درس طبیعیات شفا - استاد محمدحسین حشمت‌پور

99/08/04

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: فن هشتم طبیعیات شفاء (حیوان)/فصل ششم در تشریح کبد و بواب و اورده /علت تقعیر و تحدیب کبد

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

فن هشتم طبیعیات شفا (حیوان)، صفحه ۳۰۸، سطر نهم:

«و توجهه إلى البدن بتوسط العرق الأجوف النابت من حدبته. و توجه المائية إلى الكليتين من طريق الحدبة.»[1]

 

بحث ما در تشریح کبد بود. من قبل از این‌که این بحث را مطرح کنم، دو جا نسخه را ما خواستیم که در اختیار نبود، ولی بعداً رفتند دیدند و به من گفتند:

یکی در صفحه ۳۰۶ بود که داشتیم روده‌ها را تشریح می‌کردیم. رسیدیم به آخرین بخش روده‌ها که روده مستقیم بود، صفحه ۳۰۶ سطر هشتم این‌طور داشتیم: «المستقيم و هو آخر الأمعاء...»[2] . من احتمال دادم که واو در این‌جا زاید باشد و عبارت این‌طور باشد: «و المستقیم هو آخر...». کتاب ما واو داشت، بعد گفتند تمام نسخ خطی را که ما نگاه کردیم تماماً واو داشتند؛ بنابراین نمی‌توانیم بگوییم واو زاید است. ناچاریم این‌که «المستقیم» عطف به ماقبل باشد؛ در خط قبل داشت: «و هذا المعی» که قولون بود، «یعرض فیه القولنج فی الأکثر و منه اشتق اسمه...». این «و المستقیم» را عطف می‌گیریم بر ضمیر «هذا المعی»؛ یعنی قولون، یعرض فیه القولنج، و در مستقیم هم گاهی قولنج اتفاق می‌افتد ولی «فی الأکثر» یعنی غالباً در قولون این قولنج اتفاق می‌افتد. بعد می‌گوید «و هو آخر الأمعاء»؛ یعنی این‌که تذکر می‌دهد قولنج در معی مستقیم هم اتفاق می‌افتد، بعد می‌گوید «و هو آخر الأمعاء» و شروع می‌کند به بحث کردن.

مطلب دومی که می‌خواستیم بگوییم در همین فصلی است که اکنون در آن هستیم و تازه شروعش کرده‌ایم، داشت: «فی تشریح الکبد و البواب و الأوردة». من احتمال دادم به جای بواب، «باب» باشد؛ چون بواب آن دهانه پایین معده است و باب آن رگی است که از مقعر کبد خارج می‌شود. مناسبت این فصل اقتضا می‌کرد که بحث در باب باشد نه در بواب؛ ولی نسخه نوشته است بواب. به بقیه نسخ مراجعه شد، ظاهراً تمام نسخ «بواب» داشتند و «باب» نداشتند. من دو مرتبه مراجعه کردم به فصل و یک نظر سریعی کردم دیدم بحث بواب در آن نیست. در هر صورت مراد از بواب در این‌جا همان باب است؛ چون آن بوابی که به معنای دهانه پایین معده است در این فصل مورد بحث واقع نمی‌شود. حالا درسته که نسخه‌ها بواب دارند، ولی مراد باب است.

خب این دو تا نکته بود که می‌خواستم تبیین کنم.

اکنون می‌خواهیم وارد بحث بشویم؛ درباره کبد بحث کردیم.

پرسش: ببخشید، این‌که در نسخه قانون اصلاً بواب ندارد...

پاسخ: نه، به آن عنوان دیگر عنوان فصل اصلاً باب نداشت، «فی تشریح الکبد» بود. بله، در نسخه قانون هم که می‌گویند «فی تشریح الکبد» بود و اصلاً باب و این‌ها نداشت.

پرسش: در قانون دارد «فی الکبد و أحواله»...

پاسخ: بله، اصلاً نه باب دارد و نه اورده؛ در قانون «الفصل الثامن فی تشریح الکبد» است. خب مهم نیست؛ حالا کتاب ما بواب دارد، قانون هم که اصلاً هیچ‌کدام را ندارد، به نظر می‌رسد که مراد از بواب در این‌جا باب است.

مطلبی که اول بحث امروز ما است این است: ما قبلاً گفتیم کبد هم از معده و هم از روده‌ها غذای آماده را که کیلوس نامیده می‌شود می‌مکد و در داخل خودش تبدیل به خون می‌کند؛ این مطلب را گفتیم. اکنون می‌خواهیم بحث کنیم که این کبد، این غذای ساخته‌شده را کجا می‌فرستد؟ وقتی که این غذای کیلوس را می‌آورد در داخل خودش و تبدیلش می‌کند به خون، کجا می‌فرستد؟

ایشان می‌فرماید که در کبد چهار چیز به وجود می‌آید:

یکی خون؛

یکی هم فضله‌ای که عبارت است از آب که در آن خون مخلوط است و اگر خون از این آب گرفته بشود آن آب می‌شود ادرار (این دو تا)؛

سوم روی خون کف می‌کند، کفِ آن خون هم درست می‌شود؛

چهارم آن قسمت‌ها و ذرات سنگین خون رسوب می‌کنند، رسوبات خون هم درست می‌شود.

پس چهار چیز درست می‌شود: یکی خون، یکی آبی که مخلوط با خون است، یکی کفی که روی خون می‌آید، و یکی هم رسوباتی که زیر خون می‌آید. این چهار چیز در کبد درست می‌شوند. ببینیم کبد این چهار تا را کجا می‌فرستد؟

می‌فرماید:

خون را می‌فرستد در ورید یعنی سیاهرگ، تا از طریق سیاهرگ وارد قسمت‌های مختلف بدن بشود؛

آن آب مخلوط با خون را می‌فرستد به طرف کلیه، تا در این‌جا تصفیه بشود، خونش برود داخل خون‌های دیگر و آب خالصش بیاید به صورت ادرار خارج بشود؛

اما آن کفِ روی خون را که صفرا است، می‌فرستد در کیسه صفرا؛

آن رسوبِ تهِ خون را که سودا است، می‌فرستد در طحال.

پس روشن شد که این چهار چیزی که در کبد درست می‌شود کجا ارسال می‌گردد.

منتها دو تا از این موادی که در کبد درست می‌شود به وسیله رگ بالای کبد خارج می‌شود: یکی خون است و یکی هم همین خون همراه با آب است؛ این دو تا از آن رگ بالای کبد که اسمش اجوف است خارج می‌شود.

آن دو تای دیگر که یکی کفِ خون است (در واقع صفرا است) و یکی رسوب خون است (در واقع سودا است)، این دو تا از رگ پایین کبد که اسمش باب است خارج می‌شود.

پس دو تا از این چهار تا از اجوف خارج می‌شوند، دو تا هم از باب خارج می‌شوند.

آن‌وقت می‌دانید باب در مقعر کبد است و اجوف در محدب کبد است؛ محدب کبد بالاست و مقعر کبد پایین است. این باب که در مقعر کبد است یک قسمت عالی دارد، یعنی مقعرش قسمت عالی دارد که صفرا از آن‌جا خارج می‌شود و یک مقدار پایین‌تر، سودا خارج می‌شود. این بحث را ایشان در این‌جا مطرح می‌کند که من توضیح دادم؛ از رو می‌خوانم.

صفحه ۳۰۸ هستیم، سطر نهم:

«وَ تُوَجِّهُهُ»[3]

فاعل «توجهه» برمی‌گردد به کبد. ضمیر مفعولی که آشکار است و مستتر نیست، برمی‌گردد به دم؛ گفت: «و تطبخه هناک دماً»، آن کیلوس را کبد تبدیل به دم می‌کند، بعد حالا سؤال می‌شود این دم را کجا می‌فرستد؟ می‌فرماید: «و توجهه»، این «توجه» فعل است، «و توجهه الی البدن»، می‌فرستد و توجه می‌دهد این خون را کبد به سمت بدن،

«بِتَوَسُّطِ الْعِرْقِ الْأَجْوَفِ النَّابِتِ مِنْ حَدَبَتِهِ»

به توسط رگ اجوف که روییده از حدبه کبد است؛ از محدب کبد که بالای کبد است این رگ درآمده است، رگی که اسمش اجوف است و در واقع همان ورید یعنی سیاهرگ است. خون را می‌فرستد در این سیاهرگ، در این اجوف.

«وَ تُوَجِّهُ الْمَائِيَّةَ إِلَى الْكُلْيَتَيْنِ مِنْ طَرِيقِ الْحَدَبَةِ»

باز هم «من طریق الحدبة»؛ توجه می‌دهد و ارسال می‌کند کبد مائیت را، یعنی آن فضله و اضافه‌ای که در خون به وجود آمده و اکنون مخلوط با خون است و عبارت است از مائیت، یعنی آبی است که اکنون مخلوط با خون است و بعداً در کلیه تصفیه می‌شود، خونش گرفته می‌شود و آن آب خالصش فرستاده می‌شود به مثانه تا بعداً به عنوان ادرار خارج بشود. «و توجه المائیة الی الکلیتین»، توجه می‌دهد کبد مائیت را، یعنی آن فضله را به سمت دو تا کلیه؛ این توجه دادن هم از طریق حدبه است، یعنی باز هم از همان طریق حدبه. یعنی کبد از طریق حدبه‌اش، از طریق محدبش این را می‌فرستد. طریق محدب هم بیان کردم همان اجوف است دیگر، از طریق اجوف می‌فرستد.

این‌جاها که ما می‌گوییم کبد، ممکن است به جای کبد بگویید لحم الکبد؛ لحم الکبد همان کبد است. در کبد گفتیم عصب وجود ندارد ولی رگ‌های پراکنده زیاد است؛ این را گفتیم: «التی هی...» همین صفحه اکنون سطر نهم بودیم، بروید سطر هفتم؛ در سطر هفتم داشتیم: «التی هی اصول ما ینبت منه»، یعنی در کبد پر از رگ است، رگ‌هایی که اصول هستند برای ماینبت.

«ماینبت» را من دیروز توضیح ندادم؛ «ماینبت» هم اجوف است که از حدبه درآمده، هم باب است که از مقعر درآمده است. این ریشه‌ها مربوط به هر دو رگ هستند. من دیروز که توضیح می‌دادم این ریشه‌ها را مربوط کردم به اجوف، گفتم همه جمع می‌شوند می‌روند آن بالا و واحد می‌شوند، آن بالا به صورت یک رگ ضخیمی که اسمش اجوف است، اسمش ورید است خارج می‌شود؛ اما این را هم باید اضافه کنم که ریشه‌های آن اجوف در کبد است، ریشه‌های باب هم که رگ نابت از مقعر کبد است آن هم در کبد است. پس در کبد دو نوع رگ داریم، دو نوع ریشه داریم: یک نوعش می‌رود اجوف می‌شود، یک نوعش می‌آید باب می‌شود. این را من دیروز بابش را نگفتم، اجوف را گفتم و باب را توضیح ندادم؛ شما باب را هم اضافه کنید.

حالا منظورم این بود که در کبد رگ زیادی وجود دارد که ریشه‌های اجوف و باب هستند و عصب گفتیم وجود ندارد، علاوه بر این رگ‌ها لحم کبد است. حالا گاهی می‌گوییم کبد، اراده می‌کنیم لحم کبد را، گاهی هم می‌گوییم کبد، اراده می‌کنیم لحم را به اضافه این ریشه‌ها که ریشه‌های رگ اجوف و باب هستند. کبد به دو جور اطلاق می‌شود: گاهی لحم کبد مراد است، گاهی کل کبد یعنی هم لحم و هم آن رگ‌هایی که به صورت ریشه هستند همه مرادند. این‌جا که «توجه المائیة الی الکلیتین» است، این‌جا بعضی‌ها گفته‌اند مراد لحم کبد است؛ لحم کبد این کار را می‌کند.

خب تا این‌جا دقت کردید دو تا «توجهه» گفتیم: یکی توجه دم و یکی توجه مائیت؛ هر دو از طرف حدبه کبد خارج می‌شدند، از طرف محدب خارج می‌شدند. حالا دو تای دیگر را هم می‌خواهیم بگوییم که این دو تا از طرف مقعر کبد خارج می‌شوند: یکی کفِ روی خون است که صفرا می‌شود، یکی هم رسوبات خون است که سودا می‌شود.

«وَ تُوَجِّهُ الرَّغْوَةَ الصَّفْرَاوِيَّةَ»

رغوه هم رَغْوه خوانده می‌شود، هم رُغْوه خوانده می‌شود، هم رِغْوه؛ هر سه جور درست است، یعنی راء به سه جور خوانده می‌شود. رغوه اصلاً به طور کلی یعنی کف؛ کفِ روی مایعات را می‌گویند رغوه. حالا در این‌جا کفِ روی خون صفرا است. «و توجه الرغوة الصفراویة»، لذا رغوه را متصف می‌کند به صفراویه؛ آن کفی که از سنخ صفرا است، توجه می‌دهد کبد آن رغوه را،

«إِلَى الْمَرَارَةِ»

مراره یعنی کیسه صفرا، یعنی زَهره. این را از کجا می‌فرستد به سمت مراره؟

«من طريق التقعير فوق الباب»

از طریق قعر خودش، از طریق مقعر خودش؛ یعنی از طریق مقعر، این رغوه را می‌فرستد به کیسه صفرا. کجای مقعر؟ همه جای پایین کبد مقعر است؛ ایشان می‌گوید از آن اعلا یا بالا، از آن قعرِ قعرش. وقتی که یک مقعری وجود دارد، این مقعر یک سقفی دارد آن بالا، بقیه بدنه این مقعر و دیوارهای این مقعر هستند که به همه مقعر گفته می‌شود؛ ایشان می‌گوید از آن سقف، از آن نقطه بالای بالا صفرا را می‌فرستد به سمت مراره:

«فَوْقَ الْبَابِ»

یعنی از بالای آن رگی که اسمش باب است. این باب را هم بعداً توضیح می‌دهیم؛ این باب وقتی که از کبد بیرون می‌آید هشت تا شاخه پیدا می‌کند، آن‌وقت این شاخه‌ها مجرای ارسال چیزهایی هستند از جمله صفرا؛ آن شاخه بالایی صفرا را ارسال می‌کند.

«و توجه الرسوب السوداوى إلى الطحال من طريق التقعير أيضا.»

توجه می‌دهد کبد رسوب خون را، که این رسوب در واقع همان سودا است، لذا متصفش می‌کند به سوداوی. توجه می‌دهد این کبد آن رسوب خون را که سودا است به سوی طحال؛ طحال می‌شود ظرف سودا، همان‌طوری که مراره شد ظرف صفرا. این را هم ارسال می‌کند کبد از طریق تقعیرش؛ «ایضاً»، یعنی همان‌طور که آن کف را که صفرا بود از طریق تقعیر ارسال کرد، این رسوب را هم از طریق تقعیر ارسال می‌کند.

منتها شارحین در این‌جا نوشته‌اند «من اسفل»؛ نه از بالای تقعیر که صفرا را خارج می‌کرد، بلکه از پایین‌تر؛ سودا را از پایین‌تر خارج می‌کند یعنی از قسمت‌های پایین تقعیر. بیان کردم این‌ها همه از آن شاخه‌هایی است که از باب می‌روید؛ باب وقتی از کبد می‌آید پایین، بیان کردم هشت تا شاخه می‌شود و از شاخه‌های مختلفش صفرا و سودا می‌آید.

 

علت تقعیر و تحدیب کبد

«وَ قُعِّرَ مَا يَلِي الْمَعِدَةَ مِنْهُ»

«قُعِّرَ» بخوانید. چرا خداوند کبد را صاف نیافرید؟ چرا پایین آن را مقعر آفرید و بالای آن را محدب آفرید؟ هم می‌خواهیم سبب تقعیر را در این‌جا بیان کنیم و هم سبب تحدیب را. البته مطلب تمام شد؛ آن بحثی که توجه این چهار چیز به بدن بود بحثش تمام شد، حالا بحث در خود کبد است: چرا کبد به این شکل آفریده شده است؟ چرا بالای آن مسطح نشده بلکه محدب شده است؟ چرا زیر آن مقعر شده و مسطح نشده است؟ این دو تا را می‌خواهیم اکنون توضیح بدهیم.

اکنون می‌گوید «قُعِّرَ ما یلی المعدة»، بعد در خط بعد می‌گوید «و حُدِّبَ ما یلی الحجاب»؛ «ما یلی المعدة» زیر کبد است، «ما یلی الحجاب» بالای کبد است. چرا زیر کبد که کنار معده است مقعر شد و روی کبد که کنار حجاب حاجز است محدب شد؟

اما مقعر شدنش را بیان می‌کند: کبد با معده کار دارد، یعنی دو تا عضو جدا از هم نیستند و با هم ارتباط زیادی دارند. کبد می‌خواهد آن خونی را که تولید می‌کند اصلش را از معده بمکد، پس با معده کار دارد؛ معده هم می‌خواهد حاصل کارش را یک مقداری‌اش را بدهد به کبد و یک مقداری‌اش را بریزد در روده‌ها، پس معده هم با کبد کار دارد. خداوند این دو تا را باید کنار هم قرار بدهد که بتوانند با هم مبادله کنند.

مبادله به این معناست — به این کلمه توجه کنید، بی‌دلیل نگفتم مبادله است — یعنی درسته که معده به کبد کیلوس می‌دهد، ولی ببینید کبد به معده چه می‌دهد؛ کبد کیلوس را به معده برنمی‌گرداند، تبدیلش می‌کند به خون و می‌فرستد برای معده؛ چون معده مثل سایر اعضا احتیاج به غذا دارد و غذا هم از طریق خون تأمین می‌شود. کبد وقتی خون را درست می‌کند به تمام بدن ارسال می‌کند، از جمله به معده ارسال می‌کند تا معده غذای خودش را از این خون بگیرد. پس بین کبد و معده مبادله است؛ یعنی معده کیلوسی را که درست کرده می‌دهد به کبد، کبد خونی را که درست کرده بخشی از آن را می‌دهد به معده تا غذای معده بشود و بخش دیگرش را می‌فرستد در کل بدن. پس این‌ها با هم مبادله دارند.

این مبادله اقتضا می‌کند که این دو تا عضو به هم نزدیک باشند بلکه به هم چسبیده باشند. خدا هم این دو تا را به هم چسبانده است. خب چسبانده است، می‌تواند به صورت مسطح بچسبد؛ چرا مقعرش کرد؟ چرا کبد را مقعر کرد؟ ایشان می‌گوید معده محدب است؛ کبد اگر مسطح باشد در یک نقطه برخورد دارد با معده، اگر آن‌جایی که مقعر است محدب باشد باز هم با یک نقطه برخورد دارد با معده؛ اما اگر آن قسمتی که با معده برخورد دارد مقعر باشد، قشنگ قالبی می‌افتد روی معده. چون معده محدب است و این هم مقعر است، این مقعر می‌افتد روی محدب و کاملاً جا می‌افتد، و آن غرضی که از ارتباط این دو تا به هم حاصل است — که عبارت است از مبادله — این غرض به خوبی انجام می‌گیرد با مقعر شدن زیر کبد؛ چون کبد از زیر می‌افتد روی معده و چون معده محدب است، زیر کبد باید مقعر باشد تا به خوبی این کبد بیفتد روی معده. بیان کردم اگر کبد آن قسمتش محدب باشد یا مسطح باشد، درسته با معده مرتبط می‌شود ولی فقط در یک نقطه یا اندکی بیشتر از یک نقطه، دیگر کامل نمی‌تواند بیفتد روی معده؛ برخلاف این‌که آن جای کبد مقعر باشد، اگر مقعر باشد به خوبی روی معده قرار می‌گیرد. این یک سبب برای تقعیر پایین کبد بود.

«وَ قُعِّرَ مَا يَلِي الْمَعِدَةَ مِنْهُ»

«منه» یعنی من الکبد؛ بیان کردم گاهی ضمیر مذکر می‌آورد و گاهی مؤنث می‌آورد و هر دویش درست است از نظر فرّاء که دیروز اشاره کردم. «منه» ضمیرش به کبد برمی‌گردد و «من» بیان برای «ما یلی» است. مقعر شده آن قسمت از کبدی که کنار معده است؛ چرا مقعر شده است؟

«لِيَحْسُنَ هِنْدَامُهُ عَلَى تَحَدُّبِ الْمَعِدَةِ»

«هندام» من بارها بیان کردم معرّبِ اندام است، تا اندامش خوب بیفتد روی معده. هندام را که معرب اندام است ما گاهی به معنای جا افتادن و جا گرفتن معنا می‌کنیم؛ این‌جا جا افتادن و جا گرفتن معنا می‌کنیم خوب است؛ تا خوب جا بگیرد بر تحدب معده، یعنی این اندام بر آن اندام خوب بیفتد، بر قسمت محدب معده خوب جا بیفتد. خب این بیان این‌که زیر کبد را خداوند مقعر آفرید.

اما قسمت بالای کبد که محدب شده است، اتصال به حجاب حاجز دارد. حجاب حاجز را من بارها بیان کردم بین سینه و شکم فاصله می‌اندازد تا آن بخارات شکم و بوهای ناگواری که در شکم تولید می‌شود به سمت سینه که محل شش و قلب است وارد نشود. این حجاب را خدا قرار داده است، یک پرده ضخیمی بین این دو جوف، بین این دو فضای خالی کشیده است تا فضای بالا بشود سینه جایگاه قلب و شش، و فضای پایین هم بشود شکم جایگاه احشاء. آن‌وقت کبد از طرف محدب به این حجاب وصل است.

اگر خداوند کبد را می‌چسباند به حجاب — حالا چه کبد مسطح می‌شد و می‌چسبید به حجاب، چه مقعر می‌شد و می‌افتاد روی حجاب — جلوی حرکت حجاب را می‌گرفت و مزاحمت برای حجاب درست می‌کرد؛ اما خدا محدبِ کبد را به سمت حجاب قرار داده است تا در یک نقطه یا خیلی کم بیشتر از یک نقطه بتواند تماس پیدا کند با حجاب، و حجاب قسمت زیادی از آن رها و آزاد باشد؛ چون حجاب احتیاج به حرکت دارد و حرکت هم می‌کند، با تنفس ما حجاب حرکت می‌کند، آن‌وقت جلوی حرکت حجاب گرفته نمی‌شود؛ برخلاف آن وقتی که کبد آن قسمت بالایش که مماس با حجاب است بشود مسطح یا بشود مقعر، آن‌وقت منطبق و چسبیده می‌شود با حجاب و وقتی کاملاً منطبق شد جلوی حرکت حجاب را می‌گیرد. برای این‌که جلوی حرکت حجاب گرفته نشود، خدا کبد را بالای آن را محدب آفریده است تا حجاب آزاد باشد و فقط در یک نقطه متصل باشند به همدیگر، یا اندکی بیشتر از یک نقطه.

حالا همان یک نقطه را چرا خدا وصل کرد؟

آن را بعداً بیان می‌کنیم: انسان یک موجود ایستاده است، مثل حیوانات یک موجود افقی و خوابیده نیست؛ موجود ایستاده است و کبدش آویزان و سنگین هم هست، این باید یک جا محکم وصل بشود و الّا خودبه‌خود می‌افتد، اگر هم خودبه‌خود نیفتد در حال حرکت می‌افتد. خداوند این را به حجاب وصل کرده و محکم هم وصل کرده است؛ علت تماسش با حجاب همین است، ولی تماس به اندازه لزوم نه بیشتر؛ اگر بیشتر می‌خواست تماس پیدا کند بیان کردم مزاحم حجاب می‌شد و جلوی حرکت حجاب را می‌گرفت.

«وَ حُدِّبَ مَا يَلِي الْحِجَابَ»

یعنی محدب شد آن قسمت از کبد که کنار حجاب است. این‌جا شارحین قانون اضافه کرده‌اند: «ما یلی الاضلاع و الحجاب»؛ یعنی قسمتی از کبد کنار اضلاع است (اضلاع یعنی استخوان‌های دنده)، قسمتی از کبد کنار آن استخوان‌های دنده‌ها است و قسمتی هم با حجاب است؛ این دو قسمت محدب شده است.

استخوان دنده از باطن — یعنی درون بدن — مقعر است، این با محدب کبد خیلی سازگار است؛ آن استخوان دنده‌ای که از داخل مقعر است می‌افتد روی تحدب کبد و مشکلی به وجود نمی‌آورد. اما بیان کردم حجاب نباید بیفتد روی محدب، تماس باید اندک باشد تا حجاب بتواند کامل حرکت کند.

خب چرا محدب شد؟

«لِئَلَّا يُضَيِّقَ عَلَى الْحِجَابِ مَجَالَ حَرَكَتِهِ»

تا تنگ نکند بر حجاب میدان حرکت حجاب را. ضمیر «حرکته» برمی‌گردد به حجاب، به کبد برنمی‌گردد؛ تا کبد تنگ نکند مجال و میدان حرکت حجاب را، یعنی محل جولان حجاب؛ آن‌جا که حجاب می‌خواهد جولان کند و حرکت کند آن‌جا تنگ نشود و حجاب بتواند به حرکت خودش ادامه بدهد و حرکت را انجام بدهد.

«بل يكون كأنه يماسه بقريب من نقطة»

«ولیکون»، و تا این‌که کبد گویا مماس است با حجاب به نزدیک یک نقطه؛ یعنی یک مقدار بیشتر از یک نقطه است، تماسشان در یک نقطه نیست بلکه در مقداری بیشتر از یک نقطه است. خب اگر تماس اندکی بیشتر از یک نقطه باشد، هم حجاب راحت است و می‌تواند حرکت کند و هم کبد می‌تواند به حجاب وصل باشد. البته حجاب را قبلاً هم گفتیم که ضخیم است، مثل حجاب‌های نازک نیست؛ چون حجاب ضخیم است اگر یک قلاب قوی هم به آن وصل بشود آسیبی نمی‌بیند؛ کبدی با آن سنگینی به آن وصل می‌شود مشکلی برایش ایجاد نمی‌کند چون ضخیم است.

«و هي تتصل بقرب العرق الكبير النابت منه»

حالا آن نقطه را توضیح می‌دهد: آن نقطه کجاست؟ کجای کبد وصل به حجاب است؟ کنار آن اجوف؛ اجوف گفتیم رگی است که از حدبه کبد بیرون می‌آید، کبد در کنار این اجوف وصل به حجاب است. یعنی این نقطه که نقطه اتصال کبد و حجاب است، متصل می‌شود به کبد (یا متصل می‌شود به حجاب، فرقی نمی‌کند چون این وسیله اتصال هر دو به یکدیگر است)، متصل می‌شود به کبد در کنار رگ بزرگی که می‌روید از کبد یا از لحم کبد.

«وَ مُمَاسَّتُهَا فَوْقَهُ»

ضمیر «مماستها» برمی‌گردد به نقطه، ضمیر «فوقه» به کبد؛ مماست این نقطه بالای کبد، این قسمت بالای کبد، آن حدبه بالا تماس دارد با حجاب؛ مماست این نقطه فوق کبد است، یعنی کبد در قسمت بالا تماس دارد با حجاب.

نسخه خطی شفا و همچنین نسخه قانون، هر دویشان عبارتشان در این‌جا این‌چنین است: «و مماستهما قویة»؛ اولاً «مماستها» نیست، «مماستهما» است، ثانیاً «فوقه» نیست، «قویة» است؛ یعنی مماست کبد و حجاب. اگر «مماستها» باشد برمی‌گردانیم به نقطه، اما اگر «مماستهما» باشد برمی‌گردد به کبد و حجاب؛ یعنی مماست کبد و حجاب قوی است. چرا؟ بیان کردم چون این حجاب می‌خواهد با این مماست کبد را نگه دارد؛ در انسانی که صاف می‌ایستد کبد آویزان می‌شود و جسم سنگینی است و باید به توسط یک چیزی محکم نگه داشته بشود، پس این مماست باید قوی باشد تا بتواند کبد را از جابه‌جا شدن و افتادن حفظ کند. پس «و مماستهما قویة» در نسخه شفا و قانون به نظر می‌رسد نسخه بهتری هم هست؛ حالا نسخه خودمان را هم معنا کردیم ولی نسخه قانون و شفای خطی ظاهراً بهتر است.

خب، چرا بالای کبد محدب شد؟ یک جهت را توضیح دادیم.

«و لیحسن...» جهت دوم است که من یادم رفت و الّا تصمیم داشتم از اول بگویم محدب شدن به دو جهت بود؛ مقعر شدن یک جهت داشت که خوب روی معده بیفتد، محدب شدن دو جهت دارد. این جهت اولش بود که من توضیح دادم، «و لیحسن» جهت دوم است. این «و لیحسن» به نقطه و تماس و این‌ها کاری ندارد؛ این «و لیحسن» عطف است بر «لئلا یضیق»؛ «حدب ما یلی الحجاب» یک: «لئلا یضیق»، دو: «و لیحسن».

«لیحسن» بر این است که آن مطلبی را که شارحین اضافه کرده‌اند دارد بیان می‌کند؛ ایشان می‌گوید چون اضلاع یعنی استخوان‌های دنده در داخل بدن مقعرند و در بیرون بدن محدبند (تحدبشان بیرون است و تقعرشان داخل است)، چون در داخل بدن مقعرند خداوند کبد را محدب آفرید تا در مقعر آن دنده‌ها خوب جا بگیرد و جا بیفتد در مقعر دنده‌ها، و وقتی جا افتاد دیگر جابه‌جا نمی‌شود. پس کبد را از بالا می‌بندد با حجاب، از کناره هم می‌اندازد در مقعر دنده‌ها، خب جای کبد جای محکمی می‌شود.

«و ليحسن اشتمال الضلوع المنحنية عليه»

یعنی خداوند قسمت بالای کبد را محدب آفرید تا خوب اشتمال پیدا کنند اضلاع منحنیه بر آن؛ «علیه» متعلّق به منحنیه نیست، متعلّق به اشتمال است؛ تا این دنده‌هایی که منحنی هستند و تقعرشان به داخل است خوب اشتمال پیدا کنند بر کبد، و کبد بیفتد در درون آن‌ها؛ وقتی در تقعیر این دنده‌ها قرار گرفت دیگر جایش محکم می‌شود و جابه‌جا نمی‌شود.

این تمام شد؛ این هم بحث دوم بود. بحث اول این بود که کبد آن‌چه را می‌سازد کجا می‌فرستد؛ این بحث اول امروز ما بود. بحث دوم هم این بود که چرا کبد قسمت پایینی‌اش مقعر شده و قسمت بالایش محدب شده است؛ برای تقعیر یک دلیل آوردیم و برای تحدیب دو دلیل آوردیم و توضیحش گذشت.

 

غشای عصبی کبد و منافع آن

حالا مطلب سوم این است که همان‌طوری که قبلاً اشاره کردیم، در کبد خداوند عصب نفرستاده است؛ در لحم کبد عصب را وارد نکرده است ولی دور کبد یک غشایی قرار دارد که آن غشا، غشای عصبی است. اکنون بحث ما در همین غشا است: چرا خداوند برای کبد این غشا را آفرید؟ دو تا سبب ذکر می‌کنند:

یک سبب این‌که کبد چون عصب در داخلش نیست و در نتیجه احساسی ندارد، از طریق این غشا بتواند احساس کند؛ از داخل که نمی‌تواند احساس کند چون عصب در آن نیست، خدا این غشا را آفرید که کبد از طریق این غشا احساس کند. گاهی مثلاً فرض کنید ورمی بر کبد عارض می‌شود؛ خب وقتی کبد ورم می‌کند، ما دردی احساس نمی‌کنیم چون عصب ندارد، ولی همین کبدِ ورم‌کرده فشار می‌آورد به این غشا و این غشا درد را احساس می‌کند و ما می‌فهمیم که کبد ورم کرده است. خود کبد به خاطر این‌که عصب ندارد این دردِ ورم را احساس نمی‌کند، ولی ما در باطنمان درد ورم را احساس می‌کنیم؛ چرا؟ چون این غشا تنگ است دیگر، وقتی کبد ورم می‌کند این غشای تنگ را می‌خواهد گشاد کند، فشار بر این غشا وارد می‌شود و غشا هم که غشای حسّاس است احساس درد می‌کند و ما می‌فهمیم کبدمان مشکل پیدا کرده است. پس یکی از جهاتی که خداوند غشا دور این کبد قرار داده — غشای عصبی قرار داده — همین است که اگرچه ما درد خودِ کبد را احساس نمی‌کنیم ولی از این طریق احساس کنیم؛ این جهت اول.

جهت دوم: کبد نه تنها با حجاب مرتبط است، با احشای دیگر هم که درون شکم هستند ارتباط دارد؛ با طحال ارتباط دارد، با مراره یعنی کیسه صفرا ارتباط دارد، عرض کردیم با معده ارتباط دارد؛ این وسیله ارتباط می‌خواهد. وسیله ارتباطش بیان کردیم آن چهار تا یا پنج تا زائده است، وسیله ارتباطش این ماساریقاست، و از جمله وسیله ارتباطش همین غشا است که با بقیه احشاء ارتباط پیدا کند. خدا به دو جهت برایش این غشا را گذاشته است: یکی این‌که احساس برایش حاصل بشود، دوم این‌که ارتباط با غشای بقیه احشاء پیدا کند؛ چون بالاخره کبد با بقیه احشاء که داخل شکم هستند ارتباط دارد و غشایش باید با غشای آن‌ها مرتبط بشود. خدا برایش غشا آفریده است که غشایش با غشای بقیه احشاء مرتبط باشد.

«و تخللها غشاء عصبى»

در بعضی نسخ «تخللها» دارد؛ تخلل یعنی در خلال آن واقع است و در لابه‌لای آن غشا است، و این در تشریح تأیید نمی‌شود؛ این غشا در خلال کبد نیست، روی کبد است و پوشاننده کبد است نه در خلال کبد و در لابه‌لای گوشت کبد. نسخه قانون را ملاحظه کنید و نسخه خطی شفا، هر دو دارد «تجللها»؛ «تخللها» ندارد، «تجللها» دارد و این درست است. تجللها یعنی می‌پوشاند کبد را این غشا، نه این‌که در خلالش و در لابه‌لای گوشتش واقع بشود؛ تجللها یعنی می‌پوشاند و دور تا دور این کبد را فرا گرفته است. می‌پوشاند کبد را غشایی که از سنخ عصب است.

این غشا از کجا می‌آید؟

«يَتَوَلَّدُ مِنْ عَصَبَةٍ صَغِيرَةٍ تَأْتِيهَا»

عصبه کوچکی به سمت کبد می‌آید؛ این عصبه نزدیک کبد که می‌رسد یا به کبد که می‌چسبد، پخش می‌شود و این غشای عصبی را می‌سازد؛ پس این غشای عصبی می‌شود ادامه آن عصب. متولد می‌شود این غشا از عصبه صغیره‌ای که می‌آید به سمت کبد و روی کبد را می‌پوشاند؛ یعنی ادامه این عصب صغیره می‌شود آن غشای عصبی.

[نکته شارحان]: من توضیحات شراح قانون را می‌گویم، اشکالاتشان لازم نیست گفته بشود؛ مرحوم حکیم گیلانی این‌جا اشکال کرده و گفته است این غشا از آن عصبه صغیره درست نشده است بلکه از جای دیگر آمده است، از انتهای صفاق آمده است، صفاقی که در آن نواحی است، و از عصبه صغیره نیامده است، و بعد هم وعده می‌دهد که این مطلب بعداً روشن بشود؛ من اشکالات شراح را نمی‌گویم.

«لِيُفِيدَهَا حِسّاً مَا»

«لیفیدها» مفعول‌له یا علت برای «تجللها» است؛ چرا این کبد را این غشا می‌پوشاند؟ به دو جهت:

یک: تا این غشا افاده کند — «لیفیدها» یعنی افاده کند به این کبد — یک نوع حسی را، یک حسی به آن بدهد. ایشان می‌فرماید این اختصاص به کبد ندارد، در ریه هم همین را گفتیم؛ در آخر فصل دوم صفحه ۲۸۲ در آن‌جا گفتیم که یک غشا هم ریه را می‌پوشاند که باعث می‌شود ریه حس کند، خود ریه حس نمی‌کند و این غشا حس می‌کند؛

«كَمَا ذَكَرْنَا فِي الرِّئَةِ»[4]

چنان‌که همین غشا را ما برای ریه ذکر کردیم در صفحه ۲۸۲ در دو خط مانده به آخر فصل دوم که بعدش فصل سوم شروع می‌شود.

«و أكثر هذا الحس في الجانب المقعر»

بیشترین حسی که از طریق این غشا حاصل می‌شود در مقعر کبد است؛ این جهت اول بود.

«وَ لِيَرْبِطَهَا بِغَيْرِهَا مِنَ الْأَحْشَاءِ»

«لیربطها» جهت دوم است که چرا خدا این غشا را بر کبد پوشانده است؛ جهت اول را گفتیم «لیفیدها حساً ما»، جهت دوم: تا پیوند دهد این غشا کبد را به غیر کبد از احشاء. احشاء بیان کردم آن اعضایی هستند که در شکم هستند: طحال و مراره و معده و روده و مثانه و خود کبد، این‌ها همه می‌شوند احشاء. حالا ایشان می‌گوید «بغیرها»، یعنی این کبد را که یکی از احشاء است به احشای دیگر پیوند دهد؛ ربط بدهد این غشا کبد را به غیر کبد از احشای دیگر؛ یعنی احشای دیگر هم باید با آن کبد مرتبط باشند و غشا وسیله ارتباط این‌هاست. پس خداوند غشا را آفرید هم به خاطر این‌که کبد بتواند حسی داشته باشد از طریق غشا، و هم بتواند به بقیه احشاء وصل بشود از طریق این غشا.

این بحث هم تمام شد؛ این سه تا بحث بود که امروز ما مطرح کردیم. بحث بعدی که ظاهراً نمی‌رسیم بخوانیمش این است که خداوند سرخرگی هم در کبد فرستاد؛ رگ ضوارب یعنی رگی که ضربان دارد، که سرخرگ‌ها ضربان دارند، سرخرگی هم فرستاد. حالا برای چه فرستاد؟ سه جهت دارد که ان‌شاءالله در جلسه آینده باید مطرحش کنیم.

 


[1] الشفاء - الطبيعيات، ابن سينا، ج3، ص308.
[2] الشفاء - الطبيعيات، ابن سينا، ج3، ص306.
[3] الشفاء - الطبيعيات، ابن سينا، ج3، ص308.
[4] الشفاء - الطبيعيات، ابن سينا، ج3، ص309.