون بشود.
دو راه وجود داشت، و در هر دو راه هم بالاخره کیلوس وارد میشد و پخته میشد و تبدیل به خون میشد؛ و در هر دو هم کف پیدا میکرد، هم رسوب پیدا میکرد، و هم در وسط خون همراهی با آب زاید وجود داشت؛ هم در آن رگها این اتفاق میافتاد، هم در آن حفره اگر کبد را دارای حفره میآفرید.
اما چرا خداوند کبد را دارای حفره نیافرید بلکه رگها را در آن داخل کرد تا اینکه کیلوس و اینها در رگ پخته بشوند؟ ایشان میفرماید که اگر این کیلوس وارد حفره میشد و کبد دارای حفره بود، قسمتی از این کیلوس به جداره میچسبید و میپخت و تبدیل به خون میشد و کامل میشد، آن وسطِ وسطِ این کیلوس که از بالا و پایین و اطراف وصل به کبد نبود آن یا نمیپخت یا پختنش کامل نبود؛ چون کبد با بدنش میخواهد بپزد. حالا شما یک دیگ را میگذارید روی چراغ، خود دیگ داغ میشود؛ وقتی داغ شد بیرونْ درون را میپزد، تازه آن قسمتی که به جداره دیگ وصل است گاهی میسوزد، آن وسط نمیسوزد، وسط نسوخته باقی میماند؛ پیداست حرارت در جداره بیشتر است و کار پختن را سریعتر انجام میدهد، آن وسط آنچنان بر آن وارد نمیشود. خب اگر کبد را خداوند اینطور میآفرید، آن کیلوس یکنواخت پخته نمیشد؛ لااقلش این بود که یکنواخت پخته نمیشد و وسط یک مقداری خام باقی میماند. اما وقتی خداوند این لولهها را آفرید، خب کیلوس در تمام بدنه کبد وارد میشود و همه این کیلوسهای وارد در رگها به نحو مساوی از این گوشت کبد بهرهمند میشوند و گوشت کبد در همهشان تأثیر مساوی میگذارد؛ بنابراین همه را به طور کامل میپزد. حالا ایشان میگوید حتی سریعتر هم میپزد؛ نه تنها کامل میپزد بلکه سریعتر هم میپزد. به این جهت خداوند کبد را توخالی نیافرید، بلکه دارای شعبی از رگها آفرید که کار کبد بهتر بشود: هم یکنواخت بشود، هم سریعتر و کاملتر بشود.
«و لم يخلق للدم في الكبد فضاء واسع»
خداوند در کبد یک فضای بازی قرار نداد که جوف کبد را خالی کند و این خون یا کیلوس قبل از اینکه خون بشود در آن جوف وارد بشود و در آن جوف پخته بشود؛
«بَلْ شُعَب مُتَفَرِّقَةً»
یعنی بلکه خلق شد در کبد شعب متفرقه، یعنی شعبی از رگها که متفرق بودند و پخش بودند در تمام اجزای کبد.
چرا خداوند اینطور آفرید که شعب متفرقه در کبد گذاشت؟
«لِيَكُونَ اشْتِمَالُ جَمِيعِهَا عَلَى الْكَيْلُوسِ أَشَدَّ»
جمیعها یعنی جمیع کبد؛ تا اشتمال جمیع کبد بر کیلوس شدیدتر باشد؛ یعنی کاملاً این کبد بر تمام ذرات کیلوس اشتمال دارد، تسلط دارد و همه را میتواند به نحو یکسان و یکنواخت تبدیل به خون کند.
علاوه بر این:
«وَ انْفِعَالُ تَفَارِيقِ الْكَيْلُوسِ مِنْهَا أَتَمَّ وَ أَسْرَعَ»
این در مورد کبد بود که کبد تسلطش بر تمام کیلوس یکنواخت است و میتواند در همه تأثیر مساوی بکند؛ حالا از نظر کیلوس چه؟ کیلوس هم زودتر و کاملتر میشد: و انفعال تفاریق الکیلوس منها أتم و أسرع. ضمیر «منها» به شعب برمیگردد. تفاریقِ کیلوس یعنی کیلوسهای پخششده؛ اضافه از قبیل اضافه صفت به موصوف است یعنی الکیلوس المتفرق. منفعل شدن و تأثیر پذیرفتنِ کیلوس متفرق از این شعب، کاملتر و سریعتر است. انفعالْ کاملتر و سریعتر است یعنی زودتر منفعل میشود و کاملتر منفعل میشود؛ برخلاف آنجایی که کبد فضای واسع داشت، حفره داشت و کیلوس در آن حفره وارد میشد؛ در آن صورت انفعال کیلوس یکنواخت نبود، سریع و کامل هم نبود. خب این بحث تمام شد.
بحث بعدی: خداوند رگهایی را که مربوط به کبد بودند نازکتر از رگهای سایر بدن آفرید؛ صفاقشان را، آن جدارهشان را نازکتر قرار داد. نه تنها رگهایی که داخل کبد بودند، حتی رگهایی که کنار کبد بودند که مثلاً رگهای ماساریقا هستند، اینها هم نازک آفریده شدهاند. چرا نازک آفریده شدند؟ ایشان میفرماید به خاطر همین که کبد اثرش بر اینها کامل باشد؛ چون اگر جداره ضخیم بود، کبد باید اثرش را از این جداره عبور میداد و وارد آن کیلوسی میکرد که درون این جداره قرار دارد؛ خب چون جداره کلفت بود و ضخیم بود این اثر سریع وارد کیلوس نمیشد. خدا این جداره رگها را نازک آفرید تا اثری که از کبد میخواهد وارد این کیلوس بشود از یک جداره نازکی بگذرد و در نتیجه سریعتر به کیلوس برسد.
حتی آن رگهای ماساریقا که بیرونند و کنار کبدند نه داخل کبد، آنها هم اگر جدارشان نازک باشد اثر کبد را بهتر میپذیرند؛ چون کبد در آنها هم تأثیر میگذارد. گفتیم خود رگهای ماساریقا قوهای دارند ولی از قوه موجوده در کبد هم استفاده میکنند. این را در چند صفحه قبل گفتیم که قوهای از کبد در رگهای ماساریقا میآید و آنجا هم تأثیر میگذارد و آن کیلوسی را که در ماساریقاهاست یک ذره سرخش میکند؛ درسته تبدیلش نمیکند به خون، ولی آمادهاش میکند برای خون شدن. پس کبد حتی تأثیرش را در رگهای کنار خودش میرساند تا چه برسد به رگهای داخل خودش! خدا هر دو نوع رگ را — چه آنهایی که داخل کبد بودند چه آنهایی که کنار کبد بودند — همه را نازک آفرید.
عبارت ابنسینا هم این است که «ما یلی الکبد» نه «ما یدخل الکبد»؛ به همین نکته دقت دارد ایشان. اگر میگفت «ما یدخل الکبد» یعنی رگهایی که داخل کبدند نازکند ولی آن بیرونیها نازک نیستند؛ «ما یلی الکبد» گفت یعنی آنچه که اطراف کبد است، چه اطراف درونی چه اطراف بیرونی. در اینچنین رگهایی همه نازک آفریده شدهاند به خاطر اینکه اثر کبد در کیلوس موجود در این رگها سریعتر و کاملتر وارد بشود.
«وَ مَا يَلِي الْكَبِدَ مِنَ الْعُرُوقِ»
یعنی رگهایی که اطراف کبدند و نزدیک کبدند؛ «یلی» را اطراف معنا نمیکنید، نزدیک کبد؛ حالا یا نزدیک یعنی داخل، یا نزدیک یعنی خارج، بالاخره نزدیک کبدند؛
«أَرَقُّ صِفَاقاً»
صفاق و پوستهشان رقیقتر و نازکتر است. چرا نازکتر آفریدشان؟
«لِتَكُونَ أَسْرَعَ تَعْدِيَةً لِتَأْثِيرِ اللَّحْمِيَّةِ الَّتِي تَحْوِيهَا»
تا بتواند سریعتر ارسال کند تأثیر لحمیت کبد را. کبد با آن لحمیتش اثر میکند؛ آن تأثیر لحمیت باید تعدیه بشود به کیلوس موجود در این رگها. حالا اگر این رگها بدنهشان نازک باشد، این تعدیه و ارسال اثر، کاملتر و سریعتر انجام میشود. «لتکون أسرع تعدیة» تا کبد سریعتر تعدیه کند تأثیر لحمیتش را؛ آن لحمیتی که «تحویها» یعنی در بر گرفته این عروق را. در «تحویها» ضمیر مستترش به کبد برمیگردد، ضمیر «ها» در تحویها هم به لحمیت برمیگردد: لحمیتی که کبد آن لحمیت را دارد یعنی لحمیت کبد.
ضمیر تحویها را من اول به عروق برگرداندم؛ خیلی صاف نیست به عروق برگردانید. بیان کردیم بعضی عروق را لحمیت کبد در بر گرفته، بعضی از عروق بیرون کبدند دیگر لحمیت کبد آنها را در بر نگرفته است؛ ابنسینا میخواهد مطلق حرف بزند، چه مربوط به رگهای درونی باشد چه مربوط به رگهای بیرونی باشد؛ لذا میگوید لحمیتی است که کبد مشتمل بر آن لحمیت است، آنوقت این لحمیت میخواهد تأثیر بگذارد؛ در چه تأثیر بگذارد؟ در کیلوسی که در این رگهاست. اگر جدار رگها نازک باشد این اثر راحتتر و سریعتر وارد آن کیلوس میشود یا به قول ایشان تعدیه میشود این اثر.
در نسخه ما همینطور که خواندیم وجود دارد: «لتکون أسرع تعدیة لتأثیر اللحمیة التی تحویها». در نسخه قانون بعد از «تحویها» دارد «الی الکیلوس»؛ یک «الی الکیلوس» اضافه دارد که این متعلّق به «تعدیة» است: «أسرع تعدیة لتأثیر اللحمیة... إلی الکیلوس»؛ یعنی تأثیر لحمیت را سریعتر تعدیه میکند و ارسال میکند به سوی کیلوس. آن نسخه، نسخه خوبی است، منتها توجه داشته باشید «الی الکیلوس» که در نسخه قانون آمده باید متعلّق به «تعدیة» بشود.
یک سبب دیگر هم شارحین قانون برای رقیق بودن جداره این رگها ذکر میکنند که این سبب بیشتر مربوط میشود به رگهای داخل کبد؛ البته رگهای خارج که کنار کبدند این سبب در آنها هست، در رگهای داخل این سبب قویتر است، و آن سبب این است که کبد نرم است. خدا رگ را چرا بدنهاش یا جدارش را ضخیم میآفریند؟ برای اینکه آسیب نبیند. کبد نرم است؛ رگی که داخل کبد است یا حتی بیرون کبد ولی مجاور و چسبیده به کبد است، اینها با یک جسم نرم این رگها با یک جسم نرمی تماس دارند. چون با جسم نرمند آفت زیادی متوجهشان نیست، به این جهت لازم نبوده خدا جدارشان را ضخیم بیافریند؛ جدارشان را نازک آفریده چون با همین جدار نازک مصون از خطرند، زیرا که در یک جسم نرمی قرار گرفتهاند. این را هم بعضی از شارحین قانون گفتهاند. این بحث هم تمام شد.
بحث دیگری که در اینجا داریم این است که قبلاً اشاره کردیم آن غشایی که کبد را احاطه کرده که دیروز بحثش را گفتیم و امروز هم در اول بحث یک ذره تکرار کردم، آن غشا با غشای سایر احشاء ارتباط و اتصال دارد.
دیروز هم در آخرین جملهای که من خواندم این مطلب را گفتم که در همین صفحه ۳۰۹ سطر اول داشتیم: «و لیربطها بغیرها من الأحشاء». خدا این غشا را در روی کبد آفرید تا کبد را به غشای بقیه احشاء ارتباط دهد. حالا همین بحث را الان ابنسینا دارد دوباره مطرح میکند؛ میگوید آن غشایی که کبد را در بر گرفته، با غشایی که معده را و امعاء را پوشاندهاند ارتباط دارد؛ و این ارتباط، همانطور که دیروز هم به آن اشاره کردیم، باعث محکم شدن جایگاه کبد است؛ چون انسان یک موجود ایستاده است، مثل حیوانات افقی نیست بلکه عمودی است؛ چون عمودی است کبدش آویزان میشود، سنگین هم هست، این باید کامل محکم بچسبد به یک جاهایی. یکی از جاهایی که این کبد چسبیده، غشای این کبد است که چسبیده به غشای امعاء و معده. این هم یک وسیله برای استحکام جایگاه کبد.
«وَ الَّذِي يُجَلِّلُ الْكَبِدَ»
یعنی میپوشاند کبد را،
«يَرْبِطُهَا»
یعنی کبد را ربط میدهد
«بِالْغِشَاءِ الْمُجَلِّلِ لِلْأَمْعَاءِ وَ الْمَعِدَةِ الَّذِي ذَكَرْنَاهُ»
مجلِّل یعنی پوشاننده، به غشای پوشاننده امعاء و معده؛ «الذی ذکرناه» یعنی آن غشایی که ما ذکرش را گذراندیم.
بعد میفرماید که این کبد به دو جای دیگر هم وصل است که این را هم دیروز گفتم، هر دو جایش را دیروز گفتم: یکی اینکه خداوند این کبد را به حجاب بسته، آن هم با یک وسیله قوی؛ به حجاب حاجز وصلش کرده، از بالا به حجاب وصلش کرده با یک رابط قوی. دوم اینکه خداوند این کبد را به استخوانهای دنده هم وصل کرده، مرتبط کرده است. پس سه چیز حافظ کبدند: یکی آن رابطی که بین غشای کبد و غشای امعاء و معده است، دوم رابطی که بین کبد و حجاب حاجز است، سوم رابطی که بین کبد و استخوانهای دنده است.
«وَ يَرْبِطُهَا أَيْضاً بِالْحِجَابِ بِرِبَاطٍ عَظِيمٍ قَوِيٍّ»
ضمیر فاعلی «یربطها» به غشا برمیگردد، ضمیر مفعولی به کبد. این غشایی که دور کبد قرار داده شده ربط میدهد کبد را «ایضاً»؛ ایضاً یعنی همانطور که ربط داد کبد را به غشای پوشاننده معده و روده، همچنین ربط میدهد کبد را «بالحجاب» یعنی به حجاب حاجز، مرتبطش میکند به وسیله رباط عظیم قوی.
دیروز توی عبارت یک جملهای داشتیم در صفحه ۳۰۸ سطر چهاردهم، کتاب ما داشت: «و مماستها فوقه»[2] ؛ گفتیم نسخه شفا خطی و همچنین نسخه قانون هر دو دارند «مماستهما قویة»؛ مماستهما قویة یعنی تماس این کبد با حجاب قوی است، یعنی مماست حجاب و کبد قوی است. حالا در این عبارتی که الان دارم میخوانم، عبارت امروز، این هم همین را دارد میگوید؛ میگوید: «یربطها ایضاً بالحجاب برباط عظیم قوی»[3] ؛ و این تأیید میکند که آنجا هم «قویة» بهتر از «فوقه» است. دیروز هم من نسخه قویه را ترجیح دادم ولی فوقه را هم گفتم درسته؛ حالا الان این تأیید میکند که آنجا نسخه «قویة» بهتر بوده است.
خب، «وَ يَرْبِطُهَا» باز ضمیر فاعلی این یربطها برمیگردد به غشا، ضمیر مفعولی برمیگردد به کبد؛ این غشایی که دور کبد را گرفته ربط میدهد کبد را به شیء سوم هم:
«بِالْأَضْلَاعِ الْخَلْفِ بِرِبَاطٍ آخَرَ دِقَاقٍ صَغِيرٍ»
ربط میدهد کبد را به استخوانهای دنده پشت به وسیله رابط دیگری غیر از آن رابطی که کبد را به حجاب ربط میکند، به وسیله رابط دیگری که نازک است، کوچک هم هست؛ آن یکی عظیم و قوی بود، این یکی صغیر و نازک است.
داشتیم درباره استخوانهای دنده که به دو قسم تقسیم میشدند: استخوانهای صدر و استخوانهای خلف. استخوانهای خلف را ما اضلاع زَوْر هم میگفتیم، که گفتیم اضلاع زور اضلاعی هستند که یک طرفشان به پشت وصل است، طرف دیگرشان در جلو رها است و وصل نیست؛ برخلاف اضلاع صدر که از پشت به ستون فقرات وصل بودند و از جلو هم به جناغ سینه وصل بودند که یک دایره کاملند، اضلاع صدر دایره کاملند، اما اضلاع زور که همان اضلاع خلفند اینها دایره کامل نیستند، از پشت کاملند، جلو که میآید جلو شکم را رها میکنند و دیگر به هم وصل نمیشوند؛ در جلو شکم دقت میکنید که آن دندهها دندههای رها هستند، به این دندهها میگویند اضلاع خلف یا اضلاع زور که اینها را قبلاً داشتیم.
خب مطلب بعدی:
«وَ يَصِلُ بَيْنَهَا وَ بَيْنَ الْقَلْبِ الْعِرْقُ الْوَاصِلُ بَيْنَهُمَا»
بعداً ما یک وریدی را ذکر میکنیم که به آن میگوییم ورید شریانی؛ قبلاً هم این را داشتیم، قبلاً هم که میخواندیم به همین فصل در اینجا من آدرس میدادم. در همین فصل ما یک رگی را مطرح میکنیم که اسمش ورید شریانی است. این ورید شریانی یک سمتش به قلب است، یک سمتش به کبد است یعنی واصل قلب و کبد است. این همانی است که اول بحث امروز به آن اشاره کردم که از کبد یک رگی به قلب میرود که معلوم نیست این رگ از کبد رفته به قلب یا از قلب آمده به کبد؛ اختلافی است.
ارسطو میگوید این رگ چون شریانی است باید از قلب آمده باشد به کبد؛ جالینوس میگوید این رگ چون وریدی است باید از کبد رفته باشد به قلب، که اسمش ورید شریانی است. ارسطو به شریانی بودنش توجه کرده گفته باید از قلب بیاید، جالینوس به وریدی بودنش توجه کرده گفته باید از کبد برود.
حالا چرا شریانی است، چرا وریدی است؟
رگهای شریانی همانطور که قبلاً اشاره کردیم دوطبقهاند؛ دوطبقهاند یعنی جدار رگ دو پوسته است، یک پوسته رویی دارد یک پوسته درونی دارد؛ علتش هم این بود که این رگ ضربان دارد، چون ضربان دارد باید محکم باشد و الّا ممکن است بر اثر این حرکت ضربانی، بر اثر انقباض و انبساط پاره بشود؛ برای اینکه پاره نشود خدا دوجدار آفریدهاش؛ پس خصوصیت شریان این است که دوجدار است. این ورید شریانی دوجدار است؛ چون دوجدار است شده شریان؛ ارسطو به این خصوصیت توجه کرده گفته خب این هم شریان است دیگر، چون رگهای شریانی دوجدار دارند این دوجدار است پس این باید شریان باشد.
ولی رگهای وریدی خصوصیتشان این است که ساکنند، ضربان ندارند، انقباض و انبساط برایشان نیست؛ این رگ ورید شریانی اگرچه دوطبقه است و از جهت دوطبقه بودن شباهت به شریان دارد ولی رگ ساکن است، رگی نیست که نبض داشته باشد و حرکت انقباض و انبساط داشته باشد؛ جالینوس به این توجه کرده گفته رگهای وریدی ساکنند این هم ساکن است پس ورید است، اگر ورید است از کبد آمده رفته به سمت قلب.
این اختلاف در آنها هست، بین این دو نفر این اختلاف هست و لذا روشن نیست که این رگ از قلب آمده به سمت کبد یا از کبد به سمت قلب. حالا ممکن است امروزه مثلاً دوربین داخلی چیزی نصب کنند ببینند که این رگ از کجا طلوع میکند و به کجا ختم میشود؛ اگر از قلب طلوع کرد خب حرف، حرف ارسطو است، اگر از کبد طلوع کرد حرف، حرف جالینوس است. زمان قدیم نمیتوانستند اینجوری معاینه کنند، لذا اختلاف بود و با دلایل و قرائن عقلی میخواستند این مطلبشان را بیان کنند. امروزه که بالاخره وسیله هست از طریق وسیله میتوانند کشف کنند که این رگ از کجا طلوع میکند یعنی شروع میکند و به کجا ختم میشود، آنوقت میفهمند که منشأش کجاست، ختمش کجاست یعنی منتهاش کجاست.
«وَ يَصِلُ بَيْنَهَا»
یعنی بین کبد
«وَ بَيْنَ الْقَلْبِ الْعِرْقُ الْوَاصِلُ بَيْنَهُمَا»
عرق فاعل «یصل» است؛ وصل میکند بین کبد و بین قلب، عرقی که واصل بینهماست یعنی واصل بین قلب و کبد است؛
«الَّذِي سَنَصِفُهُ»
آن عرقی که بعداً توصیفش میکنیم و اسمش هم ورید شریانی است؛
«و طلع من القلب إليه أو طلع منه إلى القلب بحسب المذهبين»
آن رگی که خارج شده از قلب به سوی کبد، یا خارج شده از کبد به سوی قلب؛ حالا از کدام خارج شده؟ میفرماید:
«بِحَسَبِ الْمَذْهَبَيْنِ»
اینجا دو مذهب است: یکی مذهب ارسطو و یکی مذهب جالینوس؛ یکی میگوید از قلب آمده یکی میگوید از کبد آمده، که توضیح دادم.
خب این رگی که الان توصیفش کردیم و اسمش را هم گفتیم رگ ورید شریانی است، این رگ چطوری به کبد چسبیده است؟ ایشان میفرماید که غشای سخینی یعنی غلیظی، کلفتی، این دور رگ را احاطه کرده و رگ را به غشای کبد چسبانده؛ دو تا غشاها به هم چسبیدهاند. این رگ وارد کبد شده، دور تا دورش را غشایی گرفته که آن غشا به غشای پوشاننده کبد وصل شده است.
«وَ قَدْ أُحْكِمَ رَبْطُ هَذَا الْعِرْقِ أَيْضاً»
ایضاً یعنی همانطور که حجاب به کبد و آن اضلاع و استخوانهای دنده به کبد ربط داده شده به توسط غشا، این رگ هم به کبد وصل شده
«بِغِشَاءٍ صُلْبٍ ثَخِينٍ»
به یک غشای محکم ضخیمی. چرا خداوند اینطوری غشا دورش بسته و این را به وسیله غشا با کبد مرتبط کرده؟ به خاطر اینکه این رگ قطع نشود؛ بالاخره ممکن است بر اثر حرکاتی چیزی قطع بشود؛ البته خودش که گفتیم حرکت نمیکند، ممکن است بدن حرکت کند و این رگ پاره بشود.
«وَ هُوَ يَنْفُذُ عَلَيْهِ»
هو برمیگردد به هذا العرق، همین رگی که ارسطو و جالینوس اختلاف داشتند، همین ورید شریانی؛ نفوذ میکند بر این غشا؛ «علیه» برمیگردد به غشا، غشایی که الان توصیفش کردیم که مرتبطکننده این رگ به کبد است. این رگ نفوذ کرده بر این غشا، بعد از این غشا عبور کرده رفته نفوذ کرده در خود کبد. کلمه «علیه» را توجه کنید: «هو ینفذ علیه» یعنی این رگ از بالا آمده نفوذ کرده در این غشا؛ من هم توصیف که میکردم اینجوری میگفتم، میگفتم غشا دور این رگ را گرفته؛ دور این رگ را گرفته یعنی چه؟ یعنی این رگ در آن غشا فرو رفته؛ پس رگ در غشا فرو رفته، بعد از اینکه از غشا عبور کرده در خود کبد نفوذ کرده است.
این رگ در قسمت بالایش که وارد کبد نشده یک خرده ضخیم است، وقتی میآید در کبد نازک میشود. علت نازک شدنش این است که وقتی در کبد میآید دیگر ایمن از خطر است؛ بالاخره یک جسم نرمی دارد حفظش میکند، خود آن جسم آسیبی نمیزند، جسمهای بیرونی هم نمیتوانند به این رگ آسیب بزنند چون رگ داخل در کبد است؛ اول باید بیایند کبد را از بین ببرند بعداً به این رگ آسیب برسانند. بنابراین این ایمن از آسیب است؛ چون ایمن از آسیب است، آن قسمتش را که ایمن است خدا نازک آفریده، قسمت بالاترش را که ممکن است در معرض خطر بوده آن را یک خرده ضخیم آفریده است.
«وَ أَرَقُّ جَانِبَيْهِ الَّذِي يَلِي الدَّاخِلَ»
این «الذی» را صفت نگیرید، الذی خبر است، «أرق جانبیه» مبتداست، «الذی یلی الداخل» خبر است. رقیقترینِ دو طرف رگ — رگ یک قسمت بالا دارد یک قسمت پایین دارد، دو طرف یعنی بالا و پایین — رقیقترینِ دو طرف این رگ، آن طرفی است که یلی الداخل، یعنی داخل کبد میشود؛ آن که داخل کبد میشود رقیقتر و نازکتر است. چرا نازکتر است؟
«فَإِنَّهُ أُوجِدَ»
یعنی این رقیق، رقیق ایجاد شد؛ این «اوجد» یعنی اوجد کذلک؛ این رقیق ایجاد شد چون ایمن از خطر بود. چرا ایمن از خطر بود؟
«لِأَنَّهُ يُمَاسُّ الْأَعْضَاءَ الرَّقِيقَةَ»
چون با اعضای نرم تماس داشت. چون با اعضای نرم تماس داشت خداوند نازک آفریدش و احتیاج به جداره ضخیم نداشت.
«وَ كَبِدُ الْإِنْسَانِ...» اول بحث است، اول مطلب است، بگذارید برای جلسه بعد.