99/08/03
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: فن هشتم طبیعیات شفاء (حیوان)/فصل پنجم در تشریح امعاء /تشریح کبد و عضله های مقعد و حنجره
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
فن هشتم طبیعیات شفا (حیوان)، صفحه ۳۰۷، سطر پنجم
«و ليس يتحرك شىء من هذه الأعضاء التي هي مجرى الغذاء بعضل إلا الطرفان، أعنى الرأس و هو الحنجرة، و الأسفل و هو المقعدة.»[1]
ابنسینا در این مقالهای که الان در آن هستیم، از فصل دوم شروع کرد به ذکر اعضایی که مسیر غذا هستند؛ الان ما آخر فصل پنجمیم.
حنجره را تشریح کرد، بعد نای را، بعد مری را، بعد معده را، بعد هم رودهها را. بالاخره رسید فعلاً به اینجا که بحث روده را تمام میکرد.
حالا میفرماید این مسیر غذا، از سر این مسیر که حنجره است تا ته این مسیر که مقعد است، اینها هیچ قسمتش با عضلات حرکت نمیکنند. مری را قبلاً گفتیم حرکت میکند، منتها وقتی لقمه تویش میرود این لقمه حرکت میدهد مری را؛ اما این حرکت به وسیله عضله نیست. این مسیر طولانی فقط دو جایش به وسیله عضله حرکت میکند. روده را هم دیدید که حرکت داشت، خود معده هم حرکت داشت؛ این حرکتها باعث این میشد که حرکت جذبی داشت، حرکت دفعی داشت؛ ولی حرکت با عضلات، ایشان میفرماید در این مسیر طولانی سر این مسیر و ته این مسیر است. سر مسیر حنجره بود و ته مسیر مقعد است. بعد ایشان میفرماید پس خوب است که ما عضلات این دو تا را هم ذکر بکنیم؛ هم عضلات حنجره را و هم عضلات مقعد را. اما عضلات حنجره را ما قبلاً در فصل دوم گفته بودیم؛ خوب است که در اینجا فقط آنچه باقی مانده — یعنی عضلات مقعده — را بیان کنیم.
[سؤال و پاسخ]:
پرسش: ببخشید، این مسیر غذا هم از دهان شروع میشود دیگر، این دهان را حساب نکرده؟
پاسخ: دهان را حساب نکرده، نه؛ مسیر غذا را از حنجره شروع کرده، دهان را مسیر غذا نگرفته. لذا خودش میگوید رأس، یعنی رأس این مسیر؛ بعد هم توضیح میدهد رأس مسیر حنجره است، رأس مسیر دهان نیست.
پرسش: یک هضم و اموری هم در دهان واقع میشود؟
پاسخ: بله، اینها را گفتم که هضمی توی دهان به وسیله بزاق انجام میشود، آن مال هضم بود؛ مسیر غذا، ایشان دهان نگرفته، حنجره گرفته. چون توضیح هم داده اشکال به او وارد نمیشود: من از اینجا تا اینجا را مسیر غذا حساب میکنم، رأس مسیر را هم حنجره میگیرم؛ یعنی بیان کرده که مرادم چیست. چون مرادش را بیان کرده دیگر اشکال برایش وارد نمیشود.
بعد شروع میکند به ذکر آن چهار تا عضلهای که در روده مستقیم وجود دارند که ما دیروز بحثشان را مطرح کردیم. همون چهار تا را برای مقعد هم ذکر میکند و احتیاج به تکرار ندارد؛ چون من اینها را دیروز گفته بودم. این چهار تا عضله را در وقتی که مربوط به روده مستقیم بودند بیان کردیم، حالا که مربوط میشوند به مقعد، بیان دیگری اضافه ندارد که من بخواهم توضیح مجدد بدهم؛ از رو میخوانم تطبیق بکنم انشاءالله.
صفحه ۳۰۷ هستیم، سطر پنجم:
«وَ لَيْسَ يَتَحَرَّكُ شَيْءٌ مِنَ الْأَعْضَاءِ الَّتِي هِيَ مَجْرَى الْغِذَاءِ بِعَضَلٍ»
الاعضاء، یعنی اعضایی که مجرای غذا هستند. حرکت نمیکند هیچیک از این اعضایی که مجرای غذا هستند به عضله. این «بعضل» متعلّق به «لیس یتحرک» است؛ یعنی حرکت دارند ولی حرکت از طریق عضله ندارند. لیس یتحرک بعضل، این «بعضل» را جلو میآورند: به وسیله عضله حرکت نمیکند شیء من الاعضاء،
«إلا الطرفان»
طرفان یعنی سر و ته این مسیر. حالا خودش میگوید:
«الرَّأْسُ وَ الْأَسْفَلُ»
رأس یعنی سر، اسفل یعنی ته. بعد رأس را معنا میکند که اشتباه نکنیم، رأس را عبارت از سر انسان یا دهان نگیریم:
«وَ هُوَ الْحَنْجَرَةُ، وَ هُوَ الْمَقْعَدَةُ»
رأس این مجرا حنجره است، اسفل یعنی ته این مجرا هم مقعد است. این دو تا به وسیله عضله حرکت میکنند و ما باید عضلات اینها را هم توضیح بدهیم؛ ولی عضلات حنجره را در گذشته بیان کردیم و دیگر احتیاجی به تکرار ندارد. حالا جا دارد که ما عضلات این مقعده را بیان کنیم.
«فَقَدْ ذَكَرْنَا...»
یعنی از بین این دو تا عضله که یکی مال ابتدای مجرای غذاست و یکی مال انتها، قد ذکرنا تشریح عضله حنجره را در صفحه ۲۹۸ فصل دوم همین مقاله ما عضله حنجره را توضیح دادیم...
شاگرد: ۲۷۸.
استاد: ۲۷۸، بله درست میفرمایید؛ خیلی نگذشته، ۲۷۸. در صفحه ۲۷۸ ما عضلات حنجره را بیان کردیم.
«فَلْنَذْكُرْ عَضَلَ الْمَقْعَدَةِ»
حالا فلنذکر، یعنی اینجا جا دارد که ما عضلات مقعده را ذکر کنیم.
«فَنَقُولُ: إِنَّ عَضَلَ الْمَقْعَدَةِ أَرْبَعٌ»
چهار تاست؛ همانطور که گفتیم عضلات روده مستقیم چهار تاست، اینها همانها هستند، یعنی فرق ندارند؛ نه اینکه دو تا چهار تا داشته باشیم، یکی برای روده مستقیم و یکی برای مقعد، بلکه یک دانه بیشتر نیست که هم مربوط به روده مستقیم قرار داده شد، هم الان مربوط به مقعد قرار داده میشود.
«مِنْهَا عَضَلَةٌ تَلْزَمُ فَمَهَا»
اول این عضلهای که هست؛ باز اینجا هم این عضلات چهارگانه را از پایین شروع میکند میآید بالا. منها، از این عضلات عضلهای است که ملازم فم مقعد است؛ یعنی جایگاهش آنجاست، قسمت بالا نیست، همان قسمت فم مقعد است.
«وَ تُخَالِطُ لَحْمَهَا»
این عضله با لحم مقعده مخلوط میشود بهطوریکه از هم جدا دیده نمیشوند. همانطور که در لب گفتیم عضلات لب با گوشت لب مخلوط میشود و شناخته نمیشود، اینجا هم همانطور است.
«مُخَالَطَةً شَدِيدَةً شِبْهَ مُخَالَطَةِ عَضَله الشَّفَةِ»
مخالطت این عضله با لحم مقعده شدید است، شبیه مخالطتی که عضله شفه با لحم شفه داشت.
خب، کار این عضله اول چیست؟
«و هي تقبض الشرج و تشده»
یعنی این عضله قبض میکند شرج را؛ شرج همان بیان کردم خود مقعد است، همان شکافی است که در مقعد هست. تشده، محکمش میکند.
«و تنفض بالعصر بقايا البراز فيه»
دفع میکند به وسیله فشار؛ فشار وارد میکند بر مقعده و به توسط این فشار آن مقدار مدفوعی که در شرج قرار گرفته اخراج میکند. تنفض بالعصر، یعنی به وسیله فشار دفع میکند بقایای براز را. براز عرض کردم یعنی مطروح. فیه، فیه یعنی در شرج؛ آن بقایایی که در شرج مانده آن را با فشار بیرون میکند، یعنی آن قسمت را تمیز میکند. این عضله اول بود که کارش هم قبض شرج بود و هم پاک کردن شرج از بقایای براز بود.
اما دومی:
«وَ عَضَلَةٌ»
یعنی: و منها عضلةٌ؛ آن بالا گفت «منها عضلة تلزم فمها»، حالا این عضله دوم است: و منها عضلةٌ،
«مَوْضُوعَةٌ»
عضلهای است که قرار داده شده، اما جایگاهش اینطور است:
«أَدْخَلَ مِنْ هَذِهِ»
أدخل یعنی أدخل فی البدن؛ از این عضله اول داخلتر است، یعنی توی بدن بیشتر وارد شده است. این عضله اول که گفتیم در بدن است ولی تقریباً آنجایی است که دیگر به فضا و هوا متصل است، اما این عضله دوم رفته توی بدن.
«وَ فَوْقَهَا»
یعنی فوق این عضله؛ دوم فوق آن عضله اول است. فوق از کدام طرف؟ چون ممکن است از آن طرف هم فوق صدق کند، از این طرف هم فوق صدق کند، میفرماید:
«بِالْقِيَاسِ إِلَى رَأْسِ الْإِنْسَانِ»
یعنی اگر به سمت سر انسان بروی میبینی اول آن عضلهای است که اول ذکرش کردیم، دوم این عضلهای است که الان داریم ذکر میکنیم.
«و يظن أنها ذات طرفين»
میفرماید که گمان میشود که این عضله دارای دو طرف است. ما گفتیم این عضله دور تا دور روده است؛ اینطور نیست که یک عضله مستقیمی باشد ته و سر داشته باشد. عضله مستقیم دو سر دارد: یک سرش مثلاً به طرفی وصل است، سر دیگرش به طرف دیگر وصل است؛ اما عضلهای که گرد باشد و مدوّر باشد، این دیگر دو طرف ندارد، همهاش سرتاسرش به هم بسته است؛ هر جایش را بخواهید دست بگذارید میتوانید بگویید اینجا سرش است یا اینجا تهش است، و در واقع سر و ته ندارد.
بعضاً گمان کردهاند که این عضله طرفین دارد؛ با اینکه مستقیم نیست برایش طرفین قائل شدهاند و گفتهاند یک طرفش وصل است به عضلهای که مربوط به عضله اول مقعد است و یک طرف دیگرش وصل است به بیخ قضیب؛ در حالی که اینطور نیست. این عضله نه که یک ذره دایرهای است که از نظر عمق عمیق است، یک طرفش به اصل قضیب میرسد اینها فکر کردهاند که طرف دارد. یعنی این یک حلقه خطی نیست، یک حلقه سطحی است؛ چون حلقه سطحی است قسمت پایینش به عضله اول مرتبط است، قسمت بالایش مرتبط میشود به اصل قضیب، طرف ندارد؛ ولی به نظر بعضیها رسیده که طرف دارد. علیایحال کارش همان کاری است که دیروز هم گفتیم: باعث میشود که وقتی قضیب انتصاب پیدا میکند این مقعده بسته بشود. کار همین کار است، منتها این نیست که این عضله طرف داشته باشد چون عضله مستقیم نیست.
«و يظن أنها ذات طرفين»، به نظر میرسد که این عضله دوم دو طرف دارد،
«و يتصل طرفها بأصل القضيب بالحقيقة»
یکی از دو طرفش متصل میشود به اصل قضیب بالحقیقه؛ یعنی اتصال، اتصال حقیقی است. آنطوری فکر کردهاند در حالی که ما اتصال را حقیقی میدانیم، منتها بیان کردم برای این عضله طرف قائل نیستیم. خب جهت اینکه متصل به اصل قضیب میشود اینها دیروز توضیح داده شد.
این دو تا عضله بود که گفتیم. تا حالا دو تای دیگر هم داریم که این دو تا با هم هستند و لذا یک زوج به حساب میآیند، اما یک زوجی که مشتمل بر عضله سوم و چهارماند:
«وَ زَوْجٌ مُوَرَّبٌ فَوْقَ الْجَمِيعِ»
این زوج مورّب فوق هر دو تاست؛ جمیع یعنی آن عضله اول و عضله دوم، یا فوق جمیع یعنی فوق است، یعنی از بین این چهار تا این دو تا بالاتر از همه هستند، که جمیع را به معنای دو تا میتوانید بگیرید (یعنی یک و دو)، میتوانید جمیع را چهار تا هم بگیرید؛ این دو تا فوق هستند، توی این چهار تا فوقند.
«وَ مَنْفَعَتُهَا»
و منفعت این زوج؛ اینجا «منفعتها» گفته، دیروز یادتان باشد خواندیم «و منفعته» ضمیر را هم برمیگردانیم میگوییم به زوج؛ اینجا «منفعتها» دارد ضمیر برمیگردد به عضله. البته نسخه قانون دارد «منفعتهما»؛ این نسخه خوبی است چون زوج نه که دو تاست ضمیر تثنیه به کار برده است.
«إِشَالَةُ الْمَقْعَدَةِ إِلَى فَوْقُ»
بلند کردن مقعد به سمت بالا؛ که این را من دیروز دیگر توضیح دادم.
«وَ انما يَعْرِضُ خُرُوجُ الْمَقْعَدَةِ لِاسْتِرْخَائِهَا»
استرخائها؛ اینجا دیگر «استرخائهما» نگفته، «استرخائها» گفته است؛ یعنی این عضلهای که زوج است اگر سست بشود، مقعده خارج میشود. خارج میشود یعنی بیرون میزند؛ یعنی مثل انسانی که مثلاً بواسیر دارد، اینطوری. حالا البته نه در حال بواسیر؛ بهطور کلی اگر این زوج استرخاء پیدا کنند و سست باشند، مقعد دیگر جمع نمیشود به داخل، تقریباً مثل اینکه میافتد به سمت خارج.
خب، حالا در رودهها ما بیان کردیم که عضله هست، جدارها هست، اینها را همه را بیان کردیم؛ آیا در رودهها عصب هم هست که روده به توسط آن عصب حس کند؟ میفرماید بله، در رودهها عصب هست، بیش از آن مقدار عصبی که در کبد هست. بعداً توی فصل بعد میخوانیم که در کبد اصلاً عصب نیست و دور کبد خداوند غشایی گذاشته که آن غشا، غشای عصبی است و کبد اگر دردی حس میکند از طریق آن غشا حس میکند؛ ولی خب آن غشا بالاخره از جنس عصب است و عصب کبد هم همان حساب میشود. در خود کبد، در لحم کبد عصب وجود ندارد ولی در جداره کبد عصب هست. حالا میفرماید که در روده بیش از کبد عصب وجود دارد؛ زیرا که روده احتیاجش به حس بیشتر از کبد است، لذا خداوند اثر حسی را در روده قرار داده بیش از آن مقداری که در کبد قرار داده باشد.
[سؤال و پاسخ]:
پرسش: ببخشید، اینکه بیش از آن قرار داده منظور این است که همان پرده عصبی است دیگر؟ وگرنه توی خود اینها که عصب نیست که اگر...
پاسخ: بله، همان بیان کردم؛ در کبد پرده، پرده عصبی است، در این رودهها هم باید پرده باشد، آنوقت اعصابی که در این پردههاست توی روده بیشتر است تا توی کبد، و الّا خود کبد عرض کردم عصب ندارد.
«و قد تأتى الأمعاء كلها أوردة و شرايين و عصب»
به رودهها، به همه رودهها — کلها یعنی هر شش قسمت — هم اورده میآید (اورده جمع ورید است و ورید یعنی سیاهرگ)، هم شرایین (که شریان است و شریان یعنی سرخرگ) و هم عصب؛ عصب هم که روشن است. یعنی سه چیز در رودهها وجود دارد: یکی سیاهرگ، یکی سرخرگ و یکی هم عصب.
مقدارشان هم:
«أَكْثَرَ مِنْ عَصَبِ الْكَبِدِ»
عصب را ایشان میگوید اکثر است، و الّا اورده و شرایین را نمیگوید؛ چون اصلاً محل اصلی ورید، کبد است و نمیشود گفت ورید در کبد کم است، اصلاً ورید توی کبد متولد میشود و از آنجا به سایر بدن انتقال داده میشود یعنی فرستاده میشود؛ پس نمیتوانیم بگوییم اورده در رودهها بیشتر از کبد است. عصب را ایشان میگوید؛ عصبی که در رودهها هستند بیش از عصب کبدند،
«لِحَاجَتِهَا إِلَى حِسٍّ كَبِيرٍ»
لحاجتها یعنی لحاجة الامعاء؛ چون امعاء احتیاج به حس بیشتر دارند لذا خداوند عصب را در امعاء بیشتر قرار داده است. نسخه خطی شفا و همچنین نسخه قانون، هر دویشان دارند: «إلی حسٍّ کثیرٍ»؛ کتاب ما دارد «کبیر». آدم به نظرش میرسد که کثیر بهتر است؛ نسخه کثیر به نظر میرسد که بهتر باشد، یعنی زیاد احتیاج به حس دارند، حسی که آنها لازم دارند بیش از حسی است که کبد لازم دارد، لذا اعصاب حسی را خداوند در آنها بیشتر از اعصاب حسی در کبد قرار داده است.
خب، بحث ما در امعاء تمام شد.
الفصل السادس (و) فصل آخر فى تشريح الكبد و البواب و الأوردة[2]
سه چیز: کبد (یک)، بواب... باب (دو)، اورده (سه). بواب را قبلاً گفتیم آن دهانه معده را از طرف پایین میگویند بواب؛ اورده هم که بیان کردم جمع ورید است، سیاهرگ را ایشان میخواهد توضیح بدهد؛ همچنین بواب را... همچنین باب را و همچنین سیاهرگ را. ابتدا شروع میکند به توضیح کبد.
من گمان میکنم بواب نیست، «باب» است؛ چون ایشان توی این فصل بواب را توضیح نمیدهد، «باب» را توضیح میدهد. یک رگ از مقعر کبد درمیآید به آن میگویند باب، یک رگ هم از محدب کبد درمیآید به آن میگویند اَجوف. در این فصل آن رگ زیرین را که ماساریقا به او وصل است توضیح میدهد که به آن میگویند باب؛ شایدم بواب که میگوید همان منظورش باشد، حالا جمع آورده. فم معده از پایین، توی این فصل آنطوری که من یادم هست توضیح داده نمیشود ولی «باب» توضیح داده میشود.
خب، کبد را بیان میکنند؛ میفرماید: کبد عضوی است که تکوّن دم در آن عضو تمام میشود. یعنی تکوّن دم قبل از اینکه به کبد برسد شروع شده اما در کبد تکمیل میشود.
خود ابنسینا توضیح میدهد — البته دیگران هم اینطور گفتهاند — که تکوّن دم توی معده شروع میشود؛ همین اندازه که تبدیل به کیلوس میشود، بالاخره این کیلوس بعداً میخواهد خون بشود، پس مقدمات خون شدن توی خود معده دارد انجام میگیرد، چون کیلوس مقدمه خون است. بعضی اینطوری گفتهاند؛ ولی ابنسینا از توضیحاتش پیداست که شروع خون را از ماساریقا میگیرد، یعنی معده کیلوس را به سمت ماساریقا میفرستد، بعد توی ماساریقا خون شدن شروع میشود تا برسد به کبد.
البته ماساریقا خودش دارای یک قوهای هست؛ آن قوه در خونسازی دخالت نمیکند. قوه ماساریقا در خونسازی دخالت نمیکند؛ چرا؟ چون میخواهد با این قوهاش غذا بسازد و غذا بگیرد. غذا ساختنش بماند؛ غذا گرفتن هر عضوی به این نحو است که آن عضو غذا را تبدیل میکند به سنخ خودش و بعداً آن غذا را جذب میکند، مثلاً ماهیچه غذا را تبدیل میکند به ماهیچه، همچنین عصب غذا را تبدیل میکند به عصب. خب این رگهای ماساریقا از سنخ عصبند و اگر بخواهند غذا را با قوه خودشان جذب کنند باید غذا را تبدیل به عصب کنند و عصب سفیدرنگ است، پس غذا باید پیش ماساریقاها سفید بشود که مناسب بشود با جنس خود ماساریقا.
اما میبینیم که غذا در ماساریقا سرخ میشود یا به تعبیر ما صورتی میشود؛ سرخ غلیظ نمیشود، مثل آبی که با خون مخلوط میشود که یک ذره سرخ است نه کامل سرخ باشد. چون در ماساریقا غذا اینچنینی میشود، لذا ابنسینا میگوید این غذایی که در ماساریقا تبدیل به خون میشود با قوه خود ماساریقا نیست، با قوه کبد است؛ یعنی کبد قوهاش را میفرستد توی ماساریقا و این قوه تأثیری میگذارد در غذا و غذا را تبدیل میکند به مثلاً خوناوه — حالا بیان میکنیم تبدیل به خون نمیکند، تبدیل به یک چیزی میکند که ما اسمش را حالا بگذاریم خوناوه که اسم کاملی نیست، خوناوه هم اسم درستی نیست.
[سؤال و پاسخ]:
پرسش: چه نیازی دارد که ما بگوییم از کبد نیرو میآید؟ مگر توی معده ما میگوییم از کبد نیرو میآید که معده غذا را هضم میکند؟
پاسخ: بیان کردم خود ماساریقا هم قوه دارد، همانطوری که معده قوه دارد و هر کدامشان هم مشغول کار خودشان هستند؛ قوه ماساریقا که لغو نیست، این دارد فعالیت میکند. این غذای سرخ از کجا پیدا میشود؟ مهم، سرخ بودنش است. ببینید، ابنسینا متوجه هست که غذا باید از جنس غذاگیر بشود؛ اگر قوه ماساریقا که یک قوه عصبی است — یعنی مربوط به عصب است — بخواهد فعالیت کند غذا را از سنخ خودش میکند، از سنخ ماساریقا میکند و ماساریقا چون عصب است سفید است، پس غذا باید سفید بشود. این سرخی از کجا آمده؟ سرخی غذا از کجا آمده؟ پیداست که خود قوه ماساریقا تأثیر نگذاشته است. خب ماساریقا تأثیر دارد در کار، در جذب غذا و در تبدیل غذا، ولی این رنگ سرخ را ما نمیتوانیم بگوییم از قوه موجود در ماساریقاست، چون منافات دارد این رنگ با جنس ماساریقا.
ولی با کبد منافات ندارد؛ کبد به قول اینها خون جامد است، یعنی هم خونساز است و هم خودشان میگویند خون جامد است، رنگ سرخی با کبد بسیار مناسب است. بنابراین این سرخی را که در ماساریقا هست بگوییم با قوه کبد درست شده است. فقط سرخی را ایشان دارد توضیح میدهد و الّا قوه ماساریقا عرض کردم لغو نیست، آن هم دارد فعالیت میکند ولی توی این سرخی دخالت ندارد؛ توی این سرخی آن قوهای که از کبد میآید دخالت میکند. توی معده هم ما غذای سرخ نداریم، اگر غذای سرخ داشتیم باز میگفتیم به تأثیر قوه کبد است.
شارحین در اینجا — بهخصوص مرحوم حکیم گیلانی — میگوید که آنچه که در ماساریقاست خون نیست بلکه مثل خون است؛ بعد میگوید توی آن آب زایدی که به کلیه میرود و در کلیه تصفیه میشود آنجا هم خون وجود دارد ولی ما آن آب موجود را خون نمیگیریم، حتی مقدمه خون هم نمیشود، میرود تصفیه میشود در کلیه و دیگر آن رنگش هم از بین میرود. بعد از اینکه تصفیه شد توی کلیه رنگش هم از بین میرود، ولی قبل از اینکه به کلیه برسد یک ذره رنگ سرخی دارد؛ آن رنگ سرخی باعث نمیشود که ما به این آب بگوییم خون. در ماساریقا یک همچین وضعی است، خون نیست ولی مقدمه خون در هر صورت هست. لذا ابنسینا میگوید در کبد خون تکمیل میشود، نمیگوید خون شدن شروع میشود، میگوید خون شدن تکمیل میشود و آنجا دیگر غذا کاملاً تبدیل به خون میشود.
صفحه ۳۰۷:
«فأما الكبد فإنه العضو الذي يتم تكوين الدم»
کبد عضوی است که تکوّن دم در آن کامل میشود،
«و إن كان الماساريقا قد يحيل الكيلوس إلى الدم إحالة ما»
ولو ماساریقا متحول میکند کیلوس را به دم «إحالةً ما»، یعنی یک نوع احاله ناقص، یک نوع تحول ناقص؛ غذا را به سمت خون به طور ناقص متحول میکند. ماساریقا این کار را میکند، پس شروع خون از ماساریقاست ولی تکمیل خون در کبد است. خب، این ماساریقا که کیلوس را به سمت دم میبُرد با چه قوهای میبُرد؟
«بِمَا فِيه مِنْ قُوَّةِ الْكَبِدِ»
به خاطر قوه کبدی که در ماساریقاهاست؛ قوه خودش خونساز نیست، قوه خودش غذایی درست میکند که باید سفیدرنگ باشد نه سرخرنگ، در حالی که ما میبینیم غذا سرخرنگ است معلوم میشود قوه کبد دارد دخالت میکند.
«وَ الدَّمُ بِالْحَقِيقَةِ غِذَاءٌ»
خون در واقع چیست؟ همان غذاست که در کبد مسانخ با کبد شده و بعد هم به جاهای دیگر بدن ارسال شده است؛ پس خون خودش غذاست، منتها غذایی که هنوز باید متحول بشود، یعنی وقتی رفت به سمت پوست باید متحول بشود بشود پوست، رفت به سمت گوشت باید متحول بشود بشود گوشت. خودش یک غذای بینراهی است که باید متحول بشود به آن جنس عضو غذاگیر، آنوقت میشود غذای کامل؛ از غذای بینراهی درمیآید میشود غذای کامل. پس خون در واقع غذاست، منتها عرض کردم غذایی است که هنوز به جنس عضو غذاگیر درنیامده، یعنی هنوز کار دارد تا غذای حقیقی بشود، ولی حقیقی در حد خودش هست؛ غذای حقیقی است در حد خودش اما کامل نشده است.
بعد ایشان میفرماید که همان غذا که آمده در کبد تبدیل به خون شده، مشاکل با کبد شده است؛ چون کبد خون بسته است. نه که کبد خون بسته است، غذا را هم شبیه خودش میکند یعنی شبیه میکند به خون، تبدیلش میکند به خون.
«و الدم بالحقیقة غذاء»، اینی که من بیان کردم دم غذاست، دو جور میتوانید معنایش کنید:
یکی یعنی غذایی است که خون شده؛ این در فرضی است که شما سابقه این خون را ببینید. سابقه این خون را ببینید میبینید غذایی است که دم شده.
اما میتوانید لاحقه آن را ببینید؛ این خون بعد از اینکه خون شد میرود که غذای اعضا واقع بشود، پس باز هم غذاست.
میتوانید بگویید غذایی است که خون شده (این در صورتی است که سابقه این خون را ببینید)، میتوانید بگویید غذایی است که ارسال میشود به قسمتهای بدن (این در صورتی است که لاحقه این خون را ببینید). در هر صورت این خون، سابقهاش و لاحقهاش هر دو غذاست، بله.
[سؤال و پاسخ]:
پرسش: این چیزی که توی ماساریقا به آن دم اطلاق میشود...؟
پاسخ: مرحوم گیلانی میگوید دم نیست، مقدمه دم شدن است، ولی عبارت ابنسینا به آن دم گفته است به اعتبارش، به اعتبار اینکه سابقهاش را لحاظ کرده به آن گفته دم. اینها توضیحاتی است که مرحوم گیلانی دارد. مثالی هم به آن آب زاید در خون زده که قبل از تصفیه رنگش سرخ است؛ این مثال را هم ایشان گفته است.
«و الدم بالحقيقة غذاء استحال إلى مشاكلة الكبد الذي هو لحم أحمر كأنه دم لكنه جامد»
یعنی کبد لحم احمر است، سرخرنگ است، گویا این کبد دم است. ضمیر «هو» به کبد برمیگردد.
«لکنه جامد»، ضمیر «لکنه» به کجا برمیگردد؟ خب معلوم نیست، برمیگردد به آن لحم کبد یا خود کبد یا کأنه دم؛ اما «لکنه جامد» به کجا برمیگردد، اختلاف است:
قرشی میگوید برمیگردد به کبد: لکن کبد جامد است.
مرحوم گیلانی با کمک گرفتن از عبارتی که در کتاب مسیحی آمده — که در مورد کبد میگوید: «إنه دمٌ جامد» — ضمیر «لکنه» را به دم برمیگرداند؛ مرحوم گیلانی ضمیر «لکنه» را به دم برمیگرداند: لکن این دم، جامد است.
اما قرشی که میگوید «لکن این کبد جامد است»، آنوقت قرشی احتیاج به توضیح پیدا میکند چون کبد که جامد نیست؛ توضیح میدهد که مراد ابنسینا از جامد در اینجا یعنی منعقد؛ کبد یک عضو منعقد است، انعقاد پیدا کرده یعنی خون آنجا منعقد شده نه اینکه آنجا جامد شده باشد.
این تمام شد؛ پس خون را ایشان توضیح داد که در کبد تکمیل میشود و این خونی که در کبد تکمیل میشود حقیقتاً غذایی است که مشاکل با کبد است.
حالا میرود سراغ خود کبد که لحم کبد را توضیح بدهد؛ دیگر با آن خونی که داخل در کبد است کار ندارد، به لحمه کبد کار دارد:
«وَ هُوَ خَالٍ عنْ لِيفِ الْعَصَبِ»
«هو» یعنی لحم کبد؛ لحم کبد از لیف عصب خالی است. لیف بیان کردم آن تارها را میگویند؛ حالا گاهی لیف عضلات است، گاهی لیف عصب است؛ الان اینجا لیف عصب میگوید، یعنی تار عصبی، تاری که از سنخ عصب است توی کبد نرفته است. بیان کردم کبد دارای عصب نیست؛ بعداً توضیح میدهیم غشایی که کبد را احاطه کرده آن غشای عصبی است و کبد از آن طریق حس میکند و الّا در داخل لحمش اثری وجود ندارد که بتواند حس کند. از اینجا که میگوید «خالٍ عن لیف العصب»، یعنی گوشت کبد، لحم کبد از لیف عصب خالی است، ولی جداره کبد که غشای آن است دارای عصب هست.
«مُنْبَثٌّ فِيهِ الْعُرُوقُ»
«فیه» هم برمیگردد به لحم کبد. توجه کنید: در کبد رگهایی وجود دارند؛ این رگها پخشند در کبد، بعد همهشان یکجا میشوند و این مجتمع که میشود یک رگ واحد از کبد میآید بیرون. اگر از بالای کبد بیاید بیرون میشود اجوف، و اجوف دیگر اصل سیاهرگ است. این سیاهرگ واحدی که از کبد درآمده این سیاهرگی است که در تمام بدن پخش میشود؛ پس اصل سیاهرگ از کبد، آن هم از محدب کبد میآید بیرون. ایشان میفرماید اصل آن سیاهرگ واحد که از کبد درآمده همین سیاهرگهایی است که در کبد پخشند؛ پس آن رگهایی که در لحم کبد پخشند اینها اصولند، ریشهها هستند برای آن رگ واحد که اسمش اجوف است. همچنین شرایین — که شرایین را حالا نمیگوید ایشان، ولی اورده را میگوید — یعنی این رگی که الان ما داریم دربارهاش بحث میکنیم، رگ سیاهرگ است. آنوقت سیاهرگ یک دانه است ولی ریشههایش در لحم کبد است: «منبث فیه العروق»؛ پخش است فیه یعنی در گوشت کبد، در لحم کبد پخش است عروق یعنی رگها. کدام عروق؟
«الَّتِي هِيَ أُصُولُ مَا يَنْبُتُ مِنْهُ»
آن عروقی که ریشههایی هستند که از لحم کبد میروید و از محدب کبد بیرون میآید؛ یعنی آن سیاهرگ اصلی که اسمش را میگذاریم اجوف. آن سیاهرگ از محدب کبد بیرون میآید؛ این رگهایی که در کبد، در گوشت کبد پخشند، اینها اصولند، ریشهها هستند برای آن رگ اجوفی که از کبد ینبت یعنی میروید.
«مُتَفَرِّقَةً فِيهِ كَاللِّيفِ»
این «متفرقةً» حال از آن عروق است نه حال از این «ما ینبت»؛ «ما ینبت» متفرق نیست، ما ینبت یک دانه رگ بیشتر نیست، آن متفرقها جمع شدهاند یک رگ تشکیل دادهاند؛ این رگ، رگ واحد است و دیگر متفرق نیست. آن متفرقها را توضیح میدهد: «متفرقةً فیه»، یعنی آن عروقی که ریشه برای آن اجوفند، این عروق متفرقند فیه در لحم کبد، متفرقند «کاللیف» یعنی مثل تارها، مثل تارها در این کبد متفرقند و پخشند در کل کبد.
«وَ عَلَى مَا عَلِمْتَهُ مِنْ تَشْرِيحِ الْعُرُوقِ السَّاكِنَةِ»
«و علی ما علمته»، متفرقاً کاللیف مثل لیف متفرقند و مثل آنچه قبلاً دانستی؛ قبلاً دانستی که کبد به این صورت است. کبد را قبلاً گفتیم که از طرف مقعر افتاده روی معده و مشتمل بر معده است و کیپِ معده است؛ ولی اینطور نیست که فقط شکمش را انداخته باشد روی معده، چهار تا و بنا بر قولی پنج تا زائده در کبد هست مثل انگشت. مثلاً کف دست را فرض کنید که کبد باشد، این پنج تا زائده دارد مثل پنج تا انگشت؛ وقتی شما با کف دستتان یک چیزی را میگیرید این انگشتهایتان را هم قلاب میکنید زیر آن چیز که این انگشتها قبض میکند آنچه را که در کف دستتان است. یک چنین وضعی برای کبد هست: کبد معده را گرفته، ولی با آن پنج تا یا چهار تا انگشتش معده را قبض کرده است. یعنی چه؟ یعنی این کبد چهار تا زائده یا پنج تا زائده دارد؛ این چهار تا زائده یا پنج تا زائده را چسبانده به معده و به وسیله همانها با معده ارتباط برقرار کرده است، به وسیله همان پنج تا.
بعد میفرماید اینها همان عروقند؛ اینها همان عروقند که از کبد آمدهاند به معده وصل شدهاند. پس این عروقی که ریشه آن اجوفند دو جورند: بعضیهایشان مثل لیف متفرقند در لحم کبد، آن پنج تا هم از جدار کبد بیرون آمدهاند افتادهاند روی معده و معده را قبض کردهاند. پس این اصول آن اجوف — اصولی که رفتند و همه با هم جمع شدند و شدند یک اجوف یعنی شدند آن ورید بزرگ، آن سیاهرگ بزرگ — اینها دو جورند: بعضیهایشان پخشند در لحم کبد، بعضیهایشان هم به همان نحو که شما در تشریح عروق ساکنه دانستی (که آنجا ما گفتیم پنج تا زائده، ابنسینا پنج تا گفت، بعضی میگویند چهار تا، بعضی میگویند پنج تا، ابنسینا گفت پنج تا)؛ پنج تا زائده برای کبد هست که کبد خودش را با معده به توسط آن پنج تا زائده وصل کرده است.
«و علی ما علمته من تشریح العروق الساکنة»، این «ما علمته» را در فصل قبل دانستیم، صفحه ۲۹۴؛ در صفحه ۲۹۴ فصل قبل، ایشان آنجا بحث کرد که پنج تا انگشت — یعنی پنج تا رگ — از کبد آمده و به معده وصل شده و اتصال کبد به معده هم به وسیله همان پنج تاست: «علی ما علمته من تشریح العروق الساکنة». عروق ساکنه بارها بیان کردم که همان وریدها هستند که ضربان ندارند؛ سیاهرگها ساکنند و ضربان ندارند، برخلاف سرخرگها که ضربان دارند و به آنها میگویند عروق ضوارب، یا اصلاً عروق را حذف میکنند میگویند ضوارب؛ ضوارب یعنی آنهایی که ضربان دارند، یعنی آنهایی که حرکت دارند که همان سرخرگها هستند.
خب، این هم یک حکم از احکام کبد بود. چند تا حکم تا حالا گفتیم؟
یکی اینکه متمم خون است؛
یکی اینکه خونی که او تکمیل میکند در واقع غذاست؛
یکی اینکه کبد خالی از لیف عصب است؛
و چهارم اینکه عروق در آن منبث هستند، این عروق هم بعضیهایشان مثل لیفند، بعضیها آنطورند که در تشریح عروق ساکنه دانستی که به صورت آن پنج تا زائده هستند.
حالا پنجم را میگوییم:
«و هو يمتص من المعدة و الأمعاء بتوسط شعب الباب المسماة ماساريقا من تقعيره»
کبد حالت مکندگی دارد؛ از معده هم غذا میمکد، از امعاء و رودهها هم غذا میمکد، منتها نه اینکه مستقیم غذا بمکد؛ به توسط رگهایی که ماساریقا نامیده میشوند غذا را از معده و روده میمکد.
«و هو یمتص»، «هو» یعنی کبد یا لحم کبد؛ اینکه میگوییم لحم کبد برای اینکه آن جداره را خارج کنیم. «و هو»، یعنی لحم کبد کیلوس را هم از معده و هم از امعاء و رودهها میمکد به توسط شعب باب. بیان کردم «باب» آن رگی است که از مقعر کبد یعنی از زیر کبد خارج میشود؛ ماساریقا به این رگ که اسمش باب است وصل است. وقتی کبد به توسط این باب میمکد، این باب به توسط آن رگهای ریزی که اسمش ماساریقاست میمکد؛ در واقع کبد به توسط ماساریقا میمکد منتها به وساطت این باب، چون بیان کردم این ماساریقاها همهشان وصلند به این باب؛ از یک طرف وصلند به معده یا روده، از یک طرف هم وصلند به باب؛ آنوقت این باب وصل است به کبد، وصل است به مقعر کبد.
«و هو یمتص»، یعنی این کبد کیلوس را از معده و امعاء میمکد به توسط شعب باب. به توسط شعب باب؛ یعنی درسته خود باب هم مکنده است ولی در واقع آنهایی که مباشر مکیدنند شعب این بابند؛ شعب باب همان ماساریقاست. خودش هم میگوید: «المسماة ماساریقا»؛ المسماة صفت باب نیست، صفت شعب است؛ این شعب باب را ماساریقا میگویند. «من تقعیره»، یعنی از مقعر کبد. کبد بیان کردیم محدب دارد، مقعر دارد؛ مقعرش پایین است، محدبش بالاست؛ محدبش چسبیده به حجاب حاجز، مقعرش هم بیان کردم قسمتش افتاده روی معده. حالا از طرف مقعر این کبد، هم باب و هم آن ماساریقا پدید آمدهاند و غذا از طریق این باب و ماساریقا کشیده میشود.
«وَ تَطْبُخُهُ هناک دَماً»
قوهای از کبد میرود در ماساریقا؛ حالا دارد باز به همان مطلب اشاره میکند: «تطبخه»، این کبد آن غذا را که در ماساریقاها یا در باب هست میپزد تا خون بشوند، یعنی متحول میکند به دم.
ضمیر «ها» که به کبد برمیگردد مؤنث است؛ غالباً مؤنث برمیگرداند، بهخصوص نسخه ما که عرب بوده سعی میکند همهاش را مؤنث بیاورد. حالا در بعضی نوشتهها مذکر میآید ولی اینها سعی میکنند مؤنث بیاورند.
پرسش: خط اول هم مذکر آورد؟
پاسخ: بله، خود ابنسینا گاهی مذکر میآورد گاهی مؤنث. در مجمعالبحرین آمده که کبد مؤنث است، ولی فرّاء میگوید: «قد یذکّر و قد یؤنّث»؛ هر دو، میتواند ضمیرش هم مذکر باشد هم مؤنث. ظاهراً ابنسینا هم حرف فرّاء را قبول کرده، گاهی مذکر میآورد گاهی مؤنث. حالا «تطبخه» ضمیرش برمیگردد به کبد، عیبی ندارد؛ درسته که کبد لفظش دارای تای تأنیث یا الف مقصوره یا الف ممدوده نیست پس بنابراین به ظاهر لفظش نمیشود گفت مؤنث، ولی تصریح کردهاند که کبد مؤنث است. بعضیها هم گفتهاند میتواند مؤنث باشد، میتواند مذکر باشد. علیایحال ضمیر مؤنث برای کبد مانعی ندارد؛ حالا یا متعیّن است یا مورد اختیار.
خب، پس مثل اینکه نمیرسیم؛ این خونی که کبد میسازد چهجوری به بدن ارسال میکند، این را بیان میکنیم؛ بعداً اینکه آن آب زایدی که در خون هست به کلیه میرود، بعد صفرا، بعد سودا، اینها همه باید مطرح بشود که کبد در اینها چه نقشی دارد؛ انشاءالله اینها را در جلسه آینده بیان میکنیم چون وقت گذشته است.